زهرا(س) برترین بانوی جهان

نویسنده : آیت الله ناصر مکارم شیرازی

1ـ عوامل سیاسى غصب فدک

گرفتن «فدک» از بانوى اسلام فاطمه زهرا(علیها السلام) مسأله ساده اى نبود که تنها مربوط به جنبه مالى باشد، بلکه جنبه اقتصادى آن تحت الشعاع مسائل سیاسى حاکم بر جامعه اسلامى بعد از رحلت پیامبر(صلى الله علیه وآله)بود، در حقیقت موضوع فدک را نمى توان از سایر حوادث آن عصر جدا نمود، بلکه حلقه اى است از یک زنجیر بزرگ، و پدیده اى است از یک جریان کلّى و فراگیر!
براى این غصب بزرگ تاریخ عوامل زیرا را مى توان برشمرد:
1ـ غصب فدک در دست خاندان پیامبر(صلى الله علیه وآله) یک امتیاز بزرگ معنوى براى آنها محسوب مى شد، و این خود دلیل بر مقام و منزلت آنها در پیشگاه خدا و اختصاص نزدیکى شدید به پیامبر(صلى الله علیه وآله) به شمار مى آمد، به خصوص این که در روایات شیعه و اهل سنّت چنانکه در بالا گفتیم آمده است که به هنگام نزول آیه (وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ) پیامبر(صلى الله علیه وآله)فاطمه(علیها السلام) را فراخواند و سرزمین فدک را به او بخشید.
روشن است وجود فدک در دست خاندان پیامبر(صلى الله علیه وآله) با این سابقه تاریخى سبب مى شد که مردم سایر آثار پیامبر(صلى الله علیه وآله)به خصوص مسأله خلافت و جانشینى آن حضرت(صلى الله علیه وآله) را نیز در این خاندان جستجو کنند، و این مطلبى نبود که طرفداران انتقال خلافت به کسان دیگر بتوانند آن را تحمّل کنند.
2ـ این مسأله از نظر بعد اقتصادى نیز مهم بود، و روى بعد سیاسى آن اثر مى گذاشت، چرا که على(علیه السلام)و خاندان او اگر در مضیقه شدید اقتصادى قرار مى گرفتند توان سیاسى آنها به همان نسبت تحلیل مى رفت، و به تعبیر دیگر وجود فدک در دست آنان امکاناتى در اختیارشان قرار مى داد که مى توانست پشتوانه مسأله ولایت باشد، همان گونه که اموال خدیجه(علیها السلام) پشتوانه اى براى پیشرفت اسلام در آغاز نبوّت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) بود.
در همه دنیا معمول است هر گاه بخواهند شخص بزرگ، یا کشورى را منزوى کنند او را در محاصره اقتصادى قرار مى دهند که در تاریخ اسلام در داستان «شعب ابوطالب» و محاصره شدید اقتصادى مسلمین از سوى مشرکان قریش آمده است.
در تفسیر سوره «منافقین» ذیل آیه:
«(لَئِنْ رَّجَعْنَا إِلَى الْمَدِینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الاَْعَزُّ مِنْهَا الاَْذَلَّ);(86) اگر به مدینه بازگردیم، عزیزان، ذلیلان را بیرون مى کنند!».
به توطئه اى شبیه همین توطئه از سوى منافقین اشاره شده که به لطف الهى در نطفه خفه شد، بنابراین جاى تعجب نیست که مخالفان بکوشند این سرمایه را از خاندان پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بگیرند، و آنها را منزوى کرده و دستان را تهى سازند.
3ـ اگر آنها حاضر مى شدند فدک را به عنوان میراث پیامبر(صلى الله علیه وآله) و یا بخشش و هدیه آن حضرت به فاطمه زهرا(علیها السلام)در اختیار آن حضرت قرار دهند راهى باز مى شد که مسأله خلافت را نیز از آنها مطالب کند.
این نکته را دانشمند معروف اهل سنّت «ابن ابى الحدید معتزلى» در شرح «نهج البلاغه» به طرز ظریفى منعکس کرده است.
او مى گوید: من از (استادم) «على بن فارقى» مدرّس مدرسه بغداد سؤال کردم: آیا فاطمه(علیها السلام) در ادعاى مالکیت فدک صادق بود؟
گفت: آرى.
