فهرست کتاب


زهرا(س) برترین بانوی جهان

آیت الله مکارم شیرازی

2ـ فدک در طول تاریخ

چگونه فدک به اهل بیت(علیهم السلام) بازگشت؟
سیر تاریخى فدک یکى از شگفتى هاى تاریخ اسلام است، هر یک از خلفا در برابر آن موضعى داشتند، یکى مى گرفت و دیگرى پس مى داد، و این وضع آن قدر ادامه یافت تا این سرزمین به کلى ویران شد و بر باد رفت، براى پى بردن به فراز و نشیب هایى که در این روستاى آباد پدید آمد کافى است مقطع هاى زیر را مورد توجه قرار دهیم:
1ـ فدک در آغاز، چنانکه دانستیم، پس از سقوط خیبر از طریق مصالحه از یهودیان به پیامبر(صلى الله علیه وآله)منتقل شد و به حکم آیه (وَمَا أَفَاءَ اللهُ عَلَى رَسُولِهِ...) اختیار آن بطور کامل با شخص پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود و به حکم آیه، حق آن حضرت گردید.
2ـ طبق اسناد معتبر تاریخى پیامبر(صلى الله علیه وآله) آن را در حیات خود طبق دستور قرآن و آیه (وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ) به بانوى اسلام فاطمه زهرا(علیها السلام) بخشید، و به این ترتیب در اختیار دختر گرامى پیغمبر اسلام(صلى الله علیه وآله)قرار گرفت.
3ـ در زمان خلیفه اوّل این آبادى غصب شد، و در اختیار حکومت وقت قرار گرفت، و آنها با سرسختى عجیبى در حفظ این وضع کشیدند.
4ـ این امر همچنان ادامه داشت تا زمان عمر بن عبدالعزیز خلیفه اموى که نسبت به اهل بیت پیغمبر(علیهم السلام) روش ملایم ترى داشت رسید، او به فرماندارش در مدینه «عمر بن حزم» نوشت که : فدک را به فرزندان فاطمه(علیها السلام)بازگردان.
فرماندار مدینه در پاسخ او نوشت: فرزندان فاطمه بسیارند و با طوایف زیادى ازدواج کرده اند، به کدام گروه بازگردانم؟
عمر بن عبدالعزیز خشمناک شد، نامه تندى به این مضمون در پاسخ فرماندار مدینه نگاشت:
«اَمّا بَعْدُ، فَاِنِّی لَوْ کَتَبْتُ اِلَیْکَ آمُرُکَ اَنْ تَذْبَحَ شاةً لَکَتَبْتَ اِلَیَّ اَجَمّاءُ اَمْ قَرْناءُ؟ اَوْ کَتَبْتُ اِلَیْکَ اَنْ تَذْبَحَ بَقَرَةً لَسَأَلْتَنِی ما لَوْنُها؟ فَاِذا وَرَدَ کِتابِی هذا فَاَقْسِمْها فِی وُلْدِ فاطِمَةَ مِنْ عَلِیٍّ وَالسَّلامُ;(88) هر گاه من ضمن نامه اى به تو دستور دهم گوسفندى ذبح کن، تو فوراً در جواب خواهى نوشت آیا بى شاخ باشد یا شاخدار؟!، و اگر بنویسم گاوى را ذبح کن سؤال مى کنى رنگ آن چگونه باشد؟! هنگامى که این نامه من به تو مى رسد فوراً فدک را بر فرزندان فاطمه از على(علیه السلام) تقسیم کن».
و به این ترتیب با یک چرخش بزرگ، فدک بعد از سالیان دراز به دست فرزندان فاطمه(علیها السلام) افتاد.
5ـ دیرى نپایید که یزید بن عبدالملک خلیفه اموى آن را مجدداً غصب کرد.
6ـ سرانجام بنى امیّه منقرض شدند و بنى عباس روى کار آمدند، ابوالعباس سفاح خلیفه معروف عباسى آن را به عبدالله بن حسن بن على به عنوان نماینده بنى فاطمه(علیهم السلام) بازگرداند.
7ـ چیزى نگذشت که ابوجعفر عباسى آن را از بنى حسن گرفت (زیرا آنها قیامى بر ضد بنى عباس کردند).
