فهرست کتاب


مکیال المکارم (در فوائد دعا برای حضرت قائم (علیه السلام) / جلد اول

سید محمد تقی موسوی اصفهانی‏ سید مهدی حائری قزوینی‏

1- دلیل عقلی

علت ها و فلسفه هایی که برای ضرورت و لزوم وجود پیامبر گفته اند، همان علت ها برای ضرورت وجود جانشین و وصی پیغمبر نیز صادق است که پس از وفات آن حضرت لازم است بوده باشد تا مردم به جانشین پیغمبر در شؤون مختلف زندگی خود مراجعه کنند، همان گونه که به پیغمبر مراجعه می کردند، پس بر خداوند متعال واجب است که او را نصب فرماید و بر مردم نیز واجب است آن امام را بشناسند؛ زیرا که پیروی کردن بدون معرفت و شناخت امکان ندارد.
اگر کسی اشکال کند که: علت برانگیختن پیغمبر با این مورد فرق می کند؛ زیرا که مردم در امور معاش و شؤون زندگی مادی و جنبه های اخروی و امور مربوط به معاد، به پیغمبر نیازمندند تا از جانب خداوند قانونی برای آنان بیاورد و مطابق آن عمل نمایند و چون پیغمبر آن چه مورد نیاز مردم است را برای آنان بیاورد و قواعد و احکامی بر ایشان بیان فرمود و مردم آن ها را شناختند و عمل کردند، دیگر نیاز برطرف می شود و برای بیان و آموزش قواعد و احکام دین وجود علما کتاب های مربوطه بسنده است، پس وجود وصی و جانشین پیغمبر لازم نیست!
در جواب می گویم: این اشکال به چند جهت نادرست است:
اول: پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلم) قواعد را به طور کلی بیان فرموده و دستورات دین را به مقدار مورد نیاز عموم در آن زمان تشریح کرده است، و این مطلب برای کسانی که به احادیث پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) مراجعه کنند واضح است. بنابراین احتیاج مردم با آن مقدار از بیان برطرف نشده، بلکه پاره ای از مسائل حتی بر علما و دانشمندان بزرگ پوشیده می ماند - تا چه رسد به دیگران - پس افراد بشر از وجود امام و پیشوای معصوم ناگریز هستند تا به او مراجعه کنند و مطالب مورد نیاز خویش را از او بیاموزند.
البته تردیدی نیست که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) تمام احکام و علوم را به وصی خود سپرده که پس از آن حضرت (علیه السلام)، رهبری مردم را - از طرف خداوند - به عهده داشته است، و هر امامی به امام بعد از خودش سپرده تا این که نوبت به امام زمان ما (عجل الله تعالی فرجه الشریف) رسیده است. باری، امامان (علیه السلام) احکام الهی را که پیغمبر گرفته اند برای مردم بیان می کنند و آنان را با مبانی و مفاهیم دین مقدس آشنا می سازند.
همچنین تردیدی نیست که آن بیانگر احکام دین اگر معصوم نباشد، مردم به گفته های او اطمینان و اعتماد نخواهند کرد و هدف از برگزیدن او تحقق نخواهد یافت.
دوم: افراد انسان به خاطر وضع طبیعی که دارند و با توجه به هواها و خواسته های نفسانی شان، در نزاع و کشمکش و اختلاف واقع می شوند، این معنی را با وجدان احساس نموده و با چشم می بینیم، لذا مقتضای لطف خداوند است که برای از میان رفتن هر گونه نزاع و اختلاف، شخصی را تعیین نماید که حقایق و واقعیت ها را کاملاً بداند، تا در هر زمان مردم به چنین شخصی رجوع کنند و در نزاع ها و مرافعه ها از او کمک بگیرند، و در نتیجه حق به حق دار برسد و عدالت الهی در میان گسترش یابد. و آن شخص که خداوند او را برای رفع اختلاف و نزاع برگزیده، همان امام علی است که مردم وظیفه دارند از او پیروی کنند و در شؤون مختلف خود به او مراجعه و بر او اعتماد نمایند.
اگر اشکال کنید که امامان ما (علیه السلام) در زمان حضورشان جز بر مبنای قواعد ظاهری حکم نمی کردند، و به عبارت دیگر: آنان روی قواعدی که علما در زمان غیبتشان حکم می کنند حکم می کردند. پس چگونه ادعا می شود که مقتضای لطف الهی تعیین و نصب امام است تا بر مبنای حق و واقعیت ها حکم کند؟
می گوییم: این روش به خاطر مانعی بود که از ناحیه مردم وجود داشت، چنان که مانع ظهور امام نیز از طرف مردم است. پس در این صورت هیچ گونه اعتراضی بر آنان وارد نیست و به هیچ وجه نباید خیال کرد که این امر با لطف الهی متناقض است. دلیل بر این مدعی روایاتی است که از خود ایشان وارد شده و تصریح می کند که چنانچه ریاست و خلافت به طور کامل به آنان واگذار می شد و در تصرفات، دستشان باز می بود، به حکم آل داوود حکم می کردند و احکام واقعی را برای مردم آشکار می ساختند. از جمله روایتی است که در اصول کافی از ابوعبیده حذاء آمده است که حضرت ابوعبدالله صادق (علیه السلام) فرمود: ای ابوعبیده! هرگاه قائم آل محمد (علیه السلام) بپاخیزد، به حکم داوود و سلیمان (علیه السلام) حکم می کند و از بینه و شاهد نخواهد پرسید.**اصول کافی: 2/397.***
و در همان کتاب در خبر صحیح از ابان منقول است که گفت: از حضرت ابوعبدالله صادق (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: دنیا تمام نخواهد شد تا این که مردی از تبار من ظهور نماید که به حکم آل داوود حکومت کند و از بینه و شاهد نپرسد، به هر موجودی حقش را می دهد.**اصول کافی 2/397.***
و نیز در همان کتاب به سند صحیح از عمار ساباطی آمده است که گفت: به حضرت امام صادق (علیه السلام) عرضه داشتم: اگر حکومت به دست شما رسد چگونه حکم خواهید کرد؟ فرمود: به حکم الهی و به حکم داوود؛ پس هرگاه بر ما قضیه ای پیش بیاید که حکم آن نزد ما حاضر نباشد، روح القدس آن را به ما القا خواهد کرد.**اصول کافی: 2/248.***
و نیز به سند خود از جعید همدانی از حضرت علی بن الحسین (علیه السلام) روایت کرده است که گفت: از آن حضرت پرسیدم: روی چه مبنایی حکم می فرمایید؟ فرمود: به حکم آل داوود؛ و اگر کاری بر ما دشوار گردد، روح القدس بر ایمان خواهد آورد.**اصول کافی: 2/249. ***
می گویم: در بخش چهارم همین کتاب حرف ح مطالبی در این زمینه خواهد آمد؛ ان شاء الله تعالی.
سوم: اگر فرض کنیم تمام علما و دانشمندان به تمام احکام عمل کنند، باز هم وجود ایشان ما را از وجود امام بی نیاز نمی سازد، زیرا که آنان از سهو و اشتباه معصوم نیستند. پس در هر زمان از وجود شخص معصومی که از خطا و اشتباه محفوظ باشد ناگریز هستیم. تا مرجع و پناه مردم بوده، حقایق احکام را بر ایشان بیان فرماید. و آن شخص معصوم هیچ کس جز امام نیست.