گفتم: پس چرا خلیفه اوّل فدک را به او نداد، در حالى که فاطمه نزد او راستگو بود؟
او تبسمى کرد و کلام لطیف و زیبا و طنزگونه اى گفت، در حالى که هرگز عادت به شوخى نداشت، گفت:
«لَوْ اَعْطاها الْیَوْمَ فَدَکاً بِمُجَرَّدِ دَعْواها لَجائَتْ اِلَیْهِ غَداً وَ ادَّعَتْ لِزَوْجِهَا الْخِلافَةَ وَ زَحْزَحَتْهُ مِنْ مَکانِهِ، وَ لَمْ یُمْکِنُهُ الاِْعْتِذارُ وَ الْمُدافِعَةُ بِشَیْ لاَِنَّهُ یَکُونُ قَدْ اَسْجَلَ عَلى نَفْسِهِ بِاَنَّها صادِقَةٌ فِیما تَدَّعِیهِ، کائِناً ما کانَ، مِن غَیْرِ حاجَة اِلى بَیِّنَة; اگر ابى بکر آن روز فدک را به مجرد ادعاى فاطمه(علیها السلام) به او مى داد، فردا به سراغش مى آمد و ادعاى خلافت براى همسرش مى کرد! و وى را از مقامش کنار مى زد، و او هیچ گونه عذر و دفاعى از خود نداشت، زیرا با دادن فدک پذیرفته بود که فاطمه(علیها السلام) هر چه را ادعا کند راست مى گوید، و نیازى به بیّنه و گواه ندارد».
سپس ابن ابى الحدید مى افزاید: این یک واقعیت است، هر چند استادم آن را به عنوان مزاح مطرح کرد.(87)
این اعتراف صریح از دو دانشمند اهل سنّت، شاهد زنده اى جهت «بار سیاسى» داستان فدک است.
و اگر به سرنوشت این قریه در طول تاریخ چند قرن آغاز اسلام بنگریم که چگونه دست به دست مى گردید هر یک از خلفا موضع خاصى در برابر آن داشتند، این مسأله روشن تر مى شود که در بحث آینده به خواست خدا به آن اشاره مى کنیم.

2ـ فدک در طول تاریخ

چگونه فدک به اهل بیت(علیهم السلام) بازگشت؟
سیر تاریخى فدک یکى از شگفتى هاى تاریخ اسلام است، هر یک از خلفا در برابر آن موضعى داشتند، یکى مى گرفت و دیگرى پس مى داد، و این وضع آن قدر ادامه یافت تا این سرزمین به کلى ویران شد و بر باد رفت، براى پى بردن به فراز و نشیب هایى که در این روستاى آباد پدید آمد کافى است مقطع هاى زیر را مورد توجه قرار دهیم:
1ـ فدک در آغاز، چنانکه دانستیم، پس از سقوط خیبر از طریق مصالحه از یهودیان به پیامبر(صلى الله علیه وآله)منتقل شد و به حکم آیه (وَمَا أَفَاءَ اللهُ عَلَى رَسُولِهِ...) اختیار آن بطور کامل با شخص پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود و به حکم آیه، حق آن حضرت گردید.
2ـ طبق اسناد معتبر تاریخى پیامبر(صلى الله علیه وآله) آن را در حیات خود طبق دستور قرآن و آیه (وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ) به بانوى اسلام فاطمه زهرا(علیها السلام) بخشید، و به این ترتیب در اختیار دختر گرامى پیغمبر اسلام(صلى الله علیه وآله)قرار گرفت.
3ـ در زمان خلیفه اوّل این آبادى غصب شد، و در اختیار حکومت وقت قرار گرفت، و آنها با سرسختى عجیبى در حفظ این وضع کشیدند.
4ـ این امر همچنان ادامه داشت تا زمان عمر بن عبدالعزیز خلیفه اموى که نسبت به اهل بیت پیغمبر(علیهم السلام) روش ملایم ترى داشت رسید، او به فرماندارش در مدینه «عمر بن حزم» نوشت که : فدک را به فرزندان فاطمه(علیها السلام)بازگردان.
