فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

جهاد با نفس

انسان در میان همه موجودات یک امتیاز دارد و آن امتیاز این است که دو بُعدی است. دو جهت دارد یکی بعد مادی و دیگری بعد حیوانی که در فلسفه آن را جسم می نامند. جسم انسان را در روانشناسی به نام تمایلات یا غرایز و در اخلاق و عرفان اسلامی به نام جهت حیوانی با بُعد حیوانی انسان نام می برند. این یک جهت است و از این نظر یک حیوان به تمام معناست و با حیوانها هیچ تفاوتی ندارد.
یک بعد معنوی دارد که این جنبه، جنبه ملکوتی هم هست. و در فلسفه روح نامیده می شود. لذا می گویند که انسان مرکب از جسم و روح است. عقل و روح و وجدان اخلاقی و قلب و صدر، همه اینها به یک معناست. همه اینها نظر به بعد معنی انسان دارد و ترقی و تکامل انسان هم به واسطه همین ترکیب است؛ ولی ملائکه فقط آن بعد معنوی را دارند. از این جهت تکاملی هم در ملائکه دیده نشده و نخواهد شد.
حضرت جبرئیل با آنکه مَلک مقربی است تسلط بر عالم هستی هم دارد، سعه وجودیش زیاد است، ملک مقرب خداست. همانطور که حضرت عزرائیل چنین است. اما تکاملی در جبرئیل نیست؛ یک میلیارد قبل جبرئیل با حالات هیچ تفاوت ندارد و با وجود آنکه عبادت هم می کند و همیشه مشغول عبادت خداست و به قول قرآن شریف هیچ وقت مخالفتی، طغیانگری و عصیانی در کار آنها نیست؛ اما تکاملی ندارند، چنان که حیوانات هم تکامل ندارند؛ مثلا موریانه، زنبور عسل این حیوانهایی که دسته جمعی زندگی می کنند، مخصوصا اینها که تمدن خاصی دارند و بویژه موریانه و زنبور عسل و مورچه که هم علمای اسلام درباره آنها کتاب نوشته اند مثل دِمَیری که حیوة الحیوان را نوشته و هم دیگران مثل موریس مترلینگ که کتاب مورچه، موریانه و زنبور عسل را نوشته است.
نحوه نظم و انتطامی که در آنها هست و بالاخره نحوه تمدن اینها، از بسیاری از انسانها بهتر است، اما با اینهمه تمدنی که مثلا زنبور عسل دارد، تکامل ندارد. یک میلیارد سال قبل موریانه ای خانه ای خیلی عالی می ساخت، خیلی عالی که مهندسین هم در دقت آن درمانده و حیرانند، الان هم همان خانه را می سازد.
تکاملی در نظم و انتظام مورچه پیدا نشده و تمدن بیشتری پیدا نکرده اند. تکامل فقط در عالم خلقت به نام انسان وجود دارد، برای اینکه دو بعدی است. یکی بعد ملکوتی به نام روح، دیگری بعد ناسوتی و بعد حیوانی به نام جسم. و اتفاقا ترکیب هم، ترکیب عجیبی است، یعنی نحوه ترکیب تا به حال شناخته نشده و مسلما حقیقتش را نمی توانیم بفهمیم. هیچ فیلسوفی نمی تواند بگوید که نحوه ترکیب بین روح و جسم چه نحوه ای است. همین مقدار مقدار می گویند که نحوه ترکیبش نحوه تعلقی است. حالا ترکیب تعلقی یعنی چه؟ این چه نحوه ترکیبی است؟ آن هم ترکیب بین دو ضد، معلوم نیست. روایتی از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در سفرش به معراج است که فرمودند: ملکی را در شب معراج دیدم نصف او از آتش بود و نصف دیگرش از برف؛ برفها به آتش سرایت نمی کرد و آتش نیز به برف. ما اگر بخواهیم این روایت را بفهمیم، نمونه اش خود ما هستیم. تمام تمایلات روحی ما ناملایم برای جسم ماست و به عکس تمام تمایلات جسم ما ناراحتی و اَلَم برای روح ماست. شما نمی توانید یک لذت روحی پیدا که مورد پسند جسم باشد و آن بعد حیوانیتان نیز بپسندد. مثلا صفت عالی یابی، صفت علم جویی، صفت حقیقت جویی، صفت گذشت، صفت ایثار و فداکاری؛ همه به بعد ملکوتی و روحی انسان مربوط است. وقتی مسئله ای حل بشود روح خیلی لذت می برد اما همین که لذت برای روح شماست، الم نیز برای جسم شما می باشد، یعنی حقیقت یابی مشقّاتی دارد. هنگام علم یابی و علم جویی تحمیل هایی بر نفس و بر بعد حیوانی می شود؛ تمام این تحمیل ها، الم و ناراحتی برای جسم شماست؛ به عکس خوردن و آشامیدن، اطفاء شهوت و استراحت برای جسم خیلی خوب است. اما به قول مثنوی هر چه که بیشتر مواظب این جسم باشیم، روح را می کشد، خمودی و ناراحتی روح است. این چه ترکیبی است بین دو ضد؟ ترکیبی که تکامل انسان به واسطه آن است؛ ولی گاهی آن جنبه ملکوتی و معنوی که اسمش را روح نهادیم جنبه مادی، جنبه ناسوتی و حیوانی را مرکب خود قرار می دهد و در حرکت است، یک حرکت تکاملی، یعنی این جسم به منزله اسب برای روح می باشد، تعدیلش می کند، سوارش می شود و ارضائش می کند. به کجا می رود؟
برسد به جایی که بجز خدا نداند. شبیه براقی که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در شب معراج سوار شد و بالا رفت. اما اینکه براقش چه بود و نحوه بالا رفتنش چگونه بود، نمی دانیم، همین مقدار می دانیم که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با همین جسم مادی رفته به حدی هم به خدا نزدیک شده که خداوند در قرآن می فرماید: ثم دنا فتدلی فکان قاب قوسین او ادنی.(24)
آخرین مرتبه قرب در این آیه شریفه نهفته است و بشر هم چنین است. گاهی سوار بر براق می شود، یعنی این تمایلات و غرایز را مرکب قرار داده و سیر می کند؛ سیر صعودی که مرتبه اول و دومش است و می تواند با عالم ملکوت تماس بگیرد، چنان که قرآن شریف می فرماید:
ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة الا تخافوا و لا تحزنوا و أبشروا بالجنة التی کنتم توعدون نحن اولیاؤکم فی الحیوة الدنیا و فی الاخرة.(25)
یعنی آنها که می گویند خدا، آنهایی که ایمان دارند و به ایمانشان عمل می کنند، راستی مومن هستند همین طور که از دل می گویند خدا، و او را قبول دارند، از نظر عمل هم خدا را قبول دارند. استقامت دارند، می گویند خدا، و پابرجایند و ایستاده اند. می رسند به آنجای یکه ملائکه می آیند و با آنها حرف می زنند. ملائکه را می بیند. آنها می گویند ما دوست تو هستیم، هم در دنیا به فریادت می رسیم هم در آخرت، بالاخره با ملائکه سر و کار دارد و کم کم از نظر قرآن و روایات ائمه و از نظر تجربه به جایی می رسد که می تواند در عالم تصرف کند، تصرف در تکوین نماید. برای ما هضمش مشکل است. اما عمل کردند و به آن رسیده اند.
