فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

تعلیم و تربیت

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.(2)
امشب به خواست پروردگار و لطف حضرت بقیة الله - عجل الله تعالی فرجه الشریف - راجع به کار شما معلمان صحبت می کنیم. کار و نقش شما فرهنگیان عزیز در جامعه، کار و نقش خداست. قرآن شریف کار شما را کار خدا و نقش شما را نیز نقش خدا می داند.
اولین سوره ای که بر پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شده، به این حقیقت اشاره می کند: بسم الله الرحمن الرحیم، اقرا باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربک الاکرم، الذی علم بالقلم، علم الانسان ما لم یعلم.(3)
در این سوره مبارکه صفتی برای خدا می آورد و آن صفت تعلیم است. در واقع همان کار شماست علم بالقلم. علم الانسان ما لم یعلم. علاوه بر این کار که کار شماست، کار خدا نیز هست، از اولین صفتی که به صورت یک امتیاز برای پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در قرآن شریف آورده شده، معلوم می شود که صفت تعلیم خدا بهترین صفات خداست.
کار و نقش معلم در جامعه، کار پیامبران و نقش آنهاست. در آیات فراوان از جمله در سوره جمعه این طور می خوانیم:
هو الذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب والحکمة و ان کانوا من قبل لفی ضلال مبین.
پیامبر برای چه مبعوث شد؟ با معجزه هم همراه شده، یعنی قرآن آورده است. برای چه مبعوث شده و برای چه قرآن آورده است؟ بعثت پیغمبر اکرم و نزول قرآن برای آموزش و پرورش یا برای پرورش و آموزش صورت گرفته است. و این آیه که در قرآن شریف تکرار هم شده است به شما می گوید: کار شما، کار پیغمبر اکرم است و نقش شما در جامعه نقش پیغمبران است.
این از نظر عالی بودن نقش معلم، اما از نظر پاداشی هم که برای شماست، آن هم خیلی عالی است. و مسلم است که در اسلام پاداشی برای کسی به اندازه پاداشی که برای معلم است، نداریم. قرآن می فرماید: من احیاها فکانما احیا الناس جمیعا(4) با تفسیری که از حضرت امام صادق (علیه السلام) هست معنای آیه چنین می شود: اگر کسی بتواند یک کسی را، یک جوانی را به راه آورد، او را از راه منحرف به راه مستقیم بیاورد و بالاخره بتواند آدم بسازد، مثل این است که دنیا را زنده کرده باشد. اگر شما ببینید بچه ای در شرف مرگ است و با وسیله ای که دارید، او را به بیمارستان ببرید و خوب بشود، از نظر وجدان خیلی راحتید، از نظر مردم ارجمندید، تشویقتان می کنند، ترغیبتان می کنند و شما از نظر خدا نیز فوق العاده ارج دارید. برای اینکه توانسته اید یک بچه را از مرگ نجات دهید.
قرآن می فرماید: اگر بتوانید بچه ای را از نظر روح زنده کنید، اگر بتوانید کسی را به راه مستقیم هدایت کنید و خلاصه اگر بتوانید یک آدم بسازید، تنها ثوابش این نیست که یک نفر را زنده کرده باشید، بلکه مثل این است که دنیا را زنده کرده باشی. مثلا، اگر الان دنیا سه میلیارد جمعیت داشته باشد و شما بتوانید یک آدم بسازید مثل این است که سه میلیارد جمعیتی را که در شرف مرگند، زنده کرده باشید! چه پاداشی در اسلام بهتر از این می توان پیدا کرد. این قرآن است که می فرماید پاداش شما به این اندازه است.
در جنگ خیبر، وضع فوق العاده حساس بود، برای اینکه روز اول مسلمانها شکست خوردند، روز دوم و روز سوم شکست خوردند. و یک حال شکستی در میان مسلمانها پیدا شده، روحیه ها بسیار ضعیف شده، برعکس، روحیه دشمن بسیار قوی گردیده و اسلام در مخاطره عجیبی بود.
شب بود، پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: فردا عَلَم و پرچم را بدست کسی می دهم که خدا او را دوست داشته و من هم او را دوست داشته باشم، او نیز من و خدا را دوست داشته باشد. در این خصوصیات تقاضا دارم یک مقدار توجه کنید. تاریخ گفتن و تاریخ خواندن خیلی اهمیت ندارد، بلکه نکته ای مفید از تاریخ برداشتن اهمیت دارد. صبح فردا چشمان مبارک امیرالمومنین (علیه السلام) درد می کرد. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) علی (علیه السلام) را به نزد خود خواند و با معجزه چشمان او را خوب کردند ، یعنی آب دهان به چشمهای علی (علیه السلام) مالیدند؛ چشمان امیرالمومنین علی (علیه السلام) خوب شد. پیامبر عَلَم را بدست علی (علیه السلام) دادند. وضع، فوق العاده حساس بود. الان که امیرالمومنین مهیای جنگ است. اگر پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، این شخص اول اسلام برای شخص دوم اسلام بخواهد جمله ای بگوید، باید خیلی حساس باشد، والا از نظر فصاحت و بلاغت درست در نمی آید. اگر در وضع خیلی حساس، یک نفر که رئیس مذهبی باشد، رهبر جامعه ای باشد، برای کسی که بعدا رهبر می شود، جمله ای بخواهد بگوید، باید فوق العاده حساس باشد. امیرالمومنین (علیه السلام) سواره، و پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) پیاده هستند. عَلَم در دست علی (علیه السلام) است. لشگر مهیای به میدان رفتن است. جمله ای که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند، مراد و شاهد عرضم هست. پیامبر فرمودند: یا علی لان یهدی الله بک رجلا خیر لک من الدنیا و ما فیها(5) فرمودند: یا علی، کاری که اکنون می خواهی انجام بدهی خیلی مهم است معلوم است که می خواهی اسلام را زنده کنی. امام باید به تو بگویم که از این کار مهمتر هم هست. اگر بتوانی کسی را هدایت کنی و یا کسی را به راه مستقیم بیاوری و به عبارت دیگر اگر بتوانی یک آدم بسازی، اگر بتوانی یک بچه مسلمان تحویل جامعه بدهی، نه فقط از این جنگ ثوابش بیشتر است خیر لک من الدنیا و ما فیها یعنی پاداشش از دنیا و آنچه در دنیاست، بیشتر است.
این هم از نظر ثواب که کار شما معلمین این اندازه ثواب دارد. اما از نظر ارزش، شما فرهنگیان هستید که می توانید قانون وراثت را خنثی کنید. شمایید که می توانید قانون تغذیه را خنثی کنید. شمایید که می توانید قانون تربیت خانوادگی را خنثی کنید.
