موضع خورشید

نویسنده : به اهتمام دفتر هنر و ادبیات ایثار

غم های شیرین

نورا حق پرست
برگزیده ی مسابقه ی سراسری داستان بلند دفتر هنر و ادبیات ایثار با اثر «غم های شیرین»
متولد 1340 تهران - معادل کارشناسی ادبیات
سردبیر مجلات رشد نوآموز و کودک - سردبیر و نویسنده ی گروه کودک رادیو - کارشناس فرهنگی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان - عضو هیأت داوران جشنواره ی کتاب کودک - عضو هیأت داوران مسابقات سراسری داستان نویسی.
تألیف حدود 20 اثر- ترجمه ی 3 کتاب- حدود 100 اثر در نشریات.
نام برخی از کتاب ها که برنده جوایزی شده اند: «زمستان سبز»، «نماز فرشته»، «گلدان خالی»، «رامونا و پدرش» و...
این بار هم، همه چیز مثل دفعه های قبل بود. شیرین خیال می کرد خواب می بیند. خوابی که هرچند ماه، یک بار تکرار می شد.
او می آمد. اغلب بی خبر و سرزده؛ مدتی پیش آن ها می ماند. گاهی دو، سه روز و گاه یک هفته و باز می رفت. اما این دفعه دیرتر از همیشه آمده بود و زودتر از همیشه می رفت.
دیشب که ستاره ها در آمده بودند؛ رضا هم آمده بود و حالا که نزدیک صبح بود و ستاره ها می خواستند بروند، او هم می رفت. همین آمدنِ کوتاه مدت رضا برای شیرین، به اندازه ی تمام دنیا ارزش داشت. وجود او آن قدر بزرگ و غنی می نمود که شیرین احساس می کرد همه ی خوبی های دنیا، یک دفعه به خانه ی کوچکشان جاری می شود و تا او برود و دوباره برگردد، اثرش باقی می ماند .مهربانی و لبخندهایش، خاطره ها و حرف هایش؛ که تا عمق جان شیرین نفوذ می کرد و سوغاتی هایی که همیشه می آورد.
شیرین هیچ وقت به یاد نداشت که رضا ساک کوچک برزنتی اش را باز کند و چیزی برای او و بچه ها، توی آن نباشد. گاهی یک اسباب بازی برای فاطمه و محمد، یا یک روسری برای شیرین که معلوم بود قبل از رسیدن به خانه از همین فروشگاه های شهر تهران خریده است. او بیش تر وقت ها، سوغاتی هایش را از جنوب می آورد و از جبهه. چفیه، سربندهای رنگی، پوکه ی فشنگ، چتر منور، کلوچه های دزفولی یا چند خوشه ی خرما و چند مشت برگ درخت کُنار و از همه مهم تر تعداد زیادی عکس از صحنه های مختلف جنگ و جبهه.
فاطمه و محمد با سربند و پوکه ی فشنگ و چتر منور بازی می کردند. خاطره ها و حرف های رضا و عکس هایی که می آورد هم بهترین سوغات برای شیرین بودند. او با استفاده از همین سوغاتی ها بود که می توانست برای مجله ها بنویسد.

شیرین کنار پنجره ایستاده بود و از پشت شیشه، رفتن او را نگاه می کرد و به آیه ای که چند لحظه ی قبل، رضا باز کرده بود، می اندیشید: «مالَکُمْ اِذا قیلَ لَکُمُ اِنْفُروُفی سَبیلِ اللَّهِ اثّا قَلْتُمْ اِلَی الَارْضِ...» **چیست که چون به شما گفته شود برای جهاد در راه دین بی درنگ خارج شوید (چو بارگران) به زمین دل بسته اید... آیه 38 سوره توبه. ***
مثل همیشه، رضا می رفت و شیرین می ماند. او می ماند با قرآن و کاسه ی خالی آب در دست هایش و قلبش که تند تند می زد و چشم های بی قرارش که کافی بود آهی از ته دل بکشد، تا اشک هایش مثل باران روی صورتش جاری شوند. شیرین دوست نداشت جلوی رضا گریه کند. وقتی او می خواست برود، سعی می کرد بخندد. می خواست با لبخندهایش به او آرامش و اطمینان بدهد. لبخندهایی که خودش می دانست یک جور گریه کردن است. رضا هم این را خوب می دانست که همیشه زود خداحافظی می کرد و می رفت.
بیرون، باران نم نم می بارید. رضا خودرو را روشن کرد. سرش را خم کرد و از پشت فرمان نگاهی به بالا انداخت. شیرین هنوز کنار پنجره ایستاده بود.
برای رضا هم، همه چیز مثل دفعه های قبل به نظر می رسید. شیرین، او را از زیر قرآن رد کرده و پشت سرش آب پاشیده بود. بعد در حالی که لبخند می زد، صورت او را با دو دستش گرفته و پیشانی اش را که ردّ پای ترکش بر آن دیده می شد، بوسیده و گفته بود: «رضا، تو را به خدا و جدّه ات فاطمه زهرا می سپارم. مدیون هستی اگر توی جبهه نگران من و بچه ها باشی. ما این جا هیچ مشکلی نداریم. خیالت راحت باشد!»
رضا خوب می دانست که شیرین می ماند و یک دنیا مشکل. تنهایی و هزار و یک جور فکر و کار؛ فکر کردن به برادرش علی که سال پیش بعد از یک عملیات بزرگ در جبهه، مفقودالاثر شده بود، بهانه گرفتن های بچه ها، دانشگاه رفتن و درس خواندن، کارهای خانه، نوشتن مطلب برای مجلات برای کمک به خرج خانه، اما هیچ کدام از این ها سخت تر از شنیدن حرف های نیش دار بعضی از اطرافیان نبود. آن هایی که شیرین و رضا و امثال آن ها را باعث جنگ و به قول و اعتقاد خودشان، باعث بدبختی مردم می دانستند.
رضا برای این که دلگرمی بیش تری به شیرین بدهد و ثابت کند که می داند او مقاوم و صبور است، حتی گاهی بیش تر از خودش؛ موقع خداحافظی گفته بود:« اگر خیلی راحت هستی، من دیگر برنگردم.»
و شیرین لبخند زده و به شوخی جواب داده بود:«من از این شانس ها ندارم. بعد از هر عملیات، خبر شهادت یکی دو نفر از دوست هایت را می آورند. اما سهم تو آن هم بعضی وقت ها، فقط چند تا گلوله و ترکش است!» و بعد هر دو خندیده بودند.
شیرین همیشه سعی می کرد، غصه هایش را پشت لبخندهایش پنهان کند. باخود فکر می کرد، حالا که پای حفظ دین و غیرت و کشورش در کار است، مرد او نیز باید مثل بقیه برود و او نیز وظیفه اش صبر و تحمل است. هرچند که گاهی غم دوری و انبوه مشکلات خسته اش می کرد، رگه های گلایه در دلش موج می زد، اما هرگز به زبان نمی آورد و با خواندن دعا و راز و نیاز با خدا خودش را تسکین می داد.

رضا پایش را روی پدال فشار داد. لحظه ای از ذهنش گذشت که کاش می توانست چند روزی پیش او و بچه ها بماند. اما چاره ای نبود و کارش مهم تر بود. چند سال پیش که جنگ شروع شد، رضا دانشجوی سال آخر مهندسی الکترونیک بود. اما بی معطلی درس و دانشگاه را کنار گذاشت و وارد سپاه شد و پس از طی دوره ی آموزش نظامی، به جبهه رفت. بعد از چند عملیات به عنوان فرمانده گردان ادوات مشغول شد و تا الان هم همین مسؤولیت را داشت.
آسمان، تاریک روشن بود. وانت تویوتای خاکی رنگی که رضا آن را می راند، خیلی زود در تاریکی و هوای ابری و بارانی آن صبح زمستانی از جلوی چشم شیرین محو شد. همه چیز مثل یک خواب قشنگ، اما نیمه تمام بود. شیرین پلک هایش را برهم گذاشت. ولی زور اشک هایش بیش تر بود. پلک ها و مژه هایش لرزید. دستش را مقابل دهانش گرفت و به بچه ها نگاه کرد که هنوز در خواب بودند. بی خبر از آن که بابا رفته بود. آهی کشید و فکر کرد: «حتماً وقتی بیدار شوند، فکر می کنند دیشب خواب بابا را دیده اند، نه خودش را!»
پاورچین به آشپزخانه رفت و در را بست. آن وقت با خیال راحت گوشه ای نشست و یک دل سیر گریه کرد.
بچه ها از خواب بیدار شدند. شیرین در آشپزخانه نشسته و مشغول خواندن درس هایش بود. فقط دو امتحان دیگر از ترم بهمن ماه باقی مانده بود.
در آشپزخانه باز شد، اول فاطمه و پشت سرش محمد وارد شدند. هر دو با هم سلام کردند و با نگاهشان آشپزخانه را جست و جو کردند و پی در پی پرسیدند: «بابا کجاست؟»
شیرین با عجله کتاب ها و ورق هایش را گوشه ای جمع کرد. با خنده صورت بچه ها را بوسید، دست محمد را گرفت و در حالی که به طرف دستشویی می رفت، گفت: «این قدر شلوغ نکنید. بابا کار داشت ، دوباره بر می گردد.»
بچه ها، چند لحظه ساکت شدند. بعد فاطمه پرسید: «بابا کی بر می گردد؟»
محمد هم که عادت داشت، حرف های فاطمه را تکرار کند پرسید:
- بابا کی برمی گردد؟
شیرین به چشم های منتظر و معصوم فاطمه نگاه کرد. غصه توی دلش نشست، آهی کشید و گفت: «زود برمی گردد.»
و از ذهنش گذشت: حتماً رضا برای تولد بچه می آید!
فاطمه صورتش را شست. شیرین دست ها و صورت محمد را هم شست و با هم به آشپزخانه برگشتند. فاطمه باز پرسید: «مامان! زود، یعنی چند روز؟»
محمد هم می خواست حرف فاطمه را تکرار کند که شیرین گفت:
- اول صبحانه بخورید، تا بعد یک خبر خوب به شما بدهم.
بچه ها ذوق زده گفتند: « چی؟ چی مامان؟»
شیرین نان و بشقاب کره و پنیر را توی سفره گذاشت و با خنده گفت:«اول صبحانه!»
فاطمه گفت: «اول خبر خوب!»
محمد کوچولو هم تکرار کرد: «اول خبر خوب!»
فاطمه یک دفعه گفت: «فهمیدم! امروز نی نی کوچولو به دنیا می آید؟»
محمد با تعجب نگاهی به شکم برجسته شیرین کرد، خودش را در بغل او انداخت و با لوس بازی و شیرین زبانی حرف فاطمه را تکرار کرد.
شیرین موهای سیاه محمد را با دست آشفته کرد، بازویش را گرفت و سنگینی وزن او را از روی شکمش برداشت و گفت: «چه خبره؟ نزدیک بود نی نی کوچولو را اذیت کنی.»
فاطمه، به لب های شیرین چشم دوخته بود. شیرین گفت: «نی نی کوچولو نزدیک عید دنیا می آید.» بعد سه لیوان چای ریخت و شروع به درست کردن لقمه های کوچک برای بچه ها کرد.
فاطمه از فکر بابا بیرون نمی آمد. دوباره پرسید:
- بابا کی رفت؟
شیرین لقمه در دهان او گذاشت و گفت: «صبح خیلی خیلی زود. وقتی شما دو تا خواب بودید، تازه خورشید خانم هم خواب بود.»
محمد به پنجره و آفتاب که از پشت آن می تابید، نگاه کرد. شیرین، سر فاطمه را بوسید و گفت: «آخر شما خواب بودید. بابا صورتتان را بوسید و گفت بیدارشان نکن. دارند خواب های قشنگ می بینند. مگر نه؟»
فاطمه دستی به گونه ی خودش کشید و گفت: «بابا مرا چند تا بوس کرد؟»
شیرین کلافه شده بود. به زور خندید و گفت : «یک عالمه فاطمه جون!» و بعد برای این که حواس آن ها را پرت کند، ادامه داد: «بابا راست می گفت! مگر شما خواب نمی دیدید؟»
فاطمه شش سال بیش تر نداشت، اما نسبت به سنش بیش تر می فهمید و این را می شد از حرف ها و حرکاتش فهمید. او گفت:
- چرا! من داشتم یک خواب قشنگ می دیدم، اما بابا از کجا فهمید؟
شیرین صورت او را بوسید و گفت: «چون توی خواب داشتی لبخند می زدی و صورتت مثل فرشته ها شده بود. خوب حالا بگو ببینم چه خوابی می دیدی؟»
فاطمه چهار زانو نشست و گفت: «خواب یک جنگل بزرگ، پر از آهو و خرگوش....»
محمد هنوز کوچک تر از آن بود که معنی خواب دیدن را بفهمد، اما باز به تقلید از فاطمه گفت: «آره منم خواب جنگل بزرگ و ... .»
شیرین و فاطمه به حرف او خندیدند. فاطمه ادامه داد: «بابا رضا دست مرا گرفته بود و با هم راه می رفتیم. توی سبزه ها و گل ها... .»
محمد وسط حرف او پرید و گفت: «دست مرا هم گرفته بود!»
فاطمه با خنده گفت: «آره. دست محمد را هم گرفته بود. بابا لباس جبهه ای تنش بود. تفنگ هم داشت. مثل همان عکسی که با دایی علی انداخته.»
شیرین لقمه ی کوچکی در دهان محمد گذاشت و گفت: «خُب بعد چی شد؟»
فاطمه گفت: «ما زیر یک درخت نشستیم. بابا داشت برایمان قصه تعریف می کرد. من و محمد گوش می کردیم. یک دفعه یکی، دوتا، صدتا، صدتا خرگوش و آهو هم آمدند دور ما نشستند و به قصه ی بابا گوش دادند. تازه اصلاً از تفنگ بابا هم نمی ترسیدند.»
صبحانه خوردن که با حرف های بامزه ی فاطمه تمام شد، شیرین گفت: «حالا برویم توی اتاق تا خبرهای خوب بدهم. اگر بدانید بابا چه چیزهایی آورده.»
دیشب، رضا دو خوشه ی بزرگ خرما را که هنوز کمی کال بودند، از دستگیره ی بالای کمد آویزان کرده بود تا رسیده شوند. فاطمه و محمد با دیدن خوشه های خرما ذوق کردند و برای چیدن آن ها بالا و پایین پریدند. شیرین دو خرمای رسیده تر را جدا کرد و به دستشان داد. بعد کشوی کمد کنار اتاق را بیرون کشید. تعدادی پوکه ی خالی فشنگ را جلوی محمد ریخت و گفت: «ببین بابا چی آورده؟ همه اش مال تو!»
محمد معطل نکرد. دوید و تفنگ چوبی اش را آورد و با پوکه های خالی مشغول جنگ بازی شد. فاطمه، ساکت بود و منتظر. شیرین موهای صاف و نرم او را از روی پیشانی اش کنار زد و سنجاق موهایش را محکم کرد و گفت: «حالا ببینیم بابا برای فاطمه خانم گل چی آورده؟»
فاطمه لب هایش را غنچه کرد و خندید. شیرین هر دو لُپِ او را که موقع خندیدن چال می افتاد، بوسید و گفت: « این هم یک خانه ی قشنگ برای عروسک های فاطمه.» و بعد چتر منور را به او داد. بچه ها با گرفتن سوغاتی های بابا سرحال شده و مشغول بازی شدند. شیرین به آشپزخانه برگشت. ظرف ها را شست، غذای ظهر را آماده کرد و به سراغ تلفن رفت.
نخست شماره ی تلفن خانه ی مادر رضا را گرفت. بعد از چند بوق کوتاه، مادر رضا گوشی را برداشت.
- سلام خانم جان؛ منم شیرین.
- سلام شیرین خانم!
- خانم جان؛ تلفن زدم که از قول رضا از شما و بابا و بقیه خداحافظی کنم.
- پس دوباره رفت!
- بله؛ دیشب که با شما صحبت کرد، گفت که باید برود. چون صبح خیلی زود رفت، نمی خواست تلفن بزند و شما را از خواب بیدار کند.
- چقدر لطف دارد! مگر برای ما خواب هم مانده است؟ او سر خودش را در جبهه گرم کرده و خبر از دل نگران پدر و مادر ندارد.
- به خدا خانم جان؛ همیشه به یاد شما و بابا هست.
- بله؛ مگر شما این حرف ها را بزنی. چه طور نمی توانی جلوی او را بگیری که نرود؟ مجبورش می کردی به خاطر بچه ی توی راهی ای که داری، بماند؛ اگر بخواهی، می توانی. اما شیرین خانم، کله ی تو بیش تر از او بوی قورمه سبزی می دهد. می ترسم آخر بلایی که سر برادر خودت آمد، سر بچه ی من هم بیاید.
شیرین دلش گرفت. باز همان حرف ها و کنایه های همیشگی. سعی کرد لحنش ملایم باشد. مادر رضا را دلداری داد و گفت: « ان شاءاللَّه که چیزی نمی شود و به سلامتی می آید . از قول من به بابا و همه ی بچه ها، رحیم آقا و مریم خانم و مهین خانم هم سلام برسانید.»
مادر رضا خداحافظی کرد و گوشی تلفن را گذاشت. شیرین زیر لب گفت: «یا فاطمه زهرا خودت کمک کن. خدایا به من صبر بده.» و شماره ی خانه مادرش را گرفت.
معصومه خانم از آن طرف خط جواب داد: « بله؛ بفرمایید.»
- سلام مادر جون!
- سلام دخترم؛ حالت خوبه؟ بچه ها سلامتند؟
- بله؛ همه خوب و سلامت هستند. شما چه طور هستید؟
- من هم خوب هستم مادر. از آقا رضا چه خبر؟
- اتفاقاً زنگ زدم که بگویم دیشب آمد.
- خدا را شکر؛ پس چرا همان دیشب تلفن نکردی؟ من همین حالا راه می افتم.
- مادر جان دیشب زنگ زدم، شما نبودید!
- راست می گویی مادر، رفته بودم خانه ی همسایه ؛ ولی حالا می آیم.
- مادرجان؛ رضا صبح زود رفت. گفت که به شما خیلی سلام برسانم. آخر عجله داشت.
- ای بابا! چه آمدنی، چه رفتنی؟
- مادر، گفت که برای کار مهمی آمده و باید زود برگردد. غروب که به تهران رسیده، اول رفته پادگان. شب هم به خانه آمد و صبح زود بعد از اذان رفت.
- حالش خوب بود؟
- بله؛ شکر خدا.
- پایش چی؟ درد نمی کرد؟
شیرین خندید و گفت: « مادر جان او در این فکرها نیست. با آن پای مجروح که دارد، خودش می گفت از اهواز تا تهران را یکسره گاز داده و آمده است!»
معصومه خانم آهی کشید و گفت: «خدا پشت و پناهش باشد. راستی مادر، خبری از علی نداشت؟»
شیرین با افسوس گفت: «نه مادرجان! ولی می گفت هم دوستان خودش و هم همرزم های علی در فکر هستند و دنبال پیدا کردن خبری، ردپایی از مفقودالاثرها هستند... مادر...مادر...باز که گریه می کنی؟!»
صدای گریه ی آرام معصومه خانم از پشت تلفن مشخص بود. شیرین او را دلداری داد:
- مادرجان؛ فقط وضع علی که این طور نیست او که تنها نبوده . خیلی ها مثل علی مفقود شدند و اثری از آن ها نیست. غصه نخور مادر، خدا بزرگ است. بالاخره حتماً خبری می رسد. به احتمال زیاد، همان خبر قبلی که گفتند، آن ها اسیر شده اند، درست است؛ ولی نمی گذارند نامه بنویسند.
- چه بگویم مادرجان؛ توکل بر خدا. بابایت که به رحمت خدا رفت ، می ترسم چشم من هم به در بماند و خشک بشود.
- خدا نکند مادر جان؛ باز هم دعا کن . خدا خیلی کریم است.
شیرین بعد از مدتی گفت و گو و دلداری مادرش گفت که فردا بچه ها را به خانه ی آن ها می برد تا برای دادن امتحان به دانشگاه برود.
می خواست درس هایش را مرور کند، اما دوباره فکر و خیال به سراغش آمده بود. نگرانی او هم در باره ی علی کم تر از مادرش نبود. سعی کرد افکارش را متمرکز کند. به زحمت چند صفحه از کتابش را خواند و بعد به سراغ بچه ها رفت.
فاطمه و محمد هنوز مشغول بازی بودند و وضعی که برای اتاق درست کرده بودند، دیدنی بود. محمد پوکه های فشنگ را دور تا دور قالی چیده بود و به خیال خودش قطار درست کرده بود. فاطمه هم عروسک هایش را به صف کرده بود تا به نوبت سوار قطار شوند.
شیرین خندید و سرش را تکان داد. بعد تلویزیون را روشن کرد.
- چند دقیقه دیگر برنامه کودک شروع می شود. ساکت باشید و کارتون تماشا کنید تا من هم لباس ها را بشویم.
مقداری از لباس های خودش و بچه ها توی سبد کنار حمام بود. یک کیسه هم لباس های رضا بود که دیشب آورده بود. شیرین اول لباس های خودشان را شست و آب کشید. بعد به سراغ کیسه رفت. لباس های پر از خاک بود . مشغول جدا کردن آن ها از هم بود که ناگهان موجود کوچکی مثل فنر از لای لباس ها بیرون پرید. شیرین ناخودآگاه ترسید و با نگاهش دنبال آن گشت. موجود کوچک فقط یک جیرجیرک بود که گوشه ی دیوار چسبیده بود و با حرکت بعدی شیرین، جست دیگری زد و در سوراخ چارچوبِ درِ حمام پنهان شد.
شیرین بی اعتنا به جیرجیرک مشغول شستن لباس ها شد.