جابر جُعفی یکی از افرادی است که توانسته تمایلات خود را کنترل کند، بر بُعد مادی سوار شده و سیر کند، آن هم سیر ملکوتی، راوی می گوید: در کوفه به جابر گفتم: دلم هوای امام صادق (علیه السلام) را کرده گفت: می خواهی نزد ایشان بروی؟ تعجب کردم، گفتم: بله، اما چگونه می توان خدمت امام صادق (علیه السلام) رفت؟ کم کم بیرون کوفه رفتیم. گفت: دستت را به من بده و چشمهایت را روی هم بگذار. دستم را به جابر جعفی دادم، چشمها را باز کردم دیدم در کوچه های مدینه هستم، تعجب کردم، جابر گفت: این خانه امام صادق (علیه السلام) است، برو آنجا تا بیایم. وقتی که رد شد گفتم نکند که سحر کرده باشد، آخر کوفه کجا، اینجا کجا؟ خوب است که من به این دیوار میخی بکوبم و سال آینده که به مکه و مدینه می آیم، ببینم این میخ هست یا نه. می گوید: یک وقت دیدم جابر جعفی آمد و میخ و سنگی به من داد و گفت بکوب!
می گوید: رفتم خدمت امام صادق (علیه السلام) اما خیلی ترسیده بود، دیدم جابر آمد و با امام خلوت کرد، گاهی امام صادق در گوش او حرف می زد و گاهی او با امام سخن می گفت - خلوت عاشق با معشوق - خدمت امام نشستم. بعد بیرون آمدیم، جابر دید که خیلی درهم و گرفته ام، گفت: می خواهی به کوفه بروی؟ گفتم: آری. گفت: چشمت را روی هم بگذار. دستم را گرفت، چشمها را باز کردم دیدم که در کوفه هستم.
تعجب نکنید، اینها ریشه قرآنی دارد. قطع نظر از عرفا و قطع نظر از تجربه و تاریخمان، اگر اینها ریشه قرآنی نداشت برایتان نمی گفتم. قرآن شریف راجع به آصف بن برخیا که یکی از شاگردان حضرت سلیمان است می فرماید: وقتی که خبر دادند که بلقیس در یمن سلطنت می کند و آنجا بت پرستی دارد، حضرت سلیمان فرمودند که چه کسی تخت بلقیس را برای من می آورد؟ قرآن می فرماید: یکی از اطرافیانش گفت: به نصف روز می توانم بیاورم. بعد می فرماید:
قال الذی عند علم من الکتاب انا أتیک به قبل أن یرتد الیک طرف.(26)
گفت: اجازه بده تخت بلقیس را به یک چشم برهم زدن بیاورم، چشمهایت را ببند و باز کن، تخت حاضر می شود! قبل ان یرتد الیک طرفک حضرت سلیمان اجازه داد. حالا این چه عملی است؟ چگونه بشر می تواند اینطور درک کند؟ اگر بخواهد که درک بکند، راهش همین است، باید سیر ملکوتی نموده و نفس را کنترل کند و این بعد حیوانی را تعدیل کرده و این اسب چموش را دهنه زند و سوار شود، آن وقت جابر جعفی و آصف بن برخیا می شود - این مطلب را به خاطر این که بحث جلو آمد گفتم: و نمی خواستم این چنین بحث کنم - چیزی که به شما عزیزان تذکر می دهم و می دانم این نقص در میان شما زیاد است، آن است که با قرآن سر و کار داشته باشید؛ قرآن خیلی چیزها دارد، هر چه بخواهد دارد. حیف که همه ما از جمله فرهنگ ما سر و کار با قرآن ندارد. اگر روشنایی دل می خواهید، اگر علم می خواهید، اگر راستی تسخیر ملکوت و حتی دنیا و آخرت می خواهید، با قرآن سر و کار داشته باشید.
حضرت امام سجاد (علیه السلام) می فرماید: اگر همه دنیا بمیرند و من با قرآن باشم، هیچ باک ندارم: یعنی اگر با قرآن باشم از هیچ کس وحشت ندارم. این آیه شریفه توصیف قرآن را چنین می کند: قال الذی عنده علم من الکتاب آنهایی که ادبیات خوانده اند و در مجلس ما هستند می دانند علم نکره آورده شده و دلالت بر قلت دارد، تنوینش هم تنوین تنکیر بوده و دلالت بر قلت دارد و معنایش چنین می شود. آن کس (یعنی آصف بن برخیا) که بسیار کم از علم قرآن داشت، توانست این کار را بکند.
حضرت امام صادق (علیه السلام) می فرماید: علم آصف برخیا در مقابل قرآن و در مقابل علم ما، مثل قطره پیش دریاست. بنابر روایت امام صادق (علیه السلام) و بنابر خود قرآن، قطره ای از علم قرآن داشته و توانسته به یک چشم به زدن تخت بلقیس را از یمن به شام بیاورد؛ این علم است. لذا گفتم که خیال نکنید جابر جعفی از خرافات تاریخ است، نه ریشه قرآنی دارد؛ اگر انسان سوار بُراق شد چنانچه پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) سوار براق شد و رفت آنجا که جبرئیل گفت: لو دنوت انمله لاحترقت یعنی تو برو دیگر جای من نیست، اگر یک ذره از اینجا بالاتر بیایم می سوزم. همینطور که پیغمبر سوار براق شد و آنجا رفت که نمی دانیم کجاست؛ انسان نیز وضعیتش چنین است، وضع تکاملیش این است، نه فقط می تواند عالم ملکوت را تسخیر نماید؛ نه تنها ملکوت بلکه می تواند - جایی برسد که خدا را بیابد، نظیر آدم تشنه که تشنگی را می یابد. شما اگر تشنه شدید تشنگی را چطور می یابید، یک وقت به اینجا می رسد که اسمش را عالم فنا می گذارند، می گویند عالم قرب، عالم لقاء.
قرآن بیست و یک جا درباره عالم لقا صحبت کرده که اصلا هدف از خلقت انسان هم همین است.
انسان اگر توانست این بعد مادی و حیوانیش را کنترل کند و بعد معنوی را بر بعد مادی غلبه بدهد، به هر کجا بخواهد می تواند برسد.
