فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

بخش اول: گفتار سوم

جهاد با نفس

انسان در میان همه موجودات یک امتیاز دارد و آن امتیاز این است که دو بُعدی است. دو جهت دارد یکی بعد مادی و دیگری بعد حیوانی که در فلسفه آن را جسم می نامند. جسم انسان را در روانشناسی به نام تمایلات یا غرایز و در اخلاق و عرفان اسلامی به نام جهت حیوانی با بُعد حیوانی انسان نام می برند. این یک جهت است و از این نظر یک حیوان به تمام معناست و با حیوانها هیچ تفاوتی ندارد.
یک بعد معنوی دارد که این جنبه، جنبه ملکوتی هم هست. و در فلسفه روح نامیده می شود. لذا می گویند که انسان مرکب از جسم و روح است. عقل و روح و وجدان اخلاقی و قلب و صدر، همه اینها به یک معناست. همه اینها نظر به بعد معنی انسان دارد و ترقی و تکامل انسان هم به واسطه همین ترکیب است؛ ولی ملائکه فقط آن بعد معنوی را دارند. از این جهت تکاملی هم در ملائکه دیده نشده و نخواهد شد.
حضرت جبرئیل با آنکه مَلک مقربی است تسلط بر عالم هستی هم دارد، سعه وجودیش زیاد است، ملک مقرب خداست. همانطور که حضرت عزرائیل چنین است. اما تکاملی در جبرئیل نیست؛ یک میلیارد قبل جبرئیل با حالات هیچ تفاوت ندارد و با وجود آنکه عبادت هم می کند و همیشه مشغول عبادت خداست و به قول قرآن شریف هیچ وقت مخالفتی، طغیانگری و عصیانی در کار آنها نیست؛ اما تکاملی ندارند، چنان که حیوانات هم تکامل ندارند؛ مثلا موریانه، زنبور عسل این حیوانهایی که دسته جمعی زندگی می کنند، مخصوصا اینها که تمدن خاصی دارند و بویژه موریانه و زنبور عسل و مورچه که هم علمای اسلام درباره آنها کتاب نوشته اند مثل دِمَیری که حیوة الحیوان را نوشته و هم دیگران مثل موریس مترلینگ که کتاب مورچه، موریانه و زنبور عسل را نوشته است.
نحوه نظم و انتطامی که در آنها هست و بالاخره نحوه تمدن اینها، از بسیاری از انسانها بهتر است، اما با اینهمه تمدنی که مثلا زنبور عسل دارد، تکامل ندارد. یک میلیارد سال قبل موریانه ای خانه ای خیلی عالی می ساخت، خیلی عالی که مهندسین هم در دقت آن درمانده و حیرانند، الان هم همان خانه را می سازد.
تکاملی در نظم و انتظام مورچه پیدا نشده و تمدن بیشتری پیدا نکرده اند. تکامل فقط در عالم خلقت به نام انسان وجود دارد، برای اینکه دو بعدی است. یکی بعد ملکوتی به نام روح، دیگری بعد ناسوتی و بعد حیوانی به نام جسم. و اتفاقا ترکیب هم، ترکیب عجیبی است، یعنی نحوه ترکیب تا به حال شناخته نشده و مسلما حقیقتش را نمی توانیم بفهمیم. هیچ فیلسوفی نمی تواند بگوید که نحوه ترکیب بین روح و جسم چه نحوه ای است. همین مقدار مقدار می گویند که نحوه ترکیبش نحوه تعلقی است. حالا ترکیب تعلقی یعنی چه؟ این چه نحوه ترکیبی است؟ آن هم ترکیب بین دو ضد، معلوم نیست. روایتی از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در سفرش به معراج است که فرمودند: ملکی را در شب معراج دیدم نصف او از آتش بود و نصف دیگرش از برف؛ برفها به آتش سرایت نمی کرد و آتش نیز به برف. ما اگر بخواهیم این روایت را بفهمیم، نمونه اش خود ما هستیم. تمام تمایلات روحی ما ناملایم برای جسم ماست و به عکس تمام تمایلات جسم ما ناراحتی و اَلَم برای روح ماست. شما نمی توانید یک لذت روحی پیدا که مورد پسند جسم باشد و آن بعد حیوانیتان نیز بپسندد. مثلا صفت عالی یابی، صفت علم جویی، صفت حقیقت جویی، صفت گذشت، صفت ایثار و فداکاری؛ همه به بعد ملکوتی و روحی