فرماندار مدینه در پاسخ او نوشت: فرزندان فاطمه بسیارند و با طوایف زیادى ازدواج کرده اند، به کدام گروه بازگردانم؟
عمر بن عبدالعزیز خشمناک شد، نامه تندى به این مضمون در پاسخ فرماندار مدینه نگاشت:
«اَمّا بَعْدُ، فَاِنِّی لَوْ کَتَبْتُ اِلَیْکَ آمُرُکَ اَنْ تَذْبَحَ شاةً لَکَتَبْتَ اِلَیَّ اَجَمّاءُ اَمْ قَرْناءُ؟ اَوْ کَتَبْتُ اِلَیْکَ اَنْ تَذْبَحَ بَقَرَةً لَسَأَلْتَنِی ما لَوْنُها؟ فَاِذا وَرَدَ کِتابِی هذا فَاَقْسِمْها فِی وُلْدِ فاطِمَةَ مِنْ عَلِیٍّ وَالسَّلامُ;(88) هر گاه من ضمن نامه اى به تو دستور دهم گوسفندى ذبح کن، تو فوراً در جواب خواهى نوشت آیا بى شاخ باشد یا شاخدار؟!، و اگر بنویسم گاوى را ذبح کن سؤال مى کنى رنگ آن چگونه باشد؟! هنگامى که این نامه من به تو مى رسد فوراً فدک را بر فرزندان فاطمه از على(علیه السلام) تقسیم کن».
و به این ترتیب با یک چرخش بزرگ، فدک بعد از سالیان دراز به دست فرزندان فاطمه(علیها السلام) افتاد.
5ـ دیرى نپایید که یزید بن عبدالملک خلیفه اموى آن را مجدداً غصب کرد.
6ـ سرانجام بنى امیّه منقرض شدند و بنى عباس روى کار آمدند، ابوالعباس سفاح خلیفه معروف عباسى آن را به عبدالله بن حسن بن على به عنوان نماینده بنى فاطمه(علیهم السلام) بازگرداند.
7ـ چیزى نگذشت که ابوجعفر عباسى آن را از بنى حسن گرفت (زیرا آنها قیامى بر ضد بنى عباس کردند).
8ـ مهدى عباسى فرزند ابوجعفر آن را به فرزندان فاطمه(علیهم السلام) بازگرداند.
9ـ موسى الهادى خلیفه دیگر عباسى بار دیگر آن را غصب کرد و هارون الرشید نیز همین معنا را ادامه داد.
10ـ مأمون به خاطر تظاهر به علاقه شدید نسبت به اهل بیت پیغمبر(علیهم السلام) و فرزندان على(علیه السلام) و فاطمه زهرا(علیها السلام) آن را با تشریفاتى به فرزندان فاطمه(علیها السلام) بازگرداند.
در تاریخ آمده است که : مأمون به قثم بن جعفر فرماندار مدینه چنین نوشت:
«اِنَّهُ کانَ رَسُولُ اللهِ اَعْطَى ابْنَتَهُ فاطِمَةَ فَدَکاً وَ تَصَدَّقَ عَلَیْها بِها، وَ اِنَّ ذلِکَ کانَ اَمْراً ظاهِراً مَعْرُوفاً عِنْدَ آلِهِ عَلَیْهِمُ السَّلامُ، ثُمَّ لَمْ تَزَلْ فاطِمَةُ تَدَّعِی مِنْهُ بِما هِیَ اَوْلى مَنْ صَدَقَ عَلَیْهِ، وَ اِنَّهُ قَدْ رَأى رَدَّها اِلى وَرَثَتِها وَ تَسْلِیمِها اِلَى مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَى بْنِ الْحُسَینِ بْنِ زَیْدِ بْنِ عَلِیٍّ... وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِاللهِ بْنِ الْحُسَیْنِ... لِیَقُوما بِها لاَِهْلِهِما; رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فدک را به دخترش فاطمه(علیها السلام) بخشید و این امرى آشکار و معروف نزد اهل بیت پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود، سپس همواره فاطمه(علیها السلام) مدعى آن بود و قول او از همه شایسته تر به تصدیق و قبول است، و من صلاح مى بینم که آن را به ورثه آن حضرت داده شود، و به محمّد بن یحیى و محمّد بن عبدالله (نوه هاى امام زین العابدین) بازگردانى تا آنها به اهلش برسانند».
