فهرست کتاب


علم اخلاق اسلامی جلد 1(ترجمه کتاب جامع السعادات)

ملا محمد مهدی نراقی سید جلال الدین مجتبوی‏

انواع رذائلی که متعلق به قوه عاقله است

از جمله جهل مرکب است:
جهل مرکب تهی بودن نفس از علم و در عین حال ادعای داشتن علم است، و چون مدعی عالم بودن در حقیقت نمی داند و نمی داند که نمی داند از این رو حالت او جهل مرکب نامیده شده است(67). این صفت بدترین و سخت ترین رذائل است و برطرف کردن آن در نهایت دشواری است، چنانکه در بعضی از طلاب ظاهر و آشکار است. و طبیبان نفس به عجز و ناتوانی خود از معالجه آن اعتراف کرده اند چنانکه پزشکان به عجز و ناتوانی از معالجه بعضی از امراض مزمن معترفند. و از این رو عیسی (علیه اسّلام) گفت: «من از معالجه کور مادرزاد و برص زده ناتوان نیستم ولی از معالجه احمق ناتوانم».(68) سر این مطلب این است که کسی که جهل مرکب دارد در حالی که نفس او دچار این اعتقاد فاسد است به نقص خود آگاه نیست، بنابراین جنبشی برای طلب علم نمی کند و در نتیجه همیشه در ضلالت و جهالت باقی می ماند.
راه معالجه: اگر منشأ آن اعوجاج سلیقه و کج اندیشی است سودمندترین علاج تشویق و برانگیختن او به فراگیری علوم ریاضی با امور یقینی سروکار دارد و او را بر کژی و نادرستی اعتقادش متنبه می سازد، و در نتیجه جهلش بسیط می شود و در طلب علم برمی آید. و اگر منشأ جهل خطای در استدلال است، باید استدلالهای خود را با براهین اهل تحقیق و صاحبان قریحه مستقیم بسنجد و ادله مورد نظر را با احتیاط تمام و دقت کامل بر قواعد منطق عرضه کند تا خطایش آشکار شود. و اگر علت جهل وجود مانعی از قبیل تعصب یا تقلید و مانند اینهاست باید بکوشد تا آنها را برطرف سازد.
و از جمله شک و حیرت است:
این رذیلت از فساد و پستی کیفیت است، و آن عجز نفس از تحقیق حق و ابطال باطل در مسائل پوشیده و پنهان است. و این حالت غالبا وقتی پدید می آید که ادله با یکدیگر تعارض دارند[ یعنی یک دلیل مطلبی را اثبات می کند و دلیل دیگر آن را رد می کند] تردیدی نیست که این بیماری نفس را فاسد و هلاک می کند زیرا شک منافی یقین است و ایمان بدون یقین تحقق نمی یابد. امیر مؤمنان (علیه اسّلام) در خطبه ای می فرماید: «لاترتابوا فتشکوا و لاتشکوا فتکفروا»
«مواظب باشید که به ریب - دودلی و تردید - نیفتد که به دنبال ریب شک می کنید و شک نکنید که کافر خواهید شد». گوئی در گفتار او -(علیه السّلام) - ارتیاب (دودلی و تردید) مقدمه و مبدأ شک است. و امام باقر(ع) فرمود: «لاینفع مع الشک و الجحود عمل»
«با شک و انکار هیچ عملی سودمند نیست». و امام صادق(علیه السّلام) فرمود: «ان الشک والمعصیة فی النار لیس منا ولاالینا». «شک و گناه در آتش است و از ما و مربوط به ما نیست». و از آن حضرت درباره این قول خدای تعالی پرسیدند: «الذین امنوا و لم یلبسوا ایمانهم بظلم» (انعام،82)
«کسانی که ایمان آورده و ایمان خویش به ظلم نیامیخته اند». مراد از ظلم چیست؟ فرمود: یعنی شک. (که ایمان خود را به شک نیامیزند). و نیز فرمود: «من شک فی اللَّه تعالی بعد مولده علی الفطرة لم یفی ء الی خیر ابدا». «کسی که بر فطرت اسلام متولد شود و درباره خدای تعالی شک کند هرگز به هیچ خبری نمی رسد». و نیز فرمود: «من شک او ظن فاقام علی احدهما احبط اللَّه عمله، ان حجة للَّه هی الحجة الواضحة». «هر که به شک یا ظنّ گراید و بر آن دو باقی بماند خداوند عملش را نابود سازد که برهان و حجت خدا واضح و روشن است». و نیز فرمود: «من شک فی اللَّه تعالی و فی رسوله(ص) فهو کافر». «هر که در خدا و پیامبر او شک کند کافر است». و اخبار دیگری با این مضمون وارد شده است. و آشکار است که مراد از شک این است که اعتقاد را سست و ضعیف کند و یقین را زایل سازد. و مجرد وسوسه و حدیث نفس شک نیست، زیرا خواهیم گفت که اینها با ایمان منافات ندارد، بلکه از بعضی از اخبار ظاهر است که شک وقتی موجب کفر است که به انکار منجر شود، چنانکه روایت شده است که ابونصیر از حضرت امام صادق (علیه السّلام) پرسید که در مورد کسی که درباره خدای تعالی شک کند چه می فرمائید؟ امام فرمود: «کافر است»، پرسید: اگر درباره رسول اللَّه شک کند؟ فرمود: «کافر است». آنگاه رو به زراره کرد و فرمود: «وقتی کافر است که انکار کند».
