فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

تعدیل غرایز

امشب شب عاشوراست و باید اظهار ارادتی به امام حسین (علیه السلام) بنماییم. بحث امشب یک نصیحت از امام حسین (علیه السلام) است. اگر این نصیحت را سرمشق زندگی خود قرار دهید. مسلما سعادت دنیا و آخرت را دارا هستید. از همه شما تقاضا دارم به این بحث توجه بیشتری بفرمایید و تا اندازه ای که می توانید این نصیحت را برای دوستان خود تشریح کرده و مقداری روی این نکته و مطلب فکر کنید.
ما از امام حسین (علیه السلام) روایت کم داریم؛ علت آن نیز معلوم است، زیرا حضرت در خفقان عجیبی به سر می بردند. لذا کسی نبوده که برای او روایت بفرمایند. اما همانطور که سیدالشهداء (علیه السلام) در میان ائمه طاهرین (علیهما السلام) یک لطافت خاصی دارد، سخنان او نیز دارای لطافت خاصی است. البته هیچ تفاوتی از نظر فضیلت، بین چهارده معصوم نیست. اما در میان همه آنها امام حسین (علیه السلام) از یک لطافت خاصی برخوردار است. لذا مشهور است که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ان للحسین حرارة فی قلوب الناس لن یبرد ابدا(14) یعنی امام حسین (علیه السلام) آتشی در دل مردم انداخته است که هرگز خاموش نمی شود، این آتش عشق و عرفان است؛ این لطافت حلاوتی است که امام دارد؛ روایات او هم دارای چنین لطافتی می باشد.
از جمله روایاتی که از امام سوم ما نقل شده، روایتی است مورد بحث امشب ما می باشد:
مرد عربی خدمت امام حسین (علیه السلام) آمد و گفت: یابن رسول الله، عظنی بکلمتین(15) یعنی ای فرزند رسول خدا، مرا با دو جمله نصیحت نما.
مثل اینکه عرب فهمیده ای بود که می خواسته یک جمله گویا و رسا را سرمشق زندگیش قرار بدهد. لذا گفت: عظنی بکلمتین. حضرت امام حسین (علیه السلام) در جوابش فرمود:
من حاول امرا بمعصیة الله فهو افوت امل یرجوا و اسرع لما یحذر.(16)
معنای روایت از نظر ترجمه این است: هر کس بخواهد چیزی را از راه گناه به دست بیاورد، حتما ناامید می شود، یک وقت متوجه می شود که دوان دوان بر ضد مطلوب خود می رفته است.
برای توضیح این روایت باید مقدمه ای را عرض کنم که مفهومش قدری روشن تر شود (چنانچه شما هم این روایت را سرمشق زندگی خود قرار دهید، سعادت دنیا و آخرت را دارید.)
انسان دارای غرایزی می باشد؛ این غرایز و تمایلات از نظر اسلام حتما باید ارضاء و تعدیل بشود. از نظر اسلام اگر کسی بخواهد یکی از تمایلاتش را بکشد و از بین ببرد، ممنوع است. قرآن مجید این ممنوعیت را بیان می کند و از نظر روایات اهل بیت و سیره پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه اطهار نیز ممنوع می باشد.
و ابتغ فی ما اتیک الله الدار الاخرة و لا تنس نصیبک من الدنیا.(17)
یعنی: پروردگار عالم، نعمتهایی از قبیل عمر، سلامتی، عقل و جوانی داده است؛ از همه آنها برای آخرتت استفاده کن، اما دنیا را هم فراموش مکن، یعنی: تمایلات و غرایز را که در تو نهاده شده فراموش مکن: ولا تنس نصیبک من الدنیا.
قرآن شریف با زبان اعتراض به رهبانیت می فرماید:
قل من حرم زینة الله التی اخرج لعباده و الطیبات من الرزق...(18)
یعنی ای پیامبر به اینها که مقام رهبانیت را ترجیح می دهند، بگو: چه کسی زینتهای دنیا را که خدا برای بندگانش آفریده، حرام کرده است؟ رزق خوب و طیب برای شما آفریده شده است.
مرحوم فیض - علیه الرحمه - که یکی از علمای بزرگ شیعه است، تفسیری به نام تفسیر صافی دارد. او روایتی از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در این باره نقل می کند. وی می گوید: به پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) خبر دادند که سه نفر از اصحاب شما به واسطه آیه عذابی که نازل شده، ترسیده و رهبانیت اختیار کرده اند؛ یکی از آنها عهد کرده که دیگر با زنی تماس نداشته باشد؛ دیگری عهد کرده که غذای لذیذ نخورد، و سومی عهد کرده با مردم تماس نداشته باشد. اینها را رها کرده و به بیابان رفته اند و به عبادت مشغولند.
مرحوم فیض می نویسد: پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از این خبر سخت ناراحت شد و به سرعت به مسجد آمد. به قدری ناراحت بود که به یک طرف عبایش که روی زمین افتاده بود توجه نداشت. با چنین حالتی به مسجد آمد. بی موقع موذن فریاد زد: الصلوة جامعه، همه مردم جمع شدند. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به منبر رفت، اما ننشست. روی پله اول ایستاد و فرمود: مردم من که پیغمبر شما هستم غذای لذیذ می خورم، با زن تماس دارم و در اجتماع نیز با مردم ارتباط دارم. فمن رغب عن سنتی فلیس منی؛ پس هر کس چنین نباشد، قطعا مسلمان نیست. نظیر این آیات و روایات در اسلام فراوان است. لذا لا رهبانیة فی الاسلام. بنابراین پروردگار عالم غرایز و تمایلاتی به انسان داده که باید ارضاء شوند. اما سخن اینجاست که این تمایلات بایستی چگونه ارضا شوند؟ انسان از دو راه می تواند تمایلاتش را ارضاء کند:
1 - راه حلال
2 - راه گناه (حرام)
انسان می تواند زحمت بکشد و خوب انجام وظیفه نماید و پول به دست آورد و غریزه مال دوستی اش را از راه حلال ارضاء نماید. همچنین می تواند خوب درس بخواند و یک مقام اجتماعی کسب کرده و به خوبی انجام وظیفه نماید و از این راه نیز غریزه جاه طلبی اش را ارضاء کند از راه معقول و مشروع زحمت می کشد و برای فرزندانش تامین آتیه می کند و از این راه غریزه حب به اولاد را تعدیل و ارضاء می کند. این یک راه. اما راه دیگر برای تعدیل و ارضاء غرایز؛ راه گناه است. گاهی یک نفر پول را از راه تقلب و حقه بازی تهیه می کند. مقام اجتماعی را با مکر و احتکار فراهم می کند. یا اگر وظیفه ای را به او واگذار کرده اند، خوب انجام وظیفه نمی کند - که قرآن کریم به این کم فروشها اعلان خطر کرده است - در هر حال، این فرد غریزه حب مال و حب جاه و حب به اولاد را ارضا نموده، اما از راه گناه و حرام اقدام کرده است.
غرایز و تمایلات این دو دسته تعدیل و ارضاء شده، اما خیلی تفاوت دارد. اگر غرایز از راه مشروع و معقول ارضاء شوند، با برکت و مبارک می باشند. راستی انسان به هر جا که بخواهد، می تواند برسد. راه واقعی تکامل انسان نیز همین است که غرایز را از راه حلال تعدیل و ارضاء کند. از نظر قرآن و روایات، راه همین است و به تجربه هم ثابت شده که راه تکامل جز این نیست.