به قول آن آقا، نمی دانم، نمی توانم و نمی شود در قاموس انسان راه ندارد؛ معنا ندارد که یک انسان بگوید نمی شود و نمی دانم. انسان اگر بخواهد، هم می شود و هم می داند. شاید آیه امانت معنایش همین باشد که قرآن شریف می فرماید: امانت را به عالم هستی عرضه دادیم هیچکس نتوانست بپذیرد، هیچ موجودی چه مَلک چه غیر ملک نتوانست بپذیرد. و حملها الانسان انسان آنرا حمل کرد.
انا عرضنا الامانة علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا.(27)
اما این انسانی که امانت را پذیرفت، به خود خیلی ظالم و جاهل است. قرآن می گوید: ظلوما جهولا صیغه مبالغه آورده، راستی این چنین است، انسان به خودش خیلی ظالم و جاهل است. انسان جاهل به خودش است زیرا تمام مصیبتهای الان ما، زیر سر همین است. غرب، شرق، تمدن و علم، انسان را نشناخت، چون نشناخت می بینم تمام فرضیه هایی که فلاسفه غرب دارند، حتی عرفای غرب و علمای علم اخلاقشان انسان را نشناخته اند.
کتاب آیین دوست یابی کتابی است درباره اخلاق، اخلاق غربی ها. این کتاب شاید بیش از چندین میلیون به زبانهای زنده دنیا به چاپ رسیده است. در ضمن کتاب خوبی هم هست. این کتاب چه می گوید؟ می گوید: اگر با اخلاق باشی، مشتری فراوان پیدا می کنی. چند تا مثال برای کاسبها می زند، اگر خوشرو باشی و با مردم خوب حرف بزنی، محبوب می شوی. چند تا مثال برای معلمین می زند، چند تا مثال برای مدیر کارخانه ها. تا آخر آیین دوست یابی انسان را یک بُعدی فرض کرده، همه و همه انسان را یک بعد فرض کرده اند، تمام مصیبت ها این است که انسان را نشناخته اند. یک مهندسی آلمانی می خواست روی انسان قیمت بگذارد که چقدر قیمت دارد؛ حساب کرده گفته بود بیست مارک. از او پرسیدند چرا؟ گفته بود عناصر وجودی این انسان را از نظر فیزیک و شیمی حساب کرده بنابراین یک انسان 20 مارک قیمت دارد
وقتی که این جمله را مطالعه می کردم، جمله ای به یادم آمد، گفتم: خیلی زیاد قیمت گذاشته. انسانی که مهندس آلمانی حسابش را می کند، خیلی هم زیاد قیمت گذاری کرده. می گویند: تیمور لنگ روزی به حمام رفت. از سلمانی و دلاک پرسید: من چقدر می ارزم، گفت: قربان صد تومان! گفت: احمق، این لنگی که به من بسته شده صد تومان می ارزد گفت: با لنگ حساب کردم!
امیرالمومنین (علیه السلام) در روایتی همین مطلب را می فرماید:
من کان همه بطنه فقیمته ما یخرج عنه بطنه.
اگر یک انسان همیشه بُعد حیوانیش را حساب کند، هم و غمش شکمش باشد، او اصلا قیمت ندارد، قیمتش همان است که از شکمش بیرون می آید، راستی انسان جهول است. یعنی خود را نشناخته، دنیای روز انسان را نشناخته، ما خود را نشناختیم، لذا مثل کرم ابریشم به دور خود می تنیم و خود را خفه می کنیم؛ شبانه روز برای کسی، برای حب دنیا، برای ریاست، نه فقط پیش می رویم بلکه برایش گناه می کنیم و از نظر روایات چنین کسی مثل کرمی است که در مزبله می لولد.
آدمی که به فکر شکم و جنبه مادی باشد این طور است؛ انسانی که نداند به کجا می تواند برسد، نداند یک وقت به جایی می رسد که جبرئیل می گوید نوکر تو هستم؛ انسانی که می تواند به قرب خداوند برسد، در اثر حب دنیا به این حد سقوط می کند.
در روایات می خوانیم که در روز قیامت بعضی ها که در بهشت هستند غرفه هایی از مروارید دارند، نمی دانم یعنی چه؟ بعد می فرماید: فانظر الیهم سبعین مره و اکلمهم(28) یعنی خدا می گوید: روزی هفتاد مرتبه به اینها نگاه می کنم و با اینها صحبت می کنم.
من الحی لا یموت الی الحی الذی لا یموت
از جمله حرفهایم این است که می گویم بهشتی ها را بگذار با غذاهای بهشتی، با حورالعین ها سر و کار داشته باشند، اما غذای شما حرف من باشد، لذت شما صحبت کردن با من است اینها ذوق می خواهد، بالاترین لذت است. لذتی برای عاشق است که با معشوق خلوت کند؛ این بالاترین لذت است، لذتی دیگر را نمی تواند درک کند، خوردن و آشامیدن برای او پوچ است و بالاتر از این حرف زدن عاشق با معشوق است و از آن بالاتر اینکه معشوق با عاشق خود حرف بزند، این لذتی که عاشق از معشوق می برد لذت معنوی است، یعنی حاضر است به لذت مادی و به آنچه جنبه حیوانی دارد و نیز آنچه در دنیاست پشت پا بزند، برای اینکه معشوقش به او بگوید: دوستت دارم، قرآن این را می گوید:
یا أیتها النفس المطمئنه ارجعی(29) ای کسی توانسته نفس و جنبه حیوانی را کنترل کند، و ای کسی که جنبه ناسوتی و جنبه مادر را مرکب قرار داده و گمگشته خود را پیدا کرد و نفس مطمئنه پیدا کردی، بیا. کجا بیا؟ ارجعی الی ربک بیا. به سوی بهشت زیرا بهشت برای انسان چیزی نیست، انسان برای بهشت رفتن خلق نشده، خلق شده تا به خاطر معشوقش به دنیا و بهشت، به دو جهان پشت پا بزند: ارجعی الی ربک راضیة مرضیه.
معشوق حقیقی می گوید: ای بنده، از تو راضیم، دوستت دارم، از تو راضیم، و این انسان از نظر قرآن شریف بسیار عالی است.