اما علاج شک و حیرت این است که نخست این قضیّه بدیهی را به یاد آورد که: اجتماع و ارتفاع نقیضین محال است(69) (دو نقیض نه باهم جمع می شوند و نه هر دو برداشته می شوند). و از این قضیه اجمالاً می فهمد که یکی از شقوقی که عقل در مورد عقیده ای تصوّر می کند ثابت و مطابق با واقع و نفس الامر است و بقیه باشند. آنگاه مقدّمات مناسب با مطلوب (عقیده منظور) را تحقیق و جستجو کند و آنها را بر قیاسهای منطقی با احتیاط تمام و استقصاء کامل عرضه دارد تا به جای خط پی برد و حقانیّت یکی از شقوق و بطلان شقوق دیگر را دریابد. و غرض از وضع منطق بخصوص مباحث قیاسهای سوفسطائی که مشتمل بر مغالطات است بر طرف کردن همین بیماری است. و اگر توانائی این کار را ندارد، معالجه درباره او این است که بر عبادت و قرائت قرآن مواظبت نماید، و به مطالعه احادیث و شنیدن آنها از اهلش اشتغال ورزد و با صالحان و متّقیان و پارسیان و اهل یقین همنشین شود تا نفس او کسب نورانیّتی کند که به وسیله آن ظلمت شک از میان برود.

پیوست: یقین

دانستی که ضدّ جهل مرکّب و حیرت و شک، «یقین» است، و نخستین مرتبه یقین اعتقاد ثابت و جازم مطابق با واقع است که با هیچ شبهه ای هر چند قوی زایل نشود. پس اعتقادی که مطابق با واقع نباشد یقینی نیست، اگر چه صاحب آن به آن جزم داشته و معتقد باشد که مطابق با واقع است، بلکه - چنانکه اشاره شد - دچار جهل مرکب است که از کجی سلیقه یا خطای در استدلال ناشی شده است، یا به سبب وجود چیزی که مانع از رسیدن به حق است مانند تقلید یا تعصب و غیره پدید آمده است. بنابراین یقین از حیث اینکه جزم در آن هست ضد جهل مرکب می باشد. و علم اگر مطابقت آن با واقع اعتبار نشود فرقش با یقین آشکار است، و گرنه در مراتبی که برای یقین ثابت شده است هر دو مساوی و شریکند.
اما متعلق یقین یا اجزاء و لوازم ایمان است، از واجب الوجود و صفات کمالیّه او و دیگر مباحث الهی از نبوت و عالم آخرت، یا حقایقی است که بدون آنها ایمان کامل نیست. و بی تردید یقین به طور کلی نیرومندترین اسباب سعادت است، و در مباحث الهی در تکمیل نفس و تحصیل سعادت اخروی دخالت بیشتری دارد زیرا ایمان متوقف بر آن و بلکه اصل و اساس آن است، و مراتب دیگر فرع و شاخه آن است. و نجات اخروی جز به وسیله یقین حاصل نمی شود و کسی که فاقد آن است خارج از زمره مؤمنان و در حزب کافران است.
خلاصه آنکه: یقین شریفترین و مهمترین فضائل اخلاقی و افضل و اعظم کمالات نفسانی است، و کبریت احمری است که جز یگانه هائی از بزرگان عرفا یا حکما بدان دست نیابند. و کسی که به آن برسد به والاترین مرتبه و بزرگترین سعادت نائل شده است. سرور پیامبران (صلّی اللَّه علیه و آله و سّلم) فرمود: «اقل مااوتیتم الیقین و عزیمة الصبر، و من اوتی حظه منهما لم یبال مافاته من صیام النهار و قیام اللیل». «کمترین چیزی که به شما داده شده است یقین است و صبر، و کسی که از این دو بهره خویش را گرفت اگر روزه [استحبابی ] و نماز [نافله ] شب از دستش برود باکی نیست». و فرمود: «الیقین الایمان کله» «یقین همه ایمان است». و فرمود: «ما آدمی الا وله ذنوب، و لکن من کانت غریزته العقل و سجیته الیقین لم تضره الذنوب، لاته کلما اذنب ذنبا تاب و استغفر و ندم فتکفر ذنوبه و یبقی له فضل یدخل به الجنة».