می دانید قانون وراثت خیلی مهم است، به این معنی که به واسطه ژنها، صفات ظاهری و صفات معنوی پدر و مادر به اولاد سرایت می کند و منتقل می شود. معمولا یک پدر متکبر، پسر و دختری متکبر دارد. غالبا چنین است. کم پیدا می شود که چنین نباشد. یک مادر حسود معمولا دختر و پسری حسود دارد. اولاد آدم خودخواه و خودپسند معمولا مثل خود او هستند. این قانون وراثت است. قانون وراثت قانونی است که اسلام نیز آنرا قبول دارد. می دانید که روان شناس ها و روانکاوها خیلی روی آن حرف زده اند. بالاخره تجربه نیز قانون وراثت را تائید می کند و اگر پدر و مادرها مواظب نباشند، این قانون خیلی عجیب و خطرناک است. عکس آن نیز هست، یعنی اگر پدر صفات خوبی داشته باشد، معمولا به اولاد منتقل می شود. این جمله السعید سعید فی بطن امه و الشقی شقی فی بطن امه.(6)پ نیز اشاره به همین مطلب دارد که بعضی خیال کرده اند جبر است و معنای عجیب و غریبی برایش کرده اند. البته چنین نیست، بلکه این جمله اشاره به همین قانون وراثت است. یعنی بدان ای پدر و ای مادر، تو هستی که می توانی زمینه برای سعادت بچه ات فراهم کنی و تو هستی که می توانی زمینه شقاوت برای بچه ات فراهم کنی. این قانون وراثت است.
قانون تربیت خانوادگی نیز خیلی موثر است اگر بچه ای در یک خانواده بزرگ بشود، اما آهنگ و صدا و طرز حرف زدن او مثل پدر و مادر و مثل خانواده نباشد، خیلی بعید است، یعنی غیر از این نیست معمولا این چنین می شود. قانون تربیت خانواده نیز مثل قانون وراثت، قانون عجیبی است. آن نیز برای سعادت و شقاوت بچه ها زمینه ساز است.
اما قانون محیط، خوب، اگر کسی در محیطی باشد، مثل این است که در آب بسیار روانی باشد. این شخص اگر بخواهد برخلاف جهت آن آب حرکت کند، خیلی مشکل می تواند حرکت کند. اگر شناگر باشد، ممکن است شنا کند، اما خیلی مشکل است. معمولا آب او را در جهت جریان خود می برد. همینطور که آب می رود، او هم می رود. لذا محیط در تربیت موثر است، مخصوصا روی بچه ها خیلی اثر دارد.
قانون دیگر، قانون تغذیه است. شما می دانید که همه روان شناس ها درباره غذا سخن گفته اند و معتقدند که لطافت غذا روی زیبایی بچه ها تاثیر دارد.
معمولا اگر پدر و مادر غذای لذیذی خورده باشند، انعقاد نطفه از آن غذای لذیذ و از آن غذای لطیف روی زیبایی بچه تاثیر فراوان دارد. چنانچه وقتی مادر باردار است اسلام هم دستور می دهد که غذاهای بودار نخورد و بیشتر از غذاهای لطیف مانند به، سیب و امثال اینها بخورد که روی زیبایی بچه اثر دارد. شیر مادر نیز همینطور است. غذای حرام نیز چنین است. اما روان شناسان این را دیگر بلد نیستند و باید از اسلام یاد بگیرند و یاد بگیریم. غذاهای حرام در شقاوت بچه تاثیر کامل دارد. غذاهای شبهه ناک در شقاوت بچه تاثیر دارد. چنانچه غذای پاک و حلال نیز از نظر انعقاد نطفه تا بزرگ شدن تاثیر دارد.
این هم از نظر اسلام، مسلما همه شما می دانید که این چهار قانون (که یکی از آنها برای زمینه سازی سعادت بچه ها کافی است، چه رسد به این که هر چهار قانون با هم باشند) تاثیر فراوانی در تربیت دارند.
اما آنچه که الان مورد بحث است، این است که خیلی چیزها این چهار تا قانون را می تواند خنثی کنند. آن چیزی که الان مورد نظر است این است که شما معلمین می توانید هر چهار قانون را خنثی کنید. این کار شماست.
عمر بن عبدالعزیز از خلفای بنی امیه و خیلی عجیب بود. به شیعه بسیار خدمت کرده، راستی هم خدمت کرده است. علاوه بر این که به شیعه بسیار خدمت کرده در آن زمان کوتاهی که خلافت داشت، توانست عدل اجتماعی اسلام را نشان بدهد. حتی تاریخ نویسان می نویسند که در همان مدت کوتاه خلافتش، در محیط اسلامی هیچ کس فقیر نبود، تا آنجا که به او می نوشتند که ما فقیری نداریم، پس بیت المال را چه کنیم؟
دستور می داد که بنده بخرید و آزاد کنید. او به راستی عدل اجتماعی اسلام و مکتب اقتصادی اسلام را به جامعه نشان داد. از نظر تاریخ باید بگوییم که راستی مرد خوبی بوده، اگر چه غصب خلافت کرد، اما علی ای حال از نظر کارهایی که انجام داد خدمتی به شیعه کرده است. قبل از خلافت عمر بن عبدالعزیز کار به اینجا رسیده بود که لعن بر امیرالمومنین علی بن ابی طالب - سلام الله علیه - بعد از نماز از واجبات شمرده می شد. حتی تاریخ نویسان می نویسند که کی در مسافرت بود و یادش رفت بعد از نماز به علی - سلام الله علیه - لعن کند، به همان شهر و محل برگشت و بر علی - سلام الله علیه - لعن کرد و برای کفاره گناهش در آنجا یک مسجد ساخت! این وضع محیط اسلامی بود. عمر بن عبدالعزیز این لعن را برداشت. خود عمر بن عبدالعزیز می گوید: من اگر خوب شدم یک معلم مرا به اینجا رسانید، آن هم یک نکته از درسهای معلم، آن هم یک نکته از درسهای معلم بود که در من انقلاب ایجاد کرد.
یک نکته و یک جرقه، آن هم روی مغز بچه، ممکن است نظیر یک جرقه در یک انبار باروت آن را شعله ور کند، عمر بن عبدالعزیز می گفت: یک جرقه از طرف معلم به مغز من آمد. عدل اجتماعی او ناشی از این بود و این دوستی او با امیرالمومنین (علیه السلام) برای همین بود.
یک جرقه از طرف معلم، عمر بن عبدالعزیز را می سازد. پدر عمر بن عبدالعزیز، یعنی عبدالعزیز خطیب خلفا بود. خطیب خلیفه معنایش این بود که باید منبر برود لعن به علی (علیه السلام) بکند. عمر بن عبدالعزیز می گوید پدرم با اینکه خطیب خیلی خوبی بود، هر وقت به اسم علی (علیه السلام) می رسید، لکنت زبان پیدا می کرد. یک وقت به او گفتم: تو که خطیب خیلی خوبی هستی، چرا به اسم علی (علیه السلام) که می رسی لکنت زبان پیدا می کنی؟ گفت: اگر مردم فضائل علی (علیه السلام) را می دانستند، اطراف ما را نمی گرفتند علی (علیه السلام) آنست که سرچشمه فضیلت است.
با فرضی که از نظر قانون وراثت داریم، این چنین مردی از نظر قانون وراثت، نباید عمر بن عبدالعزیز تحویل جامعه بدهد. یعنی عمر بن عبدالعزیز از نظر قانون وراثت خیلی خراب بود؛ از نظر تغذیه مال پدری را می خورد که حقوقش از سب امیرالمومنین (علیه السلام) تامین می شد. از نظر تربیت خانوادگی نیز خطیب خلفا بود. این پسر در خانواده چنین پدری بزرگ شده بود و از نظر محیط نیز، در محیط خلفای آنچنانی تربیت شده بود.
