فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

بخش اول: گفتار هفتم

ملکه صبر

بحث ما درباره این بود که درون ما جنگی دائمی است به نام جهاد اکبر و آن این است که بعد معنوی ما به نام روح به جنبه ناسوتی به نام جسم با هم در جنگند و این جنگ دائمی است.
نفس اژدرهاست او کی مرده است - از غم بی آلتی افسرده است
انسان اگر پیر هم بشود بسیاری از غرایز او زنده تر و جوان تر می شود. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: یشیب ابن آدم و یشب فیه الخصلتان. الحرص و طول الامل
یعنی اگر چه انسان پیر می شود (در صورتی که خود را نساخته باشد) دو چیز در او زنده و جوان می شود. یکی حرص و دیگری آمال و آرزوها.
این جنگی که در درون ماست جنگ یک ساله و ده ساله نیست، جنگی همیشگی است و پیروزی انسان در این جنگ کاری بس مشکل است؛ مثل یوسف صدیق (علیه السلام) به خدا پناه می برد تا بتواند در این جنگ پیروز شود و بالاخره اگر نیرو از بیرون نیاید حتما ما مغلوبیم؛ اگر در این جنگ غالب شویم سرفرازیم، معنی آدمیت یعنی پیروزی در این جنگ؛ به قول قرآن شریف هم در این دنیا رستگاریم، هم در آخرت و اگر در این جنگ مغلوب شویم سرافکنده ایم، تا به آنجا که عقل و وجدان اخلاقی ما می میرد، بدانجا می رسد که از نظر قرآن شریف و از نظر تجربه و تاریخ از حیوان درنده هم درنده تر خواهد شد؛ خدا نکند کسی در این جنگ مغلوب شود.
برای پیروزی در این جنگ نیروهایی از نظر قرآن شریف معرفی شده است و اگر ما این نیروها را بشناسیم و به آن عمل کنیم، حتما و مسلما پیروز می شویم.
اولین نیرو که فی الجمله، درباره آن صحبت شد، اهمیت دادن به واجبات اسلام و خصوصا نماز بوده اگر کسی وقت فرا رسیدن واجبت تلاطمی درونی پیدا کند، برای تقویت اراده اش، تقویت روحش، برای نیرو گرفتن جهت پیروزیش فوق العاده موثر است.
قرآن می فرماید موثر است. تجربه هم آن را تائید می کند، علمای علم اخلاق هم آنرا موثر می دانند. بدیهی است که پیدایش این تلاطم درونی تمرین می خواهد، استمرار می خواهد، تا بدان مرحله می رسد که هنگام نماز گم شده ای دارد، تلاطمی در درون احساس می کند و در این مورد راجع به همه ائمه طاهرین (علیه السلام) روایت داریم. امیرالمومنین (علیه السلام) موقع نماز درونش متلاطم می شد، رنگ مبارکش تغییر می کرد - عایشه می گوید وقتی موذن می گفت: الله اکبر، رنگ پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) تغییر می کرد، به طوری که دیگر پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ما را نمی شناخت و ما او را نمی شناختیم و می فرمود: وقت نماز فرا رسیده، این تمرین لازم دارد. به هر حال قرآن می فرماید اهمیت دادن به واجبات نیروی خوبی برای آدم شدن و پیروزی در این جنگ درونی است، و استغینوا بالصبر و الصلوه این مسئله از نظر علمای علم اخلاق فوق العاده اهمیت دارد.
شما که از خواص مردمید، شما که جامعه را می سازید و سعادت نسل آینده مرهون شماست، باید از همه واجبات برای پیروزی، نیرو بگیرید و از نماز نیرو بگیرید.
موضوع دوم صبر بود که به سه قسمت تقسیم می شود: صبر در مشکلات، صبر در عبادت و صبر در معصیت و فضیلتش هم به ترتیب است، یعنی از نظر قرآن صبر در مشکلات خیلی فضیلت دارد، صبر در عبادت فضیلتش بیشتر است و صبر در معصیت بیشتر از آن دو دارد، خیلی هم سازندگی دارد، یعنی ممکن است راه صد ساله را یک آن (یک لحظه) پیمود، یعنی چنان که بسیاری از عرفا راه صد ساله را یک آن پیموده اند و این به خاطر صبر در معصیت بود.