«هیچ انسانی نیست مگر اینکه گناهانی دارد، ولی کسی که غریزه او عقل و خوی و خصلت او یقین باشد گناهان به وی زیانی نرساند، زیرا هرگاه مرتکب گناهی شود ندامت و توبه و استغفار کند و گناهانش پوشیده می شود و برایش اضافه ای می ماند که به وسیله آن به بهشت می رود». و امام صادق(ع) فرمود: «ان العمل الدائم القلیل علی الیقین افضل عنداللَّه تعالی من العمل الکثیر علی غیر یقین». «عمل کم و دائم همراه با یقین برتر است از عمل بسیار بدون یقین». و نیز از آن امام روایت شده که: «ان اللَّه تعالی بعدله و قسطه جعل الروح و الراحة فی الیقین و الرضا،و جعل الهم و الحزن فی الشک و السخط». «خدای تعالی بر حسب عدل خود لطف و راحت را در یقین و خشنودی، و غم و اندوه را در شک و ناخشنودی قرار داده است». و در وصیت لقمان به پسرش آمده است: «پسرم! جز به وسیله یقین توانائی بر عمل به دست نیاید و آدمی جز به قدر یقینش کار نتواند کرد و سستی و کوتاهی در عمل به سبب نقص در یقین پیدا می شود».
نشانه های صاحب یقین:
دارنده یقین را علاماتی است:
از جمله، اینکه در کارهای خود به غیر خدای سبحان توجه و التفات ندارد، و در مقاصد خویش جز به او توکل نکند، و در مطالب و مسائل خود جز به او اعتماد ندارد، و از هر کمک و نیرویی برای حرکت جز کمک و نیرویی که خداوند به مشیت و عنایت خود عطا فرموده است روی بگرداند، و برای خود و همنوعان قدرت بر چیزی و منشأیت اثری نبیند، و بداند که آنچه به او می رسد از خدای تعالی است و خیر و شری که برای او مقدر شده به او خواهد رسید. و حالت وجود و عدم، و فزونی و کاستی، و ستایش و نکوهش، و بینوایی و ثروت، و سلامت و بیماری، و عزت و ذلت نزد او یکسان است، و هیچ بیم و امیدی جز از خدای تعالی ندارد. و راز این همه در این است که: وی همه چیزها را از یک چشمه می داند که او مسبب الاسباب است، و به وسائط توجه و التفات ندارد بلکه همه آنها را مسخر فرمان او می داند. امام صادق(ع) فرمود(70): «من ضعف یقینه تعلق بالاسباب، و رخص لنفسه بذلک، و اتبع العادات و اقاویل الناس بغیر حقیقة، و السعی فی امور الدنیا و جمعا و امساکها، مقرا باللسان انه لا مانع و لامعطی الا اللَّه، و ان العبد لایصیب الا ما رزق و قسم له، و الجهد لایزید فی الرزق، و ینکر ذلک بفعله و قلبه، قال اللَّه سبحانه: «یقولون بافواههم ما لیس فی قلوبهم و اللَّه اعلم بما یکتمون» (آل عمران،161).
«هر که یقینش ضعیف باشد وابسته به اسباب می شود و این را برای خود مجاز می شمرد، و از عادات و سخنان نادرست مردم پیروی می کند، و سعی او در امور دنیا و جمع و نگهداری آنهاست، به زبان اقرار می کند که عطاکننده و باز - دارنده ای جز خدا نیست، و به بنده چیزی نمی رسد مگر آنچه روزی و قسمت اوست، و کوشش به روزی نمی افزاید، و حال آنکه با فعل و قلب خود منکر آن است. خدای سبحان فرموده است: به زبانهای خویش چیزها می گویند که در دلهاشان نیست، و خداوند به آنچه پنهان می کنند داناتر است».
و نیز فرمود: «لیس شی ء الا وله حد». «هر چیزی حدی دارد» پرسیدند: حد توکل چیست؟ فرمود: «یقین» «یقین» پرسیدند: حد یقین چیست؟ فرمود: «الاتخاف مع اللَّه شیئا». «با خدا از هیچ چیز ترس نداشته باشی». و نیز از آن امام روایت شده: «من صحة یقین المرء المسلم الا یرضی الناس بسخط اللَّه و لا یلتومهم علی مالم یؤته اللَّه. فان الرزق لایسوقه حرص حریص و لاترده کراهیة کاره، و لو ان احدکم فرمن رزقه کمایفر من الموت لادرکه رزقه کما یدرکه الموت».
«از درستی یقین مسلمان این است که خشنودی مردم را با ناخشنودی و غضب خدا به دست نیاورد آنان را به آنچه خدا به او نداده ملامت نکند. که روزی را حرص حریص نمی کشاند و بی میلی کسی آن را نمی راند، و اگر یکی از شما از روزی خویش بگریزد چنانکه از مرگ می گریزد روزی همانند مرگ به او خواهد رسید».
