فهرست کتاب


مکیال المکارم (در فوائد دعا برای حضرت قائم (علیه السلام) / جلد اول

سید محمد تقی موسوی اصفهانی‏ سید مهدی حائری قزوینی‏

21 - برادری پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم)و سلم)

دلیل بر این در بصائر الدرجات از حضرت ابوجعفر باقر (علیه السلام) آمده که فرمود: روزی رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) در حالی که جمعی از اصحابش در خدمتش بودند عرض کردند: ما برادران تو نیستیم یا رسول الله؟ فرمود: نه؛ شما اصحاب من هستید و برادرانم قومی در آخر الزمان می باشند که به من ایمان آورند در حالی که مرا ندیده باشند، خداوند نام های آنان و نام های پدرانشان را به من شناسانده پیش از آن که آنان را از پشت پدران و رحم مادرانشان بیرون آورده باشد. هر یک از آنان نگهداری اش از دین خود بیشتر و شدیدتر از دست کشیدن بر بوته خار در شب تاریکی و یا به دست گرفتن آتش فروزان می باشد، آنان چراغ های در تاریکی هستند، خداوند آنان را را هر فتنه و آشوب تیره ظلمانی نجات می دهد**بحار الانوار: 54/123؛ بصار الدرجات: 84.***.
مجلسی مثل همین را در مجلد سیزدهم بحار روایت کرده است.
و نیز در بحار در حدیث دیگری از عوف بن مالک آمده که گفت: روزی رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) فرمود: ای کاش برادرانم را ملاقات می کردم، ابوبکر و عمر عرضه داشتند: مگر ما برادرانت نیستیم، به تو ایمان آوردیم و با تو هجرت کردیم؟ فرمود: ایمان آوردید و هجرت کردند؟ فرمود: ایمان آوردید و هجرت کردید و ای کاش برادرانم را می دیدم. بار دیگر سخنانشان را تکرار کردند. پس پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) فرمود: شما اصحاب من هستید ولی برادرانم کسانی هستند که پس از شما می آیند، در حالی که مرا ندیده باشند، به من ایمان آوردند و مرا دوست دارند و یاری ام نمایند، و تصدیقم کنند. پس ای کاش برادرانم را ملاقات کنم**بحار الانوار: 52/132.***.
در این جا سخن در دو مورد واقع می شود:
اول: در بیان دلالت این دو حدیث بر مقصود. می گویم: پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) در حدیث اول برادری را شاخه و فرع کمال ایمان معرفی کرد. و قبلا ذکر کردیم که دعا برای حضرت صاحب الزمان (علیه السلام)، نشانه و مایه کمال ایمان در انسان است - که ایمان شخص دعا کننده فزونی می یابد - و در حدیث دوم برادران را به اوصافی که بر سایر مؤمنین امتیازاتی می یابند معرفی نمود، که عبارت است از محبت و یاری و ایمان بدون این که آن حضرت را دیده باشند. و تردیدی نیست که تمام این امور در دعا برای فرج مولای ما صاحب الزمان - عجل الله تعالی فرجه الشریف - جمع است، زیرا که این عمل یاری پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) و محبت آن سرور و ایمان و تصدیق به آن حضرت می باشد، و این ها شواهد مختلفی در روایات دارد.
دوم: در بیان معنی برادری یاد شده به طوری که از روایات استفاده کرده ایم، پس می گویم: احتمال دارد یکی از این امور باشد:
1 - منظور صداقت و دوستی واقعی باشد که لازمه آن محبت و یاری دوست نسبت به دوستش باشد در غیاب و حضور او که برادر به معنی دوست باشد - و این یکی از معانی برادری است - چنان که در قاموس ذکر شده، و این استعمال در عرف و لغت شایع است. شاهد بر این روایتی است که در بحار از غیبت شیخ طوسی از معاویه بن وهب از امام صادق (علیه السلام) آمده که فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم)فرمود: خوشا به حال آن که قائم خاندانم را درک کند در حالی که پیش از قیامش از او پیروی نماید، دوست او را دوست بدارد و از دشمنش بیزاری جوید، ولایت امامان هدایت کننده پیش از وی را نیز داشته باشد، آنان رفقای من و اهل دوستی و مودت من، و گرامی ترین امتم نزد من می باشند**بحار الانوار: 52/129 و 130.***.
2 - مراد اخوت و برادری ایمانی است که بین اهل ایمان هست، و برادری حاصل نمی شود مگر در وقتی که؛ برادر در یک جهت و نسبت خاصی با هم مشترک باشند، و تردیدی نیست که این امر جز بر اثر ایمان پایدار و واقعی تحقق نمی یابد، پس اگر ایمان به این نحو ثابت گردد، برادری با پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) نیز به ثبوت می رسد، خدای - عزوجل - می فرماید: آمن الرسول بما انزل الیه من ربه و لامومنون کل آمن بالله و ملائکته و کتبه و رسله**سوره بقره، آیه 285.***؛ پیامبر ایمان آورد به آنچه از پروردگارش بر وی نازل شده و مؤمنان هر یک به خدا و فرشتگان و کتاب ها و پیامبران ایمان آورده اند.
از همین روی در خبر عبدالعزیز مسلم از حضرت رضا (علیه السلام) وارد شده که فرمود: امام برادر مهربان است.
و بدون شک این مقام تنها بر اثر صحابه پیغمبر یا امام بودن حاصل نمی گردد، بلکه باید ایمان ثابت قطعی تام بوده باشد، که اگر این امر تحقق یافت دیگر فرقی نمی کند که یک برادر دیگری را ملاقات نماید یا نه، هم چنان که رابطه برادری بین دو برادر نسبی - در حال جدا بودن زمان یا مکان آن ها - از هم گسسته نمی شود، و اگر این حالت برای کسی نباشد مصاحبت و همزمان بودن با پیغمبر یا امام برایش سودی ندارد و نسبت برادری ایمان به او دادن درست نیست.
و چون بسیاری از اصحاب خاتم الانبیا (علیه السلام) از این صفت محروم بودند، و از ایمان جز تصدیق زبانی نداشتند، آن حضرت مرتبه برادری را از آن ها نفی کرده، و از شواهد این وجه این که در حدیث دوم سؤال کنندگان، معلوم الحال بوده اند که از ایمان بهره ای نداشتند.