در این جا اگر کسی بگوید: نبودن امام با بودنش در حالی که از دیدگان مردم پنهان و غایب باشد چه فرق می کند؟ می گویم اولاً: نظر به این که مانع ظهور و آشکار بودن آن حضرت، ناشی از خود مردم است، این مطلب منافاتی با لطف خداوند ندارد. و دلیل نمی شود بر این که احتیاجی به وجود آن حضرت (علیه السلام) نیست، بلکه بر مردم واجب است که موانع ظهور را بر طرف سازند تا از نور مقدسش بهره مند شوند و از انواع علوم و معارفش استفاده کنند.
ثانیاً: غیبت آن حضرت در همه زمان ها و از همه انسان های مؤمن نیست، بلکه برای بسیاری از بزرگان مؤمنین اتفاق افتاده است که به خدمت حضرتش شرفیاب شده و به محضر مقدسش راه یافته اند. جریانات آنان در کتاب های علمای بزرگوار ما ضبط است، و بیان آن ها فعلاً از بحث ما خارج است. و حکایات به خاطر این که به طور متواتر نقل شده برای ما موجب یقین است.
ثالثا: منافع وجود مبارک آن حضرت منحصر در بیان علوم نیست، بلکه همه آنچه از مبدأ و سرچشمه فیض الهی به مخلوقات می رسد، از برکات وجود او می باشد که در بخش سوم کتاب این موضوع را بیان خواهیم کرد؛ ان شاء الله تعالی.

2- دلیل نقلی

روایات بسیاری که در حد تواتر است در این باره وارد شده که ما به خاطر رعایت اختصار به ذکر قسمتی از آن ها که ثقةالاسلام محمد بن یعقوب کلینی در کتاب کافی آورده است، اکتفا می کنیم:
1- خبر صحیح از معاویه بن عمار است که: حضرت صادق (علیه السلام) درباره آیه مبارکه ولله الاسماء الحسنی فادعوه بها**سوره اعراف، آیه 180.***؛ و برای خداوند نیکوترین نام ها است، پس او را با آن ها بخوانید. فرمود: به خدا قسم، ما آن اسماء حسنی (نیکوترین نام ها) هستیم که خداوند هیچ عملی را از بندگان نمی پذیرد، مگر با شناخت و معرفت ما.**اصول کافی: 2/249.***
می گویم: شاید تعبیر از امامان به اسماء به خاطر این باشد که آنان دلیل و راهنمای مردم به سوی خداوند هستند و نشانه های قدرت و جبروت الهی می باشند، همانطور که اسم نشانه ای است برای صاحب آن که بر او دلالت می کند؛ خدا داناست.
2- خبر صحیح از عبد صالح حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) آمده است که فرمود: حجت خداوند بر خلقش تمام نمی گردد مگر به وسیله امامی که شناخته شود.**اصول کافی: 1/143.***
می گویم: اشاره حضرت به وجوب برپا کردن دلیل و حجت بر خداوند متعال است، و شناخت خداوند ممکن نیست مگر به وجود امام (علیه السلام)، پس شناخت امام بر مردم واجب است و تعیین او بر خداوند لازم.
3- خبر صحیح خطبه ای از حضرت ابوعبدالله صادق (علیه السلام) روایت شده است که در آن، حال و صفات ائمه (علیه السلام) را یاد می کند. در آن خطبه چنین آمده است: به راستی که خداوند - عزوجل - به وسیله امامان بر حق از خاندان پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) از دین خویش پرده برداری کرده و به وجود آنان راه و روش خود را آشکار ساخته، و از درون چشمه دانش خویش به وسیله ایشان عطا فرموده است. از امت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) هرکه مقام ولایت امامش را درک کند، مزه شیرین ایمان را خواهد چشید، و برتری و زیبایی اسلام را خواهد دانست؛ ان الله تبارک و تعالی نصب الامام علما لخلقه و جعله حجه علی اهل مواده و عالمه؛ زیرا خداوند تبارک و تعالی امام را نشانه ای برای ره یابی خلق خود قرار داده؛ او را بر اهل طبیعت و جهان خویش حجت ساخته و تاج وقار بر سر او نهاده است. چنان که نور جبروت او را فرا گرفته، با ارتباطی غیبی تا آسمان پیوسته، و فیوضات الهی از او قطع نگشته است، و آنچه پیش اوست جز به وسایل کامله او درک نشود. خداوند جز به معرفت امام اعمال بندگان را نمی پذیرد. هرچه از امور مشتبه و مشکل و سنن پیچیده و نامعلوم و فتنه های غلط انداز بر امام عرضه شود، کاملاً بر آن ها آگاه و داناست. خداوند - تبارک و تعالی - برای همیشه امامان را از فرزندان حسین (علیه السلام) به خاطر هدایت خلق اختیار می کند و از نسل هر امام به منظور به عهده گرفتن منصب راهبری و امامت، یکی را بر می گزیند. آنان را پاک و معصوم ساخته و برای خلق خویش تعیین نموده و مورد پسند و رضای خویش قرار داده است. هرگاه یکی از امامان (علیه السلام) وفات یابد، امام دیگری از نسل وی بر جای بگمارد، تا راهنمایی نشانگر راه راست آشکار، و نوربخش و هدایتگری درخشان، و حجتی آگاه بوده باشد. این امامان از طرف خداوند به پیشوایی مردم نصب شده اند (آنان مردم را) به حق هدایت نموده، بدین سان عدالت را اجرا کنند. حجت های الهی، را عیان و داعیان مردم به سوی اویند، که با راهنمایی های آنان، بندگان خدا دینداری کنند، و سرزمین ها به نورشان آباد گردد و از برکت آنان ثروت ها و ذخائر کهن فزونی گیرد. پروردگار، آنان را مایه حیات و زندگی مردم ساخته و به وسیله ایشان تاریکی ها را روشن نموده، و آنان را کلیدهای سخن و ستون های اسلام قرار داده است و بدین ترتیب تقدیر حتمی الهی در مورد ایشان جاری شده است.
پس امام همان شخصی است که خداوند او را پسندیده و برگزیده و رهبری مردم را به او تفویض نموده و محرم اسرار غیبی و امید بندگان خویش قرار داده است، که به فرمان او قیام نماید. باری پرودگار او را بدین امور برگزیده و در عالم ذر او را زیر نظر خود ساخته و پرداخته، و برای همین امور پرورش داده است. پیش از آفرینش موجودات، نور امام را همچون سایه ای در سمت راست عرش آفرید، و در علم غیب خویش حکمتش را به او عنایت فرمود. او را به علم خود برگزید و به خاطر پاکی اش انتخاب کرد.
امام یادگاری از آدم، بهترین فرزند از نوح، برگزیده خاندان ابراهیم، سلاله اسماعیل و زبده از عترت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) است، که همیشه در رعایت و عنایت مخصوص خداست؛ او را حفظ می کند به حمایت خود نگه می دارد؛ دام های شیطان و لشکریانش را از دور می سازد، و حوادث شب هنگام و افسون جادوگران فاسق را از او دفع می نماید؛ بدی ها را از او برگردانده تا از بلاها دور و از آفت ها محفوظ بماند، از لغزش ها و عصوم و از هر گونه زشت کاری و هرزگی مصون باشد.
