فهرست کتاب


بزرگترین فریضه

آیت الله محمد تقی مصباح یزدی‏‏ تدوین و نگارش: قاسم شبان نیا

بیان دوم

بر اساس بیان دوم از مراتب امر به معروف و نهی از منکر که از تعلیم جاهل آغاز می شود و تا جهاد ادامه می یابد، بیشتر به مراتب عملی و راهکارهای تحقق بخشیدن به هدف این فریضه توجه می‌شود.
. 1تعلیم جاهل
نخستین مرتبه امر به معروف و نهی از منکر، برحسب این بیان، آموزش واجبات شرعی به ناآگاهان است. این مطلب که در زبان روایات، از آن به تعلیم جاهل تعبیر شده است،(58) بیشتر به آموزش احکام و تکالیف شرعی برای نوجوانان و امثال ایشان باز می گردد. البته همان گونه که تعلیم واجبات و وادار کردن مردم به انجام آنها واجب است، تکالیف مستحبی نیز وجود دارند که امر به آنها، مستحب است.
ممکن است فردی به ادله مختلف از احکام و قوانین اسلام بی اطلاع باشد؛ ادله‌ای همچون تازه به تکلیف رسیدن، یا دور بودن از مرکز اسلام، یا زندگی در منطقه‌ای که تحت تسلط کفار است. این فرد را در اصطلاح «جاهل قاصر» گویند؛ یعنی کسی که حکم اسلام یا شیوه اجرای آن را نمی داند، ازآن‌رو که شرایط فرا گرفتن احکام اسلام برای او فراهم نیامده، نه اینکه او در این امر کوتاهی ورزیده باشد. تعلیم احکام اسلام به چنین فردی واجب است. این کار باید با ملایمت و مهربانی صورت گیرد؛ زیرا این فرد در جهل خود تقصیری نداشته است. همچنین در این تعلیم به
( صفحه 95 )
فراخور سن، شرایط زندگی و مرتبه استعداد و فهم شخص، باید از شیوه های مناسب آموزشی استفاده کرد.
حالتِ دیگرِ جاهل به احکام، «جاهل مقصّر» است. جاهل مقصّر، کسی است که توانایی آموختن داشته، اما در این کار کوتاهی کرده است. در این حالت ممکن است کسی به‌گونه‌ای به مسئله علم داشته باشد، اما در شرایطی واقع شده که اصلاً از وجود چنین حکمی و مسئله‌ای غفلت کرده است. به‌هرروی، جهت گیری‌ها و موضع گیری‌های انسان تابع ذهنیات اوست. اکثر ذهنیات مردم نیز تابع شرایط محیط و متأثر از دیدنی‌ها و شنیدنی‌هاست. توجه انسان به مسائل، اغلب تابع شرایط محیط است. اگر محیط آلوده، تاریک و فاسد باشد، ممکن است بسیاری از مردم از تکالیف خود غافل شوند و اگر به ایشان گفته شود که در اسلام فلان تکلیف وجود دارد، می پذیرند؛ اما از اینکه خودشان نیز چنین تکلیفی دارند و باید انجام دهند، غافل اند. در این حالت، امر به معروف و نهی از منکر همان تذکر دادن به غافل، یا تنبیه به معنای لغوی آن، یعنی بیدار کردن، است. بر این اساس، اگر جاهلِ مقصّر درخواست تعلیم کند، اجابت خواسته او واجب است؛ اما اگر درخواستی صورت نگرفت، ولی دیگران می دانند که او وظیفه خود را نمی داند یا در آموختن آن کوتاهی کرده است، افزون بر اینکه باید به او تعلیم داد، برای تعلیم او باید روشی برگزید که او به یادگیری تشویق شود. جاهل قاصر، خود، انگیزه آموختن داشته است، اما شرایط یادگیری برای او فراهم نیامده و ازاین‌روی، نمی توانسته احکام را یاد بگیرد. اما برای جاهل مقصّر شرایط یادگیری فراهم بوده، ولی او خود
( صفحه 96 )
در این کار کوتاهی ورزیده است. ازاین‌روی، برای راهنمایی او نخست باید در او انگیزه ایجاد کرد. برای تعلیم چنین کسی باید روش دقیق تری به‌کار گرفت تا آماده شود که خود درخواست تعلیم کند. در غیر این صورت، اگر تنها برای اتمام حجت از او خواسته شود که مسائل شرعی را یاد بگیرد، و او نپذیرد، تکلیف از عهده امرکننده به معروف برداشته نمی شود. در امر به معروفِ جاهل مقصّر، باید روشی پیچیده تر و ظریف تر به‌کار بست. حال ممکن است برحسب شرایط، تکلیف بر دوش یک فرد یا بر عهده نهادی همچون آموزش و پرورش باشد.
قسم سوم، تعلیم جاهل مرکب یا ارشاد ضالّ است؛ یعنی تعلیم کسی که به خیال خود، حکم و روش انجام آن را می داند، ولی درواقع اشتباه می کند؛ چنان که افرادی پاره‌ای مسائل فردی مانند قرائت نماز را به اشتباه آموخته‌اند، ولی می پندارند عملشان صحیح است؛ یا در امور اجتماعی اشتباه می کنند، درحالی‌که به خیال خود تکلیفشان را به‌درستی می دانند. برای مثال در دوران پیش از انقلاب که شرایط فرهنگی و دینی جامعه بسیار متفاوت با امروز بود، کسانی با تندی، ترش رویی و حتی گاه با توهین، امر به معروف می کردند و شیوه خود را نیز صحیح می دانستند. این افراد گمان می کردند وظیفه خود را به‌درستی انجام می دهند؛ اما در حقیقت از سرِ ناآگاهی، همراه انجام تکلیفِ خود، مرتکب گناهِ توهین به مؤمن نیز می شدند. چنین کسی را نیز باید تعلیم داد؛ اما روش تعلیم چنین فردی پیچیده تر از دو شیوه گذشته است. با این فرد باید چنان با نرمی سخن گفت تا آماده شود؛ به‌گونه‌ای‌که نخست احتمال دهد اشتباه
( صفحه 97 )
کرده است؛ چراکه او گمان می کند وظیفه خود را به‌درستی انجام می دهد، و ازاین‌روی به‌آسانی نمی پذیرد که مرتکب خطا شده است. در مرحله بعد، پس از اینکه او پذیرفت اشتباه می کند، باید عمل صحیح را به او تعلیم داد. روزی امام حسن(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) ـ در دوران کودکی‌ـ پیرمردی را دیدند که به‌غلط وضو می گرفت. ازاین‌رو، آنان تصمیم گرفتند تا روش صحیحِ وضو گرفتن را به او بیاموزند. نزد او رفتند و سلام کردند و گفتند که ما دو برادر، می خواهیم وضو بگیریم؛ شما ببینید که وضوی کدام‌یک از ما بهتر از دیگری است. پیرمرد موافقت کرد و دو برادر نزد او وضو گرفتند. پیرمرد ایستاد و پس از مشاهده وضو گرفتن آنان دریافت که ایشان چه منظوری داشته اند. ازاین‌روی به حسنین(علیه السلام) گفت: پدر و مادرم فدای شما باد. هر دو خوب وضو می گیرید؛ این من بودم که اشتباه می کردم.(59)
هر سه نمونه، یعنی جاهل قاصر، جاهل مقصر و جاهل مرکب، نیازمند تعلیم و آموزش اند و باید مسائل شرعی را به آنان تعلیم داد. اما درباره هر گروه باید روش‌ها، متناسب با سن، استعداد و موقعیت اجتماعی افراد باشد تا انسان در امر به معروف و نهی از منکر موفق شود. اینکه انسان تنها برای «اتمام حجت» چیزی بگوید، کافی نیست. در جامعه اسلامی باید افراد یا نهادهایی باشند که با روش‌های مناسب عهده دار تعلیم شوند. شرایط هریک از این موارد متفاوت است.