اما اگر به عکس شد، یعنی حرکت سقوطی کرد، آن مقام معنویش مرکب شده و بعد ناسوتی غلبه پیدا کند، وقتی بعد حیوانی غلبه پیدا کرد، روح را مرکب قرار می دهد، مثل معاویه عقل را مرکب خود قرار می دهد، عقل برایش کار می کند، روح برایش حرکت می کند، اما چه حرکتی؟ حرکت نزولی؛ نمی شود که انسان حرکت نکند و حرکت تکاملی نداشته باشد، اما چه تکاملی؟
همیشه میان این روح و جسم جنگ است، همان جهاد اکبر. انسان همیشه در حرکت است؛ گاهی سیر صعودی دارد و به خدا می رسد ارجعی الی ربک گاهی حرکت نزولی است؛ قرآن می فرماید: در این صورت از هر میکروبی پست تر می شود:
ان شر الدواب عند الله الصم البکم الذی لا یعقلون.(30)
از هر میکروبی پست تر! میکروب سرطان چقدر برای جامعه و فرد مضر است؟ از میکروب خوره هم پست تر می شود. می فرماید: انسانی که تفکر و تعقل نداشته باشد و آن جنبه معنویش مُرده و مغلوب شده باشد؛ ضررش برای خود و جامعه از میکروب سرطان بیشتر است. میکروب وبا برای عراق مضرتر بود یا صدام؟ اگر یکی از غرایز بر انسان مسلط شود، انسان اینست و سیر هم نمی شود و اگر در جنایت بیفتد به اینجا می رسد که حجاج بن یوسف ثقفی وقت خوردن ناهار، یکی از شیعیان حضرت علی (علیه السلام) را می آورد و مجمعه روی سرش می گذاشت تا یک قدری بیشتر دست و پا بزند و قاه قاه می خندید، این دسر غذایش بود؛ می گفت: لذت می برم از آنکه یکی از شیعیان علی (علیه السلام) را بکشم. این چنین فردی هم حرکت دارد منتها حرکتش کجاست؟ قرآن می گوید: به طرف جهنم.
روایتی از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است که پیغمبر با جبرئیل نشسته بود، صدای مهیبی شنیده شد؛ این صدا را جبرئیل و می شنوند، پیغمبر پرسید این چه صدایی بود. جبرئیل گفت: سنگی را هفتاد سال قبل در یکی از چاههای جهنم انداخته اند حالا به ته جهنم رسیده، این صدای آن بود. استاد بزرگوار ما رهبر عظیم الشأن انقلاب قدس سره در بحث اخلاقیشان این روایت را معنا می کردند؛ می گفتند: معنایش این است که کسی می آید در این دنیا، به جای اینکه حرکت صعودی داشته باشد راه جهنم را پیش می گیرد و جلو می رود. به جای آنکه رابطه اش با خدا روز به روز محکم تر شود، رابطه اش با شیطان محکم می شود و به جای قوی شدن روح، جسم و تمایلات و غرایز او قوی می شود و بدانید هر کدام از این تمایلات را که با او پیش آمدید روز به روز قوی تر می شود و حالات مرده است، بعد از هفتاد سال به ته جهنم رسیده است.
مشهور است که می گویند یکی از جایی افتاد پایین و مُرد. شب خوابش را دیدند. پرسیدند آقا در چه حالی هستی؟ گفت: همین مقدار بگویم اینها که آخوندها می گویند که شب اول قبر نکیر و منکر می آیند، همه دروغ است؛ من از بالا که افتادم مستقیما به وسط جهنم رفتم. راست هم می گفت: برای اینها نکیر و منکر هم نیست، مستقیم به وسط جهنم می روند. روایت همین است؛ رهبر عظیم الشأن انقلاب قدس سره خوب معنایش کرده، حرکت نزولیش وسط جهنم است الیه الرجعی او به سوی خدا سیر می کند، این هم به سوی جهنم آن هم به بهشت می رسد و دیگری به جهنم، اما فرقش این است: آن که به جهنم می رسد حرکت انتهایش است و استکمالش سوختن است، اما آن دیگری سیر در ذات خداست، لذت بردن عاشق از معشوق است، لذت بردن عبد از مولی؛ به انتها نمی رسد راستی باید بگوییم لعنت خدا بر آن کسی که خود را نشناخته.
حضرت علی (علیه السلام) می فرمود: کفی بالمرء جهلا أن لایعرف قدره(31) از جهالت شخص همین اندازه بس است که ارزش خود را نشناسد. و ما خود نمی شناسیم. راوی می گوید خدمت امیرالمومنین (علیه السلام) در نخلستانی که قنات می کَند بودم، ظهر از قنات بیرون آمد، نماز ظهر و عصرش را خواند، بعد فرمودند: غذایی برای خوردن هست؟ گفتم: کدوی پخته داریم، فرمود: بیاور، می گوید: یک مقدار کدوی پخته برای حضرت علی (علیه السلام) آوردم. دست مبارکشان را با آبی که از شن بیرون می آمد شستند، و غذا را میل فرمودند، سپس گفتند: لعنت خدا بر کسی که به واسطه شکم به جهنم می رود. راستی هم لعنت خدا بر چنین فردی باد. و نیز کسی که به واسطه جاه طلبی پشت سر مردم غیبت می کند، تهمت می زند، نمامی و سخن چینی می کند و جهنمی می شود، و باز لعنت خدا بر آن کسی که به خاطر شکم به جهنم می رود.
می گوید: ناهار را خورند و به قنات رفتند و کلنگی زدند، اتفاقا به سنگی خورد و آب فوران کرد به حدی که آب گل آلود تا ریش حضرت (علیه السلام) آمده بود اصلا نتوانست کار کند، از قنات بالا آمد. بچه ها برای دین علی (علیه السلام) آمده بودند؛ آب مفصل و فراوان را دیدند و مثل اینکه خیلی خوشحال شدند. علی (علیه السلام) در حالی که از قنات بالا نیامده، یک پایش را این طرف قنات و پای دیگر آن طرف بود، فرمودند: قلم و دوات بیاورید؛ چنانچه کار حضرت علی در آن بیست و پنج ساله بود که بیست و چهار چشمه و قنات در باغستان وقف فقرا و ضعفا و بیچاره ها کرد. می گوید: همانجا در قنات وقف نامه اش را نوشتند و گفتند: بچه ها و خویشان من، چشم داشت به این قنات نداشته باشید، اینها مال فقرا و بیچاره هاست.
این جمله به ما چه می گوید؟ علی یک انسان است؛ لذا علی (علیه السلام) به این نیست که غذایش کدو پخته باشد یا نباشد؛ این لذت یک حیوان است.
لذت مولی امیرالمومنین (علیه السلام) این است که بتواند قناتی حفر کند و آبی را پیدا کرده، نخلستانی برای فقیر و بینوا درست شود. لذت علی (علیه السلام) به این است؛ انسانیت انسان به این است. انسان آن است که لذتش لذت روحی باشد؛ از علم یابی، علم جویی، حقیقت یابی، حقیقت جویی، ایثارگری و فداکاری لذت ببرد؛ اگر رفیقش را خوش ببیند، خوشحال باشد و اگر ناراحت دید، فوق العاده ناراحت شود؛ این را یک انسان گویند. شاید بیشتر از پنجاه روایت داشته باشیم که می فرماید مسلمان این است، هر چه برای خود می خواهد، برای دیگران بخواهد و آنچه برای خود نمی پسندد برای دیگران نپسندد و الا مسلمان نیست.