ابن ابى الحدید مى گوید: مأمون براى رسیدگى به شکایات مردم نشسته بود، اولین شکایتى که به دست او رسید و به آن نگاه کرد مربوط به فدک بود، همین که شکایت را مطالعه کرد گریه نمود و به یکى از مأموریان گفت: صدا بزن وکیل فاطمه(علیها السلام) کجاست؟
پیرمردى جلو آمد، و با مأمون سخن بسیار گفت، مأمون دستور داد حکمى را نوشتند و فدک را به عنوان نماینده اهل بیت(علیهم السلام) به دست او سپردند.
هنگامى که مأمون این حکم را امضا کرد «دعبل» برخاست و اشعارى سرود که نخستین بیت آن این بود:
اَصْبَحَ وَجْهُ الزَّمانِ قَدْ ضَحِکا *** بِرَدِّ مَأْمُونَ هاشِماً فَدَکا!(89)
چهره زمان خندان شد، چرا که مأمون فدک را به بنى هاشم بازگرداند.
نویسنده کتاب فدک مى نویسد: مأمون به اتکاى روایت ابوسعید خدرى که مى گوید: پیامبر فدک را به فاطمه(علیها السلام)بخشید، دستور داد فدک به فرزندان فاطمه(علیها السلام) بازگردانده شود.(90)
11ـ اما متوکل عباسى به خاطر کینه شدیدى که از اهل بیت(علیهم السلام) در دل داشت، بار دیگر فدک را از فرزندان فاطمه(علیها السلام) غصب کرد.
12ـ فرزند متوکل به نام «منتصر» دستور داد که آن را مجدداً به فرزندان امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) بازگردانند.
بدیهى است روستایى که این چنین دست به دست بگردد، و هر روز بازیچه دست سیاستمداران کینه توز باشد، به سرعت رو به ویرانى مى گذارد، وهمین سرنوشت سرانجام دامان فدک را گرفت، و تمام آبادى آن ویران و درختانش خشک شد!
ولى به هر صورت این نقل و انتقال ها بیانگر این واقعیت است که خلفا روى فدک حساسیت خاصى داشتند، و هر کدام طبق روش سیاسى خود موضع گیرى مخصوص و عکس العمل خاصى روى آن نشان مى دادند.
و اینها همه تأکیدى است بر آنچه قبلا گفتیم که غصب فدک از بانوى اسلام(علیها السلام) یا فرزندان او، پیش از آن که جنبه اقتصادى داشته باشد، جنبه سیاسى داشت و هدف منزوى کردن آنها در جامعه اسلامى و تضعیف موقعیت و اظهار دشمنى با اهل بیت پیامبر(علیهم السلام) بود، همان گونه که بازگرداندن فدک به اهل بیت(علیهم السلام) که بارها در طول تاریخ اسلام تکرار شد «یک حرکت سیاسى» به عنوان اظهار همبستگى و ارادت به خاندان پیامبر(صلى الله علیه وآله) صورت مى گرفت.
اهمیّت فدک در اذهان عمومى مسلمین تا آن اندازه بود که در بعضى از تواریخ آمده: در عصر متوکل عباسى قبل از آن که فدک از دست بنى فاطمه(علیهم السلام) گرفته شود خرماى محصول آن را در موسم حج به میان حجاج مى آوردند و آنها به عنوان تیمن و تبرک با قیمت گزافى آن را مى خریدند.(91)

3ـ فدک و امامان اهل بیت(علیهم السلام)

از مسائل بسیار قابل توجه این که هیچ یک از امامان اهل بیت بعد از غصب نخستین، هرگز در امر فدک دخالت نکردند، نه على(علیه السلام) در دوران حکومتش در این امر دخالتى کرد و نه امامان دیگر، و افرادى مانند عمر بن عبدالعزیز و یا حتى مأمون خلیفه عباسى، پیشنهاد کردند که به یکى از ائمه اهل بیت(علیهم السلام) بازگردانده شود، و این واقعاً سؤال انگیز است که این موضعگیرى در برابر مسأله فدک به چه علت بود؟
چرا على(علیه السلام) در زمانى که تمام کشور اسلام زیر نگین او بود این حق را به صاحبان اصلى بازنگردانید؟ و یا چرا فى المثل مأمون که این همه اظهار ارادت ـ و لو ظاهراً ـ به امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) مى کرد فدک را به آن حضرت تقدیم نکرد؟ بلکه بدست بعضى از نوه هاى زید بن على بن الحسین(علیهم السلام) به عنوان نماینده بنى هاشم سپرد؟
در پاسخ این سؤال مهم تاریخى مى گوییم:
امام امیرمؤمنان(علیه السلام) در همان کلام کوتاهش همه گفتنى ها را گفته است، آن جا که مى فرماید: «آرى، از آنچه در زیر آسمان دنیاست تنها فدک در دست ما بود، عده اى نبست به آن بخل ورزیدند، ولى در مقابل گروه دیگرى سخاوتمندانه از آن صرفنظر کردند، و بهترین داور و حاکم خداست، مرا با فدک و غیر فدک چه کار در حالى که فردا به خاک سپرده خواهیم شد».