( صفحه 98 )
ازاین‌روی، باید دقت کرد که چه کسی متصدی تعلیم باشد؛ چه افرادی تعلیم داده شوند؛ چه کسانی مدیریت مراکز آموزشی را بر عهده گیرند؛ چگونه معلمانی سر کلاس بروند. نهادی که متکفل این امر است، باید همه این شرایط را رعایت، و روشی فراگیر را پیشه کند. هدف، تعلیم جاهل است، نه اتمام حجت. باید توجه داشت، در این سه قسم امر به معروف و نهی از منکر، که به «تعلیم جاهل» اختصاص دارد، نیازی به استفاده از رفتار تند و برخورد فیزیکی نیست، بلکه در این نمونه‌ها، تمام همت ما باید صَرف بهتر یاد دادن شود.
این سه وظیفه که در این مرتبه اول بدان‌ها اشاره شد، از قبیل تعلیم است. تعلیم نیز گاه به‌صورت فردی است و هرکس مسئولیت دارد که اگر در نزدیکان و خانواده خود، فردی جاهل، گمراه و غافل وجود داشت، او را تعلیم داده، ارشاد کند: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکمْ وَأَهْلِیکمْ ناراً وَقُودُهَا النّاسُ وَالْحِجارَه؛(60) «‌ای کسانی که ایمان آورده‌اید، خود و خانواده خویش را از آتش دوزخ نگاه دارید که هیزم آن مردم و سنگ است». بنابراین انسان همان گونه که مکلف است به وظایف شخصی خود عمل کند، مکلف است که به خانواده، نزدیکان و کسانی که تحت تأثیر فکر اویند، نیز آموزش دهد.
این وظیفه در سطح بالاتر، برای عالمان و کسانی که در این مسائل تخصص دارند، تکلیفی سنگین تر، وسیع تر و عمیق تر است که باید آن را در سطح جامعه انجام دهند، و در زمانی که جامعه به دست نهادهای
( صفحه 99 )
مختلف اداره می شود، باید نهاد خاصی این مهم را بر عهده گیرد. گفتنی است در جوامع پیشین که به‌صورت ساده اداره می شد، این گونه وزارتخانه ها و تقسیمات به‌صورت امروزی رایج نبود. برای مثال در صدر اسلام، حداکثر سه نفر کارهای حکومتی منطقه‌ای را انجام می دادند: شخصی را در مقام والی و حاکم می فرستادند، و شخص دیگری را در جایگاه معلم و قاری؛ یعنی کسی که قرآن می­دانست و به دیگران تعلیم می داد و نیز در معارف و احکام، مردم به او مراجعه می کردند. شخص سومی را نیز به‌منزله خزانه دار می فرستادند که اموال را جمع آوری می کرد و امور حسابِ و کتاب آن مناطق بر دوشش بود. به مرور زمان و با گسترش و پیچیده تر شدن روابط اجتماعی، شمار این نهادها افزایش یافته است تا جایی که امروزه کابینه ها و دولت‌ها از بیست تا سی وزارتخانه تشکیل می شود.
در روزگار ما، آموزش‌های سه گانه را دست کم سه وزارتخانه به عهده دارند: وزارت آموزش و پرورش که در کنار سوادآموزی و علوم متعارف مادی و دنیوی، موظف است آگاهی‌های دینی را نیز به کودکان بیاموزد. دراین‌زمینه باید انصاف داد که در نظام اسلامی، و حتی در زمان رژیم گذشته، وزارت آموزش و پرورش از بهترین نهادهایی بوده که به جامعه خدمت کرده است. این امر ادله‌ای دارد؛ از جمله اینکه بیشتر کارمندان آن، آموزگاران و دبیرانی هستند که از طبقه متوسط و از کسانی هستند که با محافل دینی سر و کار دارند و باورهای دینی محکمی دارند؛ به همین دلیل، در قبال کارشان احساس مسئولیت می کنند.
( صفحه 100 )
وزارت آموزش عالی نیز بخشی از مسئولیت آموزش جامعه را در دانشگاه ها عهده دار است. وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نیز از جمله این نهادهاست، که عنوان ارشاد اسلامی گویای وظیفه آن است. متأسفانه عملکرد این دو وزارتخانه در حد مطلوب نیست و به رغم آنکه مقام معظم رهبری سالیانی است که بر اسلامی شدن دانشگاه‌ها تأکید می ورزند، کار جدی ای دراین‌زمینه صورت نگرفته است؛ شاید به این دلیل که در برخی مقاطع، برخی مسئولان آن، عزمی جدی برای این کار نداشته­اند. البته این امر نیز ادله‌ای دارد؛ از جمله اینکه بسیاری از استادان دانشگاه‌ها و حتی مدیران این نهاد، تحت تأثیر جوّ حاکم بر خارج از کشورند؛ زیرا آنان غالباً چند سالی را در اروپا گذرانده‌اند، یا زیردست غربی‌ها بوده‌اند. از‌این‌روی خلق و خو، فرهنگ و معلومات آنان بیشتر به فرهنگ غرب شبیه است تا به فرهنگ اسلام. به‌طورقطع، کسانی هم که به دست این افراد پرورش یابند، تحت تأثیر آنها قرار خواهند گرفت. وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نیز عملکرد ضعیفی تاکنون از خود به نمایش گذاشته است، تا جایی که برخی مسئولان این نهاد در مقاطعی، تصریح می­کردند که نام اسلامی این نهاد ربطی به دین ندارد؛ وظیفه این وزارتخانه همان وظیفه وزارت فرهنگ و هنر دوران پهلوی است. سر و کار ما با دین مردم نیست؛ ما باید فرهنگ ملی و فرهنگ باستانی و رقص و آواز، و اموری ازاین‌قبیل را ترویج کنیم؛ زبان فارسی و فرهنگ ملی ایران را باید در کشورهای دیگر رواج دهیم و کاری به اسلام نداریم!
