فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

بخش اول: گفتار دوم

تعدیل غرایز

امشب شب عاشوراست و باید اظهار ارادتی به امام حسین (علیه السلام) بنماییم. بحث امشب یک نصیحت از امام حسین (علیه السلام) است. اگر این نصیحت را سرمشق زندگی خود قرار دهید. مسلما سعادت دنیا و آخرت را دارا هستید. از همه شما تقاضا دارم به این بحث توجه بیشتری بفرمایید و تا اندازه ای که می توانید این نصیحت را برای دوستان خود تشریح کرده و مقداری روی این نکته و مطلب فکر کنید.
ما از امام حسین (علیه السلام) روایت کم داریم؛ علت آن نیز معلوم است، زیرا حضرت در خفقان عجیبی به سر می بردند. لذا کسی نبوده که برای او روایت بفرمایند. اما همانطور که سیدالشهداء (علیه السلام) در میان ائمه طاهرین (علیهما السلام) یک لطافت خاصی دارد، سخنان او نیز دارای لطافت خاصی است. البته هیچ تفاوتی از نظر فضیلت، بین چهارده معصوم نیست. اما در میان همه آنها امام حسین (علیه السلام) از یک لطافت خاصی برخوردار است. لذا مشهور است که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ان للحسین حرارة فی قلوب الناس لن یبرد ابدا(14) یعنی امام حسین (علیه السلام) آتشی در دل مردم انداخته است که هرگز خاموش نمی شود، این آتش عشق و عرفان است؛ این لطافت حلاوتی است که امام دارد؛ روایات او هم دارای چنین لطافتی می باشد.
از جمله روایاتی که از امام سوم ما نقل شده، روایتی است مورد بحث امشب ما می باشد:
مرد عربی خدمت امام حسین (علیه السلام) آمد و گفت: یابن رسول الله، عظنی بکلمتین(15) یعنی ای فرزند رسول خدا، مرا با دو جمله نصیحت نما.
مثل اینکه عرب فهمیده ای بود که می خواسته یک جمله گویا و رسا را سرمشق زندگیش قرار بدهد. لذا گفت: عظنی بکلمتین. حضرت امام حسین (علیه السلام) در جوابش فرمود:
من حاول امرا بمعصیة الله فهو افوت امل یرجوا و اسرع لما یحذر.(16)
معنای روایت از نظر ترجمه این است: هر کس بخواهد چیزی را از راه گناه به دست بیاورد، حتما ناامید می شود، یک وقت متوجه می شود که دوان دوان بر ضد مطلوب خود می رفته است.
برای توضیح این روایت باید مقدمه ای را عرض کنم که مفهومش قدری روشن تر شود (چنانچه شما هم این روایت را سرمشق زندگی خود قرار دهید، سعادت دنیا و آخرت را دارید.)
انسان دارای غرایزی می باشد؛ این غرایز و تمایلات از نظر اسلام حتما باید ارضاء و تعدیل بشود. از نظر اسلام اگر کسی بخواهد یکی از تمایلاتش را بکشد و از بین ببرد، ممنوع است. قرآن مجید این ممنوعیت را بیان می کند و از نظر روایات اهل بیت و سیره پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه اطهار نیز ممنوع می باشد.
و ابتغ فی ما اتیک الله الدار الاخرة و لا تنس نصیبک من الدنیا.(17)
یعنی: پروردگار عالم، نعمتهایی از قبیل عمر، سلامتی، عقل و جوانی داده است؛ از همه آنها برای آخرتت استفاده کن، اما دنیا را هم فراموش مکن، یعنی: تمایلات و غرایز را که در تو نهاده شده فراموش مکن: ولا تنس نصیبک من الدنیا.
قرآن شریف با زبان اعتراض به رهبانیت می فرماید:
قل من حرم زینة الله التی اخرج لعباده و الطیبات من الرزق...(18)
یعنی ای پیامبر به اینها که مقام رهبانیت را ترجیح می دهند، بگو: چه کسی زینتهای دنیا را که خدا برای بندگانش آفریده، حرام کرده است؟ رزق خوب و طیب برای شما آفریده شده است.