امتحان های شیرین تمام شده بود و با خیال راحت، روزها را در خانه و پیش بچه ها می گذراند. حالا فرصت بیش تری برای نوشتن مطالب مجله ها داشت.
رضا از آن شب که آمده و رفته بود، یک بار تلفن زده و با شیرین و بچه ها حرف زده بود. شیرین به شوخی گفته بود: «رضا؛ تازگی ها یک مهمان کوچولو هم به جمع ما اضافه شده!»
و رضا با تعجب پرسیده بود: «راست می گویی؟ بچه دنیا آمده؟! ولی تو که گفتی الان وقتش نیست؟»
شیرین با خنده جواب داده بود: « بچه کدام است؟ او ان شاءاللَّه سه هفته ی دیگر می آید. مهمان کوچولوی ما از جبهه آمده. نمی دانی، خودت آن را آوردی! یک جیرجیرک ! لای لباس های تو بود. اما یک جایی پنهان شده و نمی شود پیدایش کرد. فقط شب ها صدایش می آید که یکریز می خواند.»
جیرجیرک باعث سرگرمی بچه ها شده بود و همدم شیرین؛ در شب هایی که خوابش نمی برد و در مرور خاطره ها فکر می کرد. فکر کردن به رضا و علی ؛ به خاطره های قشنگ کودکی اش و بازی ها و شیطنت هایی که با علی می کردند.
شب، اخبار تلویزیون خبر موشک باران مجدد دزفول را داد. گوینده، همراه با تصاویری از خانه های ویران و سیل جمعیت امدادگرانی که شهدا را از زیر تل خاک و آجر بیرون می کشیدند ، شرح می داد که رژیم بعث عراق نیمه شب گذشته ، چند نقطه از شهر دزفول را هدف موشک های دوربرد خود قرار داده است.
از چند روز پیش که رزمنده ها، عملیات پیشروی و حمله علیه عراقی ها را در بعضی از محورها شروع کرده بودند، آن ها هم تلافی شان را سر مردم بی دفاع در می آوردند.
آخر شب ، وقتی بچه ها خوابیدند، شیرین در سکوت شب به صدای جیرجیرک که بی وقفه می خواند، گوش می داد و مرغ خیالش هر لحظه بر خاطره ای می نشست.
یاد بچه های کوچک دزفولی که خیلی از آن ها بر اثر صدای انفجار موشک ها، کر شده بودند. یاد روزهایی که رضا مجروح شده بود؛ یک بار که پایش گلوله خورده و از چند جا شکسته بود و دفعه ی دیگر که سر و صورتش پر از ترکش شده بود و به قول خودش به اندازه ی ستاره های آسمان توی تنش ، ترکش داشت. یاد سه سال پیش ، آن روزها که محمد تازه دنیا آمده بود، اما شیرین مجبور بود هر روز برای عیادت رضا به بیمارستان برود. آن موقع پیشانی و پایین چشمش ترکش خورده و گونه اش شکسته بود.
شیرین در جایش غلت می زد و جا به جا می شد. هفته های آخر، خوابیدن برایش مشکل بود. به هر پهلو که می خوابید، بچه در شکمش، با چرخش و کوبیدن دست و پا به دیواره ی شکم ، اعتراض خود را نشان می داد.
شیرین در جایش نشست . پتوی فاطمه و محمد را رویشان مرتب کرد و صورت آن ها را بوسید. جیرجیرک هنوز می خواند. آهسته گفت: «چیه جیرجیرک ، تو هم مثل من تنهایی؟ معلوم است خیلی حرف ها داری که تعریف کنی و آن جا خیلی چیزها دیدی. ای کاش زبان همدیگر را می فهمیدیم.»
نگاهی به بچه ها انداخت که راحت خوابیده بودند. دستی روی شکمش کشید و از تصور این که تا چند هفته ی دیگر، یک کوچولو، مثل فاطمه یا محمد، همین جا خوابیده؛ تمام وجودش غرق شادی شد. زندگی با همه ی مشکلاتش ، با همه ی دوری و تنهایی از رضا، برایش با وجود بچه هایش که کلی از وقت او را می گرفتند و برایش زحمت داشتند، دلچسب بود. احساس می کرد، انگار با وجود همین بچه های پشت سر هم و کوچولو، می خواهد کمبودهای زندگی و خلاء و تنهایی اش را پر کند. با تمام وجودش به بچه ها می رسید و آن ها را دوست داشت.
جیرجیرک هنوز می خواند. یاد علی تمام ذهن شیرین را پر کرده بود. خاطره ی روزهای خوب کودکی و بازی ها و دعواهای بچه گانه اش با او.
خاطره ی روزی که علی هم، همراه رضا شد و به جبهه رفت. چند ماه بعد رضا گفت که قرار است علی به جبهه های غرب برود و او در جنوب بماند.
علی صبح یک روز بهاری به دیدنشان آمد. همین بهار یک سال پیش او و شیرین بچه ها را به پارک بردند. آن موقع هم رضا در جبهه بود. علی هم دو سه روز بعد، به جبهه برگشت و این آخرین دیدار او با شیرین بود.
حالا نزدیک یک سال می شد که هیچ خبری از علی نبود. یکی می گفت شهید شده. یکی می گفت اسیر شده است. اما نه پیکرش آمده بود و نه نامه اش.
بعد از این اتفاق ، مادر، شیرین، رضا و بقیه مانده بودند و یک دنیا فکر و خیال و نگرانی . گاهی امید و شادی، گاهی غم و اندوه...
شیرین نفهمید که چه وقت صورتش پر از اشک شد و کجا خوابش برد. صدای اذان صبح از مسجد محله بلند شده بود که از خواب پرید. وضو گرفت و نماز خواند.
بعد از نماز، احساس خوبی پیدا کرده بود. مفاتیح را باز کرد و شروع به خواندن زیارت عاشورا کرد:
- بسم اللَّه الرحمن الرحیم.اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ... .
به آرامی اشک می ریخت و با ناله بقیه دعا را می خواند. با کنار دست ها، اشک هایش را پاک کرد و به سجده رفت. پیشانی را روی مُهر گذاشت و خواند:
- اَللَّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُحَمْدَالشَّاکِرینَ... .
وقتی سر از سجده برداشت، احساس سبکی و آرامش می کرد. خیال می کرد رضا و علی از او دور نیستند. انگار، آن ها همین جا، توی این خانه ی کوچک، کنار او و بچه ها هستند.
شیرین و بچه ها صبحانه می خوردند که صدای زنگ خانه شنیده شد. شیرین نگاهی به ساعت انداخت و فکر کرد: اول صبح چه کسی است؟ گوشی دربازکن را برداشت و پرسید: «کیه؟»
صدای مردی به گوش رسید:
- سلام خانم صالحی؛ منم، امیری دوست آقا رضا.
شیرین گفت: «سلام حاج آقا؛ الان می آیم خدمتتان.»
دکمه دربازکن را فشار داد و سریع جورابش را پوشید. چادر را به سر کشید و در را باز کرد و از پله ها پایین رفت . درِ خانه نیمه باز بود. چادر را مرتب کرد و رو گرفت. در را باز کرد و گفت: «سلام علیکم، بفرمایید.»
امیری، کنار در به دیوار تکیه داده بود. همان طور که سرش پایین بود گفت: «سلام خواهر؛ خوب هستید. بچه ها خوبند؟»
الحمداللَّه ؛ به لطف خدا!
- خدا را شکر؛ از آقا رضا که بی خبر نیستید؟
- چند وقت پیش آمده بود . خیلی زود رفت. چند روز پیش هم تلفن زد.
- خدا را شکر؛ان شاءاللَّه که صحیح و سالم بر می گردد. ببخشید، صبح اول وقت مزاحم شدم.
امیری بسته ای را از جیب کتش بیرون آورد و ادامه داد:«مزاحم شدم، که حقوق آقا رضا را برایتان بیاورم. بفرمایید.»
شیرین، دستش را که چادر روی آن را پوشانده بود، جلو آورد و بسته را گرفت .
زحمت کشیدید. دست شما درد نکند.
- وظیفه ی ماست . بیش تر بچه های سپاه به جبهه رفته اند.این حداقل کاری است که ما انجام می دهیم.
با شنیدن صدای فاطمه و محمد که به دنبال مادرشان جلو در آمده بودند، آقای امیری خندید و گفت :«ماشاءاللَّه!»
محمد و فاطمه سلام کردند. امیری دستی به سر فاطمه کشید. محمد را بغل کرد، و بوسید و گفت:« چه طوری عموجان ؛ ماشاءاللَّه مرد شدی دیگر.»
بعد محمد را زمین گذاشت. از جیبش دو تا شکلات در آورد و به بچه ها داد. شیرین که سعی می کرد، خودش را پشت لنگه ی در پنهان کند، گفت:« حاج آقا خیلی ممنون؛ لطف کردید.»
- سلامت باشید. ان شاءاللَّه من هم تا هفته ی دیگر، یک سری به جنوب می زنم. اگر کاری، پیغامی برای آقا رضا دارید، بفرمایید.
- سلام برسانید. التماس دعا داریم.
- با اجازه، بنده مرخص می شوم. باز هم سفارش می کنم، اگر چیزی نیاز داشتید و کاری بود به ما تلفن بزنید. شماره ی سپاه را که دارید؟
- الحمداللَّه ؛ مشکلی نیست.
- خانم بنده هم سلام رساند هم سفارش کرد که هر کاری داشتید، خبرش کنید. خوش حال می شود که کمک کند.
- خدا خیرتان بدهد. اتفاقاً دو روز پیش هم خودشان تلفن زدند و با هم حرف زدیم.
امیری خم شد و صورت بچه ها را بوسید و خداحافظی کرد. شیرین، دست بچه ها را گرفت و به خانه آمد. فاطمه و محمد مشغول خوردن صبحانه شدند. شیرین کاغذ روزنامه ی دور پول ها را باز کرد. چهار بسته اسکناس پنجاه تومانی بود.
پول ها را شمرد و تقسیم کرد. اجاره ی خانه ، آب و برق و تلفن و خرج روزانه. با خودش فکر کرد: این ماه باید برای فاطمه و محمد هم لباس گرم بخرد.
ساعت نزدیک ده صبح بود. شیرین داشت غذای ظهر را می پخت . رادیوی کوچکِ روی کابینت آشپزخانه ، ناگهان برنامه ی عادی خود را قطع کرد و و مارش مخصوص عملیات را پخش کرد. صدای مهیج گوینده ، بعد از آن شنیده شد:
- شنوندگان عزیز، توجه بفرمایید... شنوندگان عزیز توجه بفرمایید...
شیرین سیب زمینی را که پوست می کند، در سبد گذاشت، آب دهانش را فرو داد و با صدای لرزان و شاد زمزمه کرد: «عملیات...»
گوینده ادامه داد:« دلاور مردان اسلام؛ نیمه شب گذشته با توکل بر خدا و با رمز یا... .»
در یک آن چشم های شیرین پر از اشک شد و قلبش تند تند زد. بی اختیار و با صدای بلند گفت : «فاطمه جان ؛ محمد! عملیات شروع شده...»
بچه ها که در اتاق بازی می کردند، به آشپزخانه دویدند. محمد همراه صدای مارش عملیات، دور آشپزخانه قدم رو می کرد. شیرین فاطمه را در آغوش گرفت. چشم هایش را روی هم فشار داد، او را بوسید و گفت: «فاطمه جان؛ دعا کن دخترم!»
و به سرعت غذا را آماده کرد و روی شعله ی گاز گذاشت . فاطمه و محمد به سراغ اسباب بازی هایشان رفتند. شیرین به سراغ تلفن رفت. چند شماره پشت سر هم گرفت . اول خبر شروع عملیات تازه را به مادرش داد. بعد به دوستش مرضیه زنگ زد که شوهر او هم در جبهه بود.
اخبار لحظه به لحظه ی رادیو، حکایت از گستردگی عملیات در محورهای جنوب و پیروزی رزمندگان اسلام داشت. شیرین به عکس قاب کرده ی روی دیوار خیره شده بود.
رضا و علیْ لباس جبهه بر تن، کنار درخت های نخل ایستاده بودند و هر دو لبخند می زدند. بغض گلوی شیرین را گرفت. چشم هایش را روی هم گذاشت و تصویری از رضا و رزمندگان دیگر، در حال تیراندازی ، در ذهنش نقش بست. صدای محمد او را به خود آورد:«مامان!»
شیرین چشم باز کرد. بغضش را فرو داد و اشکش را پاک کرد.
- چیه مامان؟
محمد رو به رویش ایستاده بود. تفنگ پلاستیکی را به طرف او گرفته بود و دور سرش سربند قرمز رنگی آویزان بود.
فاطمه هم به تقلید از رزمندگان، چفیه را دور گردنش بسته بود و مشت هایش پر از پوکه های خالی فشنگ بود. شیرین صورتشان را بوسید. سربند محمد را باز کرد و مرتب دور سرش بست و گره زد. روی سربند نوشته شده بود:«یا فاطمه زهرا»
شیرین پیشانی محمد و نوشته ی روی سربند را بوسید و از ته دل گفت:« یا فاطمه زهرا!»
فاطمه پوکه ها را کنار اتاق ریخت و به سرعت دو تا بالش از اتاق آورد و به شکل سنگر کنار هم چید. بعد هر دو پشت بالش ها، روی زمین دراز کشیدند. فاطمه یکی یکی پوکه ها را به محمد می داد و او هم به طرف دشمن خیالی تیراندازی می کرد. شیرین بچه ها را به حال خودشان گذاشت و گوش به اخبار رادیو سپرد.
هنوز چند روزی از عملیات نگذشته بود که شایعه ی حمله ی موشکی عراق به حقیقت پیوست و اولین موشک دور برد، شهر تهران را هدف قرار داد.
از آن روز به بعد، روزی چند بار صدای آژیر قرمز و خطر حمله ی هوایی دشمن از رادیو و تلویزیون پخش می شد و گاه و بی گاه، موشک های دور برد، به محله های مختلف شهر تهران می خورد و خانه ای را ویران می کرد.
مردم ، حسابی غافلگیر و مضطرب شده بودند. کسی فکر نمی کرد، تهران هم یک روز مثل دزفول و کرمانشاه و شهرهای جنگزده ی دیگر بشود.
همان یکی دو روز اول، آن هایی که حسابی می ترسیدند و اهل جبهه رفتن نبودند، همراه خانواده شان، فرار را برقرار ترجیح دادند و از تهران رفتند. هر روز که می گذشت، مردم امیدوار بودند که حمله ی عراق به شهرها به خصوص شهر تهران قطع شود. اما این طور نبود.
شیرین بعد از هر آژیر قرمز و حمله ی هوایی یا موشکی عراق، با تلفن احوال مادرش، خواهرش شوکت، پدر و مادر رضا و رحیم آقا و مریم خانم و مهین خانم، خواهرها و برادر رضا را می پرسید.
شیرین لباس های بیرون بچه ها را تنشان کرد و گفت: «امروز می خواهیم به مهمانی برویم.»
محمد لبه ی کلاهش را تا روی گوش هایش پایین کشید و با خوش حالی گفت: «کجا می رویم مامانی؟»
شیرین به چشم های درشت و سیاه محمد نگاه کرد. شیطنت و شادی در آن ها موج می زد.
- می رویم خانه ی مامان بزرگ و بابا بزرگ؛ خوبه؟
فاطمه گفت: «خانه ی مامان بزرگ، خانم جان؟»
- بله؛ اگر بچه های خوبی باشید، ناهار هم همان جا می مانیم.
بچه ها با خوش حالی در را باز کردند و از پله ها پایین رفتند . شیرین در را قفل کرد و پشت سرشان راه افتاد. به طبقه ی اول که رسید، زنگ در خانه ی صاحبخانه را زد. خانم فضلی در را باز کرد. شیرین بعد از سلام و احوالپرسی به او گفت که قصد رفتن به خانه ی مادرشوهرش را دارد و تا عصر بر می گردد.
خانم فضلی و همسرش پیر بودند و بچه ای در خانه نداشتند. یک پسر و دو دخترش سال ها قبل ازدواج کرده بودند. خانم فضلی با مهربانی گفت: « شیرین خانم خطر دارد. اگر تو خیابان بودی و آژیر قرمز کشیدند چه کار می کنی؟ با این دو تا بچه ی کوچک و وضعیت خودت.»
شیرین گفت: «بچه ها حوصله شان سر می رود. حتماً مادر بزرگشان هم دلش تنگ شده و می خواهد آن ها را ببیند. ان شاءاللَّه طوری نمی شود. عصر برمی گردیم.»
- برو به سلامت شیرین جان؛ راستی به آقای فضلی هم می گویم ظهر که رفت نانوایی، برای شما هم نان بخرد. چند تا لازم داری؟
- دست شما درد نکند. اگر زحمتی نیست پنج تا نان هم برای ما بخرد. به ایشان هم سلام برسانید.
بعد از خداحافظی ، شیرین در را باز کرد و همراه بچه ها بیرون آمد. خانه ای که از چند سال پیش ، در آن زندگی می کردند، یک خانه ی کوچک دو طبقه در یکی از محله های مرکزی شهر بود. خانم و آقای فضلی، آدم های مهربانی بودند. در غیاب رضا، هوای شیرین و بچه هایش را داشتند و در میزان اجاره خانه هم رعایت آن ها را می کردند.خانه، برِ خیابان اصلی قرار داشت.
شیرین دست بچه ها را گرفت و به آن طرف خیابان برد. کمی پایین تر، ایستگاه اتوبوس بود. چند دقیقه ای ایستادند تا بالاخره اتوبوس از راه رسید. چند نفر بیش تر در اتوبوس نبودند. شیرین بلیت ها را داد و سوار شد. در اتوبوس ، مسافرها از حمله ی دیشب عراق به تهران و محله ای که موشک خورده بود، حرف می زدند.
راننده که آدم نترسی به نظر می رسید، می گفت :« هرچه قسمت آدم باشد ، همان می شود. من توی این چند سال یاد ندارم که تهران این قدر خلوت شده و مسافر کم باشد.»
اتوبوس ، خیابان های خلوت را به سرعت پشت سر گذاشت . شیرین و بچه ها خیلی زود به خانه ی مادر رضا رسیدند. آن جا شلوغ بود خواهرهای رضا با شوهر و بچه هایشان و رحیم آقا برادر بزرگ تر رضا و زن و بچه هایش هم آمده بودند. شیرین با همه احوالپرسی کرد و گوشه ای نشست . مریم، خواهر رضا گفت:«چادرت را در بیاور ! این جا که غریبه نیست.»
شیرین نیم نگاهی به شوهر او و رحیم آقا انداخت. چادرش را روی سرش جا به جا کرد و گفت: «نه، همین طور راحت تر هستم.»
خانم جان پرسید: «با بمباران چه کار می کنید؟»
شیرین لبخندی زد و گفت:« هیچی خانم جان؛ مثل بقیه ی مردم، صبر می کنیم و دعا می خوانیم.»
مهین خانم گفت: «بله دیگر! باید صبر کنیم تا نوبت ما هم برسد. امروز این کوچه و خانه ، فردا آن کوچه و خانه مرا می زنند. شیرین خانم مگر آن بیچاره هایی که در این چند روز ، سقف خانه شان روی سرشان ریخت، چه کار می کردند . حتماً دعا هم می خواندند! با دعا که نمی شود جلوی موشک را گرفت.!»
شیرین با ملایمت گفت: «پس مردم بیچاره ی آبادان و دزفول چه بگویند که چند سال است زیر بمباران و ... .»
رحیم آقا حرف او را قطع کرد و به تمسخر گفت: «شیرین خانم؛ آخر آن ها هم مثل شما و آقا رضا مسلمان هستند و ایمان دارند. بقیه ی مردم هم فدای سر آن ها... .»
شیرین ناراحت شد، اما خودش را کنترل کرد.
- رحیم آقا؛ چاره ی دیگری نیست. مگر نه این که دشمن ریخت توی شهرهای ما و مردم را کشت . اگر رضا و امثال او نمی رفتند جبهه ، که الان عراقی ها توی تهران جا خوش کرده بودند. کار رزمنده ها این است که در مرزها جلوی دشمن را بگیرند و ما هم پشت جبهه را حفظ کنیم. اگر یک نفر به زور بخواهد بیاید توی خانه ی خودتان، چه کار می کنید؟
رحیم آقا گفت: «شیرین خانم ، ما نباید با دیگران در بیفتیم که مجبور شوند بریزند توی کشور یا خانه مان. بابا مگر آمریکا شوخی بردار است.»
آقا میرزا، شوهر مریم گفت: «اگر بدانید آن روز که موشک به خانه ای در خیابان ظفر خورد، مردم چی می گفتند. خدا کند که عراق باز هم موشک بزند.»
رؤیا، زن آقا رحیم ادامه داد: « آره به خدا؛ اگر وضع همین طور پیش برود، صدای مردم در می آید. آن وقت جنگ که تمام می شود، هیچ ؛ فاتحه ی این ها هم خوانده است.»
شیرین احساس می کرد، هوای خانه خیلی سنگین است. یک دفعه دلش گرفت، شنیدن این حرف ها، سخت تر از مشکلات و دوری از رضا و تنهایی بود. آرزو کرد کاش رضا در کنارش بود و خودش می فهمید که چه حرف هایی را باید تحمل کند.
شیرین جوابی نداد و برای این که حرف را عوض کند، به محمد گفت: «مامان جان؛ آن شعر تازه ای را که فاطمه یادت داده، برای مادر بزرگ بخوان.»
مادر رضا بلند شد تا چای بریزد و در همان حال گفت : «حتماً باز از این شعرهای جنگی، من سربازم تفنگ دارم و این چیزها... .»
محمد خودش را جمع و جور کرد و به شیرین چسباند. آقا رحیم، محمد را بغل کرد و گفت: «چیه عمو جان ، بیا خودم شعر یادت بدهم.»
محمد، دست و پا زد و خودش را از بغل آقا رحیم بیرون کشید. آقا رحیم با خنده گفت: «اوه...اوه...مثل بابایش می ماند. کلّه شق!»
مادر رضا با سینی چای برگشت. شیرین گفت: «دست شما درد نکند. زحمت نکشید.»
در همین موقع، پدر رضا که در اتاق خوابیده بود، به هال آمد و گفت:
-چه خبره! دیشب که نتوانستیم از صدای دامب و دومب هواپیماها بخوابیم؛ حالا هم شما شلوغ می کنید.
شیرین با او هم سلام و احوالپرسی کرد. مادر رضا رو به شوهرش گفت: «دیگر چه وقت خواب است. نزدیک ظهر است ، مگر قرار نبود زودتر برویم تا قبل از تاریکی هوا برسیم.»
شیرین تازه متوجه شد که علت جمع شدن، خواهرها و برادر رضا چه بوده است.
رؤیا زن آقا رحیم گفت: «شیرین خانم، قرار است همگی برویم دماوند. مدرسه ها هم که تعطیل شده است.»
شیرین نگاهی به ساک های کوچک کنار اتاق انداخت.
- راستی! به خاطر موشک باران؟
مهین خانم گفت: «نه، پس از سر دلخوشی. مجبوریم دیگر، باید توی این سرما خانه و زندگیمان را بگذاریم و برویم توی کوه و بیابان.»
خانم جان گفت: «چرا تو کوه و بیابان؟ فامیل های رؤیا جان، آن ها خانه و زندگی دارند.»
حمید شوهر مهین که معلوم بود زیاد به رفتن راضی نیست و تا آن موقع سکوت کرده بود، گفت: «باباجان کجا برویم. می گویند اتاق شبی پنج هزار تومان شده. حتی طویله را هم اجاره می دهند.»
مهین خانم با تندی گفت: «یعنی چه حمید آقا؟ اگر نمی آیی ، همین جا بمان. چه حرف ها؟»
پدر رضا گفت:« شیرین و بچه ها هم می آیند؟»
شیرین گفت: «نه باباجان؛ ما فقط آمده بودیم یک سری بزنیم و احوالپرسی کنیم.»
پدر رضا سیگارش را روشن کرد و گفت: «صلاح نیست این جا بمونی، همه رفته اند.»
شیرین گفت : « این طور هم نیست. ان شاءاللَّه اتفاقی نمی افتد.»
مریم خانم گفت : «بابا چرا اصرار می کنی ؟»
خانم جان گفت: «ان شاءاللَّه اتفاقی نمی افتد! یعنی چه؟ مگر موشک و بمب شوخی بردارند؟اگر فکر خودت نیستی ، اقلاً دلت برای بچه های بی گناه بسوزد.»
رؤیا خانم نگاهی توأم با سردی و سرزنش به شیرین و بچه ها انداخت و گفت: «آره واللَّه...»
شیرین داشت عصبانی می شد. با خودش فکر کرد: عجب کاری کردم که آمدم این جا! و نزدیک بود حرفی بزند که خودش را به زور کنترل کرد و قاطعانه گفت: «خانم جان! من تهران می مانم . به امید خدا قرار است، رضا بیاید.»
دیگر کسی حرفی نزد. فاطمه و محمد با بچه های دیگر مشغول بازی شدند. شیرین تا بعد از ظهر آن جا بود. وقتی خانواده ی رضا و خواهرها و برادرش سوار بر سه خودرو به طرف دماوند راه افتادند، او هم همراه فاطمه و محمد به خانه برگشت.

آن شب ، خستگی روحی، جسم شیرین را خسته تر کرده بود. سرش درد می کرد. دلش می خواست سر شب بخوابد که برنامه ی تلویزیون قطع شد و صدای گوینده ای به گوش رسید: «توجه ...توجه...علامتی که می شنوید؛ علامت خطر یا وضعیت قرمز است....حمله ی هوایی دشمن قطعی خواهد بود.»
هنوز صدای کشدار آژیر خطر به گوش می رسید، که صدای آقای فضلی از بیرون شنیده شد :
- شیرین خانم... بچه ها را بیاورید، تا برویم توی زیرزمین.
فاطمه بی اعتنا به صدای آژیر و وضعیت قرمز، داشت نقاشی می کشید. محمد هم کنار بخاری خوابیده بود. شیرین در را باز کرد و از همان بالای پله ها گفت: «نمی شود، محمد خوابش برده.»
خانم فضلی گفت: « می خواهی آقا را بفرستم بالا کمک کند؟»
شیرین گفت: «نه شما بروید، نگران نباشید. اگر لازم شد می آیم پایین. شمع هم جلوی دست دارم.»
چند لحظه ی بعد برق هم قطع شد. شیرین چراغ فانوسی را که برای همین وقت ها گوشه ی هال گذاشته بود، روشن کرد. نور لرزان فانوس، به خانه رنگی دیگر زد.
شیرین به طرف پنجره رفت و به بیرون نگاه کرد. شهر یکسره در تاریکی فرو رفته بود. پرده را کشید و پیش فاطمه برگشت. فاطمه که نمی توانست در نور کم رنگ فانوس نقاشی کند، مداد رنگی اش را زمین گذاشت . شیرین سعی کرد خونسرد باشد. دفتر نقاشی فاطمه را برداشت ، نزدیک نور فانوس گرفت و گفت: «چی نقاشی می کردی؟»
- عکس بابا را می کشیدم. این جا جبهه است و عراقی ها همه جا هستند.
شیرین خندید.
- ولی غیر از بابا که تفنگ در دست گرفته، کسی این جا نیست.
فاطمه با انگشت کوه ها را نشان داد و گفت: «خُب دشمن ها از ترس پشت کوه قایم شده اند.»
یک دفعه صدای ضد هوایی ها بلند شد. شیرین ناخودآگاه ترسید. فاطمه خودش را به او چسباند و با نگرانی گفت : «مامان!»
شیرین گفت: «چیزی نیست؛ نترس!»
محمد هم از خواب پرید و شروع به گریه کرد. شیرین پتو را کنار زد. محمد را بلند کرد و هر دو دستش را دور شانه های بچه ها حلقه کرد. سرشان را بوسید.
- نترسید مامان جان ؛ الان تمام می شود.
صدای ضد هوایی ها قطع نمی شد. سقف و در و دیوار خانه می لرزید. شیرین نگران فاطمه و محمد بود و بچه ی کوچولوی توی شکمش که در مقابل سرو صدای غیر عادی، عکس العمل نشان می داد و به شکم او می کوبید.
با عجله ژاکت فاطمه و محمد را پوشاند و چراغ فانوسی را برداشت. می خواست بچه ها را به زیر زمین ببرد. محمد و فاطمه با ترس و گریه می گفتند: «مامان، دارند بمب می زنند؟»
شیرین کلید را از روی در برداشت و همراه بچه ها بیرون رفت.
- نه بمب نمی زنند. اگر گفتید صدای چیه؟ سربازها دارند هواپیماهای عراقی را با تفنگ می زنند. آهان یکی از هواپیماها افتاد، این هم یکی دیگر.
بچه ها انگار حرف های او را باور می کردند. ترسشان کم تر شده بود. شیرین زیرلب آیت الکرسی می خواند و آهسته بچه ها را از پله ها پایین می برد. نزدیک زیرزمین بود که آقای فضلی هم با یک شمع کم نور به کمکش آمد. تازه به زیر زمین رسیده بودند و خانم فضلی فاطمه را بغل کرده بود که در میان صدای گوشخراش ضدهوایی ها، صدای مهیب انفجاری شنیده شد. شیرین بی اختیار دستش را روی شکمش گذاشت. بچه به شدت تکان می خورد. شیرین زیر لب نجوا کرد: « یا فاطمه زهرا...»
آقای فضلی گفت: «زد...زد...صدای موشک بود.»
کم کم صدای ضدهوایی ها قطع شد و چند دقیقه ی بعد برق آمد. شیرین و بچه ها به خانه شان در طبقه ی دوم برگشتند. تلویزیون روشن بود و گوینده وضعیت سفید و پایان حمله ی دشمن را خبر می داد. شیرین بچه ها را سرگرم کرد، برایشان قصه گفت تا بالاخره خوابشان برد. خانه در سکوت فرو رفت و شیرین تازه متوجه صدای جیرجیرک شد که یکریز آواز می خواند.
گوشی تلفن را برداشت و شماره ی خانه مادرش را گرفت . تلفن زنگ می خورد اما کسی گوشی را بر نمی داشت. تعجب کرد. مادرش بعد از ظهر در خانه بود. فکر کرد شماره ی خانه خواهرش را بگیرد؛ ولی قبل از آن که شماره گیر را بچرخاند، تلفن زنگ زد. شیرین گفت : «بفرمایید.»
- سلام شیرین جان!
- سلام مادر ! کجایی؟
- آمدم خانه ی شوکت . حالش خوب نیست.
- مادرجان، من که از روز اول گفتم؛ توی این بمباران ، شوکت نباید تهران بماند. حالا حالش چه طور است؟ گوشی را بده با او حرف بزنم.
- شوکت خانه نیست. کریم آقا او را برده بیمارستان؛ من هم پیش بچه هایشان هستم.
- کدام بیمارستان؟
- نمی دانم مادر. گفت همین نزدیک خانه شان است.
- آهان درمانگاه را می گویی؟
-آره مادر؛ تو نگران نباش . من زنگ زدم ببینم حال تو چه طور است.
- خوبم مادر. فاطمه و محمد خوابیده اند . هر وقت شوکت و کریم آقا برگشتند، حتماً تلفن بزنی.
- باشد مادر جان. مواظب خودت باش.
- به امید خدا؛ مادر یادت نرود من بیدارم، حتماً تلفن بزن. خداحافظ.
شیرین گوشی تلفن را گذاشت و آهی کشید. دلش برای مادرش می سوخت . بیچاره دلش هزار راه می رفت، فکر و خیال علی از یک طرف ، نگرانی شیرین و بچه هایش از طرف دیگر ، مریضی شوکت هم بدتر از همه بود. شوکت خواهر بزرگ شیرین دو سه سالی بود که ناراحتی قلبی داشت و تابستان گذشته قلبش را عمل کرده بودند. کریم آقا شوهر شوکت، کاسب بود و می گفت: «نمی شود مغازه را ببندم و از تهران بروم. مردم خواروبار می خواهند.»
او که نمی آمد ، شوکت هم راضی نمی شد او را تنها بگذارد و با بچه هایش از تهران برود.
شیرین رادیو را برداشت و به آشپزخانه رفت. گوینده ، مردم را به صبر و مقاومت دعوت می کرد و هدف حمله های هوایی و موشکی عراق را به شهرها تفسیر می کرد.
شیرین دو بار به خانه ی خواهرش تلفن زد، ولی هنوز نیامده بودند. یک ساعت بعد تلفن زنگ زد. کریم آقا، شوهر شوکت بود.
- سلام شیرین خانم ؛ ببخشید دیر وقت زنگ زدم.
- سلام کریم آقا؛ خوب کردید، نگران بودم. حال شوکت چه طور است؟
- الحمدللَّه فعلاً خوب است؛ ولی دکتر سفارش کرد که حتماً از تهران برود. می گفت توی این بمباران ، ماندن او خیلی خطرناک است. اما اگر گوش کند!
- کریم آقا ناراحت نباشید. من فردا صبح به آن جا می آیم . خودم راضی اش می کنم که از تهران برود. می تواند برود خانه ی دایی نقی که در کرج است، شما که راضی هستید؟
- بله شیرین خانم؛ خدا خیرت بدهد. من چه می خواهم جز سلامتی او. تازه آخر هفته هم می روم به آن ها سر می زنم.