اما اگر از راه گناه شد، مسلم به جایی نخواهد رسید. قرآن می فرماید به جایی نمی رسد، روایات می گوید به جایی نمی رسد و تاریخ هم می گوید به جایی نمی رسد.
قضیه ای از کربلا برای شما نقل کنم تا ببینید چگونه است که از راه گناه نمی توان به جایی رسید:
قرار شد که عمر سعد به ایران آمده و استاندار ایران آن روز باشد. قضیه کربلا پیش آمد. ابن زیاد به کوفه آمد. عمر سعد عازم ایران بود. در شورایی که ابن زیاد تشکیل داده بود، به او گفتند: عمر سعد می تواند آتشی را که حسین (علیه السلام) بر افروخته، خاموش کند. لذا عمر سعد را خواست و گفت به تو ماموریت می دهم که به کربلا بروی. گفت: من از طرف یزید حکم دارم که به ری رفته، آنجا حکومت کنم. ابن زیاد گفت: من از طرف یزید اختیار دارم و تو اول باید به کربلا رفته و کار امام حسین (علیه السلام) را تمام کنی و سپس برای حکومت به ری بروی.
عمر سعد وحشت کرد - راستی هم وحشت دارد، زیرا کشتن امام حسین (علیه السلام) کار ساده ای نیست - عمر سعد آدم فهمیده ای بود. اما خدا نکند که یکی از غرایز بر انسان غلبه کند و یا شیطان بر انسان مسلط شود - که انشاء الله در آینده با شما در این باره صحبت خواهم کرد - او بین دو راهی مردد شد؛ عقل می گفت: نه؛ غریزه و جنبه حیوانی می گفت: آری. در همان جلسه، مهلتی خواست تا فکر کند. یک شب تا صبح فکر کرد. تاریخ نویسان از پسرش نقل می کنند که او در صحن خانه قدم می زد و با خود زمزمه می کرد که آیا به کربلا بروم و حسین (علیه السلام) را بکشم، که اگر چنین کنم، هم ریاست دارم و هم پول، و دنیا به من رو خواهد آورد؛ اما آخرتم از بین می رود و جهنم و بدبختی و غضب خداوند در پس اینکار می باشد.
این حال تردید یکی از حالات فوق العاده بد برای انسان است و کم کم او را به کفر می برد، عمر سعد در این تردید گرفتار شد، و همین تردید زمینه بدبختی او شد که خود، با دست خود برای خودش فراهم کرد. قبل از اذان صبح، نفس او بر روحش غلبه کرد. جنبه حیوانی بر ملکوتی اش غالب شد. بعد برای این که ضربات وجدان بر جنبه معنوی را خاموش کند، عذری آورد و گفت: می گویند قیامتی هم هست، ما به کربلا می رویم و حسین (علیه السلام) را می کشیم و کار را تمام می کنیم، سپس به ری بر می گردیم و در آنجا ریاست می کنیم، و بعد هم ان شاء الله توبه می کنیم. تصمیم گرفت به کربلا برود. چرا چنین تصمیم خطرناکی را گرفت؟ برای اینکه غرایز مال دوستی و جاه طلبی و تامین آتیه برای فرزندان طغیان کرده بودند و او می خواست همه این غرایز را از راه نامشروع و گناه ارضاء نماید. صبح پیش ابن زیاد آمد و گفت: آمده ام بگویم که به کربلا می روم.
عمر سعد به کربلا رفت و قضیه را خیلی داغ تمام کرد. بسیاری از کارهایی که عمر سعد در کربلا انجام داد، به او دستور داده نشده بود. رأفت امام حسین (علیه السلام) در این چند روز نتوانست او را عوض کند. حتی شب نهم نیز با او جلسه داشت. اما جذابیت امام حسین (علیه السلام) نتوانست او را بگیرد. خدا نکند انسان کج بشود. خدا نکند جنبه ملکوتی انسان مغلوب بشود، بیچاره می شویم. بیچارگی به جایی میرسد که جذابیت امام حسین (علیه السلام) هم نمی تواند کاری انجام دهد همچنان که عمر سعد را نتوانست عوض کند. حتی حضرت امام حسین (علیه السلام) فرمود که من به تو خانه می دهم و بی نیازت می کنم اما عمر سعد صریحا گفت: من حکومت ری را می خواهم، حضرت امام حسین (علیه السلام) فرمودند: امیدوارم از گندم ری نخوری و سر تو را در رختخواب ببرند. پسر سعد از روی تمسخر گفت: جوی ری هم برای ما بس است.
خلاصه نصایح امام حسین (علیه السلام) را نپذیرفت و قضیه را خیلی داغ تمام کرد. بعد از کشتن امام حسین (علیه السلام) به کوفه آمد. چند روزی کوفه به علت وجود اسرا پر سر و صدا بود صبر کرد تا اسرا به شام فرستاده شدند. سر و صدا که خوابید، پیش ابن زیاد آمد - در اینجا روایت امام حسین (علیه السلام) مصداق پیدا می کند که: من حاول امرا بمعصیة الله فهو أفوت لما یرجوا و أسرع لما یحذر.
هر کسی بخواهد چیزی را از گناه به دست بیاورد، امیدش ناامید می شود و دوان دوان، بر ضد مطلوب می رود. وی به ابن زیاد گفت: من آماده هستم به ری بروم. ابن زیاد گفت: شنیده ام که تو در کربلا با امام حسین (علیه السلام) جلساتی داشته ای. به چه مناسبتی با دشمن ما جلسات خصوصی داشتی؟ - خود ابن زیاد هم نمی داند که چه می گوید. این روایت امام حسین (علیه السلام) است که می خواهد مصداق پیدا کند و این خداوند است که به دست دشمن، عمل می کند - عمر سعد گفت: جلسه داشتم یا نداشتم، تو می خواستی امام حسین (علیه السلام) را بکشم، کشتم زن و بچه اش را اسیر کردم و تحویل تو دادم و به شام فرستادی. دیگر از من چه می خواهی؟
ابن زیاد گفت: تو نباید با دشمن ما جلسه خصوصی برقرار می کردی. در حین گفتگو به عمر سعد گفت: حکمت را بده ببینم، پسر سعد حکم یزید را به او داد و ابن زیاد حکم را گرفت و پاره پاره کرد و دور ریخت!
عمر سعد گفت: ای پسر زیاد، بیچاره ام کردی، گفت بیرونش کنید. مامورین او را بیرون کردند. و همیشه می گفت: خسر الدنیا و الاخرة ذلک هو الخسران المبین یعنی بیچاره دنیا و آخرت شدم. ورشکسته دنیا و آخرت شدم. عجب ورشکسته آشکاری شدم!
کم کم دیوانه شد. وقتی به خانه می آمد، همسرش و فرزندانش او را سرزنش می کردند. و می گفتند: تو ما را بیچاره و بدبخت کردی. از کار زشت تو، ما نمی توانیم از خانه بیرون برویم. وقتی به کوچه می آمد، بچه ها با سنگ او را می زدند. حمامی نزدیک خانه اش بود. این حمام دو تا در داشت؛ از یک در حمام داخل می شد، اهل حمام اطراف او را گرفته و مسخره اش می کردند و کتکش می زدند و او از در دیگر حمام فرار می کرد. طبق دستور رختخوابش را نیز ضبط کرده بودند. تنها چیزی که می توانست بگوید، این بود که مرتب هم می گفت: خسر الدنیا والاخرة ذلک هو الخسران المبین.