انسان مربوط است. وقتی مسئله ای حل بشود روح خیلی لذت می برد اما همین که لذت برای روح شماست، الم نیز برای جسم شما می باشد، یعنی حقیقت یابی مشقّاتی دارد. هنگام علم یابی و علم جویی تحمیل هایی بر نفس و بر بعد حیوانی می شود؛ تمام این تحمیل ها، الم و ناراحتی برای جسم شماست؛ به عکس خوردن و آشامیدن، اطفاء شهوت و استراحت برای جسم خیلی خوب است. اما به قول مثنوی هر چه که بیشتر مواظب این جسم باشیم، روح را می کشد، خمودی و ناراحتی روح است. این چه ترکیبی است بین دو ضد؟ ترکیبی که تکامل انسان به واسطه آن است؛ ولی گاهی آن جنبه ملکوتی و معنوی که اسمش را روح نهادیم جنبه مادی، جنبه ناسوتی و حیوانی را مرکب خود قرار می دهد و در حرکت است، یک حرکت تکاملی، یعنی این جسم به منزله اسب برای روح می باشد، تعدیلش می کند، سوارش می شود و ارضائش می کند. به کجا می رود؟
برسد به جایی که بجز خدا نداند. شبیه براقی که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در شب معراج سوار شد و بالا رفت. اما اینکه براقش چه بود و نحوه بالا رفتنش چگونه بود، نمی دانیم، همین مقدار می دانیم که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با همین جسم مادی رفته به حدی هم به خدا نزدیک شده که خداوند در قرآن می فرماید: ثم دنا فتدلی فکان قاب قوسین او ادنی.(24)
آخرین مرتبه قرب در این آیه شریفه نهفته است و بشر هم چنین است. گاهی سوار بر براق می شود، یعنی این تمایلات و غرایز را مرکب قرار داده و سیر می کند؛ سیر صعودی که مرتبه اول و دومش است و می تواند با عالم ملکوت تماس بگیرد، چنان که قرآن شریف می فرماید:
ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة الا تخافوا و لا تحزنوا و أبشروا بالجنة التی کنتم توعدون نحن اولیاؤکم فی الحیوة الدنیا و فی الاخرة.(25)
یعنی آنها که می گویند خدا، آنهایی که ایمان دارند و به ایمانشان عمل می کنند، راستی مومن هستند همین طور که از دل می گویند خدا، و او را قبول دارند، از نظر عمل هم خدا را قبول دارند. استقامت دارند، می گویند خدا، و پابرجایند و ایستاده اند. می رسند به آنجای یکه ملائکه می آیند و با آنها حرف می زنند. ملائکه را می بیند. آنها می گویند ما دوست تو هستیم، هم در دنیا به فریادت می رسیم هم در آخرت، بالاخره با ملائکه سر و کار دارد و کم کم از نظر قرآن و روایات ائمه و از نظر تجربه به جایی می رسد که می تواند در عالم تصرف کند، تصرف در تکوین نماید. برای ما هضمش مشکل است. اما عمل کردند و به آن رسیده اند.
جابر جُعفی یکی از افرادی است که توانسته تمایلات خود را کنترل کند، بر بُعد مادی سوار شده و سیر کند، آن هم سیر ملکوتی، راوی می گوید: در کوفه به جابر گفتم: دلم هوای امام صادق (علیه السلام) را کرده گفت: می خواهی نزد ایشان بروی؟ تعجب کردم، گفتم: بله، اما چگونه می توان خدمت امام صادق (علیه السلام) رفت؟ کم کم بیرون کوفه رفتیم. گفت: دستت را به من بده و چشمهایت را روی هم بگذار. دستم را به جابر جعفی دادم، چشمها را باز کردم دیدم در کوچه های مدینه هستم، تعجب کردم، جابر گفت: این خانه امام صادق (علیه السلام) است، برو آنجا تا بیایم. وقتی که رد شد گفتم نکند که سحر کرده باشد، آخر کوفه کجا، اینجا کجا؟ خوب است که من به این دیوار میخی بکوبم و سال آینده که به مکه و مدینه می آیم، ببینم این میخ هست یا نه. می گوید: یک وقت دیدم جابر جعفی آمد و میخ و سنگی به من داد و گفت بکوب!
