فهرست کتاب


زهرا(س) برترین بانوی جهان

آیت الله مکارم شیرازی

فاطمه(علیها السلام) در کنار پدر

«اِنَّ اَوَّلَ شَخْص یَدْخُلُ عَلَیَّ الْجَنَّةَ فاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّد;(14) نخستین کسى که در بهشت بر من وارد مى شود، فاطمه دختر محمد است».
(پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله))

* * *

در آن روزگار که مسلمانان دوران آمادگى خود را در مکه مى گذراندند، محیط زندگى آنان سخت طوفانى و شرایط فوق العاده بحرانى بود.
آغاز اسلام بود، مسلمانان در اقلیّت قرار داشتند، وتمام قدرت و نیرو و حاکمیت و ثروت در دست دشمنان بى رحم و بى منطق اسلام بود و هر کارى مى خواستند، مى کردند.
آزارى نبود که بر سر مسلمانان نیاوردند، و جسارت و توهینى نبود که نسبت به مقام شامخ پیامبر(صلى الله علیه وآله)روا ندارند.
در این دوران دو نفر بیش از همه ایثار و فداکارى مى کردند:
از میان زنان «خدیجه» بود که بر زخم هاى قلب و جسم پیامبر(صلى الله علیه وآله) مرهم مى نهاد، و غبار غم و اندوه را با فداکاریهایش، با محبّت و صفایش، با همدردى و دلسوزى اش، از قلب مبارک پیامبر مى زدود.
و دیگر «ابوطالب» پدر بزرگوار امیرمؤمنان على(علیه السلام) بود که نفوذ و اعتبارى بسیار در میان مردم مکه داشت، و از تدبیر و هوش و ذکاوت فوق العاده اى برخوردار بود، او خود را سپرى نیرومند در برابر پیامبر(صلى الله علیه وآله) کرده بود و یار و یاور و حامى مهربان پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) بود.
ولى با نهایت تأسف این هر دو یار وفادار، و دو شخصیت بزرگ و انسان هاى ایثارگر، در سال دهم هجرت به فاصله کمى چشم از جهان پوشیدند، و پیغمبر(صلى الله علیه وآله) را در مرگ خود عزادار ساختند، و رسول خدا(صلى الله علیه وآله) از این نظر تنها ماند.
شدت اندوه آن حضرت در سوگ این دو شخصیت ـ که به حق هر کدام سهم قابل ملاحظه اى در پیشرفت اسلام داشتند ـ از این جا روشن مى شود که آن سال را «عام الحزن» یعنى «سال غم و اندوه» نام نهادند.
اما از آن جا که خداوند هر نعمتى را از بندگان برگزیده اش مى گیرد نعمت دیگرى را جانشین آن مى کند هر کدام از این دو بزرگوار فرزندى از خود به یادگار گذاشتند که نقش آنها را ایفا مى کردند.
امیرمؤمنان على(علیه السلام) یادگار «ابوطالب» همانند پدر حامى و مدافع و یار و یاور پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود، قبلا نیز چنین بود اما بعد از ابوطالب جاى خالى او را نیز پر کرد.
و خدیجه دخترش «فاطمه» را به یادگار گذاشت، دخترى مهربان، فداکار و شجاع و ایثارگر که همواره در کنار «پدر» بود و گرد و غبار رنج و محنت را از قلب پاک پدر مى زدود.
امیرمؤمنان على(علیه السلام) در آن هنگام نوزده سال داشت در حالى که فاطمه(علیها السلام) طبق احادیث معروف بیش از پنج سال از سن مبارکش نگذشته بود، قابل توجه این که هر دو در خانه پیامبر(صلى الله علیه وآله) زندگى مى کردند و مونس ساعت هاى تنهایى او بودند.
هنوز سه سال به هجرت باقى مانده بود، سه سال مملوّ از حوادث سخت و طوفان هاى شدید زندگى، مملوّ از مرارت ها و ملالت ها، مملوّ از آزارها و اهانت ها و تلاش هاى مستمر دشمنان براى محو اسلام و مسلمین.
گاه دشمنان سنگدل، خاک یا خاکستر بر سر پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى پاشیدند، هنگامى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) به خانه مى آمد، فاطمه(علیها السلام) خاک و خاکستر را از سر و صورت پدر پاک مى کرد، در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود، پیامبر(صلى الله علیه وآله)مى فرمود: «دخترم! غمگین مباش و اشک مریز که خداوند حافظ و نگهبان پدر توست».(15)