و از بیان گذشته روشن شد که آنچه عامه به آن تمسک جسته اند ضعیف است - برای اثبات فضیلت اولی به این آیه شریفه استدلال کرده اند:ثانی اثنین اذ هما فی الغار یقول الصاحبه لا تحزن ان الله معنا**سوره توبه، آیه 40.***؛ دومین دو نفر که در غار بودند آن هنگام که به مصاحب خود می گفت: اندوهگین مباش به تحقیق خدا با ما است. و هم صحبت او را با پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) دلیل برتری اش پنداشته اند و در این جا دوست دارم سخنان شیخ مفید ابی عبدالله محمد بن محمد النعمان - طاب ثراه - را بیاورم: شیخ جلیل احمد بن ابی طالب طبرسی در کتاب الاحتجاج به نقل از شیخ ابو علی حسن بن معمر رقی آورده که در رمله، ماه شوال، سال چهار صد و بیست و سه حکایت نمود از شیخ مفید محمد بن محمد النعمان که گفت: یکی از سال ها شبی در خواب دیدم از کنار راهی می گذشتم که عده ای حلقه زده بودند. پرسیدم: جریان چیست؟ گفتند: این جا حلقه ای است که مردی داستان می گوید. گفتم: او کیست؟ گفتند: عمر بن الخطاب است. مردم را پراکنده ساختم و پیش رفتم، دیدم مردی سخنانی می گوید که چیزی از آن سخنان دستگیرم نمی شود. سخنش را قطع کردم و گفتم: ای شیخ! مرا آگاه کن، چه دلیلی بر فضیلت دوستت ابو بکر عتیق بن ابی قحافه از آیه شریفه: ثانی اثنین اذ هما فی الغارهست؟ جواب داد: توجیه دلالت بر فضیلت ابوبکر از این آیه در شش موضع است:
اول: این که خداوند متعال پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم)را یاد کرده، ابوبکر را نیز یاد نموده و او را دومین نفر قرار داده که فرمود:ثانی اثنین.
دوم: این که آن دو را به عنوان این که در یک جا با هم بوده اند، توصیف کرده و الفت داده است که فرمود: اذ هما فی الغار.
سوم: این که ابوبکر را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) اضافه نموده به این که مصاحبش را ذکر کرده تا بین آن دو را این رتبه جمع فرموده باشد که: اذ یقول الصحابه.
چهارم: این که از مهر و عطوفت پیغمبر نسبت به او یاد شده، چون مرتبه اش اقتضای این عنایت را دارد که فرمود: لا تحزن.
پنجم: این که او را خبر داد که خداوند به طور مساوی با آن دو است، یار و مدافع ایشان که فرمود: ان الله معنا.
ششم: این که خبر داده که آرامش بر ابوبکر نازل شد، زیرا که هیچ گاه آرامش از پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلم) جدا نمی شود، و فرمود: فانزل الله سکینته علیه.
این ها شش موضع است که از آیه غار بر فضل ابوبکر دلالت دارد، که نه تو و نه غیر تو نمی تواند کسی در آن ها طعن نماید.
به او گفتم: سخنت در استدلال برای دوستت بیان شد، و من به یاری خداوند تمام آنچه آوردی همچون خاکستری که روز طوفانی باد بر آن بوزد، خواهم ساخت.
این که گفتی: خداوند متعال پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم)را یاد کرد و ابوبکر را دومی نسبت به آن حضرت قرار داد، این خبر دادن از شماره است که دو نفر بوده اند، و این فضیلتی نیست و ما به طور بدیهی می بینیم که یک مؤمن با مؤمن دیگر یا یک مؤمن با یک کافر می شود دو تا، و ذکر شماره هیچ گونه ارزشی ندارد که بر آن تکیه کردی.
و اما این که گفتی: خداوند آن دو را چنین توصیف کرده که در یک جا (در غار) با هم جمع شده اند این نیز مانند سابق هیچ فضیلتی را دلالت ندارد، زیرا که همانند شمارش که می توان مؤمن و کافر را شماره جمع کرد، همچنین ممکن است مؤمن و کافر یک جا جمع گردند، و نیز مسجد پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) از غار با شرافت تر است، با وجود این، مؤمنین و منافقین و کافرین احیانا در آن جمع می شدند، و در همین باره خداوند می فرماید: فمال الذین کفروا قبلک مهطعین * عن الیمین و عن الشمال عزین**سوره معراج، آیات 36 و 37.***؛ (ای رسول ما) چه شده که کافران به سرعت به جانبت می شتابند و از راست و چپ پراکنده می شوند.
و نیز کشتی نوح (علیه السلام)، پیغمبر و شیطان و چهار پایان را در بر داشت، بنابراین مکان بر فضیلتی که گفتی دلالت ندارد.
و این که گفتی: با ذکر مصاحبت، ابوبکر را به پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) اضافه نمود، از دو فضیلت سابق هم ضعیف تر است، زیرا که عنوان صحبت بر مؤمنان و کافران صدق می کند، و دلیل بر این فرموده خدای تعالی است که: قال له صاحبه و هو یحاوره اکفرت بالذی خلقک من تراب ثم من نطفه ثم سواک رجلا**سوره کهف: آیه 37.***؛ رفیقش در مقام محاوره به او گفت: آیا کفر ورزیده ای به کسی که تو را از خاک، سپس از نطفه آفرید آن گاه تو را مردی کامل ساخت.
و نیز عنوان صحبت بر انسان و حیوان هر دو اطلاق می شود، دلیل بر این، گفتار عرب است - که قرآن به زبان آن ها نازل شده و خداوند - عزوجل - می فرماید: و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه**سوره ابراهیم، آیه 4.***؛ و ما هیچ پیامبری را نفرستادیم جز به زبان قوم خودش - این - الاغ را صاحب خوانده اند، شاعر گوید:

ان الحمار مع الحمار مطیعه - فاذا خلوت به فبئس الصاحب

حقا که الاغ با الاغ دیگر همسفر خوبی است، ولی هنگامی که من با الاغ تنها می مانم بد رفیقی است.
و نیز جماد را با موجود زنده صاحب خوانده اند، مثلاً درباره شمشیر گفته اند:

زرت هندا و ذاک غیر اختیان - و معی صاحب کتوم اللسان

به دیدار (معشوقه ام) هند رفتم در حالی که هیچ بیمناک نبودم، و حال آن که با من همراهی بود زبان بسته (اشاره به خنجر یا حربه دیگر است).