کم کم مختار آمد، زن عمر سعد خواهر مختار بود. لذا وقتی مختار قیام کرد، این خواهر برای شوهر خود یک امان نامه از مختار گرفت، اما مختار می داند که عمر سعد جنایت کرده و باید به سزای عملش برسد؛ لذا در امان نامه نوشت: عمر سعد در امان است - مالم یحدث حدثا -. معنی ظاهر این عبارت این است که تا زمانی که عمر سعد شورش نکرده در امان است.
مختار قیام کرده بود تا انتقام خون امام حسین (علیه السلام) را از کارگزاران کربلا بگیرد. و با این کار دل حضرت زهرا (سلام الله) و دل شیعیان را خنک کند. همیشه در فکر بود که عمر سعد را چگونه به سزای عملش برساند. عمر سعد گاهی در مجلس مختار شرکت می کرد. یک روز مختار دستور داد تا دو تا از پسرهایش را در مقابل چشمانش سر بریدند. عمر سعد گفت: دیدن این عمل برای من بسیار ناراحت کننده است. مختار گفت: آن وقتی که علی اکبر (علیه السلام) را در مقابل امام حسین (علیه السلام) سر بریدند، ناراحت کننده نبود؟
مختار به خانه رفت و دو تا از افسرهای فهمیده را خواست و گفت: بروید و عمر سعد را بیاورید، اما متوجه باشید که او آدم ناجنسی است؛ اگر گفت: لباسهایم را بیاورید، می خواهم بپوشم، قصد توطئه دارد کارش را همانجا تمام کنید! اجمالا به آنها فهماند من سر عمر سعد را می خواهم.
حالا زمان آن رسیده که نفرین امام حسین (علیه السلام) عملی شود. عمر سعد در رختخواب بود آن دو نفر آمدند و به او گفتند که مختار تو را می خواهد از جا بلند شد و گفت: مختار به من امان نامه داده، گفتند: امان نامه ات را نشان بده. امان نامه را گرفتند و دیدند در آن نوشته شده است؛ عمر سعد در امان است مالم یحدث حدثا. گفتند خوب این جمله دو معنا دارد؛ یک معنایش این است که تا توطئه نکرده در امان است، و معنای دیگرش آن است که تا تخلیه شکم نکرده است در امان است. - چون مالم یحدث حدثا از ماده حدث است - عمر سعد گفت: منظور مختار این معنای دوم نبوده است. و مکروا مکر الله و الله خیر الماکرین!
حضرت آیة الله اراکی که در مدرسه فیضیه نماز می خواند، گاهگاهی این جمله را می خواند خدا دیرگیر است اما سخت گیر.
خداوند صبر و حلم زیاد دارد، اما عزیزان من مواظب باشید که از حلم خدا گول نخورید، خداوند حلیم است اما اگر بنابر عذاب شود، سخت عذاب می کند. با تمسخر عذاب می کند.
عمر سعد به افسرها گفت: معنای دوم منظور مختار نبوده است. افسرها گفتند: ما این طور می فهمیم، گفت: لباسهایم را بیاورید. تا گفت لباسهایم را بیاورید، افسرها گردنش را زدند و سرش را پیش مختار آوردند. یکی از پسرهای عمر سعد آنجا بود با دیدن سر پدرش گریه کرد. مختار گفت: او را هم به پدرش ملحق کنید. امام حسین (علیه السلام) می فرماید:
من حاول امرا بمعصیة الله فهو افوت امل یرجوا و اسرع لما یحذر.
هر که عمر سعد بشود و بخواهد که غرایز را از گناه تعدیل کند به جایی نمی رسد. ای کاش فقط به جایی نمی رسید. بلکه به ضد مطلوب خود می رسد. به ذلت و دیوانگی می رسد؛ به سر بریدن در رختخواب با تمسخر می رسد. خلاصه تامین آتیه برای فرزندان از راه گناه به ذلت و خواری فرزندان منتهی می شود.
قرآن می فرماید:
و الیخش الذین لو ترکوا من خلفهم ذریة ضعافا خافوا علیهم فلیتقوا الله ولیقولوا قولا سدیدا.(19)
یعنی اگر برای اولادت می خواهی تامین آتیه کنی، اگر از آینده فرزندانت می ترسی، متقی باش و رابطه ات را با ما محکم کن. در گفتار مواظب باش چه می گویی. آیا گفتارت نیش و یا غیبت و تهمت نسبت به مردم نیست؟ یقین داشته باش که تهمت های تو برای تامین آتیه فرزندانت، ماری است زهراگین و مطمئن باش که غیبتها و زخم زبانهای تو، دروغ ها و شهادت های ناحق تو، آتشی است برای تامین آتیه فرزندانت.
عکس آنرا نیز در قضیه خضر و حضرت موسی - علیهما السلام - می بینیم. قضیه بسیار عجیب است. به قول استاد بزرگوارمان، رهبر عظیم الشأن انقلاب، که به من فرمودند: در این آیه یک دنیا علم نهفته است. قضا و قدر را به خوبی حل کرده و مسأله مهم اسلامی جبر و تفویض این مشکل بزرگ فلسفی را نیز خوب حل نموده است، نکات دقیقی دارد. از جمله نکته هایش همین بحث امشب ماست. وقتی که حضرت موسی و حضرت خضر (علیهما السلام) به آن روستا آمدند و اهل آن روستا راهشان ندادند، حتی پول دادند و ناهار خواستند ولی به آنها غذا هم ندادند، گرسنه و خسته از ده بیرون آمدند. به دیوار کجی رسیدند. حضرت خضر - (علیه السلام) - به حضرت موسی - (علیه السلام) - گفت: این دیوار را باید خراب کرده از نو بسازیم. حضرت موسی (علیه السلام) ناراحت شد و گفت: آنها به ما غذا ندادند و ما را بیرون کردند، حالا ما برای آنها نوکری کنیم!
خلاصه دیوار را خراب کرده و از نو ساختند و کارهای دیگر در مسیرشان انجام دادند که ذکر آنها نیاز نیست. بعد که قرار شد از هم جدا شوند، حضرت خضر فلسفه کارهایش را یکی یکی گفت تا به مسئله دیوار رید گفت: اما الجدار فکان لغلامین یتیمین یعنی آن دیوار به دو بچه یتیم تعلق داشت و گنجی زیر آن بود؛ و کان ابوهما صالحا یعنی پدر این دو بچه مردی شایسته و خدمتگزار به دیگران بود؛ کلامش برای دیگران نوش بود نه نیش. برای دیگران مضر نبود، خودگرا نبود، به همین خاطر از جانب خدا دستور داشتم آن دیوار را خراب کرده و از نو بسازم؛ تا قبل از بزرگ شدن بچه ها دیوار خراب نشود و گنج زیر آنرا دیگران تصرف نکنند.
این آیه به ما چه می گوید؟ این آیه به ما می گوید اگر می خواهی غرایز را ارضاء کنی، از راه مشروع ارضا کن، و اگر می خواهی تامین آتیه برای فرزندانت بنمایی، و اگر می خواهی خود و فرزندان عاقبت به خیر باشید، صالح باش، شایسته و خدمتگزار باش؛ تا می توانی به خدا و خلق خدا خدمت کن. و یقین داشته باش که اگر دنیا بخواهی به تو می دهند و اگر آخرت بخواهی، آن را نیز به تو می دهند.