یک جرقه از معلم توانست هر چهار قانون را خنثی کند. نظیر این افراد در تاریخ فراوانند. پسر یزید بن معاویه قانون وراثتش مثل است؛ و از نظر غذا، پدر او شرابخوار و سگ باز است. او هم در همانجاها همان کارها را انجام می داده. از نظر محیط خانوادگی وضع عجیب و غریب معاویه و یزید و اطرافیانش معلوم است. از نظر محیط در میان خلفای بنی امیه پرورش یافته، اما چند روزی یک معلم متدین و عاقل توانست او را چنان بسازد که وقتی یزید مُرد، او به منبر رفت و گفت: خدا معاویه را لعنت کند و خدا پدرم یزید را لعنت کند! من خلیفه پیغمبر نیستم. شما بدون جهت اطراف من جمع شده اید، اگر واقعا خلیفه پیغمبر را می خواهید امام سجاد (علیه السلام) در مدینه است.
بعد که ریشه یابی کردند تا ببینند که معاویه پسر یزید از کجا این چنین شده است، ریشه یابی به یک معلم رسید! همان روزهای اول برای ارعاب دیگران، معلم را آوردند و زنده زنده، او را زیر خاک کردند. آنها فهمیده بودند که یک معلم می تواند از پسر یزید بن معاویه یک آدم و یک شیعه به تمام معنی بسازد.
نظیر این حوادث در تاریخ زیاد است. ما به همین اندازه اکتفا می کنیم.
تا اینجا اینطور نتیجه گرفتیم که ارزش کار شما معلمان اینست که می توانید قوانین مسلم روانشناسی و روانکاوی را خنثی کنید. کار شما، کار خدا و پیغمبران است، و پاداش شما نیز فوق العاده عالی است. پاداشی بالاتر از کار شما نداریم. ارزش کار شما فوق العاده عالی است. شما می توانید قوانین تکوین را خنثی کنید. بنابراین باید متوجه خود باشید.
امیرالمومنین (علیه السلام) جمله ای دارد که می فرماید: کفی بالمرء جهلا ان لا یعرف قدره(7) یعنی برای جهل یک مرد همین بس که قدر و ارزش خود را نداند.
باید قدر و ارزش خود را بدانیم. باید متوجه باشیم تمام بدبختی ها که سر انسان می آید، به خاطر این است که قدر خود را ندانسته است. اصولا تمام مصیبتهای دنیا امروز به خاطر این است که انسان را تا به حال نشناخته است، زیرا اگر انسان را شناخته بود، برای او ارزش قائل بود. اینکه می بینید دنیای روز با علم و تمدنش ارزش برای انسان قائل نیست، برای این است که انسان را نشناخته است.
بنابراین، همه شما عزیزان باید قدر خود را بدانید. باید منزلت خود را بدانید. زیرا اگر دانستید که درّ دارید، این در را نه می شکنید و نه بدون استفاده می گذارید، بلکه از آن استفاده می کنید. اگر کسی در شب چراغی داشت، اما ندانست که چه دارد، یا آنرا به بهای کم می فروشد و یا از آن خوب مواظبت نمی کند و دزد آنرا می برد. اما اگر دانست که دانه ای قیمتی دارد، مسلم قدر آنرا می داند.
کار شما معلمان از نظر اسلام همچون درّ گرانبهایی است که قیمتی برایش نمی توان معین کرد. بسیار عالی است. پس قدر خود را بدانید و از کار خود نهایت استفاده را بنمایید. بدانید که فرستها زودگذر است اگر فرصتی به دست شما آمده، باید از آن استفاده کنید. انسان اگر فرستی یا نعمتی داشته باشد باید آنرا غنیمت بشمارد.
قرآن می فرماید: لتسئلن یومئذ عن النعیم(8)در جهنم یکی از سوالهایی که از اهل جهنم می شود، این است که چرا قدر نعمتهایی را که داشتید، ندانستید. چرا فرصتها را غنیمت نشمردید و چرا از آنها استفاده نکردید؟
شما معلمان می توانید مسلمان بسازید، می توانید آدم بسازید و می توانید افراد خدمتگزار به جامعه تحویل دهید. می توانید جامعه خود را سعادتمند کنید. و خلاصه می توانید افرادی به جامعه تحویل دهید که برای خود و دیگران فوق العاده مفید باشند. اما هر چه کار عالی تر باشد، مسولیت آن سنگینتر است.
قرآن می فرماید:
من قتل نفس بغیر نفس او فساد فی الارض فکانما قتل الناس جمیعا.(9)
با تفسیری که از حضرت امام صادق (علیه السلام) رسیده است، معنای آیه چنین می شود: اگر شما به واسطه گفتار یا کردار خود کسی را منحرف کردید؛ یعنی به جای اینکه کودکان را معتقد به اسلام بار بیاورید، به واسطه گفتار و کردار شما در کلاس درس، کودکان از نظر عقیده منحرف شوند، به روحانیت و انقلاب و اسلام بدبین شوند، فکر می کنید گناهش چقدر است؟ قرآن می فرماید: مانند این است که دنیایی را کشته باشید. اگر یک نفر را بدون جهت بکشد، جرم او چقدر است؟ قرآن می فرماید که قاتل است و قاتل باید به جهنم برود و همیشه هم در آنجا باید باشد: و من یقتل مومنا متعمدا فجزاؤه جهنم خالدا فیها.(10)
حتی اگر خانمی کورتاژ کند و بچه چهار ماهه خود را بکشد او قاتل است و اگر بدون توبه از دنیا برود باید به جهنم برود. و همیشه هم در آنجا باشد.
تنها یک بچه چهار ماهه در شکم کشته شده، اما از نظر اسلام گناهش خیلی بزرگ است. آیه ای که برای شما خوانده می فرماید: این تنها یک آدم کشی نیست، اگر یک بچه مسلمانی را منحرف کردی، مثل این است که سه میلیارد جمعیت زمین را کشته باشی!
مبادا حرفهای شما باعث شود بچه ای خود پسند گردد. مواظب باشید. شما معلمین هستید که به وسیله گفتار و کردارتان می توانید کودکی را انسان، و یا حیوان تحویل جامعه بدهید.
حضرت امام صادق (علیه السلام) به طلبه ها و اصحابش می فرمود: کونوا دعاه الناس الی الله بغیر السنتکم(11) یعنی با غیر زبانتان مردم را به خدمت دعوت کنید. زبان اثر دارد، اما آنچه تاثیرش خیلی زیاد است، اعمال و کردار شماست. در کلاس مواظب گفتار خود باشید تا خدای ناکرده کودکانی که از زیر دست شما بیرون می آیند. صفات رذیله در آنها رسوخ نکند. اگر کودکی به وسیله گفتار شما عقایدش سست شده گناهکار تربیت شود، قرآن می فرماید: مانند این است که جهان را کشته باشید. بنابراین باید به شما بگویم، شما معلمین هستید که می توانید قانون وراثت را خنثی کنید. تا اینجا اجمالی از نظر پاداش و ارزش کار معلم برای شما گفته شد.
اما از نظر مسئولیت، خیلی متوجه باشید که سر کلاس برای بچه ها چه می گویید. مطلبی را که باید به همه شما تذکر بدهم، این است که بدانید وظیفه سنگینی به عهده شماست و این وظیفه را خیلی خوب باید انجام بدهید. پست ترین افراد کسی است که وظیفه ای را که عهده دار شده، خوب انجام ندهد.