پس وقتی عنوان صحبت بین مؤمن و کافر و بین عاقل و حیوان و بین حیوان و جماد واقع می شود، چگونه دلیلی برای دوست تو در آن هست؟
و اما این که گفتی پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) فرمود: اندوهگین مباش. این نه تنها فضیلت نیست که وبال و منقصت او، و دلیل خطا کاری اش می باشد، زیرا که فرمایش آن حضرت: (لا تحزن) اندوهگین مباش، نهی است و جز این نیست که اندوهگین شدن ابو بکر یا طاعت بوده یا معصیت، اگر طاعت می بود که پیامبر از طاعت ها نهی نمی کند، و بلکه به آن ها امر و دعوت می نماید، و اگر معصیت بوده که پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلم) او را نهی کرده و این آیه شاهدی بر معصیت او است به دلیل این که او را نهی نموده است.
و اما این که گفتی: آن حضرت فرمود: (ان الله معنا)، به تحقیق که خدا با ما است، پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) خبر داده که خدا با او است و از خودش به لفظ جمع تعبیر کرد، چنان که خداوند فرمود: انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون**سوره حجر، آیه 9.*** ما ذکر (قرآن) را نازل کردیم و ما نگهدار آن هستیم.
در این باره سخن دیگری نیز هست که ابوبکر گفت: یا رسول الله! اندوه من برای برادرت علی بن ابی طالب است که چه شد. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) فرمود: اندوهگین مباش! که خداوند با ما است - یعنی با من و با برادرم علی بن ابی طالب (علیه السلام) -.
و اما این که گفتی: آرامش ابوبکر نازل شد، این ترک ظاهر آیه است، چون همان که آرامش بر وی نازل شده خداوند - عزوجل - با لشکریانش او را تأیید فرموده، ظاهر آیه شریفه شاهد بر این است که می فرماید: فانزل الله سکینته علیه و ایده بجنود لم تروها؛ پس خداوند آرامش خویش را بر او نازل ساخته و او را با لشکریانی که ندیدید تأیید کرد. پس اگر ابوبکر صاحب آرامش است لشکریان هم به تأیید او آمده اند و حال آن که این سخن دور کردن نبوت از رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم)می باشد.
به اضافه اگر این جا به طرفداری از دوستت نمی گفتی بهتر بود، زیرا که خداوند متعال در دو جای دیگر که آرامش را بر پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) نازل کرده چون عده ای مؤمن هم با آن حضرت بوده اند آن ها را نیز شرکت داده در یکجا فرموده: فانزل الله علی رسوله و علی المومنین و الزمهم کلمه التقوی**سوره فتح، آیه 26.***؛ پس خداوند اطمینان و آرامش را بر پیامبرش و مؤمنین نازل کرد و آنان را با کلمه تقوی ملازم ساخت. و در جای دیگر فرمود: ثم انزل الله علی رسوله و علی المومنین و انزل جنودا لم تروها**سوره توبه، آیه 27.***؛ پس خداوند آرامش خویش را بر پیامبرش و بر مؤمنین نازل ساخت و لشکریانی که آن ها را ندیدید نازل نمود. ولی در این جا آرامش را به پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) اختصاص داد و فرمود: فانزل الله سکینته علیه.
پس اگر مؤمنی با او بود او را هم در آرامش شرکت می داد، هم چنان که در آن دو آیه دیدیم که مؤمنین را نیز در این جهت شرکت داد. بنابر این خارج نمودن او از عنوان آرامش دلیل بر خروج او از ایمان است. عمر دیگر نتوانست جواب بدهد و مردم از کنارش پراکنده گشتند و من از خواب بیدار شدم**احتجاج: 2/326، 327 و 328.***.
3 - این که مقصود از برادری؛ اخوت از لحاظ خلقت اصلی و طینت اولی باشد، یعنی این مؤمنانی که صفات یاد شده را دارند از بازمانده گل پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) و امامان (علیه السلام) خلق شده اند. پس به لحاظ طینت اصلی برادرند. چنان که مجلسی در مرآةالعقول از معانی الاخبار شیخ صدوق به سند خود از ابوبصیر آورده که گفت: بر حضرت ابی عبدالله صادق (علیه السلام) وارد شدم در حالی که یکی از هم کیشانمان با من بود. به آن حضرت عرض کردم: فدایت شوم ای فرزند پیغمبر، من اندوهگین و محزون می شوم بدون این که سببی برای آن بدانم؟ فرمود: آن حزن و فرح از ناحیه ما به شما می رسد، زیرا که اگر بر ما خوشحالی یا اندوهی وارد شود بر شما نیز داخل می گردد. زیرا که ما و شما از نور خدای تعالی آفریده شده ایم، پی ما و طینت ما، و طینت شما را یکی قرار داد، و اگر طینت شما همان طور که گرفته شده بود رها می شد ما و شما مساوی می بودیم، ولی طینت شما با طینت دشمنانتان ممزوج گردید. و اگر آن نبود ابدا گناهی نمی کردید.
راوی گوید: عرش کردم: فدایت شوم! طینت و نور ما به همانگونه که آغاز شد باز می گردد؟
حضرت فرمود: آری به خدا، ای بنده خدا بگو ببینم این شعاعی که از قرص خورشید پراکنده می شود آیا به آن متصل است یا از آن جدا؟
عرضه داشتم: فدایت گردم بلکه از آن جدا است. فرمود: مگر نه این است که وقتی خورشید غروب می کند، این شعاع به قرص خورشید باز می گردد هم چنان که از آن آغاز شده بود؟ عرض کردم: آری. فرمود: به خدا شیعیان ما نیز همین طوراند. از نور خدا آفریده شده اند، و به سوی او باز می گردند. و به خدا قسم شما روز قیامت به ما ملحق می شوید، ما شفاعت می کنیم و شفاعتمان پذیرفته می شود، شما شفاعت می کنید و شفاعت داده می شوید، و هیچ یک از شما نیست مگر این که آتشی از سمت چپ او و بهشتی از سمت راست او بلند می گردد، پس دوستانش را به بهشت و دشمنانش را به آتش داخل می کند.
مجلسی گفته: در این حدیث تأمل و تدبر کن که در آن اسرار شگفت انگیزی هست.