شیرین ، همراه بچه ها به خانه ی شوکت رفت. مادر هم آن جا بود. بالاخره پس از چند ساعت حرف و بحث همه راضی شدند. قرار شد مادر با شوکت و بچه هایش به خانه ی دایی تقی در کرج بروند. اصرار مادر برای آمدن شیرین بی فایده بود. او می گفت: «وضع تو هم بهتر از شوکت نیست. تو هم با ما بیا.»
شیرین با خنده جواب داد:
- مادر من حالم خیلی خوب است. تا دنیا آمدن بچه هم مدتی مانده است. نمی شود بیایم، قرار است رضا بیاید تهران.
شوکت گفت: «آخر یک زن و دو تا بچه ی قد و نیم قد ، تنها بمانید که چه بشود؟»
شیرین گفت: «خواهر جان، تو نگران نباش. اولاً که به تنهایی عادت کرده ام، تازه اگر کاری هم پیش بیاید، صاحبخانه مان هست، دوستم مرضیه هم هست. اصلاً قرار است او و بچه اش چند روزی بیایند خانه ی ما. می دانی که شوهر او هم در جبهه است.»
مادر و شوکت به ناچار قبول کردند. قرار شد اگر رضا تلفن زد و خبر داد که نمی تواند بیاید، شیرین و بچه ها هم به کرج بروند.
بعد از ظهر همان روز کریم آقا، شوکت و بچه ها و مادر را به کرج برد. شیرین و بچه ها هم به خانه برگشتند.
شب که شد، باز دوباره شروع شد: صدای آژیر قرمز و اعلان وضعیت قرمز، غرش ضد هوایی ها و تاریکی و...
آخر شب ، بچه ها که خوابیدند ، شیرین فانوس را برداشت و به آشپزخانه رفت. روی قالیچه ی کوچک کنار آشپزخانه نشست. برق از چند ساعت پیش قطع شده بود. بعضی شب ها تا نیمه شب و حتی تا صبح زود هم برق نمی آمد. فتیله ی فانوس را بالاتر کشید. فضای آشپزخانه روشن تر شد. برخاست و چند رکعت نماز مستحبی خواند. بعد مفاتیح را باز کرد و شروع به خواندن دعای کمیل کرد.
به یاد اولین سفرش با رضا افتاد. چند روز بعد از ازدواجشان بود که به مشهد رفتند. شب جمعه را در آن جا بودند. فصل تابستان بود و در صحن بزرگ زیارتگاه کنار هم نشسته بودند. نسیم خنک شبانگاهی، صورتشان را نوازش می داد. هر دو باهم دعای کمیل می خواندند. یعنی رضا بلندتر می خواند، با صوت دلنشین و صدای گرم. شیرین هم او را همراهی می کرد.
شیرین آرام دعا می خواند و دعا می کرد. جیرجیرک در آن سوی خانه می خواند. پس از مدتی صدای جیرجیرک قطع شد. انگار او هم مثل بچه ها خوابش برد. اما شیرین بیدار بود. دعا که تمام شد، شیرین برخاست و به زحمت دو رکعت دیگر نماز خواند. بچه ، آن قدر بزرگ شده بود که دیگر نشستن و بلند شدن برایش به راحتی قبل نبود.
شیرین احساس می کرد، خسته است. دلش می خواست بخوابد؛ ولی نمی توانست. بی خوابی به سراغش آمده بود. کمی باخودش فکر کرد، دلش به او دروغ نمی گفت. او فقط خسته نبود، دلتنگی بیش تر اذیتش می کرد. بی صدا به اتاق رفت و از کشوی کمد، پاکت بزرگی را بیرون کشید و به آشپزخانه برگشت. کنار فانوس نشست. پاکت را باز کرد و کاغذها و عکس های داخل آن را بیرون کشید.
نامه های رضا بود و عکس هایی که در جبهه گرفته بود. شیرین نامه ها را روی هم مرتب کرد و آخرین نامه ی رضا را خواند. تاریخ نامه مربوط به ماه پیش بود. او حداقل ماهی یک نامه می نوشت و هفته ای یک بار هم تلفن می زد. شیرین فکر کرد: الان نزدیک بیست روز می شود که خبری از رضا ندارم. نه نامه ای ، نه تلفنی !
از این وضع نگران بود. اما دوستش مرضیه دیروز که تلفن زده بود، دلداریش داده و گفته بود: « عملیات شروع می شود، همین طور است، نگران نباش.»
شیرین اندیشید: به زودی خبری از او می رسد. اصلاً رضا که می داند، یک هفته مانده به عید، بچه به دنیا می آید . خودش گفت: هر طوری شده به تهران می آید.
و چشم هایش را بست. سرش را به دیوار تکیه داد و فکر کرد. با حساب خودش و حرف دکتر، ده - دوازده روز دیگر مسافر کوچولویش از راه می رسید. آرزو کرد: خدا کند تا آن موقع موشک باران تمام بشود و مادر و شوکت از کرج برگردند. خدا کند رضا بیاید.
پاهایش را دراز کرد و با دست آن ها را مالید. این روزها همین که دریک وضعیت ثابت می نشست، پاهایش خواب می رفت. دستش را به زانو گرفت و بلند شد. یک لیوان آب خورد و دوباره روی قالیچه نشست. عکس ها ، دور و بر فانوس ریخته بودند. آن ها را روی هم چید و یکی یکی مشغول تماشا کردن شد.
یک عکس دسته جمعی از رضا و دوستانش در راه آهن کنار قطار تهران - اهواز، همه لباس خاکی به تن رنگ به داشتند و می خندیدند. شیرین به چهره های آن ها دقت کرد و آهی کشید. هفت نفرشان شهید شده بودند. سه نفر در عملیات رمضان و چهار نفر به گفته ی رضا، در یک شب و یک جا با هم . رضا تعریف کرده بود که یک شب نیروهای عراقی، رزمنده ها را غافلگیر کردند. باران گلوله بود که می بارید. بچه ها پشت سنگر توی خاکریزها به زمین چسبیده بودند. همان موقع چند گلوله ی کاتیوشا میان سنگرها خورد و آن چهار نفر در یک سنگر ، کنار هم شهید شدند.
شیرین به عکس بعدی نگاه کرد. عکسی از رضا و علی پشت قبضه ی 106.
لب هایش را روی هم فشرد و بغضش را قورت داد. یاد روزی افتاد که رضا این عکس ها را تازه آورده بود و باهم می دیدند:

- شیرین ! این جا کارخانه ی شیر پاستوریزه ی آبادان است.
این جا کجاست؟
- نخلستان های اطراف خرمشهر است که همه درخت هایش را بریده اند. این یکی هم سایت شماره هشت است.
- رضا این تو هستی؟
- آره.
- چقدر قیافه ات عوض شده . ریش هایت خیلی بلند شده است.
دوباره عکس را با دقت بیش تری نگاه کرد و پرسید: « این سه نفر کی هستند؟»
رضا سکوت کرد و بعد از مدتی زیر لب گفت: « عراقی هستند. اسیرهای عراقی!»
- تو اسیرشان کرده بودی؟
- من و حسین با هم آن ها را گرفتیم . توی سنگرشان قایم شده بودند و از ترس می لرزیدند.
- خُب...
- بعد قرار شد من آن ها را بیاورم عقب. تا این که عملیات شروع شد و از آن به بعد آن ها را سپردم به یک نفر دیگر و خودم برگشتم خط مقدم ...
- عراقی ها چی شدند؟رضا، راست می گویند که موقع عملیات اسیر نمی گیرند و همه را می کشند.
رضا سکوت کرده و بعد گفته بود: « شاید... نمی دانم.»
شیرین احساس کرد او نمی خواهد جوابش را بدهد. ولی باز اصرار کرد : «این سه نفر چه شدند؟ »
رضا گفت : « ان شاءاللَّه زنده هستند. هر سه نفرشان شیعه بودند. مدتی که با هم بودیم، فهمیدم واقعاً از آمدن به جنگ راضی نبودند. برای همین هم خودشان را تسلیم کردند.»
شیرین به یاد علی افتاد و باغصه گفت: « خداکند زنده باشند و یک روزی به کشورشان برگردند. حتماً خانواده شان منتظر آن ها هستند.»
رضا، حال شیرین را فهمید و جواب داد: «بالاخره در جنگ همه چیز پیش می آید. خدا آمریکا را نابود کند که باعث جنگ شده است . فکر می کنم این اسرا زنده هستند و الان در یکی از اردوگاه ها به سر می برند.»
شیرین عکس ها و نامه ها را در پاکت گذاشت. شب از نیمه گذشته بود. شیرین بی صدا پیش بچه ها رفت و خوابید.


تهران خلوت تر شده بود. دیگر از شلوغی خیابان ها و سر و صدای خودروها و صف نانوایی و گوشت و... خبری نبود. در بیش تر طول روز و شب وضعیت قرمز بود و هواپیماهای عراقی روزی چند بار می آمدند یا نقطه ای از شهر هدف موشک قرار می گرفت. شایعه بود که اگر ایران دست از جنگ بر ندارد و با عراق صلح نکند، امریکا تهران را با خاک یکسان می کند. خبر احتمال بمباران شیمیایی نیز قوّت گرفته بود. رادیو هم گاه و بی گاه در این مورد و نحوه ی مقابله با گازهای شیمیایی و امداد اولیه در این زمینه را یاد می داد.

معصومه خانم چند بار از مخابرات کرج به شیرین تلفن زده و حالش را پرسیده بود. اما نامه ای از رضا نرسیده و تلفنی هم نزده بود. نگرانی شیرین بیش تر می شد. به خصوص که فکر می کرد تا یک هفته ی دیگر کوچولویش دنیا می آید.
او حالا بیش تر از قبل، درد مردم جنگزده را می فهمید. حالا که تهران ساعتی آرامش نداشت، همه نگران بودند. وضعیت شهر غیر عادی و خلوت شده بود. احساس می کرد که خیلی تنهاست، ولی چاره ای نبود. آمدن مادر و شوکت به تهران با وضعیت بیماری شوکت اصلاً صلاح نبود. اما تصمیم گرفت که اگر تا دو سه روز دیگر، رضا نیامد، وقتی مادرش از کرج زنگ زد، از او بخواهد که بیاید و پیش آن ها بماند. شیرین برای این که زیاد فکر نکند و بچه ها هم دلتنگ نشوند، هر روز آن ها را به پارک نزدیک خانه می برد. صبح وقتی می خواست به قصد بردن بچه ها به پارک از خانه بیرون بیاید، خانم و آقای فضلی را دید . خانم فضلی گفت:« شیرین جان، ما امروز به خانه ی پسرم می رویم. شاید امشب برگردیم . شاید هم فردا صبح.»

بیش تر از یک ساعت بود که در پارک بودند. ناگهان دردی کوتاه به سراغ شیرین آمد. یک لحظه دردی تند و گذرا از سرتاسر کمرش گذشت. روی نیمکت چوبی پارک نشست و دستش را به کمرش گرفت. طبق حساب خودش و حرف دکتر، هفت - هشت روز دیگر وقت داشت . باخودش فکر کرد شاید سرما خورده است، چون دیشب بعد از شستن لباس ها، با سرو لباس خیس روی ایوان رفته بود تا لباس ها را پهن کند.
فاطمه و محمد بی خیال بازی می کردند و از این که پارک خلوت بود و راحت می توانند سوار تاب و سرسره شوند، راضی به نظر می رسیدند.
شیرین بچه ها را صدا زد و برایشان دست تکان داد. سپس سرش را چرخاند و به شاخه های آویزان بید بالای سرش نگاه کرد . شاخه های نازک بید کم کم تغییر می کردند و معلوم بود به زودی پر از جوانه می شوند. یاد بهار و روزهای عید افتاد. اندیشید: بهار که بیاید، یک سال از رفتن علی می گذرد ...
دوباره دردی خفیف در کمر و شکمش پیچید چادرش را دور خود محکم کرد و سعی کرد به رویش نیاورد. بچه ها هنوز غرق بازی بودند. نگاهی به ساعتش انداخت. نزدیک ظهر بود. فاطمه و محمد را صدا زد و از جایش بلند شد. با نخستین قدمی که برداشت، برای بار سوم درد به سراغش آمد، اما این بار شدیدتر و طولانی تر. بی اختیار لب هایش را گزید و چشم هایش را به هم فشرد. وقتی آرام گرفت، بچه ها را صدا زد و با عجله به طرف خانه راه افتاد. نگران شده بود. این درد مربوط به سرماخوردگیِ دل و کمرش نمی شد.
بعد از خوردن ناهار در خانه، حوله ای را داغ کرد و به دور کمرش پیچید. چند دقیقه بعد دردش شدیدتر شد، طوری که نفسش برای لحظه ای بند آمد.
داشت مطمئن می شد که وقت دنیا آمدن بچه رسیده است. یک باره ترس و نگرانی به وجودش ریخت:
« مگر قرار نبود هفته ی دیگر باشد. چرا حالا؟! حالا که کسی پیش او نبود. نه مادر، نه شوکت! رضا... رضا هم که نیامده بود. همسایه شان هم که رفته بود!»
باز درد در وجودش پیچید. شیرین روی زمین نشست و بی اختیار نالید: « آخ ...»
فاطمه و محمد با ترس و تعجب نگاهش می کردند. محمد بغض کرد و گفت: « مامان...»
شیرین سعی کرد به خودش مسلط شود. سرش را بلند کرد. صورتش سرخ شده بود. آرام گفت : « چیه مامان؟ نترس.»
و دست محمد را گرفت . درد که رفت، برخاست. دیگر جای درنگ نبود. باید خودش را به بیمارستان می رساند؛ ولی بچه ها را چه کار می کرد.
شماره ی خانه دوستش مرضیه را گرفت. او هم گوشی را برنمی داشت. وقت فکر کردن و معطلی نبود. لباس بچه ها را پوشاند و از پنجره به خیابان نگاه کرد. خیابان خلوت بود و گاه به گاه خودرویی می گذشت . با عجله شماره ی آژانس را گرفت و نشانی خانه را داد. و همراه فاطمه و محمد از پله ها پایین رفت.
خودرو از راه رسید و هر سه سوار شدند. شیرین آرزو می کرد تا به بیمارستان برسند، درد به سراغش نیاید. فاطمه و محمد که چیزی را حس کرده بودند، یکریز از او می پرسیدند: «چی شده ؟»
و شیرین با اشاره ی دست آن ها را به سکوت دعوت می کرد. خیلی زود به بیمارستان رسیدند. شیرین کرایه راننده را داد، با عجله دست بچه ها را گرفت و در سالن بیمارستان دوید. عده ای در رفت و آمد بودند. شیرین به اطراف نگاه کرد. کارت مخصوص معاینه ی دوران بارداری و بستری شدن را از کیفش در آورد. از قبل قرار بود برای زایمان به همین بیمارستان بیاید. اما اصلاً فکرش را نمی کرد، توی این روزها و با این وضعیت مواجه شود. مانده بود با بچه ها چه کند که دوباره درد شروع شد.
روی نیمکت کنار راهرو نشست و از درد به خود پیچید. محمد و فاطمه کنارش ایستادند. شیرین به آدم های دور و بر خود نگاه کرد، بیش ترشان مرد بودند. خانمی با عجله از مقابلش گذشت. شیرین چادرش را روی صورتش کشید و خم شد . زیر لب نالید: «یا فاطمه زهرا....»
فاطمه و محمد پرسشگر، ولی ساکت نگاهش می کردند. لحظه ای بعد آرام گرفت. فکر کرد: حتماً تا شروع درد بعدی زمان زیادی نمانده است. معطل نکرد، کیفش را باز کرد و یک اسکناس صد تومانی در آورد. دست بچه ها را گرفت و به طرف بوفه ی کوچک کنار سالن رفت، دو بسته بیسکویت و شکلات خرید . آن ها را بین بچه ها تقسیم کرد و گفت: « الهی مادر قربان شما برود؛ همین جا روی این نیمکت بنشینید و این ها را بخورید.» بعد صورتشان را بوسید و ادامه داد: «مامان می رود بالا پیش دکتر؛ خُب! زودی می آیم.»
محمد نگاهی به شکلات های توی دستش و مادر انداخت و گفت :« نه، من هم می آیم .»
شیرین گفت :«نمی شود! باید تنها بروم بالا. آخر نی نی کوچولو می خواهد دنیا بیاید. تو پیش فاطمه باش؛ الان زود می آیم .»
محمد با تردید نگاهش می کرد. شیرین به تلویزیون بزرگی که بر دیوار سالن نصب بود، اشاره کرد.
ببین دارد فیلم نشان می دهد. چند دقیقه ی دیگر هم برنامه کودک دارد.
فاطمه گوشه ی چادر او را کشید.
- نی نی کوچولو کی می آید؟
شیرین لب هایش را از درد گزید.
- همین حالا؛ خیلی زود می آید. فاطمه جان مواظب محمد باش.
بچه ها کنار هم نشستند. شیرین به اطراف نگاه کرد. نگهبان پیر بیمارستان ، جلوی در تالار، روی صندلی نشسته بود.شیرین ناچار جلو دوید و گفت:« سلام بابا، می شود حواستان به این بچه ها باشد تا من بروم بالا؟»
پیرمرد گفت:« می روی ملاقات؟»
شیرین آهسته و باشرم گفت : « نه، پیش دکتر می روم . اتاق... اتاق زایمان...»
پیرمرد با تعجب به او نگاه کرد. از ظاهر و چهره ی شیرین، پی به وضعیت او برد و با دلسوزی گفت: «پس چرا تنهایی آمدی؟!» و دست هایش را به هم زد و ادامه داد: « ای روزگار! برو باباجان من تا شب این جا هستم. خیالت راحت باشد بابا.»
شیرین با عجله تکه کاغذی از کیفش در آورد. روی آن شماره تلفن خانه ی مرضیه را نوشته بود.
- بابا یک خواهش دیگر؛ این جا خانه ی دوستم است . الان خانه نیست. هر وقت توانستی ، شماره ی آن ها را بگیر و پیغام بده که خانم صالحی آمده بیمارستان ؛ او حتماً خودش را پیش بچه هایم می رساند.
- به روی چشم دخترم؛ زودتر برو بالا باباجان.
شیرین آرام گرفت. دوباره فاطمه و محمد را بوسید و با عجله دور شد . نگهبان پیر با مهربانی کنار بچه ها نشست. شیرین به پاگرد پله های طبقه ی اول رسید که باز درد به سراغش آمد. شدید و نفس بُر. این بار پرستار جوانی متوجه او شد، کمکش کرد و او را تا اتاق زایمان رساند.
بوی تند بتادین در اتاق پیچیده بود. شیرین از درد خم شد و حالت تهوع پیدا کرد. خانم دکتر بعد از معاینه، خندید و گفت :« بله؛ درد زایمان است. ولی اقلاً یک ساعت دیگر طول می کشد تا... .»
شیرین حرف دکتر را قطع کرد:
- نه؛ تو را به خدا یک کاری کنید زودتر بشود... بچه هایم پایین هستند.
خانم دکتر و پرستار خندیدند.
- چقدر عجله داری؟! مگر دست ماست دختر...
درد در وجود شیرین پیچید و نفسش را گرفت و دیگر نتوانست جز ناله حرفی بزند.
درد می آمد و می رفت. شیرین احساس می کرد تمام استخوان هایش دارد پودر می شود و به هوا می پاشد. از خدا کمک خواست.
آن قدر لب هایش را به دندان گزیده بود که قطره ای خون روی لبش دیده می شد. فقط آرزو می کرد زودتر بچه اش بیاید. تمام فکرش پیش فاطمه و محمد بود. غمی بزرگ روی قلبش سنگینی می کرد و هیچ وقت به اندازه ی حالا دلش نمی خواست، رضا این جا بود؛ نه کنار او ، پیش بچه ها...
درد رهایش نمی کرد. چشم هایش از فشار درد و اشک ورم کرده بود. لحظه ای که درد کمی خفیف شد، به زحمت ساعت دیواری رو به رویش را نگاه کرد. ساعت از چهار گذشته بود. نیم خیز شد. سوزن سِرُم توی رگش جا به جا شد. پرستار به سراغش آمد.
- چه کار می کنی ؟ بخواب!
شیرین نالید:
- دکتر گفت یک ساعت دیگر، الان که یک ساعت و نیم گذشته.
- چه کار کنیم عزیزم ؟ مگر دست ماست!
دکتر باز به سراغش آمد و معاینه اش کرد. بعد از لحظه ای که چیزی آرام به پرستار گفت، رو به شیرین کرد:
- عجیب است بچه خیلی درشت است. فکر نمی کنم طبیعی زایمان کنی . دیگر مجبوریم سزارین کنیم، صلاح نیست بچه بیش تر از این بماند. می ترسم خفه بشود.
شیرین نمی توانست حرف بزند. با انگشت هایش دیوار کنار تخت را می خراشید. تکه های ریز گچ زیر ناخن هایش فرو رفته و آزارش می دادند. پرستار پرسید: «خانم دکتر برای اتاق عمل آماده اش کنیم؟»
دکتر جواب داد: «بله؛ هر چه زودتر از همراهش هم امضاء بگیرید.»
پرستار بیرون رفت و چند لحظه بعد برگشت.
- عزیزم همراهت کجاست؟ کسی بیرون نبود.
درد از سویی و بغض از طرف دیگر وجود شیرین را فشرد و نالید:
- همراه ندارم. تنها آمدم.
پرستار با دلسوزی و غصه گفت : «آخی...پس این جا غریبی؟ اقلاً شوهرت باید با تو می آمد. الان ما از کی امضاء بگیریم؟»
شیرین از درد، ناله ی بلندی زد. دکتر گفت : «انگشت خودش را پایین ورقه بزن. زود باش.»
پرستار به سرعت، انگشت بی رمق شیرین را به جوهر استامپ زد و پای ورقه چسباند. دو نفر شیرین را روی تخت گذاشتند . یک لحظه از ذهن شیرین گذشت: وای عمل سزارین...بچه ها چی؟ من که نمی توانم چند روز توی بیمارستان بمانم ...ای خدا...
تختِ روان را هُل دادند تا به طرف اتاق عمل ببرند. شیرین سرش را به اطراف چرخاند. سرش گیج می رفت. انگار سقف و مهتابی ها می خواستند روی سرش بریزند. غمی سنگین در دلش موج زد. از ته دل زیر لب نجوا کرد: «یا فاطمه زهرا!»
دردی عجیب به تنش ریخت. دیگر تحمل نداشت. نمی توانست صبر کند و به زور جلوی فریادش را بگیرد. با تمام توان جیغ کشید: «یا... زهرا!»
خانم دکتر لحظه ای ملحفه را از روی او کنار کشید. بعد فریاد زد:
- صبر کنید نگه دارید. بچه ...بچه داره دنیا می آد.
پرستارها دستپاچه شیرین را به اتاق زایمان برگرداندند. دیگر حتی مهلت آن نشد که شیرین را از روی تخت روان ، پایین بگذارند. نوزاد روی تخت دست و پا می زد. خانم دکتر منقلب شده بود و تند تند به پرستارها دستور می داد. خودش و یک نفر دیگر مشغول رسیدگی به شیرین شدند. پرستار دیگر هم، نوزاد را روی دست بلند کرد و دکتر نافش را برید.
با آخرین فریاد ، تمام وجود شیرین از درد خالی شده بود. آرام و بی صدا و رنگ پریده به آن ها نگاه می کرد. صدای نوزاد که در اتاق پیچید، شیرین لبخندی زد و از حال رفت.


وقتی چشم هایش را باز کرد و خودش را دریافت ، اولین سؤالش این بود: «ساعت چند است؟»
پرستاری که کنارش بود، گفت : «هفت.»
شیرین جا خورد:
- هفت؟! بچه ها چه شدند؟ فاطمه، محمد...
پرستار گفت: «بارک اللَّه ! واقعاً که...خُب چرا از اول به ما نگفتی مواظب بچه ها باشیم ؟ خیالت راحت باشد. نگهبان بیمارستان گفت به دوست شما تلفن زده و او دو ساعت پیش رسیده و الان پیش بچه هاست.»
شیرین آرام گفت: «فکر نمی کردم این قدر طول بکشد...»
پرستار خندید و گفت: « فکر کردی می آیی مهمانی و یک ساعته هم می روی ...آره؟» بعد دستی به پیشانی شیرین کشید و ادامه داد:« ما هم مثل خواهر خودت هستیم . خیالت راحت باشد.»
شیرین دست پرستار را فشرد و آرام گرفت. به یاد نوزادش افتاد.
- بچه ...بچه کوچولویم چه طوره؟
- خوب و سرحال ؛ اگر گفتی چیه؟
شیرین خندید .
- فرقی نمی کند.
- پسر است. ماشاءاللَّه مثل رستم می ماند؛ درشت و قد بلند . اسمش را چی می گذاری؟
شیرین در خود فرو رفت و آهسته زمزمه کرد: « علی ، علی...»
چند دقیقه ی بعد ، دکتر بالای سر شیرین آمد. شیرین از او تشکر کرد. خانم دکتر گفت : «من کاری نکردم . خدا را شکر کن که بچه طبیعی دنیا آمد . برای من که خیلی عجیب بود، متوجه شدی وقتی می خواستیم تو را ببریم اتاق عمل تا سزارین بشوی؟»
شیرین سرش را تکان داد. دکتر ادامه داد:«در آن صورت با وجود دو تا بچه ی قد و نیم قد، واقعاً برایت سخت بود.»
دکتر و پرستارها از حرف های فاطمه متوجه شده بودند که شوهر شیرین در جبهه است. برای همین خیلی با او مهربانی می کردند. شیرین با پافشاری زیاد، دکتر را راضی کرد تا مرخصش کند. او می دانست که محمد پیش مرضیه نمی ماند و بی قراری می کند.
ساعت از هشت گذشته بود که شیرین با کمک پرستارها سوار تاکسی شد و همراه دوستش مرضیه و فاطمه و محمد و علی کوچولو به خانه برگشت. مرضیه شب را پیش شیرین و بچه هایش ماند و صبح روز بعد به خانه ی مادرش رفت، دختر کوچکش را آورد و به شیرین گفت: «اصلاً ناراحت نباش، تا وقتی که مادرت یا رضا بیایند؛ خودم مواظبت هستم.»


دو روز از به دنیا آمدن علی گذشته بود که معصومه خانم از کرج تلفن زد. شیرین در حالی که می خندید، خبر به دنیا آمدن بچه را داد. معصومه خانم اول باور نمی کرد، ولی وقتی صدای بچه را از آن طرف خط شنید، معطل نکرد و همراه شوکت به خانه شیرین آمد. شب ، همه علی کوچولو را دست به دست می چرخاندند و معصومه خانم یک لحظه از سرزنش کردن شیرین دست بر نمی داشت.
- دختر تو که گفتی حالا خیلی مانده است؟
- باور کن مادر، زودتر از آن که خودم هم فکر می کردم دنیا آمد.
- بارک اللَّه! آخر دختر نگفتی مردم چه می گویند.خدا به مرضیه خانم خیر بدهد، واقعاً خانم است.
شوکت با دلسوزی گفت :«خواهرت بمیرد. چی به شما گذشت. اقلاً کریم آقا را خبر می کردی!»
کریم آقا گفت:« شیرین خانم، مگر با هم این حرف ها را داریم . ما هم مثل برادرت هستیم.»
شیرین گفت:« بله همین طور است.» و رو به شوکت ادامه داد :« حالم یک دفعه این طور شد. تازه مغازه ی کریم آقا که تلفن ندارد.»
روز بعد شوکت و بچه هایش رفتند و مادر چند روزی را پیش شیرین ماند. حالا دیگران هم مثل شیرین ، نگران رضا شده بودند. نزدیک یک ماه می شد که هیچ خبری از رضا نبود.
شیرین به چند نفر از دوستانش که شوهران آن ها نیز در جبهه بودند، زنگ زده و سراغ گرفته بود؛ ولی آن ها هم خبری نداشتند.
مرضیه گفت: « بی خود ناراحت نباش . عباس هم گاهی وقت ها ، همین کارها را می کند . این روزها حتماً سرشان شلوغ است. خودت که می دانی، هفته های پیش عملیات بود، شاید هم باز عملیاتی در پیش است. به هر حال اگر خبری پیدا کردم ، حتماً به تو تلفن می زنم.»
دو روز مانده به سال نو، شیرین برای محمد یک دست بلوز شلوار خرید و برای فاطمه هم پیراهنی تازه دوخت. بچه ها گاه و بیگاه بهانه ی بابا را می گرفتند. رضا اگر چه خیلی کم آن ها را می دید، اما همان هر هفته تلفن زدن و حرف زدنش با بچه ها، بهتر از هیچی بود. شیرین فکر می کرد: باز خوب است که فاطمه و محمد با وجود علی کوچولو سرگرم شده اند، اگر نه این دم عیدی چه طور راضی شان می کردم.
رضا به او قول داده بود، برای تولد بچه بیاید. به فاطمه و محمد هم قول داده بود، امسال عید کنار سفره ی هفت سین پیش آن ها بنشیند. شیرین برای بچه ها دو بشقاب کوچک سبزه درست کرده و سه تا ماهی قرمز هم خریده بود. دو تا از ماهی ها برزگ و یکیشان کوچک تر بود. ماهی کوچولو را به اصرار فاطمه، برای علی کوچولو خریده بود.