و از جمله [علامات اهل یقین ]: این است که در همه حالات در پیشگاه خدای سبحان خاضع و خاشع باشد، و در نهان و آشکار به وظایف خدمت خویش قیام کند و فرائض (واجبات) و سنن (مستحبات) شریعت را فرمان برد و با تمامی وجود خویش متوجه خدا باشد و در برابر او حالت خضوع و تذلل بگیرد، و از هر چه جز اوست روی برگرداند، و قلب خود را از غیر او تهی کند، و با تمام فکر به ذات قدسی او روی آورد، و در دریای حب و انس او مستغرق باشد.
سر اینکه صاحب یقین چنین حالاتی دارد این است که به خدا و عظمت و قدرت او شناساست، و می داند که خداوند کارهای او را می بیند و از نهانخانه ضمیر و آنچه در دل وی می گذرد آگاه است، و می داند که: «من یعمل مثقال ذرة خیراً یره و من یعمل مثقال ذرةٍ شراً یره» (زلزال،8-9).
«هر که هموزن ذره ای نیکی کند آن را می بیند و هر که هموزن ذره ای بدی کند آن را می بیند».
و بنابراین همواره در مقام شود و حضور در پیشگاه اوست. و از این رو لحظه ای از شرمساری به وظایف ادب و خدمتگزاری جدا نمی شود. و سعی او در پاکسازی باطن خویش از رذائل و آراستن خود به فضائل، از آنجا که زیر چشم همیشه بیدار خداوند است، بیشتر است از زیور کردن ظاهر خود برای همنوعان.
و خلاصه: کسی که یقین دارد که خدای تعالی اعمال پنهان و آشکار او را می بیند و نیز به پاداش و حساب یقین دارد و شرمساری و سپاسگذاری برای منعم حقیقی است.
و یقین او به بهجت و سروری که خداوند در سرای آخرت به مؤمنان می دهد و آنچه برای بندگان زبده و خالص خود آماده کرده که «چشمی ندیده و گوشی نشنیده و به قلب هیچ کس خطور نکرده است» سبب می شود که همواره در مقام طمع و امید باشد.
و کسی که یقین دارد که همه امور به خدای سبحان مستند است و آنچه در عالم صادر می شود به حکمت و مصلحت و عنایت ازلی اوست و به نظام خیر و احسن مربوط است همیشه در مقام صبر و تسلیم و رضا به قضای الهی است بدون اینکه این حال او دگرگون شود.
و هر که یقین دارد که مرگ حادثه ای عظیم است و حوادث بعد از مرگ شدیدتر و هول انگیزتر است همواره محزون و غمگین بسر می برد.
و کسی که به پستی و فناپذیری دنیا یقین دارد به آن میل نمی کند. امام صادق (علیه السّلام) درباره گنجی که در قرآن از یاد شده: «و کان تحته کنز لهما» (کهف،82). «و برای آنها گنجی در زیر دیوار بود» می فرماید: لوحی بود که بر آن نوشته شده بود: «بسم اللَّه الرحمن الرحیم عجبت لمن ایقن بالموت کیف یفرح، و عجبت لمن ایقن بالقدر کیف یحزن، و عجبت لمن ایقن بالدنیا و تقلبها باهلها کیف یرکن الیها».
«به نام خدای رحمان رحیم. در شگفتم از کسی که به مرگ یقین دارد چگونه شادمانی می کند، و عجب دارم از کسی که به تقدیر یقین دارد چگونه اندوهگین می شود، و تعجب می کنم از کسی که به دنیا و دگرگونی آن نسبت به اهل دنیا یقین دارد چرا به آن دل می بندد».
و آن که به عظمت فائق و قدرت غالب خداوند یقین دارد. پیوسته در مقام ترس و بیم و سراسیمگی است. روایت شده است که سرور رسولان (صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم) از شدت خضوع و خشوع و خشیت برای خدای تعالی چنان بود که وقتی راه می رفت گوئی نزدیک است به زمین افتد.
و کسی که به کمالات نامتناهی او یقین دارد دائماً در مقام شوق و وله (سرگشتگی و حیرت) و حبّ است. و حکایات اهل یقین از انبیاء و اولیاء و کاملان در خوف و شوق و اضطراب و دگرگونی حال که در نماز و غیر آن به ایشان دست می دهد مشهور است و در کتابهای تاریخ و زندگینامه های آنان آمده است، و همچنین درباره وله و استغراق و ابتهاج و انبساطی که نسبت به خدای سبحان وجودشان را فراگرفته است. و داستان غش کردن امیر مؤمنان علیه السلام در اوقات خلوت و مناجات با خدا و از خود بی خود شدن در نمازها نزد شیعه و سنی متواتر است.
چگونه می توان تصور کرد که کسی که به خدا و عظمت و جلال او و به آگاهی او بر ریزه کاریها و نکته های باریک احوال وی یقین واقعی دارد او را در حضورش نافرمانی کند و حالت شرمساری و ترس و بیم و حضور پادشاه و امیری که دارای کمترین قدرت و شوکت مجازی است و در آغاز و انجام ضعیف و پست است چنان حال انفعال و ترس و توجّه دارد که از خود فراموش می کند.