گاه دشمنان در حِجْر اسماعیل اجتماع داشتند و به بت ها سوگند مى خوردند که هر کجا «محمّد» را پیدا کنند، او را به قتل برسانند.
فاطمه(علیها السلام) این خبر را مى شنید و به اطلاع پدر مى رسانید تا مراقبت بیشترى از خود کند(16); و این نشان مى دهد که نه تنها در درون خانه که در بیرون نیز فاطمه(علیها السلام) در فکر دفاع و نجات پدر بود.
در یکى از همان سالها، ابوجهل مشتى از اراذل مکه را تحریک کرد که به هنگامى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) در مسجدالحرام به سجده رفته بود، شکمبه گوسفندى را بیاورند و بر سر حضرت بیفکنند، هنگامى که این عمل انجام شد ابوجهل واطرافیانش صدا به خنده بلند کردند و پیامبر(صلى الله علیه وآله) را به باد مسخره گرفتند.
بعضى از یاران، منظره را دیدند اما دشمن بى رحم چنان آماده بود که توانایى بر دفاع نداشتند.
این خبر به گوش دختر کوچکش فاطمه(علیها السلام) رسید به سرعت به مسجدالحرام آمد و آن را برداشت و با شجاعت مخصوص خودش ابوجهل و یارانش را با شمشیر زبان مجازات کرد، و به آنها نفرین فرمود.(17)
آرى، در آن جا که گاهى مردان دلاور جرأت دفاع از پیامبر(صلى الله علیه وآله) را نداشتند، این دختر شجاع و خردسال حضور داشت و به دفاع از آن حضرت مى پرداخت.
این دوران هر چه بود، سپرى شد. پیامبر(صلى الله علیه وآله) عازم هجرت به مدینه گشت. فاطمه(علیها السلام) باید موقتاً از پدر جدا شود و در خانه تنها بماند، تا زمانى که اجازه هجرت به او داده شود، در حالى که هشت سال بیشتر از سن مبارکش نمى گذاشت. ولى همان گونه که امیرمؤمنان على(علیه السلام)در لحظات حساس و بحرانى هجرت با خوابیدن در بستر پیامبر(صلى الله علیه وآله) امتحان ایثار و فداکارى خود را داد و بدن خویش را در معرض شمشیرهاى دشمن گذارد، فاطمه(علیها السلام) نیز بدون جزع و بى تابى آمادگى خود را براى پذیرش این رسالت جدید اعلام داشت.
ولى دوران جدایى او نمى توانست زیاد طولانى باشد، و باید در کنار پدر همچنان بماند. و در محیط مدینه همچون مکه به دفاع خود ادامه دهد، و گرد و غبار اندوه و حوادث سخت را از قلب نورانى پدر بشوید، لذا بعد از چند روز به اتفاق چند نفر از همسران پیامبر(صلى الله علیه وآله) به همراهى امیرمؤمنان على(علیه السلام) به مدینه آمد.
فاطمه نه تنها در روزهاى عادى ـ هر چند پیامبر(صلى الله علیه وآله) روز عادى نداشت ـ بلکه در روزهاى جنگ و طوفانى نیز همچون یک مرد شجاع در شعاعى که مأموریت داشت، از پیامبر(صلى الله علیه وآله) دفاع مى کرد.
هنگامى که جنگ «احد» پایان گرفت و تازه لشکر دشمن صحنه را ترک گفته بود و پیامبر(صلى الله علیه وآله) با دندان شکسته و پیشانى مجروح هنوز در میدان احد بود، فاطمه(علیها السلام) با سرعت به «احد» آمد و با این که هنوز نوجوان کم سن و سالى بود فاصله میان «مدینه» و «احد» را با پاى پیاده و با شوق زیاد طى کرد، صورت پدر را با آب شستشو داد، خون را از چهره اش زدود، اما زخم پیشانى همچنان خونریزى مى کرد.
قطعه حصیرى را سوزاند، و خاکستر آن را بر جاى زخم ریخت و مانع خونریزى شد، و عجیب تر این که براى جنگى که در روز بعد اتفاق مى افتاد، اسلحه براى پدر فراهم مى کرد.(18)
در جنگ احزاب که از پر رنج ترین غزوات اسلامى بود، و در ماجراى فتح مکه در آن روز که سپاه پیروزمند اسلام با احتیاط هاى لازم آخرین سنگر شرک را از دست مشرکان گرفت و خانه را از لوث وجود بت ها پاک کرد، باز مى بینیم فاطمه(علیها السلام) در کنار پیامبر قرار گرفته، و به کنار خندق مى آید و براى پیامبر(صلى الله علیه وآله)که چند روز گرسنه مانده، غذاى ساده اى ـ که از قرص نانى تجاوز نمى کرد ـ تهیه مى کند، و به هنگام فتح مکه براى او خیمه مى زند، آب براى شستشو و غسل آماده مى کند تا گرد و غبار را از تنش بشوید و لباس پاکیزه اى بپوشد و رهسپار مسجد الحرام شود.