مرحوم فیض - علیه الرحمه - که یکی از علمای بزرگ شیعه است، تفسیری به نام تفسیر صافی دارد. او روایتی از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در این باره نقل می کند. وی می گوید: به پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) خبر دادند که سه نفر از اصحاب شما به واسطه آیه عذابی که نازل شده، ترسیده و رهبانیت اختیار کرده اند؛ یکی از آنها عهد کرده که دیگر با زنی تماس نداشته باشد؛ دیگری عهد کرده که غذای لذیذ نخورد، و سومی عهد کرده با مردم تماس نداشته باشد. اینها را رها کرده و به بیابان رفته اند و به عبادت مشغولند.
مرحوم فیض می نویسد: پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از این خبر سخت ناراحت شد و به سرعت به مسجد آمد. به قدری ناراحت بود که به یک طرف عبایش که روی زمین افتاده بود توجه نداشت. با چنین حالتی به مسجد آمد. بی موقع موذن فریاد زد: الصلوة جامعه، همه مردم جمع شدند. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به منبر رفت، اما ننشست. روی پله اول ایستاد و فرمود: مردم من که پیغمبر شما هستم غذای لذیذ می خورم، با زن تماس دارم و در اجتماع نیز با مردم ارتباط دارم. فمن رغب عن سنتی فلیس منی؛ پس هر کس چنین نباشد، قطعا مسلمان نیست. نظیر این آیات و روایات در اسلام فراوان است. لذا لا رهبانیة فی الاسلام. بنابراین پروردگار عالم غرایز و تمایلاتی به انسان داده که باید ارضاء شوند. اما سخن اینجاست که این تمایلات بایستی چگونه ارضا شوند؟ انسان از دو راه می تواند تمایلاتش را ارضاء کند:
1 - راه حلال
2 - راه گناه (حرام)
انسان می تواند زحمت بکشد و خوب انجام وظیفه نماید و پول به دست آورد و غریزه مال دوستی اش را از راه حلال ارضاء نماید. همچنین می تواند خوب درس بخواند و یک مقام اجتماعی کسب کرده و به خوبی انجام وظیفه نماید و از این راه نیز غریزه جاه طلبی اش را ارضاء کند از راه معقول و مشروع زحمت می کشد و برای فرزندانش تامین آتیه می کند و از این راه غریزه حب به اولاد را تعدیل و ارضاء می کند. این یک راه. اما راه دیگر برای تعدیل و ارضاء غرایز؛ راه گناه است. گاهی یک نفر پول را از راه تقلب و حقه بازی تهیه می کند. مقام اجتماعی را با مکر و احتکار فراهم می کند. یا اگر وظیفه ای را به او واگذار کرده اند، خوب انجام وظیفه نمی کند - که قرآن کریم به این کم فروشها اعلان خطر کرده است - در هر حال، این فرد غریزه حب مال و حب جاه و حب به اولاد را ارضا نموده، اما از راه گناه و حرام اقدام کرده است.
غرایز و تمایلات این دو دسته تعدیل و ارضاء شده، اما خیلی تفاوت دارد. اگر غرایز از راه مشروع و معقول ارضاء شوند، با برکت و مبارک می باشند. راستی انسان به هر جا که بخواهد، می تواند برسد. راه واقعی تکامل انسان نیز همین است که غرایز را از راه حلال تعدیل و ارضاء کند. از نظر قرآن و روایات، راه همین است و به تجربه هم ثابت شده که راه تکامل جز این نیست.
اما اگر از راه گناه شد، مسلم به جایی نخواهد رسید. قرآن می فرماید به جایی نمی رسد، روایات می گوید به جایی نمی رسد و تاریخ هم می گوید به جایی نمی رسد.
قضیه ای از کربلا برای شما نقل کنم تا ببینید چگونه است که از راه گناه نمی توان به جایی رسید:
قرار شد که عمر سعد به ایران آمده و استاندار ایران آن روز باشد. قضیه کربلا پیش آمد. ابن زیاد به کوفه آمد. عمر سعد عازم ایران بود. در شورایی که ابن زیاد تشکیل داده بود، به او گفتند: عمر سعد می تواند آتشی را که حسین (علیه السلام) بر افروخته، خاموش کند. لذا عمر سعد را خواست و گفت به تو ماموریت می دهم که به کربلا بروی. گفت: من از طرف یزید حکم دارم که به ری رفته، آنجا حکومت کنم. ابن زیاد گفت: من از طرف یزید اختیار دارم و تو اول باید به کربلا رفته و کار امام حسین (علیه السلام) را تمام کنی و سپس برای حکومت به ری بروی.