من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مومن فلنحیینه حیوة طیبة و لنجزینهم أجرهم باحسن ما کانوا یعملون.(20)
یعنی اگر آدم شایسته شدی، اگر رابطه ات با خدا محکم شد و اگر گناه، مخصوصا حق الناس در زندگیت نبود، در دنیا حیات طیب و زندگی گوارا داری. و در آخرت نیز بهشتی جاویدان در انتظار تو است. پاداشی که در آخرت به تو می دهند خیلی بهتر از عمل تو است، و هیچ تناسبی بین کر تو و آن پاداش نیست.
نظیر آیاتی که خواندم، در قرآن زیاد است، و نظیر روایاتی را که خواندم، نیز زیاد است. در تاریخ هم نمونه زیاد داریم که من چند نمونه از آن را برایتان گفتم. خلاصه روایت امام حسین (علیه السلام) هم تکیه بر قرآن دارد و هم تکیه بر رایات تاریخ.
پس ای عزیزان من، اگر می خواهید سعادت دنیا را داشته باشید، با خدا رابطه داشته باشید؛ گناه در زندگی شما نباشد، مطمئن باشید که از راه گناه به هیچ جایی نخواهید رسید. ممکن است انسان چند روزی از راه گناه زرق و برق پیدا کند، اما همین زرق و برق برایش نکبت و بدبختی می شود. من و شما، بیار دیده و شنیده ایم که بعضیها در رفاهند؛ یعنی از نظر پول قدرت و مکنت وضع خوبی دارند؛ از نظر خانه و اولاد نیز کمبودی ندارند، اما همین شخص که از نظر ظاهر، کاملا وضع زندگیش مرتب است، وقتی عمیق نگاه کنی، مشاهده می کنی زندی او مرگ تدریجی است؛ اگر مرگ خریدنی بود حاضر بود هستی اش را داده و مرگ را بخرد! این شخص آهی می کشد که هیچ فقیر و درمانده ای به مدت عمرش نکشیده است. چرا؟
قرآن می فرماید: و من اعرض عن ذکری فان له معشته ضنکا(21) هر که از خدا اعراض کند و هر که رابطه اش با خدا محکم نباشد، اولین مصیبتش این است که زندگی ناگواری در دنیا دارد.
پس شما عزیزان که عاشق امام حسین (علیه السلام) هستید، هر وقت فکر می کنید و یا سخن می گویید و یا کار می کنید به روایت معشوقتان توجه داشته باشید. من حاول امرا بمعصیة الله فهو افوت امل یرجوا و اسرع لما یحذر در این عاشورا یک نصیحتی بکنم (و ان شاء الله در آینده درباره آن مفصل صحبت خواهم کرد.)
عزیزان من هفته گذشته گفتم: کار و شغل شما بسیار عالی است کار خدا و پیغمبر است و اما مسئولیت شما نیز بسیار سنگین است و بچه هایی که زیر دست شما هست، امانتند، و پست ترین مردم کسی است که در امانت خیانت کند. حتی روایت است که امام سجاد (علیه السلام) فرمودند اگر خنجری را که سر پدرم با آن بریده شد نزد من به امانت بگذارند، در امانت خیانت نمی کنم و آن را به صاحبش بر می گردانم!
عبدالرحمن بن سبابه می گوید: وقتی پدرم مُرد ما چیزی نداشتیم. یکی از دوستان پدرم مقداری پول به من قرض داد. من تجارت کردم و از راه کسب به تدریج توانستم قرضم را بدهم کم کم سرمایه ای جمع کردم و توانستم به مکه بروم. در مدینه خدمت امام صادق (علیه السلام) رسیدم، ایشان فرمودند: حال پدرت چطور است؟ گفتم: انا لله و انا الیه راجعون پدرم مُرد.
فرمود: تو چکار می کنی و چگونه به اینجا آمدی؟ قضیه را برای ایشان نقل کردم، که پولی قرض کردم و کاسبی کردم. تا امام صادق (علیه السلام) قضیه را شنید، فرمود: با پول مردم چه کردی؟ گفتم: یابن رسول الله، قرض و امانت مردم را داده و بعد خدمت شما رسیده ام.
می گوید: حضرت امام صادق (علیه السلام) خیلی خوشحال شد و به من فرمود: علیک بصدق الحدیث و أداء الامانه(22) یعنی دو چیز را خیلی رعایت کن:
1. همیشه راستگو و راست کردار باش. اگر انسان صداقت داشته باشد اثر وضعیش این است که در جامعه خیلی عزیز می شود.
2. در امانت مردم زیاد مواظبت کن.
بچه های زیر دست شما امانت اند. شما وظیفه امانتداری خود را خوب انجام دهید. اگر خدای ناکرده، خوب به وظیفه عمل نکنید، و مطالعه نکرده سر کلاس رفته و سر شاگردان را کلاه بگذارید و وقت آنها را بیهوده تلف کنید؛ این کار کم فروشی و خیانت در امانت است. پولی که از این راه به دست می آید؛ نکبت می شود و بدبختی به بار می آورد. و به قول امام حسین (علیه السلام) با سرعت به سوی فقر و فلاکت می روی و خود متوجه نیستی! قرآن کریم می فرماید:
ویل للمطففین، الذین اذا اکتالوا علی الناس یستوفون، و اذا کالوهم او وزنوهم یخسرون، الا یظن اولئک أنهم مبعوثون لیوم عظیم.(23)
می فرماید: وای بر کم فروشان، کسانی که موقع تحویل گرفتن به سنگ تمام تحویل می گیرند و موقع باز پس دادن، کم می دهند. بعد می فرماید: اینها به قیامت گمان ندارند!
یعنی گمان به قیامت نیز کنترل کننده است، چه رسد به این که انسان یقین داشته باشد! آیه می فرماید: وای بر کم فروشان. برای کم فروشی مصادیق گوناگون یافت می شود. کاسب کم فروش، گران فروش و احتکار کننده همه در یک خط هستند.
کارمند اداره که کم کار یمی کند، کم فروش است.
شما معلمین هم اگر به وظیفه عمل نکنید و امانتی را که به شما سپرده شده با تمام شدن سال تحصیلی خوب تحویل ندهید. کم فروش هستید. شما پول گرفتی، اما امانتی را که به شما سپرده شده بود با کم کاری و تعطیلی های غیر شرعی، ناقص به آخر رساندی. و به قول قرآن شریف:
الذین اذا اکتالوا علی الناس یستوفون، و اذا کالوهم او وزنوهم یخسرون.
خواه ناخواه مصداق این آیه شریفه خواهی شد. و وای بر تو نیز می باشد.
بنابراین، خلاصه بحث امشب من یک نصیحت شد، و آن این که همیشه در گفتار و کردار، قبل از آن که بخواهی فکر کنی و قبل از آن که بخواهی بگویی و قبل از آنکه بخواهی عمل کنی، توجه داشته باش که امام حسین (علیه السلام) فرمود:
من حاول بمعصیة الله فهو أفوت لمل یرجوا و أسرع لما یحذر.