8ـ مهدى عباسى فرزند ابوجعفر آن را به فرزندان فاطمه(علیهم السلام) بازگرداند.
9ـ موسى الهادى خلیفه دیگر عباسى بار دیگر آن را غصب کرد و هارون الرشید نیز همین معنا را ادامه داد.
10ـ مأمون به خاطر تظاهر به علاقه شدید نسبت به اهل بیت پیغمبر(علیهم السلام) و فرزندان على(علیه السلام) و فاطمه زهرا(علیها السلام) آن را با تشریفاتى به فرزندان فاطمه(علیها السلام) بازگرداند.
در تاریخ آمده است که : مأمون به قثم بن جعفر فرماندار مدینه چنین نوشت:
«اِنَّهُ کانَ رَسُولُ اللهِ اَعْطَى ابْنَتَهُ فاطِمَةَ فَدَکاً وَ تَصَدَّقَ عَلَیْها بِها، وَ اِنَّ ذلِکَ کانَ اَمْراً ظاهِراً مَعْرُوفاً عِنْدَ آلِهِ عَلَیْهِمُ السَّلامُ، ثُمَّ لَمْ تَزَلْ فاطِمَةُ تَدَّعِی مِنْهُ بِما هِیَ اَوْلى مَنْ صَدَقَ عَلَیْهِ، وَ اِنَّهُ قَدْ رَأى رَدَّها اِلى وَرَثَتِها وَ تَسْلِیمِها اِلَى مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَى بْنِ الْحُسَینِ بْنِ زَیْدِ بْنِ عَلِیٍّ... وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِاللهِ بْنِ الْحُسَیْنِ... لِیَقُوما بِها لاَِهْلِهِما; رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فدک را به دخترش فاطمه(علیها السلام) بخشید و این امرى آشکار و معروف نزد اهل بیت پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود، سپس همواره فاطمه(علیها السلام) مدعى آن بود و قول او از همه شایسته تر به تصدیق و قبول است، و من صلاح مى بینم که آن را به ورثه آن حضرت داده شود، و به محمّد بن یحیى و محمّد بن عبدالله (نوه هاى امام زین العابدین) بازگردانى تا آنها به اهلش برسانند».
ابن ابى الحدید مى گوید: مأمون براى رسیدگى به شکایات مردم نشسته بود، اولین شکایتى که به دست او رسید و به آن نگاه کرد مربوط به فدک بود، همین که شکایت را مطالعه کرد گریه نمود و به یکى از مأموریان گفت: صدا بزن وکیل فاطمه(علیها السلام) کجاست؟
پیرمردى جلو آمد، و با مأمون سخن بسیار گفت، مأمون دستور داد حکمى را نوشتند و فدک را به عنوان نماینده اهل بیت(علیهم السلام) به دست او سپردند.
هنگامى که مأمون این حکم را امضا کرد «دعبل» برخاست و اشعارى سرود که نخستین بیت آن این بود:
اَصْبَحَ وَجْهُ الزَّمانِ قَدْ ضَحِکا *** بِرَدِّ مَأْمُونَ هاشِماً فَدَکا!(89)
چهره زمان خندان شد، چرا که مأمون فدک را به بنى هاشم بازگرداند.
نویسنده کتاب فدک مى نویسد: مأمون به اتکاى روایت ابوسعید خدرى که مى گوید: پیامبر فدک را به فاطمه(علیها السلام)بخشید، دستور داد فدک به فرزندان فاطمه(علیها السلام) بازگردانده شود.(90)
11ـ اما متوکل عباسى به خاطر کینه شدیدى که از اهل بیت(علیهم السلام) در دل داشت، بار دیگر فدک را از فرزندان فاطمه(علیها السلام) غصب کرد.
12ـ فرزند متوکل به نام «منتصر» دستور داد که آن را مجدداً به فرزندان امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) بازگردانند.
بدیهى است روستایى که این چنین دست به دست بگردد، و هر روز بازیچه دست سیاستمداران کینه توز باشد، به سرعت رو به ویرانى مى گذارد، وهمین سرنوشت سرانجام دامان فدک را گرفت، و تمام آبادى آن ویران و درختانش خشک شد!
ولى به هر صورت این نقل و انتقال ها بیانگر این واقعیت است که خلفا روى فدک حساسیت خاصى داشتند، و هر کدام طبق روش سیاسى خود موضع گیرى مخصوص و عکس العمل خاصى روى آن نشان مى دادند.