عمر سعد وحشت کرد - راستی هم وحشت دارد، زیرا کشتن امام حسین (علیه السلام) کار ساده ای نیست - عمر سعد آدم فهمیده ای بود. اما خدا نکند که یکی از غرایز بر انسان غلبه کند و یا شیطان بر انسان مسلط شود - که انشاء الله در آینده با شما در این باره صحبت خواهم کرد - او بین دو راهی مردد شد؛ عقل می گفت: نه؛ غریزه و جنبه حیوانی می گفت: آری. در همان جلسه، مهلتی خواست تا فکر کند. یک شب تا صبح فکر کرد. تاریخ نویسان از پسرش نقل می کنند که او در صحن خانه قدم می زد و با خود زمزمه می کرد که آیا به کربلا بروم و حسین (علیه السلام) را بکشم، که اگر چنین کنم، هم ریاست دارم و هم پول، و دنیا به من رو خواهد آورد؛ اما آخرتم از بین می رود و جهنم و بدبختی و غضب خداوند در پس اینکار می باشد.
این حال تردید یکی از حالات فوق العاده بد برای انسان است و کم کم او را به کفر می برد، عمر سعد در این تردید گرفتار شد، و همین تردید زمینه بدبختی او شد که خود، با دست خود برای خودش فراهم کرد. قبل از اذان صبح، نفس او بر روحش غلبه کرد. جنبه حیوانی بر ملکوتی اش غالب شد. بعد برای این که ضربات وجدان بر جنبه معنوی را خاموش کند، عذری آورد و گفت: می گویند قیامتی هم هست، ما به کربلا می رویم و حسین (علیه السلام) را می کشیم و کار را تمام می کنیم، سپس به ری بر می گردیم و در آنجا ریاست می کنیم، و بعد هم ان شاء الله توبه می کنیم. تصمیم گرفت به کربلا برود. چرا چنین تصمیم خطرناکی را گرفت؟ برای اینکه غرایز مال دوستی و جاه طلبی و تامین آتیه برای فرزندان طغیان کرده بودند و او می خواست همه این غرایز را از راه نامشروع و گناه ارضاء نماید. صبح پیش ابن زیاد آمد و گفت: آمده ام بگویم که به کربلا می روم.
عمر سعد به کربلا رفت و قضیه را خیلی داغ تمام کرد. بسیاری از کارهایی که عمر سعد در کربلا انجام داد، به او دستور داده نشده بود. رأفت امام حسین (علیه السلام) در این چند روز نتوانست او را عوض کند. حتی شب نهم نیز با او جلسه داشت. اما جذابیت امام حسین (علیه السلام) نتوانست او را بگیرد. خدا نکند انسان کج بشود. خدا نکند جنبه ملکوتی انسان مغلوب بشود، بیچاره می شویم. بیچارگی به جایی میرسد که جذابیت امام حسین (علیه السلام) هم نمی تواند کاری انجام دهد همچنان که عمر سعد را نتوانست عوض کند. حتی حضرت امام حسین (علیه السلام) فرمود که من به تو خانه می دهم و بی نیازت می کنم اما عمر سعد صریحا گفت: من حکومت ری را می خواهم، حضرت امام حسین (علیه السلام) فرمودند: امیدوارم از گندم ری نخوری و سر تو را در رختخواب ببرند. پسر سعد از روی تمسخر گفت: جوی ری هم برای ما بس است.
خلاصه نصایح امام حسین (علیه السلام) را نپذیرفت و قضیه را خیلی داغ تمام کرد. بعد از کشتن امام حسین (علیه السلام) به کوفه آمد. چند روزی کوفه به علت وجود اسرا پر سر و صدا بود صبر کرد تا اسرا به شام فرستاده شدند. سر و صدا که خوابید، پیش ابن زیاد آمد - در اینجا روایت امام حسین (علیه السلام) مصداق پیدا می کند که: من حاول امرا بمعصیة الله فهو أفوت لما یرجوا و أسرع لما یحذر.
