زهرا(س) برترین بانوی جهان

نویسنده : آیت الله ناصر مکارم شیرازی

محبّت فراوان پیامبر(صلى الله علیه وآله) نسبت به فاطمه(علیها السلام)

«اِذَا اشْتَقْتُ اِلَى الْجَنَّةِ قَبَّلْتُ نَحْرَ فاطِمَةَ;(9) هنگامى که شوق بهشت در دلم پیدا مى شود گلوى فاطمه را مى بوسم».
* * *
همه مورخان و ارباب حدیث نوشته اند که پیامبر(صلى الله علیه وآله) نسبت به دخترش فاطمه(علیها السلام) علاقه عجیبى داشت.
بدیهى است علاقه پیامبر تنها به خاطر رابطه پدرى و فرزندى نبود، هر چند این عاطفه در وجود پیامبر(صلى الله علیه وآله) موج مى زد، اما تعبیرات و سخنانى که آن حضرت به هنگام اظهار علاقه نسبت به دخترش فاطمه(علیها السلام) بیان مى کرد، نشان مى داد که در این جا معیارهاى دیگرى مطرح است. و :
این محبت از محبت ها جداست *** حبّ محبوب خدا، حبّ خداست
از میان روایات فراوانى که در این زمینه رسیده، کافى است به چند روایت زیر که در کتب معروف شیعه و اهل سنّت آمده، اشاره کنیم:
1ـ «ما کانَ اَحَدٌ مِنَ الرِّجالِ اَحَبُّ اِلى رَسُولِ اللهِ مِنْ عَلِىٍّ وَ لا مِنَ النِّساءِ اَحَبُّ اِلَیْهِ مِنْ فاطِمَةَ;(10) احدى از مردان نزد پیامبر(صلى الله علیه وآله) محبوب تر از امیرمؤمنان على(علیه السلام) نبود، و نه از زنان، محبوب تر از فاطمه(علیها السلام)».
جالب این است که این حدیث را گروه زیادى از عایشه نقل کرده اند.
2ـ هنگامى که آیه شریفه:
«(لاَ تَجْعَلُوا دُعَاءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعَاءِ بَعْضِکُمْ بَعْضاً);(11) صدا کردن پیامبر را در میان خود، مانند صدا کردن یکدیگر قرار ندهید».
نازل شد مسلمانان پیامبر(صلى الله علیه وآله) را با خطاب «یا محمد» صدا نکردند، بلکه «یا رسول الله» و «یا ایّها النبى» مى گفتند.
فاطمه(علیها السلام) مى گوید: بعد از نزول این آیه من دیگر جرأت نکردم پدرم را به عنوان «یا اَبَتاه» (پدر جان) صدا کنم، و هنگامى که خدمتش مى رسیدم «یا رسول الله» مى گفتم.
یکى دوبار این خطاب را تکرار کردم، دیدم پیامبر(صلى الله علیه وآله) ناراحت شد و از من روى برتافت. بار سوّم رو به من کرد و فرمود:
«یا فاطِمَةُ اِنَّها لَمْ تَنْزِلْ فِیکِ وَ لا فِی اَهْلِکِ وَ لا نَسْلِکِ، اَنْتِ مِنِّى وَ اَنَا مِنْکِ، اِنَّما نَزَلَتْ فِی اَهْلِ الْجَفَاءِ وَ الْغِلْظَةِ مِنْ قُرَیْش; اى فاطمه! این آیه درباره تو نازل نشده، و نه درباره خاندان و نسل تو، تو از منى و من از توام، این در مورد جفاکاران و تندخویان بى ادب از قریش نازل شده است».
سپس این جمله عجیب و روح پرور را افزود:
«قُولِی : یا اَبَتِ! فَاِنَّها اَحْیا لِلْقَلْبِ وَ اَرْضى لِلرَّبِّ;(12) بگو : پدر جان، که این سخن قلب مرا زنده مى کند و خدا را خشنود مى سازد».
آرى آهنگ دلنواز «پدر جان» فاطمه(علیها السلام) با روح پیامبر(صلى الله علیه وآله) همان مى کرد که امواج نسیم بهارى با شکوفه هاى لطیف درختان.
3ـ در حدیث دیگرى آمده است: پیامبر چنان مشتاق فاطمه(علیها السلام) بود که هر گاه به سفر مى رفت آخرین کسى را که با او وداع مى کرد زهرا(علیها السلام) بود، هنگامى که از سفر باز مى گشت نخستین کسى را که به دیدنش مى شتافت فاطمه(علیها السلام)بود.(13)
4ـ این حدیث را نیز بسیارى از محدثان شیعه و اهل سنّت نقل کرده اند که پیامبر فرمود:
«مَنْ آذاها فَقَد آذانِی،
هر کس او را آزار دهد مرا آزار داده است،
وَ مَنْ اَغْضَبَها فَقَدْ اَغْضَبَنِی،
و هر کس او را خشمگین کند مرا خشمگین ساخته،
مَنْ سَرَّها فَقَدْ سَرَّنِی،
هر کس او را مسرور کند مرا مسرور نموده،
وَ مَنْ سائَها فَقَدْ سائَنِی».
و هر کس او را اندوهگین سازد مرا اندوهگین ساخته است.
بدون شک شخصیت والاى فاطمه(علیها السلام) و آینده درخشان و مقام عرفان و ایمان و عبادتش این همه احترام را ایجاب مى کرد. چرا که امامان، همه از نسل او بودند. و به علاوه او همسر بزرگ مرد اسلام امیرمؤمنان على(علیه السلام) بود.
اما پیامبر(صلى الله علیه وآله) با این عمل مى خواست حقیقت دیگرى را نیز به مردم تفهیم کند و دیدگاه اسلام را در زمینه دیگرى روشن سازد و انقلاب فکرى و فرهنگى بیافریند و بگوید: دختر، موجودى نیست که باید زنده به گور شود، ببینید من دست دخترم را مى بوسم، او را بر جاى خود مى نشانم، و این همه عظمت و احترام براى او قائلم.
دختر انسانى است همچون سایر انسان ها، نعمتى است از نعمت هاى پروردگار، موهبتى است الهى.
دختر نیز مى تواند مانند پسر مدارج کمال را طى کند و به حریم قرب خدا راه یابد.
و به این ترتیب شخصیت در هم شکسته زن را در آن محیط تاریک احیا فرمود.