اگر شما آقایان محترم و خانمهای محترمه همین روایت را امشب سرمشق زندگی خود قرار دهید، تمام کارها درست می شود. آیا می خواهید کسی پشت سرتان غیبت کند؟ نه. پس غیبت مسلمان را نباید بکنید. شما که نمی خواهید نگاه شهوت آمیز به ناموستان شود، پس نگاه شهوت آمیز نباید داشته باشید.
شما که نمی خواهید کسی به شما تهمت بزند و آبرویتان را ببرد، پس اگر مسلمانی، نباید تهمت بزنی، شما می خواهی درمانده بودی کسی به فریادت برسد؟ آری. پس باید به فکر درمانده ها باشی. می خواهی مردم به شخصیت شما احترام بگذارند و شخصیت شما را نکوبند؟ آری، پس باید همیشه به شخصیت دیگران احترام بگذاری. مسلمان این است، بیایید امشب این روایت سرمشق زندگی شما باشد. خلاصه بحث این شد که من انسانم، جنبه ملکوتی دارم، به هر کجا بخواهم می توانم برسم، می توانم به جایی برسم که در مقابل گناه به دنیا و آنچه که در آن است پشت پا بزنم، من این هستم. پس خوب است کاری بکنم که بُعد ملکوتیم آباد شود.
پس بین ملکوتی و مادی همیشه جنگ است؛ هر یک می خواهد دیگری را به زمین بزند، بیایید سعی کنید در زندگیتان گناه نباشد. این روایتی که گفتم سرمشق زندگی خود قرار دهید، تا این که در این مبارزه که به قول پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) - جهاد اکبر - همیشه غالب شوید. اگر چنین نباشیم، گناه بالاترین غذا و نیرو برای بعد مادی ماست. گناه می تواند انسانیت انسان را از بین ببرد، گناه انسان را از حیوانی پست تر می کند؛ سرپوش روی عقل است، سرپوش روی دل و وجدان اخلاقی می گذارد و بالاخره گناه برای انسان قساوت می آورد و وجدان اخلاقی را می کشد و به اینجا می رسد که قرآن می گوید:
اولئک کالانعام بل هم اضل
اینها دیگر انسان نیستند، حیوانند، حتی پست تر از حیوان.

بخش اول: گفتار چهارم

انسان ملکوتی

پیرو عرایض هفته گذشته که گفتم: انسان مرکب از روح و جسم است و به عبارت دیگر دو بُعدی است؛ یک بعد ملکوتی و معنوی به نام روح دارد، و یک بعد ناسوتی و حیوانی به نام جسم، که به آن تمایلات و غرایز نیز می گوییم، چنانچه آن بعد معنوی را علاوه بر این که روح می گوییم عقل هم می نامیم. در قرآن شریف به آن قلب و صدر هم به او گفته شده و همه این اسمها برای همان بعد معنوی انسان است. چیزی را که امشب باید تذکر داده شود و به آن توجه کنیم، این است که همیشه در درون ما یک جبهه جنگ است، و این جنگ را پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) جهاد اکبر نامیده اند. در روایات فراوانی داریم که این جبهه بالاترین جبهه ها و این جنگ بالاترین جنگهاست شجاع کسی است که در این جنگ زمین نخورد.
روایات در این باره مختلف است، مثلا روایت می نویسد: جوانی از جبهه جنگ برگشته بود. به منزل نرفته بود و گَرد و غبار جبهه هنوز به صورتش بود. با شمشیر خون آلود از کنار پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) گذشت، ایشان فرمودند: جوان آفرین بر تو که به جهای ء رفتی، اما علیک بالجهاد الاکبر بر تو باد به جهاد بزرگتر از این گفتند: یا رسول الله، چه جهادی بالاتر از جنگ، این از میدان جهاد بر می گردد. فرمود: جهاد بزرگتر از این، جهاد با نفس اماره است. جهاد روح با جسم، جهاد با بُعد معنوی با بُعد حیوانی، یعنی اینکه انسان بتواند بعد حیوانی را رام کند. چنان که باز هم روایت داریم که جوانهایی زور آزمایی می کردند. سنگ بزرگی بود، می خواستند این سنگ را بلند کنند، پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) رسیدند و آنها را تشویق کردند و فرمودند: بارک الله زور آزمایی و ورزش است، کار خوبی است، اما أشجع الناس من غلب هواه.
شجاع کسی نیست که بتواند سنگی را بردارد تا بگوییم شجاع تر از دیگری است؛ آری شجاعش می گوییم، اما شجاع تر از همه آن کسی است که بتواند بر هوی و هوس و بر آن بعد حیوانی خود غلبه کند.
بالاخره نظیر این دو قضیه که گفتم در اسلام زیاد است و شعار اسلام این است: أشجع الناس من غلب هواه در این میدان جنگ اگر بعد معنوی کسی بر بعد مادی او غلبه پیدا کند، او شجاع ترین مردم است و مشکل هم هست.
تذکری که برای شما عزیزان مفید است این است که جنگ همیشگی است؛ گاهی جسم ما غالب و بعد معنوی ما مغلوب می شود. گناهی جلو می آید و آن بعد معنوی نمی تواند کار کند، زیرا به خاطر گناه بعد معنوی مغلوب بعد حیوانی می شود. گاهی به عکس پا روی گناه و نفس اماره می گذارد و از گناه اجتناب می کند. بعد معنوی غلبه پیدا نموده بعد زمین زده و مغلوب می کند. مطلب قابل توجه اینکه اگر در این میدان جنگ بعد معنویمان غلبه پیدا کرد، سرافرازیم مثل جوانی که در جبهه جنگ پیش رفته و فتحی نموده باشد، در خود سرافرازی را در می یابیم اما چنانچه به عکس شد، یعنی بعد مادی بر بعد معنوی غلبه کرد، واجبی را به جا نیاورد، یا گناهی را انجام داد، این فرد در خود شرمندگی می بیند، سربزیری می بیند، با وجود آنکه کسی زمینش نزده، سرافکنده است؛ مثلا در جنگ عراق سرافکنده است، چرا؟ برای اینکه جوانهای ایرانی بر او غلبه پیدا کرده اند و جوانهای عزیز در جبهه سرافرازند، ایران سرافراز است، چرا؟ زیرا دشمن را (که دیگری بوده) به زمین زده است. اما اینجا این طور نیست، یعنی وقتی که گناه جلو می آید و ما به نفس اماره غلبه می کنیم و آن بعد حیوانی را زمین می زنیم، خودمان خود را زمین زده ایم، برای این که ما مرکب از جسم و روح هستیم.