هر کسی بخواهد چیزی را از گناه به دست بیاورد، امیدش ناامید می شود و دوان دوان، بر ضد مطلوب می رود. وی به ابن زیاد گفت: من آماده هستم به ری بروم. ابن زیاد گفت: شنیده ام که تو در کربلا با امام حسین (علیه السلام) جلساتی داشته ای. به چه مناسبتی با دشمن ما جلسات خصوصی داشتی؟ - خود ابن زیاد هم نمی داند که چه می گوید. این روایت امام حسین (علیه السلام) است که می خواهد مصداق پیدا کند و این خداوند است که به دست دشمن، عمل می کند - عمر سعد گفت: جلسه داشتم یا نداشتم، تو می خواستی امام حسین (علیه السلام) را بکشم، کشتم زن و بچه اش را اسیر کردم و تحویل تو دادم و به شام فرستادی. دیگر از من چه می خواهی؟
ابن زیاد گفت: تو نباید با دشمن ما جلسه خصوصی برقرار می کردی. در حین گفتگو به عمر سعد گفت: حکمت را بده ببینم، پسر سعد حکم یزید را به او داد و ابن زیاد حکم را گرفت و پاره پاره کرد و دور ریخت!
عمر سعد گفت: ای پسر زیاد، بیچاره ام کردی، گفت بیرونش کنید. مامورین او را بیرون کردند. و همیشه می گفت: خسر الدنیا و الاخرة ذلک هو الخسران المبین یعنی بیچاره دنیا و آخرت شدم. ورشکسته دنیا و آخرت شدم. عجب ورشکسته آشکاری شدم!
کم کم دیوانه شد. وقتی به خانه می آمد، همسرش و فرزندانش او را سرزنش می کردند. و می گفتند: تو ما را بیچاره و بدبخت کردی. از کار زشت تو، ما نمی توانیم از خانه بیرون برویم. وقتی به کوچه می آمد، بچه ها با سنگ او را می زدند. حمامی نزدیک خانه اش بود. این حمام دو تا در داشت؛ از یک در حمام داخل می شد، اهل حمام اطراف او را گرفته و مسخره اش می کردند و کتکش می زدند و او از در دیگر حمام فرار می کرد. طبق دستور رختخوابش را نیز ضبط کرده بودند. تنها چیزی که می توانست بگوید، این بود که مرتب هم می گفت: خسر الدنیا والاخرة ذلک هو الخسران المبین.
کم کم مختار آمد، زن عمر سعد خواهر مختار بود. لذا وقتی مختار قیام کرد، این خواهر برای شوهر خود یک امان نامه از مختار گرفت، اما مختار می داند که عمر سعد جنایت کرده و باید به سزای عملش برسد؛ لذا در امان نامه نوشت: عمر سعد در امان است - مالم یحدث حدثا -. معنی ظاهر این عبارت این است که تا زمانی که عمر سعد شورش نکرده در امان است.
مختار قیام کرده بود تا انتقام خون امام حسین (علیه السلام) را از کارگزاران کربلا بگیرد. و با این کار دل حضرت زهرا (سلام الله) و دل شیعیان را خنک کند. همیشه در فکر بود که عمر سعد را چگونه به سزای عملش برساند. عمر سعد گاهی در مجلس مختار شرکت می کرد. یک روز مختار دستور داد تا دو تا از پسرهایش را در مقابل چشمانش سر بریدند. عمر سعد گفت: دیدن این عمل برای من بسیار ناراحت کننده است. مختار گفت: آن وقتی که علی اکبر (علیه السلام) را در مقابل امام حسین (علیه السلام) سر بریدند، ناراحت کننده نبود؟
مختار به خانه رفت و دو تا از افسرهای فهمیده را خواست و گفت: بروید و عمر سعد را بیاورید، اما متوجه باشید که او آدم ناجنسی است؛ اگر گفت: لباسهایم را بیاورید، می خواهم بپوشم، قصد توطئه دارد کارش را همانجا تمام کنید! اجمالا به آنها فهماند من سر عمر سعد را می خواهم.