صبر در مشکلات، که در این باره مطالبی بیان شد، خیلی اهمیت دارد؛ قرآن شریف به شما توصیه می کند که در مقابل مشکلات صبر داشته باشید، در آخر سوره فرقان وقتی مومن را می گوید می فرماید:
و عباد الرحمن الذین یمشون علی الارض هونا و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما(69)
یعنی مرد و زن مسلمانی که می توان او را بنده خدا نامید اولین صفتش این است که خودپسند نیست؛ مومن بودن به خودپسندی مناسبتی ندارد، صفت آدم مومن این است که صابر باشد، اگر شخص نادانی در مقابلش عرض اندام کرد، نه فقط با او مقابله نمی کند بلکه با زبان نرم او را خاموش می کند: و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما یعنی هنگامی که با آدم نادان و لجوجی ملاقات کرد، در مقابل به او سلام می کند، یعنی با نرمی با او حرف می زند و با نرمی او را ساکت می کند و با ملایمت از او می گذرد.
در اول سوره مزمل به این بحث ما اشاره دارد که برای شما معلمان که سر و کار با بچه ها و جوانهای کم تجربه و نپخته دارید، فوق العاده مفید است و آن هم نیروهایی است که باید از بیرون بگیریم، در این سوره به پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب شده که ای پیغمبر، بار سنگینی به دوش تو آمده است و باید نیرو از خارج بگیری؛ نیروهایی را تعیین می فرماید و نیروی آخری که معین می کند مسئله صبر است:
و اصبر علی ما یقولون و اهجرهم هجرا جمیلا.(70)
یعنی ای پیامبر، و در مقابل آدمهای نپخته باید صبر کنی آن هم نه با عصبانیت و قهر و اهجرهم هجرا جمیلا با این صفت ندیده بگیر، وقتی ندیده گرفتی هم او آدم می شود و هم تو می توانی نیرو بگیری، می توانی برای تقویت اراده نیرو بگیری، برای سازندگی خود نیرو بگیری، می توانی برای پیروزی در آن جنگ درون هم که در لسان پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به نام جهاد اکبر آمده است، نیرو بگیری.
از همه شما معلمان تقاضا می شود که به صبر در مشکلات خیلی اهمیت بدهید، زیرا که در این سن در جوانها و در بچه ها یک حالت طغیانگری و زبان درازی است، زیرا جوان معمولا نپخته و بچه ها کم تجربه اند.
موضوع دیگری که مصیبت روی مصیبت است این است که دانش آموزان در دست شما امانت هم هستند و شما باید امانتداری هم بکنید و بهترین راه امانتداری این که از نظر جسم و روح نشاط شما گرفته نشود، صبر در مقابل این بچه ها و جوانهاست.
چه باید کرد تا ملکه صبر پیدا می کنیم، یعنی کسی که عصبانی منش است فورا غضب می کند، اعصابش ضعیف است و نمی تواند در مقابل مشکلات قد علم کند، چه باید بکند؟
برای این انسان صفات فضیلت را در دل رسوخ دهد راه های زیادی وجود دارد و یکی از این راه ها تمرین است؛ اگر به مدت یک ماه با چشم راست خود کار نکنید، چشم راست شما نابینا می شود، فلج می شود؛ چرا دست راست شما از دست چپتان قوی تر است؟ به خاطر این که از دست راست بیشتر کار می کشید، لذا قوی تر از دست چپ شماست؛ اعضا وجود ما چنین هستند، هر چه از آنها بیشتر کار بکشیم قوی تر می شوند، لذا فلاسفه و علمای اخلاق و عرفا می گویند و از روایات اهل بیت هم استفاده می شود که افعال برای ما ملکه می سازند، یعنی کارهای ماست که برای ما ملکه خوب یا ملکه بد می سازد، مثلا اگر نتوانستید در خانه صبر کنید، در مقابل بچه عصبانی شدید، در کلاس در مقابل دانش آموزان عصبانی شدید، تمام این افعال شما برای شما ملکه می سازد، تا بدانجا که کم کم آدم درنده غضبناکی می شوید. از نظر جسم هم ضعف اعصاب پیدا می کنید، اما بر عکس شد، اگر در خانه ناملایمی دیدید صبر کردید، حلم ورزیدید، از حلم صبر پیدا می شود، از تحلم یعنی به خود بستگی حلم پیدا می شود، باید اول تحلم کرد، وقتی در مقابل ناملایم صبر کردید روز اول صبر کردید... روز چهارم صبر کردید، کم کم ضعف اعصاب شما از بین می رود، و این موضوع خیلی اهمیت ندارد زیرا که بحث ما بحث جسمی نیست، کم کم ملکه صبر برای شما پیدا می شود.