در چنین وضعیتی، که این نهادهای دولتی به وظیفه اجتماعی خود
( صفحه 101 )
عمل نمی کنند، مردم وظیفه دارند خود، این تکلیف را برعهده گیرند. در اصل نیز این وظایف بر عهده مردم است، ولی شرایط پیچیده اجتماعی امروز این وظایف را به دولت منتقل ساخته است. البته لازم است در این مقام، وظایف دولت را توضیح داد، و اینکه آیا سلسله وظایفی وجود دارد که اصالتاً بر عهده دولت بوده، مردم در آن نقشی نداشته باشند؛ یا برعکس، سلسله وظایفی وجود دارد که خود مردم باید انجام دهند، لکن چون از عهده مردم برنمی آید یا آنان به‌قدر کافی داوطلب انجام دادن آنها نیستند، دولت به نیابت از مردم آنها را سامان می بخشد. آموزش و پرورش از اموری است که بر عهده مردم است و آنان خود باید بکوشند که معارف اسلامی را در جامعه رواج دهند، اما امروزه به لحاظ شرایط اجتماعی، بخش‌هایی از این وظیفه بر عهده دولت گذاشته شده است و دولت باید این امور را سامان دهد و مردم نیز باید از دولت انجام دادن آنها را مطالبه کنند. از‌این‌روی، اگر دولت به هر دلیلی این وظیفه را به‌درستی انجام ندهد، از دوش مردم ساقط نمی شود.
هم اکنون نیز یکی از وظایف مردم، به‌ویژه در شرایطی که دو نهاد آموزش عالی و وزارت ارشاد به وظیفه اصلی خود، به‌طور کامل، عمل نمی کنند، تعلیم جوانان و نوجوانان است. منظور از این تعلیم واجب، تعلیم امور دینی است. البته مسائل دیگر هم گاهی ضرورت پیدا می کند؛ اما آنچه امروزه محور توجه ماست، و آن را از مصادیق امر به معروف و نهی از منکر می دانیم، آموزه های دینی اند؛ یعنی باید جوانان آن چنان به معارف دینی مجهز شوند که به‌هیچ‌وجه، تحت تأثیر جوّ نامطلوبی که به دست
( صفحه 102 )
دشمنان فکری و عقیدتی اسلام پدید آمده، قرار نگیرند، تا دینشان ضعیف و ایمانشان سست نشود و در اصول و پایه های دین شک نکنند. بخش عظیمی از این مسئولیت بر عهده نهاد روحانیت است. روحانیان باید بکوشند در این زمینه ها کتاب‌هایی را در سطوح مختلف بنویسند؛ اساتیدی تربیت کنند؛ کلاس‌های مختلف، آموزش‌های حضوری و غیر‌حضوری، رسمی و غیر‌رسمی، محدود و طولانی، کوتاه مدت و درازمدت فراهم کنند، تا جوانان بتوانند از این امکانات بهره مند گردند. این گونه آموزش‌ها به‌منزله امر به معروف و نهی از منکر بر ما واجب می شود.
. 2تذکر و موعظه
پس از تعلیم جاهل، باید کسانی را به معروف امر کرد که از حکم و تکلیف شرعی ناآگاه نیستند، ولی تکلیف خود را انجام نداده یا مرتکب عمل منکری شده‌اند. در چنین حالتی، آگاه کردن آنان به وظیفه شان لازم است. امام صادق(علیه السلام) دراین‌باره فرمود: إِنَّمَا یُؤْمَرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ‌یُنْهَی عَنِ الْمُنْکرِ مُؤْمِنٌ فَیَتَّعِظُ أَوْ جَاهِلٌ فَیَتَعَلَّمُ؛(61) «گاهی مؤمنی امر به معروف و نهی از منکر می شود و بدین‌ترتیب موعظه شده، آن را می پذیرد؛ گاهی نیز جاهل است و نمی داند، و به این شیوه می آموزد».
در این مرحله، شرط تأثیر امر به معروف مطرح می شود. البته گاه در جامعه فضایی حاکم است که احکام شرعی ارزش اجتماعی بالایی دارند
( صفحه 103 )
و ترک آنها گناهی بزرگ، و ضد ارزش به‌شمار می آید. در این شرایط، تارک الصله نامیدن یک فرد برای او از هر ناسزایی بدتر است. در چنین وضعیتی، نهی از منکر تأثیر خوبی برجا می گذارد. احکامی که در رساله های عملیه برای امر به معروف ذکر شده، بیشتر ناظر به چنین اوضاع و احوالی است.
موعظه افراد نزدیک و تحت تکفل و کسانی که انسان در ایشان نفوذ فکری دارد، وظیفه‌ای همگانی است. همه مسلمانان وظیفه دارند، در حد معلومات خود، فرزندانشان را نصیحت کنند؛ راه خیر و شر را به آنان نشان دهند و ایشان را تشویق کنند که واجبات خود را ـ اعم از واجبات فردی و اجتماعی‌ـ انجام دهند. این مسئولیت را در سطح وسیع تر، افراد و نهادهای دیگر، از جمله وعّاظ به عهده دارند. واعظان باید اهمیت این مسئولیت را در اوضاع کنونی دریابند، و در مجالس خود در پی رفع نیازهای جامعه باشند. آنان می باید با پرهیز از طرح مباحث کم اهمیت و تکراری، لغزشگاه‌های فراروی جوانان را به ایشان بنمایانند.
مرتبه موعظه کردن و پند و اندرز دادن نیز چند صورت متفاوت دارد، و این منوط به این است که فردی که از روی علم و عمد، گناهی مرتکب می­شود، در چه حالتی قرار دارد؛ ممکن است فرد در خلوتِ خود مرتکب گناهی شده باشد و شخص دیگری به‌طور اتفاقی از عمل او اطلاع یابد، درحالی‌که او نمی خواسته کسی از عملش باخبر شود، و اگر بفهمد که کسی از کار او آگاه شده، شرمنده و خجالت زده خواهد شد. دراین‌صورت، باید امر به معروف و نهی از منکر به‌گونه‌ای انجام گیرد که سبب خجالت
( صفحه 104 )
شخص نشود؛ زیرا خجالت دادن افراد، از جمله مصادیق آزار مؤمن، و حرام است. پس دراین‌باره باید به‌گونه‌ای صحبت کرد که شخص متوجه نشود که فرد نهی کننده، از گناه او خبر دارد؛ بلکه باید با گفتن مسائل کلی، او را نصیحت کرد، نه اینکه راز او را نزد دیگران فاش سازد و گناه او را به دیگران بازگو کند؛ زیرا بازگو کردنِ گناه دیگران، خود، گناه کبیره است. اگر شخصی در خفا، گناه صغیره و ساده‌ای مرتکب شود و فرد دیگری گناه ساده او را به اسم نهی از منکر در مقابل دیگران بازگو کند گناهی کبیره است، و اینکه شخص مرتکب گناه، خجالت بکشد، گناهی دیگر. بنابراین اگر کسی در خفا گناهی انجام دهد، حتی اگر این گناه کبیره باشد، کسی حق ندارد که راز او را فاش کند و گناه او را برای کس دیگری ـ حتی برای پدر و مادرش ـ باز گوید؛ زیرا آن فرد خجالت می کشد و آبروی او می ریزد، و ریختن آبروی مؤمن حرام است؛ مگر در موردی که راه اصلاح فرد گناهکار منحصر در این باشد که گناه او را برای دیگری باز گویند؛ یعنی فرد به‌هیچ‌روی حاضر نباشد دست از گناه خود بردارد و تنها راه باز داشتن او از گناه این باشد که به شخص دیگری که می تواند او را از گناه باز دارد، بگویند تا او به تدریج، شخص خلاف‌کار را به اصلاح وادار کند. البته تا حدی که ممکن است، باید فردی که از گناه مطلع است، درصدد اصلاح گناهکار برآمده، او را از منکری که مرتکب آن می شود، نهی کند؛ ولی این کار باید به‌گونه‌ای صورت گیرد که او متوجه نشود که از گناه او خبر دارند؛ زیرا خداوند ستار‌العیوب است و راضی نمی شود که راز مؤمن برای دیگران فاش شود، و آبرویش بریزد.