فاطمه(علیها السلام) در کنار پدر

«اِنَّ اَوَّلَ شَخْص یَدْخُلُ عَلَیَّ الْجَنَّةَ فاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّد;(14) نخستین کسى که در بهشت بر من وارد مى شود، فاطمه دختر محمد است».
(پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله))

* * *

در آن روزگار که مسلمانان دوران آمادگى خود را در مکه مى گذراندند، محیط زندگى آنان سخت طوفانى و شرایط فوق العاده بحرانى بود.
آغاز اسلام بود، مسلمانان در اقلیّت قرار داشتند، وتمام قدرت و نیرو و حاکمیت و ثروت در دست دشمنان بى رحم و بى منطق اسلام بود و هر کارى مى خواستند، مى کردند.
آزارى نبود که بر سر مسلمانان نیاوردند، و جسارت و توهینى نبود که نسبت به مقام شامخ پیامبر(صلى الله علیه وآله)روا ندارند.
در این دوران دو نفر بیش از همه ایثار و فداکارى مى کردند:
از میان زنان «خدیجه» بود که بر زخم هاى قلب و جسم پیامبر(صلى الله علیه وآله) مرهم مى نهاد، و غبار غم و اندوه را با فداکاریهایش، با محبّت و صفایش، با همدردى و دلسوزى اش، از قلب مبارک پیامبر مى زدود.
و دیگر «ابوطالب» پدر بزرگوار امیرمؤمنان على(علیه السلام) بود که نفوذ و اعتبارى بسیار در میان مردم مکه داشت، و از تدبیر و هوش و ذکاوت فوق العاده اى برخوردار بود، او خود را سپرى نیرومند در برابر پیامبر(صلى الله علیه وآله) کرده بود و یار و یاور و حامى مهربان پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) بود.
ولى با نهایت تأسف این هر دو یار وفادار، و دو شخصیت بزرگ و انسان هاى ایثارگر، در سال دهم هجرت به فاصله کمى چشم از جهان پوشیدند، و پیغمبر(صلى الله علیه وآله) را در مرگ خود عزادار ساختند، و رسول خدا(صلى الله علیه وآله) از این نظر تنها ماند.
شدت اندوه آن حضرت در سوگ این دو شخصیت ـ که به حق هر کدام سهم قابل ملاحظه اى در پیشرفت اسلام داشتند ـ از این جا روشن مى شود که آن سال را «عام الحزن» یعنى «سال غم و اندوه» نام نهادند.
اما از آن جا که خداوند هر نعمتى را از بندگان برگزیده اش مى گیرد نعمت دیگرى را جانشین آن مى کند هر کدام از این دو بزرگوار فرزندى از خود به یادگار گذاشتند که نقش آنها را ایفا مى کردند.
امیرمؤمنان على(علیه السلام) یادگار «ابوطالب» همانند پدر حامى و مدافع و یار و یاور پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود، قبلا نیز چنین بود اما بعد از ابوطالب جاى خالى او را نیز پر کرد.
و خدیجه دخترش «فاطمه» را به یادگار گذاشت، دخترى مهربان، فداکار و شجاع و ایثارگر که همواره در کنار «پدر» بود و گرد و غبار رنج و محنت را از قلب پاک پدر مى زدود.
امیرمؤمنان على(علیه السلام) در آن هنگام نوزده سال داشت در حالى که فاطمه(علیها السلام) طبق احادیث معروف بیش از پنج سال از سن مبارکش نگذشته بود، قابل توجه این که هر دو در خانه پیامبر(صلى الله علیه وآله) زندگى مى کردند و مونس ساعت هاى تنهایى او بودند.
هنوز سه سال به هجرت باقى مانده بود، سه سال مملوّ از حوادث سخت و طوفان هاى شدید زندگى، مملوّ از مرارت ها و ملالت ها، مملوّ از آزارها و اهانت ها و تلاش هاى مستمر دشمنان براى محو اسلام و مسلمین.
گاه دشمنان سنگدل، خاک یا خاکستر بر سر پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى پاشیدند، هنگامى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) به خانه مى آمد، فاطمه(علیها السلام) خاک و خاکستر را از سر و صورت پدر پاک مى کرد، در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود، پیامبر(صلى الله علیه وآله)مى فرمود: «دخترم! غمگین مباش و اشک مریز که خداوند حافظ و نگهبان پدر توست».(15)
گاه دشمنان در حِجْر اسماعیل اجتماع داشتند و به بت ها سوگند مى خوردند که هر کجا «محمّد» را پیدا کنند، او را به قتل برسانند.