امام در آغاز کارش به خویشتن داری و نیکوکاری مشهور است و در انتهای امر به عفاف و علم و فضل موصوف. امر امامت پدرش به او می رسد ولی در زمان حیات پدر دم نمی زند. هنگامی که دوران امامت و حیات پدرش سپری گشت و مقدرات الهی در حقش تحقق یافت و اراده خداوند او را به سر منزل محبت خود برد، یعنی عمر پدر پایان یافت، امر خداوند پس از او به وی می رسد، و خداوند دین خود را به او می سپرد، وی را بر بندگان حجت؛ در جهان قیم و سرپرست؛ به روح خود تایید؛ از علم خود برخوردار و به حق گویی آگاهش می نماید؛ راز خود را به وی می سپرد و برای امر بزرگش بپا می دارد و از فضیلت عملش او را مطلع می سازد؛ رهبر خلق و حجت مطلق اهل عالمش می گرداند و روشنایی اهل دین و ولی بندگانش قرار می دهد و برای امامت خلق، او را می پسندد و سر خویش بدو می سپرد، وی را حافظ علم خود می نماید و حکمتش را در او نهاده، زمانداری اهل دینش را از او می خواهد، و برای امر بزرگش او را مخصوص می گرداند و روش های دین و فرائض و حدود خود را به وجود او احیا می نماید. امام هم با نور درخشنده و درمان های سودمند، هنگام حیرت های نادانان که به دام اهل جدل گرفتار آمده اند، به عدل اقدام و قیام کرده، با بیان روشن و راهنمایی های واضح از هر سوی مردم را ارشاد می فرماید، و در همان خط مشی که پدران راستگوی درستکارش رفته اند می رود. پس هرکه حق چنین عالمی را نادیده بگیرد، بدبخت و شقاوتمند و هرکه او را انکار نماید گمراه است، و کسی علیه او کار شکنی نکند مگر این که بر خداوند - جل و علا - جرات و جسارت کرده باشد.**اصول کافی: 1/203.***
یکی از شرح کنندگان گوید: عالم - یعنی مخلوق - در عبارت: وجعله حجه علی مواده و عالمه...
عطف است بر اهل یا بر مواد، و شاید منظور از این کلمه عقل ها باشد، زیرا که مواد معرفت همان عقل است و این دو اضافه، یعنی مواد و عالم به ضمیر خداوند، به تقدیر لام ملکیت و اختصاص است، یعنی خداوند امام را حجت قرار داد بر اهل عقول و غیر اهل عقول، زیرا که امام (علیه السلام) بر همه مخلوقات حجت است و هر چیزی باید که در تسبیح و تقدیس و عبادت و نحوه خضوعش به امام مراجعه کند.
احتمال دیگری نیز هست که منظور از مواد عالم، زمانیات و جسمانیات باشد و منظور از عالم، عالم مجردات و روحانیات. اما احتمال این که مراد از اهل مواد، اهل محبت باشد بعید است. چنان که عطف را تفسیر و بیان مطلب قبل پنداریم.
می گویم: قول صحیح آن است که مجردی غیر از خداوند متعال نیست، و سخن فوق در این باره - که مجردی غیر خداوند فرض شود - دلیل محکمی ندارد، بلکه دلیل بر خلاف آن هست که در جای خود ثابت شده است و این جا جای گستردن بحث نیست. و اما عطف را تفسیر و بیان مطلب قبل دانستن بعید نیست، هر چند که قاعده این است که با عطف، معنی دیگری ذکر شود.
4- به سندی همچون صحیح از حضرت باقر یا حضرت صادق (علیه السلام) روایت است که فرمود:
بنده خدا مؤمن نخواهد بود مگر این که خدا و رسول و همه امامان (علیه السلام) را بشناسد و نیز امام زمانش را بشناسد و در تمام امور خود به او مراجعه کند و تسلیم امر وی باشد. سپس فرمود: چگونه می شود که آخرین امام را بشناسد در صورتی که اولین امام را نشناخته باشد.**اصول کافی: 1/180.***
5- به سند صحیح از زراره روایت است که گفت: به حضرت امام باقر (علیه السلام) گفتم: مرا از شناخت امام از شما خاندان آگاه ساز، آیا شناخت او بر همه مردم واجب است؟ فرمود: خداوند - عزوجل - حضرت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) را بر همه مردم جهان به عنوان رسول و حجت الهی بر همه خلایق در زمین برانگیخت. پس هر آن که به خداوند و حضرت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) رسول خدا ایمان آورد و از او پیروی نمود و رسالتش را تصدیق کرد، بر او واجب است که امام از ما را باز شناسد و هر آن که به خدا و رسول او ایمان نیاورده، از وی تبعیت نکرده، او را تصدیق ننموده و حق خدا و رسول او را نشناخته، چگونه شناخت امام بر او واجب باشد در حالی که هنوز ایمان به خدا و رسول او نیاورده و حق آن ها را نشناخته است؟**اصول کافی: 1/180.***
می گویم: منظور این است که وجوب معرفت و شناخت خدا و رسول از نظر رتبه مقدم است بر وجوب شناخت امام، نه این که نفی وجوب امام شده باشد از کسی که خدا و رسول را نمی شناسد. به عبارت دیگر بر هرکس در مرحله اول لازم و واجب است خدا و رسول او را بشناسد و در مرحله دوم نسبت به امام و پیشوایی که خداوند برای او تعیین فرموده شناخت و معرفت پیدا کند.
6- در خبر صحیح از محمد بن مسلم روایت است که گفت: شنیدم حضرت باقر (علیه السلام) می فرمود:
هرکه دینداری خدا کند در حالی که خود را در آن به رنج اندازد ولی امام منصوب از طرف خدا برای او نباشد، تلاش او پذیرفته نیست و گمراه و سرگردان است، و خداوند کردار او را بد می شمارد. او به مانند گوسفندی است که از چوپان و گله خود گم شده و شب و روز می جهد و می دود، می رود، می آید و شب گله خود را براند، آن چوپان و گله را نشناسد و سرگردان بجهد و چوپان و گله خود را بطلبد، و گله ای با چوپانش ببیند و بدان دل نهد و فریفته گردد، و چوپان بر آن بانگ زند که: به چوپان و گله خودت پیوند، زیرا تو گم گشته و سرگردانی و از چوپان و گله ات بر کناری، و آن گوسفند گم شده، هراسان و سرگردان و تنها بجهد و چوپانی ندارد که او را به چراگاه خودش رهبری کند یا برگرداند. در همین اثنا که حیران است، بناگاه گرگ از گم شدنش فرصت جویی کند و او را بخورد. والله یا محمد من اصبح من هذه الامامه لا امام له من الله عزوجل طاهر (ظاهر) عادل اصبح ضالا تائها...؛ به خدا قسم ای محمد! حال کسی که در این امت به دامان امامی که طاهر (یا ظاهر) منصوب از طرف خداوند بوده باشد دست نزند، گم شده و سرگردان است و اگر بر این حال بمیرد در کفر یا نفاق مرده است. ای محمد! بدان که رهبران ستم و پیروانش از دین خدا برکنارند، راستی که گمراهند و گمراه کننده و همه کارهایشان مانند خاکستری است در برابر گردباد روز طوفانی، به هیچ وجه بر آنچه کسب کرده اند دسترسی ندارند. این است همان گمراهی دور.**اصول کافی: 1/374.***
می گوییم: این که می فرماید: من اصبح من هذه الامه لا امام له من الله عزوجل طاهر (ظاهر) عادل...؛ اگر در متن حدیث طاهر باشد، منظور عصمت امام است، یعنی هرکه دست به دامن امام معصومی نزند... و اگر ظاهر باشد، یعنی وجود امامی که آشکار است برای مردم با دلایل واضح و نشانه های روشن، هر چند که امام از نظرهای کوتاه بین غایب باشد.**موید این مطلب روایتی است که ثقه الاسلام کلینی در کافی (2/336 حدیث 3) از مفصل بن عمر نقل می کند که گفت: از حضرت ابوعبدالله (امام صادق (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: مبادا فاش کنید، به خدا قسم امام شما سالیانی از روزگار غایب خواهد شد و شما در امتحان سخت واقع خواهید شد. تا اینکه درباره او سخنان مختلف گفته می شود: مرده، کشته شده، در کدام وادی رفته است؟ البته دیدگان مؤمنین بر او گریان خواهد بود و در امواج حوادث واژگون خواهند شد؛ همانطور که کشتی در امواج دریا واژگون می شود. پس کسی نجات نمی یابد مگر آن که خداوند از او پیمان گرفته، و در دلش ایمان ثبت گردیده، و او را به وحی از جانب خود تایید نموده باشد، و دوازده پرچم اشتباه انداز برپا خواهد شد که باید رد شود، که نمی دانند به کدام سو رو کنند. راوی گوید: آنگاه گریه کردم و گفتم: پس چه باید کرد؟ آن حضرت نگاهی به آفتاب افکند که به ایوان تاییده بود و فرمود: ای اباعبدالله این آفتاب را می بینی؟ گفتم: آری. فرمود: به خدا سوگند امر ما از آفتاب روشن تر است. (مؤلف)***
7- به سندی که مانند صحیح یا بنا به بعضی وجوه، صحیح است از حضرت باقر (علیه السلام) روایت است که فرمود: البته کسی خدای را می شناسد و عبادت می کند که خداوند را و امام خود را که از خاندان ما است بشناسد، و هر آن که خدای -عزوجل- را شناخته و امام از خاندان ما را نشناخته باشد، غیر از خدا شناخته و عبادت کرده است. به خدا سوگند گمراهی همین است.