حالا زمان آن رسیده که نفرین امام حسین (علیه السلام) عملی شود. عمر سعد در رختخواب بود آن دو نفر آمدند و به او گفتند که مختار تو را می خواهد از جا بلند شد و گفت: مختار به من امان نامه داده، گفتند: امان نامه ات را نشان بده. امان نامه را گرفتند و دیدند در آن نوشته شده است؛ عمر سعد در امان است مالم یحدث حدثا. گفتند خوب این جمله دو معنا دارد؛ یک معنایش این است که تا توطئه نکرده در امان است، و معنای دیگرش آن است که تا تخلیه شکم نکرده است در امان است. - چون مالم یحدث حدثا از ماده حدث است - عمر سعد گفت: منظور مختار این معنای دوم نبوده است. و مکروا مکر الله و الله خیر الماکرین!
حضرت آیة الله اراکی که در مدرسه فیضیه نماز می خواند، گاهگاهی این جمله را می خواند خدا دیرگیر است اما سخت گیر.
خداوند صبر و حلم زیاد دارد، اما عزیزان من مواظب باشید که از حلم خدا گول نخورید، خداوند حلیم است اما اگر بنابر عذاب شود، سخت عذاب می کند. با تمسخر عذاب می کند.
عمر سعد به افسرها گفت: معنای دوم منظور مختار نبوده است. افسرها گفتند: ما این طور می فهمیم، گفت: لباسهایم را بیاورید. تا گفت لباسهایم را بیاورید، افسرها گردنش را زدند و سرش را پیش مختار آوردند. یکی از پسرهای عمر سعد آنجا بود با دیدن سر پدرش گریه کرد. مختار گفت: او را هم به پدرش ملحق کنید. امام حسین (علیه السلام) می فرماید:
من حاول امرا بمعصیة الله فهو افوت امل یرجوا و اسرع لما یحذر.
هر که عمر سعد بشود و بخواهد که غرایز را از گناه تعدیل کند به جایی نمی رسد. ای کاش فقط به جایی نمی رسید. بلکه به ضد مطلوب خود می رسد. به ذلت و دیوانگی می رسد؛ به سر بریدن در رختخواب با تمسخر می رسد. خلاصه تامین آتیه برای فرزندان از راه گناه به ذلت و خواری فرزندان منتهی می شود.
قرآن می فرماید:
و الیخش الذین لو ترکوا من خلفهم ذریة ضعافا خافوا علیهم فلیتقوا الله ولیقولوا قولا سدیدا.(19)
یعنی اگر برای اولادت می خواهی تامین آتیه کنی، اگر از آینده فرزندانت می ترسی، متقی باش و رابطه ات را با ما محکم کن. در گفتار مواظب باش چه می گویی. آیا گفتارت نیش و یا غیبت و تهمت نسبت به مردم نیست؟ یقین داشته باش که تهمت های تو برای تامین آتیه فرزندانت، ماری است زهراگین و مطمئن باش که غیبتها و زخم زبانهای تو، دروغ ها و شهادت های ناحق تو، آتشی است برای تامین آتیه فرزندانت.
عکس آنرا نیز در قضیه خضر و حضرت موسی - علیهما السلام - می بینیم. قضیه بسیار عجیب است. به قول استاد بزرگوارمان، رهبر عظیم الشأن انقلاب، که به من فرمودند: در این آیه یک دنیا علم نهفته است. قضا و قدر را به خوبی حل کرده و مسأله مهم اسلامی جبر و تفویض این مشکل بزرگ فلسفی را نیز خوب حل نموده است، نکات دقیقی دارد. از جمله نکته هایش همین بحث امشب ماست. وقتی که حضرت موسی و حضرت خضر (علیهما السلام) به آن روستا آمدند و اهل آن روستا راهشان ندادند، حتی پول دادند و ناهار خواستند ولی به آنها غذا هم ندادند، گرسنه و خسته از ده بیرون آمدند. به دیوار کجی رسیدند. حضرت خضر - (علیه السلام) - به حضرت موسی - (علیه السلام) - گفت: این دیوار را باید خراب کرده از نو بسازیم. حضرت موسی (علیه السلام) ناراحت شد و گفت: آنها به ما غذا ندادند و ما را بیرون کردند، حالا ما برای آنها نوکری کنیم!