22 - تعجیل در امر فرج صاحب الزمان (علیه السلام)

اهتمام و مداومت در دعا برای تعجیل فرج مولای ما صاحب الزمان (علیه السلام) با شرایط آن به قدر امکان، سبب می شود که این امر زودتر واقع گردد و ظهور سریع تر تحقق یابد، و پیش تر آن مهر تابان طلوع کند.
دلیل بر این معنی حدیثی است که در بحار و غیر آن از عیاشی از فضل بن ابی قره آمده که گفت: شنیدم از حضرت ابی عبد الله صادق (علیه السلام) که فرمود: خداوند به ابراهیم وحی نمود که برای او فرزندی متولد خواهد شد. پس آن حضرت این موضوع را با ساره در میان گذاشت، ولی ساره گفت: آیا من خواهم زایید و حال آن که پیر زن هستم؟ پس خداوند به آن حضرت وحی کرد که: ساره خواهد زایید و اولاد او چهارصد سال به زحمت و رنج می افتند به خاطر این که سخن مرا جواب گفت. امام صادق (علیه السلام) فرمود: پس هنگامی که فشارها و شکنجه ها بر بنی اسرائیل طول کشید، چهل روز به درگاه خداوند ضجه و ناله کردند. خداوند به موسی و هارون وحی فرمود: که آن ها را از فرعون خلاص نمایند پس صد و هفتاد سال را از آن ها برداشت.
امام صادق (علیه السلام) فرمود: هکذا انتم لو لفرج الله عنا فاما اذ لم تکونوا فان الامر ینتهی الی منتهاه؛ همچنین شما اگر انجام دهید هر آینه خداوند بر ما فرج خواهد داد ولی اگر چنین نباشید البته این امر تا آخرین مرحله را طی خواهد کرد**بحار الانوار: 52/131.***.
تذکر: بدان که از این حدیث شریف چند امر استفاده می شود:

1 - رسیدن جزای عمل به اولاد:

عملی که از شخص سر می زند- اطاعت باشد یا معصیت - جزای آن به اولاد و نوادگانش می رسد، چنان که از امام صادق (علیه السلام) در تفسیر آیه شریفه: و اما الجدار فکان لغلامین یتیمین فی المدینه و کان تحته کنز لهما و کان ابو هما صالحا فاراد ربک ان یبلغا اشد هما و یستخر جا کنزهما**سوره کهف، آیه 82.***؛ و اما دیوار، پس از آن دو پسر بچه یتیم بود که در شهر هستند، و زیر آن گنجی متعلق به ایشان، و پدرشان نیکوکار بود، پس پروردگارت خواست که آن دو به قوت رسند و گنجشان را بر آورند.
فرمود: آن دو یتیم با آن پدر صالح هفت پشت فاصله داشتند.
و این به خاطر حکمت ها و مصالح عظیمی است که بسیاری از آن ها بر ما پوشیده و مخفی است و بعضی از آن ها در روایات از ائمه معصومین (علیه السلام) برایمان روشن شده است.
اگر بگویید: بدون تردید، رساندن خیرها و نعمت ها به اولاد شخص در حقیقت به خودش برگشته و تفضلی نسبت به او انجام گرفته، به جهت کمال مودت و مهری که بین انسان و اولادش هست، بلکه چه بسا خیر رساندن به اولاد برای انسان - بلکه مطلق حیوانات - لذیذتر است از متنعم شدن خود شخص، خواه در زمان حیات و زندگی او باشد یا پس از مردن. هم چنان که در خبر آمده: ارواح مؤمنانی که برای دیدن اولادشان می آیند اگر آن را در وضع خوب و نیکی ببینند، خوشحال می شوند، و اگر در فشار و سختی ببینند، اندوهگین می گردند. و روایات دیگری که بر موضوع مورد بحث دلالت دارد. ولی عذاب کردن و به مشقت انداختن اولاد به خاطر کارهایی که از پدران و مادران سرزده، نه عقل آن را امضا کرده و نه قرآن. عقل این را ظلم می داند، و ظلم بر خداوند - عزوجل - قبیح است، در قرآن مجید نیز آمده: و لا تزر وازره وزر اخری**سوره انعام، آیه 164؛ سوره فاطر، آیه 18.***؛ و بردارنده ای بار گناه دیگری را متحمل نمی شود.
می گویم: دچار شدن مردم به آفات و بلیات، گاهی کفاره گناهان و خطاهای آنان است و گاهی برای بالا رفتن درجات و فزونی ثواب ها می باشد. پس ممکن است خداوند متعال بعضی از بندگانش را به بعضی از مصیبت ها و محنت ها عذاب نماید و این را کفاره گناهان پدران و مادران قرار دهد، چون به خاطر مصیبت هایی که به فرزندانشان می رسد متأثر و ناراحت می شوند، آن گاه به این بنده که به آن مصیبت ها دچار گشته انواع نعمت ها و ثواب ها را عنایت می کند، چون در دنیا به آن ناراحتی ها مبتلا شده است. و این مبادله خوب و برنامه نیکی است و هیچ خلاف عدل و احسان هم در آن نیست بلکه خود نوعی احسان به انسان می باشد.
و بر این معنی دلالت می کند فرموده: امام صادق (علیه السلام) در جواب مفضل بن عمر - که از خواص اصحاب گرامی آن حضرت است - که پس از بیان خوبی ها و منافع حواس انسان و زیان های فقدان آن ها، مفضل عرضه داشت: پس چرا بعضی از مردم برخی از این اعضا را ندارند که این زیان هایی که فرمودی به آن ها برسد؟ امام صادق (علیه السلام) فرمود: برای تأدیب و موعظه کسی که این وضع برایش پیش می آید، و دیگران به سبب او پند گیرند، چنان که زمامداران گاهی افرادی را برای مجازات و عبرت تأدیب می کنند. (عقلا) بر آن ها اشکال نمی گیرند، بلکه رأیشان را تعریف می کنند و تدبیرشان را تصحیح می شمارند. به علاوه برای کسانی که این امور برایشان پیش می آید اگر شکیبایی کنند و شکر الهی بجای آورند پس از مرگشان آن قدر ثواب ها هست که این ناراحتی ها را در مقابل آن همه ثواب، کوچک و ناچیز خواهند دید، تا جایی که اگر به آن ها اختیار می دادند که به دنیا باز گردند و در آن بلاها زندگی کنند آن را انتخاب می نمودند.