بخش اول: گفتار سوم

جهاد با نفس

انسان در میان همه موجودات یک امتیاز دارد و آن امتیاز این است که دو بُعدی است. دو جهت دارد یکی بعد مادی و دیگری بعد حیوانی که در فلسفه آن را جسم می نامند. جسم انسان را در روانشناسی به نام تمایلات یا غرایز و در اخلاق و عرفان اسلامی به نام جهت حیوانی با بُعد حیوانی انسان نام می برند. این یک جهت است و از این نظر یک حیوان به تمام معناست و با حیوانها هیچ تفاوتی ندارد.
یک بعد معنوی دارد که این جنبه، جنبه ملکوتی هم هست. و در فلسفه روح نامیده می شود. لذا می گویند که انسان مرکب از جسم و روح است. عقل و روح و وجدان اخلاقی و قلب و صدر، همه اینها به یک معناست. همه اینها نظر به بعد معنی انسان دارد و ترقی و تکامل انسان هم به واسطه همین ترکیب است؛ ولی ملائکه فقط آن بعد معنوی را دارند. از این جهت تکاملی هم در ملائکه دیده نشده و نخواهد شد.
حضرت جبرئیل با آنکه مَلک مقربی است تسلط بر عالم هستی هم دارد، سعه وجودیش زیاد است، ملک مقرب خداست. همانطور که حضرت عزرائیل چنین است. اما تکاملی در جبرئیل نیست؛ یک میلیارد قبل جبرئیل با حالات هیچ تفاوت ندارد و با وجود آنکه عبادت هم می کند و همیشه مشغول عبادت خداست و به قول قرآن شریف هیچ وقت مخالفتی، طغیانگری و عصیانی در کار آنها نیست؛ اما تکاملی ندارند، چنان که حیوانات هم تکامل ندارند؛ مثلا موریانه، زنبور عسل این حیوانهایی که دسته جمعی زندگی می کنند، مخصوصا اینها که تمدن خاصی دارند و بویژه موریانه و زنبور عسل و مورچه که هم علمای اسلام درباره آنها کتاب نوشته اند مثل دِمَیری که حیوة الحیوان را نوشته و هم دیگران مثل موریس مترلینگ که کتاب مورچه، موریانه و زنبور عسل را نوشته است.
نحوه نظم و انتطامی که در آنها هست و بالاخره نحوه تمدن اینها، از بسیاری از انسانها بهتر است، اما با اینهمه تمدنی که مثلا زنبور عسل دارد، تکامل ندارد. یک میلیارد سال قبل موریانه ای خانه ای خیلی عالی می ساخت، خیلی عالی که مهندسین هم در دقت آن درمانده و حیرانند، الان هم همان خانه را می سازد.
تکاملی در نظم و انتظام مورچه پیدا نشده و تمدن بیشتری پیدا نکرده اند. تکامل فقط در عالم خلقت به نام انسان وجود دارد، برای اینکه دو بعدی است. یکی بعد ملکوتی به نام روح، دیگری بعد ناسوتی و بعد حیوانی به نام جسم. و اتفاقا ترکیب هم، ترکیب عجیبی است، یعنی نحوه ترکیب تا به حال شناخته نشده و مسلما حقیقتش را نمی توانیم بفهمیم. هیچ فیلسوفی نمی تواند بگوید که نحوه ترکیب بین روح و جسم چه نحوه ای است. همین مقدار مقدار می گویند که نحوه ترکیبش نحوه تعلقی است. حالا ترکیب تعلقی یعنی چه؟ این چه نحوه ترکیبی است؟ آن هم ترکیب بین دو ضد، معلوم نیست. روایتی از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در سفرش به معراج است که فرمودند: ملکی را در شب معراج دیدم نصف او از آتش بود و نصف دیگرش از برف؛ برفها به آتش سرایت نمی کرد و آتش نیز به برف. ما اگر بخواهیم این روایت را بفهمیم، نمونه اش خود ما هستیم. تمام تمایلات روحی ما ناملایم برای جسم ماست و به عکس تمام تمایلات جسم ما ناراحتی و اَلَم برای روح ماست. شما نمی توانید یک لذت روحی پیدا که مورد پسند جسم باشد و آن بعد حیوانیتان نیز بپسندد. مثلا صفت عالی یابی، صفت علم جویی، صفت حقیقت جویی، صفت گذشت، صفت ایثار و فداکاری؛ همه به بعد ملکوتی و روحی انسان مربوط است. وقتی مسئله ای حل بشود روح خیلی لذت می برد اما همین که لذت برای روح شماست، الم نیز برای جسم شما می باشد، یعنی حقیقت یابی مشقّاتی دارد. هنگام علم یابی و علم جویی تحمیل هایی بر نفس و بر بعد حیوانی می شود؛ تمام این تحمیل ها، الم و ناراحتی برای جسم شماست؛ به عکس خوردن و آشامیدن، اطفاء شهوت و استراحت برای جسم خیلی خوب است. اما به قول مثنوی هر چه که بیشتر مواظب این جسم باشیم، روح را می کشد، خمودی و ناراحتی روح است. این چه ترکیبی است بین دو ضد؟ ترکیبی که تکامل انسان به واسطه آن است؛ ولی گاهی آن جنبه ملکوتی و معنوی که اسمش را روح نهادیم جنبه مادی، جنبه ناسوتی و حیوانی را مرکب خود قرار می دهد و در حرکت است، یک حرکت تکاملی، یعنی این جسم به منزله اسب برای روح می باشد، تعدیلش می کند، سوارش می شود و ارضائش می کند. به کجا می رود؟
برسد به جایی که بجز خدا نداند. شبیه براقی که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در شب معراج سوار شد و بالا رفت. اما اینکه براقش چه بود و نحوه بالا رفتنش چگونه بود، نمی دانیم، همین مقدار می دانیم که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با همین جسم مادی رفته به حدی هم به خدا نزدیک شده که خداوند در قرآن می فرماید: ثم دنا فتدلی فکان قاب قوسین او ادنی.(24)
آخرین مرتبه قرب در این آیه شریفه نهفته است و بشر هم چنین است. گاهی سوار بر براق می شود، یعنی این تمایلات و غرایز را مرکب قرار داده و سیر می کند؛ سیر صعودی که مرتبه اول و دومش است و می تواند با عالم ملکوت تماس بگیرد، چنان که قرآن شریف می فرماید:
ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة الا تخافوا و لا تحزنوا و أبشروا بالجنة التی کنتم توعدون نحن اولیاؤکم فی الحیوة الدنیا و فی الاخرة.(25)
یعنی آنها که می گویند خدا، آنهایی که ایمان دارند و به ایمانشان عمل می کنند، راستی مومن هستند همین طور که از دل می گویند خدا، و او را قبول دارند، از نظر عمل هم خدا را قبول دارند. استقامت دارند، می گویند خدا، و پابرجایند و ایستاده اند. می رسند به آنجای یکه ملائکه می آیند و با آنها حرف می زنند. ملائکه را می بیند. آنها می گویند ما دوست تو هستیم، هم در دنیا به فریادت می رسیم هم در آخرت، بالاخره با ملائکه سر و کار دارد و کم کم از نظر قرآن و روایات ائمه و از نظر تجربه به جایی می رسد که می تواند در عالم تصرف کند، تصرف در تکوین نماید. برای ما هضمش مشکل است. اما عمل کردند و به آن رسیده اند.