یادم نمی رود؛ وقتی خدمت استاد بزرگوارمان، رهبر عظیم الشان انقلاب - قدس سره - بودم. عده ای از کارکنان شرکت نفت به خدمت ایشان آمده بودند. آن گروه گفتند: آمده ایم ببینیم انقلاب از ما چه می خواهد و نیامده ایم بگوییم که از انقلاب چه می خواهیم. معلوم است که رهبر عظیم الشان انقلاب از این سخن خیلی خوشحال شدند. برای اینکه واقعا سخن لطیفی گفتند ایشان در جواب فرمودند: انقلاب از شما دو چیز می خواهد:
خودسازی، انسان خودش را باید بسازد. مخصوصا معلم یا مدیر یا کسی که با جوانها و بچه ها سر و کار دارد، اول باید خودش را بسازد تا بتواند در دیگران سازندگی داشته باشد این معقول نیست کسی که خود را نساخته باشد، نتواند دیگران را بسازد قل کل یعمل علی شاکلته(12) انسان اول باید خود را بسازد. لذا رهبر عظیم الشان انقلاب فرمودند: اولین چیزی که انقلاب از شما می خواهد، خودسازی است.
وظیفه ای که به شما واگذار شده است، خوب انجام دهید. هر کس عهده دار وظیفه ای است. من عمامه به سر روحانی وظیفه ای دارم، شمای معلم و مدیر وظیفه ای دارید، کاسب بازار وظیفه ای دارد. و آن که در ارتش و سپاه است وظیفه ای دارد. وظیفه هر کس بدون دخالت در وظایف دیگران باید خوب انجام شود.
اگر سئوال آن گروه لطیف بود، پاسخ ایشان نیز دارای لطافت خاصی است و بنابراین وظیفه ای که به عهده شما معلمین عزیز است: وظیفه آموزش و پرورش، یا به قول قرآن شریف: پرورش و آموزش. معمولا شما آموزش و پرورش می گویید، اما قرآن پرورش را بر آموزش مقدم می شمارد و می فرماید: پرورش و آموزش، برای اینکه اسلام پرورش و تربیت اسلامی و خودسازی را بر تعلیم و تعلم مقدم می داند.
پس وظیفه ای به عهده شما معلمین است و این وظیفه را باید خوب انجام بدهید. انسان اگر بخواهد وظیفه ای را خوب انجام بدهد، باید خود را ساخته باشد تا بتواند اثر سازنده ای داشته باشد. این بحث، خیلی مفصل و از حوصله این گفتار خارج است. در پایان مطلبی را که باید به شما تذکر بدهم این است ما آنچه را که می خواهیم بگوییم، باید دانسته و از روی فکر باشد. اگر انسان نفهمیده و نسنجیده حرفی را بزند، فوق العاده ضرر دارد. فرق بین عاقل و احمق در همین مطلب است. اسلام نیز این مطلب را تائید می کند. پس عاقل کسی است که اول فکر کند و بعد حرف می زند، اما احمق اول کاری را انجام می دهد، بعد فکر می کند.
موقعیت شما معلمین در رابطه با موضوع فوق، بسیار حساس است. زیرا شاگردان، مسائل گوناگونی را از معلم سوال می کنند. خصوصا در وضع کنونی که ممکن است مباحث دینی و ایدئولوژی نیز در کلاس مطرح شود. تقاضایی که از شما دارم، این است که اگر مطلبی را می دانید، پاسخ دهید و اگر نمی دانید با کمال صراحت بگویید: نمی دانم، زیرا علم ما هر چه زیاد باشد، باز به قول انیشتین: نسبت علم ما به جهل ما، نسبت قطره با دریاست. امکان ندارد که کسی در هر فنی متخصص باشد.
بنابراین، در مسائل اعتقادی، ممکن است پاسخی برای دانش آموز بگویید که صحیح نباشد و این نادرست در ذهن وی جایگزین شود شما می دانید که مغز کودک مانند دوربین عکاسی است و هر چه در مقابل آن قرار گیرد، کودک از آن عکس می گیرد. مواظب باشید که مبادا ندانسته در مسائل اقتصادی و اجتماعی و مسائل دیگر اسلام مطلبی بگویید که زیر بنای غلطی در ذهن و مغز کودک ایجاد شود. ممکن است از پاسخ نادرست شما پایه فکری دانش آموز نادرست شود، و کارهای ناشایسته ای از او سر زند و اگر چنین بشود گناهش به گردن کیست؟ مسلما آنکه آن کار ناشایست را انجام می دهد گناهکار است، ولی شما هم که باعث به وجود آمدن این چنین فکری در کودک شده اید گناهکارید.
من سن سنة حسنة فله اجرها و اجر من عمل بها و من سن سنة سیئة فله وزرها و وزر من عمل بها.(13)
اگر کسی مسجدی بسازد، کسانی که در آن مسجد نماز می خوانند ثواب می برند و به همان اندازه برای بنا کننده مسجد نیز ثواب می نویسند. و اگر محلی را برای فحشا و منکر بسازد، کسانی که در آنجا کارهای خلاف انجام می دهند، گناهکارند و به همان اندازه برای کسی که آنجا را بنا کرده است، گناه می نویسند. اگر شما در مسائل اسلامی نظری بدهید، مثلا در مورد اقتصاد اسلامی ندانسته و ناآگاهانه مطلبی را بگویید، و یک فرمول اقتصادی که از نظر اسلام نادرست است در ذهن کودک جایگزین کنید و کودک به واسطه مطلب نادرست شما مال کسی را از بین ببرد، گناه آن به حساب شما هم نوشته می شود. اگر خانمی در کلاس درس، ناآگاهانه در مسائل حجاب اسلامی نظر بدهد و مطلب غلطی را در ذهن کودک جایگزین کند، کارهای خلافی که به وسیله این غلط آموزی انجام می شود، گناهش به گردن بنیانگذار آن فکر نیز می باشد. مجددا تقاضا دارم که بدون علم و اطلاع جواب ندهید و اگر نمی دانید، با کمال شهامت بگویید نمی دانم. و اتفاقا ما طلبه ها می گوییم: لا ادری نصف العلم.
راستی هم چنین است. انسان اگر بگوید نمی دانم، هم خودش راحت است و هم مسئولیتی ندارد. این می دانم ها که خیلی اوقات غلط از کار در می آید، مظلمه ها به بار می آورد. اگر می دانید بگویید و اگر نمی دانید، بگویید نمی دانم. و آنجا که شبهه دارید، باز بگویید نمی دانم. یکی از جاهایی که باید احتیاط کرد، همین جا است.
اسلام مسائل اقتصادی دارد، مسائل اجتماعی و معارف دارد، مسائل ایدئولوژی به معنی خاص و عام دارد. پاسخ در برابر تمام اینها تخصص و آگاهی می خواهد و کسی که در این مسائل می خواهد نظر بدهد، باید آنها را هضم کرده باشد طوطی وار جواب و مطلبی نگوید که مظلمه دارد.
تقاضا دارم روی این جمله آخر مقداری فکر کنید. امیدوارم این جلسه برای من و شما مفید واقع شود.