عید هم آمد و گذشت؛ ولی خبری از رضا نشد. دومین هفته ی فروردین بود که مرضیه تلفن زد و با خوش حالی گفت: « شیرین جان؛ چشمت روشن، آقا رضا سالم و سرحال است.»
- راست می گویی مرضیه؟
- آره بابا؛ من که گفتم بیخود فکر نکن.
- کی گفته؟ کی او را دیده؟
- چقدر هولی بابا!؟ امیر حسین دوست عباس او را دیده است، در جبهه ی جنوب . او به عباس گفته و همین نیم ساعت پیش عباس تلفن زد و به من خبر داد.
شیرین نفس بلندی کشید.
- خدا را شکر؛ خیلی خوش حالم کردی مرضیه جان.
و بی درنگ تلفن زد و خبر سلامتی رضا را به مادرش و خانواده ی رضا رساند. او حالا بیش تر از قبل منتظر رسیدن نامه ی رضا یا تماس تلفنی او بود. و باخودش فکر می کرد : چه دلیلی دارد که رضا تلفن هم نمی زند؟در روزهای بعد انتظار شیرین بی فایده بود. دیگر از حمله ی هوایی و موشکی عراق به شهرها خبری نبود. آن ها از این کار خود هم به نتیجه ای نرسیده بودند. وضع جبهه ها نیز تقریباً آرام بود.
تنهایی و خستگی کار روزانه و شب بیداری های شیرین به خاطر علی کوچولو و ضعف جسمانی شدید، روحیه اش را حساس کرده بود. دایم با خود فکر می کرد: چرا رضا که سالم هم است سراغی از آن ها نمی گیرد؟
یک شب که بچه ها در خواب بودند، کاغذ و قلمی برداشت و شروع به نوشتن نامه ای برای رضا کرد. با خودش گفت : « نامه را می فرستم به مقر پشتیبانی رزمنده ها در اهواز؛ بالاخره دیر یا زود به دستش می رسد.»
کمی فکر کرد. حالا گلایه و ناراحتی با صبر و ایمانش گره خورده بود. قلم را روی کاغذ به حرکت در آورد:
به نام خدای یکتا
سلام به رضای خوب و مهربانم
« حالت چه طور است؟ البته می دانم که خوب هستی . ان شاءاللَّه همیشه خوب و سالم باشی. من و بچه ها دلمان برای تو خیلی تنگ شده است. من و فاطمه و محمد و علی کوچولو.. .
« بله آقا رضا ! علی کوچولو هم به دنیا آمده است. همان طور که تو خبری نداری، یک پسر دیگر هم داری؛ علی هم هنوز نمی داند که یک بابا به اسم رضا دارد. چون او را ندیده است! هنوز بابایش او را بغل نکرده است و صورتش را نبوسیده است.
« رضا جان ! من از تو گله ندارم . از خودم شکایت دارم. وقتی خودت پذیرفتی که تنها بمانی، هیچ توقعی نداشته باشی و هزار و یک حرف از دیگران بشنوی و دم بر نیاوری ، کم کم همه چیز وظیفه ات می شود و دیگران هم این طور فکر می کنند؛ آن وقت مرد زندگی ات هم تو را فراموش می کند.
« رضا جان! من فکر می کردم، جبهه آدم را می سازد، قلبش را نرم تر می کند، مهربان تر می شود. فکر می کردم این همه فاصله و این همه دوری از یکدیگر ، دلتنگی می آورد ، نه فراموشی !اما انگار اشتباه می کردم. نمی دانم چرا این طور شده ای ؟ خبر دادند که در جبهه هستی. خدا را شکر ! اما آیا سهم من اقلاً این هم نیست که خبر سلامتی ات را بدهی، با یک نامه، یا تلفن! یعنی نمی شد توی این همه مدت سری به اهواز بزنی، از آن جا تماس بگیری، یا نامه ای بنویسی و به دیگران بدهی تا برایت پست کنند؟... رضا جان! امیدوارم ناراحت نشوی . کمی هم خودت را به جای من بگذار...»
بغض راه گلوی شیرین را بست . خودکار را روی زمین انداخت و کاغذ نامه را پاره کرد. بعد زد زیر گریه و گفت : « خدایا کمکم کن!»
درمانده شده بود. به چیزهایی که نوشته بود، اعتقادی نداشت؛ اما دیگر از آن آرامش خاطر در وجودش هم خبری نبود. بلند شد، وضو گرفت، چند بار سوره ی والعصر را خواند و قرآن را باز کرد . سوره ی حج پیش رویش گشوده شد. شروع به خواندن کرد.

هوا صاف و آفتابی بود. شیرین اتاق ها را جارو زد ، به گلدان ها آب داد و پنجره ها را باز کرد. علی کوچولو در اتاق خوابیده بود. فاطمه و محمد هم توی هال بازی می کردند. یک دفعه محمد با صدای بلند گفت: «جوجو... جوجو...»
فاطمه قدمی به عقب رفت و جیغی کوتاه کشید. شیرین خندید و گفت : « چی شده؟ چرا شلوغ می کنید؟ بچه خوابیده است.»
چیزی روی فرش جست زد. شیرین جلو رفت . جیرجیرک بود. بچه ها دنبالش دویدند. جیرجیرک چند بار بالا و پایین پرید و خودش را لب پنجره رساند. شیرین پرده ی تور کنار پنجره را تکان داد. جیرجیرک بال گشود و در هوا دور شد و رفت.

اذان ظهر را می گفتند که زنگ در به صدا در آمد. شیرین از پنجره ی آشپزخانه به پایین نگاه کرد. پست چی سوار بر موتور بود. از همان جا اشاره کرد که نامه ای آورده است .
شیرین نفهمید چه طور پله ها را دو تا یکی کرد و خودش را پشت در رساند. پست چی نامه را داد و رفت. خط آشنای پشت نامه کافی بود تا یک دنیا شادی را به قلب شیرین بریزد.
نامه ی رضا بود. شیرین با عجله نامه را باز کرد:
به نام خدای بخشنده و مهربان
«همسر خوبم ؛ شیرین جان!
سلام! ان شاءاللَّه حال تو و بچه های گُلم خوب باشد...
دست های شیرین می لرزید. یاد نامه ای افتاد که دیشب می نوشت و احساس شرمساری کرد. نگاهش تند تند از سطرهای نامه می گذشت. باز هم همان کلام دلنشین و امیدوارکننده . به قسمتی از نامه که رسید، چند بار آن را خواند:
«شیرین ، چند روز پیش من و مرتضی سوار ماشین تویوتا بودیم که تصادف کردیم. همان ماشینی که با آن به تهران آمده بودم. حالا برایت می نویسم که چه طور تصادف کردیم. من ماشین را می راندم، مرتضی هم کنارم نشسته بود. پشت ماشین هم مقداری مهمات بود که برای بچه ها به خط می بردیم. همین طور که با سرعت توی جاده ی خاکی می رفتم، یک دفعه از دور متوجه شدم ، چیزی از عرض جاده می گذرد. تا آمدم به خود بجنبم دیدم در دو قدمی ماشین، یک بلدرچین مادر که جوجه هایش پشت سرش صف بسته اند، آرام آرام از عرض جاده خاکی رد می شوند. دیگر نفهمیدم چه شد، محکم پایم را روی ترمز گذاشتم. ترمز کردن همان و چپ شدن ماشین هم همان. بلدرچین و جوجه هایش رفتند و من و مرتضی ماندیم با یک ماشین وارونه. بالاخره به هر زحمتی بود ماشین را بلند کردیم. حالا عجیب این جا بود که نه هیچ کدام از ما طوری شدیم، نه ماشین آسیب دید و نه مهمات توی آن. خلاصه شیرین جان؛ من فکر می کنم همه ی این چیزها، لطف خدا بود و دعای خیر تو.»
شیرین نامه را می خواند و گریه می کرد. از خودش بدش آمده بود. فکر می کرد: این همان رضایی است که خیال می کردم نسبت به آن ها نامهربان و فراموشکار شده است.
در پایان ، رضا عید را به او و بچه ها تبریک گفته بود و نوشته بود به زودی به دیدنشان می آید. چند گلبرگ خشک از گل های صحرایی هم پایین نامه چسبانده شده بود.
نگاه شیرین روی گلبرگ های رنگی خیره ماند و چشم هایش به اشک نشست.

زنگ تلفن به صدا در آمد و صدای گرم رضا از آن طرف گفت : « سلام شیرین!»
دست های شیرین آشکارا لرزید و بریده بریده گفت: «سلام رضا...خودتی ؟ نامه ات سه روز پیش رسید. چرا سرفه می کنی ؟»
- چیزی نیست ، یک کم سرما خورده ام . بچه ها خوبند؟
شیرین نمی فهمید چه می گوید و چه می شنود. چند بار گفت : « علی کوچولو دنیا آمده رضا!»
و رضا می خندید. بعد از این که رضا با محمد و فاطمه هم حرف زد، به شیرین گفت: « تا آخر هفته می آیم تهران . برایت توضیح می دهم که چرا نشد نامه بنویسم و تلفن بزنم.»

شیرین دوست نداشت، این بار هم، همه چیز مثل دفعه های قبل باشد. نمی خواست خیال کند که دارد خواب می بیند. رضا این بار بی خبر و سرزده نمی آمد. خودش گفته بود که می آید. و شیرین انتظار آمدنش را می کشید. در این چند روز به صدای ترمز و توقف هر خودرویی، پشت پنجره دویده بود و با هر صدای زنگی دلش پایین ریخته بود.
آن روز غروب، رگبار تند بهاری باریدن گرفته بود که او آمد . صدای دو زنگ کوتاه، برای شیرین کاملاً آشنا بود. شیرین دکمه ی در باز کن را فشار داد. در باز شد. شیرین دستپاچه ، بی خود دور خودش می چرخید و مدام به بچه ها می گفت :« فاطمه، محمد بابا اومد بابا... علی کوچولو بابا اومد...»
در آیینه نگاهی به خودش انداخت و دستی به موهایش کشید. جلوی در رفت. صدای تک سرفه های رضا شنیده می شد. از همان بالا گفت: «رضا اومدی؟ تویی؟»
رضا جواب داد: « آره...»
شیرین چادر را روی سرش انداخت و از پله ها پایین دوید. فاطمه و محمد هم پشت سرش راه افتادند. وسط راه پله ها به هم رسیدند. شیرین لحظه ای مکث کرد و به رضا خیره شد. رضا خندید. گفت: «آدم ندیدی؟»
شیرین با خنده و گریه گفت :« سلام رضا!»
رضا در حلقه ی دست های شیرین و محمد و فاطمه به خانه آمد و بعد از مدتی بازی کردن با بچه ها و خوردن شام، رضا به مادر شیرین و خانواده ی خودش تلفن زد و قول داد که فردا به دیدنشان برود.
آخر شب بچه ها در خواب بودند . خانه در سکوت فرو رفته بود. دیگر صدای جیرجیرک هم نمی آمد. فقط رضا و شیرین بیدار بودند با یک دنیا حرف گفتنی.
رضا از جبهه می گفت و شب های عملیات و گاه و بیگاه تک سرفه هایی می کرد . شیرین به آشپزخانه رفت و یک لیوان چای داغ آورد.
- حسابی سرما خورده ای. این را بخور، صبح برایت شیر و نشاسته درست می کنم تا خوب شوی.
رضا از عملیات می گفت و شیرین گوش به حرف هایش سپرده بود، و دنبال فرصتی بود تا بپرسد: چرا در این مدت، نه نامه نوشته و نه تلفن زده است؛ تا این که رضا گفت: « خُب؛ من خیلی حرف زدم حالا تو تعریف کن.»
- حرف گفتنی ندارم . این جا موشک می زدند. شهر خلوت شده بود و...
- از تولد علی کوچولو بگو. کی دنیا آمد؟ با کی رفتی بیمارستان؟
شیرین خندید و حرف را عوض کرد:
ای بابا، حوصله داری ها. مهم این است که علی کوچولو الان سرحال تر از بابای مریضش، این جا خوابیده . تو بگو رضا...راستی چرا نامه ننوشتی؟
رضا سرش را تکان داد.
واللَّه چه جوری بگویم. نمی شد دیگر. موقعیت پیش نمی آمد، حالا ببین چی آوردم. یک سری عکس ناب از جبهه . فکر کردی فقط مردم عید می گیرند و سفره ی هفت سین می اندازند، بیا و شب عید بچه های جبهه را تماشا کن .
بعد تعدادی عکس از داخل ساکش در آورد . شیرین عکس ها را گرفت و یکی یکی نگاه کرد. عکس ها از رزمنده هایی بود که توی چادر یا سنگر دور هم نشسته بودند. تعدادی هم عکس از مجروحین بود.شیرین گفت: «وای این ها چیه؟ دل آدم ضعف می رود.»
عکس بعدی تصویری از منظره ای سرسبز بود با چند درخت بزرگ.رضا گفت: «شیرین این ها را می بینی که پایین درخت ریخته است؟»
شیرین صورتش را به عکس نزدیک تر کرد.
- آره چی هستند؟ برگ درخت؟
- نه بابا مثل این که ، الان بهار است نه پاییز !این ها گنجشک هستند.
- گنجشک ... وای مرده اند؟
- آره. عراقی ها خیلی دورتر از این جا را بمباران شیمیایی کرده بودند. جهت باد طوری بود که مواد شیمیایی را به این جا آورده بود. بیچاره گنجشک ها هم از دست این نامرد در امان نماندند. تازه بیش ترشان یا تازه تخم کرده بودند یا جوجه داشتند.
شیرین یک بار دیگر به عکس خیره شد و عکس بعدی را برداشت. رضا عکس را از دست او کشید.
- دیگر بس است این ها را نبین. حالت بد می شود.
- نه بد نمی شود. بده ببینم. این ها بچه های خودمان هستند؟
رضا متأثر گفت: «آره.»
- چی شده اند، سوخته اند؟
رضا جواب نداد. شیرین به عکس خیره شد. چهره ی مجروحین خیلی دلخراش بود، دست ها و صورتشان ورم کرده و سوخته بود. چند لحظه سکوت برقرار شد. شیرین احساس کرد زبانش مثل چوب ، خشک شده است. بریده بریده پرسید:« رضا...شیمیایی شده اند؟ رضا تو...تو هم آن جا بودی؟»
رضا ساکت بود. شیرین پرسید: «رضا تو هم شیمیایی شدی؟ تو...»
رضا حرفش را برید:
- حالا که این جا هستم . پیش تو و بچه ها...
شیرین انگار که تازه متوجه چیزی شده باشد، به دست ها و صورت رضا خیره شد و باخود فکر کرد: پس این لکه ها و تیرگی جا به جای پوست از هوای گرم جنوب نیست. این...این سرفه ها...
و یک دفعه نالید: «رضا! شیمیایی شده بودی؟»
اشک در چشم های شیرین حلقه زد.
- تو را کجا بردند؟ رضا ؟...چرا به من نگفتی؟...چرا تلفن نزدی و خبر ندادی؟
رضا آرام گفت: «چند هفته ای در یکی از بیمارستان های شیراز بودم. شیرین چرا گریه می کنی؟ ببین حالا خوبم خوبِ خوب!»
شیرین زمزمه کرد: «پس چرا سرفه می کنی؟»
رضا خندید و گفت: « مهم نیست. سوختگی های پوستم خوب شد. این هم خوب می شود. فقط شاید کمی دیرتر...»
شیرین اشک هایش را پاک کرد و به خودش مسلط شد . بعد قیافه ی حق به جانبی گرفت و با لحن طعنه آمیز گفت: «خُب مگر بار اوّلت بود که مجروح می شدی؟ فکر می کردی اگر من بفهمم چی می شود ، طاقت نمی آوردم؟ شاید هم خجالت می کشیدی با آن سر و ریخت تو را ببینم...»
رضا در میان سرفه کردن هایش خندید و دست شیرین را گرفت.
- بس کن بابا؛ همین طوری پشت سر هم چه می گویی؟ خودت که می دانی، در هر صورت صلاح نبود، نه با وضعیت تو و دوران بارداری و نه با خطر احتمالی سرایت مواد شیمیایی. تازه توی بیمارستان وضع ویژه ای داشتیم. روزی چند بار حمام مخصوص و...
شیرین ناراحت از حرف هایی که زده بود، گفت: « خب باشد، دیگر نگو...»
دوباره سکوت برقرار شد. چند لحظه بعد شیرین گفت: «پس حرف گفتنی ای که از اول شب می خواستی بگویی این بود؟»
- نه بابا این نبود؛ ولی فکر نمی کنم بشود حرفی به تو زد.
- چرا نمی شود. مگر من از آن زن های کم صبر و طاقت هستم. نه این که تنها نمی مانم؟ نه این که از بمب و موشک می ترسم؟
رضا به زور خندید.
- پس شجاع هستی؟
- بله!
رضا لحظه ای مکث کرد و به چشم های شیرین خیره شد. حالت نگاه و چهره اش عوض شد و گرد غصّه روی صورتش نشست. شیرین، مضطرب نگاهش را از او دزدید.
چرا این طوری نگاه می کنی؟ چه شده است؟
رضا به سقف نگاه کرد. بعد به دیوار و همین طور پروانه ی نگاهش دور اتاق بال بال زد و دوباره بر صورت شیرین نشست.
- شیرین، می دانم که خیلی شجاع هستی. شجاع تر از من!
شیرین با تعجب نگاهش کرد. رضا دستش را درون ساک کوچک برزنتی اش برد و دست مشت کرده اش را بیرون آورد. شیرین خیره خیره به مشتش نگاه کرد.
- رضا...
رضا هر دو دست شیرین را گرفت. آرام مشتش را گشود و چیزی را در دست های او گذاشت. نگاه شیرین به کف دست های خودش میخکوب شد. یک پلاک با زنجیرش بود.
رضا به سختی آب دهانش را قورت داد. لب های شیرین آرام از هم باز شد:
- عَ...عَ...علی.
چشم های رضا در اشک غرق شد . دست های شیرین خشک شده بود. یک دفعه تنش یخ کرد. چشم هایش را بست و بدنش به عقب رفت. رضا بازویش را تکیه گاه او کرد. سکوت بود و سکوت.
دقیقه ای بعد شیرین چشم باز کرد و در حالی که آرام اشک می ریخت، به رضا گفت: «چرا ...چرا گریه می کنی رضا؟»
بغض رضا ترکید. شیرین با پشت دست اشک های خود را پاک کرد و گفت: «رضا بگو. کجا؟ چه وقت؟»
رضا آهسته زمزمه کرد:« برایت تعریف می کنم...صبر کن !»
شیرین گفت : «علی را آوره اند؟»
- خودم او را آوردم. فردا...فردا می رویم معراج شهدا...
صدای گریه ی ملایم علی کوچولو در خانه پیچید. رضا به سراغش رفت. او را آورد و در بغل شیرین گذاشت . شیرین نوزاد کوچکش را بوسید. علی کوچولو آرام گرفت و مشغول شیر خوردن شد. شیرین ، پلاک علی را در دستش می فشرد.