در اسلام بزرگترین فضیلتها در مرحله اول برای شخص این است که باید صابر باشد و صبر در مشکلات داشته باشد و بهترین راه برای صبر در مشکلات تحلم است، فعل مرتبا ملکه می آورد؛ فعل یعنی کار کردن از نظر چشمتان، گوش و زبان و اعصابتان. اگر روز اول روز دوم... حلم کنید، به پنج شش ماه نمی رسد که اگر ضعف اعصاب هم داشته باشید، مسلما از بین می رود و بدین طریق می توانید ملکه صبر را در خود به وجود آوردید.
اما صبر در عبادت هم معلوم است که کار یبس مشکل است؛ از امام باقر - سلام الله علیه - روایتی داریم که می فرماید: پدرم امام سجاد (علیه السلام) هنگام مرگ مرا در بغل گرفتند و فرمودند: امام حسین مرا در روز عاشورا در بغل گرفته و فرمودند: یا بنی اصبر علی الحق و ان کان مرا امام حسین (علیه السلام) هم وقت مرگ یعنی حساس ترین زمان از نظر فصاحت و بلاغت که باید حساسترین جکلات گفته شود، این جمله را گفتند امام سجاد (علیه السلام) امام باقر (علیه السلام) را در بغل گرفتند و فرمودند: یا بنی اصبر علی الحق و ان کان مرا(71) یعنی روی حق صبر کن اگر چه تلخ است.
وقتی انسان بخواهد حق را از دست ندهد، مسلما کاری مشکل است، اما اگر بتواند در این حق صبر کند زود به جایی می رسد؛ نه فقط در آن جنگ می تواند پیروز شود بلکه قرآن بالاتر از این می فرماید:
ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملئکة أن لا تخافوا و لا تحزنوا و أبشروا بالجنة التی کنتم توعدون نحن أولیاؤکم فی الدنیا و الأخره(72)
آیه خیلی رساست؛ آن کس که ایمان داشته باشد، بگوید خدا، مسلمان باشد و روی اسلام خود هم پابرجا باشد، یک دفعه می گوید: مسلمانم ولی مسلمان نماست، یک دفعه هم می گوید مسلمانم و بر طبق اسلامش عمل می کند و این کاری مشکل است که به آن صبر در عبادت می گویند.
قرآن می فرماید: اگر کسی این چنین باشد تتنزل علیهم الملئکه ملائکه بر او نازل می شوند، به از می گویند: ما کمک کار تو هستیم، می آیند و او را نصیحت می کنند. به او می گویند: از آینده نگران نباش، از گذشته غصه مخور، لا تخافوا و لا تحزنوا ملائکه به او بشارت بهشت می دهند: أبشروا بالجنه التی کنتم توعدون بعد هم به او می گویند: نحن أولیاؤکم ما دوست تو هستیم ما کمک کار تو هستیم (هم در دنیا هم در آخرت) می گوید: بشر تا به آنجا می رسد و افراد زیادی را می شناسم که این چنین هستند.
مرحوم آخوند کاشی یکی از علمای اصفهان بود. مرد عجیبی بود؛ ایشان می فرمودند: این آیه شریفه را که می فرماید: اولی اجنحه مثنی و ثلاث و رباع
یعنی ملائکه بال دارند، روایت داریم که اگر جلسه علم باشد - امیدوارم جلسه ما اینچنین باشد و برای شما مسلما هست - شهید (علیه الرحمه) در کتاب منیه المرید نقل می کند که ملائکه در جلسه علم حاضر می شوند و بالهایشان را پهن می کنند تا افرادی که در آن جلسه حاضر هستند، روی بالهایشان بنشینند، بعد هم افتخار می کنند که ما آن هستیم که بال ما فرش شاگردان علم شده است که حقیقتش را نمی توان درک کرد.