بخش اول: گفتار دوم

تعدیل غرایز

امشب شب عاشوراست و باید اظهار ارادتی به امام حسین (علیه السلام) بنماییم. بحث امشب یک نصیحت از امام حسین (علیه السلام) است. اگر این نصیحت را سرمشق زندگی خود قرار دهید. مسلما سعادت دنیا و آخرت را دارا هستید. از همه شما تقاضا دارم به این بحث توجه بیشتری بفرمایید و تا اندازه ای که می توانید این نصیحت را برای دوستان خود تشریح کرده و مقداری روی این نکته و مطلب فکر کنید.
ما از امام حسین (علیه السلام) روایت کم داریم؛ علت آن نیز معلوم است، زیرا حضرت در خفقان عجیبی به سر می بردند. لذا کسی نبوده که برای او روایت بفرمایند. اما همانطور که سیدالشهداء (علیه السلام) در میان ائمه طاهرین (علیهما السلام) یک لطافت خاصی دارد، سخنان او نیز دارای لطافت خاصی است. البته هیچ تفاوتی از نظر فضیلت، بین چهارده معصوم نیست. اما در میان همه آنها امام حسین (علیه السلام) از یک لطافت خاصی برخوردار است. لذا مشهور است که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ان للحسین حرارة فی قلوب الناس لن یبرد ابدا(14) یعنی امام حسین (علیه السلام) آتشی در دل مردم انداخته است که هرگز خاموش نمی شود، این آتش عشق و عرفان است؛ این لطافت حلاوتی است که امام دارد؛ روایات او هم دارای چنین لطافتی می باشد.
از جمله روایاتی که از امام سوم ما نقل شده، روایتی است مورد بحث امشب ما می باشد:
مرد عربی خدمت امام حسین (علیه السلام) آمد و گفت: یابن رسول الله، عظنی بکلمتین(15) یعنی ای فرزند رسول خدا، مرا با دو جمله نصیحت نما.
مثل اینکه عرب فهمیده ای بود که می خواسته یک جمله گویا و رسا را سرمشق زندگیش قرار بدهد. لذا گفت: عظنی بکلمتین. حضرت امام حسین (علیه السلام) در جوابش فرمود:
من حاول امرا بمعصیة الله فهو افوت امل یرجوا و اسرع لما یحذر.(16)
معنای روایت از نظر ترجمه این است: هر کس بخواهد چیزی را از راه گناه به دست بیاورد، حتما ناامید می شود، یک وقت متوجه می شود که دوان دوان بر ضد مطلوب خود می رفته است.
برای توضیح این روایت باید مقدمه ای را عرض کنم که مفهومش قدری روشن تر شود (چنانچه شما هم این روایت را سرمشق زندگی خود قرار دهید، سعادت دنیا و آخرت را دارید.)
انسان دارای غرایزی می باشد؛ این غرایز و تمایلات از نظر اسلام حتما باید ارضاء و تعدیل بشود. از نظر اسلام اگر کسی بخواهد یکی از تمایلاتش را بکشد و از بین ببرد، ممنوع است. قرآن مجید این ممنوعیت را بیان می کند و از نظر روایات اهل بیت و سیره پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه اطهار نیز ممنوع می باشد.
و ابتغ فی ما اتیک الله الدار الاخرة و لا تنس نصیبک من الدنیا.(17)
یعنی: پروردگار عالم، نعمتهایی از قبیل عمر، سلامتی، عقل و جوانی داده است؛ از همه آنها برای آخرتت استفاده کن، اما دنیا را هم فراموش مکن، یعنی: تمایلات و غرایز را که در تو نهاده شده فراموش مکن: ولا تنس نصیبک من الدنیا.
قرآن شریف با زبان اعتراض به رهبانیت می فرماید:
قل من حرم زینة الله التی اخرج لعباده و الطیبات من الرزق...(18)
یعنی ای پیامبر به اینها که مقام رهبانیت را ترجیح می دهند، بگو: چه کسی زینتهای دنیا را که خدا برای بندگانش آفریده، حرام کرده است؟ رزق خوب و طیب برای شما آفریده شده است.
مرحوم فیض - علیه الرحمه - که یکی از علمای بزرگ شیعه است، تفسیری به نام تفسیر صافی دارد. او روایتی از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در این باره نقل می کند. وی می گوید: به پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) خبر دادند که سه نفر از اصحاب شما به واسطه آیه عذابی که نازل شده، ترسیده و رهبانیت اختیار کرده اند؛ یکی از آنها عهد کرده که دیگر با زنی تماس نداشته باشد؛ دیگری عهد کرده که غذای لذیذ نخورد، و سومی عهد کرده با مردم تماس نداشته باشد. اینها را رها کرده و به بیابان رفته اند و به عبادت مشغولند.
مرحوم فیض می نویسد: پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از این خبر سخت ناراحت شد و به سرعت به مسجد آمد. به قدری ناراحت بود که به یک طرف عبایش که روی زمین افتاده بود توجه نداشت. با چنین حالتی به مسجد آمد. بی موقع موذن فریاد زد: الصلوة جامعه، همه مردم جمع شدند. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به منبر رفت، اما ننشست. روی پله اول ایستاد و فرمود: مردم من که پیغمبر شما هستم غذای لذیذ می خورم، با زن تماس دارم و در اجتماع نیز با مردم ارتباط دارم. فمن رغب عن سنتی فلیس منی؛ پس هر کس چنین نباشد، قطعا مسلمان نیست. نظیر این آیات و روایات در اسلام فراوان است. لذا لا رهبانیة فی الاسلام. بنابراین پروردگار عالم غرایز و تمایلاتی به انسان داده که باید ارضاء شوند. اما سخن اینجاست که این تمایلات بایستی چگونه ارضا شوند؟ انسان از دو راه می تواند تمایلاتش را ارضاء کند:
1 - راه حلال
2 - راه گناه (حرام)
انسان می تواند زحمت بکشد و خوب انجام وظیفه نماید و پول به دست آورد و غریزه مال دوستی اش را از راه حلال ارضاء نماید. همچنین می تواند خوب درس بخواند و یک مقام اجتماعی کسب کرده و به خوبی انجام وظیفه نماید و از این راه نیز غریزه جاه طلبی اش را ارضاء کند از راه معقول و مشروع زحمت می کشد و برای فرزندانش تامین آتیه می کند و از این راه غریزه حب به اولاد را تعدیل و ارضاء می کند. این یک راه. اما راه دیگر برای تعدیل و ارضاء غرایز؛ راه گناه است. گاهی یک نفر پول را از راه تقلب و حقه بازی تهیه می کند. مقام اجتماعی را با مکر و احتکار فراهم می کند. یا اگر وظیفه ای را به او واگذار کرده اند، خوب انجام وظیفه نمی کند - که قرآن کریم به این کم فروشها اعلان خطر کرده است - در هر حال، این فرد غریزه حب مال و حب جاه و حب به اولاد را ارضا نموده، اما از راه گناه و حرام اقدام کرده است.
غرایز و تمایلات این دو دسته تعدیل و ارضاء شده، اما خیلی تفاوت دارد. اگر غرایز از راه مشروع و معقول ارضاء شوند، با برکت و مبارک می باشند. راستی انسان به هر جا که بخواهد، می تواند برسد. راه واقعی تکامل انسان نیز همین است که غرایز را از راه حلال تعدیل و ارضاء کند. از نظر قرآن و روایات، راه همین است و به تجربه هم ثابت شده که راه تکامل جز این نیست.