جابر جُعفی یکی از افرادی است که توانسته تمایلات خود را کنترل کند، بر بُعد مادی سوار شده و سیر کند، آن هم سیر ملکوتی، راوی می گوید: در کوفه به جابر گفتم: دلم هوای امام صادق (علیه السلام) را کرده گفت: می خواهی نزد ایشان بروی؟ تعجب کردم، گفتم: بله، اما چگونه می توان خدمت امام صادق (علیه السلام) رفت؟ کم کم بیرون کوفه رفتیم. گفت: دستت را به من بده و چشمهایت را روی هم بگذار. دستم را به جابر جعفی دادم، چشمها را باز کردم دیدم در کوچه های مدینه هستم، تعجب کردم، جابر گفت: این خانه امام صادق (علیه السلام) است، برو آنجا تا بیایم. وقتی که رد شد گفتم نکند که سحر کرده باشد، آخر کوفه کجا، اینجا کجا؟ خوب است که من به این دیوار میخی بکوبم و سال آینده که به مکه و مدینه می آیم، ببینم این میخ هست یا نه. می گوید: یک وقت دیدم جابر جعفی آمد و میخ و سنگی به من داد و گفت بکوب!
می گوید: رفتم خدمت امام صادق (علیه السلام) اما خیلی ترسیده بود، دیدم جابر آمد و با امام خلوت کرد، گاهی امام صادق در گوش او حرف می زد و گاهی او با امام سخن می گفت - خلوت عاشق با معشوق - خدمت امام نشستم. بعد بیرون آمدیم، جابر دید که خیلی درهم و گرفته ام، گفت: می خواهی به کوفه بروی؟ گفتم: آری. گفت: چشمت را روی هم بگذار. دستم را گرفت، چشمها را باز کردم دیدم که در کوفه هستم.
تعجب نکنید، اینها ریشه قرآنی دارد. قطع نظر از عرفا و قطع نظر از تجربه و تاریخمان، اگر اینها ریشه قرآنی نداشت برایتان نمی گفتم. قرآن شریف راجع به آصف بن برخیا که یکی از شاگردان حضرت سلیمان است می فرماید: وقتی که خبر دادند که بلقیس در یمن سلطنت می کند و آنجا بت پرستی دارد، حضرت سلیمان فرمودند که چه کسی تخت بلقیس را برای من می آورد؟ قرآن می فرماید: یکی از اطرافیانش گفت: به نصف روز می توانم بیاورم. بعد می فرماید:
قال الذی عند علم من الکتاب انا أتیک به قبل أن یرتد الیک طرف.(26)
گفت: اجازه بده تخت بلقیس را به یک چشم برهم زدن بیاورم، چشمهایت را ببند و باز کن، تخت حاضر می شود! قبل ان یرتد الیک طرفک حضرت سلیمان اجازه داد. حالا این چه عملی است؟ چگونه بشر می تواند اینطور درک کند؟ اگر بخواهد که درک بکند، راهش همین است، باید سیر ملکوتی نموده و نفس را کنترل کند و این بعد حیوانی را تعدیل کرده و این اسب چموش را دهنه زند و سوار شود، آن وقت جابر جعفی و آصف بن برخیا می شود - این مطلب را به خاطر این که بحث جلو آمد گفتم: و نمی خواستم این چنین بحث کنم - چیزی که به شما عزیزان تذکر می دهم و می دانم این نقص در میان شما زیاد است، آن است که با قرآن سر و کار داشته باشید؛ قرآن خیلی چیزها دارد، هر چه بخواهد دارد. حیف که همه ما از جمله فرهنگ ما سر و کار با قرآن ندارد. اگر روشنایی دل می خواهید، اگر علم می خواهید، اگر راستی تسخیر ملکوت و حتی دنیا و آخرت می خواهید، با قرآن سر و کار داشته باشید.
حضرت امام سجاد (علیه السلام) می فرماید: اگر همه دنیا بمیرند و من با قرآن باشم، هیچ باک ندارم: یعنی اگر با قرآن باشم از هیچ کس وحشت ندارم. این آیه شریفه توصیف قرآن را چنین می کند: قال الذی عنده علم من الکتاب آنهایی که ادبیات خوانده اند و در مجلس ما هستند می دانند علم نکره آورده شده و دلالت بر قلت دارد، تنوینش هم تنوین تنکیر بوده و دلالت بر قلت دارد و معنایش چنین می شود. آن کس (یعنی آصف بن برخیا) که بسیار کم از علم قرآن داشت، توانست این کار را بکند.
حضرت امام صادق (علیه السلام) می فرماید: علم آصف برخیا در مقابل قرآن و در مقابل علم ما، مثل قطره پیش دریاست. بنابر روایت امام صادق (علیه السلام) و بنابر خود قرآن، قطره ای از علم قرآن داشته و توانسته به یک چشم به زدن تخت بلقیس را از یمن به شام بیاورد؛ این علم است. لذا گفتم که خیال نکنید جابر جعفی از خرافات تاریخ است، نه ریشه قرآنی دارد؛ اگر انسان سوار بُراق شد چنانچه پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) سوار براق شد و رفت آنجا که جبرئیل گفت: لو دنوت انمله لاحترقت یعنی تو برو دیگر جای من نیست، اگر یک ذره از اینجا بالاتر بیایم می سوزم. همینطور که پیغمبر سوار براق شد و آنجا رفت که نمی دانیم کجاست؛ انسان نیز وضعیتش چنین است، وضع تکاملیش این است، نه فقط می تواند عالم ملکوت را تسخیر نماید؛ نه تنها ملکوت بلکه می تواند - جایی برسد که خدا را بیابد، نظیر آدم تشنه که تشنگی را می یابد. شما اگر تشنه شدید تشنگی را چطور می یابید، یک وقت به اینجا می رسد که اسمش را عالم فنا می گذارند، می گویند عالم قرب، عالم لقاء.
قرآن بیست و یک جا درباره عالم لقا صحبت کرده که اصلا هدف از خلقت انسان هم همین است.
انسان اگر توانست این بعد مادی و حیوانیش را کنترل کند و بعد معنوی را بر بعد مادی غلبه بدهد، به هر کجا بخواهد می تواند برسد.
به قول آن آقا، نمی دانم، نمی توانم و نمی شود در قاموس انسان راه ندارد؛ معنا ندارد که یک انسان بگوید نمی شود و نمی دانم. انسان اگر بخواهد، هم می شود و هم می داند. شاید آیه امانت معنایش همین باشد که قرآن شریف می فرماید: امانت را به عالم هستی عرضه دادیم هیچکس نتوانست بپذیرد، هیچ موجودی چه مَلک چه غیر ملک نتوانست بپذیرد. و حملها الانسان انسان آنرا حمل کرد.
انا عرضنا الامانة علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا.(27)
اما این انسانی که امانت را پذیرفت، به خود خیلی ظالم و جاهل است. قرآن می گوید: ظلوما جهولا صیغه مبالغه آورده، راستی این چنین است، انسان به خودش خیلی ظالم و جاهل است. انسان جاهل به خودش است زیرا تمام مصیبتهای الان ما، زیر سر همین است. غرب، شرق، تمدن و علم، انسان را نشناخت، چون نشناخت می بینم تمام فرضیه هایی که فلاسفه غرب دارند، حتی عرفای غرب و علمای علم اخلاقشان انسان را نشناخته اند.