آخوند کاشی گفته بود که من مشهودا سخن قرآن را دیده و می دانم، یعنی ملائکه ها را، به نحوی که قرآن می فرماید به چشم دیده ام.
صبر در عبادت نه فقط انسان را به مرتبه ای می رساند که می تواند در مقابل همه غرائز قد علم کند، همه غرائز را تعدیل کند، بلکه می تواند انسان را به عالم ملکوت برساند، به قول سعدی می تواند به جایی برسد که بجز خدا نداند (نبیند)!
طیران مرغ دیدید تو ز پای بند شهوت - به در آی تا ببینی طیران آدمیت
آدمی طیران دارد، همان طور که می تواند تسخیر فضا کند می تواند تسخیر عالم ملکوت کند و عالم جبروت کند، می تواند به جایی برسد که جبرئیل بگوید لودنوت انمله لا حترقت بروبرو که دیگر جای من نیست، جای تو است، تویی که می توانی پران شوی و به جایی برسی که بجز خدا نداند!
اگر انسان صبر در عبادت را کمی تمرین کند، کم کم برایش لذت عجیبی پیدا می شود، دیگر نظیر ملائکه الله، خودکار می شود، شما اگر بخواهید پشت سر کسی اقتداء کنید یا بخواهید از او تقلید کنید، یا اگر کسی قاضی است و بخواهد قضاوت کند یا شاهد است و بخواهد شهادت بدهد، باید عادل باشد؛ پشت سر هر کسی نمی شود نماز خواند، هر کسی نمی تواند قاضی باشد، هر کسی نمی تواند رهبر باشد و هر کسی هم نمی تواند مرجع باشد، بلکه باید عادل باشد.
عادل چه کسی است؟ عادل آن کسی است که همیشه واجباتش را به جا می آورد و هیچ گناه نمی کند، لذا اگر مثلا یک مرجع تقلید - ادام الله ظله - یک دروغ بگوید، خود بخود از رهبری می افتد؛ اگر مرجع تقلیدی یک غیبت کند خود بخود از مرجعیت می افتد، دیگر لازم نیست عزلش کنند، منعزل می شود. اگر امام خمینی نگاه شهوت آمیزی به یک زن کرد، او دیگر خود به خود از عدالت می افتد... و مانند این مثالها.
فقها می گویند: نه تنها نباید ابدا مرتکب گناه شود، بلکه باید همیشه واجباتش را به جای آورد از روی ملکه باشد، یعنی ملکه عدالت شرط است و ملکه عدالت این است که به طور خودکار عمل کند، یعنی گناه نکرده برایش خیلی عادی باشد، به جای آوردن واجبات برای او خیلی عادی باشد قدری هم از ملکه عبادت بالاتر می رود تا آنجا که دیگر بالاترین لذت برای او مناجات است، دل شب، لذت عاشق با معشوق. بالاترین لذت عاشق با معشوق این است که با معشوق خلوت کند. انسان کم کم به اینجا می رسد.
راجع به وفات حضرت مریم تاریخ می نویسد: وی در بیابان تبعید شده بود.
حضرت عیسی خائفا یترقب فرار کرده مادرش را هم همراه برده بود.
می خواستند او را بگیرند و بکشند؛ هر دوی آنها روزه بودند، حضرت عیسی رفت که برای افطارشان مقداری علف تهیه کند اما مادرش در همانجا و همان حال جان به جان آفرین تسلیم کرد. وقتی برگشت مادر را مُرده یافت. قبری برای مادر کند و او را دفن کرد. معلوم است که وقتی حضرت مریم فوت کرد به کجا رفت؛ به بهشت نزد خدا رفت. بالاترین...! خلاصه روی قبر را پوشاند.