موضع خورشید

شهرام خوش صفت
برگزیده ی مسابقه ی سراسری داستان بلند دفتر هنر و ادبیات ایثار با اثر «موضع خورشید»
متولد 1349 - تهران - کارشناس زبان انگلیسی، دبیر آموزش و پرورش و ساکن همدان.
«موضع خورشید» نخستین اثر بلند از این نویسنده ی با استعداد است که در این مجموعه به چاپ رسیده است.
از دیگر آثار ایشان، مجموعه داستان کوتاهی در باره ی جنگ است که برای چاپ آماده می شود.
1
اتوبوس زوزه کشان از جاده ای که به موازات دجله کشیده شده بود، پیش می رفت. شهری کوچک در کرانه ی غربی رود، زیر نور آفتاب می درخشید. یک سرباز و یک افسر عراقی، با لباس های تکاوری، جلوی در اتوبوس، توی چشم های ما زُل زده بودند و کوچک ترین حرکات ما را زیر نظر داشتند . دو سرباز مسلح هم نزدیک در عقب اتوبوس ایستاده بودند و مثل دو مجسمه ی یخی، مستقیم به جلو نگاه می کردند. پس از خوردن چند سیلی آبدار، متوجه شده بودم که نباید دزدکی به اطراف نگاه کنم و سرم را به چرخانم!
نسیم خنکی از پنجره ی نیمه باز اتوبوس به درون می خزید و عطش بچه ها را مرهم می گذاشت . به آرامی سرم را به سمت چپ چرخاندم . از ظاهر شهر معلوم بود که افراد زیادی در آن جا زندگی نمی کنند. با یک حساب سرانگشتی و با توجه به مسافتی که از " علی شرقی" طی کرده بودیم، حدس زدم که این جا باید " علی غربی " باشد. با این حساب اگر مقصد ما بغداد بود، حداقل ده ساعت وقت داشتم و این وقت در آن شرایط برای من غنیمتی بزرگ محسوب می شد؛ از این جهت که مطمئن بودم در این ده ساعت می توانیم موقتاً کتک نخوریم و در ضمن این آرامش نسبی به من کمک می کرد که بیش تر فکر کنم و موقعیت خودم را بهتر بفهمم. زیر چشمی به ردیف های جلو نگاه کردم. هیچ کس کوچک ترین حرفی نمی زد. بچه ها همگی از گرسنگی و خون ریزی و استنشاق گازی که بوی ماهی و سبزی گندیده می داد، از پا در آمده بودند. برخی خواب بودند و برخی دیگر با بی میلی پلک می زدند تا آفتاب مزاحم چشم هایشان نشود و عبور صحنه های کنار جاده اندکی از کسالت آن ها بکاهد. در ردیف جلویی رضا، مهدی و امیر و در ردیف بغل صمد و دو نفر دیگر که من آن ها را نمی شناختم، نشسته بودند.
ناصر ناله ی خفیفی کرد و چند سرفه هم به دنبالش . تیر مستقیم به زانوی راستش خورده بود و هنوز هم خون ریزی داشت. خون در پایین شلوارش داغمه بسته و پیراهنش آغشته به گل و خون بود. صورت رنگ پریده و لب های قهوه ای رنگش، حکایت از حال خرابش داشت. خیلی دلم می خواست چند کلمه ای با او صحبت کنم؛ اما صورتش را به شیشه تکیه داده بود و بدون این که پلک بزند، به یک نقطه ی ثابت چشم دوخته بود. چشم هایش سرخ و صورتش پر بود از تاول های ریز و درشت.
سایه ی صورت خودم را از توی شیشه می دیدم، قیافه ام برای خودم ناشناس بود. با وجود این که موقع حمله شیمیایی ماسک به صورت داشتم، ولی احساس می کردم چشمانم آسیب دیده اند.چون ساعت ها بود که به طور مداوم از سوزش چشم اشک ریخته بودم و حالا چشمانم خشک خشک بود. صورت و دست هایم نیز دست کمی از چشمانم نداشت، ولی وضعم بهتر از ناصر بود. یک بار دیگر چشم هایم را تا جایی که در توان داشتم، به راست چرخاندم تا صورت ناصر را ببینم. نفس هایش تند و وحشت انگیز بود و پره های بینی اش، به شدت می لرزید. صورتش مثل لبو سرخ بود و آب تاول ها که در صورتش ترکیده بودند، لکه های زرد رنگی را تا زیر چانه از خود به جا گذاشته بود. بند پوتینش را به پایین رانش گره زده بود و هر چند لحظه یک بار آن را شل می کرد تا جریان خون مانع از فساد پایش شود. چند نفر از بچه هایی را که نمی شناختم، کف اتوبوس خوابیده بودند که بیش تر از همه کتک خورده بودند، ولی شیمیایی نشده بودند. شاید یکی از دلایلی که ما کم تر کتک می خوردیم، این بود که آن ها اصولاً رغبتی برای نگاه کردن به ما نداشتند و شاید فکر می کردند که ممکن است این تاول ها مُسری باشد!
اکثر بچه ها را خوب می شناختم. با بعضی از آن ها ماه ها هم سنگر بودم؛ سپاهی، بسیجی، سرباز و درجه دار. وجود آن ها در چنان شرایط سختی به من دلگرمی می داد، ولی آن چه که بیش از همه باعث قوت قلب من و بقیه بود، حضور علی رضا در اتوبوس حامل ما بود. چون می دانستیم اگر زنده بمانیم، دوران اسارت با او چندان هم بد نمی گذرد! ولی حالا آن قیافه که با اداهایش هر کسی را از خنده روده بر می کرد، با دیروز خیلی فرق داشت. چشم های گود رفته و گونه های برآمده و صورت تکیده و خاکستری.
سرم را به آرامی بین دو دستم تکیه دادم و ذهنم را آزاد گذاشتم تا به هر چه می خواهد فکر کند . اما هیچ فکری به جز وقایع دیشب و امروز به فکرم نمی رسید. صحنه ها یک به یک پیش چشمانم رژه می رفتند و ده ها بار صحنه ی اسارت خودم را مرور می کردم. سرم گیج می رفت و حالت تهوع داشتم . از بیرون بوی کشتزار می آمد. تاول های صورتم بزرگ تر شده بودند، ولی جرأت نداشتم به آن ها دست بزنم. یکی از تاول های زیر گردنم آن چنان بزرگ شده بود که احساس می کردم آویزان شده است. هنوز هم بوی انفجار را از نزدیک حس می کردم. بوی باروت سوخته و بوی سبزی گندیده. صحنه های پیشروی، غرور، پرچم، فریاد و شوخی های علی رضا با فرمانده گردان به ذهنم آمد. اندکی آرام شدم. خدا خدا می کردم که مرور لحظه ها به همین جا ختم شوند و من بقیه صحنه ها را نبینم . اما مگر می شد!؟ چند انفجار و پاتک گاز انبری تانک های عراقی و آکنده شدن منطقه از گاز... بعد حالت اغماء و سرگیجه و منگی ، حالتی شبیه جنون. جنونی که انسان حاضر است از عطش، با دندان هایش رگ دستانش را بکند و خون خود را بیاشامد. بعد...اسارت و تیرباران بسیاری از بچه ها جلوی چشمان از حدقه در آمده ی ما... هنوز باورش برایم مشکل بود که خواب نیستم. همه ی این ها در مدت کم تر از نیم ساعت اتفاق افتاد، درست پس از جشن پیروزی ما در محور فکّه . از بخت بد گروه 30 نفری ما که اکثراً بچه های خط شکن بودند با خط پی بند فاصله گرفته بودند. و در موضعی به نام "موضع خورشید" قرار گرفته بودیم. موضع خورشید نامی بود که شهید صادقی به آن محل داده بود. وجه تسمیه ی آن را نمی دانستیم، ولی نام موضع خورشید در بین بچه ها، همیشه یاد آور معانی خوب و دوست داشتنی بود. به یاد شهید صادقی افتادم که می گفت: روزی که موفق به فتح موضع خورشید شویم، بهترین روز زندگی ام خواهد بود. بالاخره طلسم موضع خورشید شکست و بهترین روز زندگی او ، روز شهادتش در موضع خورشید بود . موقع پاتک باید می ماندیم تا بچه ها عقب بکشند، ولی فاصله تا پی بند زیاد بود و یک تویوتا پاسخگوی تعداد ما نبود. تعارف ها شروع شد و قسم ها و التماس ها. آخرش هم هیچ کس نرفت. همه ماندند. ولی فکر صادقی بدجوری آزارم می داد. آخر او اولین کسی بود که به موضع رسید و پرچم زد و حال به عنوان آخرین نفر قصد داشت آن جا را ترک کند. ولی از بخت بد، همه ی راه ها بسته بود. حتی یک فشنگ هم باقی نبود. نزدیک به صد نفر جلو آمدند و دایره را تنگ تر کردند. صدای تانک ها را که به خاکریز نزدیک می شدند، می شنیدیم. حالا دیگر صدای زنجیر چرخ ها به وضوح شنیده می شد. تانک ها از خاکریز بالا آمدند و بدون معطلی همه را به رگبار بستند و از روی زخمی ها رد شدند. اولین کسی که زیر تانک رفت، صادقی بود که شیمیایی شده بود و یکی از چشم هایش در اثر ترکش خمپاره از حدقه بیرون زده بود.
از گروه سی نفری ما فقط هشت نفر که به شدت شیمیایی بودند، زنده ماندند. بقیه که سالم تر بودند یا به رگبار بسته شدند و یا زیر چرخ های تانک جان دادند...
فکرم مشغول و سرم داغِ داغ بود. نمی دانستم برای چه آن قدر عرق می کردم. کم کم داشت باورم می شد که اتفاقات امروز واقعی بوده و من خواب نمی بینم. امّا تحلیل حوادث توسط ذهنم همچنان ادامه داشت و دوباره لحظه به لحظه تکرار می شد و من دیگر تحمل آن را نداشتم . سعی کردم به مناظر بیرون نگاه کنم تا شاید بتوانم اندکی فراموش کنم. آن جا بود که فهمیدم فراموشی چه نعمت بزرگی است و از چه جهت نام ما را "انسان" نهاده اند. فکر می کردم اگر ذهنم یک بار دیگر صحنه ی شهادت صادقی و نوربخت را مرور کند، حسابی دیوانه می شوم . به خاطر همین به ذهنم با قدرت فرمان دادم که حق ندارد لااقل در این موقعیت این صحنه ها را مرور کند. ولی این بار ذهن من به طور ناخودآگاه اقدام به پخش صحنه های کتک خوردن در شهر بصره از شبه نظامیان عراقی کرد! جای شکرش باقی بود. چون تحمل آن به مراتب ساده تر بود. ولی وقتی نوبت به شنیدن الفاظ رکیکی که به عربی و فارسی به ما و خانواده مان نثار می کردند رسید، سردردم بیش تر شد. جای امنی در ذهن مشوش من پیدا نمی شد؛ ناخودآگاه به یاد مادر افتادم. زنی را دیدم که تنها در کنج اتاق روی زمین کز کرده و تنها پسرش را از خدا می خواهد. چاره ای نداشتم به جز این که به هیچ چیز فکر نکنم. احساس می کردم سرم بزرگ شده و نزدیک است بترکد. در عین حال جرقه ای در ذهنم زده شد؛ بهتر بود با توجه به موقعیت و اوضاع و احوال فعلی شعر بگویم! می خواستم ببینم آیا این جا هم می توان طبع آزمایی کرد یا نه. به ذهنم فرمان دادم که حالا نوبت شعر است. ولی به جای شعر، همچنان الفاظ رکیک افسر عراقی به گوشم می رسید. به تابلوهای نقاشی ام فکر کردم و یک مرتبه آرام شدم. به یاد نمایشگاهی که هفته قبل در تهران بر پا کرده بودم، افتادم و به یاد قلم مو و رنگ و آخرین اثرم که "گمشده" نام داشت و تصویر یک پسرک ریز نقش و سیاه چهره بود که جعبه خاتم کوچکی در دست داشت و بسیار مورد توجه تماشاگران قرار گرفته بود.برخی مبلغ گزافی پیشنهاد کرده بودند، ولی من با فروش آن مخالفت می کردم. بقیه کارهایم را در لیست فروش قرارداده بودم، ولی این تابلو را برای دل خودم کشیده بودم. بنابراین قبل از هر کس، حق من بود که مالک آن باشم! از این که مجبور بودم برخی از کارهایم را که متعلق به دل خودم بود، بفروشم؛ احساس شرم می کردم و فکر می کردم به دل خودم مقروضم و حق او را به جا نیاورده ام.
روز اول نمایشگاه تعداد اندکی از مردم برای دیدن کارهایم آمدند، ولی کم کم در روزهای بعدی تعداد آن ها فزونی یافت، تا جایی که دیگر نمایشگاه جای سوزن انداختن نبود...
به آرامی به بیرون نگاه کردم. مناظر با سرعت زیادی از پشت پنجره عبور می کردند، در کنار جاده نهال هایی کاشته بودند که چندان بزرگ نبود. پشت نهال ها یک برکه ی بزرگ و فراسوی آن کشتزار و صحرا و علفزار بود. در دور دست ها، نزدیک افق، شاید پشت این مرزهای سنگی، کوه ها و تپه های آبی رنگی دیده می شد. دلم گرفت، مطمئن بودم که این کوه ها، خودی است. دستم را آهسته بالا بردم، درِ جیب پیراهنم را باز کردم. در بازرسی اولیه ی بدنی که از ما به عمل آورده بودند، جیب هایم را به دقت بازرسی نکرده بودند. نگاهی به سربازها انداختم و وقتی مطمئن شدم به من نگاه نمی کنند، آهسته سرم را روی صندلی خم کردم تا وانمود کنم به خواب رفته ام؛ بعد آهسته دست راستم را داخل جیبم بردم و مداد کوچکی که ته جیبم بود، بیرون آوردم. با دقت به آن نگاه کردم . گه گاه سر پُست ، موقع طلوع خورشید، کاغذ یا مقوایی گیر می آوردم و طراحی می کردم. مداد را با چاقو می تراشیدم و عادت داشتم که با دندان ته آن را بجوم. حالا از آن مداد که نزدیک یک هفته پیش از یگان تبلیغات گرفته بودم، یک مداد دو سانتی متری باقی مانده بود که تازه یک سانت ته آن هم جویده شده بود! اما می دانستم که این مداد در شرایط کنونی چقدر به دادم می رسد. به سرعت تمام جیب هایم را بازرسی کردم تا شاید کاغذی پیدا کنم؛ اما هر چه داشتیم در شهر بصره از ما گرفته بودند. دستم را به درون جیب نیمه پاره ی شلوارم که زمانی جاخشابی بود، بردم. دستم مقوای کوچکی را لمس کرد. آن را بیرون آوردم و صاف کردم. کارت جمشید حیدری بود . آن را خواندم."شرکت فیلم و عکس دفاع مقدس وابسته به گروه جنگ". احساس لذت بخشی به من دست داد . یک لحظه خودم را دیدم که توی یکی از اتوبوس های خط بهارستان نشسته ام و برای دیدن جمشید به شرکت کوچک او می روم . تمام خاطراتم خود به خود مرور شد. بسیار خوش حال شدم، چون توانسته بودم حداقل برای لحظاتی خودم را از آن کابوس لعنتی و چهره های کریه عمال بعثی نجات دهم. حتی فکرش را نمی کردم که روزی یک مداد بی ارزش و یک کارت ویزیت این طور به دادم برسند. بی اختیار خودم را مدیون جمشید احساس کردم. کارت را چند بار زیر و رو کردم و دوباره جمشید جلوی چشمانم مجسم شد. روز افتتاح شرکت به یادم آمد. چه ذوق و شوقی داشت. شب همه ما را به شام دعوت کرد و با اشتیاق فراوان از صحنه هایی که می توانستند بیانگر مظلومیت ما در جبهه ها و نیروی ایمان رزمندگانمان باشند، سخن گفت. خصوصاً آن شبی که عکس هایی از خط مقدم را برای چاپ در مجله، طبقه بندی می کرد. دیدن تصاویری آمیخته از خون و خاک و آتش . بسیجی ایستاده بر تانک سوخته ی عراقی ها، لبخندی بر چهره ی خسته و غبار آلودش بود و دو انگشتش را به نشان پیروزی مقابل دوربین گرفته بود. خیره به عکس گفته بودم: نقاشی این عکس ها خیلی راحته ! یه قلم مو می خواد و دو تا قوطی رنگ قهوه ای و خاکستری!
و جمشید با لبخندی پرسیده بود: همین!؟ و من پاسخ داده بودم: بله! اما بعدها فهمیدم که نه ! همه ی کار همین نیست . همان وقت که سودای نقش و نگار مرا به جبهه کشاند و فهمیدم که رنگ ها را باید شست ، آن جا تنها رنگ، رنگ خاک و خاکستر بود و من باید این بی رنگی را با گوشت و پوست لمس می کردم...
به دست هایم نگاه کردم و به یاد حرکات مواج قلم مو روی بوم و ترکیب جادویی رنگ ها که انگار می خواستند اسرار خلقت را از لابه لای آن همه رنگ کشف کنند، افتادم . غافل از این که جای پای خدا میان بی رنگی ها می درخشید...
به کوه ها نگاه کردم. موج نگاهم را تا آن جا که قدرت داشت، به عمق منظره ای که رو به رویم در حال حرکت بود، پرتاب کردم و آهسته آهسته با مداد، پشت کارت را که سفید بود، به رنگ خاکستری کمرنگ در آوردم، بعد خطوطی را که در واقع مرز کوه ها و افق بود. کشیدم. دوست داشتم از حس خوبی که نسبت به کوه ها، کوه های وطن ، داشتم به خوبی بهره برداری کنم. دستم بی اختیار روی کارت حرکت می کرد و خطوط مشکی و مورب از خود به جا می گذاشت. باید در کم ترین زمان ممکن این کار را انجام می دادم، چون اگر گیر می افتادم، مدادم را که حالا دیگر ارزش حیاتی برایم داشت، از دست می دادم . خورشید حالا تقریباً به وسط آسمان رسیده بود و من به سختی می توانستم دور دست را ببینم، چون هوا غبار آلود و موهوم بود و چشم هایم به شدت می سوخت.
اتوبوس همچنان به سمت شمال در حرکت بود و من در افق شرق دنبال خطوطی می گشتم تا طرح روی کارت کامل شود. با این که مناظر اطراف دجله بسیار زیبا بود، ولی حس غریبی از چرخش سر من به آن سو جلوگیری می کرد. به دشت وسیعی که منتهی به رشته کوه های نه چندان بلندتر می شد، چشم دوخته بودم و حریصانه مداد را روی کارت می لغزاندم. لحظه ای با دقت به طرح روی کارت نگاه کردم. خواستم کنار خط کوه ها را سایه بزنم که متوجه شدم، سرباز عراقی به طرفم می آید. با سرعت سرم را روی صندلی خم کردم و مداد و کارت را توی پوتینم گذاشتم. سرباز به صندلی که رسید، ایستاد و به من و ناصر نگاهی انداخت. ناصر از حال رفته و سرش روی شانه اش افتاده بود. سرباز تلنگری به شانه او زد . ناصر چشمان بی رمقش را باز کرد و بی اعتنا به سرباز، دوباره پلک هایش را برهم نهاد. سرباز به چشمان من زل زد و بعد انگار که چیز چندش آوری دیده باشد، رویش را برگرداند و دوباره به طرف در جلوی اتوبوس رفت. ناگهان صدای فریادی همه ما را میخکوب کرد. سرباز پوتینش را روی دست جوانکی که کف اتوبوس خوابیده بود، گذاشته و فشار می داد. جوان نیم خیز نشست و ناله کرد. درجه دار عراقی به طرف ما برگشت و فریاد کشید. جوان را نمی شناختم. قطعاً از بچه های گردان ما نبود. آن ها را در "العماره" به ما ملحق کردند، ولی از نوع لباسش معلوم بود از نیروهای مردمی است؛ چون حتی پوتین به پا نداشت. از چشمان پف کرده اش فهمیدم که او نیز شیمیایی شده است. حتی اگر سرباز عمداً دست او را فشار داده بود، چیز عجیبی اتفاق نیفتاده بود. این جور صحنه ها از نزدیکی های صبح که اسیر شده بودیم، ده ها بار اتفاق افتاده بود. حسن کریمی که از بچه های اطلاعات عملیات بود، به عربی چیزهایی به افسر عراقی گفت، ولی به نظر می رسید که درجه دار فقط به او فحاشی می کند. حسن صبح امروز کتک مفصلی خورده بود. چون آن ها فهمیده بودند که حسن با ما فرق دارد و ممکن است اطلاعاتی در مورد عملیات شب گذشته داشته باشد. بنابراین ملاحظه او را می کردند تا زیر کتک آسیب جدی نبیند تا بعد بتوانند حسابی از او حرف بکشند.ولی نمی دانستند با چه کسی طرف هستند! حسن با استفاده از خطوط زمینی، چهار بار به کربلا مسافرت کرده بود، کاری که برای ما به معجزه می مانست. درجه داری که به حسن فحش می داد، نزدیک او آمد و به عربی چیزهایی به او گفت. حسن بلند شد و گفت: «بچه ها داریم به شیخ سعد نزدیک می شیم . اون جا حدود ده دقیقه ای برای دستشویی نگه می دارن. پیاده شدین با هم حرف نزنین، چون این عوضی ها کتکتون می زنن!» توی دلم به حرف های حسن خندیدم و آرزو کردم ای کاش بیش تر فحش می داد تا اقلاً دلمان یک کمی خنک می شد.
اتوبوس وارد محوطه ای خاکی شد که یک دیوار بتونی بزرگ در سمت شرقی آن قرار داشت و روی آن پرچم عراق را نقاشی کرده بودند. رنگ پرچم هم به ما ناسزا می گفت. به یاد رنگ های قشنگ پرچم خودمان افتادم، بی عیب و نقص بود. شاید تنفر من از رنگ هایی که پرچم عراق را به وجود آورده بود، یک حس ذاتی و خودجوش بود چون در ایجاد آن اصلاً نقشی نداشتم و ارتباطی به تلقین و تعصب نداشت. شاید هم عرق مذهبی و ملی چنان آتشی به جانم زده بود. در شهر العماره می دیدم که چه طور پرچم سه رنگ و معصوم کشورمان را جلوی چشمان ما به آتش می کشیدند و حالا دوست داشتم تمام آن دیوار بتونی را مثل ته مدادم بجوم و تف کنم تا اثری از آن رنگ های نامربوط به جا نماند.
یک ایستگاه بازرسی که چند نظامی با صدای بلند و لهجه ی غلیظ عربی با هم صحبت می کردند. یک دکه ی کوچک و راهرویی باریک که گویا به دستشویی منتهی می شد،به چشم می خورد. چند خودروی سواری با شماره ی بغداد و کرکوک در کنار مقرّ بازرسی متوقف شده بودند و مدارک خود را نشان می دادند و با گرفتن برگه ای حرکت می کردند.
با توقف اتوبوس، تمام توجهات به ما معطوف شد. سربازها از جلوی در، بچه ها را یکی یکی بیرون هل می دادند. ناصر لنگ لنگان به طرف در حرکت کرد، ولی نتوانست تعادل خود را حفظ کند و اگر او را نمی گرفتم با سر به زمین می خورد. دست هایش سرد بود.زیر بغلش را گرفتم و با کمک علی رضا او را به بیرون بردیم . چشم علی رضا که به من افتاد، لبخند تلخی زد. مثل این که انتظار نداشت مرا این طور ببیند . آهسته گفت: «بد جوری سوختی.» دلم هری ریخت . یعنی چه شکلی شده بودم؟
کم کم بچه ها در محوطه جمع شدند و سربازان مسلح ما را محاصره کردند. درجه داری که اندکی فارسی می دانست، به ما فهماند که هر کس می خواهد به دستشویی برود، دنبال او راه بیفتد. چند نفر به دنبال او رفتند. امید را روی زمین خوابانده بودند و ناصر هم روی خاک دراز کشیده بود . یک لحظه تصمیم گرفتم که به سرباز عراقی حالی کنم که حال این دو نفر وخیم است و نیاز به پزشک دارند. نزدیک او رفتم و با ایما و اشاره سعی کردم که به او بفهمانم که وضع این دو نفر اصلاً خوب نیست . سرباز چشم غرّه ای به من رفت و تف گنده ای روی صورتم انداخت و ضربه ی محکمی توی سینه ام زد. با صورت به زمین خوردم. احساس کردم تاول بزرگ گردنم ترکید. مزه ی خون را دردهانم حس کردم و ضعفی شدید به من دست داد که باعث شد روی زمین دراز بکشم. علی رضا نزدیکم آمد و مرا از زمین بلند کرد و آهسته در گوشم گفت: «فایده نداره یوسف، باید صبر کنیم ببینیم چی پیش می آد. حواست باشه، ما اسرای معمولی نیستیم.»
آب تاول ترکیده روی صورتم پخش شده بود. زبانم مثل تخته خشک و به کف دهانم چسبیده بود. درجه داری که فارسی بلد بود، نزدیک آمد و نگاهی به صورتم انداخت و بعد به علی رضا گفت مرا به دستشویی ببرد. حالت تهوع لحظه به لحظه بیش تر می شد و قبل از این که بتوانم با کمک علی رضا خودم را به دستشویی برسانم، بالا آوردم. با بیرون ریختن آب قهوه ای رنگ از معده ام، احساس می کردم تمام امعا و احشاء بدنم می خواهد از دهانم بیرون بپاشد. علی رضا کشان کشان مرا به نزدیک پمپ آب برد. دستانم را پر از آب کردم و به صورتم پاشیدم. سوزش شدیدی در گردن و صورتم حس کردم. به آرامی بر صورتم دست می کشیدم و لکه های خون را می شستم، اما مایعات دیگری نیز به جز خون، روی صورتم پخش بود. نمی دانستم از لغزش تاول های ترکیده صورتم باید ناله کنم یا از سوزش سوختگی گونه ها و لب و گردنم! اصلاً نمی دانستم که تاول های صورتم مربوط به سوختگی است یا شیمیایی! احساس می کردم پوست صورتم حل شده است. انگار تمام بدنم را از سرب گداخته پر کرده بودند. نزدیک چار چوب کهنه و چوبی دستشویی، تکه آیینه ی شکسته ای به دیوار آویزان بود. لحظه ای صورت خودم را دیدم و از آن چه دیدم، دچار وحشت شدم.باور نمی کردم، این بهرام نبود! بهرامی که به خاطر زیبایی چهره اش، همه ی بچه های منطقه، یوسف صدایش می کردند. آه چشم هایم... چشم هایم به شدت باد کرده و از حدقه بیرون زده بود. چشم که نبود ، دو کاسه خون بود. جای لب هایم دو قطعه گوشت بزرگ و بدرنگ دمل وار آویزان شده بود. گونه هایم به شدت سوخته بود و پوست ابروی سمت راستم کاملاً آویزان بود. تاول های ریز و درشتی سراسر صورتم را به خصوص از پایین گوش ها تا چانه که بیرون از ماسک قرار داشت، پوشانده بود. تاول بزرگ گردنم ترکیده بود و پوست تاول که چرک و خونابه از آن می چکید، به زیر گردنم بند بود.
علی رضا دستم را کشید و با خود بیرون برد. باورم نمی شد که صورتم این قدر خراب شده باشد. دیگر مطمئن شدم وضع من هم بهتر از ناصر و امید نیست! علی رضا همان طور که زیر بغل مرا گرفته بود و مرا به سوی گروه می برد، آهسته گفت: «خوب حواست رو جمع کن. این ها مجروح های شیمیایی را زنده نمی ذارن. تا همین جا هم که زنده ایم، خیلی شانس آوردیم.»
نسیم خنکی از دجله می وزید. ولی من باز هم حاضر نبودم به آن سو نگاه کنم. نگاه من روی "شرق" متمرکز بود. خدا خدا می کردم که دیگر ما را مورد بازرسی بدنی بدنی قرار ندهند تا مداد و کارت را بتوانم در جای مناسبی پنهان کنم . این کارت ارزشمندترین یادگار روز اول اسارت من بود. شاید اگر زنده می ماندم و آزاد می شدم، یک جوری از جمشید تشکر می کردم تا بداند کارت او و یاد او در این روز چقدر به من دلگرمی و آرامش داد.
2
حدود سی ساعت از اسارت ما گذشته بود و به جز یک قطعه نان و لیوانی آب چیزی به ما نداده بودند، ولی به هیچ وجه احساس گرسنگی نمی کردم. فقط دست و پایم بی حس بود و به شدت حالت تهوع آزارم می داد . هر بار که عق می زدم، چیزی بالا نمی آوردم. از لحظه ی اسارت شش ساعت ما را با پای پیاده تا حوالی " حلفایه" آورده بودند. در بین راه مرتب کتک می خوردیم و بسیاری از تاول هایمان ترکیده بود . از حلفایه با یک خودروی جنگی ما را به " العماره" منتقل کردند و در آن جا گروه دیگری که آن ها هم مجروح شیمیایی بودند، به ما ملحق کردند. البته این گروه سه روز قبل به اسارت در آمده بودند و از لباس آن ها که لباس کردی بود، فهمیدیم که در غرب به اسارت درآمده اند. زخم های صورت و دست و گردن این گروه با زخم های ما متفاوت بود. تاول های ریز و قرمز مثل آبله مرغان بود، ولی چشم هایشان سالم بود.
پس از بازرسی بدنی مجدد در العماره، پوتین بسیاری از بچه ها را از پا در آوردند و آن ها را مجبور کردند با پای برهنه سوار اتوبوس شوند. پس از یک توقف یک ساعته در علی شرقی، اتوبوس ما را عوض کردند. پس از حدود دو ساعت طی طریق به " عزیزیه" رسیدیم. در آن جا ما را به یک مکان خلوت خارج از شهر انتقال دادند. و سوار کانتینر بزرگی که توسط کامیونی کشیده می شد، کردند. حسن کریمی را سوار جیپ ارتشی کردند و بردند. وقتی در کانتینر را بستند، سیاهی همه جا را فرا گرفت. تقریباً همه به حسن کریمی فکر می کردند و از ته دل خوش حال بودند که دیگر سربازها مزاحم صحبت کردن ما نمی شوند. هنوز ته دلمان می لرزید؛ هم برای خودمان و هم برای حسن . می دانستیم که دهان حسن یک قفل بزرگ دارد که باز کردن آن کار همه کس نیست . پس از چند لحظه چشم هایمان به تاریکی عادت کرد و توانستیم سایه هایمان را تشخیص دهیم. هر کسی چیزی می گفت و صداها با هم مخلوط شده بود. صداها به دیواره ی فلزی کانتینر می خورد و انعکاس آن تکرار موهومی را در گوشمان زمزمه می کرد.علی رضا گفت: «بچه ها خیالتون جمع باشه که ماها رو نمی کشن، چون اگه می خواستن این کارو بکنن ، زودتر از این ها می کردن.» سعید گفت: « حال امید خیلی خرابه.» امیر گفت: «مطمئناً اونا ما رو با این وضع به اردوگاه های معمولی نمی برن، چون نمی خوان مدرک دست کسی بدن.»
- نکنه می خوان وارسی کنن ببینن خوب عمل کرده یا نه!
- بالاخره همه چیز روشن می شه، باید صبر کنیم و به خدا توکل . به هیچ چیزی نمی شه اطمینان کرد.
هرکسی راجع به آینده ی مبهمی که پیش روی ما بود، حرف هایی می زد. اما من از ته دل خوش حال بودم که بالاخره می توانیم بعد از حدود بیست ساعت سکوت اجباری آزادانه باهم صبحت کنیم . امید ، نیمه خواب و نیمه بی هوش بود. گه گاه به هوش می آمد و هذیان می گفت. ولی از گلویش جز صدای زنگ دار و خفیف چیزی خارج نمی شد. او کم تر با بچه ها می جوشید و همیشه توی خودش بود. زیاد مطالعه می کرد و دانشجوی رشته حسابداری بود. خدمت سربازی اش را در منطقه غرب سه سال پیش به پایان برده بود و پس از قبولی در دانشگاه این دومین باری بود که با میل و رغبت به جبهه می آمد. کم ادعا و مخلص بود. نزدیک ترین فاصله را با محل انفجار داشت و بیش ترین ضایعه را دیده بود.
حالا صحبت ها اندکی فروکش کرده بود و علی رضا به آرامی بخشی از صحیفه ی سجادیه را با صدای خوب خودش مثل نوحه می خواند. فضای نمناک و تاریک کانتینر و صدای محزون علی رضا، همه را به فکر واداشت . جای خالی جمشید را در ذهنم پر کردم.
- جمشید ، قیافه ام دیدنی شده ؛نه؟
- گرفتنی شده!
- گرفتنی ؟
- منظورم عکسه!
- آها... راستی ، تو چرا نیومدی خط؟
- قرار نیست که همه تفنگ بردارن!
- پس چرا از تفنگدارها عکس چاپ می کنی؟
- خب ... بالاخره یه نفر باید این چیزها را ثبت کنه دیگه!
- اگه همه بخوان ثبت بکنن ، کسی برای ثبت شدن نمی مونه!
- حالاشم، نه همه این جان! نه همه اون جا! ...نترس ، هیچ جا خالی نمی مونه آقابهرام!
- اتفاقاً از همین می ترسم!این که جای خالی برای من نمونه!
- برای خودت یا رنگ و قلم مو؟
صدای نوحه ی علی رضا و زوزه ی موتور کامیون، بال پرواز اندیشه ام را شکست و سؤال غریبی که از خودم پرسیده بودم، بی جواب ماند. برای این که خودم را از فشار فکر رها کنم، کنار امید رفتم... دستش را گرفتم؛ سرد سرد ولی خیس از عرق بود. چند بار او را صدا زدم، ولی صدایی به جز ناله نشنیدم . وضع ناصر هم بهتر از امید نبود، ولی او حرف می زد، گاهی شعر می گفت و همیشه می خندید. دوست داشتم در آن تاریکی می توانستم چهره ی خندان او را ببینم. ناصر و علی رضا از دوستان قدیمی من بودند. بچه محل بودیم. با هم در یک مدرسه و دبیرستان درس خوانده بودیم و سال قبل برای اولین بار با هم به جبهه آمده بودیم. تقریباً همه جا با هم بودیم. ناصر سرش را به صورت امید چسبانده بود و زیر لب در گوشش چیزی می خواند. انگار تاریکی می خواست با حیله گری از پوستمان بگذرد ، سینه هایمان را بشکافد و رمز دل هایمان را کشف کند.
نسیم خنک پاییز از درز در کانتینر به درون می خزید، با تاریکی و بوی نم مخلوط می شد و با زوزه ی کامیون به ما می خندید. همه چیز برایمان ناآشنا بود. نسیم این جا بوی دیگری می داد. تاریکی این جا امن نبود و نمی شد به آن پناه برد. زوزه ی یکنواخت کامیون برای ما لالایی نمی خواند . حتی از صدای اتوبوس هایی که با سرعت از کنارمان می گذشت، متنفر بودم . امید به سختی نفس می کشید و با هر نفس ناله ای از ته دل بر می آورد. ناله ای که هر لحظه ضعیف تر و ملکوتی تر می شد...
3
نزدیک غروب کامیون در حومه ی شهر بغداد توقف کرده بود و ما داشتیم جنازه ی امید را که دقایقی قبل به شهادت رسیده بود، از کامیون پایین می آوردیم. گریه می کردیم، ولی اشکی از چشم هایمان نمی آمد . فقط چین و چروک هایی که زیر چشم ها جمع شده بود، به شدت تکان می خورد. سوزش و خستگی عجیبی چشم هایمان را آزار می داد. دو افسر عراقی، چند سرباز و دو نفر که لباس سفید به تن داشتند، تند تند از جنازه عکس می گرفتند. یکی از آن دو نفر سفید پوش که فارسی می دانست، در مورد نحوه ی اسارتمان سؤالاتی می پرسید و پاسخ ها را یادداشت می کرد. سپس دو سرباز فرم هایی را با توجه به توضیحات ما به عربی پر کردند. در آن جا ناصر و آن چند جوان را که لباس کردی به تن داشتند، از ما جدا کردند و با یک جیپ ارتشی به بغداد بردند. بنابراین تقریباً تکلیف ما هشت نفر معلوم بود. آن ها احتمالاً ما را به بیمارستانی در بغداد انتقال می دادند. ولی آن چه تصور می کردیم درست نبود . بعد از چند دقیقه ما را به یک کارخانه ی نیمه ویران در خارج شهر انتقال دادند. در حیاط این کارخانه، قوطی های زنگ زده کنسرو ، بتن خرد شده، تیر آهن، لاستیک پاره ، پارچه ی کهنه و مقادیر زیادی استخوان ماهی که روی زمین پهن بود، دیده می شد. به محض ورود به ساختمان کارخانه، بوی بسیار بدی مشام ما را پر کرد که بوی عفونت گلو و سینه هایمان از یادمان رفت. دیوارهای اطراف کارخانه بلند بود و سیم خاردارهایی را به طور ناشیانه و شاید هم عجولانه روی آن نصب کرده بودند. برج دیدبانی کوچکی در گوشه ی حیاط قرار داشت و شبحی از یک سرباز داخل اتاقک آن دیده می شد. سقف نیمه ویران سوله و عدم وجود دستشویی نشان می داد که این جا به طور موقت ما را نگه می دارند و خود این باعث دلخوشی بود و شاید هم نوعی قرنطینه به حساب می آمد. بعد به همه ما یک دست لباس صورتی رنگ دادند و ما لباس هایمان را که با خون و گل و قی آلوده شده بود، تعویض کردیم. حدود یک ساعت بعد به ما غذای گرم دادند و ما مطمئن شدیم که لااقل از گرسنگی نمی میریم. چهره ی بچه ها وحشتناک شده بود. صورت حسن محمدی که بچه ها او را "حسن کوچیکه" صدا می کردند، به طرز عجیبی باد کرده بود. قبلاً هم در منطقه بچه هایی را که شیمیایی شده بودند، دیده بودم. ولی وضعیت ما با آن ها خیلی فرق داشت. بوی سبزی گندیده رهایمان نکرده بود." حسن بزرگه" یا به عبارت بهتر حسن ملکی با دستمالی که به ما داده بودند، مشغول خشک کردن تاول های بزرگ دستش بود. سعید، امیر و رضا هم از ناحیه ی شکم آسیب دیده بودند و تاول های نافرمی داشتند. جالب این که در این بین، علی رضااز همه سرحال تر و سالم تر بود. غم از دست دادن امید و سایر بچه های موضع خورشید و جدا شدن از ناصر همچنان به افکارمان حمله ور می شد و عصبیت ما را بیش از پیش می کرد.
شب را بدون هیچ بالاپوشی روی تخته ی چوبی قدیمی و پوسیده که بوی کثافت می داد، به صبح رساندیم.بعضی از بچه ها، خرده پارچه هایی را زیرشان انداخته بودند و روی آن ها دراز کشیده بودند.به جز قمقمه های کوچکی که حدود یک لیتر آب داشت ، آب دیگری در اختیار نداشتیم، بنابراین نمی توانستیم وضو بگیریم. نماز صبح را به جماعت خواندیم . علی رضا جلو ایستاد. عجب مزه ای داشت. انگار تمام زخم های بیرونی و درونی مان التیام می یافت و جگرمان خنک می شد. بعد از نماز هر کسی در گوشه ای چمباتمه زد و وارد دنیای خودش شد. سرفه ی بچه ها شدیدتر شده بود و حسن کوچیکه مرتب آب قهوه ای بالا می آورد. حدود ساعت ده صبح همان دو نفر سفید پوشی که در حومه بغداد دیده بودیم، با دو افسر عراقی وارد شدند. این دو با خود تعدادی سرم، باند، چسب و تعدادی شیشه کوچک محتوی مایع سیاه رنگی آورده بودند. علی رضا که عربی می دانست از صحبت های آن ها دریافت که پزشکان اردوگاه الرشید هستند، اما یکی از آن ها که مسن تر بود و فارسی می دانست، به نظر نمی رسید عراقی باشد. صورت پهن و گوشتالود، بینی دراز و قلمی، چشمان خاکستری و موهای خرمایی روشن و از همه مهم تر، لهجه ی او ثابت می کرد که عراقی نیست. او مدتی به ما هشت نفر نگاه کرد. کیف چرمی زرشکی رنگش را باز کرد و چند دفتر بزرگ بیرون آورد. بعد با دقت همه ما را معاینه کرد و در داخل دفتر چیزهایی نوشت. بعد به دکتر جوان دستوراتی داد. دکتر چند آمپول آماده کرد و یکی از آن ها را به موخرمایی داد. موخرمایی به سراغ حسن کوچیکه رفت. چشمان حسن از حدقه در آمده بود. شاید از این می ترسید که نمی دانست آن آمپول محتوی چه موادی است. خود را به سرعت کنار کشید . موخرمایی با لهجه ی عجیب و غریبی که معلوم نبودعربی ، انگلیسی یا فرانسه است، چیزهایی گفت و بعد دکتر جوان به فارسی گفت: «نترسید، این برای مداوای شماست.»
حسن چشمان خود را برهم گذاشت و دکتر مو خرمایی آمپول را در بدن او خالی کرد . بعد از حسن کوچیکه ، من و بقیه ی بچه ها به نوبت آمپول زدیم. دکتر جوان با قطعه ای پنبه که آغشته به محلولی سیاه رنگ بود، زخم هایمان را شست وشو می داد. سوزش به حدی بود که بعضی از بچه ها از حال می رفتند. دکتر جوان گفت: «من دوست شما هستم ، این جا از شما به خوبی پذیرایی می شود، امروز شما را به بیمارستان منتقل می کنند. در بیمارستان مثل یک بیمار با شما برخورد می شود، نه اسیر.»
دکتر موخرمایی به دقت چشم های آماس کرده بچه ها را نگاه می کرد و قطعاتی از خلط سینه آن ها را که هنگام سرفه بیرون می آمد، بر می داشت و داخل شیشه کوچکی می ریخت و دکتر جوان حروف و ارقامی را روی آن یادداشت می کرد. آن دو هیچ گاه ماسک صورت خود را بر نمی داشتند. سپس موخرمایی سراغ من آمد، مقداری خون از رگ دستم داخل سرنگ کشید. تحمل لبخندی که به لب داشت، ساده تر از تحمل ناسزاهایی که هنگام دستگیری شنیده بودم، نبود. یک لحظه تصمیم گرفتم از دکتر جوان سراغ ناصر و بقیه ی بچه ها را بگیرم، ولی تاوان این کار را قبلاً پس داده بودم و نمی خواستم حداقل انرژی که برایم باقی مانده بود، با کتک خوردن از دست بدهم. موخرمایی همچنان با لبخند زورکی به من فحش می داد. بالاخره سنگینی نگاه بی روحش از بدنم جدا شد و به همراه همکار خود از سوله خارج شد . دو سرباز داخل سوله و دو سرباز بیرون در قرار گرفتند.سرفه های شدید و غیر عادی آن ها را ترسانده بود. شاید فکر می کردند بیماری ما مسری است. در گوشی با هم پچ پچ می کردند و دست آخر هم بیرون رفتند و در را از پشت قفل زدند.
سرفه های من به شدت سرفه های علی رضا نبود؛ ولی با هر سرفه، ترشحات قهوه ای رنگ و بدبویی از گلویم خارج می شد. نوری که از سقف سوله به داخل می تابید، ذرات بی شماری از گرد و غبار را در خود داشت. چشمانم قدری تار شده بود. وضع چشمانم بسیار بدتر از ریه هایم بود. برای ریختن اشک، آن قدر به چشمانم فشار آورده بودم که احساس می کردم، چشمانم هر لحظه ممکن است منفجر شود. بنابراین محکوم بودم که گریه نکنم. چون ریه هایم تحریک می شد و به چشمانم فشار وارد می آمد. شاید تاری چشمانم به خاطر خستگی مفرط و بی خوابی بود. علی رضا نزدیکم آمد. مثل همیشه دست محکمی به شانه هایم زد و گفت:« چه طوری پهلوون ؟!» همیشه همین را می گفت. لحظه ای با دقت نگاهش کردم . در آن نگاه خاطرات سال های قبل برایم زنده شد. علی رضا می خندید، ولی این لبخندْ آن لبخندی نبود که قبلاً دیده بودم. علی رضا وقتی می خندید، فقط گونه هایش تکان می خورد؛ ولی حالا با هر لبخند، چند خط درشت روی پیشانی و کنار چشمانش می افتاد و این برایم عجیب بود که آدم چقدر راحت می شکند. در عرض چند روز، حتی چند ساعت!
کتک ها را می شد تحمل کرد، ولی توهین ها و تحقیرها مثل قیر مذاب جگرمان را سوزانده بود. میز و کلاس و مدرسه به خاطرم آمد و شیطنت های علی رضا و ناصر که تمام معلم ها برای آن ها از اول سال خط و نشان می کشیدند. یاد دعوا و مرافعه و جر دادن پیراهن هم در مدرسه افتادم. همیشه علی رضا اول معذرت خواهی می کرد. به این کار عادت داشت . حتی چند بار که من دفتر او را عمد پاره کردم، باز هم او عذرخواهی کرد. غرورم به من اجازه نمی داد که از او عذرخواهی کنم. حاضر بودم برای غرورم هر کاری بکنم. فکر می کردم که غرور تنها چیزی است که من دارم و باید تحت هر شرایط آن را حفظ کنم . حتی اگر کسی می خواست، بدون قصد و غرض تلنگری به غرورم بزند، به تندی عکس العمل نشان می دادم . این را از مادرم به ارث برده بودم، از زمانی که پدر به رحمت خدا رفت، مادرم حاضر نشد برای تهیه ی مخارج من پیش کسی دست دراز کند. به من می گفت در کارگاه خیاطی کار می کند.اما این هم از غرورش بود. می دانستم که به خانه ی بانو سوزنچی می رود و او را تروخشک می کند. بانو سوزنچی از کمر به پایین فلج بود. بچه هایش هم چند سال پیش به فرنگ رفته بودند. روزی که از موضوع باخبر شدم، خواستم با او دعوا کنم و او را از رفتن باز دارم. ولی مگر نه این که او برای عزت نفس اش این کار را می کرد؟ هیچ وقت به روی او نزدم و همیشه طوری رفتار می کردم که مطابق میل او باشد. او را به خاطر همین غرورش تا حد پرستش دوست داشتم...
صدای علی رضا مرا به خود آورد و من متوجه شدم دقایقی همین طور بی حرکت به او زل زده بودم . دستپاچه شدم. گفت:
- کجایی مرد؟
- خودم هم نمی دونم.
- به قدیما فکر می کردی، نه؟ همه جا باهم بودیم، این جا هم با همیم!
- ولی هیچ وقت فکر نمی کردم که جایی که تو داری حرفش رو می زنی، یک سوله ی گندیده باشه!
خنده ای کرد و گفت:« زیاد سخت نگیر، پرواز را بنگر، پرنده رفتنی است!»
- حوصله ی شوخی ندارم.
- از بابت حسن کریمی خیالت راحت باشه، فیل هم نمی تونه دهن اونو باز کنه. ناصر هم ایشاا... خوب می شه.
- یادت هست تو موضع خورشید چند نفر از بچه ها شهید شدن ؟
- حداقل سی نفر. دقیق نمی دونم، ولی تلفات عراقی ها سنگین تر بود. تانک ها رو دیدی. همشون رو صادقی به تور کشید و انداخت تو قلاب. آخرش هم که بدشانسی آوردیم.
- تو به انفجار صد تا گلوله شیمیایی می گی بد شانسی؟
- بقیه هم از گازا خوردن، ولی بدشانسی ما این بود که نوع بدشو خوردیم! صبح موقع نماز بدجوری سرفه می کردی. سعی کن کم تر سرفه کنی. ریه هامون داره تیکه تیکه از تو دهنمون می آد بیرون.
بعد یک خنده مسلسلی و ریز کرد که همه بی اختیار خنده شان گرفت. بعد از مدتی سر به سر گذاشتن من از جا بلند شد و رفت سر وقت امیر که همیشه در فکر بود. کنارش که رسید، توی گوشش فوت کرد. امیر تکان محکمی خورد و از جا جست؛ بعد شروع کرد به غرولندهای همیشگی، ذکر لبش لعنت بر شیطان بود و همیشه هجای آخر را چهار پنج ثانیه می کشید.
اندیشه ی شهید صادقی بر ذهنم سایه افکند . مرد میدان بود و عمل. لحظه ای آرام و یک جا نبود؛ اما همیشه آرام بود. در عمق نگاهش، آرامش مانند دریایی بی پایان موج می زد. امواجی که سد دل ها را می شکست و همه ی ما عاشقانه تن به این شکست افتخار آفرین می دادیم.
پژواک صدایش بند بند دلم را لرزاند. زمانی که دستور حمله می داد. کمر خاکریزها را دو تا می کرد و دل بچه ها را شیر! گویی فریادش هنوز از موضع خورشید می آمد، دلم نمی خواست به لحظه ی شهادتش فکر کنم.انگار شنی های تانک از روی رگ های من عبور می کردند... برای گریز از آن حال، به سراغ کارت و مدادم رفتم....جای خوبی جاسازی کرده بودم. مدتی به کارت نگاه کردم، چشم هایم سیاهی می رفت، شروع کردم به تکمیل طرحی که از کوه های پشت مرز کشیده بودم. آرزو می کردم که ای کاش آبرنگ داشتم و می توانستم کوه ها را به همان رنگ آبی که دیده بودم، بکشم. سرفه های بی وقفه و تکان های شدید دستم، مانع از این می شد که خطوط را به دقت بکشم . طرح مدادی کوه ها که تمام شد، مقداری از مغزی مداد را به لبه تخت کشیدم و با شست دست چپم، پودر آن را روی کارت ریختم . بعد انگشت سبابه را محکم روی آن مالیدم. حال زمینه طرحم یکدست خاکستری شده بود.بعد سعی کردم سایه بزنم. دوست داشتم خورشید بین دو کوه را با سایه بیش تر نمایان کنم. ولی رنگ زمینه ی کارت، این کار را غیر ممکن می کرد. بنابراین کوشیدم سایه کوه ها را غلیظتر بزنم تا درخشش خورشید نمایان تر شود. دستم به آرامی روی کارت می لغزید. چشمانم تار تار بود. کارت و مداد را در لباسم جاسازی کردم و روی تخت بدون تشک و ملحفه دراز کشیدم. صدای سرفه ها اندکی فروکش کرده بود. آرزو داشتم یک فنجان چای بخورم تا سینه ام کمی نرم شود...
ساعت چهار بعد از ظهر جنازه امیر و حسن کوچیکه را از سوله خارج کردند. آن دو را داخل کیسه های بزرگ پلاستیکی جای دادند و مقابل چشمان حیرت زده ما، از آنجا بردند. حتی فکرش را هم نمی کردیم که این دو، این قدر راحت رفته باشند. امیر همان جا روی سجاده ای که از چند تکه برزنت و یک تکه چوب درست کرده بود، جان داده بود. دکتر موخرمایی هم آن جا بود و همچنان در دفاترش چیزهایی می نوشت. اشکی نداشتیم که بریزیم. صورت هایمان خاکستری و جای زخم ها که محلول روی آن ها خورده بود، قهوه ای تیره شده بود. حالت تهوع، همچنان باقی بود. علی رضا در انتقال اجساد به داخل خودرو کمک می کرد. شانه هایش تکان می خورد. بیرون سوله کامیونی که دیشب ما را آورده بود توقف کرده بود. دکتر جوان به فارسی گفت:« شما را به بیمارستان می بریم.» و بعد به کامیون اشاره کرد. دمپایی هایی به ما داده بودند که به پاهایمان خیلی گشاد بود. رمق حرکت نداشتیم . بعضی از بچه ها به زمین می خوردند، اما علی رضا به همه ی آن ها کمک کرد تا سوار کامیون شوند. سربازها اصلاً نزدیک ما نمی آمدند. شاید از قیافه های ما دچار وحشت شده بودند. در پاها و بازوانم هیچ حسی نبود. تمام تنم سوزن سوزن می شد. انگار یکی قیر داغ به گلویم می ریخت. شش نفر شمارش شدیم. در کامیون با صدای مهیبی بسته شد و باز تاریکی و سکوت همه جا را فرا گرفت. کامیون به آرامی به حرکت در آمد. از صداها می توانستم تشخیص دهم که وارد شهر شده ایم. خودروهای زیادی در تردد بودند و ما حتی صحبت آدم هایی را که از کنار کامیون عبور می کردند، می شنیدیم. امروز با دیروز فرق داشت، هیچ کس حرفی نمی زد؛ حتی علی رضا. شاید غم از دست دادن دو نفر دیگر و شاید هم به خاطر بی رمقی، فرقی نمی کرد. ما وارد رودخانه ای شده بودیم، آن هم با یک زورق شکسته، جریان آب هر جا که می خواست، ما را می برد. شاید هم به گریه کردن و اشک نریختن عادت کرده بودیم.
کامیون حدود نیم ساعت به حرکت ادامه داد، سپس از سرعت آن کم شد تا کاملاً توقف کرد. در کامیون با صدای خشکی باز شد و خورشید دم عصر توی صورتمان تابید. از کامیون بیرون آمدیم. ما را به داخل ساختمان سفید رنگی بردند که معلوم نبود کجاست. ولی از ظاهر آن می شد تشخیص داد که نوعی مرکز درمانیِ متعلق به ارتش است. دکتر جوان با یک افسر عراقی به عربی صحبت می کرد. علی رضا گوش ایستاد، بعد ابروانش را در هم کشید. گفتم:« چی می گه؟»
- حرف های خوبی نمی زنه. این جا اصلاً بیمارستان نیست . یک جور مرکز تحقیقاتیه. اون یارو افسره، این جا یک کاره ای هست.
داخل ساختمان ما را به دو گروه سه نفره تقسیم کردند. از خوش شانسی من و علی رضا و حسن بزرگه در یک اتاق افتادیم. اتاق ها بسیار تمیز و مملو از وسایل جوراجور پزشکی و الکترونیکی بود. در کنار هر تخت یک میز مخصوص دارو دیده می شد. آرزو می کردم که ما را بازدید بدنی نکنند. لحظه ای بعد پرستاری سه روپوش سفید برایمان آورد. مشغول تعویض لباس که شدیم، در یک موقعیت مناسب کارت و مداد را زیر تخت پنهان کردم. دکتر جوان با همان لهجه ی تهوع آور به ما گفت: «در این جا از شما مراقبت های ویژه به عمل می آید. در ضمن هر چیزی که خواستید، می توانید درخواست کنید.»
بی فاصله گفتم:«یک جعبه مداد رنگی یا آبرنگ.» و بی درنگ از گفته ی خودم پشیمان شدم. بالاخره نتوانستم خودم را کنترل کنم. نگاه کنایه آمیز علی رضا روی صورتم سنگینی می کرد. از گفته ی خودم خجالت کشیدم. دکتر جوان گفت:«می گویم چند برگ کاغذ نقاشی و یک جعبه مداد رنگی برایت بیاورند.»
ساعتی بعد برایمان غذا آوردند. با دیدن غذا دوباره حالت تهوع به من دست داد. غذا کنسرو ماهی بود . ریه هایم بوی ماهی گندیده می داد. از ماهی متنفر شده بودم . علی رضا و حسن غذا را دست نخورده برگرداندند. چند دقیقه بعد دکتر موخرمایی وارد اتاق شد و دوباره ما را معاینه کرد. به چشم هایم خیره می شد و روی کاغذ چیزهایی یادداشت می کرد. لبخند کریه و مسخره او آزارم می داد. در همین لحظه دکتر جوان وارد شد و به دنبال او یک سرباز که تعدادی کاغذ سفید و بزرگ و یک جعبه مداد رنگی در دست داشت ! از هیجان روی تختم نیم خیز شدم و با ولع به جعبه ی مداد رنگی که به طرفم می آمد، نگاه کردم.سرباز کاغذ و جعبه مداد رنگی را روی میز کنار من قرار داد و پس از احترام نظامی به دکتر از اتاق خارج شد. جعبه مداد رنگی را برداشتم. رنگ های روی جعبه همه خاکستری بود. جعبه را باز کردم. مدادها همه خاکستری بودند! او مرا دست انداخته بود. باید حقش را کف دستش می گذاشتم . وقتی دکترها بیرون رفتند، غرولند علی رضا شروع شد:
- غرورت این بود آقا یوسف؟ غرورت یک جعبه مداد رنگی بود؟صدایش می لرزید. با بغض گفتم: «گناه که نکردم! واسه ی دلم می خوام نقاشی کنم!... تو هم دیگه منو یوسف صدا نکن!»
علی رضا نگاهی به صورتم انداخت و هیچ نگفت. روی تخت دراز کشیدم و به پنکه سقفی خیره شدم. در و دیوار و همه وسایل اتاق خاکستری بود. برخی از پر رنگ و برخی کمرنگ. نمی خواستم علی رضا را ببینم . از او خجالت می کشیدم؛ شاید هم از خودم. نمی بایست این قدر نسنجیده عمل می کردم. حسن خواب بود. علی رضا با لحنی ملایم تر گفت: «ریه هامو آتیش زدن لامصبا، تو چه طوری؟»
گفتم: «منم سرفه می کنم. جیگرم داره از دهنم می آد بیرون. صدامو نمی شنوی مگه؟»
- فکر نمی کردم این سبزی گندیده این جوری زمین گیرمون کنه.
نیشخندی زدم و گفتم: «پرواز را بنگر، پرنده رفتنی است.»
- بالاخره یک بار هم که شده، تصمیم گرفتی عذر خواهی کنی. نمی دونم تو اون مخ گندیدت چی می گذره.
- تاول هاتو ترکوندی؟ نباید به اون ها دست می زدی.
- من دست نزدم، خودش ترکید. مثل این که وقتش شده بود. راستی نگفتی رو اون کارت چی می کشیدی.
نگاه سریعی از در نیمه باز به راهرو انداختم . کارت را از زیر پیراهنم بیرون آوردم و با اشتیاق به او دادم. علی رضا مدتی خیره خیره به آن نگاه کرد. به سرفه افتاد و گفت: «این رو کی کشیدی؟»
- تو اتوبوس، دیروز که می آوردنمون این جا. کوه های پشت مرزه ، کوه های ایران.
- قشنگه، خیلی قشنگ. مثل همیشه . این یکی با بقیه فرق می کنه. یه چیزی تو این هست که تو بقیه تابلوهات ندیدم.
در باز شد و پرستار وارد اتاق شد. سراسیمه کارت را زیر ملحفه پنهان کردم. پرستار روی تخت علی رضا خم شد و به دقت به چهره ی او نگریست. بعد فشار او را گرفت و در همان دفتری که دکتر موخرمایی آورده بود، یادداشت کرد. نگاه دقیقی به ساعتش انداخت و باز چیزهایی یادداشت کرد. بعد از این که مطمئن شدم او حواسش به من جمع نیست، یک بار دیگر کارت را نگاه کردم. خطوطی که کشیده بودم، در هم به نظر می رسید. غروب آن روز من سایه هایی را به دامنه کوه اضافه کرده بودم؛ ولی اکنون از آن سایه ها به جز چند لکه ی نامفهوم، چیزی دیده نمی شد.
علی رضا سرفه می کرد و پرستار همچنان در حال یادداشت کردن بود. از گوشه ی لب علی رضا آب قهوه ای رنگی سرازیر بود. پرستار رفت و من و علی رضا را با هم تنها گذاشت . حسن خواب خواب بود. انگار یک سال بود نخوابیده. علی رضا به پنکه سقفی خیره شده بود. دوباره به پشت کارت نگاه کردم و یاد جمشید، یاد خوش او، به من روحیه داد. می توانستم حدس بزنم او الان کجاست و چه می کند. در تاریک خانه اش ایستاده و عکس ها را دانه دانه به بند آویزان می کند. یک لحظه دلم خواست جای او بودم. شاید ماندن بهتر از رفتن بود؟
دوست داشتم جمشید این جا به ملاقاتم می آمد. به ذهنم فشار آوردم و خیلی زود او را پیش خود یافتم. کنار تختم ایستاد و به من خیره خیره نگاه کرد. دستی به موهایم کشید و وقتی که جای سالمی در صورتم برای بوسیدن نیافت، شانه هایم را بوسید. بعد دست های پر از تاول مرا دردست گرفت. نمی خواست برود . سربازها به زور بیرونش کردند. گریه می کرد. به او حسودیم شد. اشک صورتش را شسته بود. چه خوب بود اگر می توانستم گریه کنم و اشک بریزم. نمی خواستم چهره ی مادرم را پیش خودم مجسم کنم. چون قطعاً روحیه ام را می باختم. اگر حتی لحظه ای به چشمان گود رفته و خسته اش فکر می کردم، از داخل منهدم می شدم...
صدای خس خس علی رضا مرا به خود آورد. به سرعت خودم را کنار تخت او رساندم. نفس او به شماره افتاده بود. پرستار را صدا زدم. دکتر جوان و پرستار وارد اتاق شدند و بدون هیچ عکس العملی بالای سر علی رضا ایستادند. چشمانش از حدقه بیرون زده بود و لب های ترک خورده اش، لرزش داشت. حسن بیدار شده بود و به ما نگاه می کرد. دست های علی رضا را محکم در دستم گرفتم. زیر چشمان او به اندازه ی یک سکه ی بزرگ گود افتاده بود. دستش سرد سرد بود. چیزی می خواست بگوید، اما سرفه امانش نمی داد. گفتم: «علی رضا، تو می خندی، مثل همیشه.»
تبسمی شیرین برلبش نشست و با صدای خفه ای گفت: «پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است!»
4
غروب روز پنجم اسارت بود و من به نورهای درخشانی که از نورافکن های حیاط به چشم می رسید، خیره شده بودم. نمی خواستم بپذیرم که علی رضا هم رفته است. حسن هم وضع خوبی نداشت و از سه نفر بقیه هم بی اطلاع بودیم. یک سرباز تا جلوی در دستشویی همراهی مان می کرد و بعد به اتاق بر می گرداند. درِ تمام اتاق ها بسته بود و جست وجوی من برای پیداکردن بقیه بچه ها بی نتیجه می ماند. شاید اگر درِ اتاق ها هم باز بود، چیزی تشخیص نمی دادم. همه چیز خاکستری، خطوط کج و معوج و تصاویر نامفهوم و گنگ بودند. روز برای من خاکستری روشن، عصر خاکستری تیره و شب یک صفحه سیاه سیاه با چند نقطه ی روشن بود که از نور لامپ های قوی و نورافکن ها پخش می شد. گاهی با حسن صحبت می کردم، ولی سرفه به او امان نمی داد که بیش از چند کلمه صحبت کند. او را از آن فاصله چند متری مثل یک شبح خاکستری می دیدم. در این چند روز، چندین بار معاینه شده بودیم. وضع غذاها بهتر شده بود و می توانستیم با تحمل سرفه ها، در هر وعده مقداری غذا بخوریم . بعضی وقت ها کارت را بیرون می آوردم؛ ولی آن چه می دیدم، فقط یک لکه ی خاکستری بود. کارت را هر جا که می توانستمْ پنهان می کردم. زیر تشک، زیر بالش، توی پیراهن، زیر لیوان...چند پزشک هر روز به دیدن من می آمدند که بسیار جوان بودند . آن ها به من نوعی شربت بدمزه و چند کپسول می دادند و بعد به عربی مدت زیادی باهم صحبت می کردند. اگر علی رضا زنده بود، می توانستم تصویر درستی از اوضاع بیابم. به خوبی می دانستم که در این جا اگر اقدام درمانی هم انجام شود، صرفاً برای ایجاد تأخیر در مرگمان است.
روی زخم های پوستم یک لایه ی نازک و خشک ایجاد شده بود. موهای سرم با اندک کششی از جا کنده می شد و هر روز مقدار زیادی از موها روی بالش می ریخت. دید چشمانم به طرز وحشتناکی کم شده بود. به بوی عفونتی که از دهانم بیرون می آمد، عادت کرده بودم و شست وشو برای رفع آن بو بی نتیجه بود. آن روز غروب خیلی گرفته بودم. قلبم مثل اسفنجی میان انگشتان غصه جمع شده بود.
با ناله گفتم:«خوابی حسن؟»
صدای گنگ حسن را شنیدم و نشنیدم. گفتم:« چرا نمی خونی؟ مؤمن خدا یه زیارتی، یه دعایی ! دلمون پوسید!»
پس از چند لحظه آوای محزونش در فضای خاکستری اتاق پیچید. دلم می خواست همه باشند. مثل شب های عملیات...علی رضا کنارم نشست و سرم را روی پایش گرفت. امید خیره به حسن ، لبخند کمرنگی به لب داشت. امیر و ناصر سردر آغوش یکدیگر بی صدا می گریستند.
بغض آلود گفتم: «قفس تنگه علی رضا!»
صدای علی رضا مثل آب جاری شد.
- پرنده ی عاشق، نگاهش به آسمونه تا پرواز یادش نره!
- تا کی؟ تا کجا؟
- همیشه! همه جا!
بغضم ترکید و سرم را میان دستانش پنهان کردم. اشک هایم چه نامردانه خشک شده بودند. هق هق گریه شانه هایم را می لرزاند، که دستی بالشم را تکان داد. نگاه کردم، دکتر موخرمایی به همراه دکتر جوان بالای تختم ایستاده بودند. تنها چیزی که از آن دو می دیدم، دو سایه ی چاق و لاغر بود.
دکتر جوان به من گفت: «تمام اقدامات پزشکی برای نجات دوستانتان انجام شده و آن ها به خاطر استنشاق نوع مرموزی از گازهای شیمیایی که از هواپیماهای ایرانی در منطقه ریخته شده، به نوعی سرطان پیشرفته ی ریه مبتلا شده اند! و حالا اگر آرام باشم، او می تواند قدری از رگ دستم خون بگیرد.»
سوزشی در دست راستم احساس کردم. این سومین باری بود که در این چند روز از من خون گرفته بودند. دکتر همان طور که خون را به داخل سرنگ می کشید گفت: «دوستانت قربانی خودی ها شدند.»
تصمیم خود را گرفتم . خلط سینه و گلویم را به دهانم آوردم و با قدرت هر چه تمام، توی صورتش تف کردم. فریادی کشید و سرنگ را رها کرد. سرنگ را با دست چپ بیرون کشیدم و به طرف سایه ای که نزدیکم بود، پرت کردم. جریان ملایم و مطبوع و گرمی را روی دستم حس می کردم. انگار دیگر میله های قفس به سینه ام فشار نمی آوردند...
5
مرا به محل نامعلومی منتقل کردند. دیگر از آن تخت و پتوی تمیز و غذای گرم خبری نبود. تنها اتاقی با چهار دیوار بلند بود و بس. اولین بار بود که در زندگی طعم زندان را می چشیدم. ناراحتی ام درد چشم، خلط سینه و سرفه نبود؛ تنهایی و دوری از بچه ها اعصابم را خرد کرده بود. زمان از دستم در رفته بود. نمی دانستم روز بود یا شب و اصلاً چند ساعت بود که در آن دخمه جان می کندم. پابرهنه بودم و سرمایی که از کف سیمانی سلول به عمق جانم رسوخ می کرد، تمام بدنم را می لرزاند . تنها چیزی که باعث خوش حالی ام بود، کارت نقاشی بود که آن را ماهرانه در شلوارم جاسازی کرده بودم . بوی عفونت شدیدی آزارم می داد. نمی توانستم تشخیص دهم که منشأ آن چیست. شاید از دندان هایم بود ، شاید هم از چرک ریه ها. آن ها دیگر مرا کتک نمی زدند و این برای من باعث تعجب بود. چشمانم قی کرده بود و من پارچه ای برای تمیز کردن آن نداشتم . ناچار عرق گیرم را در آوردم، آن را تکه تکه کردمْ تا رطوبت چشم و دستم را پاک کنم. اما همین که آن را به چشمانم مالیدم، سوزش جانکاهی تمام وجودم را فرا گرفت. به سقف خیره شدم. سایه هایی نامفهوم جلوی چشمم رژه می رفتند. پلک هایم به خاطر التهاب بیش از حد سنگین شده بود و من نمی توانستم آن ها را زیاد باز نگهدارم. تنهای تنها بودم و تنها چیزی که از روز اول از آن وحشت داشتم، همین تنهایی بود. نمی توانستم باور کنم که علی رضا برای همیشه مرا تنها گذاشته است. به این فکر افتادم که چقدر به نینوا نزدیکم؛ به بارگاه ملکوتی حسین علیه السلام. چشمانم را به زور باز کردم و به سقف نگاه کردم . سپس تمام عضلات بدنم را شل کردم و کف سلول دراز کشیدم . یک بار دیگر به وقایع گذشته فکر کردم. شهید صادقی، علی رضا،... و چشمان خودم. صحنه ها دقیقه به دقیقه و ساعت به ساعت تیره تر می شد. کارت جمشید را بیرون کشیدم و سعی کردم چشمانم را باز نگه دارم. به کارت خیره شدم. شبحی از کوه ها را دیدم و از ته دل خوش حال شدم. همان لحظه تصمیم گرفتم که اگر زنده ماندم و روزی تهران را دوباره دیدم، آن کارت را به عنوان آخرین ارمغان چشمانم به جمشید، کسی که یاد و خاطره اش را به من هدیه کرده بود، هدیه دهم. خیره خیره به کارت نگاه کردم، اما فقط یک صفحه تاریک و خاکستری می دیدم. نگاهم را از کارت ربودم. همه جا خاکستری بود. چند بار پلک زدم. دوباره به کارت نگاه کردم، خاکستری بود. چقدر دوست داشتم جمشید آن جا بود. خیلی چیزها داشتم به او بگویم . هدیه با ارزشی برای او داشتم، گرچه حضور جمشید خیلی واضح تر از وجود یک کارت بی جان و بی روح بود. حالا آن کارت کوچک برایم یک دنیا خاطره بود. مثل یک زنجیر محکم مرا به خانه ی زندگی متصل کرده بود. هر چه در آن کارت بود، خوب و لذت بخش بود. خسته بودم. خودم را به خواب سپردم تا شاید لحظاتی از واقعیت غیر قابل انکاری که در آن غوطه ور بودم، خلاص شوم. همان طور هم شد. این بار جمشید را به وضوح دیدم.... همان صورت گرد و قلمبه، با آن چشمان با نشاط. مدتی نگاهم کرد. بعد دوباره خندید و گفت: «طبق معمول هر شب جمعه، شاه عبدالعظیم ، ها؟»
سرم را به علامت تایید تکان دادم. نسیم خنکی وجودم را چون پر در آسمان رها کرد.
آن شب حرم، رنگ و بوی دیگری داشت. اصلاً شبیه حرم شاه عبدالعظیم نبود. جایی بود که من اصلاً ندیده بودم. آدم هایی آن جا بودند که من هیچ کدام را نمی شناختم. صحن حرم را بوی خوشی پر کرده بود. همان بویی که مادر هرروز عصر با پاشیدن آب روی اطلسی ها و یاس های حیاط قدیمی به مشامم می ریخت. دیگر از بوی عفونت و سوزش چشم خبری نبود. مردی با چشمان درشت و قهوه ای نزدیکم آمد و در گوشم گفت: «غربت تو دیار غیر رو می شه تحمل کرد، تو دیار خودت غریب نمونی!»
جمشید را ندیدم. دورتادور حرم را گشتم. جمشید نبود...از خواب پریدم...سبک بودم. بوی خوشی مشامم را پر کرده بود.کارت هنوز توی دستم بود...
6
از صدای لولای زنگ زده ی در سلول ، فهمیدم جیره ام را آورده اند. یک بطری آب ، کاسه ای سوپ و تکه ای نان. صدای پای نگهبان نزدیک تر از همیشه آمد. به سختی به دیوار تکیه زدم . با فارسی دست و پا شکسته ای گفت: «تَعال بیرون!»
توانی نداشتم تا پاهایم را حرکت دهم و بدنم را جلو بکشم . کشان کشان بیرونم برد. نمی فهمیدم چه می خواهند بر سرم بیاورند. نوری به چشمم نمی رسید. همه جا تار بود. از فضای خاکستری چشمانم فهمیدم که روز است. دستانم را محکم از پشت بستند. پوستم به استخوان چسبیده بود. شاید می خواستند اعدامم کنند . با این که ضعف داشتم ، اشهدم را با صدای بلند خواندم . صدای قهقه ی کریهی به گوشم خورد و دستی تنومند مرا به جلو هل داد. دو سه قدم دویدم و با سر زمین خوردم. یک نفر دستم را از پشت گرفت و بلندم کرد. خون از شکاف پیشانی ام بر صورتم می ریخت و زخم هایم را می سوزاند. سوار خودروی رو بازی شدیم. از صدای موتور توانستم بفهمم که سوار جیپی ارتشی هستم. پس از ساعتی، جایی پیاده شدیم. مرا به اتاقی بردند. لباس های آلوده، عرق گرفته و چرکم را عوض کردند و زخم سرم را با پارچه ای بستند. وارد اتاق دیگری شدیم . جمعی با صدای بلند صلوات فرستادند و مرا در آغوش گرفتند. زمان گم شده را باز یافتم و فهمیدم حدود صد روز در بازداشت یکی از زندان های انفرادی بوده ام. با چای داغ و برنج میزبانم شدند. با ولع تمام غذا را می خوردم. در تمام عمرم آن قدر با حرص چیزی نخورده بودم. چنان گرسنه بودم که چند بار زبانم را هنگام جویدن غذا گاز گرفتم. بعدها فهمیدم که هم اتاقی هایم آن روز را روزه گرفته بودند تا من بتوانم از غذای اندکشان سیر شوم!
خبر آمدن آخرین بازمانده ی موضع خورشید، در اردوگاه ولوله ی عجیبی به پا کرده بود. عبدالحسین مسؤول آشپزخانه اولین کسی بود که با او آشنا شدم .می گفت محیط امن نیست، همه جا جاسوس گذاشته اند.
ندیدن احساس عدم امنیت را در من تشدید می کرد. یک ماه طول کشید تا بچه ها به من اعتماد کردند و من نیز به آن ها. زخم هایم التیام نمی یافتند، و من به آن ها عادت کرده بودم. گویی از روز تولد با من زاده شده بودند. در میان بچه ها ، کسی را مهندس خطاب می کردند، خودش زیاد صحبت نمی کرد. چیزی درباره اش نمی دانستم تا این که یک شب که سرفه ها خواب را از چشمانم بریده بودند، صدای خفیف موج رادیو را شنیدم . بازوی عبدالحسین را که کنارم دراز کشیده بود، تکان دادم و با صدای خفه ای گفتم: «چه خبره؟»
- هیس! مهندس داره موج رادیو بغداد رو می گیره!
- چرا بهش می گین مهندس؟
- از بچه های اهوازه ، دیپلم الکترونیک داره، با محمود و علی توی محور طلاییه اسیر شدن.
- رادیو رو از کجا آوردین؟
عبدالحسین خنده ی ریزی کرد و گفت: «با یه بوبین و گوشی که از کارگاه کش رفتیم ، رادیو گوشی ساخته. این تنها چیزیه که ما رو به بیرون وصل می کنه.»
- راستی عبدالحسین؛ توی این اردوگاه چند نفر اسیرن؟
- سیصد نفری هستیم. ماهایی که لباس آجری رنگ داریم، به قول عراقی ها " مضمحل" هستیم!
- مضمحل؟!
- کسانی که جراحت شدید یا معلولیت دارن، مثل قطع عضوی ها و شیمیایی ها. یه عده هم لباس آبی نفتی دارن که به عنوان خدمه کار می کنن. بقیه هم که لباس زرد می پوشن، کارت صلیب سرخ دارن و ثبت نام شدن، می شه گفت وضعشون از ما بهتره! ماها حق ارتباط با همدیگه رو نداریم. هرچند دزدکی خیلی برنامه ها رو با همدیگه ردیف می کنیم.
با ناراحتی گفتم: «مگه ما اسیر نیستیم؟ چرا اسممون رو به صلیب سرخ ندادن؟»
- تا وقتی لباس زرد تنت نکردن، نه تنها اسیر حساب نمی شی، بلکه حتی زنده هم به حساب نمی آی!
آهی کشید و ادامه داد:
- مثل ماها این جا زیادن! دعا کن طاقت بیاریم!
- پس صلیب سرخی ها چه غلطی می کنن؟!
در صدایش پوزخندی تلخ موج زد:
- یکی دو بار که از سازمان ملل اومدن این جا، همه ی لباس آجری ها رو پنهون کردن . نمی خوان دستشون از این بابت، که بچه ها چه طوری شیمیایی شدن یا این که بعد از اسارت معلول شدن ، رو بشه! یه جورایی دارن سر دنیا شیره می مالن!
- نه عزیز من؛ دنیا دستش تو دست ایناست! این وسط ماییم که...ادامه ی حرفم را قورت دادم . می دانستم که نباید بگویم، اما دلم پر بود. تحمل دو ماه انفرادی و کتک و شکنجه توانی برایم نگذاشته بود. عبدالحسین با لحنی آرام گفت: «همیشه ی خدا؛ سپاه کفر، کثیر بوده و سپاه حق ، قلیل! بذار دنیا مقابلمون وایسه. به قول امام عزیزمون: با همه ی دینمون برابرشون می ایستیم! گوش کن بهرام جان؛ آدم اگه بخواد می تونه آزاد باشه، کافیه بخواد. مثلاً همین ناصر که با وجود عفونت پا، همه رو جا گذاشت!»
متعجب و مردد گفتم: «ناصر ؟ کدوم ناصر؟»
آهسته تر گفت: «ناصر الوندی!»
هیجان زده گفتم: «ناصر این جاست؟»
دستش را روی دهانم گذاشت و "هیس" کشیده ای گفت. کسی در خواب غُرغُر کرد که چرا این همه پچ پچ می کنیم . عبدالحسین با احتیاط ادامه داد:
- مگه تو اونو می شناسی؟
- آره! معاون شهید صادقی بود! از بچه های موضع خورشید!
- بابا ایواللَّه ! کارش درسته!
- چی شده ؟ حالا کجاست؟
- همه رو قال گذاشت. با این که پای راستش وضع خوبی نداشت، در رفت! دو سه تا شونو با سیم تیکه تیکه کرد . مثل این که لب مرز هم چند تایی رو به درک فرستاده. بعضی از لباس آبی ها می گفتن از سلیمانیه تا سیاه کوه براش لشکر کشیدن؛ ولی خدایی بوده که پیداش نکردن. صدی هشتاد رسیده ایران!
همه ی آرامش دنیا به یک باره قلبم را لبریز کرد. با وجود سرفه های خشک و وحشتناک، آن شب رؤیایی ترین خواب عمرم را دیدم.