اما اگر از راه گناه شد، مسلم به جایی نخواهد رسید. قرآن می فرماید به جایی نمی رسد، روایات می گوید به جایی نمی رسد و تاریخ هم می گوید به جایی نمی رسد.
قضیه ای از کربلا برای شما نقل کنم تا ببینید چگونه است که از راه گناه نمی توان به جایی رسید:
قرار شد که عمر سعد به ایران آمده و استاندار ایران آن روز باشد. قضیه کربلا پیش آمد. ابن زیاد به کوفه آمد. عمر سعد عازم ایران بود. در شورایی که ابن زیاد تشکیل داده بود، به او گفتند: عمر سعد می تواند آتشی را که حسین (علیه السلام) بر افروخته، خاموش کند. لذا عمر سعد را خواست و گفت به تو ماموریت می دهم که به کربلا بروی. گفت: من از طرف یزید حکم دارم که به ری رفته، آنجا حکومت کنم. ابن زیاد گفت: من از طرف یزید اختیار دارم و تو اول باید به کربلا رفته و کار امام حسین (علیه السلام) را تمام کنی و سپس برای حکومت به ری بروی.
عمر سعد وحشت کرد - راستی هم وحشت دارد، زیرا کشتن امام حسین (علیه السلام) کار ساده ای نیست - عمر سعد آدم فهمیده ای بود. اما خدا نکند که یکی از غرایز بر انسان غلبه کند و یا شیطان بر انسان مسلط شود - که انشاء الله در آینده با شما در این باره صحبت خواهم کرد - او بین دو راهی مردد شد؛ عقل می گفت: نه؛ غریزه و جنبه حیوانی می گفت: آری. در همان جلسه، مهلتی خواست تا فکر کند. یک شب تا صبح فکر کرد. تاریخ نویسان از پسرش نقل می کنند که او در صحن خانه قدم می زد و با خود زمزمه می کرد که آیا به کربلا بروم و حسین (علیه السلام) را بکشم، که اگر چنین کنم، هم ریاست دارم و هم پول، و دنیا به من رو خواهد آورد؛ اما آخرتم از بین می رود و جهنم و بدبختی و غضب خداوند در پس اینکار می باشد.
این حال تردید یکی از حالات فوق العاده بد برای انسان است و کم کم او را به کفر می برد، عمر سعد در این تردید گرفتار شد، و همین تردید زمینه بدبختی او شد که خود، با دست خود برای خودش فراهم کرد. قبل از اذان صبح، نفس او بر روحش غلبه کرد. جنبه حیوانی بر ملکوتی اش غالب شد. بعد برای این که ضربات وجدان بر جنبه معنوی را خاموش کند، عذری آورد و گفت: می گویند قیامتی هم هست، ما به کربلا می رویم و حسین (علیه السلام) را می کشیم و کار را تمام می کنیم، سپس به ری بر می گردیم و در آنجا ریاست می کنیم، و بعد هم ان شاء الله توبه می کنیم. تصمیم گرفت به کربلا برود. چرا چنین تصمیم خطرناکی را گرفت؟ برای اینکه غرایز مال دوستی و جاه طلبی و تامین آتیه برای فرزندان طغیان کرده بودند و او می خواست همه این غرایز را از راه نامشروع و گناه ارضاء نماید. صبح پیش ابن زیاد آمد و گفت: آمده ام بگویم که به کربلا می روم.
عمر سعد به کربلا رفت و قضیه را خیلی داغ تمام کرد. بسیاری از کارهایی که عمر سعد در کربلا انجام داد، به او دستور داده نشده بود. رأفت امام حسین (علیه السلام) در این چند روز نتوانست او را عوض کند. حتی شب نهم نیز با او جلسه داشت. اما جذابیت امام حسین (علیه السلام) نتوانست او را بگیرد. خدا نکند انسان کج بشود. خدا نکند جنبه ملکوتی انسان مغلوب بشود، بیچاره می شویم. بیچارگی به جایی میرسد که جذابیت امام حسین (علیه السلام) هم نمی تواند کاری انجام دهد همچنان که عمر سعد را نتوانست عوض کند. حتی حضرت امام حسین (علیه السلام) فرمود که من به تو خانه می دهم و بی نیازت می کنم اما عمر سعد صریحا گفت: من حکومت ری را می خواهم، حضرت امام حسین (علیه السلام) فرمودند: امیدوارم از گندم ری نخوری و سر تو را در رختخواب ببرند. پسر سعد از روی تمسخر گفت: جوی ری هم برای ما بس است.
خلاصه نصایح امام حسین (علیه السلام) را نپذیرفت و قضیه را خیلی داغ تمام کرد. بعد از کشتن امام حسین (علیه السلام) به کوفه آمد. چند روزی کوفه به علت وجود اسرا پر سر و صدا بود صبر کرد تا اسرا به شام فرستاده شدند. سر و صدا که خوابید، پیش ابن زیاد آمد - در اینجا روایت امام حسین (علیه السلام) مصداق پیدا می کند که: من حاول امرا بمعصیة الله فهو أفوت لما یرجوا و أسرع لما یحذر.
هر کسی بخواهد چیزی را از گناه به دست بیاورد، امیدش ناامید می شود و دوان دوان، بر ضد مطلوب می رود. وی به ابن زیاد گفت: من آماده هستم به ری بروم. ابن زیاد گفت: شنیده ام که تو در کربلا با امام حسین (علیه السلام) جلساتی داشته ای. به چه مناسبتی با دشمن ما جلسات خصوصی داشتی؟ - خود ابن زیاد هم نمی داند که چه می گوید. این روایت امام حسین (علیه السلام) است که می خواهد مصداق پیدا کند و این خداوند است که به دست دشمن، عمل می کند - عمر سعد گفت: جلسه داشتم یا نداشتم، تو می خواستی امام حسین (علیه السلام) را بکشم، کشتم زن و بچه اش را اسیر کردم و تحویل تو دادم و به شام فرستادی. دیگر از من چه می خواهی؟
ابن زیاد گفت: تو نباید با دشمن ما جلسه خصوصی برقرار می کردی. در حین گفتگو به عمر سعد گفت: حکمت را بده ببینم، پسر سعد حکم یزید را به او داد و ابن زیاد حکم را گرفت و پاره پاره کرد و دور ریخت!
عمر سعد گفت: ای پسر زیاد، بیچاره ام کردی، گفت بیرونش کنید. مامورین او را بیرون کردند. و همیشه می گفت: خسر الدنیا و الاخرة ذلک هو الخسران المبین یعنی بیچاره دنیا و آخرت شدم. ورشکسته دنیا و آخرت شدم. عجب ورشکسته آشکاری شدم!
کم کم دیوانه شد. وقتی به خانه می آمد، همسرش و فرزندانش او را سرزنش می کردند. و می گفتند: تو ما را بیچاره و بدبخت کردی. از کار زشت تو، ما نمی توانیم از خانه بیرون برویم. وقتی به کوچه می آمد، بچه ها با سنگ او را می زدند. حمامی نزدیک خانه اش بود. این حمام دو تا در داشت؛ از یک در حمام داخل می شد، اهل حمام اطراف او را گرفته و مسخره اش می کردند و کتکش می زدند و او از در دیگر حمام فرار می کرد. طبق دستور رختخوابش را نیز ضبط کرده بودند. تنها چیزی که می توانست بگوید، این بود که مرتب هم می گفت: خسر الدنیا والاخرة ذلک هو الخسران المبین.