8- در خبر صحیح از حضرت باقر (علیه السلام) آمده است که فرمود: قله و بلندی امر و کلید آن و راه اشیا و رضایت پروردگار اطاعت از امام است، بعد از معرفت و شناخت او که خداوند -عزوجل- می فرماید: من یطع الرسول فقد اطاع الله و من تولی فما ارسلناک علیهم حفیظا...**سوره نساء، آیه 80.***؛ هر آن که از فرستاده حق پیروی می کند به راستی که خدای را اطاعت کرده است و هرکه سرباز زند پس تو مسؤول او نیستی.
و اگر شخصی شب ها به عبادت برخیزد و روزهایش را روزه بدارد و تمام مالش را صدقه دهد و همه سال های عمرش حج خانه کعبه را انجام دهد، اما ولایت ولی خدا را نشناسد تا از او پیروی کند و تمام اعمالش با راهنمایی او انجام پذیرد، حق ثواب نزد خداوند برای او نیست و او از اهل ایمان نمی باشد.**اصول کافی: 1/185.***
9- در خبر صحیح از عیسی بن السری ابوالیسع روایت شده است که گفت: به حضرت ابوعبدالله الصادق (علیه السلام) گفتم: پایه های اسلام را که هیچ کس نمی تواند در شناختن آن ها تقصیر کند که اگر در آن ها اخلال نماید دینش فاسد خواهد بود و اعمالش در درگاه الهی پذیرفته نیست و هرکه آن ها را بشناسد و به آن ها عمل کند دینش مورد پسند پروردگار بوده و به خاطر ندانستن امور دیگر در فز
شار واقع نخواهد شد برای من بیان فرمایید؟
فرمود: شهادت لا اله الا الله و ایمان به این که محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) فرستاده و رسول خدا است و اقرار به آنچه آن حضرت از جانب خدا آورده، و حق زکات که در اموال هست و ولایتی که خداوند امر فرمود - ولایت آل محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) - می باشد.
راوی پرسید: هل فی الولایه شی ء دون فضل یعرف لمن اخذ به؟؛ آیا در ولایت چیزی کم تر از چیز دیگر هست (مرتبه های مختلف هست) که اقل مراتب آن فهمیده شود؟ فرمود: آری، خداوند متعال می فرماید: یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله واطیعوا الرسول و اولی الامر منکم**سوره نساء، آیه 59.***؛ ای کسانی که ایمان آورده اید! خدا و رسول و اولیای امر خودتان را اطاعت کنید. و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) فرموده: من مات ولم یعرف امام زمانه مات میته جاهلیه؛ هرکس در حالی بمیرد که امام زمانش را نشناخته باشد، به مرگ جاهلیت مرده است.
و این امام، پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) و علی (علیه السلام) بودند، ولی دیگران گفتند معاویه است. سپس حسن (علیه السلام) بود و بعد از او حسین و دیگران گفتند یزید بن معاویه نه! نه! این ها برابر نبودند. آن گاه ساکت شد بعد فرمود: آیا برایت نیفزایم؟ حکم العور یکی از حضار عرضه داشت: چرا، فدایت گردم.
فرمود: سپس علی بن الحسین (علیه السلام) بود، سپس ابوجعفر محمد بن علی (علیه السلام)، و شیعیان پیش از زمان امامت حضرت ابوجعفر باقر (علیه السلام) مناسک حج خود را نمی دانستند تا این که مردم نیازشان به اهل بیت (علیه السلام) شد، بعد از آن که به دیگران نیازمند بودند و بدین ترتیب خواهد گذشت و زمین جز با امام نخواهد بود. و هرکس بمیرد در حالی که امام خود را نشناخته باشد مانند آن است که در دوران جاهلیت مرده باشد، و نیازمندترین وقت برای تو نسبت به آنچه بر آن هستی، هنگامی است که روحت به این جا برسد - به گلویش اشاره کرد - و دنیا از تو جداً شود، خواهی گفت: من بر وضع خوبی بودم و مذهب نیکی داشتم.**اصول کافی: 2/19.***
می گویم: این که راوی پرسید (آیا در ولایت چیزی کم تر از چیزی هست؟) دو احتمال دارد:
الف) آیا حد معینی برای ولایت وجود دارد که کم تر از آن حد جایز نباشد که سائل آن را اخذ کند؟ که امام (علیه السلام) با ذکر دو امر او را پاسخ گفت: اول معرفت امام و دوم اطاعت از او، و استدلال نمود به آیه کریمه اطاعت و به روایت پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) درباره امام (علیه السلام). این وجه را حدیث صحیحی که گذشت تایید می کند.
ب) این که منظور بیان دلیل از قرآن یا سنت پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلم) است که بر وجوب ولایت آل محمد (علیه السلام) دلالت کند تا بر مخالفین حجت باشد، چون که وقتی حضرت فرمود: ولایتی که خداوند به آن امر فرموده، ولایت آل محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) است. راوی سؤال کرد: آیا در این باره چیزی هست یعنی دلیلی که نزد مخالفین معتبر باشد که نتوانند آن را رد یا انکار کنند؟ پس آن حضرت دو دلیل ذکر کرد، یکی از قرآن مجید و دیگری از سنت که آنها را مخالفین نمی توانند رد کنند.