از اینجا باید پی برد که حقیقت انسان به بعد معنویش هست نه بعد مادی؛ انانیت انسان به روح، وجدان اخلاقی و عقلش هست. انسانی که عقل دارد و تفکر ندارد، انسانی که وجدان اخلاقی ندارد و سوسوی وجدان را خاموش کرده، اصلا آدم نیست و از نظر قرآن هم چنین است.
قرآن می فرماید: این چنین انسانی پست تر از هر جنبنده ای است.
ان شر الدواب عندالله الصم البکم الذین لا یعقلون.(32)
کسی که بعد معنویش قوی نیست، کسی که عقل دارد و تعقل و تفکر ندارد و بالاخره کسی که بعد معنویش به زمین خورده، مغلوب شده؛ از بین رفته و سوسوی وجدان را از دست داده، اصلا آدم نیست.
در آیه دیگر می فرماید:
و لقد ذرأنا لجهنم کثیرا من الجن و الانس لهم قلوب لا یفقهون بهاع و لهم اعین لا یبصرون بها و لهم اذان لا یسمعون بها اولئک کالانعام بل اضل اولئک هم الغافلون.(33)
یعنی عاقبت عده ای از انسانها به جهنم منجر می شود، مثل اینکه راه جهنم را گرفته اند و جلو می روند. برای چه؟ اینها دل دارند، یعنی آن بعد معنوی را دارند ولیکن مغلوب شده از بین برده اند، دیگر نمی فهمند. چشم معنوی و بصیرت دارند اما توسط گنته چشم بصیرت را کور کرده اند، یعنی بعد معنوی در آن جهاد اکبر به زمین خورده، و مغلوب شده. دیگر گوش شنوا و چشم بینا ندارد، می گوید اولئک کالانعام دیگر آدم نیست، حمار است بعد می فرماید: پست تر از حمار، اولئک کالانعام بل هم أضل لذا لازم است این نکته که نکته بسیار خوبی است در فکر شما باشد و از همین جا یکی از ادله وجود و تجرد روشن می شود.
تا اینجا به این نکته رسیدیم که انسان مرکب است از بعد معنوی و ملکوتی و بعد حیوانی و ناسوتی، یعنی یک جنبه دائما در جنگند و اگر روح و جنبه معنوی ما غلبه کرد، ما سرافرازیم؛ و اگر به عکس شد یعنی مادی، معنوی را زمین زد، سر افکنده ایم شرمنده ایم با وجودی که کسی ما را مغلوب نکرده بلکه خودمان آن جنبه را به زمین زده ایم.
پس آدمیت ما به بعد ملکوتی ماست. آدم آن است که وجدان اخلاقی، گذشت، دیگر گرایی و فداکاری در زندگیش باشد؛ اگر آه مظلومی را بشنود ناراحت شود و گریه کند، خوابش نبرد. به قول روایات آدم آن است که دست بینایی را گرفت خوشحال شود و بنای زندگیش این باشد؛ دیگرگرا باشد نه خودگرا. این آدم است. خدا رحمت کند سعدی را چقدر خوب گفته:
تن آدمی شریف است به جان آدمیت - نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشم است و زبان و گوش و بینی - چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
ای کاش سعدی آن معنا را از قرآن گرفته و گفته بود: چه تفاوت بین یک آدم و حمار؟
قرآن اینطور می گوید، اگر انسان بعد ملکوتی نداشته باشد، اگر انسان اخلاق انسانی نداشته باشد و اگر اهمیت به واجبات نداده و از گناه ناراحت نشود، چه تفاوت بین او و یک الاغ است؟ قدری علف در مقابل دو الاغ بریزید، معلوم است هر کدام که قوی تر است دیگری را عقب می زند و علف ها را می خورد؛ اسم این قاعده غلبه بر ضعیف، می گذارند اگر آدم این طور شد - که دنیای روزمان این است - یعنی قاعده غلبه قوی بر ضعیف، حکمفرماست - چه تفاوت بین الاغ و انسان؟
وقتی شما کاری را کردید که خدا می پسندد، عقل می پسندد خود را سرافراز می دانید و اگر کاری کردید که خدا و عقل نمی پسندید، خود را سرافکنده می بینید؛ از اینجا پی می بریم که انسانیت انسان به عقل و روح و جنبه ملکوتی اوست. اگر آدم هستیم، همیشه باید به فکر تقویت جنبه ملکوتی باشیم.
اگر بخواهیم آدم باشیم چه کنیم؟
بحث امشب من با شما این است، چه باید بکنیم که در این نبرد حق علیه باطل، در این نبرد جنبه معنوی با جنبه ناسوتی، در این جهاد که گفتیم و پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آن را جهاد اکبر نامیده است غالب شویم؟
همیشه نیرو باید از خارج بیاید، اگر نیرو از خارج نیاید مغلوبیم و علتش هم معلوم است، برای اینکه آن جنبه مادی همیشه طوفانی است و لشکریان آن هم یکی دوتا نیستند، فراوانند؛ غریزه حب مال، غریزه حب جاه، غریزه حب اولاد هستند. غرائز صفات رذیله نظیر کینه توزی، حسد و امثال اینها و همچنین قانون وراثت، قانون محیط و قانون تغذیه هم می باشد. همه اینها یک طرف و طرف دیگر فقط جنبه معنوی، مثل دنیای روز و ایران. الان اینطور است. اگر بخواهیم مثال بزنیم جنگ درون ما نظیر جنگ فعلی ماست، از عُده خیلی ضعیفیم. خیلی.
پس چه باید بکنیم، با فرض اینکه جنبه مادی و جنبه حیوانی ما از نظر تجهیزات بسیار قوی و آن جنبه ملکوتی ما بسیار ضعیف است، چه باید کرد؟ البته نیروی خارج لازم است و آن چه نیرویی است؟ به اهم آن اشاره می کنیم:
اهمیت دادن به واجبات اولین نیرو است. انسان باید به واجبات اهمیت بدهد؛ قرآن شریف می فرماید:
و استعینوا بالصبر و الصلوه و انها لکبیره الاعلی الخاشعین.(34)
یعنی در این نبرد حق علیه باطل، در این نبرد روح با جسم، از خدا کمک بجویید، او باید کمک بدهد به چه چیز؟ نماز و استعینوا بالصبر و الصلوه اگر کسی اهمیت به واجباتش بدهد وقتی واجی جلو آمد یک تلاطم درونی در او ایجاد می شود تا اینکه آن واجب را به جای آورد. این نیرویی است که کمک می کند.