و می توان به نحو دیگری جواب داد که: خداوند - عزوجل - به مقتضای حکمتی تقدیر کرده، مصائب و بلاهایی برسد، ولی دفع و برطرف شدن آن مصائب و بلاها را مشروط و متوقف بر صدور افعال خاصی از پدران و مادران یا خود آن ها قرار داده است، و چون آن شرط محقق نشد تقدیر الهی جاری می گردد.
بنابراین ابتلای آن ها درحقیقت به عنوان مجازات آن ها به سبب کارهای پدران و مادرانشان نیست تا اشکالی وارد شود بلکه بر مبنای مصالح واقعی است که در هر امر مقدری وجود دارد.
و این وجه را از یکی از دوستان خاص خود استفاده نمودم.
2 - مسأله بداء: دومین مطلبی که از حدیث مورد بحث استفاده می شود؛ وقوع بداء در بعضی از مقدرات است، بسیاری از روایات نیز بر این مسأله دلالت دارد بلکه از ضروریات مذهب امامیه است که مخالفین، آن ها را به این عنوان (اعتقاد به بداء) می شناسند. البته تشریح و تفصیل این مطلب از محل بحث کتاب خارج است لذا به طور خلاصه این مطلب را بر اساس استفاده از اخبار و سخنان علما می آوریم.
می گویم: منظور از بداء آن است که خداوند - عزوجل - چیزی را تقدیر کند، و سپس خلاف آن را مقدر نماید. و این از نظر عقل ممکن و از جهت نقل واقع شده است، به خاطر عموم و دوام قدرت خداوند، و به جهت دلالت آیات قرآن و احادیث متواتره بر آن. و علت این که مخالفین آن را انکار کرده اند این که: به گمانشان این امر مستلزم آن است که خداوند - عزوجل - نسبت به امر دوم جاهل باشد و از مصلحت آن غافل، تعالی الله عن ذلک علوا کبیرا**مضمون این عبارت در بعضی از آیات قرآن آمده است، سوره اسراء، آیه 43 و مترجم.***؛ خداوند بسی برتر از این پندار جاهلانه است. لذا در رد این گمانشان در حدیث صحیحی از حضرت ابی عبد الله صادق (علیه السلام) آمده که فرمود: در هیچ چیزی برای خداوند بداء نمی شود مگر این که پیش از این که بداء بشود، در علم او بوده است. و به همین معنی اخبار متعددی در اصول کافی و توحید صدوق و بحار و غیر این ها آمده است**کافی: 1/148؛ توحید صدوق.***.
و تحقیق مطلب به گونه ای که پرده های پندار را از روی فهم ها بردارد این که: به طوری که در اخبار وارد شده، امور بر دو قسم است: محتوم و موقوف. محتوم چیزی است که تحقیق یافتن آن - از لحاظ وجود یا عدم - متوقف و وابسته به چیزی نباشد، بله خداوند آن را امضا و ختم نموده و به قلم قضا نوشته است. و منظور از موقوف اموری است که وجود یا عدم آن ها در علم الهی مربوط و متوقف بر حصول یا انتفاء چیزی باشد. موقوف نیز بر دو گونه است:
گونه اول: آن که خداوند متعال برای پیغمبران یا فرشتگان یا اولیای خود موقوف بودنش را بیان کرده باشد.
گونه دوم: آن که برای آن ها بیان نکرده باشد، بلکه به نظر آن ها محتوم است در صورتی که در علم خداوند - عزوجل - موقوف می باشد.
بدائی که ما به آن معتقدیم و روایات نقل شده از ائمه اطهار (علیه السلام) بر آن دلالت دارد مربوط به همین گونه است نه قسم اول، و همان طور که می بینید مستلزم جهلی برای خداوند نیست.
مثال این مطلب چنین است که خداوند سبحان مقدر فرماید که فلان آدم بیست سال زنده بماند اگر صله رحم بجای آورد سی سال عمر کند. در این جا خداوند عمر این شخص را بیست سال تقدیر فرموده و اگر به شرطی که قرار داده باشد عمل نماید ده سال به عمرش افزوده می شود. پس زیاد شدن ده سال بداء در آن مقدر - یعنی بیست سال - است، و خداوند متعال هم از ازل این را می دانست، ولی در این متوقف کردن به شرط خاص حکمت های ارزنده ای هست، و مقدر الهی - که مربوط به شرطی بوده - هنگامی ظاهر می شود که شرطش محقق شده باشد در حالی که قبلا بر ما مخفی بوده است.
و با این بیان نحوه جمع بین دسته های مختلف اخبار معلوم شد که:
دسته ای از آن ها دلالت دارد که بداء در آنچه علم آن به پیغمبران رسیده واقع نمی شود. چنان که در اصول کافی از فضیل بن یسار آمده که گفت: شنیدم حضرت ابوجعفر باقر (علیه السلام) می فرمود: علم بر دو گونه است: علمی نزد خداوند مخزون است که احدی از مخلوق را از آن مطلع نساخته، و علمی دیگر را به فرشتگان و پیغمبرانش را تکذیب نمی نماید، و آن علمی که نزد خودش مخزون است آنچه می خواهد پیش می آورد و آن چه بخواهد تأخیر می اندازد و آنچه بخواهد ثابت می کند**کافی: 1/147.***.
و دسته ای دیگر بر وقوع بداء در آنچه علم آن به پیغمبران و فرشتگان رسیده هم دلالت دارد مانند خبر دادن عیسی (علیه السلام) به مردن عروسی که به خانه شوهرش می بردند ولی نمرد و خلاف آن ظاهر شد، و خبر دادن ملک الموت به داوود (علیه السلام) به مرگ جوانی که نزد او نشسته بود پس از هفت روز، ولی نمرد و خداوند سی سال مرگش را به تأخیر انداخت به خاطر این که داوود (علیه السلام) او را رحم کرد، و خبر دادن خداوند متعال به حضرت نوح (علیه السلام) چند بار هلاکت قومش را، سپس تأخیر افتادن آن و خبر دادن خداوند - عجل الله تعالی فرجه الشریف - به یونس (علیه السلام) که؛ روز معین قومش هلاک خواهند شد، سپس خداوند توبه آن ها را پذیرفت و غیر این ها.
وجه جمع بین این دو دسته از روایات این که: منظور در روایت سابق آن است که خداوند - عزوجل - پیغمبرش را از واقع شدن امری مطلع سازد و به او خبر دهد که این امر حتمی و غیر قابل تغییر است، مثل اخباری که درباره خروج سفیانی - لعنه الله - پیش از قیام حضرت قائم - عجل الله تعالی فرجه الشریف - وارد شده است.