فاطمه(علیها السلام) همسر وفادار امیرمؤمنان على(علیه السلام)

«لَو لَمْ یُخْلَقْ عَلِیٌّ لَمْ یَکُنْ لِفاطِمَةَ کُفْوٌ;(19) هرگاه على آفریده نمى شد، کسى که لایق همسرى فاطمه باشد وجود نداشت».
* * *

ازدواجى که عقدش در ملکوت آسمان ها بسته شد

کمالات فوق العاده فاطمه(علیها السلام) از یکسو، و انتسابش به شخص پیامبر از سوى دیگر، و شرافت خانوادگى او نیز از دیگر سوى; سبب شد که مردان زیادى از بزرگان یاران پیامبر(صلى الله علیه وآله) به خواستگارى او بیایند، اما همه جواب رد شنیدند.
و جالب این که غالباً پیامبر در پاسخ آنها مى فرمود:
«اَمْرُها اِلى رَبِّها».
کار فاطمه به دست پروردگار فاطمه است!
از همه عجیب تر خواستگارى «عبدالرحمن بن عوف» بود، همان مرد ثروتمندى که مطابق راه و رسم جاهلیّت، به همه چیز از دریچه مادى مى نگریست، و مهریّه سنگین را دلیل بر شخصیت زن و موقعیت ممتاز شوهر مى پنداشت.
او به خدمت پیامبر(صلى الله علیه وآله) آمد و عرض کرد: «اگر فاطمه را به همسرى من درآورى یکصد شتر که بار همه آنها پارچه هاى گرانقیمت مصرى باشد به اضافه ده هزار دینار طلا مهریه او مى کنم!».
پیامبر(صلى الله علیه وآله) از این خواستگارى زشت و بى معنا چنان خشمگین شد که مشتى سنگریزه برداشت و به طرف عبدالرحمن پاشید و گفت : «تو گمان کردى من بنده پول و ثروتم که با پول و ثروت مى خواهى بر من فخر بفروشى!».(20)
آرى، باید در خواستگارى فاطمه الگوهاى اسلامى مشخص شود، سنّت هاى جاهلیّت پایمال گردد، و معیارهاى ارزش اسلامى معلوم شود.
مردم مدینه در این گفتگوها بودند ناگهان این صدا در همه جا پیچید که پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى خواهد تنها دخترش را به همسرى علىّ بن ابى طالب(علیه السلام) درآورد.
علىّ بن ابى طالب دستش از مال و ثروت دنیا کوتاه بود و از معیارهاى عصر جاهلى چیزى نداشت، اما وجودش از فرق تا قدم مملو از ایمان و ارزش هاى اصیل اسلامى بود.
هنگامى که تحقیق کردند، معلوم شد رهنمون پیامبر(صلى الله علیه وآله) در این ازدواج مبارک تاریخى، وحى آسمانى بوده است، زیرا خودش فرمود:
«اَتانِی مَلَکٌ فَقالَ: یا مُحَمَّدُ اِنَّ اللهَ یَقْرَأُ عَلَیْکَ السَّلامُ وَ یَقُولُ لَکَ: اِنِّی قَدْ زَوَّجْتُ فاطِمَةَ ابْنَتَکَ مِنْ عَلِیِّ بْنِ اَبِی طالِب فِی الْمَلاَِ الاَْعْلى، فَزَوِّجْها مِنْهُ فِى الاَْرْضِ».(21)
فرشته اى از سوى خدا آمد و به من گفت: خداوند بر تو سلام مى فرستد و مى گوید من دخترت فاطمه را در آسمان ها به همسرى علىّ بن ابى طالب درآوردم، تو نیز در زمین او را به ازدواج على درآور.
هنگامى که امیرمؤمنان على(علیه السلام) به خواستگارى فاطمه(علیها السلام) آمد، چهره مبارکش از شرم گلگون شده بود.
پیامبر(صلى الله علیه وآله) با مشاهده او شاد و خندان فرمود: براى چه نزد من آمدى؟
ولى امیرمؤمنان على(علیه السلام) به خاطر ابهت پیامبر(صلى الله علیه وآله) نتوانست خواسته خود را مطرح کند، و لذا سکوت کرد.
پیامبر(صلى الله علیه وآله) که از درون امیرمؤمنان على(علیه السلام) با خبر بود، چنین فرمود:
«لَعَلَّکَ جِئْتَ تَخْطِبُ فاطِمَةَ؟»
شاید به خواستگارى فاطمه آمدى؟
عرض کرد: آرى، براى همین منظور آمدم.
پیامبر فرمود: اى على! قبل از تو مردان دیگرى نیز به خواستگارى فاطمه آمدند، هر گاه من با خود فاطمه این مطلب را در میان مى نهادم روى موافق نشان نمى داد، و اکنون بگذار تا این سخن را نیز با خود او در میان نهم.
درست است که این ازدواج آسمانى است و باید بشود، اما شخصیت فاطمه(علیها السلام) خصوصاً، و احترام و آزادى زنان در انتخاب همسر عموماً ایجاب مى کند که پیامبر(صلى الله علیه وآله) بدون مشورت با فاطمه(علیها السلام) اقدام به این کار نکند.
هنگامى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) فضایل امیرمؤمنان على(علیه السلام) را براى دخترش بازگو کرد و فرمود:من مى خواهم تو را به همسرى بهترین خلق خدا در آورم، نظر تو چیست؟
فاطمه که غرق در شرم و حیا بود سر به زیر انداخت و چیزى نگفت و سکوت کرد.
پیامبر(صلى الله علیه وآله) سر برداشت و این جمله تاریخى را که سندى است براى فقها در مورد ازدواج دختران باکره، بیان فرمود:
«اَللهُ اَکْبَرُ! سُکُوتُها اِقْرارُها».
خداوند بزرگ است! سکوت او دلیل بر اقرار اوست.
و در پى این ماجرا عقد ازدواج بوسیله پیامبر(صلى الله علیه وآله) بسته شد.