توضیح: دلالت آیه و حدیثی که امام (علیه السلام) استدلال فرمود این که: هرکس کم ترین بینشی داشته باشد، اگر عقل خود را وادار سازد اعتراف خواهد کرد که خداوند متعال به بندگان مؤمن خود امر نمی کند از یک نفر فاسق فاخر معصیت کار ستمگر پیروی نمایند، بلکه آن ها را امر می کند که از یک انسان عالم زاهد معصوم پیروی نمایند. همچنین پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلم) حکم نمی کند که هرکس بمیرد در حالی که یک انسان متجاهر به انواع گناه و معصیت مثل معاویه و یزید و امثال این ها را نشناخته باشد به مردن جاهلیت مرده است، بلکه واجب است به کسی رجوع شود که جز به وسیله او احکام را نتوان شناخت. و مؤید این احتمال آخر حدیث است که فرمود: وقال الاخرون یزید بن معاویه و حسین بن علی ولا سواء ولا سواء.
روایت صحیح محمد بن مسلم از حارث بن المغیرة آمده که گفت: به حضرت ابوعبدالله صادق (علیه السلام) گفتم: آیا پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلم) فرموده است: من مات ولا یعرف امامه مات میته جاهلیه؟ فرمود: آری.
عرضه داشتم: این کدام جاهلیت است آیا جاهلیت مطلق یا جاهلیت کسی که امامش را نشناخته؟ فرمود: جاهلیت کفر و نفاق و ضلال.**کمال الدین: 2/413.***
می گویم: احادیث وارده در این باب بسیار زیاد است.
11- در کمال الدین آمده که: امام ابوالحسن موسی بن جعفر (علیه السلام) فرمود: هرکس در چهار چیز شک کند به همه اموری که خداوند تبارک و تعالی نازل فرموده کافر است، یکی از آن ها معرفت امام در هر زمان به شخص و صفتش می باشد.**کمال الدین: 2/413.***
12- همچنین در آن کتاب از امام صادق (علیه السلام) از پدران بزرگوارش (علیه السلام) آمده که رسول اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) فرمود: هرکس قائم از فرزندان مرا در زمان غیبتش منکر شود به مرگ جاهلیت مرده است.**کمال الدین: 2/412.***
13- و در همان کتاب از حضرت صادق (علیه السلام) از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) روایت است که فرمود: هرکس منکر قائم از فرزندانم شود مرا منکر شده است.**کمال الدین: 2/412.***
14- در غیبت نعمانی به سند خود از حضرت صادق (علیه السلام) آورده که آن حضرت فرمودند: هرکس شبی را به صبح آورد در حالی که امام زمانش را نشناسد به مردن جاهلیت می میرد.**الغیبه، شیخ نعمانی: 63.***
و اخبار بسیار دیگر که از ائمه اطهار (علیه السلام) روایت شده است.
اما منظور از معرفت و شناخت چیست؟ در اول باب هشتم خواهد آمد که آنچه واجب است در معرفت دو امر است: یکی شناختن شخص امام با اسم و نسبت او. دوم: شناخت صفات و خصوصیات او که با آن ها از دیگران امتیاز می یابد. ان شاء الله به تفصیل خواهد آمد.
توجه: متأخرین از مجتهدین برآنند که: خبر صحیح آن است که راوی آن در هر طبقه عادل امامی باشد. ولی متقدمین گفته اند: خبر صحیح خبری است که اطمینان حاصل شود که از معصوم صادر شده است. در این باب منظور من از صحیح همان معنی اول است و هرگاه تعبیر کرده ام که این خبر همچون صحیح است یا بنابر بعضی وجوه صحیح، به معنی دوم است.

بخش دوم: اثبات امامت حضرت حجه بن الحسن العسکری -عجل الله فرجه الشریف-

خواننده عزیز! خداوند من و شما را بر اندیشه محکم و استوار به حق در دنیا و آخرت پایدار نماید، و بین ما و خلف منتظر از خاندان عصمت و طهارت جمع فرماید. بدان که هیچ راهی برای اثبات امامت نیست مگر نص و معجزه. زیرا همان طور که در جای خود ثابت شده از جمله شرایط امام، عصمت است که اگر امام معصوم نباشد، هدف از نصب او تحقق نمی یابد، و به اصطلاح نقض غرض لازم می آید.
عصمت حالتی است نفسانی و مرتبه ای است که از نظر مردم پوشیده است و کسی آن را نمی داند مگر خداوند و کسانی که خداوند علم آن را به آن ها الهام فرموده باشد. در این رابطه بر خداوند است که امام معصوم را با یکی از دو راه به مردم معرفی کند:
1- به وسیله معجزه ای که به دست او انجام شود، و چون امام برای معین شده بر آن ها واجب است که به او مراجعه کنند و اعتماد نمایند که: وما کان لمومن ولا مومنه اذا قضی الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیره من امرهم و من یعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبینا**سوره احزاب، آیه 36.***؛ و برای هیچ مرد و زن مؤمنی این حق نیست که هرگاه خدا و رسول او کاری را لازم کنند، ایشان در کارشان اختیار (و گزینشی) داشته باشند. و هر آن که خدا و رسول او را نافرمانی نماید، حقا که گمراهی آشکاری افتاده است.
و شاهد بر آنچه گذشت احادیثی است که از نظر معنی متواتر است:
1- حدیثی است که شیخ ثقه جلیل احمد بن ابی طالب طبرسی**در علمای ما - شیعه امامیه - سه نفر به طبرسی معروف بوده اند: یکی مؤلف همین کتاب الاحتجاج علی اهل اللجاج، دوم شیخ جلیل امین، فضل بن الحسن طبرسی مؤلف تفسیر مجمع البیان، و سوم فرزند برومندش شیخ حسن بن فضل مؤلف کتاب مکارم الاخلاق. (مؤلف)*** در کتاب الاحتجاج آورده است. این حدیث هر چند که طولانی است ولی فواید بسیار و امور مهم دارد. در این حدیث امامت مولای ما (عجل الله تعالی فرجه الشریف) با نص و معجزه اثبات شده و این که امت را نشاید برای خود امامی اختیار کند، پس تعجبی ندارد که تمام این حدیث را بیاوریم و از خداوند می خواهیم که ما را اهل پذیرش این حدیث قرار دهد. شیخ طبرسی - که خدایش رحمت کند - چنین گفته است: احتجاج حضرت حجت قائم منتظر صاحب الزمان - درود خداوند بر او و پدرانش باد - سعد بن عبدالله قمی اشعری گفته است: به یک نفر ناصبی که از همه ناصبی که از همه ناصبی ها در مجادله قوی تر بود دچار شدم. روزی هنگام مناظره به من گفت: مرگ بر تو و هم مسلکانت باد. شما رافضی ها، مهاجرین و انصار را مورد طعن قرار می دهید، و محبت پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلم) را نسبت را به آنان انکار می کنید، و حال آن که صدیق، بالاترین افراد اصحاب است که به اسلام سبقت جسته، مگر نمی دانید که رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) او را شب هجرت از ترس بر جان او، با خود به غار برد چنان که بر جان خود ترسان بود. برای آن که می دانست که او خلیفه و جانشین آن حضرت خواهد شد، لذا خواست که جان او را مانند جان خود حفظ کند تا مبادا وضع دین بعد از خودش مختل شود، در همان حال علی را در رختخواب خود قرار داد، چون که می دانست اگر او کشته شود وضع اسلام مختل نمی گردد، زیرا کسانی از اصحاب بودند که جای او را بگیرند، لذا خیلی به کشته شدنش اهمیت نمی داد.