و مراد از دسته دوم آن است که خدای تعالی پیامبرش را مثلاً از امری باخبر سازد، اما برای او بیان نکند که محتوم است یا موقوف، که ظاهر این امر آن است که محتوم باشد، چون موقوف بودن آن بیان نشده، پس ممکن است در آن بداء واقع گردد، زیرا که نزد خداوند - عزوجل - بر امری متوقف است که آن را برای پیغمبر بیان ننموده، بلکه نزد خودش مخزون است و این مستلزم دروغ یا تکذیبی هم نیست.
شیخ طوسی - رحمته الله - به این وجه بین آن اخبار را جمع کرده، و مجلسی - رحمةالله - نیز در دو کتابش مرآة العقول و بحارالانوار همین نظر را نزدیک به واقع دانسته است.
می گویم: چند روایت هم بر جمع یاد شده دلالت دارد از جمله:
در الاحتجاج از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) است که فرمود: اگر یک آیه در کتاب خدا نبود از آنچه خواهد بود و آنچه شدنی است تا روز قیامت شما را خبر می دادم، آن آیه این است: یمحو الله ما یشاء و یثبت و عنده أم الکتاب**سوره رعد، آیه 39.***؛ خداوند آنچه را خواهد اثبات کند و نزد او است اصل کتاب (لوح محفوظ.**احتجاج: 1/384.***).
در روایت دیگری از حضرت رضا (علیه السلام) است که فرمود: ابو عبدالله (صادق) و ابو جعفر (باقر) و علی بن الحسین و حسین بن علی و علی بن ابی طالب (علیهم السلام) گفته اند: اگر یک آیه در کتاب خدا نبود به آنچه تا روز قیامت خواهد بود شما را خبر می دادیم: یمحو الله ما یشاء و یثبت...**قرب الاسناد: 155.***.
و با این بیان نحوه جمع بین دو دسته دیگر از اخبار نیز معلوم می شود که دسته ای می گوید: بداء در امر محتوم واقع نمی شود - چنان که گفتیم - همان طور که در بحار از عیاشی از فضیل آمده که گفت: شنیدم حضرت ابوجعفر باقر (علیه السلام) می فرمود: از جمله امور، اموری حتمی است که ناگزیر خواهد آمد، و از جمله امور اموری هست که نزد خداوند موقوف است، آنچه از آن ها را می خواهد جلو می اندازد، و آنچه را بخواهد محو می کند و آنچه می خواهد ثبت می نماید، احدی را از آن - یعنی موقوف - مطلع نساخته است، و اما آنچه را که پیامبران خبر آورده اند شدنی است، نه خودش را تکذیب می کند و نه پیغمبرش و نه فرشتگانش را**تفسیر العیاشی: 2/217.***.
و دسته دیگر دلالت می کند که؛ محتوم نیز بداء واقع می گردد، مانند حدیثی که در غیبت شیخ نعمانی به سند خود از ابوهاشم داوود بن قاسم جعفری آورده که گفت: در خدمت حضرت ابوجعفر محمد بن علی الرضا (علیه السلام) بدیم. سخن از سفیانی به میان آمد و این که در روایت است که امر او از محتوم است. من به حضرت ابو جعفر (علیه السلام) عرض کردم: آیا برای خداوند در امر محتوم بداء می شود؟ فرمود: آری! عرض کردیم: پس می ترسیم در قائم (علیه السلام) نیز برای خداوند بداء حاصل شود. فرمود. قائم از میعاد است و خداوند برخلاف وعده اش کاری نمی کند**غیبت نعمانی: 162.***.
وجه جمع این که، دسته اول ناظر به اموری است که خداوند متعال حتمی بودن آن را خبر داده، پس تغییر دادن آن ها تکذیب خودش و فرشتگان و پیامبرانش می باشد. و دسته دوم ناظر به اموری است که خداوند حتمی بودن یا موقوف است ظهور در حتمی بودن آن دارد، از آن ها به محتوم تعبیر شده است. و در این حدیث اشاره ای هم به این معنی هست، امام جواد (علیه السلام) علت واقع نشدن بداء را در امر قائم (علیه السلام) چنین فرمود: قائم از میعاد است و خداوند بر خلاف وعده اش کاری نمی کند.
خلاصه این که: مراد از محتوم در این خبر آن است که به حسب ظاهر اخبار حتمی باشد چون متوقف بودنش بر چیزی بیان نشده پس تغییر دادن آن ضرری ندارد، و منظور از محتومی که در آن بداء واقع نمی شود، آن است که حتمی بودنش تصریح شده و این تغییر و تبدیلی ندارد، زیرا که تبدیل آن، تکذیب خود و پیغمبران و فرشتگان خداوند است. و این مطلب را خداوند سبحان به برکت مولایم صاحب الزمان (علیه السلام) به من الهام فرمود و ندیده ام کسی پیش از من این نکته را گفته باشد.
و یکی از محدثین بین این خبر و اخبار دیگری که دلالت می کند، بداء در محتوم واقع نمی شود، نحوه دیگری جمع کرده که به نظر من خالی از اشکال نیست، بهتر آن است که تمام سخن وی را نقل کنیم سپس اشکالاتی که به نظر قاصر رسیده بیان نمایم.
محدث مزبور - که خداوند مقامش را عالی تر گرداند - در اواخر باب یازدهم کتابش - النجم الثاقب - چنین گفته: غیر ظهور و خروج حضرت حجة بن الحسن بن علی المهدی - صلوات الله علیه - (که حال از عمر شریفش هزار و چهل سال و چیزی می گذرد) که خواهد شد و تبدیل و خلفی در او نخواهد شد، مابقی آنچه رسیده از آیات و علامات پیش از ظهور و مقارن آن، همه قابل تغییر و تبدیل و تقدیم و تأخیر و تأویل به چیز دیگر که از اهل بیت عصمت (علیهم السلام) رسیده باشد، هست. حتی آن ها که در شمار محتوم ذکر شده، چه ظاهراً مراد از محتوم در آن اخبار نه آن است که هیچ قابل تغییر نباشد، و ظاهر همان را که فرمودند به همان نحو بیاید، بلکه مراد (والله یعلم) مرتبه ای است از تأکید در آن، که منافاتی با تغییر در مرحله ای از انحای آن وجود نداشته باشد، مؤید این مقال است: آنچه شیخ نعمانی در غیبت خود از ابی هاشم داوود بن قاسم جعفری روایت کرده...**النجم الثاقب: 477.*** - سپس ترجمه روایت یاد شده را آورده است -.