کتاب آیین دوست یابی کتابی است درباره اخلاق، اخلاق غربی ها. این کتاب شاید بیش از چندین میلیون به زبانهای زنده دنیا به چاپ رسیده است. در ضمن کتاب خوبی هم هست. این کتاب چه می گوید؟ می گوید: اگر با اخلاق باشی، مشتری فراوان پیدا می کنی. چند تا مثال برای کاسبها می زند، اگر خوشرو باشی و با مردم خوب حرف بزنی، محبوب می شوی. چند تا مثال برای معلمین می زند، چند تا مثال برای مدیر کارخانه ها. تا آخر آیین دوست یابی انسان را یک بُعدی فرض کرده، همه و همه انسان را یک بعد فرض کرده اند، تمام مصیبت ها این است که انسان را نشناخته اند. یک مهندسی آلمانی می خواست روی انسان قیمت بگذارد که چقدر قیمت دارد؛ حساب کرده گفته بود بیست مارک. از او پرسیدند چرا؟ گفته بود عناصر وجودی این انسان را از نظر فیزیک و شیمی حساب کرده بنابراین یک انسان 20 مارک قیمت دارد
وقتی که این جمله را مطالعه می کردم، جمله ای به یادم آمد، گفتم: خیلی زیاد قیمت گذاشته. انسانی که مهندس آلمانی حسابش را می کند، خیلی هم زیاد قیمت گذاری کرده. می گویند: تیمور لنگ روزی به حمام رفت. از سلمانی و دلاک پرسید: من چقدر می ارزم، گفت: قربان صد تومان! گفت: احمق، این لنگی که به من بسته شده صد تومان می ارزد گفت: با لنگ حساب کردم!
امیرالمومنین (علیه السلام) در روایتی همین مطلب را می فرماید:
من کان همه بطنه فقیمته ما یخرج عنه بطنه.
اگر یک انسان همیشه بُعد حیوانیش را حساب کند، هم و غمش شکمش باشد، او اصلا قیمت ندارد، قیمتش همان است که از شکمش بیرون می آید، راستی انسان جهول است. یعنی خود را نشناخته، دنیای روز انسان را نشناخته، ما خود را نشناختیم، لذا مثل کرم ابریشم به دور خود می تنیم و خود را خفه می کنیم؛ شبانه روز برای کسی، برای حب دنیا، برای ریاست، نه فقط پیش می رویم بلکه برایش گناه می کنیم و از نظر روایات چنین کسی مثل کرمی است که در مزبله می لولد.
آدمی که به فکر شکم و جنبه مادی باشد این طور است؛ انسانی که نداند به کجا می تواند برسد، نداند یک وقت به جایی می رسد که جبرئیل می گوید نوکر تو هستم؛ انسانی که می تواند به قرب خداوند برسد، در اثر حب دنیا به این حد سقوط می کند.
در روایات می خوانیم که در روز قیامت بعضی ها که در بهشت هستند غرفه هایی از مروارید دارند، نمی دانم یعنی چه؟ بعد می فرماید: فانظر الیهم سبعین مره و اکلمهم(28) یعنی خدا می گوید: روزی هفتاد مرتبه به اینها نگاه می کنم و با اینها صحبت می کنم.
من الحی لا یموت الی الحی الذی لا یموت
از جمله حرفهایم این است که می گویم بهشتی ها را بگذار با غذاهای بهشتی، با حورالعین ها سر و کار داشته باشند، اما غذای شما حرف من باشد، لذت شما صحبت کردن با من است اینها ذوق می خواهد، بالاترین لذت است. لذتی برای عاشق است که با معشوق خلوت کند؛ این بالاترین لذت است، لذتی دیگر را نمی تواند درک کند، خوردن و آشامیدن برای او پوچ است و بالاتر از این حرف زدن عاشق با معشوق است و از آن بالاتر اینکه معشوق با عاشق خود حرف بزند، این لذتی که عاشق از معشوق می برد لذت معنوی است، یعنی حاضر است به لذت مادی و به آنچه جنبه حیوانی دارد و نیز آنچه در دنیاست پشت پا بزند، برای اینکه معشوقش به او بگوید: دوستت دارم، قرآن این را می گوید:
یا أیتها النفس المطمئنه ارجعی(29) ای کسی توانسته نفس و جنبه حیوانی را کنترل کند، و ای کسی که جنبه ناسوتی و جنبه مادر را مرکب قرار داده و گمگشته خود را پیدا کرد و نفس مطمئنه پیدا کردی، بیا. کجا بیا؟ ارجعی الی ربک بیا. به سوی بهشت زیرا بهشت برای انسان چیزی نیست، انسان برای بهشت رفتن خلق نشده، خلق شده تا به خاطر معشوقش به دنیا و بهشت، به دو جهان پشت پا بزند: ارجعی الی ربک راضیة مرضیه.
معشوق حقیقی می گوید: ای بنده، از تو راضیم، دوستت دارم، از تو راضیم، و این انسان از نظر قرآن شریف بسیار عالی است.
اما اگر به عکس شد، یعنی حرکت سقوطی کرد، آن مقام معنویش مرکب شده و بعد ناسوتی غلبه پیدا کند، وقتی بعد حیوانی غلبه پیدا کرد، روح را مرکب قرار می دهد، مثل معاویه عقل را مرکب خود قرار می دهد، عقل برایش کار می کند، روح برایش حرکت می کند، اما چه حرکتی؟ حرکت نزولی؛ نمی شود که انسان حرکت نکند و حرکت تکاملی نداشته باشد، اما چه تکاملی؟
همیشه میان این روح و جسم جنگ است، همان جهاد اکبر. انسان همیشه در حرکت است؛ گاهی سیر صعودی دارد و به خدا می رسد ارجعی الی ربک گاهی حرکت نزولی است؛ قرآن می فرماید: در این صورت از هر میکروبی پست تر می شود:
ان شر الدواب عند الله الصم البکم الذی لا یعقلون.(30)
از هر میکروبی پست تر! میکروب سرطان چقدر برای جامعه و فرد مضر است؟ از میکروب خوره هم پست تر می شود. می فرماید: انسانی که تفکر و تعقل نداشته باشد و آن جنبه معنویش مُرده و مغلوب شده باشد؛ ضررش برای خود و جامعه از میکروب سرطان بیشتر است. میکروب وبا برای عراق مضرتر بود یا صدام؟ اگر یکی از غرایز بر انسان مسلط شود، انسان اینست و سیر هم نمی شود و اگر در جنایت بیفتد به اینجا می رسد که حجاج بن یوسف ثقفی وقت خوردن ناهار، یکی از شیعیان حضرت علی (علیه السلام) را می آورد و مجمعه روی سرش می گذاشت تا یک قدری بیشتر دست و پا بزند و قاه قاه می خندید، این دسر غذایش بود؛ می گفت: لذت می برم از آنکه یکی از شیعیان علی (علیه السلام) را بکشم. این چنین فردی هم حرکت دارد منتها حرکتش کجاست؟ قرآن می گوید: به طرف جهنم.