خلاصه دیوار را خراب کرده و از نو ساختند و کارهای دیگر در مسیرشان انجام دادند که ذکر آنها نیاز نیست. بعد که قرار شد از هم جدا شوند، حضرت خضر فلسفه کارهایش را یکی یکی گفت تا به مسئله دیوار رید گفت: اما الجدار فکان لغلامین یتیمین یعنی آن دیوار به دو بچه یتیم تعلق داشت و گنجی زیر آن بود؛ و کان ابوهما صالحا یعنی پدر این دو بچه مردی شایسته و خدمتگزار به دیگران بود؛ کلامش برای دیگران نوش بود نه نیش. برای دیگران مضر نبود، خودگرا نبود، به همین خاطر از جانب خدا دستور داشتم آن دیوار را خراب کرده و از نو بسازم؛ تا قبل از بزرگ شدن بچه ها دیوار خراب نشود و گنج زیر آنرا دیگران تصرف نکنند.
این آیه به ما چه می گوید؟ این آیه به ما می گوید اگر می خواهی غرایز را ارضاء کنی، از راه مشروع ارضا کن، و اگر می خواهی تامین آتیه برای فرزندانت بنمایی، و اگر می خواهی خود و فرزندان عاقبت به خیر باشید، صالح باش، شایسته و خدمتگزار باش؛ تا می توانی به خدا و خلق خدا خدمت کن. و یقین داشته باش که اگر دنیا بخواهی به تو می دهند و اگر آخرت بخواهی، آن را نیز به تو می دهند.
من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مومن فلنحیینه حیوة طیبة و لنجزینهم أجرهم باحسن ما کانوا یعملون.(20)
یعنی اگر آدم شایسته شدی، اگر رابطه ات با خدا محکم شد و اگر گناه، مخصوصا حق الناس در زندگیت نبود، در دنیا حیات طیب و زندگی گوارا داری. و در آخرت نیز بهشتی جاویدان در انتظار تو است. پاداشی که در آخرت به تو می دهند خیلی بهتر از عمل تو است، و هیچ تناسبی بین کر تو و آن پاداش نیست.
نظیر آیاتی که خواندم، در قرآن زیاد است، و نظیر روایاتی را که خواندم، نیز زیاد است. در تاریخ هم نمونه زیاد داریم که من چند نمونه از آن را برایتان گفتم. خلاصه روایت امام حسین (علیه السلام) هم تکیه بر قرآن دارد و هم تکیه بر رایات تاریخ.
پس ای عزیزان من، اگر می خواهید سعادت دنیا را داشته باشید، با خدا رابطه داشته باشید؛ گناه در زندگی شما نباشد، مطمئن باشید که از راه گناه به هیچ جایی نخواهید رسید. ممکن است انسان چند روزی از راه گناه زرق و برق پیدا کند، اما همین زرق و برق برایش نکبت و بدبختی می شود. من و شما، بیار دیده و شنیده ایم که بعضیها در رفاهند؛ یعنی از نظر پول قدرت و مکنت وضع خوبی دارند؛ از نظر خانه و اولاد نیز کمبودی ندارند، اما همین شخص که از نظر ظاهر، کاملا وضع زندگیش مرتب است، وقتی عمیق نگاه کنی، مشاهده می کنی زندی او مرگ تدریجی است؛ اگر مرگ خریدنی بود حاضر بود هستی اش را داده و مرگ را بخرد! این شخص آهی می کشد که هیچ فقیر و درمانده ای به مدت عمرش نکشیده است. چرا؟
قرآن می فرماید: و من اعرض عن ذکری فان له معشته ضنکا(21) هر که از خدا اعراض کند و هر که رابطه اش با خدا محکم نباشد، اولین مصیبتش این است که زندگی ناگواری در دنیا دارد.
پس شما عزیزان که عاشق امام حسین (علیه السلام) هستید، هر وقت فکر می کنید و یا سخن می گویید و یا کار می کنید به روایت معشوقتان توجه داشته باشید. من حاول امرا بمعصیة الله فهو افوت امل یرجوا و اسرع لما یحذر در این عاشورا یک نصیحتی بکنم (و ان شاء الله در آینده درباره آن مفصل صحبت خواهم کرد.)