و از جمله علامات صاحب یقین، این است که مستجاب الدّعوة است و بلکه کرامات و خرق عادات دارد. سر این مطلب این است که نفس هر چه یقینش بیفزاید بر تجردش افزوده می شود، و در نتیجه ملکه تصرف در کائنات برای او پدید می آید. امام صادق (علیه السّلام) فرمود: «الیقین یوصل العبد الی کل حال سنی و مقام عجیب، کذلک اخبر رسول اللَّه (صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم) من عظم شان الیقین حین ذکر عنده ان عیسی بن مریم (علیه السّلام) کان یمشی علی الماء، فقال: لو زاد یقینه لمشی فی الهوا».
«یقین بنده را به هر مقام بلند مرتبه و شگفت آوری می رساند، این چنین رسول خدا از عظمت مقام یقین خبر داده است وقتی نزد او گفته شد که عیسی بن مریم بر آب می رفت، فرمود: اگر یقین او افزون بود بر هوا نیز می رفت». این خبر دلالت دارد که کرامات با افزون شدن یقین بیشتر می شود، و پیامبران با همه جلالت قدرشان نزد خداوند در یقین مراتب متفاوتی دارند.
مراتب یقین:
از آنچه که گفته شد آشکار است که: یقین جامع همه فضائل است و از هیچ یک از آنها جدا شدنی نیست. اکنون باید دانست که یقین را مراتبی است:
(1) علم یقین، و آن عبارت است از اعتقاد ثابت جازم مطابق با واقع چنانکه گذشت که از راه استدلال به وسیله لوازم و ملزومات حاصل می شود، و مثال آن یقین به وجود آتش از مشاهده دود است.
(2) عین الیقین، و آن عبارت است از دیدن و مشاهده مطلوب با چشم بصیرت و دیده درونی، و این دیدار در روشنی و جلا از مشاهده با چشم بیرونی قویتر است. و سخن امیر مؤمنان (علیه السّلام) به این مرتبه اشاره دارد: «لم اعبد ربا لم اره»(71) «خدایی را که نبینم نمی پرستم»، بعد از آنکه ذعلب یمانی از او -(ع) - پرسید: آیا خدای خود را می بینی؟ و نیز قول آن حضرت: «رأی قلبی ربی» «قلب من پروردگارم را دیده است». این مرتبه از یقین تنها از راه ریاضت و پاکسازی باطن و حصول تجرد کامل برای نفس حاصل می شود، و مثال آن یقین به وجود آتش هنگام دیدن خود آتش است.
(3) حق الیقین، و آن عبارت است از حصول وحدت معنوی و ارتباط حقیقی بین عاقل و معقول، به طوری که عاقل [صاحب یقین ] ذات خود را چکیده و تراوشی از معقول [ذات الهی که متعلق یقین است ] و مرتبط به او و جدا ناشدنی از او ببیند، و همواره با چشم بصیرت درونی خویش تراوش و فیضان نور از جانب او را مشاهده کند. و مثال این مرتبه، یقین به وجود آتش با دخول در آن بدون سوختن است. و این مقام تنها برای خدا شناسان کامل است که در دریای حب و انس او غرقند و ذات خویش و دیگر موجودات را از تراوش های فیض اقدس او می دانند و می بینند. اینان همان صدّیقانند که دیدگان باطن خویش به ملاحظه جمال و مشاهده انوار جلال او گماشته اند. و حصول این مرتبه بسته است به مجاهدات سخت و ریاضتهای شدید، و ترک رسوم و عادات و ریشه کنی شهوات و برکندن خیالات و خواطر نفسانی و وسوسه های شیطانی و طهارت از آلودگی های طبیعت، و دوری گزیدن از زرق و برقهای دنیای پست، و بدون این کارها این گونه یقین و مشاهده حاصل نخواهد شد:
«و کیف تری لیلی بعین تری بها - سواها و ما طهرتها بالمدامع»
غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند - پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز
چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است - بر رخ او نظر از آینه پاک انداز
اما برتر از این مرتبه، مرتبه دیگری هست که بعضی از اهل سلوک از آن به «حقیقت حق الیقین وفناء فی اللَّه» تعبیر می کنند، و این است که عارف ذات خود را در انوار الهی محو و ناپدید می بیند و از سبحات (انوار) جلال و جمال وجه او فروزان و محترق می گردد(72)، به طوری که اصلا برای خود استقلال و حصولی نبیند. و مثال این مرتبه، یقین به وجود آتش با دخول در آن و سوختن از آن است. مطلب دیگر اینکه تردیدی نیست که یقین حقیقی نورانی که مبری از تاریکیهای اوهام و شکوک است اگر چه مرتبه اول آن باشد از فکر و استدلال تنها حاصل نمی شود، بلکه حصول آن متوقف است بر ریاضت و مجاهده و زدودن زنگار از رخ آئینه نفس و پاکسازی آن از تیرگیهای اخلاق ناپسند، تا برای آن تجرد کامل پدید آید و با عقل فعال همسو و محاذی شود و حق با تمام روشنی بر او تجلی کند.