سعد می گوید: من جوابش را دادم، ولی جواب ها دندان شکن نبود.
سپس گفت: شما رافضیان می گویید: اولی و دومی منافق بوده اند و به ماجرای لیله العقبه استدلال می کنید. آن گفت: بگو ببینم آیا مسلمان شدن آن ها از روی خواست و رغبت بود یا اکراه و اجباری در کار بود؟
من در اینجا از جواب خودداری کردم، چون که با خود اندیشیدم اگر بگویم از روی اجبار و اکراه مسلمان شدند که در آن هنگام اسلام نیرومند نشده بود تا احتمال این معنی داده شود و اگر بگویم از روی خواست و رغبت اسلام آوردند که ایمان آن ها از روی نفاق نخواهد بود.
از این مناظره با دلی پردرد بازگشتم، کاغذی برداشتم و چهل و چند مسأله ای که حل آن ها برایم دشوار بود نوشتم و با خود چنین گفتم: این نامه را به نماینده مولی ابومحمد حسن بن علی عسکری (علیه السلام) یعنی احمد بن اسحاق که ساکن قم بود - تسلیم کنم، اما وقتی سراغ او رفتم دیدم سفر کرده است، به دنبال او مسافرت کردم تا این که او را یافتم و جریان را با او در میان گذاشتم.
احمد بن اسحاق به من گفت: بیا با هم به سر من رای (سامراء) برویم تا از مولایمان حسن بن علی (علیه السلام) در این باره سؤال کنیم، پس با او به سر من رای رفتیم تا به درب خانه مولایمان رسیدیم و اجازه ورود خواستیم، اجاره داده شد داخل خانه شدیم. احمد بن اسحاق کوله باری داشت که با عبای طبری آن را پوشانده بود که در آن صد و شصت کیسه از پول های طلا و نقره بود و بر هر یک از آن ها مهر صاحبش بود و چون چشمانش به جمال حضرت ابومحمد الحسن بن علی (علیه السلام) افتاد، دیدیم که صورتش مانند ماه شب چهارده می درخشد و بر روی رانش کودکی نشسته که در حسن و جمال مانند ستاره مشتری است و دو گیسو بر سر داد و در پیشگاه آن حضرت انار زرینی قرار داشت که با جواهرات و نگین های قیمتی زینت شده بود، انار را یکی از روسای بصره اهدا کرده بود، امام (علیه السلام) قلمی در دست داشت و با آن روی کاغذ چیزی می نوشت، و هرگاه کودک دستش را می گرفت آن انار را می افکند تا آن کودک برود و آن را بیاورد و در این فرصت هرچه می خواست می نوشت. پس احمد بن اسحاق عبا و کوله بار را نزد حضرت هادی (علیه السلام) (یکی از القاب امام حسن عسکری (علیه السلام) است) گشود، پس از آن، حضرت نظری به کودک افکند و گفت: مهر از هدایای شیعیان و دوستانت برگیر. عرضه داشت: ای مولای من! آیا جایز است دست پاک به سوی هدایای نجس و اموال پلید دراز شود؟
آن حضرت به احمد بن اسحاق فرمود: آنچه در کوله بار هست بیرون آورد تا حرام و حلال از هم جداً شود. پس او کیسه ای را بیرون آورد، کودک گفت: این مربوط به فلان بن فلان از فلان محله قم است که شصت و دو دینار دارد، از پول منزلی که فروخته و ارث از پدرش چهل و پنج دینار است و از پول هفت پیراهن چهارده دینار و اجرت سه دکان سه دینار.
مولای ما فرمود: راست گفتی فرزندم، حرام از آن را بیان کن. کودک گفت: در این کیسه دیناری است که در فلان سال در ری سکه خورده، نیمی از نقشش رفته و سه قطعه مقراض شده که وزن آن ها یک دانق و نیم است، حرام در این اموال همین مقدار است که صاحب این کیسه در فلان سال، فلان ماه نزد نساجی که همسایه اش بود یک من و ربع پشم ریسیده شده داشت که مدت زیادی بر آن گذشته بود، پس آن را سارقی دزدید، نساج به او ابلاغ کرد، ولی او سخن نساج را نپذیرفت و به جای آن به مقدار یک من و نیم پشم نرم تر از مال خودش که به سرقت رفته بود تاوان گرفت، سپس داد تا برایش پیراهنی از آن بافتند، این دینار و آن مقراض شده ها از پول آن پیراهن است.
احمد بن اسحاق گره از کیسه گشوده، دینار و مقراض شده ها را همان طور که خبر داده بود در آن دید. سپس کیسه دیگری بیرون آورد. آن کودک فرمود: این مال فلان بن فلان است از فلان محله قم، پنجاه دینار در آن هست، شایسته نیست برای ما که به آن ها دست بزنیم. احمد بن اسحاق گفت: چرا؟ فرمود: به خاطر این که این دینارها از پول گندمی است که صاحب این پول با کشاورزانش قرار داد داشت ولی قسمت خودش را با پیمانه کامل برداشت و قسمت آن را با پیمانه ناقص داد.
حضرت امام حسن (علیه السلام) فرمود: راست گفتی فرزندم. سپس گفت: ای پسر اسحاق! این کیسه را بردار و به صاحبانش گوشزد کن و آن ها را سفارش نمای که به صاحبان اصلی ( کشاورزان) برسانند که ما به آن نیاز نداریم.
آن گاه فرمود: پیراهن آن پیرزن را بیاور. احمد بن اسحاق گفت: آن را - که در ساکی بوده - فراموش کرده ام. آن گاه رفت تا آن را بیاورد که در این هنگام مولایمان حضرت ابومحمد هادی (علیه السلام) به من نظر افکند و فرمود: چه عجب این جا آمدی؟ عرضه داشتم: احمد بن اسحاق مرا تشویش کرد که به دیدار شما بیایم. فرمود: پس سؤالاتی که داشتی چه شد؟ عرضه داشتم: به همان حال است ای مولای من! فرمود: از نور چشمم هرچه می خواهی بپرس. - و به کودک اشاره کرد- عرضه داشتم: ای سرور و مولی زاده ما! برای ما روایت شده که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) طلاق همسران خود را به امیرالمؤمنین (علیه السلام) واگذار کرده بود به طوری که روز جمل به عایشه پیغام داد: تو بر اسلام و اهل اسلام هلاکت وارد ساختی (و از مقامت سوء استفاده کردی) و فرزندانت را از روی جهل به نابودی کشاندی، اگر از کارهایت دست بر نداری تو را طلاق خواهم داد. ای مولای من بفرمایید که معنی طلاق در این جا چیست که رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) حکم آن را به امیرالمؤمنین (علیه السلام) واگذار کرده بود؟
فرمود: خداوند پاک مقام همسران پیغمبر را بزرگ قرار داد و آنان را به شرافت مادران مؤمنین بودن افتخار بخشید، آن گاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) به امیرمؤمنان (علیه السلام) فرمود: یا ابالحسن! این شرافت تا وقتی برای آن ها باقی است که بر اطاعت خداوند استوار بمانند، پس هر کدامشان بعد از من خدای را معصیت کرد به این که علیه تو خروج نمود، او را از همسری من بیرون ساز و افتخار مادر مؤمنین بودن را از او بگیر.