می گوید: رفتم خدمت امام صادق (علیه السلام) اما خیلی ترسیده بود، دیدم جابر آمد و با امام خلوت کرد، گاهی امام صادق در گوش او حرف می زد و گاهی او با امام سخن می گفت - خلوت عاشق با معشوق - خدمت امام نشستم. بعد بیرون آمدیم، جابر دید که خیلی درهم و گرفته ام، گفت: می خواهی به کوفه بروی؟ گفتم: آری. گفت: چشمت را روی هم بگذار. دستم را گرفت، چشمها را باز کردم دیدم که در کوفه هستم.
تعجب نکنید، اینها ریشه قرآنی دارد. قطع نظر از عرفا و قطع نظر از تجربه و تاریخمان، اگر اینها ریشه قرآنی نداشت برایتان نمی گفتم. قرآن شریف راجع به آصف بن برخیا که یکی از شاگردان حضرت سلیمان است می فرماید: وقتی که خبر دادند که بلقیس در یمن سلطنت می کند و آنجا بت پرستی دارد، حضرت سلیمان فرمودند که چه کسی تخت بلقیس را برای من می آورد؟ قرآن می فرماید: یکی از اطرافیانش گفت: به نصف روز می توانم بیاورم. بعد می فرماید:
قال الذی عند علم من الکتاب انا أتیک به قبل أن یرتد الیک طرف.(26)
گفت: اجازه بده تخت بلقیس را به یک چشم برهم زدن بیاورم، چشمهایت را ببند و باز کن، تخت حاضر می شود! قبل ان یرتد الیک طرفک حضرت سلیمان اجازه داد. حالا این چه عملی است؟ چگونه بشر می تواند اینطور درک کند؟ اگر بخواهد که درک بکند، راهش همین است، باید سیر ملکوتی نموده و نفس را کنترل کند و این بعد حیوانی را تعدیل کرده و این اسب چموش را دهنه زند و سوار شود، آن وقت جابر جعفی و آصف بن برخیا می شود - این مطلب را به خاطر این که بحث جلو آمد گفتم: و نمی خواستم این چنین بحث کنم - چیزی که به شما عزیزان تذکر می دهم و می دانم این نقص در میان شما زیاد است، آن است که با قرآن سر و کار داشته باشید؛ قرآن خیلی چیزها دارد، هر چه بخواهد دارد. حیف که همه ما از جمله فرهنگ ما سر و کار با قرآن ندارد. اگر روشنایی دل می خواهید، اگر علم می خواهید، اگر راستی تسخیر ملکوت و حتی دنیا و آخرت می خواهید، با قرآن سر و کار داشته باشید.
حضرت امام سجاد (علیه السلام) می فرماید: اگر همه دنیا بمیرند و من با قرآن باشم، هیچ باک ندارم: یعنی اگر با قرآن باشم از هیچ کس وحشت ندارم. این آیه شریفه توصیف قرآن را چنین می کند: قال الذی عنده علم من الکتاب آنهایی که ادبیات خوانده اند و در مجلس ما هستند می دانند علم نکره آورده شده و دلالت بر قلت دارد، تنوینش هم تنوین تنکیر بوده و دلالت بر قلت دارد و معنایش چنین می شود. آن کس (یعنی آصف بن برخیا) که بسیار کم از علم قرآن داشت، توانست این کار را بکند.
حضرت امام صادق (علیه السلام) می فرماید: علم آصف برخیا در مقابل قرآن و در مقابل علم ما، مثل قطره پیش دریاست. بنابر روایت امام صادق (علیه السلام) و بنابر خود قرآن، قطره ای از علم قرآن داشته و توانسته به یک چشم به زدن تخت بلقیس را از یمن به شام بیاورد؛ این علم است. لذا گفتم که خیال نکنید جابر جعفی از خرافات تاریخ است، نه ریشه قرآنی دارد؛ اگر انسان سوار بُراق شد چنانچه پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) سوار براق شد و رفت آنجا که جبرئیل گفت: لو دنوت انمله لاحترقت یعنی تو برو دیگر جای من نیست، اگر یک ذره از اینجا بالاتر بیایم می سوزم. همینطور که پیغمبر سوار براق شد و آنجا رفت که نمی دانیم کجاست؛ انسان نیز وضعیتش چنین است، وضع تکاملیش این است، نه فقط می تواند عالم ملکوت را تسخیر نماید؛ نه تنها ملکوت بلکه می تواند - جایی برسد که خدا را بیابد، نظیر آدم تشنه که تشنگی را می یابد. شما اگر تشنه شدید تشنگی را چطور می یابید، یک وقت به اینجا می رسد که اسمش را عالم فنا می گذارند، می گویند عالم قرب، عالم لقاء.
