سیره و سخن پیشوایان« زندگانی چهارده معصوم (علیهم السلام) از هر معصوم چهل حدیث»

نویسنده : محمد علی کوشا

آموزش دیگران

فاطمه زهرا (علیه السلام) با بیان احکام و معارف اسلام، زنان را به وظایفشان آشنا می ساخت. فضه خدمتگزار فاطمه (علیها السلام) که از شاگردان و پرورش یافتگان مکتب اوست در مدت بیست سال جز با آیات قرآن سخنی نگفت و هرگاه قصد بیان مطلبی را داشت با آیه ای متناسب از قرآن، منظور خویش را بیان می کرد.
فاطمه (علیها السلام) نه تنها از فراگرفتن دانش خسته نمی شد، بلکه در یاد دادن مسائل دین به دیگران از حوصله و پشتکار فراوانی برخوردار بود. روزی زنی نزد او آمد و گفت: مادری پیر دارم که در مورد نماز خود اشتباهی کرده و مرا فرستاده تا از شما مسئله ای بپرسم. زهرا (علیها السلام) سؤال او را پاسخ فرمود: زن برای بار دوم و سوم آمد و مسئله پرسید و پاسخ شنید، این کار تا ده بار تکرار شد و هر بار آن بانوی بزرگوار، سؤال وی را پاسخ فرمود: زن از رفت و آمدهای پی در پی شرمگین شد و گفت: دیگر شما را به زحمت نمی اندازم. فاطمه (علیها السلام) فرمود: باز هم بیا و سؤالهایت را بپرس، تو هر قدر سؤال کنی من ناراحت نمی شوم، زیرا از پدرم رسول خدا (صلی الله علیه وآله) شنیدم که فرمود: روز قیامت علمای پیرو ما محشور می شوند و به آنها به اندازه دانششان خلعتهای گرانبها عطا می گردد و اندازه پاداش به نسبت میزان تلاشی است که برای ارشاد و هدایت بندگان خدا نموده اند** زندگانی فاطمه زهرا، به قلم قاسم نصیرپور، ص 60***.

عبادت فاطمه (علیها السلام)

حضرت زهرا (علیها السلام) بخشی از شب را به عبادت مشغول می شد. آن قدر نمازهای شب او طولانی می شد و بر روی پاهایش می ایستاد که پایش ورم می کرد. حسن بصری متوفای 110 هجری گوید: هیچ کس در میان امت از نظر زهد و عبادت و پارسایی از فاطمه (علیها السلام) والاتر نبود **همان ***.

گردن بند با برکت

روزی پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) در مسجد نشسته بود و اصحاب به دورش حلقه زده بودند. پیر مردی با لباسهای ژولیده و حالتی رقت بار از راه رسید، ضعف و پیری توان را از او ربوده بود، پیامبر به سویش رفت و جویای حالش شد. آن مرد پاسخ داد: ای رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، فقیری پریشان حالم، گرسنه ام مرا اطعام کن، برهنه هستم مرا بپوشان، بینوایم گرهی از کارم بگشا. پیامبر فرمود: اکنون چیزی ندارم ولی راهنمای خیر چون انجام دهنده آن است. سپس او را به منزل فاطمه (علیها السلام) راهنمایی کرد. پیرمرد فاصله کوتاه مسجد و خانه فاطمه (علیها السلام) را طی کرد و دردش را برای او گفت. زهرا (علیها السلام) فرمود: ما نیز اکنون در خانه چیزی نداریم، سپس گردن بندی را که دختر حمزة بن عبدالمطلب به او هدیه کرده بود از گردن باز کرد و به پیرمرد فقیر داد و فرمود: این را بفروش ان شاءالله به خواسته ات برسی.
مرد بینوا گردن بند را گرفت و به مسجد آمد. پیامبر همچنان در میان اصحاب نشسته بود. عرض کرد: ای پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) فاطمه (علیها السلام) این گردن بند را به من احسان نمود تا آن را بفروشم و به مصرف نیازمندی ام برسانم. پیامبر گریست. عمار یاسر عرض کرد: یا رسول الله! آیا اجازه می دهی من این گردن بند را بخرم؟ پیامبر فرمود: هر کس خریدارش باشد خدا او را عذاب ننماید.
عمار یاسر از اعرابی پرسید: گردن بند را چند می فروشی؟ مرد بینوا گفت: به غذایی از نان و گوشت که سیرم کند که تنم را بپوشاند و یک دینار خرجی راه که مرا به خانه ام برساند. عمار پاسخ داد: من این گردن بند را به بیست دینار طلا و لباسی و مرکبی از تو خریدم. عمار مرد را به خانه برد و او را سیر کرد، لباسی را به او پوشاند، او را بر مرکبی سوار کرد و بیست دینار طلا هم به او داد. آنگاه گردن بند را با مشک خوشبو ساخت و در پارچه ای پیچید و به غلام خود گفت: این را به رسول خدا (صلی الله علیه وآله) تقدیم کن، خودت را هم به او بخشیدم.
پیامبر (صلی الله علیه وآله) نیز غلام و گردن بند را به فاطمه بخشید. غلام نزد فاطمه آمد. آن حضرت گردن بند را گرفت و به غلام فرمود: من تو را در راه خدا آزاد کردم. غلام خندید. فاطمه (علیها السلام) راز خنده اش را پرسید. پاسخ داد: ای دختر پیامبر! برکت این گردن بند مرا به خنده آورد که گرسنه ای را سیر کرد، برهنه ای را پوشاند، فقیری را غنی نمود، پیاده ای را سوار نمود، بنده ای را آزاد کرد و عاقبت هم به سوی صاحب خود برگشت ** پیشین ***.