روزهای خاکستری و شب های سیاه به کندی می گذشتند . از گوشه و کنار خبر می رسید که جنگ پایان یافته است. ساعت هایی که در فضای آزاد بودیم، خبرهای جدید را ردّ و بدل می کردیم. عاشورا نزدیک بود و بچه ها در فکر برنامه ای بودند که بتواند روحیه ی خودی ها را بالا ببرد و عراقی ها را درهم بشکند. شنیده بودم که در مراسم عاشورای حسینی سال قبل، دو نفر از بچه ها زیر شکنجه به شهادت رسیده اند. با این حال کسی دست بردار نبود و مهندس و عبدالحسین پی گیرتر از همه.
آن روز هنگامی که رییس قاطع یک دفعه وارد شد و عده ای که مشغول تمرین تعزیه خوانی بودند، در جای خود میخکوب شدند؛ اولین سؤالی که در ذهنمان شکل گرفت این بود:" چه کسی برنامه را لو داده بود؟"
چند جمله ی هتاکی و سپس صدای سیلی در فضا پیچید. دلم می جوشید و در غلیان بود. صدای عبدالحسین رساتر از همه طنین انداخت:
- ما حق داریم عزاداری کنیم! شما ما رو اسیر کردین ، نه مذهبمون رو! رفتار شما با اسرا...
جمله اش میان مشت و لگدی که حواله اش کردند، گم شد.کابل و شلاق از همه طرف بارید. دست هایم را روی سرم گرفتم و خودم را گوشه ای مچاله کردم. انگشتانم زیر ضربات زخمی شدند و ورم کردند.
این اولین باری نبود که زیر هجومشان ، مجروح می شدیم. بی خود نبود که لباس رزدها به شوخی به ما می گفتند:
«مضمحل ها کتک خورشان سفت شده، زیر تانک بمونن نمی پوکن»
آن شب بدن های چاک چاکمان هم نوا با نوحه ی علی، دل هایمان را به شش گوشه ی آقا برد. نینوا در قلبمان تجلی داشت...