سر این مطلب این است که نفس به منزله آئینه است که صور موجودات از جانب عقل فعال در آن باز می تابد. و شک نیست که انعکاس صور از ذوات (صاحبان) صور به آینه بسته به این است که شکل آئینه تمام و درست بوده و صیقلی باشد و اشیاء رویاروی آن قرار گیرد و مانع برداشته شود و در جهتی باشد که صور مطلوب در آنجاست. بنابراین نفس انسان در انعکاس حقایق اشیاء از عقل فعال باید:
1- در جوهر خود ناقص نباشد، یعنی مانند نفس کودک نباشد که به سبب نقص و نارسائی نمی تواند معلومات (صور علمی) را منعکس و منجلی سازد.
2- از تیرگیهای طبیعت صافی و از آلودگیهای معاصی پاک و از رسوم عادات و پلیدیهای شهوات بر کنار باشد، که این به منزله صیقل زدن از چرک و زنگار آینه است.
3- تمام توجه و فکرش به مطلوب باشد، و بنابراین همت خود را یکسره به امور دنیوی و اسباب معیشت و خیالات و خواطر مشوش صرف نکند تا بتواند آینه نفس را در جهت و محاذات عقل فعال قرار دهد.
4- تخلیه نفس از تعصب و تقلید. و این کار به منزله برداشتن پرده هاست.
5- فراهم ساختن مقدّمات مناسب به ترتیب مخصوص و شرایط مقرّر برای حصول مطلوب، که به منزله قرار دادن آینه و دیده ور شدن در جهتی است که صور در آنجاست.
و اگر این اسبابی که مانع از افاضه حقایق یقینی به نفوس است وجود نمی داشت، نفوس به همه اشیائی که در عقول فعال مرتسم است عالم می شدند، زیرا هر نفسی چون امر ربانی و جوهری ملکوتی است به حسب فطرت برای معرفت حقایق شایسته است، و بنابراین از دیگر مخلوقات از قبیل آسمانها و زمین و کوهها ممتاز است، و قابلیت حمل امانت خداوند(73) یعنی معرفت و توحید را دارد. پس محرومیت نفس از معرفت حقایق اشیاء به سبب یکی از این موانع است. و سرور پیامبران(ص) به مانع تعصب و تقلید با گفتار خود:
«کل مولود یولد علی الفطرة حتی یکون ابواه یهودانه ویمجسانه وینصرانه».
«هر مولودی بر فطرت [ الهی ] متولد می شود تا اینکه پدر و مادرش او را یهودی یا مجوسی یا نصرانی می کنند»، و به مانع کدورتها و زنگارهای معاصی با این قول خود:
«لولا ان الشیاطین یحومون علی قلوب بنی آدم لنظروا الی ملکوت السماوات والارض».
«اگر شیاطین گرد قلوب بنی آدم نمی گشتند البته ملکوت آسمانها و زمین را نظاره می کردند» اشاره فرموده است.
پس اگر حجابهای گناهان و تعصب برداشته شود و نفس به سوی حق تعالی قرار گیرد تمامی صورت عالم ملک و شهادت برای او تجلی می کند، زیرا عالم متناهی است و احاطه بر آن ممکن است، و همچنین صورت دو عالم ملکوت و جبروت به قدر امکان او و بر حسب مرتبه ای که دارد برای او تجلی می کند زیرا این دو عالم اسراری هستند که از مشاهده چشم بیرونی پنهانند و ادراک آنها با چشم بصیرت تواند بود. و صورت آن دو عالم نامحدود و غیرمتناهی است، و آنچه از آنها در نفس نقش می بندد محدود و متناهی است، اگر چه در ذات خود و از این جهت که منسوب به علم خدای سبحان است نامتناهی است. و مجموع آن عوالم «عالم ربوبی» نامیده می شود، زیرا هر چه در وجود است از آغاز تا انجام منسوب به خدای تعالی است، و در عالم وجود جز خدای سبحان و افعال و آثار او چیزی نیست، پس عالم ربوبی و حضرت ربوبیت عالمی است که بر همه موجودات احاطه دارد. بنابراین نامتناهی بودن آن روشن و آشکار است، و برای نفس امکان که بر آن عالم احاطه یابد، بلکه از آن به اندازه نیرو و استعدادی که دارد برایش ظاهر می شود.
آنگاه به قدر تصفیه و تزکیه ای که برای نفس حاصل می شود و آن مقدار از حقایق و اسراری که برایش تجلی می کند و آن اندازه از معرفت عظمت خداوند و شناخت صفات جلال و جمال او که به دست می آورد، سعادت و بهجت و لذت و نعمت در بهشت نصیبش خواهد شد. و وسعت ملک او در بهشت به اندازه وسعت معرفت او به خدا و عظمت او و به صفات و افعال او خواهد بود. و هر یک از اینها نهایت ندارد، و لذا نفس در هیچ درجه و مقامی از معرفت از پویائی باز نمی ایستد و بهجت و کمال و پیروزی و دستیابی بر مطلوب غایت طلب او خواهد بود.