و اینها همه تأکیدى است بر آنچه قبلا گفتیم که غصب فدک از بانوى اسلام(علیها السلام) یا فرزندان او، پیش از آن که جنبه اقتصادى داشته باشد، جنبه سیاسى داشت و هدف منزوى کردن آنها در جامعه اسلامى و تضعیف موقعیت و اظهار دشمنى با اهل بیت پیامبر(علیهم السلام) بود، همان گونه که بازگرداندن فدک به اهل بیت(علیهم السلام) که بارها در طول تاریخ اسلام تکرار شد «یک حرکت سیاسى» به عنوان اظهار همبستگى و ارادت به خاندان پیامبر(صلى الله علیه وآله) صورت مى گرفت.
اهمیّت فدک در اذهان عمومى مسلمین تا آن اندازه بود که در بعضى از تواریخ آمده: در عصر متوکل عباسى قبل از آن که فدک از دست بنى فاطمه(علیهم السلام) گرفته شود خرماى محصول آن را در موسم حج به میان حجاج مى آوردند و آنها به عنوان تیمن و تبرک با قیمت گزافى آن را مى خریدند.(91)

3ـ فدک و امامان اهل بیت(علیهم السلام)

از مسائل بسیار قابل توجه این که هیچ یک از امامان اهل بیت بعد از غصب نخستین، هرگز در امر فدک دخالت نکردند، نه على(علیه السلام) در دوران حکومتش در این امر دخالتى کرد و نه امامان دیگر، و افرادى مانند عمر بن عبدالعزیز و یا حتى مأمون خلیفه عباسى، پیشنهاد کردند که به یکى از ائمه اهل بیت(علیهم السلام) بازگردانده شود، و این واقعاً سؤال انگیز است که این موضعگیرى در برابر مسأله فدک به چه علت بود؟
چرا على(علیه السلام) در زمانى که تمام کشور اسلام زیر نگین او بود این حق را به صاحبان اصلى بازنگردانید؟ و یا چرا فى المثل مأمون که این همه اظهار ارادت ـ و لو ظاهراً ـ به امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) مى کرد فدک را به آن حضرت تقدیم نکرد؟ بلکه بدست بعضى از نوه هاى زید بن على بن الحسین(علیهم السلام) به عنوان نماینده بنى هاشم سپرد؟
در پاسخ این سؤال مهم تاریخى مى گوییم:
امام امیرمؤمنان(علیه السلام) در همان کلام کوتاهش همه گفتنى ها را گفته است، آن جا که مى فرماید: «آرى، از آنچه در زیر آسمان دنیاست تنها فدک در دست ما بود، عده اى نبست به آن بخل ورزیدند، ولى در مقابل گروه دیگرى سخاوتمندانه از آن صرفنظر کردند، و بهترین داور و حاکم خداست، مرا با فدک و غیر فدک چه کار در حالى که فردا به خاک سپرده خواهیم شد».
آن بزرگوار عملا نشان داد که فدک را به عنوان یک وسیله درآمد و منبع اقتصادى نمى خواهد، و آن روز هم که فدک از ناحیه او و همسرش مطرح بود براى تثبیت مسأله ولایت و جلوگیرى از خطوط انحرافى در زمینه خلافت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) بود، اکنون که کار از کار گذشته، و فدک بیشتر چهره مادى پیدا کرده، گرفتن آن چه فایده اى دارد؟
سیّد مرتضى علم الهدى عالم و محقق بزرگ شیعه در این زمینه سخنى پر معنا دارد، مى گوید: هنگامى که امر خلافت به على(علیه السلام) رسید درباره بازگرداندن فدک خدمتش سخن گفتند، فرمود:
«اِنِّی لاََسْتَحْیِی مِنَ اللهِ اَنْ اَرُدَّ شَیْئاً مَنَعَ مِنْهُ اَبُوبَکْر وَ اَمْضاهُ عُمَرُ;(92) من از خدا شرم دارم که چیزى را که ابوبکر منع کرد و عمر بر آن صحه نهاد، به صاحبان اصلیش بازگردانم!».