( صفحه 105 )
بسیاری از مردم از این موضوع غافل‌اند و گمان می کنند هرکس گناهی مرتکب شد، به‌ویژه اگر این گناه کبیره باشد، باید افشاگری کرد و او را به مراجع ذی صلاح سپرد، یا باید او را تعزیر کرد؛ و اگر مرتکب گناهی شده است که حد دارد، باید بر او حد جاری کرد. درصورتی‌که حتی افشای گناهی که موجب حد است، به‌سادگی جایز نیست، مگر درصورتی‌که چهار نفر مؤمن عادل، شخص را در حال گناه مشاهده کرده باشند، که در این صورت، آن چهار نفر حق دارند گناه او را به مراجع ذی صلاح گزارش دهند. ولی اگر سه نفر در محکمه نزد قاضی شهادت دهند که شخصی مرتکب چنین عملی شده است و نفر چهارم حاضر نباشد، قاضی باید آن سه نفر را مجازات کند. اسلام تا این حد به آبروی مردم ارزش نهاده و خواسته است که اسرار مردم آشکار نشود. البته اگر انجام گناه به‌گونه‌ای بود که چهار نفر عادل با هم آن را شاهد بودند، آن هم به‌گونه‌ای‌که جای هیچ شبهه‌ای برای آن چهار نفر عادل باقی نماند، در این هنگام باید حد الهی اجرا شود؛ ولی تا جایی که ممکن است، نباید اسرار مردم فاش شود و حتی نباید به‌گونه‌ای رفتار کرد که خودِ شخص گناهکار بفهمد که دیگران از گناه او خبر دارند تا مبادا خجالت زده شود.
اما گاه فرد گناهکار، انسانی لاابالی است. این فرد اگرچه در خلوت مرتکب گناه شده است، از اینکه دیگران متوجه عمل او شوند، به‌هیچ‌وجه احساس شرم نمی کند. درباره چنین فردی، مانند کسی که از گناه خود خجالت می کشد و شرمسار می شود،
( صفحه 106 )
پنهان کاری و حفظ سر لازم نیست؛ اما درعین‌حال، باید به‌گونه‌ای او را از منکر نهی کرد و به‌گونه‌ای محرمانه و خصوصی به او تذکر داد تا کسانی که از گناه او بی خبرند، بی جهت مطلع نشوند و این امر سبب اشاعه فحشا و از بین رفتن قبح گناه نگردد. در قِسم پیش که گناهکار دوست ندارد کسی از گناه او باخبر شود و تجاهر به فسق نمی کند، باید راز او پنهان بماند و آبرویش نریزد؛ درعین‌اینکه باید کوشید شخص گناهکار متنبه گردد؛ برای نمونه با کلی گویی، او را متوجه گناهش ساخت یا حدیث و داستانی بیان کرد که پند گیرد، یا او را به مجلس موعظه ای راهنمایی کرد تا پند و اندرز در او مؤثر افتد. اما اگر کسی تجاهر به فسق کند و در حضور دیگران مرتکب گناه شود و از این عمل خود احساس شرمساری نکند، امر به معروف و نهی از منکر درباره چنین کسی سخت تر از دیگران است. بااینکه برخورد با چنین فردی مراحلی دارد، اما مسئله حفظ سر مطرح نیست، و ضرورتی ندارد به‌گونه ای به او تذکر داد که متوجه نشود از گناه او خبر دارند؛ زیرا او خود از اینکه در حضور دیگران مرتکب گناه شود، باکی ندارد و برای آبروی خود ارزش قائل نیست. در این صورت، دیگران لازم نیست در حال امر به معروف و نهی از منکر هم آبروی او را حفظ کنند.
در اینجا نیز باید مراحلی را برای امر به معروف در نظر گرفت؛ در وهله اول، با ادب و احترام، و با نرمی باید او را موعظه کرد و از او خواست که گناه را ترک، یا به وظیفه واجب خود عمل کند. باید او را
( صفحه 107 )
نصیحت کرد و نتایج دنیوی و اخروی این عمل را برای او باز گفت تا تشویق شود و گناه را ترک کند. حتی در صورت امکان، بهتر است غیر از تشویق زبانی، تشویق‌های دیگری نیز برای جذب او انجام داد؛ مثلاً کسانی که توانایی دارند، او را مهمان کنند، او را به سفری ببرند یا از وی پذیرایی کنند. این تشویق، به نوع گناه و اطلاعاتی که اشخاص پیدا می کنند، بستگی دارد. بنابراین مرحله اول امر به معروف و نهی از منکر این اشخاص باید با نرمی، ملاطفت، ادب و تشویق همراه باشد. اگر نهی از منکر در مرحله اول اثر نکرد، نوبت به مرحله دوم می رسد. در این مرحله، نخست باید چهره درهم کشید. اما اگر اخم کردن و چهره درهم کشیدن نیز تأثیر نگذاشت، باید با خشم و غضب، و تندی برخورد کرد و با لحنی آمرانه فرد را از گناه برحذر داشت. مصداق قدر متیقن امر به معروف، که همه معانی امر به معروف در آن جاری می شود، همین قِسم است. اگر گفتار آمرانه نیز تأثیر نداشت، می توان شخص گناهکار را تهدید کرد که اگر دست از گناه برندارد، او را به مراجع ذی صلاح معرفی خواهند کرد. مراجع ذی صلاح، مانند نیروی انتظامی و قوه قضائیه، نیز حق دارند بر اساس قانون با او رفتار کنند. البته تعزیر و زندانی کردن مراحلی دارد که در قانون تعیین شده است. این تدریج در مراحل امر به معروف باید مراعات شود تا بی سبب به کسی تندی و بی احترامی نشود.