پس از آن گفتم: فاحشه مبینه چیست که اگر زن آن را مرتکب شود برای شوهر جایز است هر چند در ایام عده او را از خانه خود بیرون راند؟
فرمود: مساحقه است نه زنا؛ زیرا که اگر زنا کرد حد را بر او جاری می سازند و اگر کسی خواست با او ازدواج کند اشکال ندارد و حدی که بر او جاری شده مانع آن نیست. ولی اگر مساحقه کرد، واجب است که سنگسار شود و سنگسار خواری ای است که هرکس را خداوند امر فرموده سنگسار کنند، خوارش کرده، لذا برای کسی روا نیست که به او نزدیک شود.
سپس گفتم: ای زاده پیامبر! قول خدای (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به پیغمبرش موسی (علیه السلام) خبرم ده که می فرماید: فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی**سوره طه، آیه 12.***؛ کفش هایت را بیرون ساز که در جایگاه مقدس طوی هستی. فقهای فرقین چنین پندارد که نعلین های حضرت موسی (علیه السلام) از پوست مردار بوده؟
فرمود: هرکس این حرف را بزند بر حضرت موسی (علیه السلام) افترا بسته، و او را در نبوتش جاهل پنداشته است؛ زیرا که از دو حال خارج نبود که هر دو خطاست، یا این که نمازش با آن جایز بوده یا نه. اگر نماز جایز بوده پس در آن جایگاه نیز جایز بود که آن را پوشیده باشد هر چند که پاکیزه است و اگر نمازش جایز نبوده پس حضرت موسی باید حرام و حلال را نشناخته باشد و ندانسته باشد که با چه چیز می توان نماز خواند و با چه چیز نمی شود و این کفر است.
گفتم: پس ای مولای من! تأویل این آیه را برایم بیان فرمای؟ فرمود: حضرت موسی در وادی مقدس بود که عرضه داشت: پروردگارا! من محبتم را نسبت به تو خالص ساختم و دلم را از غیر تو شستشو دادم، ولی موسی نسبت به خانواده اش سخت علاقه مند بود. پس خداوند متعال فرمود: فاخلع نعلیک؛ یعنی اگر محبت تو نسبت به من خالص و دلت از میل به غیر من خالی است پس محبت خانواده ات را از قلبت بیرون کن.
عرضه داشتم: بفرمایید تأویل کهیعص **سوره مریم، آیه 1. ***چیست؟ فرمود: این حروف از خبرهای غیبی است که خداوند بنده اش زکریا را بر آن مطلع ساخت، سپس بر محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) آن را حکایت فرموده، و آن چنین است که وقتی زکریا از پروردگار خواست که نام های پنج تن را به او تعلیم کند خداوند جبرئیل را بر او نازل فرمود و به او نام آنان را آموخت، پس هرگاه زکریا، نام محمد و علی و فاطمه و حسن (علیه السلام) را یاد می کرد هم و غم و اندوه از او دور می شد، ولی هر وقت حسین (علیه السلام) را یاد می کرد بغض گلویش را می فشرد و به نفس زدن می افتاد. روزی به پیشگاه خداوند عرضه داشت: الها! چگونه است که وقتی نام چهار تن از اینان را یاد می کنم تسلی خاطر می یابم و چون حسین را یاد می کنم دیده ام گریان و ناله ام بلند می شود؟ خداوند متعال جریان (شهادت) آن حضرت را به اطلاع زکریا رسانید و فرمود: کهیعص پس کاف نام کربلا است و ها هلاکت عترت پیغمبر، و یا یزید است که ستم کننده بر حسین (علیه السلام) می باشد، و عین عطش حسین (علیه السلام) و صاد صبر اوست.
هنگامی که زکریا این مطلب را شنید تا سه روز مسجدش را ترک نکرد و مردم را از ملاقات با خود ممنوع ساخت و به گریه و زاری پرداخت. بر حسین می گریست و می گفت: خدایا! آیا بهترین خلایقت را به سوگ فرزندش خواهی نشانید؟ پروردگارا! آیا این مصیبت بزرگ را بر او وارد خواهی نمود؟ الهی! آیا جامه عزا بر تن علی و فاطمه خواهی پوشاند؟ آیا غم این مصیبت را به ساحت آن ها خواهی رساند؟ آن گاه می گفت: به من فرزندی روزی کن به چشمم در سن پیری به او روشن و محبتش در دلم فتنه انگیزد، سپس مرا در غم از دست دادنش بنشان چنان که محمد حبیب خود را در سوگ فرزندش خواهی نشاند. خداوند یحیی را به وی داد، و پس از آن به شهادت او سوگوارش ساخت و مدت حمل یحیی شش ماه بود هم چنان که مدت حمل حسین (علیه السلام).
سپس گفتم: ای مولای من! بفرمایید علت چیست که مردم نمی توانند امام برای خودشان برگزینند؟ فرمود: امام اصلاح گر است یا فسادگر؟ عرضه داشتم: اصلاح گر.
فرمود: آیا امکان دارد که فاسدی را انتخاب کنند در حالی که ندانند که در اندیشه او چه می گذرد، فکر اصلاح دارد یا افساد؟ گفتم: آری. فرمود: همین است علت که با دلیل روشنی برای تو بیان می کنم که عقل تو آن را بپذیرد.
عرضه داشتم: بفرمایید. فرمود: بگو ببینم پیامبرانی که خداوند آنان را برگزیده، و کتاب های آسمانی بر ایشان نازل کرده، و آنان را با وحی و عصمت تایید فرموده و پیشوایان بودند، از جمله موسی و عیسی با علم و اندیشه برجسته ای که داشتند، امکان دارد منافقی را انتخاب کنند در حالی که گمان داشته باشند که مؤمن است؟ گفتم: خیر. فرمود: پس حضرت موسی کلیم الله چگونه شد که با آن همه عقل و علم و نزول وحی بر او، هفتاد نفر از بزرگان قوم و وجوه لشکریانش، کسانی در ایمانشان و اخلاصشان تردید نداشت، ولی در واقع منافقین را انتخاب کرده بود. خداوند متعال می فرماید: واختار موسی قومه سبعین رجلا لمیقاتنا**سوره اعراف، آیه 155.***؛ و موسی هفتاد نفر از قوم خود را برای میقات ما برگزید. ما که می بینیم شخصی که خداوند او را به نبوت برگزیده (موسی (علیه السلام) به جای اصلح، افسد را انتخاب می کند، می فهمیم که انتخاب کردن جایز نیست جز برای آن که اسرار نهان و اندیشه های پنهان همه را می داند. و نیز می فهمیم که انتخاب مهاجرین و انصار ارزشی ندارد. بعد از آن که پیغمبران که می خواستند اهل صلاح را برگزینند، انتخاب آنان بر اهل فساد واقع شد.