او را صدا زد و گفت: مادرم می خواهی به دنیا برگردی؟ مادر در جواب حضرت گفت: می خواهم برگردم! پرسید: برای چه مادر؟ راستی ما هم تعجب می کنیم که حضرت مریم برای چه می خواهد به دنیا برگردد؟ نه خانه دارد، نه شوهر دارد، نه غذای لذیذ دارد و از نظر مواهب طبیعت هم بهره ای ندارد، اما می گوید: می خواهم به دنیا برگردم، گفت: مادر برای چه می خواهی به دنیا برگردی؟ برای اینکه می خواهم در روزهای بسیار گرم روزه بگیرم و در روزهای بسیار سرد وضو بسازم! خیال نکنید که اینها تحمیل است، خیر، برای حضرت مریم بالاترین لذت این شده که نصف شب بلند شود، وضو بگیرد و با خدا راز و نیاز کند.
أمن هو قانت انا الیل ساجدا و قائما یحذر الاخرة و یرجوا رحمة ربه(73)
یعنی افرادی که سر و کار با خدا دارند چه حالی دارند؛ افرادی که صبر در عبادت کردند و این صبر در عبادت کم کم برای آنها ملکه شده، جنگ درون دیگر برای آنها تمام شده، غرایز را مهار کرده، بعد مادی را تعدیل نموده و به منزل سوم رسیده اند. دیگر منزل لذت اوست، منزل در دل شب و راز و نیاز با خدایش است؛ بالاترین لذت برای او همین است. نماز، خصوصا نماز شب. قرآن، توسل به اهلبیت (علیهما السلام) مخصوصا اگر کسی بتواند دست بینوایی را بگیرد، دل کسی را خوش کند ولو دل حیوانی را.
از شما معلمان عزیز تقاضا دارم دل این بچه هایی را که زیر دست شما هستند خوش کنید، دلشان را بدست آورید، در این صورت زود می توانید ترقی کنید. ممکن است یک تبسم بچه کوچکی موجب شود نه تنها برای خودتان تامین آتیه کنید بلکه برای اولادتان نیز تامین آتیه کنید و نه فقط تامین آتیه فرزندانتان بلکه کم کم خداوند متعال به شما توفیقی می دهد که بتوانید با نفس اماره بجنگید و آنرا سرکوب کنید، تا بدینجا برسد که بالاترین لذت برای شما دل شب و مناجات با خدا باشد.
برعکس، این بچه ها گناه ندارند، گناه نمی کنند، لذا روی تبسم شان حساب می شود، چنانچه روی آهشان هم حساب می شود؛ اگر آهی از دست شما بکشند کار مشکل است، مثلا شما عصبانی منش هستید یا در خانه عصبانی بودید و به مدرسه آمدید و به بچه، به یک در حالی که بی تقصیر بود جسارتی کردید، اگر آهی بکشد ممکن است همین یک آه ریشه شما را بکند، نه ریشه شما که این چیزی نیست، ممکن است خدای ناکرده موجب شود که دیگر عاقبت به خیر نشوید، موجب شود که بچه های شما به فلاکت بیفتد، موجب آن شود که به جای راز و نیاز با خدا در دل شب و لذت بردن از آن، دیگر حال نماز خواندن را نداشته باشید، کم کم نماز را منکر شوید.
مرحوم کلینی - علیه الرحمه - در کتاب شریف کافی روایتی را نقل می کند که به بنده مومن خطاب می شود بنده من گناه را سبک مشمار، ممکن است مرتکب گناه کوچکی شوی، به تو خطاب کنم که دیگر تو را نمی آمرزم، یعنی دیگر موفق به توبه نمی شوی. بعد فرمود: ثواب را سبک مشمار، برای اینکه ممکن است کار از نظر تو کوچک باشد اما از نظر من خیلی بزرگ باشد و همین موجب شود که خطاب رسد: بنده من، رستگار شدی، سعادتمند شدی، هم خود سعادتمند شدی، هم بچه هایت سعادتمند شدند.