گفتنی است که باید مراقب بود تا در این کار افراط و تفریط صورت نگیرد. بعضی حوادث، عکس العمل کارهای دیگرند؛ زیرا گاه
( صفحه 108 )
کندروی سبب تندی عمل دیگران می‌شود، و رفتارهای نابجای برخی، علت انکار اصل یک عملِ معروف می‌شود. اسلام برای همه چیز، حد و اندازه قرار داده است. دراین‌زمینه نیز تا حدی که ممکن است، باید با نرم‌خویی و ملاطفت رفتار کرد؛ ولی اگر چنین رفتاری مؤثر نیفتاد، نباید مصالح جامعه فدای خواستِ فرد خلاف‌کار شود، بلکه لازم است به‌گونه ای رفتار شود که قبح گناه از میان نرود. در جامعه اسلامی حریم‌ها باید محفوظ بماند. کسی که گناه می کند، باید احساس خجالت کند. اگر در جامعه اسلامی ارزش‌ها رعایت نشوند، مشکلات دیگری پدید می آید. البته همه این مراحل ـ جز لحن آمرانه و تهدید به برخورد قانونی ـ از مصادیق موعظه به‌شمار می آیند. موعظه بدین معناست که کسی را با حرف و سخن به کار خوب تشویق کنند و فواید انجام کار خوب و زیان‌های ترک آن را باز گویند و نیز زیان‌های انجام کارهای بد را گوشزد کنند. این تلاش‌ها، مصداق موعظه کردن است که تنها نتایج خوب و بدِ کاری بیان شود تا افراد برای انجام کار انگیزه یابند و تشویق شوند. اما لحن آمرانه آن است که به کسی بگویند باید فلان کار را انجام دهد. همه مسلمانان باید در چنین موقعیتی فرد خاطی را امر کنند. در این مرحله، جای نصیحت و موعظه نیست، بلکه لازم است به فرد خطاکار امر شود که باید دست از گناه بردارد. این مصداق قطعی امر به معروف و نهی از منکری است که در آن، علوّ و استعلا شرط است. علوّ و استعلا، یعنی اینکه از موضع بالاتر به طرف مقابل گفته شود که باید فلان کار را انجام دهد. پس از انجام این مراحل، اگر
( صفحه 109 )
شخص گناهکار، همچنان بر رفتار خود اصرار ورزید، مراحل و مراتب دیگری پیش می آید.
. 3برخورد اجتماعی با توطئه ها
گاه فضای فرهنگی حاکم بر جامعه این‌گونه نیست و انجام تکلیف واجب، ارزش، و ترک آن، ضد ارزش تلقی نمی شود و گناهکاران هیچ شرم و حیایی از ارتکاب گناه و معصیت به خود راه نمی دهند. تا آنجا که با جسارت به گناه اقرار می کنند و اگر به آنها گفته شود برای اجرای احکام، زحمت‌های زیادی کشیده شده، آشکارا خواهند گفت که ما احکام اسلام را نمی خواهیم. در چنین فضای فرهنگی ای تظاهر به مخالفت با اسلام، زشتی خود را از دست داده است. شرایط حاکم بر جامعه عصر امام حسین(علیه السلام) نیز این گونه بود: احکام قطعی اسلام ترک می شد؛ حدود الهی تعطیل شده بود و کسی که از سوی معاویه نامزد خلافت بر مسلمانان شده بود، آشکارا شراب می خورد و به این کار تظاهر می کرد.(62) در چنین اوضاعی احکام اسلامی، یکی پس از دیگری انکار می شد و برای اندک مخالفتی با حکومت، به‌آسانی خون مسلمانان بر زمین می ریخت. نهی از منکر و موعظه نیز سودی نداشت. از همین روی امام حسین(علیه السلام) فرمود: فَعَلَی الإسلامِ السَّلامُ إذ قَد بُلِیَتِ الاُمَّه بِراعٍ مِثلَ یَزید؛(63) «وقتی که مردم به حاکمی مثل یزید مبتلا شوند، باید فاتحه اسلام را خواند». البته در اواخر
( صفحه 110 )
دوران حکومت معاویه نیز جز ظواهر محدودی، از اسلام چیزی باقی نمانده بود، ولی وضع به‌گونه‌ ای نبود که حاکمان بتوانند به‌راحتی به گناه تظاهر کنند و مردم نیز خاموش بمانند.
در چنین اوضاعی که امر به معروف و نهی از منکر بی تأثیر است و مردم با کسی که به این فریضه عمل می کند، دشمنی می ورزند یا حتی او را می کشند،(64) چه باید کرد؟ در روایتی که پیش از این در ذکر مراتب امر به معروف و نهی از منکر از امام باقر(علیه السلام) نقل گردید، به‌روشنی این پیام دریافت می‌شود که در این هنگام باید با آنان جهاد کرد تا به امر خدا گردن نهند.
در پایان ذکر این نکته بایسته است که برخی فقها معتقدند که در آیه شریفه وَلْتَکن مِّنکمْ أُمَّه یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَیَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکرِ وَأُوْلَـئِک هُمُ الْمُفْلِحُونَ؛(65) «و باید از میان شما گروهی باشند دعوتگر به خیر که به نیکی فرمان دهند و از ناشایستی باز دارند و اینان رستگارند»، بخش اول آیه، یعنی یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْر، که دعوت به‌سوی خیر است و به تعلیم جاهل باز می گردد، امر به معروف نیست. آنان بر این باورند که اگر کسی از تکلیفی بی خبر باشد و بدین دلیل آن را انجام ندهد، آموزش این تکلیف به او امر به معروف نیست، بلکه امر به معروف یادآوری تکلیفی است که کسی آن را می داند، ولی انجام نمی دهد.
( صفحه 111 )
بنابراین مفهوم متعارف امر به معروف هنگامی مصداق پیدا می کند که حکومت اسلامی مقتدر بوده، ارزش‌های اسلامی در جامعه حاکم است. در این زمان، مردم از انجام کار زشت و گناه خجالت می کشند و نهی از منکر بر آنها تأثیر می گذارد. این نوع امر به معروف همان شرایطی را دارد که در منابع فقهی و رساله های عملیه آمده است. البته این شرایط، شامل امر به معروفی نمی شود که به معنای جهاد است؛ زیرا امر به معروفی که مصداق جهاد باشد، دیگر مشتمل بر شرط عدم خوف از ضرر نیست و از‌این‌روی امام خمینی(رحمهَ الله) تأکید داشتند در چنین مواردی تقیه جایز نیست؛ هر‌چند با هزینه‌های سنگین همچون کشته شدن شمار زیادی از انسان‌ها همراه باشد.
بدین‌ترتیب، امر به معروف و نهی از منکر در معنای عام خود، ازیک‌سوی، تعلیم جاهل را دربر می گیرد و از سوی دیگر، تا مرحله جهاد می رسد؛ زیرا هدف جهاد، برتری سخن خداست: وَکلِمَه اللّهِ هِیَ الْعُلْیَا؛(66) «و سخن خدا (و آیین او) بالا (و پیروز) است». منظور امام حسین(علیه السلام) نیز از امر به معروف و نهی از منکر، مفهوم عام آن است، نه معنای متعارف محدود آن، که عدم احتمال ضرر یکی از شرایط آن است؛ زیرا امام به‌یقین می دانست که کشته خواهد شد. ایشان افزون بر علم امامت و اخباری که از جد و پدرش درباره شهادت خود شنیده بود، از طریق علم عادی نیز می توانست از شهادت خود آگاه شود؛ چنان‌که
( صفحه 112 )
افراد پرشماری ایشان را از رفتن به عراق برحذر می داشتند و متذکر می‌شدند که اگر به عراق رهسپار شوند، کشته خواهند شد و رفتار کوفیان را با پدر و برادرش به ایشان متذکر می شدند. ایشان در پاسخ می فرمود که تکلیفی دارد که باید بدان عمل کند.(67)
( صفحه 113 )

جلوه‌‌های عملی امر به معروف و نهی از منکر در سیره اهل بیت(علیه السلام)

حقیقت این است که رسالت همه انبیا و اولیای الهی، به یک معنای عام، برای امر به معروف و نهی از منکر بوده است؛ زیرا مبارزه با هر ظلمی مصداقی از نهی از منکر و اقامه هر عدلی مصداقی از امر به معروف است، بلکه ارشاد و موعظه هم مراتبی از امر به معروف و نهی از منکر شمرده می‌شود؛ هر‌چند از مصادیق مصطلح آن نباشد. کار مهم انبیای الهی و ائمه اطهار(علیهم السلام)، تعلیم و ارشاد، و سپس اجرای احکام الهی و وادار کردن مردم به شناخت وظایف و عمل بر طبق آنها بوده است.