فاطمه(علیها السلام) این خبر را مى شنید و به اطلاع پدر مى رسانید تا مراقبت بیشترى از خود کند(16); و این نشان مى دهد که نه تنها در درون خانه که در بیرون نیز فاطمه(علیها السلام) در فکر دفاع و نجات پدر بود.
در یکى از همان سالها، ابوجهل مشتى از اراذل مکه را تحریک کرد که به هنگامى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) در مسجدالحرام به سجده رفته بود، شکمبه گوسفندى را بیاورند و بر سر حضرت بیفکنند، هنگامى که این عمل انجام شد ابوجهل واطرافیانش صدا به خنده بلند کردند و پیامبر(صلى الله علیه وآله) را به باد مسخره گرفتند.
بعضى از یاران، منظره را دیدند اما دشمن بى رحم چنان آماده بود که توانایى بر دفاع نداشتند.
این خبر به گوش دختر کوچکش فاطمه(علیها السلام) رسید به سرعت به مسجدالحرام آمد و آن را برداشت و با شجاعت مخصوص خودش ابوجهل و یارانش را با شمشیر زبان مجازات کرد، و به آنها نفرین فرمود.(17)
آرى، در آن جا که گاهى مردان دلاور جرأت دفاع از پیامبر(صلى الله علیه وآله) را نداشتند، این دختر شجاع و خردسال حضور داشت و به دفاع از آن حضرت مى پرداخت.
این دوران هر چه بود، سپرى شد. پیامبر(صلى الله علیه وآله) عازم هجرت به مدینه گشت. فاطمه(علیها السلام) باید موقتاً از پدر جدا شود و در خانه تنها بماند، تا زمانى که اجازه هجرت به او داده شود، در حالى که هشت سال بیشتر از سن مبارکش نمى گذاشت. ولى همان گونه که امیرمؤمنان على(علیه السلام)در لحظات حساس و بحرانى هجرت با خوابیدن در بستر پیامبر(صلى الله علیه وآله) امتحان ایثار و فداکارى خود را داد و بدن خویش را در معرض شمشیرهاى دشمن گذارد، فاطمه(علیها السلام) نیز بدون جزع و بى تابى آمادگى خود را براى پذیرش این رسالت جدید اعلام داشت.
ولى دوران جدایى او نمى توانست زیاد طولانى باشد، و باید در کنار پدر همچنان بماند. و در محیط مدینه همچون مکه به دفاع خود ادامه دهد، و گرد و غبار اندوه و حوادث سخت را از قلب نورانى پدر بشوید، لذا بعد از چند روز به اتفاق چند نفر از همسران پیامبر(صلى الله علیه وآله) به همراهى امیرمؤمنان على(علیه السلام) به مدینه آمد.
فاطمه نه تنها در روزهاى عادى ـ هر چند پیامبر(صلى الله علیه وآله) روز عادى نداشت ـ بلکه در روزهاى جنگ و طوفانى نیز همچون یک مرد شجاع در شعاعى که مأموریت داشت، از پیامبر(صلى الله علیه وآله) دفاع مى کرد.
هنگامى که جنگ «احد» پایان گرفت و تازه لشکر دشمن صحنه را ترک گفته بود و پیامبر(صلى الله علیه وآله) با دندان شکسته و پیشانى مجروح هنوز در میدان احد بود، فاطمه(علیها السلام) با سرعت به «احد» آمد و با این که هنوز نوجوان کم سن و سالى بود فاصله میان «مدینه» و «احد» را با پاى پیاده و با شوق زیاد طى کرد، صورت پدر را با آب شستشو داد، خون را از چهره اش زدود، اما زخم پیشانى همچنان خونریزى مى کرد.
قطعه حصیرى را سوزاند، و خاکستر آن را بر جاى زخم ریخت و مانع خونریزى شد، و عجیب تر این که براى جنگى که در روز بعد اتفاق مى افتاد، اسلحه براى پدر فراهم مى کرد.(18)
در جنگ احزاب که از پر رنج ترین غزوات اسلامى بود، و در ماجراى فتح مکه در آن روز که سپاه پیروزمند اسلام با احتیاط هاى لازم آخرین سنگر شرک را از دست مشرکان گرفت و خانه را از لوث وجود بت ها پاک کرد، باز مى بینیم فاطمه(علیها السلام) در کنار پیامبر قرار گرفته، و به کنار خندق مى آید و براى پیامبر(صلى الله علیه وآله)که چند روز گرسنه مانده، غذاى ساده اى ـ که از قرص نانى تجاوز نمى کرد ـ تهیه مى کند، و به هنگام فتح مکه براى او خیمه مى زند، آب براى شستشو و غسل آماده مى کند تا گرد و غبار را از تنش بشوید و لباس پاکیزه اى بپوشد و رهسپار مسجد الحرام شود.

فاطمه(علیها السلام) همسر وفادار امیرمؤمنان على(علیه السلام)

«لَو لَمْ یُخْلَقْ عَلِیٌّ لَمْ یَکُنْ لِفاطِمَةَ کُفْوٌ;(19) هرگاه على آفریده نمى شد، کسى که لایق همسرى فاطمه باشد وجود نداشت».
* * *