مرحوم سید رشتی در اصفهان یکی از مراجع بزرگ تقلید بود، خیلی مقامش بلند بود؛ از نظر علم و از جهت تقوی مرتبه بلندی داشت، حتی مشهور است که ایشان شبها دیوانه می شد، یعنی حال خوف و رجایی برای او پیدا می شد، زنجیر به گردن می کرد، همراه با آه ناله و داد و فریاد. از نظر قدرت تا بدانجا رسیده بود که در زمان ظل السلطان پسر ناصرالدین شاه، که در آنجا همه کاره بود، گدایی پیش سلطان آمده بود. سلطان گفت: چرا پیش من آمدی، اگر علم می خواهی برو به مسجد سید، اگر قدرت و پول می خواهی برو به مسجد سید، به راستی که این چنین بود. ظل السلطان خوب گفته بود. بالاتر از همه، ایشان در اصفهان مسجدی ساخت که امروزه به نام مسجد سید معروف است. این مسجد خیلی عالی است، روحانیت عجیبی دارد (که من تجربه کرده ام) با توجه به این که در اصفهان مسجدهای فوق العاده عالی هست، نظیر مسجد امام (مسجد شاه سابق)، و اتفاقا فعالیت و خدمت به اسلام هم که در مسجد سید می شود در هیچ مسجدی نمی شود.
ایشان از کجا بدین درجه رسید؟ خودشان فرمودند: که یک سگ مرا به این جا و مقام رساند. فرمودند: من در نجف طلبه بودم و چند روزی بود که از ایران برای من پول نیامده بود، کمی صبر کردم چون نخواستم به کسی بگویم - این عزت نفس هم چیز مهمی است - اما یک وقت شبهه وجوب برای پیش آمد. از رفیقم مقداری پول قرض کردم. پول را شب قرض کردم و تصمیم گرفتم مقداری نان و کله بخورم، لذا صبح نان کله ای خریداری کردم و هنگامی که به منزل برمی گشتم، دیدم سگی در جوی آب افتاده (هوای صبح نجف هم بعضی اوقات سرد است) و خیلی گرسنه است، سه بچه هم دارد که به پستان سگ افتاده اند در حالی که پستانش شیری نداست؛ دلم برای آن سگ سوخت، با خود گفتم ما که گرسنگی خوردیم، صبح هم گرسنگی می خوریم، ایثار و از خود گذشتگی کرد. می گوید: نان ها را در آبگوشت ترید کردم و آن را جلوی سگ گذاشتم. سگ آن را خورد، بعد هم بلند شدم و ظرف را تعفیر کردم که یکی از دستورات مهم اسلامی این است که اگر سگی در ظرفی آب یا غذا خورده باشد، اول باید آن را با خاک خشک خوب خاک مالی کرد، بعد شست تا پاک شود و الا اگر آن را با خاک خشک خاک مالی نکنند، اگر هزار مرتبه در اقیانوسها بشویند یا یک سال در اقیانوس بیفتد پاک نمی شود، به این عمل تعفیر می گویند، در این اواخر اثبات کرده اند که میکرب دهان سگ را هیچ چیز جز خاک نمی تواند بکشد که یکی از معجزات پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است، البته نسبت دادن این مسائل برای پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) سبک است، پیامبر بالاتر از آن است که تعفیر برای او معجزه باشد تا ایمان ما به پیامبر بیشتر شود.
می گوید: رفتم و ظرف را دادم و بعد هم پروردگار عالم برایم پولی رساند، مدتی طول نکشید که از شَفت - وی از اهالی شفت بود و شفت یکی از شهرستانهای گیلان است. - کسی آمد و گفت: فلان حاجی مرد و ثلث مال خود را برای شما وصیت کرده که دهی است. می گوید: حساب کردم، دیدم همان موقعی که آن نان و کله را به سگ دادم، عصر همان روز این وصیت برای شده بود و از همان وقت کم کم در اصفهان برایم آن قدرت و مرجعیت پیدا شد.
آری بارها می گفت: که اگر توانستم به اسلام خدمتی کنم، مرهون این است که توانستم دل سگی را بدست آورم و تعجب نکنید زیرا مشمول رحمت خدا شدن زمینه می خواهد زمینه ها مختلف است، گاهی انسان می تواند راه صد ساله را یک آن (و لحظه) برود.