از شهادت امیر مؤمنان(علیه السلام) تا زمان شهادت سیدالشهدا(علیه السلام) بیست سال طول کشید. در این مدت که امام حسین(علیه السلام) در مدینه حضور داشت، کسانی قدرت را در دست داشتند که ادعای مسلمانی می کردند. آنان بت پرست و منکر خدا نبودند؛ در ظاهر، پیامبر(صلی الله علیه و آله) و احکام دین را انکار نمی کردند؛ خود را خلیفه رسول الله می خواندند؛ نماز می گزاردند؛ و نماز جمعه می خواندند. عمر‌بن‌سعد، روز عاشورا، پیش از اینکه حمله به
( صفحه 114 )
اردوگاه امام حسین(علیه السلام) را آغاز کند، نماز خواند و سپس گفت: یا خیلَ اللّه ارْکبی و بِالْجَنَّه أبْشِری؛(68) «ای لشکر خدا سوار شوید و به بهشت مژده یابید». همچنین مردمی که در زمان سیدالشهدا(علیه السلام) می زیستند، همه نماز می خواندند و ادعای مسلمانی داشتند، و حکومت نیز ظاهر اسلامی داشت. در چنین وضعیتی سیدالشهدا(علیه السلام) تا بیست سال نتوانست از عدم مشروعیت حکومت دم بزند، مگر به‌صورت سرّی و خصوصی، و با افرادی معدود؛ و از همین روی بود که پس از مرگ معاویه ایشان، بنابر نقلی، به حاکم مدینه تسلیت گفت.
در دوره های بعد نیز امامان معصوم(علیهم السلام) نمی توانستند صریحاً به مردم بگویند که حکومت‌ها باطل اند؛ زیرا خلفا به نام اسلام حکومت می کردند، نه با نام کفر. اگر هم منکر خدا بودند، اظهار نمی کردند و به نام خلیفه رسول الله (صلی الله علیه و آله) حکم می راندند؛ چنان که هارون‌الرشید پیش از زندانی کردن امام موسی‌بن‌جعفر(علیه السلام) بر سر مزار پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) رفت و چنین عذرخواهی کرد: «یا رسول الله ، از عزیمتی که نموده‌ام، پوزش می‌خواهم؛ هدف من این است که فرزند شما، موسی‌بن‌جعفر، را دستگیر کرده، زندانی نمایم؛ زیرا او می‌خواهد میان امت شما تفرقه بیندازد و خون‌های بیچارگان را بریزد».(69) درواقع، بهانه هارون این بود که تأمین مصلحت جامعه اسلامی و ایجاد امنیت و رفع اختلاف از جامعه، مستلزم
( صفحه 115 )
زندانی کردن امام(علیه السلام) است. ازاین‌رو، بلافاصله پس از این سخنان، دستور داد تا ایشان را دستگیر کنند.
البته گاهی شرایط به‌گونه ای است که تنها می توان با فعالیت‌های فرهنگی متفرق و پنهانی، اصل دین مردم را حفظ کرد، به این امید که روزی معرفت آنان رشد یابد و بتوانند کارهای مهم تری انجام دهند. تقریباً از زمان امام سجاد(علیه السلام) به بعد، به ادله مختلفی، تمام معصومان(علیهم السلام) چنین برنامه ای داشتند. برخی مسلمان در محضر ائمه(علیهم السلام) و با تلاش آن بزرگواران، بر اساس فرهنگ اسلامی تربیت یافتند، و در اطراف بلاد اسلامی پراکنده شدند و برای هدایت مردم تلاش کردند. شاهد این مدعا، بارگاه­های پرشمار امامزادگانی است که تحت تأثیر تربیت ائمه اطهار(علیهم السلام)، در مناطق مختلف، و در اقصا نقاط سرزمین‌های اسلامی به ارشاد و هدایت مردم می پرداختند و فعالیت‌های آنان تقریباً منحصر در فعالیت‌های فرهنگی بود و می کوشیدند تا اصل دین مردم از بین نرود.

قیام امام حسین(علیه السلام)، جلوه بارز مرتبه عالی امر به معروف و نهی از منکر

امر به معروف و نهی از منکر، به‌ویژه در بُعد عملی آن، در شخصیت و زندگی سیدالشهدا(علیه السلام) به شکل ویژه ای ظهور کرد. در میان انبیای الهی(علیهم السلام)، در گذشته هم کسانی بودند که در راه رسالت خویش به شهادت رسیدند؛ برای نمونه، در میان آنان کسانی، مدت‌ها در چاه زندانی شدند، و سرشان را با ارّه بریدند، ولی بااین‌حال، تمام آنها تحمل کردند. اما کاری که امام حسین(علیه السلام) با آن وسعت و عمق انجام داد، در سراسر تاریخ نمونه ای از آن
( صفحه 116 )
یافت نمی­شود. این تقدیری بود که خداوند متعالی برای ایشان در امت آخر‌الزمان مقرر فرموده بود تا امتی که بعد از او دیگر پیامبری نخواهند داشت، به آخرین درمان برای دردهای اجتماعی و روحی و معنوی جامعه دست یابند. در جایی که هیچ راهی برای تبلیغ دین، احیای احکام الهی و مبارزه با ظلم و ستم وجود ندارد، این راه وجود دارد که کسی با مبارزه تا سرحد شهادت، حقانیت دین را اثبات کند و مظلومیت خویش را به مردم نشان دهد.
رسالت سیدالشهدا(علیه السلام) در حماسه کربلا، اقامه امر به معروف و نهی از منکر بود. سیره ایشان در اقدام به امر به معروف و نهی از منکر می‌تواند الگوی ما در این زمان قرار گیرد؛ چگونگی به‌کارگیری وسایل و ابزار خاصی که آن امام بزرگوار به‌منظور امر به معروف و نهی از منکر به‌کار گرفت، می‌تواند الگوی مناسبی برای ما دراین زمینه باشد. با الگوگیری از این حرکت بزرگ، باید این روح را در کالبدهای مختلفش شناسایی کنیم و متناسب با شرایط زمان و مکان، آن روح را زنده نگه داریم و ترویج کنیم. همچنین عواملی را که مانع انجام امر به معروف و نهی از منکر می شود، بشناسیم و در جهت تضعیف، و بلکه در جهت نفی آنها بکوشیم.