در حقیقت با این سخن هم بزرگوارى و بى اعتنایى خود را نسبت به فدک به عنوان یک سرمایه مادى و منبع درآمد، نشان مى دهد، و هم مانعین اصلى این حق را معرفى مى کند!(93)
اما این که چرا بعضى از خلفا که ظاهراً مى خواستند به خاندان پیامبر(صلى الله علیه وآله) ابراز ارادت کنند، فدک را به ائمه اهل بیت(علیهم السلام) باز نگرداندند و مثلا به نوه هاى زید بن على یا افراد ناشناس دیگرى به عنوان نمایندگى بنى فاطمه(علیها السلام)تحویل دادند؟ این امر دو علت ممکن است داشته باشد:
1ـ ائمه هدى(علیهم السلام) هرگز حاضر به پذیرش فدک نبودند، چرا که این کار در آن زمان بیشتر جنبه مادى داشت تا معنوى، و شاید حمل بر علاقه به دنیا مى شد، نه امتیازات معنوى; و به تعبیر دیگر قبول آن در آن شرایط براى ائمه هدى(علیهم السلام) کوچک بود.
علاوه بر این دست آنها را در مبارزه با خلفاى جور مى بست، چرا که هر زمان مى خواستند مبارزه کنند فدک را مسترد مى داشتند (همان گونه که در ماجراى پس گرفتن فدک از طرف ابوجعفر خلیفه عباسى از بنى الحسن در تاریخ آمده است که بعد از قیام بعضى از آنها بر ضد دستگاه خلافت، فدک را از همه گرفت).
2ـ خلفاى جور نیز ترجیح مى دادند که امکانات مالى امامان اهل بیت(علیهم السلام) گسترده نشود، همان طور که در داستان معروف «هارون» مشهور است که وقتى به مدینه آمد احترام فوق العاده اى براى امام موسى بن جعفر(علیهما السلام) قائل شد به گونه اى که براى فرزندش مأمون تازگى داشت.
اما هنگامى که نوبت به هدایا رسید هدیه اى را که خدمت امام(علیه السلام) فرستاد، بسیار ناچیز بود، مأمون از این مسأله در شگفت شد، و هنگامى که علت را از پدر سؤال کرد او در جواب مطلبى گفت که حاصلش این بود: ما نباید کارى کنیم که آنها قدرت پیدا کنند، و فردا بر ضد ما قیام نمایند!

4ـ یک محاکمه تاریخى

فدک ـ چنانکه گفتیم ـ در زمان رسول الله(صلى الله علیه وآله) طبق آیه (وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ) از سوى پیغمبر(صلى الله علیه وآله) به فاطمه زهرا(علیها السلام)واگذار شد، این مطلبى است که نه تنها مفسّران شیعه بلکه جمعى از علماى اهل سنّت نیز از صحابى معروف ابوسعید خدرى نقل کرده اند که اسناد آن را قبلا بیان کردیم.
بعد از رحلت پیامبر(صلى الله علیه وآله) حکومت وقت دست روى آن گذارد، نمایندگان فاطمه(علیها السلام) را از آن بیرون کرد، این مطلبى است که ابن حجر دانشمند معروف اهل سنّت در کتاب «صواعق» و سمهودى در «وفاء الوفاء» و ابن ابى الحدید در «شرح نهج البلاغه» آورده اند.
بانوى اسلام براى گرفتن حق خود از دو راه وارد شد:
نخست از طریق هدیه پیامبر(صلى الله علیه وآله) به او، و دیگر از طریق ارث (هنگامى که مسأله هدایت پیامبر(صلى الله علیه وآله)مورد قبول واقع نگشت).
در مرحله اوّل بانوى اسلام امیرمؤمنان على(علیه السلام) و امّ ایمن را به عنوان گواه نزد خلیفه اوّل دعوت نمود، ولى خلیفه به این بهانه که شاهد براى اثبات این دعاوى باید دو مرد باشد این شهود را نپذیرفت.
سپس به ادعاى حدیثى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) که فرموده است : «ما پیامبران ارثى از خود نمى گذاریم، و هر چه بعد از ما بماند صدقه خواهد بود!»(94)، از قبول پیشنهاد «ارث» نیز سرباز زد.