و اینکه گروهی معتقدند که آنچه از معارف الهی و فضائل اخلاقی که برای نفس حاصل می شود عیناً همان بهشت است نزد ما باطل است، بلکه اینها موجب استحقاق بهشت، یعنی سرای سرور و بهجت، خواهد بود. و از انواع رذائل (مربوط به قوه عاقله): ؟؟؟ و شرک این است که غیر از خدای سبحان مؤثری در وجود قائل باشد، و اگر این غیر - خواه بت باشد یا ستاره یا انسان یا شیطان - پرستیده شود شرک در عبادت است. و اگر پرستش نکند لکن به سبب اعتقاد به اینکه منشأ اثر است و در آنچه مورد رضای خدا نیست از وی اطاعت کند شرک در طاعت است. اولی شرک جلی و دومی شرک خفی نامیده می شود. و قول خدای تعالی به این معنی اشاره دارد: «و ما یؤمن اکثرهم باللَّه الا و هم مشرکون» (یوسف،106) «و بیشتر آنها به خدای ایمان نیاورند مگر آنکه با خدا شریک گیرند».
و در این شکی نیست که شرک بزرگترین گناهان کبیره هلاک کننده و موجب خلود در آتش است و اجماع امت بر این مطلب فراهم است، و آیات و اخباری که در این باره وارد شده بیرون از شمار است.
و باید دانست که شرک مراتبی دارد که در بحث ضد آن یعنی توحید روشن خواهد شد. و شرک اگر چه شاخه ای از جهل است، چنانکه توحید که ضد آن است از نمونه های یقین و علم است، ذکر جداگانه آن دو در اینجا لازم نیست، جز اینکه چون ذکر توحید در کتب اخلاق متعارف است، ما نیز به پیروی از آن روش عنوان جداگانه ای ذکر می کنیم و به پرتو اندکی از آن اشاره می کنیم، زیرا استقصا و تحقیق کامل درباره آن و فرورفتن در ژرفای آن در توانایی ما نیست و با این بحث مناسبت ندارد، که توحید دریایی عظیم و بی کران است.

پیوست: توحید در فعل

«توحید» ضد شرک است، و آن یا توحید در اصل ذات است به معنی عدم ترکیب خارجی و عقلی در ذات خدای متعال و اینکه صفات او عین ذات اوست؛ و از اینجا لازم می آید که خدای تعالی وجود صرف و بحث و بسیط باشد، یا توحید در وجوب وجود است به معنی نفی شرک در وجوب وجود از او (و چون این دو قسم توحید در حکمت متعالیه ثابت شده است در اینجا از آنها بحث نمی کنیم)، یا توحید در فعل و تأثیر و ایجاد است، به این معنی که فاعل و مؤثری جز او وجود ندارد. این قسم از توحید است که ما مراتب و متعلقات آن در اینجا ذکر می کنیم:
این توحید - چنانکه گفته اند - چهار مرتبه دارد: (پوست)، و قشر قشر، و لب (مغز) و لبّ لبّ، مانند گردو که دو پوست و دو مغز دارد، و مغز آن روغن دارد که لبّ لبّ است. (مرتبه اول) این است که انسان به زبان بگوید لا اله الا اللَّه، و حال آنکه دلش منکر و از آن غافل باشد، مانند توحید منافقان، و این توحید صرفا به زبان است و سودی ندارد جز اینکه گوینده آن در دنیا از شمشیر و نیزه [ که مشرک و کافر را تهدید می کند] محفوظ است. (مرتبه دوم) دل معنای آن لفظ را تصدیق کند، چنانکه شأن عموم مسلمین است، و این اعتقاد عوام مردم است و صاحب آن موحد است، به این معنی که در دل به آن معتقد است و درباره آنچه در دل دارد دروغ نمی گوید. اما این اعتقاد موجب گشادگی و صفای قلب نیست، و لکن صاحب خود را، اگر با آن عقیده از دنیا برود و گناهان آن را ضعیف نکند، از عذاب در آخرت نگاه خواهد داشت. (مرتبه سوم) این است که توحید و یگانگی خدای تعالی را از راه کشف و به واسطه نور الهی مشاهده کند، چنانکه با اینکه اشیاء کثیر را می بیند ولی همه را صادر از واحد حق بداند، و این مقام مقربان است، و دارنده آن موحد است، به این معنی که جز یک فاعل و یک مؤثر نمی بیند، زیرا برای او حق چنانکه هست منکشف است. (مرتبه چهارم) این است که در وجود جز یکی هیچ نبیند، و این مرتبه را اهل معرفت فناء در توحید می نامند، زیرا صاحب این مرتبه چون جز واحد - تعالی - را نمی بیند خود را نیز نمی بیند، و چون خود را ندید به واسطه آنکه مستغرق در «واحد» است از خود در توحید خود فانی می شود، یعنی از رؤیت خود فانی می گردد، و این مشاهده صدیقان است، و صاحب آن موحد است یعنی در شهود خود غیر از واحد را نمی بیند، و همه را از این حیث که کثیرند نمی بیند بلکه از حیث وحدت می بیند و این مرتبه نهایی توحید است.