امام حسین(علیه السلام) در زمانه خود، همواره نگران بود که وضعی به وجود آید که مردم نتوانند حق را از باطل تمیز دهند. در چنین موقعیتی، نه با فعالیت‌های تبلیغی و نه با پول می توان اقدامی انجام داد. همچنین جنگ و جهاد نیز سودی نمی بخشد؛ زیرا جبهه حق طرف‌دار ندارد و قدرت و ثروت در دست باطل است. در زمان معاویه، بر اثر تبلیغات و نیز ارعاب
( صفحه 117 )
و تهدید، فضای خفقان ‌آوری بر جامعه حاکم شده بود. مخالفان را دار می زدند، یا ترور می کردند؛ نه کسی به خود جرئت قیام می داد و نه نیرو و توانی برای کسی مانده بود. در چنین شرایطی جامعه نیازمند حرکتی بود که از یک نفر یا یک گروه کوچک بر‌نمی آمد. تبلیغ نیز تأثیری نداشت؛ چون تمام ابزار آن در اختیار امویان بود و فریاد امام(علیه السلام) فقط به گوش گروه معدودی می رسید. از‌این‌روی تا بیست سال، ایشان مجبور بود پنهانی و در خفا، با یاران و اصحاب خود صحبت کند.
اما در فلسفه قیام امام حسین(علیه السلام) که به انگیزه امر به معروف و نهی از منکر صورت گرفت، لازم است به یکی از خطبه‌های ایشان اشاره شود که پس از ممانعت حرّ و لشکریان کوفه، ایراد گردید. ایشان در منزل بیضه چنین فرمودند: أَیُّهَا النّاسُ اِنَّ رَسوُلَ اللّه ِ(صلی الله علیه و آله) قالَ: مَنْ رَأی سُلْطانا جائِرا مُسْتَحِلاًّ لِحُرُمِ اللّه ِ ناکثا لعَهْد الله مُخالِفا لِسُنَّه رَسُولِ اللّه ِ یَعْمَلُ فی عِبادِ اللّه ِ بِالإثْمِ وَالعُدْوانِ فَلَمْ یُغیِّر عَلَیهِ بِفِعْلٍ وَلا قَوْلٍ کانَ حَقّا عَلَی اللّه ِ أَنْ یُدخلَه مَدخلَه. اَلا وإنَّ هؤلاء قد لَزِمُوا طاعه الشَیْطانِ وَتَرَکوا طاعَه الرَّحْمنِ وأَظْهَروا الفَسادَ وعَطَّلوا الحُدُودَ واسْتأثروا بالفَیْءِ واَحَلُّوا حرامَ اللّه وحَرَّموا حلاله وأنا أحق من غَیِّر؛(70) «ای مردم، همانا رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «کسی که حاکم ستمگری را بنگرد که ستم می‌کند و حرام خدا را حلال می‌شمارد، و عهد و پیمان خدا را می‌شکند، و با سنّت رسول خدا مخالفت می‌کند، و در میان بندگان خدا با فساد و ستمکاری عمل می­کند، با عمل یا با سخن اگر برضد آن حاکم قیام نکند، سزاوار است بر خداوند که او را با
( صفحه 118 )
آن حاکم ستمکار محشور کند». مردم، آگاه باشید! این مردم (بنی‌امیه) اطاعت شیطان را به جان خریدند و اطاعت خدا را رها کردند و فساد را آشکار، و حدود الهی را ترک، و بیت‌المال را غارت کردند و حرام خدا را حلال، و حلال خدا را حرام شمردند، و من از دیگران، سزاوارترم که برای تغییر این وضع قیام کنم».
بر اساس این بیان، اگر کسی مشاهده کند که فرد سلطه ‌جویی با زور بر دیگران چیره شده، پیمان خدا و عهد عبودیت(71) را می شکند و با دستورهای پیامبر(صلی الله علیه و آله) مخالفت می ورزد و با ظلم و تعدی با مردم رفتار می کند، باید با گفتار و رفتار خود بکوشد تا وضع موجود را تغییر دهد؛ و‌الّا خداوند حق دارد او را نیز با همان ستمکار وارد جهنم کند تا در آنجا با او هم نشین شود؛ زیرا سکوت در برابر منکر، امضای عمل کسی است که مرتکب آن شده است.
در آن زمان، بنی امیه ملازم اطاعت شیطان شدند و از پیروی خدا روی گردانیدند؛ درنتیجه فساد را در جامعه ظاهر، و حدود الهی را نیز تعطیل کردند؛ در آنجا که باید دست دزد را برید، نمی بریدند؛ جایی که باید زانی و زانیه را تازیانه زد، نمی زدند؛ و دیگر احکام الهی را اجرا نمی‌کردند. در فرهنگ امام حسین(علیه السلام) این قبیل امور، تعطیل حدود الهی، و از جمله مصادیق فساد است. آنان همچنین بیت‌المالی را که باید صرف همه مسلمانان شود و امکاناتی که باید به گونه یکسان، در اختیار همگان قرار گیرد، به نزدیکان و خویشان می‌دادند و حلال خدا را حرام، و حرام
( صفحه 119 )
او را حلال می‌کردند؛ مانند سخنان کسانی که اسلام را سیّال می خوانند و به بهانه پویایی فقه پاره ای از امور را که تا به حال حرام بوده حلال می شمارند. آنان با این سخنان به‌گونه‌ای امر را مشتبه می کنند که متدینان نیز می پرسند آیا ممکن است روزی رقص هم حلال شود؟ یا چه زمانی روابط آزاد پسر و دختر جایز می شود؟ در چنین موقعیتی امام حسین(علیه السلام) خود را سزاوارترین شخص برای عمل به فرمایش رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و اعتراض به رفتار چنین حاکمی می دانست. از‌این‌روی امام حسین(علیه السلام) قیام کرد تا این فسادها را براندازد.
امام حسین(علیه السلام) با تعبیر دیگری نزدیک به همین مضمون، خطاب به فرزدق فرمود: یا فَرَزدَق، إنَّ هؤلاءِ قَوْمٌ لَزِمُوا طاعه الشَّیطانِ و‌تَرَکوا طاعَه الرَّحمنِ و‌أَظهَروُا الفَسادَ فِی الاَرْضِ و‌أَبْطَلوُا الحُدُودَ و‌شَرِبوا الخُمُورَ، و‌استأثروا بأموال الفقراء و‌المساکین، و‌أَنَا أَوْلی من قام بِنُصْرَه دینِ اللّه ِ و‌إِعْزازِ شَرْعِهِ وَ‌الْجِهادِ فی سَبِیلِهِ لِتَکونَ کلِمَه اللّه ِ هِیَ العُلْیا؛(72) «این قوم (بنی امیه) ملتزم اطاعت شیطان شدند و اطاعت رحمان را ترک کردند و فساد را روی زمین آشکار ساختند و حدود را باطل کردند و به شراب‌خواری پرداختند و اموال فقرا و مساکین را به نفع خود مصادره کردند، و من برای یاری دین خدا و عزیز داشتن شریعتِ او، و جهاد در راه او، به‌منظور اعتلای سخن خداوند، از دیگران سزاوارتر هستم».
