زهرا(س) برترین بانوی جهان

نویسنده : آیت الله ناصر مکارم شیرازی

بخش پنجم

«قالَ سُوَیْدُ بْنُ غَفْلَة: فَاَعادَتِ النِّساءُ قَوْلَها(علیها السلام) عَلى رِجالِهِنَّ فَجاءَ اِلَیْها قَوْمٌ مِنْ وُجُوهِ الْمُهاجِرِینَ وَ الاَْنْصارِ مُعْتَذِرِینَ وَ قالُوا:
یا سَیِّدَةَ النِّساءِ لَوْ کانَ اَبُوالْحَسَنِ ذَکَرَ لَنا هذَا الاَْمْرَ مِنْ قَبْلِ اَنْ نُبْرِمَ الْعَهْدَ، وَ نُحْکِمَ الْعَقْدَ، لَما عَدَلَنا عَنْهُ اِلى غَیْرِهِ.
فَقالَتْ: اِلَیْکُمْ عَنِّی فَلا عُذْرَ بَعْدَ تَعْذِیرِکُمْ، وَ لا اَمْرَ بَعْدَ تَقْصِیرِکُمْ;
ترجمه:
سوید بن غفله (راوى این خبر) مى گوید: زنان مهاجر و انصار، سخنان آتشین دختر پیامبر(صلى الله علیه وآله) را براى مردانشان بازگو کردند، و به دنبال آن گروهى از مهاجران و انصار خدمتش رسیدند و در مقام عذرخواهى برآمدند، و گفتند:
اى بانوى زنان! اگر ابوالحسن على(علیه السلام) پیش از محکم شدن پیمان، و بیعت با دیگران، پیشنهاد بیعت مى کرد، هرگز او را رها نمى کردیم (و به سراغ دیگران نمى رفتیم).
بانوى اسلام(علیها السلام) از این عذر بدتر از گناه سخت ناراحت شد و فرمود: بس کنید، و از من دور شوید! این عذرهاى دروغین شما هرگز پذیرفته نیست، وچاره اى بعد از آن همه تقصیرات وجود ندارد».

تفسیر فشرده

پاسخ هاى تلخ و دردناک

از همه زشت تر و دردناک تر پاسخى است که گروهى از مهاجران و انصار بعد از شنیدن پیام بانوى اسلام فاطمه زهرا(علیها السلام) در حضورش مطرح کردند که همچون خنجرى بر قلب پاکش فرو نشست و خوانه ابش در کلماتش پاشید.
آنها با شنیدن محتواى این خطبه سخت تکان خوردند، و احساس شرمسارى کردند، و شاید از مجازات هاى الهى در دنیا و آخرت بیمناک شدند، و همین امر آنها را بر این داشت که اجازه شرفیابى گرفته و به محضر دختر پیامبر(صلى الله علیه وآله)بشتابند و جوابى خدمتش عرض کنند که محتوایش این بود:
چرا ابوالحسن على بن ابى طالب(علیه السلام) قبل از آن که دیگران پیشنهاد بیعت کنند ما را به سوى خود فرا نخواند تا دست بیعت در دست او بگذاریم، مقدمش را گرامى داشته، و از حکومتش پاسدارى کنیم؟ در اطاعتش بکوشیم، و فرمانش را از جان و دل پذیرا شویم، و با وجود او ما هیچ کس را مقدم نمى داشتیم! چرا که او را از همه لایق تر براى این امر مهم، و از همه نزدیک تر به رسول الله(صلى الله علیه وآله) و مکتب و فکر او مى دانیم.
ولى افسوس که حالا کار از کار گذشته! و ما دست دیگران را به منظور بیعت فشرده ایم، و طوق طاعتشان را بر گردن نهاده ایم و چون پیمان خود را در این زمینه محکم کرده ایم راه بازگشت به روى ما بسته است!
اما اى کاش آنها این عذر بدتر از گناه را در محضر بانوى اسلام(علیها السلام) مطرح نمى کردند، پاسخى زشت و ننگین، و عذرى رسوا و دروغین، سخنى که قلب پاک او را سخت آزرده ساخت، و روح دردمندش را دردمندتر کرد.
اى کاش لااقل با صراحت به گناه خود اعتراف مى کردند، و قول بازگشت در فرصت مناسب را به او مى دادند و از این زشت گویى و عذرهاى واهى چشم مى پوشیدند، زیرا:
اوّلا: آنها بارها از شخص پیامبر(صلى الله علیه وآله) شنیده بودند که وصى و جانشین او کسى جز على(علیه السلام) نیست و این مسأله نیازى به بیعت نداشت.
ثانیاً : به فرض این که نیازى به بیعت بود، مگر در غدیر خم پیامبر(صلى الله علیه وآله) از همه آنها بیعت نگرفت، داستان غدیر خم چیزى نبود که بر کسى مخفى باشد، مطلبى بود که خود آنها در فاصله نزدیکى آن را دیده یا شنیده بودند و از آن خبر داشتند.
ثالثاً: به فرض که پیام پیامبر(صلى الله علیه وآله) را نشنیده و در غدیر خم حضور نداشتند، آیا برترى على(علیه السلام) بر دیگران بر کسى مخفى و پوشیده بود؟!
چرا بعد از رحلت پیامبر(صلى الله علیه وآله) دسته جمعى به سراغش نیامدند و اگر نیازى به بیعت مجدد بود دست بیعت در دستش نگذاردند؟
خلافت یک حق شخصى و خصوصى مربوط به امیرمؤمنان على(علیه السلام) نبود که نیاز به «مطالبه صاحب حق» داشته باشد، خلافت یک حق عمومى مربوط به جامعه اسلامى، بلکه مربوط به کل اسلام بود، و لذا پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) او را به این مقام به فرمان پروردگار نصب نمود.
پذیرش خلافت از سوى على(علیه السلام) و حمایت مسلمین از او، هر دو از وظایف حتمى الهى بود که «چون و چرا» و «اگر و مگر» و «چنین و چنان» در آن معنا ندارد.
رابعاً : به فرض که على(علیه السلام) مى بایست پیشنهاد بیعت به عنوان خلافت به مردم کند، آیا سزاوار است بدن پیامبر(صلى الله علیه وآله)روى زمین بماند و کسى اقدام به خاکسپارى این جسم مطهر نکند و نخست دعواى خلافت مطرح گردد.
این چه توطئه اى بود که گروهى مراسم دفن آن حضرت را رها کرده و عجولانه به دنبال نصب خلیفه رفتند؟ چرا؟
خامساً: اگر از همه اینها چشم بپوشیم هر گاه کسى فرضاً رهبرى براى خود انتخاب کند و بعد بفهمد در این انتخاب گرفتار اشتباه شده است، و راهى را که مى روند نه به ترکستان که به سوى پرتگاه است، آیا باید به راه خود ادامه دهد، و در پرتگاه سقوط کند، چون بیعت با دیگرى کرده، و قول وفادارى به دیگرى داده است؟! کدام منطق و قانون و کدام عقل چنین داورى مى کند؟