فضیل بن ایاز آدم فوق العاده بدی بود. یک آدم یاغی بود؛ روزی عبور می کرد، دختری را دید بر لب آبی نشسته و مشغول ظرف شستن است، چشمش به دختر افتاد، به او تمایل پیدا کرد و پیش دختر آمد و به او گفت: برو به پدر و مادرت بگو امشب تو را آرایش کنند و در اتاقی بگذارند تا من شب بیایم، و رفت. دختر آمد و به مادرش پیام را گفت. ده یک پارچه عزا شد، همه می گفتند: چه کنیم؟ آیا این دختر را فدای ده کنیم یا استقامت کنیم؛ اگر این دختر را فدای ده کنیم و او را آرایش کنیم و در اتاقی بگذاریم و او بیاید و برود، تامین داریم و الا اگر این کار را نکنیم ده را غارت می کند، قتل عام می کند، امشب قتل ها واقع می شود، بالاخره همه حتی پدر و مادر دختر راضی شدند که این دختر بیچاره را فدای ده کنند و خود دختر هم حاضر شد.
دختر را آرایش کردند و در اتاقی گذاشتند اما ده عزاست، همه گریه می کنند، دختر گریه می کند، پدر گریه می کند، مادر گریه می کند.
فضیل بن ایاز آمد، به قدری قلدر بود که تاریخ می نویسد از در وارد نشد بلکه از پشت بام آمد.
یک پیرمرد که حالی داشت - خوشا به حال افرادی که به واسطه رابطه با خدا حالها دارند، جذابیتها دارند، برادر، خواهر نمی دانی که رابطه با خدا آدم را به کجا می رساند، نمی دانی اگر لذت ترک لذت را بدانی، اگر بدانی که با تابش نور خدا چه جذابیتها و چه حالها و چه تاثیرها پیدا می شود. - آری پیر مرد با حالی در دل شب قرآن می خواند.
همه منتظرند که فضیل ایاز بیاید و این پیرمرد هم که همسایه آنها بود در خانه اش با صدای بلند قرآن می خواند، وقتی به این آیه رسید فضیل پشت بام بود: الم یأن للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله(74) فرمود: ای کسانی که دلتان سنگین است، ای افرادی که گناه روی گناه دل شما را گرفته، آیا وقت آن نشده که قرآن دل شما را نرم کند؟ آیا وقت آن نشده که سیاهی این دلهای سیاه به وسیله قرآن زدوده شود؟ همین یک آیه روی مغز فضیل اثر گذاشت، منقلب شد، گفت خدا چرا وقت آن ریده است و شروع به گریستن کرد. از همان جا داد زد: ای ده، آی پدر و مادر، ای دختر مرا عفو کنید، من برگشتم، غلط کردم! از پشت بام پایین آمد و رفت، نه فقط رفت که عرفا برای این فضیل بن ایاز چیزها می گویند، وی به مقامات عالی رسید، با ملائکه سر و کار داشت، استجابت دعا پیدا کرد و بالاخره بدانجا رسید که عرفا از او سرمشق می گیرند و می گویند که فضیل بن ایاز یکی از معلمها و مرشدها و بزرگان ماست و راستی هم او مرد بزرگی شد.
آری، راه صد ساله را می شود به یک آن (و لحظه) پیمود.
شما ای عزیزان، این بچه ها زیر دست شما امانت هستند و شما می توانید به واسطه خوشحال کردن این بچه ها (به خاطر خدا) به جایی برسید و یادتان باشد که کارهایتان رنگ خدایی داشته باشد، این که انسان به جایی می رسد به خاطر همین است صبغة الله و من احسن من الله صبغة(75) یعنی رنگ خدا چه رنگ خوبی است. دل بچه را برای خدا بدست آورید، نه برای پدرش، نه برای خودش، نه برای این که صبر پیدا کنی و یا معلم خوبی باشی، بلکه فقط برای خدا و بدانید که برای دنیای شما و برای اولادتان اثر دارد؛ برای آخرت شما هم موثر است، از جمله برای این که از درون نیرو بگیرید فوق العاده موثر است.

بخش اول: گفتار هشتم