کسی که نیروی خارجی، بعد معنویش را کمک کند، می تواند به واسطه آن نیرو بر جسم غلبه پیدا کند. یعنی وقتی که می خواهد یک طوفانی بشود می تواند جلویش را بگیرد، کنترل و تعدیلش کند، لذا به تجربه ثابت شده. از نظر قرآن و روایات اهل بیت - علیهما السلام - بسیار روی آن پافشاری شده، که اگر می خواهیم آدم بشویم، اگر می خواهیم در این نبرد پیروز شویم باید از این نیرو کمک بگیریم. پیغمبر اکرم فرمودند: نماز بالاترین جنگهاست و نیروهاست. باید به همه واجبات مخصوصا به نماز اهمیت بدهیم، من نمی دانم این نماز چیست؟ چقدر این نیرو قوی است و چقدر برای آدمیت مفید است که قرآن و روایات این قدر روی آن پافشاری دارد. یک جمله ای را برایتان بگوییم، این جمله تکان دهنده است. بحث امشب را باید مخصوصا راجع به نماز برای جوانها بگویید، اهمیتش را بگویید.
فخر رازی مفسر سنی است، کتابی در تفسیر نوشته به نام: تفسیر کبیر، در ذیل سوره والعصر، ان الانسان لفی خسر جمله ای نقل می کند، روایتی است که اختلاف میان مفسرین در معنی والعصر - در این که تفسیر والعصر چیست - را بیان می کند. هر کس چیزی گفته، احتمالات فراوان است که الان مورد بحثم نیست.
استاد بزرگوارم، رهبر عظیم الشأن انقلاب، ایشان می فرمودند: والعصر یعنی قسم به حضرت بقیة الله (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و ایشان می فرمود: عصر به معنای عصاره است و چون امام زمان عصاره عالم خلقت است، پروردگار عالم به او قسم خورده.
خوب، این فتوای لطیف آن کسی است که خیلی لطافت دارد، ولی معنای مختلفه دیگر هم برای این شده. از جمله گفته اند که مراد از عصر، نماز عصر است: والعصر یعنی قسم به نماز عصر؛ فخر رازی این را می پسندد و برای این که مدعایش را اثبات کند، یک روایت می آورد. که روایت این است: می گویند زنی صیحه زنان و دیوانه وار خدمت پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد گفت: یا رسول الله اصحاب بروند، تنها با شما کار دارم. اصحاب رفتند، آن زن خدمت پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نشست و گفت: یا رسول الله گناه کردم، گناهم خیلی بزرگ است. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: رحمت خدا از آن بزرگتر است. گناه هر چه بزرگ باشد معنا ندارد که انسان مأیوس هر چه گناه بزرگ و هر چه طولانی، مسلم است اگر توبه کند، گناهش آمرزیده می شود. بن بست در اسلام نیست.
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: گناهت چیست؟ گفت: یا رسول الله، زن شوهردار بودم، زنا دادم، آبستن شدم؛ بچه ام به دنیا آمد، او را در خمره سرکه خفه کردم، و سرکه هایش را به مردم فروختم گناه خیلی بزرگ است، خیلی! معلوم است که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) خیلی متأثر شد؛ حکمش را هم گفتند. مُرادم اینجاست، فرمودند: خانم می خواهی به تو بگویم چرا در این چاه افتادی؟ یعنی چرا آدم بعضی اوقات توی چاهی می افتد که دیگر نمی شود از آن بیرون بیاید، و اگر دنیا پشت به پشت یکدیگر کند و بخواهد او را از آنجا نجات دهد، دیگر نمی شود! فرمودند: می خواهی به تو بگویم که چرا درون این چاه افتادی؟ خیال می کنم نماز نمی خوانی. چون نماز نمی خوانی رابطه ات با خدا قطع شده و عنایت خدا روی سرت نیست. از این جهت در این چاه پُر فلاکت افتادی! انی طننت انک ترکت صلوه العصر(35)
یعنی خیال می کنم نماز نمی خوانی که در این چاه افتادی! این روایت به ما چه می گوید؟ این روایت دو جنبه و دو طرف دارد.
جنبه اول آن به ما می گوید که اگر یک زن یا مردی به نماز اهمیت ندهد، به گفته این روایت کارش مشکل است. این در دنیاست آخرتش بماند؛ کارش مشکل است بسیار مشکل
جنبه دیگر هم دارد و این بحث ماست. این روایت به ما می گوید که اگر کسی به نماز اهمیت بدهد، نماز نیروی خارجی برای عقل و روحش و برای آن بعد معنویش می فرستد و بعد معنوی غلبه پیدا می کند و می تواند آن بعد مادیش را زمین بزند و قرآن نیز همین را می گوید:
و استعینوا بالصبر و الصلوه
کمک بجویید در چه چیزی؟ برای چه؟ یعنی درون تو جنگ است. نیروی نظامی می خواهد، از بیرون باید نیروی نظامی و اسلحه بفرستی، اسلحه بیرونیش اهمیت دادن به واجبات است، مخصوصا به نماز.
نمی دانم آیا در این سوره کوچک اما خیلی رسا و پر معنا دقت کرده اید یا نه؟ سوره أرأیت الذی یکذب بالدین خیلی کوچک اما بسیار رسا و پر معناست.
بسم الله الرحمن الرحیم، أرأیت الذی یکذب بالدین، فذلک الذی یدع الیتیم، ولا یحض علی طعام المسکین(36)
یعنی ای پیغمبر می خواهی یک نفر را که مسلمان نیست نشانت بدهم؟ یعنی می خواهی مسلمان نمایی را که مسلمان نیست نشانت بدهم؟ بعد چند دسته را نشان می دهد.
1. آن ملتی در میانشان بچه یتیم باشد و بی اعتنا باشند.
اگر بچه یتیمی در طایفه ای باشد، در شهری باشد، در ملتی باشد، تمام مردها باید بجای پدر او باشند و تمام زنها به جای مادر او، تا عقده یتیمی در او پیدا نشود. خدا نکند که یک کسی با عقده بزرگ شود؛ من غالب این مکتبهای انحرافی را مطالعه کردم و دریافتم که اینها معمولا از مکتب صهیونیزم هستند و افرادش عقده ای می باشند؛ مکتب فروید، نیچه، مارکس، دورکیم و امثال اینها.
من درباره آنها زیاد مطالعه داشتم و معمولا دیدم که اینها از صهیونیزم سرچشمه گرفته اند؛ این از نظر جمعی و از نظر فردی، مارکس یک آدم عقده ای به تمام معنی بوده است، اتفاقا در همان چیزی که عقده داشته در همان مورد مکتب دارد لذا اسلام می گوید آدم عقده ای - بچه یتیم - در میانتان نباشد، مردها باید به جای پدر و زنها به جای مادرش باشند. خوب این یک طایفه.
2. ولا یحض علی طعام المسکین یعنی ای پیغمبر. مسلمان نما آنهایی هستند که فقیر در میان آنها باشد و آنها به او بی اعتنا باشند، در حالیکه می توانند به فقیر و بینوا رسیدگی کنند. اینها هم مسلمان نما هستند.