قرآن بیست و یک جا درباره عالم لقا صحبت کرده که اصلا هدف از خلقت انسان هم همین است.
انسان اگر توانست این بعد مادی و حیوانیش را کنترل کند و بعد معنوی را بر بعد مادی غلبه بدهد، به هر کجا بخواهد می تواند برسد.
به قول آن آقا، نمی دانم، نمی توانم و نمی شود در قاموس انسان راه ندارد؛ معنا ندارد که یک انسان بگوید نمی شود و نمی دانم. انسان اگر بخواهد، هم می شود و هم می داند. شاید آیه امانت معنایش همین باشد که قرآن شریف می فرماید: امانت را به عالم هستی عرضه دادیم هیچکس نتوانست بپذیرد، هیچ موجودی چه مَلک چه غیر ملک نتوانست بپذیرد. و حملها الانسان انسان آنرا حمل کرد.
انا عرضنا الامانة علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا.(27)
اما این انسانی که امانت را پذیرفت، به خود خیلی ظالم و جاهل است. قرآن می گوید: ظلوما جهولا صیغه مبالغه آورده، راستی این چنین است، انسان به خودش خیلی ظالم و جاهل است. انسان جاهل به خودش است زیرا تمام مصیبتهای الان ما، زیر سر همین است. غرب، شرق، تمدن و علم، انسان را نشناخت، چون نشناخت می بینم تمام فرضیه هایی که فلاسفه غرب دارند، حتی عرفای غرب و علمای علم اخلاقشان انسان را نشناخته اند.
کتاب آیین دوست یابی کتابی است درباره اخلاق، اخلاق غربی ها. این کتاب شاید بیش از چندین میلیون به زبانهای زنده دنیا به چاپ رسیده است. در ضمن کتاب خوبی هم هست. این کتاب چه می گوید؟ می گوید: اگر با اخلاق باشی، مشتری فراوان پیدا می کنی. چند تا مثال برای کاسبها می زند، اگر خوشرو باشی و با مردم خوب حرف بزنی، محبوب می شوی. چند تا مثال برای معلمین می زند، چند تا مثال برای مدیر کارخانه ها. تا آخر آیین دوست یابی انسان را یک بُعدی فرض کرده، همه و همه انسان را یک بعد فرض کرده اند، تمام مصیبت ها این است که انسان را نشناخته اند. یک مهندسی آلمانی می خواست روی انسان قیمت بگذارد که چقدر قیمت دارد؛ حساب کرده گفته بود بیست مارک. از او پرسیدند چرا؟ گفته بود عناصر وجودی این انسان را از نظر فیزیک و شیمی حساب کرده بنابراین یک انسان 20 مارک قیمت دارد
وقتی که این جمله را مطالعه می کردم، جمله ای به یادم آمد، گفتم: خیلی زیاد قیمت گذاشته. انسانی که مهندس آلمانی حسابش را می کند، خیلی هم زیاد قیمت گذاری کرده. می گویند: تیمور لنگ روزی به حمام رفت. از سلمانی و دلاک پرسید: من چقدر می ارزم، گفت: قربان صد تومان! گفت: احمق، این لنگی که به من بسته شده صد تومان می ارزد گفت: با لنگ حساب کردم!
امیرالمومنین (علیه السلام) در روایتی همین مطلب را می فرماید:
من کان همه بطنه فقیمته ما یخرج عنه بطنه.