کم کم مختار آمد، زن عمر سعد خواهر مختار بود. لذا وقتی مختار قیام کرد، این خواهر برای شوهر خود یک امان نامه از مختار گرفت، اما مختار می داند که عمر سعد جنایت کرده و باید به سزای عملش برسد؛ لذا در امان نامه نوشت: عمر سعد در امان است - مالم یحدث حدثا -. معنی ظاهر این عبارت این است که تا زمانی که عمر سعد شورش نکرده در امان است.
مختار قیام کرده بود تا انتقام خون امام حسین (علیه السلام) را از کارگزاران کربلا بگیرد. و با این کار دل حضرت زهرا (سلام الله) و دل شیعیان را خنک کند. همیشه در فکر بود که عمر سعد را چگونه به سزای عملش برساند. عمر سعد گاهی در مجلس مختار شرکت می کرد. یک روز مختار دستور داد تا دو تا از پسرهایش را در مقابل چشمانش سر بریدند. عمر سعد گفت: دیدن این عمل برای من بسیار ناراحت کننده است. مختار گفت: آن وقتی که علی اکبر (علیه السلام) را در مقابل امام حسین (علیه السلام) سر بریدند، ناراحت کننده نبود؟
مختار به خانه رفت و دو تا از افسرهای فهمیده را خواست و گفت: بروید و عمر سعد را بیاورید، اما متوجه باشید که او آدم ناجنسی است؛ اگر گفت: لباسهایم را بیاورید، می خواهم بپوشم، قصد توطئه دارد کارش را همانجا تمام کنید! اجمالا به آنها فهماند من سر عمر سعد را می خواهم.
حالا زمان آن رسیده که نفرین امام حسین (علیه السلام) عملی شود. عمر سعد در رختخواب بود آن دو نفر آمدند و به او گفتند که مختار تو را می خواهد از جا بلند شد و گفت: مختار به من امان نامه داده، گفتند: امان نامه ات را نشان بده. امان نامه را گرفتند و دیدند در آن نوشته شده است؛ عمر سعد در امان است مالم یحدث حدثا. گفتند خوب این جمله دو معنا دارد؛ یک معنایش این است که تا توطئه نکرده در امان است، و معنای دیگرش آن است که تا تخلیه شکم نکرده است در امان است. - چون مالم یحدث حدثا از ماده حدث است - عمر سعد گفت: منظور مختار این معنای دوم نبوده است. و مکروا مکر الله و الله خیر الماکرین!
حضرت آیة الله اراکی که در مدرسه فیضیه نماز می خواند، گاهگاهی این جمله را می خواند خدا دیرگیر است اما سخت گیر.
خداوند صبر و حلم زیاد دارد، اما عزیزان من مواظب باشید که از حلم خدا گول نخورید، خداوند حلیم است اما اگر بنابر عذاب شود، سخت عذاب می کند. با تمسخر عذاب می کند.
عمر سعد به افسرها گفت: معنای دوم منظور مختار نبوده است. افسرها گفتند: ما این طور می فهمیم، گفت: لباسهایم را بیاورید. تا گفت لباسهایم را بیاورید، افسرها گردنش را زدند و سرش را پیش مختار آوردند. یکی از پسرهای عمر سعد آنجا بود با دیدن سر پدرش گریه کرد. مختار گفت: او را هم به پدرش ملحق کنید. امام حسین (علیه السلام) می فرماید:
من حاول امرا بمعصیة الله فهو افوت امل یرجوا و اسرع لما یحذر.
هر که عمر سعد بشود و بخواهد که غرایز را از گناه تعدیل کند به جایی نمی رسد. ای کاش فقط به جایی نمی رسید. بلکه به ضد مطلوب خود می رسد. به ذلت و دیوانگی می رسد؛ به سر بریدن در رختخواب با تمسخر می رسد. خلاصه تامین آتیه برای فرزندان از راه گناه به ذلت و خواری فرزندان منتهی می شود.
قرآن می فرماید:
و الیخش الذین لو ترکوا من خلفهم ذریة ضعافا خافوا علیهم فلیتقوا الله ولیقولوا قولا سدیدا.(19)
یعنی اگر برای اولادت می خواهی تامین آتیه کنی، اگر از آینده فرزندانت می ترسی، متقی باش و رابطه ات را با ما محکم کن. در گفتار مواظب باش چه می گویی. آیا گفتارت نیش و یا غیبت و تهمت نسبت به مردم نیست؟ یقین داشته باش که تهمت های تو برای تامین آتیه فرزندانت، ماری است زهراگین و مطمئن باش که غیبتها و زخم زبانهای تو، دروغ ها و شهادت های ناحق تو، آتشی است برای تامین آتیه فرزندانت.
عکس آنرا نیز در قضیه خضر و حضرت موسی - علیهما السلام - می بینیم. قضیه بسیار عجیب است. به قول استاد بزرگوارمان، رهبر عظیم الشأن انقلاب، که به من فرمودند: در این آیه یک دنیا علم نهفته است. قضا و قدر را به خوبی حل کرده و مسأله مهم اسلامی جبر و تفویض این مشکل بزرگ فلسفی را نیز خوب حل نموده است، نکات دقیقی دارد. از جمله نکته هایش همین بحث امشب ماست. وقتی که حضرت موسی و حضرت خضر (علیهما السلام) به آن روستا آمدند و اهل آن روستا راهشان ندادند، حتی پول دادند و ناهار خواستند ولی به آنها غذا هم ندادند، گرسنه و خسته از ده بیرون آمدند. به دیوار کجی رسیدند. حضرت خضر - (علیه السلام) - به حضرت موسی - (علیه السلام) - گفت: این دیوار را باید خراب کرده از نو بسازیم. حضرت موسی (علیه السلام) ناراحت شد و گفت: آنها به ما غذا ندادند و ما را بیرون کردند، حالا ما برای آنها نوکری کنیم!
خلاصه دیوار را خراب کرده و از نو ساختند و کارهای دیگر در مسیرشان انجام دادند که ذکر آنها نیاز نیست. بعد که قرار شد از هم جدا شوند، حضرت خضر فلسفه کارهایش را یکی یکی گفت تا به مسئله دیوار رید گفت: اما الجدار فکان لغلامین یتیمین یعنی آن دیوار به دو بچه یتیم تعلق داشت و گنجی زیر آن بود؛ و کان ابوهما صالحا یعنی پدر این دو بچه مردی شایسته و خدمتگزار به دیگران بود؛ کلامش برای دیگران نوش بود نه نیش. برای دیگران مضر نبود، خودگرا نبود، به همین خاطر از جانب خدا دستور داشتم آن دیوار را خراب کرده و از نو بسازم؛ تا قبل از بزرگ شدن بچه ها دیوار خراب نشود و گنج زیر آنرا دیگران تصرف نکنند.