مرتبه اول، همچون پوست روی گردوست که هیچ سودی ندارد و اگر به دهان نهی تلخ است و اگر به درونش بنگری زشت منظر است و اگر به عنوان هیزم به کاربری آتش را خاموش و دود را بسیار سازد و اگر در خانه بگذاری جا را تنگ کند. پس هیچ فایده و مصلحتی در آن نیست جز اینکه مدتی بگذارند برای حفظ پوست زیرین بر گردو بماند، سپس دور انداخته می شود. همین طور توحید زبانی صرف بی حاصل و بی ثمر و پرضرر و در ظاهر و باطن مذموم است. لکن مدتی در حفظ مرتبه دوم تا هنگام مرگ سودمند است.
و مرتبه دوم، مثل پوست زیرین است؛ چنانکه این پوست نسبت به پوست رویی نفع ظاهری دارد، زیرا مغز را به هنگام نگه داری در انبار از فساد حفظ می کند، و اگر جدا شود نفعی از آن به عنوان سوخت عاید می شود لکن نسبت به مغز بسیار کم ارزش است. همین طور است مجرد اعتقاد (بدون کشف و شهود) نسبت به گفتار زبانی. زیرا به وسیله آن نجات اخروی حاصل می شود ولی نسبت به مرتبه کشف و شهودی که با گشادگی سینه (انشراح صدر) به سبب تابش نور حق در آن حاصل می شود ارزش کم و ناقصی دارد.
و مرتبه سوم، مثل مغز است؛ چنانکه مغز فی نفسه نفیس و با ارزش است و گوئی مقصود و مطلوب همان است لکن نسبت به روغن خالص خود خالی از آمیختگی نیست، همین طور است توحید فعل از راه کشف که مقصد عالی سالکان راه حق است، جز اینکه خالی از آمیختگی با ملاحظه و توجه و التفات به کثرت، نسبت به کسی که جز واحد حق هیچ نمی بیند، نیست.
و مرتبه چهارم، مانند روغن بیرون کشیده از مغز است. و همانطور که لب و عصاره لذّاته مطلوب و فی نفسه مرغوب است، همین طور انحصار نظر بر مشاهده حق اول لذاته مقصود و فی نفسه محبوب است.
تنبیه: اگر گفته شود: دستیابی به مرتبه چهارم توحید چگونه ممکن است و حال آنکه تحقّق آن متوقف است بر عدم مشاهده غیر واحد، با اینکه هر کس زمین و آسمان و دیگر اجسام محسوس را کثیرند مشاهده می کند، و چگونه کثیر واحد است؟
در پاسخ می گوئیم: کسی که یقین کند که همه ممکنات از حیث ذات خود عدمهای صرف اند، و تحقق وجود آنها از خدای سبحان است، و آنگاه نور عظمت و جلال حق چنان بر دلش بتابد و حب و انس به او طوری بر قلبش احاطه و غلبه کند که غیر او از یادش برود، در این صورت چه جای استبعاد است که شدت استغراق در دریای عظمت و جلال و کمال و جمال و غلبه حب و انس به او با عدم انگاشتن کثرت و ریشه دار دانستن وحدت، و ثبوت این معنی در قلبش موجب شود که در شهود خود جز او را نبیند، و غیر او از وی غایب گردد، زیرا نظر بصیرت باطنی او منحصر است به چیزی که حقیقت و واقعیت است.
و آنچه می تواند شدت این استبعاد را در هم شکند این است که: کسی که مشغول به سلطان یا حاکم مقتدر مستغرق در ملاحظه سطوت و مهابت اوست بسا از مشاهده غیر او غفلت کند. و عاشقی که مستغرق در مشاهده جمال معشوق است و عشق او سراسر وجودش را فراگرفته غیر او را نمی بیند، با اینکه کثرت در برابرش تحقق دارد. و ستارگان در روز موجودند لکن به علت اینکه نور آنها در کنار نور خورشید بر نور ستارگان چیره و قاهر شود به طوری که آنها را از دید ظاهر غایب و پنهان کند، چه استبعادی دارد که نور وجود حقیقی بر موجودات ضعیف و ممکن الوجود غالب و قاهر باشد، به گونه ای که همه آنها از نظر عقل و بصیرت غایب گردند. اما نکته این است که این مشاهدات که در آنها جز خدای واحد حق ظهور ندارد مداوم نیست، بلکه همچون برق زود گذر است و دوام آنها بسیار کمیاب است و بندرت اتفاق می افتد(74).