اگر یک انسان همیشه بُعد حیوانیش را حساب کند، هم و غمش شکمش باشد، او اصلا قیمت ندارد، قیمتش همان است که از شکمش بیرون می آید، راستی انسان جهول است. یعنی خود را نشناخته، دنیای روز انسان را نشناخته، ما خود را نشناختیم، لذا مثل کرم ابریشم به دور خود می تنیم و خود را خفه می کنیم؛ شبانه روز برای کسی، برای حب دنیا، برای ریاست، نه فقط پیش می رویم بلکه برایش گناه می کنیم و از نظر روایات چنین کسی مثل کرمی است که در مزبله می لولد.
آدمی که به فکر شکم و جنبه مادی باشد این طور است؛ انسانی که نداند به کجا می تواند برسد، نداند یک وقت به جایی می رسد که جبرئیل می گوید نوکر تو هستم؛ انسانی که می تواند به قرب خداوند برسد، در اثر حب دنیا به این حد سقوط می کند.
در روایات می خوانیم که در روز قیامت بعضی ها که در بهشت هستند غرفه هایی از مروارید دارند، نمی دانم یعنی چه؟ بعد می فرماید: فانظر الیهم سبعین مره و اکلمهم(28) یعنی خدا می گوید: روزی هفتاد مرتبه به اینها نگاه می کنم و با اینها صحبت می کنم.
من الحی لا یموت الی الحی الذی لا یموت
از جمله حرفهایم این است که می گویم بهشتی ها را بگذار با غذاهای بهشتی، با حورالعین ها سر و کار داشته باشند، اما غذای شما حرف من باشد، لذت شما صحبت کردن با من است اینها ذوق می خواهد، بالاترین لذت است. لذتی برای عاشق است که با معشوق خلوت کند؛ این بالاترین لذت است، لذتی دیگر را نمی تواند درک کند، خوردن و آشامیدن برای او پوچ است و بالاتر از این حرف زدن عاشق با معشوق است و از آن بالاتر اینکه معشوق با عاشق خود حرف بزند، این لذتی که عاشق از معشوق می برد لذت معنوی است، یعنی حاضر است به لذت مادی و به آنچه جنبه حیوانی دارد و نیز آنچه در دنیاست پشت پا بزند، برای اینکه معشوقش به او بگوید: دوستت دارم، قرآن این را می گوید:
یا أیتها النفس المطمئنه ارجعی(29) ای کسی توانسته نفس و جنبه حیوانی را کنترل کند، و ای کسی که جنبه ناسوتی و جنبه مادر را مرکب قرار داده و گمگشته خود را پیدا کرد و نفس مطمئنه پیدا کردی، بیا. کجا بیا؟ ارجعی الی ربک بیا. به سوی بهشت زیرا بهشت برای انسان چیزی نیست، انسان برای بهشت رفتن خلق نشده، خلق شده تا به خاطر معشوقش به دنیا و بهشت، به دو جهان پشت پا بزند: ارجعی الی ربک راضیة مرضیه.
معشوق حقیقی می گوید: ای بنده، از تو راضیم، دوستت دارم، از تو راضیم، و این انسان از نظر قرآن شریف بسیار عالی است.
اما اگر به عکس شد، یعنی حرکت سقوطی کرد، آن مقام معنویش مرکب شده و بعد ناسوتی غلبه پیدا کند، وقتی بعد حیوانی غلبه پیدا کرد، روح را مرکب قرار می دهد، مثل معاویه عقل را مرکب خود قرار می دهد، عقل برایش کار می کند، روح برایش حرکت می کند، اما چه حرکتی؟ حرکت نزولی؛ نمی شود که انسان حرکت نکند و حرکت تکاملی نداشته باشد، اما چه تکاملی؟
همیشه میان این روح و جسم جنگ است، همان جهاد اکبر. انسان همیشه در حرکت است؛ گاهی سیر صعودی دارد و به خدا می رسد ارجعی الی ربک گاهی حرکت نزولی است؛ قرآن می فرماید: در این صورت از هر میکروبی پست تر می شود:
ان شر الدواب عند الله الصم البکم الذی لا یعقلون.(30)
از هر میکروبی پست تر! میکروب سرطان چقدر برای جامعه و فرد مضر است؟ از میکروب خوره هم پست تر می شود. می فرماید: انسانی که تفکر و تعقل نداشته باشد و آن جنبه معنویش مُرده و مغلوب شده باشد؛ ضررش برای خود و جامعه از میکروب سرطان بیشتر است. میکروب وبا برای عراق مضرتر بود یا صدام؟ اگر یکی از غرایز بر انسان مسلط شود، انسان اینست و سیر هم نمی شود و اگر در جنایت بیفتد به اینجا می رسد که حجاج بن یوسف ثقفی وقت خوردن ناهار، یکی از شیعیان حضرت علی (علیه السلام) را می آورد و مجمعه روی سرش می گذاشت تا یک قدری بیشتر دست و پا بزند و قاه قاه می خندید، این دسر غذایش بود؛ می گفت: لذت می برم از آنکه یکی از شیعیان علی (علیه السلام) را بکشم. این چنین فردی هم حرکت دارد منتها حرکتش کجاست؟ قرآن می گوید: به طرف جهنم.