در حالى که در یک بررسى اجمالى روشن مى شود که نظام حاکم غاصب در این عمل خود مرتکب ده خطاى بزرگ شد که فهرست وار در این جا مطرح مى کنیم، هر چند شرح آن نیاز به بحث فراوان دارد:
1ـ فاطمه(علیها السلام) «ذو الید» بود، یعنى ملک فدک در تصرف او بود، و از نظر تمام قوانین اسلامى و قوانین موجود در میان عقلاى جهان هیچ گاه از «ذو الید» مطالبه شاهد و گواه نمى شود مگر این که دلایلى بر باطل بودن «ید» و تصرف او اقامه گردد.
فى المثل اگر کسى در خانه اى ساکن و مدعى مالکیت آن باشد، مادام که دلیلى بر نفى مالکیت او اقامه نشده، نمى توان آن را از دست وى بیرون کرد، و هیچ جهتى ندارد که شاهد و گواهى بر مالکیت خود اقامه کند، بلکه همین تصرف (خواه بوسیله خود او باشد یا نمایندگان او) بهترین دلیل بر مالکیت است.
2ـ شهادت بانوى اسلام(علیها السلام) به تنهایى در این مسأله کافى بود، چرا که او به شهادت آیه شریفه:
«(إِنَّمَا یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً);(95) خداوند فقط مى خواهد پلیدى و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملا شما را پاک سازد».
و نیز به شهادت حدیث مشهور کسا که در بسیارى از کتب معتبر اهل سنّت و کتب صحاح آنها نقل شده، معصومه است، و خداوند هر گونه رجس و پلیدى را از پیامبر(صلى الله علیه وآله) و على و فاطمه و حسن و حسین(علیهم السلام) دور نموده، و از هر گناه پاک ساخته است، چنین کسى چگونه ممکن است شهادت و ادعایش مورد تردید و گفتگو واقع شود؟
3ـ شهادت و گواهى على(علیه السلام) نیز به تنهایى کافى بود، چرا که او نیز داراى مقام عصمت است، و علاوه بر آیه تطهیر و آیات و روایات دیگر، بر این معناى، حدیث معروف:
«اَلْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ، وَ عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ، یَدُورُ مَعَهُ حَیْثُما دارَ;(96) على با حق است و حق با على است و هر جا او باشد حق با اوست».
کفایت مى کند، چگونه حق بر محور وجود على(علیه السلام) دور مى زند، ولى شهادت او پذیرفته نیست؟!
چه کسى جرأت مى کند در برابر این سخن پیامبر(صلى الله علیه وآله) که سنى و شیعه آن را نقل کرده اند گواهى او را رد کند؟!
4ـ شهادت امّ ایمن نیز به تنهایى کفایت مى کرد، زیرا همان گونه که ابن ابى الحدید نقل مى کند:
امّ ایمن به آنها گفت : آیا شما شهادت نمى دهید که پیغمبر(صلى الله علیه وآله) فرمود من از اهل بهشتم! (اگر این را قبول دارید پس چگونه شهادتم را رد مى کنید؟!).(97)
5ـ از همه اینها گذشته علم حاکم هنگامى که از قرائن مختلف (قرائن حسى یا شبیه حس) حاصل گردد براى داورى کفایت مى کند، آیا مسأله تصرف و ید از یکسو، و شهادت این شهود که هر یکبه تنهایى شهادتشان براى اثبات حق کافى بود از سوى دیگر، ایجاد علم و یقین نمى کند؟
6ـ حدیث عدم ارث گذاردن پیامبران به شکل دیگر و به معناى دیگر است، نه آن گونه که غاصبان فدک نقل کرده یا تفسیر نموده اند، زیرا در منابع دیگر حدیث چنین نقل شده :
«اِنَّ الاَْنْبِیاءَ لَمْ یُوَرِّثُوا دیناراً وَ لا دِرْهَماً وَ لکِنْ وَرَّثُوا الْعِلْمَ فَمَنْ اَخَذَ مِنْهُ اَخَذَ بِحَظٍّ وافِر;(98) پیامبران درهم و دینارى از خود به یادگار نگذارند، بلکه میراث پیامبر علم و دانش بود، هر کس از علم و دانش آنها سهم بیشترى بگیرد ارث بیشترى را برده است».