تعبیری که امام(علیه السلام) در اینجا آورده‌اند، این است که این قوم حدود
( صفحه 120 )
الهی را باطل کردند. باطل کردن حدود الهی با تعطیل کردن آنها تفاوت دارد. باطل کردن بالاتر از تعطیل کردن است. زمانی ممکن است گفته شود که امروزه شرایط به‌گونه ای نیست که ما بتوانیم حدود الهی را اجرا کنیم؛ ولی گاه گفته می‌شود که این حکم، نابجا، و خلاف انسانیت و ارزش‌های انسانی است؛ همان گونه که جبهه ملی در ابتدای استقرار نظام جمهوری اسلامی درباره لایحه قصاص چنین ادعایی کرد و امروزه نیز اتباع آنها به‌صورت صریح تر، این‌گونه سخنان را بر زبان می رانند و در محافلی، رسماً احکام اسلامی را محکوم کرده، قائل به تغییر احکام در این زمان هستند.
امام حسین(علیه السلام) در این خطبه نیز، مانند خطبه ای که در منی، در حضور عالمان و نخبگان ایراد کردند، بر قیام در برابر حکومت بنی امیه تأکید می ورزند؛ چراکه بنی امیه شریعت خدا را منزوی ساخته و از صحنه جامعه کنار نهاده بودند. آن امام بزرگوار(علیه السلام) خود را موظف می داند که دین را یاری کند؛ احکام شریعت را عزیز گرداند؛ و به‌منظور اعتلای کلمه الله، جهاد کند؛ نه اینکه مانند روشن‌فکرنمایانِ امروزی بگوید صحیح است که این سخنِ خداست، ولی این سخنان برای هزار و چهارصد سال پیش مناسب بود و امروز ما خود مصلحت خودمان را بهتر می فهمیم.
حاصل آنکه، ایشان در آن موقعیت حساس، بهترین اقدامی که می‌توانست انجام دهد این بود که در جامعه اسلامی چنان حرکتی به وجود آورد که تا قیامت تأثیر آن برجای بماند؛ لرزه ای که باقی خواهد ماند و باز نخواهد ایستاد. قیام سیدالشهدا(علیه السلام) واقعه ای است که نمی توان
( صفحه 121 )
آن را تحریف کرد و تفسیر غلطی از آن بیان نمود؛ درحالی‌که هر آیه محکمی را در قرآن می توان به‌غلط تفسیر و معنای آن را تحریف کرد، و آن را با قرائت جدیدی باز خواند. حدیث را نیز به‌سادگی می توان دروغ، جعلی و از اسرائیلیات قلمداد کرد، یا درنهایت، می توان گفت این معنا و مفهوم یک نوع قرائت است، و برای آن، قرائت دیگری نیز می توان یافت. به مراجع تقلید نیز می گویند شما فهمتان را مطلق نکنید؛ قرائت‌های دیگری نیز هست. اما حرکت امام حسین(علیه السلام) تحریف ناپذیر است و نمی توان از آن تفسیر دیگری بیان کرد. تنها تفسیر قیام ایشان این است که آنان گروهی پاک‌‌باخته بودند که در راه خدا و برای احیای دین، جان خود و عزیزانشان را فدا کردند. تا به حال، هیچ تاریخ نگار و انسان باانصافی تفسیر دیگری برای داستان کربلا بیان نکرده است. البته امروز کسانی یافت شده اند که ممکن است قرائت‌های جدیدی از واقعه کربلا داشته باشند و بگویند اقدام امام حسین(علیه السلام) اشتباه و واقعه کربلا عکس العمل خشونت جدش در برابر بنی امیه بود؛ زیرا جد امام حسین(علیه السلام) پدر آنان را کشته بود؛ آنان نیز در کربلا فرزندان او را کشتند. این شیطانی ترین تفسیری است که تا به امروز از حماسه کربلا صورت گرفته و تا کنون چنین تعبیری سابقه نداشته است. پیش‌ازاین، دوست و دشمن، مسلمان و کافر، مشرک و بت پرست، همه در مقابل داستان کربلا سر تعظیم فرود آورده اند. این‌گونه بود که حسین(علیه السلام) مصباح هدایت شد؛ چراغ فروزانی که طوفان دشمنی‌ها و دین ستیزی‌های دشمنان هرگز نمی تواند آن را خاموش سازد.
( صفحه 122 )
امام حسین(علیه السلام) درصدد انجام یک وظیفه مقدّس، یعنی امر به معروف و نهی از منکر بود، و سرانجام، به هدف خود نیز دست یافت. حاصل این امر به معروف و نهی از منکر عبارت بود از هدایت و شناساندن حق و باطل به انسان‌ها. البته همچون دیگر انبیای الهی و امامان معصوم(علیهم السلام) درصورتی‌که مردم حاضر می‌شدند رهبری ایشان را بپذیرند، ایشان حکومت نیز تشکیل می دادند؛ زیرا تشکیل حکومت در صورتی میسّر می‌شود که مردم بپذیرند و اقدام‌کنندگان را یاری کنند؛ چنان که امیر مؤمنان(علیه السلام) در خطبه شقشقیه فرمود:أَمَا وَ‌الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّه وَ‌بَرَأَ النَّسَمَه لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ‌قِیَامُ الْحُجَّه به وجود النَّاصِرِ وَ‌مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَی الْعُلَمَاءِ أَلَّا یُقَارُّوا عَلَی کظَّه ظَالِمٍ وَ‌لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَیْتُ حَبْلَهَا عَلَی غَارِبِهَا؛(73) «سوگند به خدایی که دانه را شکافت و جان را آفرید، اگر حضور فراوان بیعت‌کنندگان نبود، و یاران حجت را بر من تمام نمی‌کردند، و اگر خداوند از علما عهد و پیمان نگرفته بود که برابر شکم‌بارگیِ ستمگران و گرسنگی مظلومان سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته، رهایش می‌ساختم».
بنابراین اگر مردم به تشکیل حکومت از سوی امام حسین(علیه السلام) راضی می‌شدند، ایشان موظف بودند که به این تکلیف عمل کنند؛ اما اگر مردم به چنین امری تن در ندادند، وظیفه تشکیل حکومت از ایشان ساقط می شود، ولی وظیفه هدایت همچنان باقی است. پس این وظیفه هیچ گاه برداشته نمی شود، و اگر راه دیگری نباشد، باید مانند امام حسین(علیه السلام) مردم
( صفحه 123 )
را با شهادت خویش هدایت کرد، و بدین شیوه، حق و باطل را به آنان نشان داد. در این صورت، اگر مردم انصاف داشته باشند، در‌می یابند که این کار به سبب وظیفه دینی صورت گرفته است. البته موارد این‌گونه امر به معروف و نهی از منکر بسیار نادر است. از سویی، تشخیص چنین وظیفه ای نیازمند آگاهی فراوانی است، و گذشتن از همه چیز برای ادای تکلیف و امر به معروف و نهی از منکر، فداکاری بسیاری می طلبد؛ ازاین‌روی چنین شخصیت‌هایی نادرند.
( صفحه 125 )