می گویم: این سخن از چند جهت قابل بحث و مناقشه است:
اول این که جزم کردن به این که تمام علائم ظهور قابل تغییر است با روایات بسیار بلکه متواتری که تصریح دارند بعضی از آنها محتوم است که تغییر و تبدیلی در آن نیست، منافات دارد، از جمله این روایات آن که: نعمانی از عبدالملک بن اعین آورده که گفت: نزد حضرت ابوجعفر باقر (علیه السلام) بودم. پس ذکر قائم (علیه السلام) به میان آمد، به آن حضرت عرض کردم: امیدوارم که این امر به زودی واقع شود و سفیانی هم نباشد فرمود: خیر، به خدا این از محتوم است که ناگزیر باید بشود**غیبت نعمانی: 161.***.
و نیز نعمانی به سند خود از حمران بن اعین از حضرت ابو جعفر باقر (علیه السلام) درباره آیه شریفه: قضی أجلا و أجل مسمی عنده**سوره انعام، آیه 2.***؛ اجلی تقدیر کرد و اجلی نام برده شده نزد او. فرمود: این ها دو اجل هستند یک اجل محتوم، و اجل دیگر موقوف است. حمران به آن حضرت عرضه داشت: محتوم چیست؟ فرمود: آن است که غیر از آن نمی شود. عرض کرد: موقوف چیست؟ فرمود: آن است که خداوند را در آن مشیت هست. حمران گفت: من امیدوارم اجل سفیانی از موقوف باشد. امام باقر (علیه السلام) فرمود: خیر، به خدا این از محتوم است**غیبت نعمانی: 161.***.
و از فضیل بن یسار از حضرت امام باقر (علیه السلام) آورده که فرمود: به تحقیق که اموری موقوف هست و اموری محتوم، والبته سفیانی از امور محتوم است که ناگزیر باید بیاید.**غیبت نعمانی: 161.***
همچنین به سند خود از خلاد صائغ آورده که حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمود: سفیانی، ناگزیر خواهد آمد.
و صدوق در کمال الدین به سند خود از ابوحمزه ثمالی آورده که گفت: به حضرت صادق (علیه السلام) عرض کردم: حضرت ابو جعفر باقر (علیه السلام) می فرمود: خروج سفیانی از محتوم است. فرمود: آری. عرض کردم: از محتوم است؟ فرمود: آری.
و اختلاف بنی العباس از محتوم است و قتل نفس زکیه نیز از محتوم است و خروج قائم (علیه السلام) نیز از محتوم است**کمال الدین: 2/652.***.
و در بحار از قرب الاسناد به سند خود از علی بن اسباط است که گفت: به حضرت ابوالحسن موسی بن جعفر (علیه السلام) عرض کردم: فدایت شوم، ثعلبة بن میمون از علی بن المغیره از زید عمی برایم گفت که حضرت علی بن الحسین (علیه السلام) فرموده است: قائم ما در یکی از سال ها برای ادای کامل حقوق مردم قیام خواهد کرد. امام کاظم (علیه السلام) فرمود: قائم بدون سفیانی قیام کند؟ عرض کردم: فدایت شوم، پس در این سال است؟ فرمود: هرچه خدا خواهد، گفتم: آیا در دوران عمر من به حکومت می رسد؟ فرمود: خدا هرچه خواهد انجام دهد**بحار الانوار: 52/182.***.
و نیز در بحار از غیبت شیخ طوسی به سند خود از محمد بن مسلم آورده که گفت: شنیدم حضرت ابی عبدالله صادق (علیه السلام) فرمود: سفیانی پس از آن که بر مناطق پنج گانه مسلط می شود، به مقدار حمل یک زن زمامداری می کند، سپس فرمود: استغفرالله به مقدار حمل یک شتر حکومت خواهد کرد، و ماجرای او از محتوم است**بحار الانوار: 52/315.***.
و اخبار دیگر که تصریح دارد به این که سفیانی و بعضی دیگر از علائم ظهور محتوم است که تغییر و تبدیلی در آن ها نیست. پس حکم کردن به این که تمام علامت هایی که روایت شده قابل تغییر و تبدیل است و یا تأویل کردن آن روایات، اجتهاد در مقابل نص است.
دوم: تغییر تمام علائم مستلزم نقض غرض است، و آن بر خداوند متعال محال می باشد، زیرا که غرض و منظور از قرار دادن علائم و نشانه ها آن است که مردم به وسیله آن ها، امام غایب خود را بشناسند، و از هر کسی که به دروغ ادعای امامت کند پیروی ننمایند. پس هرگاه تمام نشانه ها تغییر کند، و هیچ یک از آن ها برای مردم آشکار نگردد نقض غرض لازم می آید، و این بر خداوند محال است. و دلیل بر این که قرار دادن علائم برای شناختن امام قائم (علیه السلام) است - اضافه براین که غرض عقلایی از نصب علائم همین است وگرنه نصب علائم لغو می شود - اخبار بسیاری است از جمله: فرموده امام صادق (علیه السلام) که: ساکن باشید تا وقتی که آسمان و زمین آرام هستند**بحار الانوار: 52/25.***.
و فرموده حضرت رضا (علیه السلام) که: منظور حضرت ابی عبدالله صادق (علیه السلام) که تا آسمان ساکن است یعنی از ندا کردن به نام صاحب تو، و تا زمین ساکن است یعنی از فرو بردن لشکر سفیانی.**بحار الانوار: 52/25. ***و... اخبار دیگری که ذکر آن ها موجب طولانی شدن مطلب است، و روایات در غیبت نعمانی و کمال الدین و بحار و غیر این ها آمده است.
سوم: تغییر علامت هایی که حتمی بودن آن ها تصریح شده سبب گمراهی و به اشتباه انداختن مردم است - چنان که مخفی نیست - زیرا که دانستی که این ها نشانه هایی برای شناخت قائم (علیه السلام) قرار داده شده اند.