مهندس یک رادیوی اسقاطی را در تعمیرگاه پیدا کرده و با هزار حقه و کلک راهش انداخته بود. حالا دیگر اخبار ایران را هم می شنیدیم. تلاشمان برای خواندن نماز جماعت بی فایده بود. آن ها دوست داشتند ما را شکست خورده ببینند، اما جلوه ی نماز جماعت، جلوه ی شکست خورده ها نبود، بنابراین با آن موافق نبودند.
نه شلاق به صورت زدن ، نه ناخن کشیدن و نه سوزاندن با سیگار ، هیچ کدام زبان مهندس را برای یافتن رادیو باز نکرده بود. برای زهر چشم گرفتن از بقیه ، گوشش را بریدند و او به شوخی گفت: «بی شرف ها یکی از رادارهام رو از کار انداختن!»
عظمت روحیه اش، درونم را به آتش می کشید. مهندس باز هم سراغ رادیواش رفته بود. دلم در تب و تاب بود. برای رهایی از حقارت درونم کارت جمشید را مقابلم گرفتم . در ذهنم ، تصویرش را تکرار کردم. کوه ها بر قلبم سنگینی می کردند و خورشیدش در پس صخره ها فرو می نشست.
صدای بغض آلود مهندس، هم نفس گرمای وجودش مرا مخاطب کرد:
- بهرام!
مضطرب پرسیدم: «چی شده؟»
- نقشی که کشیدی، سیاه سیاه شد. خورشیدمون غروب کرد!
دهانم خشک شد و دردی عمیق به ستون فقراتم دوید. چیزی از درونم تحلیل می رفت...
افراد مسلح گارد جلوی ورودی ها مستقر شدند . صدای هر کسی در می آمد، آن قدر با قنداق تفنگ می زدند تا خون بالا می آورد. نفس ها در سینه حبس شده بود. هیچ کس نمی خواست باور کند. شاید شایعه بود! شاید مهندس اشتباه شنیده بود! نباید باور می کردیم. خورشید ما هیچ گاه غروب نمی کرد. مگر می شد موضع خورشید ، بدون خورشید بماند؟ سکوت داشت خفه مان می کرد!
بالاخره بغض یک نفر ترکید. بغض نبود، دریا بود! دریایی که سال ها زیر تخته سنگ های عظیم واخورده بود. دریایی که باید از چشم ها بیرون می ریخت. بغض ها یک به یک ترکیدند و هم نوا همچون رعد غریدند. سال ها گرسنگی ، تشنگی ، کتک و بی حرمتی را تحمل کرده بودیم ، به امید داشتن او! ولی بی کسی برایمان تحمل ناپذیر بود!
افراد مسلح ملخ وار بر مزرعه ی وجودمان یورش آوردند. حالا دیگر با فریاد او را می طلبیدیم و می گریستیم. خطوط مهربان چهره اش، یک لحظه آرامم نمی گذاشت. خطوط آن قدر واضح بودند که می توانستم لمس شان کنم . نگاه نافذش ، رگ های قلبم را به هم گره می زد و روحم را تسخیر می کرد.
بند بند وجودم زیر مشت و لگد و کابل، در فراق او می گریست. اما چشم هایم تنها هوای باران را داشتند، دریغ از قطره ای دلتنگی...
7
در نخستین ساعات بامداد با دومین گروه اسرای جنگی از مرز خسروی وارد ایران شدیم. گروهی که همراهم بودند، همگی مجروحین شیمیایی بودند، با ضایعاتی بالای پنجاه درصد. افق طلایی وطن را با دل می دیدم و بوی خوش میهن را حس می کردم. دلم می خواست چیزی بگویم، حرفی که بغضم را خالی کند و سبک شوم، اما نمی توانستم. عجیب بود که شعرهایم از ذهنم پریده بودند، هر چه به مغزم فشار می آوردم، حتی تک بیتی را به خاطر نمی آوردم. بچه های داخل اتوبوس هر از چند گاه صلواتی می فرستادند و صدای هق هق گریه هایشان را ملکوتی می کردند. عده ای فقط خورشید جماران را می طلبیدند و نامش را ذکر تسبیح شان کرده بودند. دلشان در تب و تاب رسیدن بود، اما طاقت رسیدن نداشتند.
سر به شیشه ی پنجره گذاشتم و آهی کشیدم. مثل همیشه در پی صحنه ای می گشتم تا از زنده کردنش، آرامش بیابم. کارت جمشید میان انگشتان عرق کرده ام بود. چهره ی خسته مادر، می آمد و می رفت. مزار پدر را در خیال گلاب زدم و همه ی فامیل را با دادن تربت کربلا، شوق زده کردم... از همهمه هایی که می رفت تا اوج بگیرد، فهمیدم خبرهایی شده. بغل دستی ام خودش را به سمت پنجره کشاند و فریادی کشید. نفهمیدم چه گفت، صدایش در ذهنم پیچید. از بادی که صورتم را خنک کرد، فهمیدم شیشه را کنار کشیده است. نفس عمیقی کشیدم و بوی دود و گازوییل را با قدرت به ریه های بیمارم فرستادم. حتی این بوها برایم لذت بخش بود؛ چون همه چیز این جا از آن خودمان بود، حتی دود و گرد و غبار!
صدای صلوات و فریاد شادی زن و مرد به فضای اتوبوس ریخت. بوی اسپند را میان آن همه دود تشخیص دادم. صورتم را از میان دست و بازوی بچه ها به سمت خیابان گرفتم. همه به هم فشار می آوردند و سعی داشتند از قاب پنجره ، سر بیرون ببرند. اما شوق وصل چیزی نبود که همیشه قابل تجربه باشد و من میان دست و پای بقیه، به امید صدایی آشنا ، با ولع گوش هایم را تیز کرده بودم. در یک لحظه صورتم از قطراتی که پاشیده شد، خیس و خوشبو گشت . لبخند زدم.
اتوبوس ایستاد و در هیاهویی دوست داشتنی کسی وارد شد. صلوات باز هم طنین انداخت. صدایی خسته و مشتاق از پشت بلندگوی دستی گفت: «عزیزان من؛ قربون قدم هاتون برم که سرافرازمون کردین... خانواده هاتون ، خانواده های شهدا، جانبازها، همه و همه از نماز صبح تا حالا توی میدون جمع شدن و منتظر ورود شما هستند. الهی که به عزت اسلام، همه ی اسیرها به آغوش وطن برگردن، برای سلامتی امام زمان صلوات!»
لرزش صدایش ، دلم را لرزاند. پرشور و با هیجان صحبت می کرد. انگار می خواست همان جا کف اتوبوس بنشیند و زار بزند. بغض گلوگیر سراغم آمده بود و مثل آن تاول به گلویم چنگ انداخت. چرا چشم های من بارانی نمی شدند؟
دستی از بیرون اتوبوس شانه ام را گرفت و کشید. صدای پیرمردی خسته آمد که نفس زنان گفت: «این عکس رو نگاه کن پسرم؟ ببین می شناسی! سید علی حسینی ، از گردان سیدالشهدا بوده، الان هفت سال می شه که... .»
حرف در دهانش ماسید. می دانستم نگاهش، چشم های بی فروغم را تازه دیده اند. با لبخند گفتم: «برمی گرده پدرجان؛ برمی گرده!»
در آن همهمه، گوش تیز کردم که چه می گوید. هق هق گریه اش مرا به یاد مادرم انداخت . چه جواب غریبی داد. از بغل دستی ام پرسیدم:
- کدوم میدون اومدیم؟
با صدایی سرشار از طراوت و آرامش گفت: «آزادی!»
حالا هزاران سینه ی باز پیش رویم بود که همگی مرا مثل پسر و برادر خود در آغوش می گرفتند. یک باره آتش تمام زخم هایم فروکش کرد.دوست داشتم از انتهای دلم گریه کنم و کردم، اما اشک هایم با من نبودند. خیلی زود فهمیدم قیافه ام بیش تر از آن چه فکر می کردم تغییر کرده. هر کس مرا بغل می گرفت، شانه هایم را می بوسید. صدای آشنای دایی احمد، بند بند وجودم را گرم کرد. خودش را نمی دانم، اما صدایش پیر شده بود. چنان مرا در سینه اش می فشرد که گویی قلبش مرا در آغوش گرفته، نه او!
میان بغض و گریه گفتم: «دایی ! مادرم کو؟»
او فقط گریست. چیزی ته دلم فرو ریخت یا شکست یا افتاد... نمی دانم! اما خوب می دانم که رشته ای در وجودم پاره شد. صدای لرزان دایی در گوشم گفت: «اگه بدونی کی این جاست!»
- دایی مادرم کجاست؟ اذیتم نکن!
- اگه بگم ، باور نمی کنی!
- دایی قلبم اومد توی دهنم!
دستی ، دستم را محکم گرفت و به طرف خودش کشید، تنومند و مردانه. احساس غریبی نداشتم، اما نامطمئن بودم. مرا در آغوش گرفت و سرش را روی شانه ام گذاشت . صدای گریه اش برایم آشنا بود.
- آقا شما کی هستین؟
- یوسف خان معرفتت کجا رفته؟ حالا دیگه منو نمی شناسی؟
این را میان خنده و گریه گفت. خودش بود، ناصر! قهرمان گریز پای اردوگاه. سینه به سینه ی هم به اندازه ی چهار سال خودمان را سبک کردیم. می دانستم ناصر اهل طفره رفتن نیست، سراغ مادر را از او گرفتم . فقط گریه کرد. دنیا روی سرم خراب شد. مادر دو ماه قبل از آمدنم به پدر پیوسته بود.
آه چه می شد اگر زودتر می رسیدم...
ناصر هم وضع خوبی نداشت. پای راستش را از بالای ران قطع کرده بودند. اما چشم هایش سالم بودند. رسیدن به خانه با همه ی استقبال گرمی که اهالی محل و آشنایان کردند، برایم مفهومی نداشت. در سال های اسارت ، مادرم برایم خانه بود! عطر خوش زندگی بود! بدون او خانه مان مثل قفس ، دلم را اسیر می کرد. دیگر بوها بیانگر معانی بودند و چه تأثیر شگرفی داشتند. رخت خواب ها را می بوییدم. همه جا بوی او را داشت. نقش پله ها و درها در ذهنم بود. خانه را مثل کف دست می شناختم. همه چیز برایم مشخص و واضح بود. تخت گوشه ی اتاق با پتوی قهوه ای که مادر همیشه با دقت آن را تا می زد و یک ملحفه ی تمیز در پایین آن قرار می داد. طاقچه ی کوچک گچبری شده با عکس قدیمی پدر. می توانستم دست خط خودم را پایین قاب به خاطر آورم:
« شهید انقلاب ، اسفندیار شمس زاده که در تاریخ 13 آبان 1357 به خیل شهیدان پیوست»
شیشه ی سرد عکس را بوسیدم. حس کردم پدر هم می خواهد مرا ببوسد. دلم نیامد صورت زخم خورده ام را بر لبان متبسم او بگذارم. قاب را روی شانه ام گذاشتم. صدای هق هق گریه ی ناصر و دایی در اتاق پیچید. به طرف قفس فنچ ها رفتم. صدایشان شنگول بود. به قفس عادت داشتند. به آرامی دست به دیوار کشیدم و به سمت پنجره رفتم. قفس جای همیشگی اش کنار پنجره آویزان بود.وای مادر! چهار سال اتاقم را به همین صورت نگه داشتی؟ چه بر دلت گذشت مادر؟
قفس را برداشتم و مقابل پنجره ایستادم. انگشتانم در کوچک را بالا کشیدند و به آرامی تلنگری به قفس زدم. یکی از فنچ ها پرید. یکی شان به دستم نوک زد. دل نمی کَند! دستم را داخل قفس بردم و جثه نحیف و نرمش را میان پنجه ام گرفتم . بیرون آوردمش و بوسه ای بر سرش زدم. به سمت آسمان پروازش دادم. صدای ظریف بال هایش که به سرعت به هم می خورد، لبخندی روی دلم نشاند. سنگینی نفسی را کنار خود احساس کردم. ناصر بینی اش را بالا کشید و گفت: «هر دو شون رفتن روی درخت حیاط!»
-اونا جَلد این خونه ن، دنیاشون این جاست!
- پس چرا بیرونشون کردی؟
- بعضی ها به اسارت عادت می کنن ، باید به زور آزادشون کرد!
ناصر غمگین گفت: «به قول علی رضا؛ پرواز را بنگر ، پرنده رفتنی است.»
بغضم را به سختی میان گلو نگه داشتم . حالا دیگر معنای حرف او را لمس می کردم با تمام وجود!
زمزمه کردم: «پرواز را بخاطر بسپار، پرنده رفتنی است.»
ناصر دستم را گرفت. دستم را بیرون کشیدم و خودم را روی تخت انداختم. روی بالش ها و کنج چوبی تخت دست می کشیدم. تکه پارچه ای را لمس کردم. بلندش کردم، چیزی از میان آن پایین افتاد. از بوی گلاب تکه پارچه، فهمیدم سجاده ی مادر است. دیوانه وار آن را به صورتم چسباندم و بوییدم . فهمیدم که آخرین نمازش را در اتاق من خوانده است. ناصر با صدایی که در آن موجی غریب بود گفت: «شاید این طوری بهتر بود، شاید خدا می خواست که اون تو رو این جوری نبینه!»
شاید اگر مادر بود و می دید که بهرامش دیگر یوسف صفت نیست، طاقت نمی آورد! شاید...
بغضم آن قدر عظیم بود که هر آن احساس خفه شدن می کردم. دوباره سجاده را بوییدم و عطرش را به درون وجودم کشیدم. چشمانم می سوخت و قلبم کوره ای از آتش بود. نفهمیدم کی به خواب رفتم...
با صدای اذان از خواب بیدار شدم . صدای ناصر از حیاط می آمد. گرسنه بودم . از لحظه ی ورودم، شور و هیجان و اشتیاق اجازه لقمه ای غذا خوردن را به من نداده بودم. به دقت به صداهای اطراف گوش سپردم. صدای ماشین های عبوری از خیابان" شیخ صفی" را می شنیدم. حس کردم، اذان مغرب و عشاء نزدیک است. بوی کاهگل بلند شده بود. برخاستم و کنار پنجره رفتم. دایی احمد با کسی حرف می زد. صدای ناصر مرا می خواند:
- خوب خوابیدی؟
سر تکان دادم و دل سپردم به بوی کاهگل. یاد نان و پنیر و چای دم عصر افتادم . مادر از آب خنک و گوارای چاه وسط حیاط آب می کشید و سماور را پر می کرد . بعد چند سطل دیگر آب روی سنگفرش حیاط و دیوارهای کاهگلی می پاشید، بقیه اش را هم توی حوض آبی رنگ وسط حیاط می ریخت. چهار پایه ی چوبی را از زیر زمین بیرون می کشید و زیر تک درخت می گذاشت. فرشی رویش می انداخت و بساط چای را برپا می کرد. همیشه دم دمای غروب بساط چایش آماده بود. خوب می دانست چای دم عصر چقدر به من می چسبد...
دستی شانه ام را گرم کرد. ناخودآگاه به همان سمت، سر چرخاندم. صدای دایی خسته تر از صبح بود.
- بریم مسجدا؟
- شما امروز خیلی خسته شدی دایی !
- تا باشه از این خستگی ها بهرام جان! می آی؟
- کجا بهتر از اون جا؟
میان دایی احمد و ناصر راه افتادم. صدای منقطع اما منظم عصای ناصر را با قدم هایم هماهنگ کردم. دایی با دست گرمش ، انگشتان لرزان مرا می فشرد. یک لحظه صدای آقا یداللَّه خرما فروش محل را شنیدم که با کسی صحبت می کرد:
- طفلی چهار سال اسیر بوده. چشاش شیمیایی شده، ولی اون جا بهش نرسیدن. فکر کنم دیگه نبینه!
ذهنم را بیش تر دیدم. بعد از خرما فروشی ، یک عکاسی و یک آرایشگاه کوچک وجود داشت که همیشه برای اصلاح به آن جا می رفتم. بعد از آرایشگاه هم کارگاه نجاری که آقا مسعود صاحبش بود.گفتم:دایی! آقا مسعود هنوزم کارگاه داره؟»
- نه دایی جان! هنرکده ی معرق و خاتم کاری و این جور چیزها شده، خودش هم استاد هست و هم مدیر ... می خواهی ببینیش؟
از حرف دایی هم خنده ام گرفت و هم بغض. دستش را فشردم، با لبخندی که می دانم تلخ بود گفتم: «می خوام ببینمش!»
به طرف هنرکده رفتیم. همراه دایی داخل شدم. صدای عصای ناصر به دنبالمان آمد. تقریباً همزمان سلام کردیم. صدای آقا مسعود را که پاسخ گفت، به خوبی شناختم. دایی دست روی شانه ام زد و گفت:
- اوستا! بهرام اومده، بهرام آقا اسفندیار! شما صبح نبودی، خودش اومده دیدنت!
سکوتی مردد، فضا را پوشاند .حس کردم حجمی به من نزدیک می شود. بازوان مردانه اش مرا در بغل گرفتند و به سینه اش فشردند. شانه ام را بوسید و صدای گریه اش گوش هایم را نوازش داد. حس می کردم حرفی دارد. حرفی که روی گفتنش را ندارد. چهره ام شوکه اش کرده بود. تنها کلامی که گفت این بود:
- آزادیت مبارک سردار!
لبخندی زدم و گفتم: «سردارها رفتن آقا مسعود؛ ما قابل نبودیم. »
دوباره شانه ام را بوسید . دایی نماز را گوشزد کرد و قصد خداحافظی کردیم که آقا مسعود صدایم زد:
- بهرام جان ، صبر کن!
منتظر ایستادیم. جعبه ای چوبی را میان دستانم گذاشت و گفت:
- قابل نداره! ولی یادگاری! هدیه! چشم روشنی!... چه می دونم به یه اسمی قبول کن! کار یکی از بهترین شاگردهامه!
تشکر کردم و بیرون آمدیم. جعبه را میان انگشتانم اندازه می زدم. شش گوشه داشت. دایی که بازویم را گرفته بود گفت: «خیلی قشنگه! منّبت کاری شده، رنگ سبز کم رنگ و آبی و سفید داره...»
ذهنم را به سرعت به کاغذی تبدیل کردم و طرح جعبه را با انگشت خیال نقش زدم. شش گوشه و سبز. یاد کربلا افتادم. تپش قلبم تند شد. مادر همیشه حسرت زیارتش را داشت...
از صدای صلواتی که در فضایی خوش عطر، طنین انداخت، متوجه اطرافم شدم. دایی بازویم را میان پنجه داشت، با حرکتی آرام دستم را رها کردم. جماعت یک یک مرا در آغوش می گرفتند و بعضی به بدنم دست می کشیدند.
کسی گفت: «حاج آقا آمدند!»
حس کردم اطرافم کمی خلوت شد. گویی میان حلقه ای از آدم بودم. دستانی مهربان و گرم دستانم را گرفتند. صدایی آرامش بخش در فضا موج انداخت:
- خوش آمدی پسرم! سر بلندی و افتخار اسلام و انقلاب ، مدیون امثال شماست!
گرم در آغوشم گرفت. پیشانی و گونه هایم را بوسید. ای کاش اشک هایم می ریختند و می فهمید که با چه حالی گریه می کنم. حال دیگری داشتم. دایی بعد برایم گفت که حاج آقا نیر در جبهه یکی از چشم هایش را پیشکش کرده... از بس که شانه هایم زیر بار اشک ها بودند، بوی باران می دادم.
آن شب تا اذان صبح، با بوی کاهگل نم زده و گلاب سجاده ی مادر، در خواب و بیداری دست و پا می زدم.
8
در را باز کردند. همچون فرزند گمشده ای که پدرش را یافته ، با شوق و شور داخل شدیم . در اثر ازدحام، چند بار زمین خوردم. در جست وجوی ستون هایی که می دانستم همچنان ایستاده اند، دستانم را در هوا تکان می دادم. کسی دستم را گرفت و به سمتی کشید. صدایی بغض آلود و خسته گفت: «بیا این طرف!»
بی اختیار همراهش شدم. تنه می خوردم و جلو می رفتم. از همه طرف فشار می آمد و به سختی جلو می رفتم. هیاهو ، شیون ، ضجه و فریادهایی که مرز خوش حالی و غم درهم شکسته بودند، از همه سو به گوش می رسید. مرد دستانم را به دور میله ای آهنی حلقه کرد و گریه کنان گفت: «دستمون که به دامنش نرسد، شاید در و دیوار این جا شفاعتمون کنن!»
میله را چنگ زدم و با تمام وجودم در آغوش کشیدم.در میان انبوه دست هایی که همچون پیچک به ایوان گچی آویزان بودند، به سختی جایی برای دست هایم یافتم. صداها در گوشم طنین انداختند:
- کجا رفتی آقا! ما نذر کرده بودیم، برگشتیم اول بیاییم پابوس تو!
- خدایا چرا بردیش؟ یعنی ما این قدر بی لیاقت بودیم!؟
- چشم هامو می خوام چی کار؟ چی ببینم که قابل باشه؟
نمی دانم که بود که آن جمله را گفت، اما حرفش در وجودم همچون خون جاری گشت. نقطه ای در قلبم درخشید، مثل خورشید . حس کردم، همهمه ها گنگ می شوند. گوش هایم را تیز کردم. صداها مثل توفانی مبهم و دور، از من می گریختند. سرچرخاندم. در خواب و بیداری بودم انگار، سیدی با چشمان قهوه ای و گیرا به من می نگریست . ترسیدم و کنار کشیدم. به طرفم آمد. گویی قدم هایش را روی بستری از پر می گذاشت که آن گونه آرام و نرم پیش می آمد. کارتی را که در دست داشت، به طرفم گرفت. نگاه کردم کارت موضع خورشید بود! تصویر خورشید با مداد پاک کن ،پاک شده بود. مدادی به دستم داد که ته آن جویده شده بود. مداد را حس کردم. بی آن که اراده کنم ، دستم به سرعت روی کارت لغزید و نقش خورشد کشید. سایه زدم و هاشور. خطوط را با کشیدن نوک انگشت صاف کردم. صورت او در میان طرح خورشید درخشید،لبخندی به رنگ دریا داشت، بوی دریا داشت! قلبم چنان به سینه می کوفت که گویی می خواست قفس دنده هایم را بشکافد و بیرون بیاید. ردایی مشکی به دوشم افکند. شانه هایم گرم شدند و سنگین. حس کردم باری به عظمت تاریخ بر دوش دارم. خواستم به بهانه ی دادن کارت دستانش را ببوسم. تبسمی کرد و پلک هایش را به آرامی فرو افتادن برگی سبز از شاخه های بید، برهم نهاد. نسیمی وزید و پلک هایم را بست. عطری خوش و آشنا در فضا پیچید . همه جا خاکستری بود و کم کم به سیاهی می زد. همهمه های اطرافم واضح شد. میان پنجه های عرق کرده ام تکه کاغذی بود. لمس کردم، کارت بود! بوییدمش، همان عطر بود!... دست هایم در فضا چرخیدند و همچون قطره ای در میان امواج، این سو و آن سو شدم. حضور نور را در پس پلک هایم حس می کردم؛ دلم می خواست فریاد می زدم و همه را با خبر می کردم، شوری عجیب در وجودم سرازیر بود، ای کاش اشک هایم می باریدند.