عزیزان من هفته گذشته گفتم: کار و شغل شما بسیار عالی است کار خدا و پیغمبر است و اما مسئولیت شما نیز بسیار سنگین است و بچه هایی که زیر دست شما هست، امانتند، و پست ترین مردم کسی است که در امانت خیانت کند. حتی روایت است که امام سجاد (علیه السلام) فرمودند اگر خنجری را که سر پدرم با آن بریده شد نزد من به امانت بگذارند، در امانت خیانت نمی کنم و آن را به صاحبش بر می گردانم!
عبدالرحمن بن سبابه می گوید: وقتی پدرم مُرد ما چیزی نداشتیم. یکی از دوستان پدرم مقداری پول به من قرض داد. من تجارت کردم و از راه کسب به تدریج توانستم قرضم را بدهم کم کم سرمایه ای جمع کردم و توانستم به مکه بروم. در مدینه خدمت امام صادق (علیه السلام) رسیدم، ایشان فرمودند: حال پدرت چطور است؟ گفتم: انا لله و انا الیه راجعون پدرم مُرد.
فرمود: تو چکار می کنی و چگونه به اینجا آمدی؟ قضیه را برای ایشان نقل کردم، که پولی قرض کردم و کاسبی کردم. تا امام صادق (علیه السلام) قضیه را شنید، فرمود: با پول مردم چه کردی؟ گفتم: یابن رسول الله، قرض و امانت مردم را داده و بعد خدمت شما رسیده ام.
می گوید: حضرت امام صادق (علیه السلام) خیلی خوشحال شد و به من فرمود: علیک بصدق الحدیث و أداء الامانه(22) یعنی دو چیز را خیلی رعایت کن:
1. همیشه راستگو و راست کردار باش. اگر انسان صداقت داشته باشد اثر وضعیش این است که در جامعه خیلی عزیز می شود.
2. در امانت مردم زیاد مواظبت کن.
بچه های زیر دست شما امانت اند. شما وظیفه امانتداری خود را خوب انجام دهید. اگر خدای ناکرده، خوب به وظیفه عمل نکنید، و مطالعه نکرده سر کلاس رفته و سر شاگردان را کلاه بگذارید و وقت آنها را بیهوده تلف کنید؛ این کار کم فروشی و خیانت در امانت است. پولی که از این راه به دست می آید؛ نکبت می شود و بدبختی به بار می آورد. و به قول امام حسین (علیه السلام) با سرعت به سوی فقر و فلاکت می روی و خود متوجه نیستی! قرآن کریم می فرماید:
ویل للمطففین، الذین اذا اکتالوا علی الناس یستوفون، و اذا کالوهم او وزنوهم یخسرون، الا یظن اولئک أنهم مبعوثون لیوم عظیم.(23)
می فرماید: وای بر کم فروشان، کسانی که موقع تحویل گرفتن به سنگ تمام تحویل می گیرند و موقع باز پس دادن، کم می دهند. بعد می فرماید: اینها به قیامت گمان ندارند!
یعنی گمان به قیامت نیز کنترل کننده است، چه رسد به این که انسان یقین داشته باشد! آیه می فرماید: وای بر کم فروشان. برای کم فروشی مصادیق گوناگون یافت می شود. کاسب کم فروش، گران فروش و احتکار کننده همه در یک خط هستند.
کارمند اداره که کم کار یمی کند، کم فروش است.
شما معلمین هم اگر به وظیفه عمل نکنید و امانتی را که به شما سپرده شده با تمام شدن سال تحصیلی خوب تحویل ندهید. کم فروش هستید. شما پول گرفتی، اما امانتی را که به شما سپرده شده بود با کم کاری و تعطیلی های غیر شرعی، ناقص به آخر رساندی. و به قول قرآن شریف:
الذین اذا اکتالوا علی الناس یستوفون، و اذا کالوهم او وزنوهم یخسرون.
خواه ناخواه مصداق این آیه شریفه خواهی شد. و وای بر تو نیز می باشد.
بنابراین، خلاصه بحث امشب من یک نصیحت شد، و آن این که همیشه در گفتار و کردار، قبل از آن که بخواهی فکر کنی و قبل از آن که بخواهی بگویی و قبل از آنکه بخواهی عمل کنی، توجه داشته باش که امام حسین (علیه السلام) فرمود:
من حاول بمعصیة الله فهو أفوت لمل یرجوا و أسرع لما یحذر.

بخش اول: گفتار سوم