اگر بگوییم: می توان از این اشکال جواب داد به این که گمراهی در وقتی است که راه شناخت امام (علیه السلام) منحصر در همین نشانه ها باشد و حال آن که چنین نیست بله می توان با دیدن نشانه های شخصی و دیدن معجزات و دلایلی که جز از امام صادر نمی شود آن حضرت را شناخت و مؤید این معنی روایتی است که در اصول کافی به سند خود از مفضل بن عمر آمده که گفت: شنیدم حضرت ابی عبدالله صادق (علیه السلام) می فرمود: برای صاحب این امر دو غیبت هست که در یکی به خاندانش بر می گردد، و در دیگری گفته می شود: هلاک شد، در کدام بیابان رفت؟! راوی گوید: عرضه داشتم: اگر چنین شد چکار کنیم؟ فرمود: اگر کسی آن را ادعا کرد، از او چیزهایی بپرسید که چنان کسی باید جواب دهد**کافی: 1/340.***.
و شیخ نعمانی چنین روایت کرده که: اگر کسی آن را ادعا کرد، از آن امور مهم از او بپرسید که مثل او می بایست جواب دهد**غیبت نعمانی: 90.***.
می گویم: شناخت امام (علیه السلام) به گونه یاد شده برای همه اهل جهان میسر نیست - مانند بسیاری از زنان و کسانی که در شهرهای دور هستند - با این که از روایات بسیار به دست می آید که مسأله ظهور قائم (علیه السلام) از اموری است که خداوند وعده داده آن ها را برای همه اهل عالم ظاهر و آشکار سازد، به طوری که کسی بی خبر نماند. اگر بعضی از نشانه های عام که بر تمام مردم جهان آشکار گردد نباشد، بر بسیاری از مردم مخفی می ماند مگر پس از مدتی مدید که به نحوی مطلع گردند.
چهارم: تغییر و یا منتفی شدن علامت هایی که محتوم بودنشان تصریح شده، مستلزم آن است که خداوند خود و فرشتگان و پیغمبران و اولیائش را تکذیب کند - چنان که در حدیث آمده بود - و قبح آن بر کسی پوشیده نیست.
پنجم: آنچه در مورد تغییر علائم حتمیه گفتیم که نقض غرض لازم می آید در تأویل آن ها نیز همین محذور هست، چون بودن شک، مقصود - یعنی معرفت امام - با نصب نمودن نشانه های آشکاری که همه افراد بر آن مطلع گردند حاصل می شود، و این که آن نشانه ها همان طور ظاهر شود که بیان شده (تا هرکه هلاک می شود با تشخیص و دانستن هلاک گردد، و هرکه زنده می شود از روی بینه زنده گردد**مضمون آیه کریمه 42، سوره انفال.***) پس بیان علامت اگر طوری باشد که اهل زبان چیزی از آن بفهمند آن گاه غیر از آنچه ظاهر آن است اراده گردد، به جهل انداختن مردم و گمراهی آن ها چیزی نیست، بلکه از اموری است که عقل آن را زشت و قبیح می شمارد.
البته ممکن است که متکلم غیر از آنچه از ظاهر لفظ فهمیده می شود اراده کند ولی به شرط این که برای مخاطبین منظورش را بیان نماید، یا قرینه واضحی بیاورد که در فهمیدن منظورش را آن قرینه تأملی ننمایند.
ولی بین این معنی و بین حمل کردن تام علائم ظهوری که روایت شده - حتی آن هایی که حتمی بودنشان تصریح گردید با توجه به نبودن دلالت روشن یا قرینه آشکاری بر خلاف ظاهر آن ها - حمل کردن این ها بر قبول تأویل نمودنشان، تفاوت از زمین تا آسمان است! بلکه اگر این در باز بشود برای اهل ضلال و گمراه کنندگان بهترین سوژه و وسیع ترین میدان است که آنچه از ائمه (علیه السلام) در علائم رسیده به هر نحوی که دلشان بخواهد تأویل ببرند. خداوند ما و همه مؤمنین را از تمام لغزش ها محفوظ بدارد.
ششم: حمل کردن محتوم بر آنچه نوعی تأکید دارد و آن را از معنای حقیقی اش منصرف نمودن، آن طور که در سخنان این عالم محترم آمده، هیچ شاهد و مؤیدی ندارد، چون اگر شاهدی داشت بیان می نمود. و بدین خاطر این مبحث را پیش کشیدم تا مبادا کسی که کتاب ما را مطالعه می کند در شبهه بیفتد زیرا که این جا محل لغزندگی گام ها است.
3 - ظهور قابل تقدیم و تأخیر است: از حدیث یاد شده استفاده می شود که: ظهور مولای ما حضرت صاحب الزمان - عجل الله تعالی فرجه الشریف - از اموری است که قابل تقدیم و تأخیر است که به سبب بعضی از علل و جهات، زودتر یا دیرتر واقع می شود. و از جمله اسبابی که زمینه جلو افتادنش را فراهم می سازد؛ اهتمام مؤمنین در دعا برای تعجیل ظهور و فرج است. و قسمتی از دلایل این معنی را در حرف (غ) از بخش چهارم کتاب بیان کردیم.
و چه بسا کسی که اهل تحصیل نیست در این باره استبعاد کند، و از این که به سبب اهتمام در دعا ظهور و فرج پیش می افتد تعجب نماید، و این طور به نظرش برسد که اگر چنین بود می بایست تاکنون فرج واقع می شد چون اهل ایمان در هر زمان و مکان برای این امر بسیار دعا کرده و می کنند.
ولی این استبعاد ناپسندی است، و گفتار شخص کند ذهنی است، زیرا که هیچ بعید نیست که برای ظهور آن حضرت در علم خداوند دو وقت باشد که یکی نزدیکتر از دیگری است و ظهور آن حضرت در وقت نزدیک تر به اهتمام مؤمنین در امر دعا بستگی داشته باشد، و این است معنی این که ظهور آن حضرت از امور بدائیه است که قابلیت جلو و عقب شدن را دارد. و دلالت روایاتی که از ائمه اطهار (علیه السلام) در این موضوع هست بر پژوهشگران پوشیده نیست، و این که آن وقت نزدیک تر تاکنون نرسیده. بنابراین انکار تأثیر دعا طبق دلیل مردود است، چون صریح قرآن بر آن دلالت دارد، و نیز امکان نزدیک تر شدن ظهور حضرت صاحب الزمان (علیه السلام) از احادیثی که از خاندان عصمت (علیه السلام) نقل شده به دست می آید.