آن بزرگوار عملا نشان داد که فدک را به عنوان یک وسیله درآمد و منبع اقتصادى نمى خواهد، و آن روز هم که فدک از ناحیه او و همسرش مطرح بود براى تثبیت مسأله ولایت و جلوگیرى از خطوط انحرافى در زمینه خلافت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) بود، اکنون که کار از کار گذشته، و فدک بیشتر چهره مادى پیدا کرده، گرفتن آن چه فایده اى دارد؟
سیّد مرتضى علم الهدى عالم و محقق بزرگ شیعه در این زمینه سخنى پر معنا دارد، مى گوید: هنگامى که امر خلافت به على(علیه السلام) رسید درباره بازگرداندن فدک خدمتش سخن گفتند، فرمود:
«اِنِّی لاََسْتَحْیِی مِنَ اللهِ اَنْ اَرُدَّ شَیْئاً مَنَعَ مِنْهُ اَبُوبَکْر وَ اَمْضاهُ عُمَرُ;(92) من از خدا شرم دارم که چیزى را که ابوبکر منع کرد و عمر بر آن صحه نهاد، به صاحبان اصلیش بازگردانم!».
در حقیقت با این سخن هم بزرگوارى و بى اعتنایى خود را نسبت به فدک به عنوان یک سرمایه مادى و منبع درآمد، نشان مى دهد، و هم مانعین اصلى این حق را معرفى مى کند!(93)
اما این که چرا بعضى از خلفا که ظاهراً مى خواستند به خاندان پیامبر(صلى الله علیه وآله) ابراز ارادت کنند، فدک را به ائمه اهل بیت(علیهم السلام) باز نگرداندند و مثلا به نوه هاى زید بن على یا افراد ناشناس دیگرى به عنوان نمایندگى بنى فاطمه(علیها السلام)تحویل دادند؟ این امر دو علت ممکن است داشته باشد:
1ـ ائمه هدى(علیهم السلام) هرگز حاضر به پذیرش فدک نبودند، چرا که این کار در آن زمان بیشتر جنبه مادى داشت تا معنوى، و شاید حمل بر علاقه به دنیا مى شد، نه امتیازات معنوى; و به تعبیر دیگر قبول آن در آن شرایط براى ائمه هدى(علیهم السلام) کوچک بود.
علاوه بر این دست آنها را در مبارزه با خلفاى جور مى بست، چرا که هر زمان مى خواستند مبارزه کنند فدک را مسترد مى داشتند (همان گونه که در ماجراى پس گرفتن فدک از طرف ابوجعفر خلیفه عباسى از بنى الحسن در تاریخ آمده است که بعد از قیام بعضى از آنها بر ضد دستگاه خلافت، فدک را از همه گرفت).
2ـ خلفاى جور نیز ترجیح مى دادند که امکانات مالى امامان اهل بیت(علیهم السلام) گسترده نشود، همان طور که در داستان معروف «هارون» مشهور است که وقتى به مدینه آمد احترام فوق العاده اى براى امام موسى بن جعفر(علیهما السلام) قائل شد به گونه اى که براى فرزندش مأمون تازگى داشت.
اما هنگامى که نوبت به هدایا رسید هدیه اى را که خدمت امام(علیه السلام) فرستاد، بسیار ناچیز بود، مأمون از این مسأله در شگفت شد، و هنگامى که علت را از پدر سؤال کرد او در جواب مطلبى گفت که حاصلش این بود: ما نباید کارى کنیم که آنها قدرت پیدا کنند، و فردا بر ضد ما قیام نمایند!