روایتی از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است که پیغمبر با جبرئیل نشسته بود، صدای مهیبی شنیده شد؛ این صدا را جبرئیل و می شنوند، پیغمبر پرسید این چه صدایی بود. جبرئیل گفت: سنگی را هفتاد سال قبل در یکی از چاههای جهنم انداخته اند حالا به ته جهنم رسیده، این صدای آن بود. استاد بزرگوار ما رهبر عظیم الشأن انقلاب قدس سره در بحث اخلاقیشان این روایت را معنا می کردند؛ می گفتند: معنایش این است که کسی می آید در این دنیا، به جای اینکه حرکت صعودی داشته باشد راه جهنم را پیش می گیرد و جلو می رود. به جای آنکه رابطه اش با خدا روز به روز محکم تر شود، رابطه اش با شیطان محکم می شود و به جای قوی شدن روح، جسم و تمایلات و غرایز او قوی می شود و بدانید هر کدام از این تمایلات را که با او پیش آمدید روز به روز قوی تر می شود و حالات مرده است، بعد از هفتاد سال به ته جهنم رسیده است.
مشهور است که می گویند یکی از جایی افتاد پایین و مُرد. شب خوابش را دیدند. پرسیدند آقا در چه حالی هستی؟ گفت: همین مقدار بگویم اینها که آخوندها می گویند که شب اول قبر نکیر و منکر می آیند، همه دروغ است؛ من از بالا که افتادم مستقیما به وسط جهنم رفتم. راست هم می گفت: برای اینها نکیر و منکر هم نیست، مستقیم به وسط جهنم می روند. روایت همین است؛ رهبر عظیم الشأن انقلاب قدس سره خوب معنایش کرده، حرکت نزولیش وسط جهنم است الیه الرجعی او به سوی خدا سیر می کند، این هم به سوی جهنم آن هم به بهشت می رسد و دیگری به جهنم، اما فرقش این است: آن که به جهنم می رسد حرکت انتهایش است و استکمالش سوختن است، اما آن دیگری سیر در ذات خداست، لذت بردن عاشق از معشوق است، لذت بردن عبد از مولی؛ به انتها نمی رسد راستی باید بگوییم لعنت خدا بر آن کسی که خود را نشناخته.
حضرت علی (علیه السلام) می فرمود: کفی بالمرء جهلا أن لایعرف قدره(31) از جهالت شخص همین اندازه بس است که ارزش خود را نشناسد. و ما خود نمی شناسیم. راوی می گوید خدمت امیرالمومنین (علیه السلام) در نخلستانی که قنات می کَند بودم، ظهر از قنات بیرون آمد، نماز ظهر و عصرش را خواند، بعد فرمودند: غذایی برای خوردن هست؟ گفتم: کدوی پخته داریم، فرمود: بیاور، می گوید: یک مقدار کدوی پخته برای حضرت علی (علیه السلام) آوردم. دست مبارکشان را با آبی که از شن بیرون می آمد شستند، و غذا را میل فرمودند، سپس گفتند: لعنت خدا بر کسی که به واسطه شکم به جهنم می رود. راستی هم لعنت خدا بر چنین فردی باد. و نیز کسی که به واسطه جاه طلبی پشت سر مردم غیبت می کند، تهمت می زند، نمامی و سخن چینی می کند و جهنمی می شود، و باز لعنت خدا بر آن کسی که به خاطر شکم به جهنم می رود.