این آیه به ما چه می گوید؟ این آیه به ما می گوید اگر می خواهی غرایز را ارضاء کنی، از راه مشروع ارضا کن، و اگر می خواهی تامین آتیه برای فرزندانت بنمایی، و اگر می خواهی خود و فرزندان عاقبت به خیر باشید، صالح باش، شایسته و خدمتگزار باش؛ تا می توانی به خدا و خلق خدا خدمت کن. و یقین داشته باش که اگر دنیا بخواهی به تو می دهند و اگر آخرت بخواهی، آن را نیز به تو می دهند.
من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مومن فلنحیینه حیوة طیبة و لنجزینهم أجرهم باحسن ما کانوا یعملون.(20)
یعنی اگر آدم شایسته شدی، اگر رابطه ات با خدا محکم شد و اگر گناه، مخصوصا حق الناس در زندگیت نبود، در دنیا حیات طیب و زندگی گوارا داری. و در آخرت نیز بهشتی جاویدان در انتظار تو است. پاداشی که در آخرت به تو می دهند خیلی بهتر از عمل تو است، و هیچ تناسبی بین کر تو و آن پاداش نیست.
نظیر آیاتی که خواندم، در قرآن زیاد است، و نظیر روایاتی را که خواندم، نیز زیاد است. در تاریخ هم نمونه زیاد داریم که من چند نمونه از آن را برایتان گفتم. خلاصه روایت امام حسین (علیه السلام) هم تکیه بر قرآن دارد و هم تکیه بر رایات تاریخ.
پس ای عزیزان من، اگر می خواهید سعادت دنیا را داشته باشید، با خدا رابطه داشته باشید؛ گناه در زندگی شما نباشد، مطمئن باشید که از راه گناه به هیچ جایی نخواهید رسید. ممکن است انسان چند روزی از راه گناه زرق و برق پیدا کند، اما همین زرق و برق برایش نکبت و بدبختی می شود. من و شما، بیار دیده و شنیده ایم که بعضیها در رفاهند؛ یعنی از نظر پول قدرت و مکنت وضع خوبی دارند؛ از نظر خانه و اولاد نیز کمبودی ندارند، اما همین شخص که از نظر ظاهر، کاملا وضع زندگیش مرتب است، وقتی عمیق نگاه کنی، مشاهده می کنی زندی او مرگ تدریجی است؛ اگر مرگ خریدنی بود حاضر بود هستی اش را داده و مرگ را بخرد! این شخص آهی می کشد که هیچ فقیر و درمانده ای به مدت عمرش نکشیده است. چرا؟
قرآن می فرماید: و من اعرض عن ذکری فان له معشته ضنکا(21) هر که از خدا اعراض کند و هر که رابطه اش با خدا محکم نباشد، اولین مصیبتش این است که زندگی ناگواری در دنیا دارد.
پس شما عزیزان که عاشق امام حسین (علیه السلام) هستید، هر وقت فکر می کنید و یا سخن می گویید و یا کار می کنید به روایت معشوقتان توجه داشته باشید. من حاول امرا بمعصیة الله فهو افوت امل یرجوا و اسرع لما یحذر در این عاشورا یک نصیحتی بکنم (و ان شاء الله در آینده درباره آن مفصل صحبت خواهم کرد.)
عزیزان من هفته گذشته گفتم: کار و شغل شما بسیار عالی است کار خدا و پیغمبر است و اما مسئولیت شما نیز بسیار سنگین است و بچه هایی که زیر دست شما هست، امانتند، و پست ترین مردم کسی است که در امانت خیانت کند. حتی روایت است که امام سجاد (علیه السلام) فرمودند اگر خنجری را که سر پدرم با آن بریده شد نزد من به امانت بگذارند، در امانت خیانت نمی کنم و آن را به صاحبش بر می گردانم!
عبدالرحمن بن سبابه می گوید: وقتی پدرم مُرد ما چیزی نداشتیم. یکی از دوستان پدرم مقداری پول به من قرض داد. من تجارت کردم و از راه کسب به تدریج توانستم قرضم را بدهم کم کم سرمایه ای جمع کردم و توانستم به مکه بروم. در مدینه خدمت امام صادق (علیه السلام) رسیدم، ایشان فرمودند: حال پدرت چطور است؟ گفتم: انا لله و انا الیه راجعون پدرم مُرد.
فرمود: تو چکار می کنی و چگونه به اینجا آمدی؟ قضیه را برای ایشان نقل کردم، که پولی قرض کردم و کاسبی کردم. تا امام صادق (علیه السلام) قضیه را شنید، فرمود: با پول مردم چه کردی؟ گفتم: یابن رسول الله، قرض و امانت مردم را داده و بعد خدمت شما رسیده ام.
می گوید: حضرت امام صادق (علیه السلام) خیلی خوشحال شد و به من فرمود: علیک بصدق الحدیث و أداء الامانه(22) یعنی دو چیز را خیلی رعایت کن:
1. همیشه راستگو و راست کردار باش. اگر انسان صداقت داشته باشد اثر وضعیش این است که در جامعه خیلی عزیز می شود.
2. در امانت مردم زیاد مواظبت کن.
بچه های زیر دست شما امانت اند. شما وظیفه امانتداری خود را خوب انجام دهید. اگر خدای ناکرده، خوب به وظیفه عمل نکنید، و مطالعه نکرده سر کلاس رفته و سر شاگردان را کلاه بگذارید و وقت آنها را بیهوده تلف کنید؛ این کار کم فروشی و خیانت در امانت است. پولی که از این راه به دست می آید؛ نکبت می شود و بدبختی به بار می آورد. و به قول امام حسین (علیه السلام) با سرعت به سوی فقر و فلاکت می روی و خود متوجه نیستی! قرآن کریم می فرماید:
ویل للمطففین، الذین اذا اکتالوا علی الناس یستوفون، و اذا کالوهم او وزنوهم یخسرون، الا یظن اولئک أنهم مبعوثون لیوم عظیم.(23)
می فرماید: وای بر کم فروشان، کسانی که موقع تحویل گرفتن به سنگ تمام تحویل می گیرند و موقع باز پس دادن، کم می دهند. بعد می فرماید: اینها به قیامت گمان ندارند!
یعنی گمان به قیامت نیز کنترل کننده است، چه رسد به این که انسان یقین داشته باشد! آیه می فرماید: وای بر کم فروشان. برای کم فروشی مصادیق گوناگون یافت می شود. کاسب کم فروش، گران فروش و احتکار کننده همه در یک خط هستند.
کارمند اداره که کم کار یمی کند، کم فروش است.
شما معلمین هم اگر به وظیفه عمل نکنید و امانتی را که به شما سپرده شده با تمام شدن سال تحصیلی خوب تحویل ندهید. کم فروش هستید. شما پول گرفتی، اما امانتی را که به شما سپرده شده بود با کم کاری و تعطیلی های غیر شرعی، ناقص به آخر رساندی. و به قول قرآن شریف:
الذین اذا اکتالوا علی الناس یستوفون، و اذا کالوهم او وزنوهم یخسرون.
خواه ناخواه مصداق این آیه شریفه خواهی شد. و وای بر تو نیز می باشد.
بنابراین، خلاصه بحث امشب من یک نصیحت شد، و آن این که همیشه در گفتار و کردار، قبل از آن که بخواهی فکر کنی و قبل از آن که بخواهی بگویی و قبل از آنکه بخواهی عمل کنی، توجه داشته باش که امام حسین (علیه السلام) فرمود:
من حاول بمعصیة الله فهو أفوت لمل یرجوا و أسرع لما یحذر.