3. بعد درباره دسته سوم می فرماید: فویل للمصلین. الذین هم عن صلاتهم ساهون. یعنی ای پیغمبر می خواهی یک مسلمان نما نشانت دهم؟ وای به این مسلمان نما، آن کس که در نماز سهل انگار است. یعنی نماز اول وقت نمی خواند. از امام صادق (علیه السلام) پرسیدند که سهل انگاری در نماز یعنی چه؟ فرمودند: کار دنیا را بر کار آخرتش مقدم می دارد؛ اول ناهار یا شام می خورد بعد نماز می خواند. نماز برایش سنگینی است که قرآن هم اتفاقا می فرماید:
و انها لکبیره الاعلی الخاشعین،(37) یعنی بعضی اوقات ما حاضرین یک ساعت، دو ساعت سر پا بایستیم، با هم حرف بزنیم، هیچ چیزمان هم نشود، خیلی هم با نشاط هستیم، اما همین ما که دو ساعت سرپا ایستاده ایم و با هم حرف زده ایم، موقع نماز خسته و کوبیده ایم، حال نماز نیست؛ نمازی که اگر خیلی عالی بخوانیم بیشتر از یک ربع طول نمی کشد و می خواهیم این را در پنج دقیقه تمام کنیم، لذا از اول شب تا ساعت دوازده می نشیند هیچ چیزش نیست، اما وقتی به نماز رسید، هیچی! معلوم است که این نماز یک چیزی هست و شیطان و آن بعد جسمی ما خیلی با آن کار دارد، خیلی، اما وقتی که می رسیم به نماز، دلمان می خواهد این یک ربع پنج دقیقه بشود، چرا چنین هستیم؟
قرآن می گوید: نامسلمانی، نامسلمانی، و وای به تو ای نامسلمان
4. باز به پیغمبر می فرماید: وای به مسلمانان نما و آدم متظاهر، آدم ریاکار و دورو الذین هم یراءون و یمنعون الماعون
5. دسته پنجم مسلمان نماها (که وای به این مسلمان نما) آن کسی است که می تواند حاجت مردم را برآورد اما نمی آورد؛ کسی حاجتی دارد، می تواند با قلم یا قدمش حاجت وی را برآورد، دنبالش نمی رود؛ همسایه ظرفی می خواهد، می تواند بدهد، نمی دهد. اسلام می گوید که این مسلمان نیست، نه، مسلمان نیست. وای به این نامسلمان. انصافا سوره رسایی است، گرچه ناراحت کننده است ولی سرمشقی است و برای بحث ما نیز مفید می باشد.
بر این مطلب آیات فراوان داریم ولی به همین مقدار اکتفا می کنم. یک روایت هم برایتان می خوانم و بحث امشب را خاتمه می دهم:
کسی آمد خدمت امام صادق (علیه السلام) استخاره کرد، بد آمد. استخاره را نادیده گرفت و به تجارت رفت. اتفاقا به او خوش گذشت و علاوه بر آن سود فراوانی هم برد؛ تعجب کرد که من پیش امام (علیه السلام) استخاره کردم بد آمد، مسافرت به من خوش گذشت و سود فراوان بردم، یعنی چه؟
خدمت امام صادق (علیه السلام) آمد و گفت: یابن رسول الله، یادتان هست که چند وقت قبل خدمت شما رسیدم، استخاره کردم و بد آمد؛ برای مسافرت، به تجارت رفتم، سود فراوانی داشت و خوش گذشت.
آقا امام صادق (علیه السلام) تبسم فرمودند و گفتند: یادت هست در فلان منزل خسته بودی، نماز مغرب و عشایت را خواندی، شام خورده خوابیدی، خوابت برد، یک وقت بیدار شدی که آفتاب زده و نمازت قضا شده بود؟ (البته گناه نکرده بود زیرا نمی خواسته که قضا شود بعد هم قضای نمازش را خواند) فرمودند: یادت هست؟ گفت: بله یابن رسول الله، فرمودند: اگر خدا دنیا و آنچه در دنیا است به تو داده بود جبران آن خسارت نمی شد. خیلی چیز از دستت رفت، نمی دانی چه خبر است.
این نماز چیست؟ آدم می سازد، همانطور که سلولهای بدن ما غذا می خواهند و اگر غذا به آنها نرسد ضعیف شده و میمیرند، گرچه جوان هم باشد و از انرژی جوانی هم مصرف کند بالاخره برای جسم ضرر دارد. وقتی جسم شما یعنی آن جنبه ناسوتی و حیوانی غذا می خواهد، غذای روح شما چیست؟
نماز غذای روح است نماز صبح به جای صبحانه شما و نماز ظهر و عصر به جای ناهار، و نماز مغرب و عشاء به جای شام و نماز در دل شب به جای میوه شماست. هر چه بخواهیم روح را قوی کنیم، یعنی آدمیّتان را به یک جایی برسانیم باید اهمیت به همه واجبات مخصوصا نماز بدهیم. خیلی به آن سفارش شده و حتی روایت می نویسد: پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در موقع جمله ای را می گفت و از دنیا رفت؛ مرتب می فرمود:
الله الله فی الصلوه و ما ملکت أیمانکم(38)
یعنی به دو چیز اهمیت بدهید؛ یکی نماز، یکی به زیر دست امت من.
درباره امام صادق (علیه السلام) هم دارد که هنگام مرگ همه خویشان را جمع کرد، خویشانش خیال کردند یک وصیت تازه ای دارد. یک جمله گفت و از دنیا رفت. جمله آخر امام صادق (علیه السلام) این بود:
لا تنال شفاعتنا من استخف بالصلوه(39)
کسی که نماز را سبک بشمارد، در روز قیامت شفاعت ما به او نمی رسد.
نه اینکه نماز نخواند استخف بالصلوه سبک بشمارد. عزیزان من می دانید همه باید با شفاعت اهل بیت (علیهما السلام) به بهشت بروند، حتی انبیا، اگر شفاعت اهل بیت (علیهما السلام) نباشد - از نظر علمیش هم همین است - جایی نیست. این روایت می گوید: اگر کسی نماز را سبک بشمارد به شفاعت ما نخواهد رسید.
امیدوارم جلسه برای من و شما مفید باشد و تا آنجا که می توانید مفاهیمش را پیاده کنید، مخصوصا آخر بحث را برای جوانها، برای بچه ها حتما پیاده کنید و راجع به نماز با بچه ها خیلی حرف بزنید، مخصوصا اینکه می دانید مغز بچه شبیه دوربین عکاسی است؛ یک جمله ممکن است در مغز او اثر بگذارد و تا عمر دارد یک نمازگزار به تمام معنا باشد که برای شما خیلی مفید است؛ هر نمازی که بخواند شما در نامه عمل شما ثواب می نویسد. تا می توانید به این بچه ها اهمیت بدهید که اینها امانتند و باید امانتها را خوب حفظ کنید.