می گوید: ناهار را خورند و به قنات رفتند و کلنگی زدند، اتفاقا به سنگی خورد و آب فوران کرد به حدی که آب گل آلود تا ریش حضرت (علیه السلام) آمده بود اصلا نتوانست کار کند، از قنات بالا آمد. بچه ها برای دین علی (علیه السلام) آمده بودند؛ آب مفصل و فراوان را دیدند و مثل اینکه خیلی خوشحال شدند. علی (علیه السلام) در حالی که از قنات بالا نیامده، یک پایش را این طرف قنات و پای دیگر آن طرف بود، فرمودند: قلم و دوات بیاورید؛ چنانچه کار حضرت علی در آن بیست و پنج ساله بود که بیست و چهار چشمه و قنات در باغستان وقف فقرا و ضعفا و بیچاره ها کرد. می گوید: همانجا در قنات وقف نامه اش را نوشتند و گفتند: بچه ها و خویشان من، چشم داشت به این قنات نداشته باشید، اینها مال فقرا و بیچاره هاست.
این جمله به ما چه می گوید؟ علی یک انسان است؛ لذا علی (علیه السلام) به این نیست که غذایش کدو پخته باشد یا نباشد؛ این لذت یک حیوان است.
لذت مولی امیرالمومنین (علیه السلام) این است که بتواند قناتی حفر کند و آبی را پیدا کرده، نخلستانی برای فقیر و بینوا درست شود. لذت علی (علیه السلام) به این است؛ انسانیت انسان به این است. انسان آن است که لذتش لذت روحی باشد؛ از علم یابی، علم جویی، حقیقت یابی، حقیقت جویی، ایثارگری و فداکاری لذت ببرد؛ اگر رفیقش را خوش ببیند، خوشحال باشد و اگر ناراحت دید، فوق العاده ناراحت شود؛ این را یک انسان گویند. شاید بیشتر از پنجاه روایت داشته باشیم که می فرماید مسلمان این است، هر چه برای خود می خواهد، برای دیگران بخواهد و آنچه برای خود نمی پسندد برای دیگران نپسندد و الا مسلمان نیست.
اگر شما آقایان محترم و خانمهای محترمه همین روایت را امشب سرمشق زندگی خود قرار دهید، تمام کارها درست می شود. آیا می خواهید کسی پشت سرتان غیبت کند؟ نه. پس غیبت مسلمان را نباید بکنید. شما که نمی خواهید نگاه شهوت آمیز به ناموستان شود، پس نگاه شهوت آمیز نباید داشته باشید.
شما که نمی خواهید کسی به شما تهمت بزند و آبرویتان را ببرد، پس اگر مسلمانی، نباید تهمت بزنی، شما می خواهی درمانده بودی کسی به فریادت برسد؟ آری. پس باید به فکر درمانده ها باشی. می خواهی مردم به شخصیت شما احترام بگذارند و شخصیت شما را نکوبند؟ آری، پس باید همیشه به شخصیت دیگران احترام بگذاری. مسلمان این است، بیایید امشب این روایت سرمشق زندگی شما باشد. خلاصه بحث این شد که من انسانم، جنبه ملکوتی دارم، به هر کجا بخواهم می توانم برسم، می توانم به جایی برسم که در مقابل گناه به دنیا و آنچه که در آن است پشت پا بزنم، من این هستم. پس خوب است کاری بکنم که بُعد ملکوتیم آباد شود.
پس بین ملکوتی و مادی همیشه جنگ است؛ هر یک می خواهد دیگری را به زمین بزند، بیایید سعی کنید در زندگیتان گناه نباشد. این روایتی که گفتم سرمشق زندگی خود قرار دهید، تا این که در این مبارزه که به قول پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) - جهاد اکبر - همیشه غالب شوید. اگر چنین نباشیم، گناه بالاترین غذا و نیرو برای بعد مادی ماست. گناه می تواند انسانیت انسان را از بین ببرد، گناه انسان را از حیوانی پست تر می کند؛ سرپوش روی عقل است، سرپوش روی دل و وجدان اخلاقی می گذارد و بالاخره گناه برای انسان قساوت می آورد و وجدان اخلاقی را می کشد و به اینجا می رسد که قرآن می گوید:
اولئک کالانعام بل هم اضل
اینها دیگر انسان نیستند، حیوانند، حتی پست تر از حیوان.

بخش اول: گفتار چهارم