سپس فرمود: ای سعد! خصم تو ادعا می کند پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) برگزیده این امت را با خود به غار برد، چون که بر جان او می ترسید همان طوری که بر جان خودش می ترسید؛ زیرا می دانست خلیفه بر امت بعد از خودش اوست. چون لازمه مخفی شدن جز این نبود که او را با خود ببرد، اما علی را در جای خود خوابانید، چون که می دانست خللی که با کشته شدن ابوبکر وارد می شود با کشته شدن علی نیست، چون افرادی هستند که بتوانند جای او را پر کنند! چنین پاسخ بده: مگر نه شما معتقدید که پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلم) فرمود: بعد از من خلافت سی سال است و خلافت را بر مدت این چهار تن ابوبکر و عمر و عثمان و علی (علیه السلام) مخصوص گردانید؟ خصم به ناچار جواب دهد: آری، به او بگو اگر این مطلب درست است، پس چرا با یک خلیفه - فقط ابوبکر - به غار رفت و آن سه نفر دیگر را نبرد؟ با این حساب معلوم می شود که پیغمبر آنان را سبک شمرده؛ چون لازم بود که با ایشان همان طور رفتار می کرد که با ابوبکر. پس چون این کار را نکرد در حقوق آنان سهل انگاری نموده، و مهربانی از آنان دریغ داشته با این که واجب بود به ترتیب خلافتشان با ایشان هم مثل ابوبکر رفتار می کرد.
و اما این که خصم به تو گفت: آن دو نفر آیا از روی خواست و رغبت مسلمان شدند یا از روی اکراه؟ چرا نگفتی: بلکه از روی طمع اسلام آوردند؛ زیرا که آنان با یهود معاشرت داشتند و از بر آمدن و پیروزی محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) بر عرب باخبر بودند، یهود از روی کتاب های گذشته و تورات و ملاحم، آنان را از نشانه های جریان حضرت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) آگاه می کردند و به ایشان می گفتند که تسلط او بر عرب نظیر تسلط بخت النصر است بر بنی اسرائیل، با این فرق که او ادعای پیغمبری نیز می کند ولی پیغمبر نیست. پس هنگامی که امر رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) ظاهر گشت با او کمک کردند بر شهادت لااله الاالله و محمد رسول الله، به طمع این که وقتی اوضاع خوب شد و امور منظم گردید، فرمانداری و ولایت جایی هم به آن ها برسد و چون از رسیدن به ریاست به دست آن حضرت مایوس شدند با بعضی از همفکران خود همراه شدند تا در شب عقبه شتر پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلم) را رم بدهند و شتر در آن گردنه هولناک، حضرت (صلی الله علیه و آله وسلم) را بیفکند و کشته شود و صورتشان را پوشاندند مثل دیگران. ولی خداوند پیغمبرش را از نیرنگ آنان ایمن قرار داد و حفظ کرد و نتوانستند آسیبی برسانند. آن دو نفر حالشان نظیر طلحه و زبیر است که آمدند و با علی (علیه السلام) بیعت را شکستند و علیه آن حضرت قیام کردند، تا این که عاقبت کارشان بدانجا کشید که عاقبت کار افرادی است که بیعت را بشکنند.
سخن که به این جا رسید، مولایمان امام حسن بن علی (علیه السلام) برای نماز برخاست، قائم (علیه السلام) نیز با او برخاست و من از خدمتشان بازگشتم و به جستجوی احمد بن اسحاق بر آمدم که دیدم گریان به نزدم آمده، گفتم: چرا معطل شدی؟ و چرا گریه می کنی؟ گفت: پیراهنی که مولایم مطالبه فرمود نیافتم. گفتم: ناراحت مباش، برو به حضرت خبر بده. پس بر حضرت داخل شد و برگشت در حالی که با تبسم بر محمد و آل محمد درود می فرستاد. گفتم: چه خبر است؟ گفت: دیدم پیراهن زیر پای مولایم گسترده است، پس حمد الهی را بجای آوردیم و پس از آن روز، چند روزی هم به خانه مولایمان می رفتیم ولی آن کودک را نزد حضرت نمی دیدم. چون روز وداع و خداحافظی رسید، من و احمد بن اسحاق و کهلان، همشهری من بر آن حضرت وارد شدیم.
احمد بن اسحاق بپا خاست و عرضه داشت: ای فرزند پیغمبر خدا! رفتن نزدیک و غصه مان زیاد است، از درگاه خداوند می خواهیم که درود خود را بر جدت محمد مصطفی و پدرت حضرت مرتضی و مادرت حضرت سیده النساء و دو سرور جوانان بهشت عمو و پدرت و امامان پاکیزه بعد از ایشان از پدرانت (علیه السلام) و نیز درود و صلوات خود را بر تو و فرزندت قرار دهد، و از خدا می خواهیم که آستانه ات بلند و دشمنانت پست و زبون گردند، و خدا نکند که این آخرین دیدارمان با شما باشد. چون سخن احمد بن اسحاق به این جا رسید، حضرت متأثر شد به طوری که اشک از دیدگانش جاری گشت، سپس فرمود: ای ابن اسحاق! دعای خود را از حد مگذران که تو در این سفر خدای را ملاقات خواهی کرد. احمد بن اسحاق تا این سخن را شنید بیهوش افتاد، و چون به هوش آمد عرضه داشت: تو را به خدا و حرمت جدت قسم می دهم که به پارچه ای مفتخرم نمایی تا آن را کفن خود قرار دهم؟
مولای ما دست زیر مسند خود برد و سیزده درهم بیرون آورد و فرمود: این را بگیر و غیر از این را برای خودت مصرف مکن و آنچه خواستی محروم نخواهی شد، البته خداوند اجر نیکوکاران را ضایع نخواهد کرد.
سعد ادامه می دهد: چون برگشتیم در بین راه سه فرسنگ به حلوان مانده، احمد بن اسحاق تب کرد و بیماری سختی گرفت که از زندگی دست شست و هنگامی که وارد حلوان شدیم، در یکی از کاروانسراهای آن فرود آمدیم. احمد بن اسحاق یکی از همشهریانش را که مقیم حلوان بود نزد خود خواند و سپس به ما گفت: امشب از نزد من بیرون روید و مرا تنها بگذارید. هر کدام از ما به خوابگاه خود رفت، نزدیک صبح فکری به سرم زد، چون چشم گشودم، کافور خادم مولایم ابومحمد (علیه السلام) را دیدم که می گفت: خداوند اجر شما را در این مصیبت زیاد کند، و برایتان این فاجعه را جبران نماید، ما از غسل و کفن رفیق شما فراغت یافتیم، شما برای دفن او برخیزید، زیرا که او مقامش نزد سرور شما از همه تان گرامی تر است. سپس از چشم ما غایب شد و ما با گریه بر جنازه احمد بن اسحاق حاضر شدیم و حق او را ادا کردیم و مراسم او را به پایان رساندیم، خدا رحمتش کند.**الاحتجاج: 2/268: گفتنی است که حلوان شهری بزرگ در مرز ایران و عراق بوده که اثری از آن بر جای نمانده، و شهر سرپل ذهاب - که آرامگاه احمد بن اسحاق در آن زیارتگاه مردم - در محل آن احداث گردیده است. (مراقد المعارف 1/116. (مترجم)***
2- حدیثی است که ثقفه الاسلام کلینی در کافی آورده که امام صادق (علیه السلام) فرمود: آیا گمان می کنید که هر یک از ما به هرکس دلمان بخواهد می تواند وصیت کند؟ نه به خدا قسم، بلکه امامت عهد و پیمانی است از طرف خدا و رسولش برای مردی پس از مردی دیگر تا امر به صاحبش برسد.**اصول کافی: 1/277.***
چون این مطلب را دانستی، باید گفت که امامت مولی و سید ما حجة بن الحسن العسکری صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به هر دو راه (نص و معجزه) به وسیله روایات متواتره ثابت است که در دو فصل قسمتی از آن را می آوریم تا این کتاب از دلیل خالی نباشد.