روایتی از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است که پیغمبر با جبرئیل نشسته بود، صدای مهیبی شنیده شد؛ این صدا را جبرئیل و می شنوند، پیغمبر پرسید این چه صدایی بود. جبرئیل گفت: سنگی را هفتاد سال قبل در یکی از چاههای جهنم انداخته اند حالا به ته جهنم رسیده، این صدای آن بود. استاد بزرگوار ما رهبر عظیم الشأن انقلاب قدس سره در بحث اخلاقیشان این روایت را معنا می کردند؛ می گفتند: معنایش این است که کسی می آید در این دنیا، به جای اینکه حرکت صعودی داشته باشد راه جهنم را پیش می گیرد و جلو می رود. به جای آنکه رابطه اش با خدا روز به روز محکم تر شود، رابطه اش با شیطان محکم می شود و به جای قوی شدن روح، جسم و تمایلات و غرایز او قوی می شود و بدانید هر کدام از این تمایلات را که با او پیش آمدید روز به روز قوی تر می شود و حالات مرده است، بعد از هفتاد سال به ته جهنم رسیده است.
مشهور است که می گویند یکی از جایی افتاد پایین و مُرد. شب خوابش را دیدند. پرسیدند آقا در چه حالی هستی؟ گفت: همین مقدار بگویم اینها که آخوندها می گویند که شب اول قبر نکیر و منکر می آیند، همه دروغ است؛ من از بالا که افتادم مستقیما به وسط جهنم رفتم. راست هم می گفت: برای اینها نکیر و منکر هم نیست، مستقیم به وسط جهنم می روند. روایت همین است؛ رهبر عظیم الشأن انقلاب قدس سره خوب معنایش کرده، حرکت نزولیش وسط جهنم است الیه الرجعی او به سوی خدا سیر می کند، این هم به سوی جهنم آن هم به بهشت می رسد و دیگری به جهنم، اما فرقش این است: آن که به جهنم می رسد حرکت انتهایش است و استکمالش سوختن است، اما آن دیگری سیر در ذات خداست، لذت بردن عاشق از معشوق است، لذت بردن عبد از مولی؛ به انتها نمی رسد راستی باید بگوییم لعنت خدا بر آن کسی که خود را نشناخته.
حضرت علی (علیه السلام) می فرمود: کفی بالمرء جهلا أن لایعرف قدره(31) از جهالت شخص همین اندازه بس است که ارزش خود را نشناسد. و ما خود نمی شناسیم. راوی می گوید خدمت امیرالمومنین (علیه السلام) در نخلستانی که قنات می کَند بودم، ظهر از قنات بیرون آمد، نماز ظهر و عصرش را خواند، بعد فرمودند: غذایی برای خوردن هست؟ گفتم: کدوی پخته داریم، فرمود: بیاور، می گوید: یک مقدار کدوی پخته برای حضرت علی (علیه السلام) آوردم. دست مبارکشان را با آبی که از شن بیرون می آمد شستند، و غذا را میل فرمودند، سپس گفتند: لعنت خدا بر کسی که به واسطه شکم به جهنم می رود. راستی هم لعنت خدا بر چنین فردی باد. و نیز کسی که به واسطه جاه طلبی پشت سر مردم غیبت می کند، تهمت می زند، نمامی و سخن چینی می کند و جهنمی می شود، و باز لعنت خدا بر آن کسی که به خاطر شکم به جهنم می رود.
می گوید: ناهار را خورند و به قنات رفتند و کلنگی زدند، اتفاقا به سنگی خورد و آب فوران کرد به حدی که آب گل آلود تا ریش حضرت (علیه السلام) آمده بود اصلا نتوانست کار کند، از قنات بالا آمد. بچه ها برای دین علی (علیه السلام) آمده بودند؛ آب مفصل و فراوان را دیدند و مثل اینکه خیلی خوشحال شدند. علی (علیه السلام) در حالی که از قنات بالا نیامده، یک پایش را این طرف قنات و پای دیگر آن طرف بود، فرمودند: قلم و دوات بیاورید؛ چنانچه کار حضرت علی در آن بیست و پنج ساله بود که بیست و چهار چشمه و قنات در باغستان وقف فقرا و ضعفا و بیچاره ها کرد. می گوید: همانجا در قنات وقف نامه اش را نوشتند و گفتند: بچه ها و خویشان من، چشم داشت به این قنات نداشته باشید، اینها مال فقرا و بیچاره هاست.
این جمله به ما چه می گوید؟ علی یک انسان است؛ لذا علی (علیه السلام) به این نیست که غذایش کدو پخته باشد یا نباشد؛ این لذت یک حیوان است.
لذت مولی امیرالمومنین (علیه السلام) این است که بتواند قناتی حفر کند و آبی را پیدا کرده، نخلستانی برای فقیر و بینوا درست شود. لذت علی (علیه السلام) به این است؛ انسانیت انسان به این است. انسان آن است که لذتش لذت روحی باشد؛ از علم یابی، علم جویی، حقیقت یابی، حقیقت جویی، ایثارگری و فداکاری لذت ببرد؛ اگر رفیقش را خوش ببیند، خوشحال باشد و اگر ناراحت دید، فوق العاده ناراحت شود؛ این را یک انسان گویند. شاید بیشتر از پنجاه روایت داشته باشیم که می فرماید مسلمان این است، هر چه برای خود می خواهد، برای دیگران بخواهد و آنچه برای خود نمی پسندد برای دیگران نپسندد و الا مسلمان نیست.
اگر شما آقایان محترم و خانمهای محترمه همین روایت را امشب سرمشق زندگی خود قرار دهید، تمام کارها درست می شود. آیا می خواهید کسی پشت سرتان غیبت کند؟ نه. پس غیبت مسلمان را نباید بکنید. شما که نمی خواهید نگاه شهوت آمیز به ناموستان شود، پس نگاه شهوت آمیز نباید داشته باشید.
شما که نمی خواهید کسی به شما تهمت بزند و آبرویتان را ببرد، پس اگر مسلمانی، نباید تهمت بزنی، شما می خواهی درمانده بودی کسی به فریادت برسد؟ آری. پس باید به فکر درمانده ها باشی. می خواهی مردم به شخصیت شما احترام بگذارند و شخصیت شما را نکوبند؟ آری، پس باید همیشه به شخصیت دیگران احترام بگذاری. مسلمان این است، بیایید امشب این روایت سرمشق زندگی شما باشد. خلاصه بحث این شد که من انسانم، جنبه ملکوتی دارم، به هر کجا بخواهم می توانم برسم، می توانم به جایی برسم که در مقابل گناه به دنیا و آنچه که در آن است پشت پا بزنم، من این هستم. پس خوب است کاری بکنم که بُعد ملکوتیم آباد شود.
پس بین ملکوتی و مادی همیشه جنگ است؛ هر یک می خواهد دیگری را به زمین بزند، بیایید سعی کنید در زندگیتان گناه نباشد. این روایتی که گفتم سرمشق زندگی خود قرار دهید، تا این که در این مبارزه که به قول پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) - جهاد اکبر - همیشه غالب شوید. اگر چنین نباشیم، گناه بالاترین غذا و نیرو برای بعد مادی ماست. گناه می تواند انسانیت انسان را از بین ببرد، گناه انسان را از حیوانی پست تر می کند؛ سرپوش روی عقل است، سرپوش روی دل و وجدان اخلاقی می گذارد و بالاخره گناه برای انسان قساوت می آورد و وجدان اخلاقی را می کشد و به اینجا می رسد که قرآن می گوید:
اولئک کالانعام بل هم اضل
اینها دیگر انسان نیستند، حیوانند، حتی پست تر از حیوان.