این ناظر به میراث معنوى پیامبران است و هیچ گونه ارتباطى با ارث اموال آنها ندارد، این همان است که در روایات دیگر آمده :
«اَلْعُلَماءُ وَرَثَةُ الاَْنْبِیاءِ ; دانشمندان وارثان پیامبرانند».
مخصوصاً جمله «ما ترکناه صدقة» چیزى است که قطعاً در ذیل حدیث نبوده، مگر ممکن است حدیثى برخلاف صریح قرآن از پیغمبر(صلى الله علیه وآله) صادر شود!
زیرا قرآن مجید در آیات متعددى گواهى مى دهد که انبیا ارث گذاشتند، و در این آیات قرائن روشنى وجود دارد که منظور تنها میراث معنوى نبوده، بلکه میراث مادى را نیز شامل مى شده است.
لذا بانوى اسلام فاطمه زهرا(علیها السلام) در خطبه معروفش که در مسجد پیامبر(صلى الله علیه وآله) در برابر مهاجرین و انصار ایراد فرمود به این آیات تمسک جست و احدى از مهاجرین و انصار آن را انکار نکرد.
اینها همه گواه بر نادرست بودن حدیث فوق است.
7ـ اگر این حدیث صحیح بود چگونه هیچ یک از همسران پیامبر(صلى الله علیه وآله) آن را نشنیده بودند، و سراغ خلیفه آمدند و سهم خود را از میراث پیامبر(صلى الله علیه وآله) مطالبه کردند.(99)
8ـ اگر این حدیث صحیح بود چرا سرانجام خلیفه طى نامه اى دستور داده فدک را به فاطمه(علیها السلام)بازگردانند، نامه اى که خلیفه دوّم آن را گرفت و پاره کرد.(100)
9ـ وانگهى اگر این حدیث واقعیتى داشت، و مى بایست فدک به عنوان صدقه بین مستحقین تقسیم گردد، پس چرا خلیفه دوّم در زمان خود ـ هنگامى که کار از کار گذشته بود ـ به سراغ على(علیه السلام) و عباس فرستاد و حاضر شد فدک را در اختیار آنها بگذارد، که در تواریخ اسلام مشهور است.(101)
10ـ در کتاب هاى معتبر و معروف شیعه و اهل سنّت آمده است که بانوى اسلام فاطمه زهرا(علیها السلام)بعد از ماجراى منع فدک نسبت به آن دو غضب کرد و فرمود: «من یک کلمه با شما سخن نخواهم گفت».
و این امر ادامه یافت تا فاطمه زهرا(علیها السلام) با اندوه فراوان چشم از جهان پوشید.(102)
در حالى که این حدیث نیز از پیامبر(صلى الله علیه وآله) در منابع اسلامى مشهور است که فرمود:
«مَنْ اَحَبَ ابْنَتِی فاطِمَةَ فَقَدْ اَحَبَّنِی، وَ مَنْ اَرْضى فاطِمَةَ فَقَدْ اَرْضانِی، وَ مَنْ اَسْخَطَ فاطِمَةَ فَقَدْ اَسْخَطَنِی;(103)
هر کس دخترم فاطمه را دوست بدارد، مرا دوست داشته; هر کس او را خشنود کند، مرا خشنود کرده; و هر کس او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است».
آیا با این حال مى توان حقى را که فاطمه مطالبه مى نمود از او منع کرد، و به حدیثى که اثرى از آثار صدق در آن نیست در مقابل نصّ کتاب الله که مى گوید وارثان انبیا از آنها ارث مى برند استناد جست؟!
به هر حال هیچ گونه توجیهى براى مسأله غصب فدک نمى توان یافت و هیچ دلیل موجهى براى این کار وجود ندارد.
از یک سو ید مالکانه فاطمه زهرا(علیها السلام) .
از سوى دیگر شهود مطمئن و معتبر.
از سوى سوّم شهادت کتاب الله (قرآن مجید).
و از سوى چهارم روایات مختلف اسلامى، همگى گواه صدق ادعاى بانوى اسلام بر حقّ مسلّم او در فدک بودند.
از همه اینها گذشته عمومات آیات ارث که به همه مردم حق مى دهد از پدران و مادران و بستگان خود ارث ببرند، و مادام که دلیل معتبرى بر تخصیص این عمومات در کار نباشد نمى توان از این حکم اسلامى چشم پوشید، گواه دیگرى محسوب مى شود.