با تقه ای که به در خورد، روی تخت نشستم و دستی به موهایم کشیدم. صدای خنده ی ناصر ، زودتر از خودش آمد.
- سلام به حاج یوسف خواب آلود!
لبخندی زدم و گفتم: «اولاً علیک سلام، ثانیاً خواب نبودم. ثالثاً کی رفتم مکه که خودم خبر ندارم؟»
کنارم نشست.
- دِ رفتی حاجی!
- این جوری می گی که ما رو رنگ کنی؟
خندیدم و گفتم: «من خیلی وقته که دست به رنگ و قلمو نمی زنم ناصر خان!»
- مگه زیارت خونه ی آقا نرفتید؟
- خب چرا!
دستش را محکم بر پایم کوبید.
- حالا شد مؤمن ! همینه دیگه!
پس گردنم را خاراندم و اندیشیدم که هنوز هم از قافله ی ناصرها عقبم! خیلی عقب.
- خبری که نیست! دیدم تو عین خیالت نیست، گفتم من جور تو رو بکشم!
با لبخندی از تعجب، بسته را لمس کردم. با ناخن چسب های روی کاغذ کادو را کشیدم و پس از لحظاتی بازش کردم. دستم به لوله ای پلاستیکی خورد. متعجب تر، انگشتانم را روی آن کشیدم، چند لوله ی هم اندازه، کنار هم بودند.
پرسیدم : «این چیه ناصر؟»
- حدس بزن!
- آخه...
- دِ حدس بزن حاجی!
صدایش دور شد، آن طرف اتاق کنار پنجره رفته بود. فهمیدم که شیطنتش گل کرده و تا خودم متوجه نشوم، چیزی نخواهد گفت. بسته را بیش تر وارسی کردم. جعبه ای مستطیل و نه چندان بزرگ با سرانگشتانم برخورد کرد. آن را برداشتم، از شکاف طولی آن فهمیدم که قابل باز کردن است. وقتی گشودمش، صدای تکبیر ناصر در اتاق پیچید. ذوق کردم. درون جعبه، عینکی فلزی بود. به چشمانم زدم و به سمت صدای ناصر سر چرخاندم.
- محشر شدی پسر! عینهو یه دست گل!
با خودم گفتم : اما پژمرده!
سکوتم ناصر را بر آن داشت تا کنارم بیاید. بسته را گرفت و پس از چند لحظه عصایی را به دستم داد
- پاشو عصا را امتحان کن...بلند شو دیگه!
کسل برخاستم. عصای مچی قدمی جلوتر از من راه می رفت. غرورم را می شکست، اما ناچار از پذیرفتنش بودم. حجم و فواصل اشیاء برایم تغییر کرد . گویی ناگاه در برابرم سبز می شدند. دلهره از تکیه بر عصایی پلاستیکی که قرار بود بلند و پست خیابان را برایم بکاود، پاهایم را می لرزاند. اما باید این هراس را فراموش می کردم. صدای ناصر ذهنم را به اتاق کشاند:
- عصارو از مغازه ی آقا جمشید گرفتم، همون که سر نبش مغازه زده، وقتی گفتم برای تو می خوام، هدیه داد. هرچی اصرار کردم، پولش روقبول نکرد.
اسم جمشید در فکرم چرخید، تاب خورد، زنگ زد، منعکس شد. دست بردم و جیب پیراهنم را وارسی کردم.کارت سرجایش بود، باید می رفتم. از میخکوب شدنم، ناصر متعجب شد.
- چی شد یوسف؟
زمزمه کردم:« هیچی، باید برم بیرون، می خوام هوا بخورم... تنهایی!»

به میدان رسیدم. تا این جا را خوب آمده بودم. کارت را از جیب کتم بیرون آوردم و به دنبال عابری، به صدای پای رهگذران گوش سپردم. صدایی ظریف و زنانه را شنیدم:
- ببخشید آقا، کمکی از من برمی آد.
سرم را پایین انداختم و کارت را به سمت صدا گرفتم.
- می خواستم برم به این شرکت، توی همین میدونه!
زن کارت را از دستم گرفت و پس از لحظاتی گفت: «همچین شرکتی، این جا نیست! ولی... ولی با این آدرس به یه اغذیه فروشی می رسید!»
گویی سطلی آب سرد بر سرم ریختند. نمی دانم چه حالی پیدا کردم که زن گفت: «زیاد ناراحت نباشید! شاید، شاید محل شرکتشون رو عوض کردن! شاید اون اغذیه فروشی به شما کمکی کنه!»
از آن خانم تشکر کردم و به سمتی که او گفت، راه افتادم. این که جمشید به اغذیه فروشی رو آورده باشد، برایم عجیب بود! او که اهل این حرف ها نبود! علاقه ی شدیدش به ثبت لحظه ها، چیزی نبود که به راحتی با پیچیدن ساندویچ و باز کردن نوشابه معاوضه اش کند. تا رسیدم، دل توی دلم نبود. کنار در شیشه ای مغازه ایستادم. عینکم را برداشتم و با چفیه عرق صورتم را خشک کردم. عینک را دوباره به چشمانم زدم و نفس عمیقی کشیدم و پا یه درون گذاشتم. عصایم روی زمین یکدست و نسبتاً لیز اغذیه فروشی، مرا تا جلوی پیشخوان هدایت کرد. مردی که گویا لقمه ای در دهان داشت گفت: «ساندویچ می خواین؟»
به سمت صدا برگشتم و بالبخندی گفتم: «نه! با صاحب مغازه کار دارم.»
- اجازه بدین... آقا رسول ! آقا رسول!
لحظاتی بعد، صدایی دو رگه و خواب زده از پشت پیشخوان آمد:
- فرمایش؟
- سلام علیکم!
- و علیک !...شما؟
- حدود چهار سال پیش این جا یه شرکت چاپ عکس بود! یعنی هم فیلم و هم عکس!
- خب!
- دوست من صاحب شرکت بود، اومدم دنبالش ! شما...
مرد خمیازه ای کشید و گفت: «آخه مرد حسابی! من یادم نیس دیشب شام چی خوردم، اون وقت می خوای یادم باشه که...»
- من فقط می خوام بدونم که شما چند ساله که صاحب این مغازه اید؟
- دوساله! روزی که این جا رو خریدم، خبری از عکس و فیلم و این جور چیزها نبود! ولی...
شتابزده گفتم: «ولی چی؟»
- اجازه بده! کسی که معامله رو جوش داد، آقا فرخ بود، اون دستش توی همین کارهاست. برای مجله ها چیز می نویسه!
- اسم اون کسی که صاحب سابق این جا بود؛ خاطرتون هست؟
- اسمش؟... فکر کنم...
صدای مردی از پشت سرم آمد:
- آقا حساب ما چقدر شد؟
- هفتصد تومن!
- یادتون نیومد؟
- چی؟ ...آها ، چرا ، انگار که حیدر داشت!
- حیدری؟ جمشید حیدری!
- آره ! خودشه.
لبخندی از آرامش زدم و گفتم: «نشانی ایشون رو دارید؟
- حیدری رو؟»
- بله!
- نه!
- اون چی ؟ همون آقا فرخ که...
- آره آره ! می خوای؟
- یه دنیا ممنون می شم. لطف می کنید!
- چند دقیقه صبر کنی ، برات می نویسم.
نشانی را گرفتم و به سمت شرکت تبلیغات سازی راه افتادم.

خودرو ایستاد و راننده گفت: «همین جاست.»
- متشکرم ،چقدر می شه؟
- مهمون ما!
- خواهش می کنم!
-ای ...یه سبز بدی، خدا بیش تر برکتت می ده!
- سبز؟
- ببخشید، منظورم هزارتومنیه ، حواسم به چشم های شما نبود!
- مسأله ای نیست...بفرمایید.
پیاده شدم و بقیه اسکناس ها را با دقت در جیب راستم گذاشتم . جعبه را از روی جیب دیگر لمس کردم. آب دهانم را فرو دادم و عصا را به آرامی روی زمین زدم. به پله رسیده بودم. صدای پاهایی که پرشتاب بالا و پایین می رفتند، خبر از شلوغی اطرافم می داد. آهسته از پله ها بالا رفتم . کسی که به سرعت از سمت چپم رد می شد، به شانه ام تنه زد . تعادلم را از دست دادم . خودم را به سختی نگه داشتم. دستم را گرفت و نفس زنان گفت: «شرمنده آقا!...عجله دارم!»
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «مسأله ای نیست، پیش می آد.»
صدایش زنگ خاصی داشت، گرم بود. خوشم آمد. با مهر گفت:
- کمک می خواین؟
- آخه شما عجله داری!
- عیبی نداره! دنبال کارتون اومدید؟ سفارش داشتید؟
- سفارش؟ نه! دنبال کسی می گردم، آقا فرخ!
- فرخ؟
خوش حال شدم و با ذوق گفتم: «می شناسیدش؟»
- آره بابا، توی مونتاژ کار می کنه، فکر کنم الان اتاق شماره ی 10 باشه.
- خیلی ممنون!
- وارد سالن که شدی، دست چپ از هر کی بپرسی، اتاق رو نشونت می ده!
- ممنونم مؤمن.
- با اجازه!
قصد دور شدن کرد که با صدای نسبتاً بلندی گفتم: «ببخشید اسمتون؟»
- سعید!
لبخندی زدم و به سمت در سالن راه افتادم. وارد ساختمان که شدم، بوی عطر و ادکلن های مختلف از همه طرف به مشام می رسید. صداهایی درهم شنیده می شد. سمت چپ رفتم و با لمس کردن دیوار، دنبال در گشتم. صدای کفش های زنانه ای مرا ایستاند.
- ببخشید خانوم!
- بله؟
- اتاق شماره 10 کجاست؟
- با کی کار دارین؟
- آقا فرخ!
- منظورتون آقای فرهی است دیگه!
- فکر می کنم!
- ایشون نیستند، یعنی امروز نیستند.
حالم گرفته شد. پرسیدم: «کی می آن؟»
- فردا!
- ممنون!
- خواهش می کنم.
دوباره صدای پاشنه های کفش زن در راهرو پیچید. به دیوار تکیه زدم و نفسی عمیق کشیدم.پیدا نکردن فرخ، یعنی پیدا نکردن جمشید. دلم عجیب شور می زد. در اندیشه ی فردا بودم که صدای خشنی از پشت در اتاق شنیدم:
- مگه صد دفعه نگفتم وقتی تیزرها آماده شد، بدین آقای عرب لو چک بکنه؟ ... این چه وضعیه؟ چرا باید از هر ده تا تیزر، سه تاش ایراد داشته باشه؟ من تا کی باید تاوان بی مسؤولیتی شما رو بدم آقای حیدری؟
گوش هایم تیز شدند. با لمس دیوار ، در را یافتم . دلم می خواست مخاطب آن صدا، زودتر سخن بگوید.
قلبم تند و سنگین می زد. صدایی ضعیف آمد:
آقای عرب لو یکشنبه نبودن! قرار بود تیزرها تا عصر یکشنبه برسند شبکه، وقت نشد به ایشون نشون بدیم!
خودش بود! صدا، صدای جمشید بود، اما تحکم گذشته در آن موج نمی زد. انگار چیزی در انتهای صدایش شکسته بود.صدای خشن مرد، کمی آرام شده،اما هنوز عصبانی بود:
- عذر و بهانه ی شما، هزینه ی من رو جبران نمی کنه!... به هر حال اگه قرارباشه کیفیت فدای کمیت بشه، بهتره به جای شرکت تبلیغاتی، لبنیاتی باز کنیم!
جمله ی آخر را با خنده ای عصبی ادا کرد.
- بررسی می کنم، ان شاءاللَّه... که رفع می شه، نتیجه رو می آرم خدمتتون.
- امیدوارم آخرین بار باشه!
- حتماً!
خواستم ضربه ای به در بزنم که دستم هوا را شکافت. گرمای نفسی را مقابل صورتم حس کردم.
جمشید متعجب پرسید: «با کی کار دارین؟»
- با شما!
- با من؟
- بله!
- شما؟
- حق داری نشناسی... ولی صدام چی؟ اونم آشنا نیست؟
- به جا نمی آرم، اسمتون؟
آن قدر سرد این کلام را گفت که دلم یخ زد و زبانم خشک شد. حرارت درونم به یکباره فروکش کرد. با صدایی که نمی دانم می لرزید یا نه، گفتم: «بهرامم، بهرام شمس زاده!»
سکوتی سنگین و نفس گیر میانمان برقرار شد. صدای مردی که در اتاق بود آمد:
- می شناسیش حیدری؟
- نه ! ...نمی دونم...شاید،...یعنی نه!
پرسیدم: «نشناختی جمشید؟»
- نه آقا!از کجا باید بشناسم؟ حالا کارتون چیه؟
اگر عصا نبود، روی زمین ولو می شدم. چیزی از ته دلم پاره شد.
زمزمه کردم: «فقط چهار سال گذشته بی معرفت!»
صدای نفس های تندش را می شنیدم. دستم را گرفت و گفت: «بیاین اتاق من ، شاید بتونم کمکتون کنم.»
دلم می گفت دستت را رها کن! فریاد کن! گریه کن!... عقلم می گفت بمان! خاموش و بفهمم که او جمشید نیست، یا تو بهرام نیستی!
در پی اش افتادم. داخل اتاقی شدیم. در را پشت سرم بست و به سمت صندلی هدایتم کرد. نشستم. گمانم او هم نشست . صدای خفیف برخورد دو شی ء فلزی و سپس بوی سیگار در فضا پیچید . کسی باید سکوت را می شکست. اما من بیش از آن تاب تحقیر شدن را نداشتم . سرم را بالا گرفتم و سکوت کردم.
- چرا اومدی این جا؟
یکه خوردم، اما گفتم: «چرا نباید می اومدم؟»
- صورتت چرا این طوری شده؟ چشم هات چرا...
- با این حال من تو رو شناختم! ولی تو دیدی و نشناختی!
- بگذریم، کی برگشتی؟
- فرض کن امروز!
- خب ...خب حالا که چی؟ چرا اومدی سراغ من؟
کلافه بود، پیدا بود که از آمدنم ناراضی ست. عصایم را که به آرامی جمع می کردم، گفتم: «چرا نمی خواستی بفهمند که تو من رو می شناسی؟»
چند لحظه سکوت کرد. صدای قدم هایش که می رفت و می آمد، آزارم می داد.
- خب می خواستی چی بگم؟...تو! تو با این سر و وضعت! با این چفیه، با این ریش و...
سریع برخاستم و با این که سعی داشتم صدایم را محکم کنم، گفتم:
- تو جمشید چهار سال قبل نیستی!
- معلومه که نیستم! مگه تو بهرام چهار سال پیش هستی؟
- نیستم و خوش حالم که نیستم!
- اتفاقاً منم خوش حالم!
متأسف و متحیر گفتم: «پس چی شد؟ شکار لحظه های ناب ایمان بچه های خط! زدن نمایشگاه عکس از جانبازها ، راه انداختن فیلم مستند و...»
میان حرفم گفت: «من دور تمام چیزهایی که یه جوری من رو به جنگ و جبهه وصل می کنن یه خط قرمز کشیدم!»
عصا را میان پنجه های عرق کرده ام می چرخاندم و او همچنان می گفت: «دیگه این حرف ها و شکارها خریدار ندارن! عکس سیاه و سفید رزمنده ی خاک گرفته برای هیچ شرکت و تولید کننده ای، فایده نداره! ماکارونی و پفک روباید لای زرورق شعر و آهنگ به خورد مردم داد، می فهمی؟!»
نمی فهمیدم! نمی فهمیدم چرا به این راحتی از کندن از گذشته اش حرف می زد. چرا به این سرعت همه چیز را فراموش کرده بود و چرا خوش حال بود! گیج بودم، گویی حرف هایش را میان زمین و هوا می شنیدم. احساس گنگ معلق بودن بر دلم چنگ می زد. سردرد به سراغم آمد، درست مثل لحظاتی که عراقی ها ما را به باد الفاظ رکیکشان می گرفتند. نفهمیدم در چه حالی بودم که جمشید زیر بغلم را گرفت و پرسید: «حالت خوبه؟»
خودم را از میان دستانش بیرون کشیدم و عصبی و بلند گفتم:
- نمی دونستم که مظلومیت و ایمان توی اون عکس ها فروشی هستن و روزی که خریدار نداشته باشن، کهنه می شن! اون قدر که نشه برای خودمون هم تکرارشون کنیم!
- زمانه عوض شده!
- اون قدر که هیچ قابی، جای اون عکس ها رو نداره؟ اون قدر که هیچ گوشی ، حوصله ی شنیدن حرف های اون روزها رو نداره!
- گوش کن...
- تو گوش کن ! من اومده بودم تا بفهمم جمشیدی که توی اسارت، برام نشونه ی موندن بود و مقاومت؛ نشونه ی فریاد کشیدن مظلومیت ما توی عکس های خاک گرفته اش بود، چه کار می کنه؟ می خواستم بدونم چقدر از این بار سنگینی رو که روی دوش همه ی ماست ، برداشته! ... اما...اما انگار دیر رسیدم!
- تو دیر نیومدی! من دیر به نتیجه رسیدم! باید همون روزها می فهمیدم که این جنگ یه جایی تموم می شه و آدم هاش رو کنار می ذاره!
گویی بر قلبم نیش تر می زد، عصبی گفتم: «توآدم این جنگ نبودی!»
میان حرفم ، فریاد زد: «اگه نخوام توی امروز، باتفکر امروز زندگی کنم، مجبورم فردا کاسه ی چه کنم دستم بگیرم!»
- آدمی که دنبال نرخ روز می گرده تا نونش رو به همون قیمت بخوره، نه امروز ، نه فردا و نه هیچ روز خدا زندگی نمی کنه! بلکه ادای زندگی رو در می آره!
نزدیکم آمد و با پوزخند گفت: «انگار سیم و کابل عراقی ها کار خودشو کرده! یه مدت که بگذره، حساب زندگی توی تهرون دستت می آد!»
عصایم را باز کردم و با غصه گفتم: «من تحمل غریب موندن توی شهر خودم رو دارم، اما تو...»
پوزخندی زدم و ادامه دادم: «تو چه طور می تونی اسارت توی وطنت رو تاب بیاری؟»
پیش از آن که چیزی بگوید، دست در جیبم کردم و جعبه ی شش گوشه را در آوردم و به سمتش گرفتم.
- یه روزی می دیدم، ولی حالا بهتر می بینم!
جعبه را گرفت و با صدایی که امواجی از غم و تمسخر و خستگی در آن بود ، گفت: «سوغاتیه؟»
چیزی نگفتم. لحظاتی بعد گفت: «این چیه توش؟... اِ تو این کارت رو از کجا آوردی؟»
با پوزخندی گفتم: «از همون جا که تو یه خط قرمز دورش کشیدی!»
- این چیه پشتش؟ خودت کشیدی؟ چقدر کمرنگ شده!
- موضع خورشید!
- که چی؟
آهی کشیدم و گفتم: «هیچی!»
با احتیاط به سمتی راه افتادم. خطا می رفتم .به طرفم آمد و دستم را گرفت. دستم را پس کشیدم و بعد از دقایقی جست و جو ، در را پیدا کردم . دستگیره را چرخاندم و هنگام خروج گفتم: «ای کاش پیدات نمی کردم!»
و بیرون آمدم. چیزی گفت که متوجه نشدم. دلم مثل قالبی یخ آب می شد و من انعکاس چکیدن قطراتش را در سلول های بدنم می شنیدم. پوست صورتم داغ شده بود و جای تاول ها می سوخت. جایی در ناکجای چشمانم تیر می کشید. هوای سالن خفه و تند بود و موسیقی تندی در همه جای سالن صدا می کرد. نفس در سینه ام، به سختی بالا می آمد. دستی روی شانه ام زد. ایستادم. صدایی آشنا آمد:
- فرخ رو پیدا کردین؟
- شمایید آقا سعید؟
- آقایی از خودتونه! ...پیداش کردین؟
آهی کشیدم و زمزمه کردم: «کاش گمش می کردم!»
- چی شده؟ ناراحتین؟ با فرخ دعوا کردین؟
به خودم آمدم و گفتم: «نه! چیزی نیست ، با اجازه تون.»
بیرون از ساختمان که رسیدم. نسیمی خنک می وزید. بغضم را با نسیم فرو خوردم و به صدای اذانی که از دور دست به گوش می رسید ، دل سپردم.
9
سلام نمازم را می دادم که صدای زنگ تلفن در خانه پیچید . دایی گوشی را برداشت. لحظاتی بعد سنگینی سایه ای را پشت سرم حس کردم. سر چرخاندم . دایی بود:
- نمازت تموم شده؟
- بله، چه طور مگه؟
- ناصر پشت خط منتظرته.
عصایم را از کنار سجاده برداشتم و بی حوصله برخاستم. دایی پرسید: «حالت خوبه؟»
- آره دایی، این چندمین باره که می پرسید!
- آخه از وقتی اومدی، خیلی تو هم رفتی. چیزی شده؟
لبخندی که می دانستم تصنعی است بر لب نشاندم و گفتم: «نه دایی جان! خوبه خوبم!»
و گوشی را برداشتم.
- الو؟
- کجایی پسر؟ از صبح چند دفعه زنگ زدم نبودی!
- بیرون بودم، کاری داری؟
- یه خورده ما رو تحویل بگیر!
- ناصر ، من امروز اصلاً حوصله ی شوخی ندارم، اگه کارت مهم نیست، بذار برای یه روز دیگه!
لحنش سنگین شد، فهمیدم دلخور شده است.
- راستش توی دفتر حاج آقا رضایی هستم، دنبال یه نقاش می گردن تا چند تا تصویر از شهدارو ، روی دیوار بزرگراه ها بکشه! منم تو رو معرفی...
اجازه ندادم بیش تر صحبت کند و با ناراحتی گفتم: «من رو دست انداختی یا اون بنده ی خدارو؟»
- نه جون یوسف! باور کن جدی می گم، دو سه تا ور دست هم داری، اونا توی کار کمکت می کنن، کافیه طرح بزنی، من می دونم اگه بخوای...
عصبانی گفتم: «بس کن ناصر!»
و گوشی را روی تلفن کوبیدم. اعصابم در هم ریخته بود. حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز را نداشتم. به دیوار تکیه زدم و ذهن پریشانم را آزاد گذاشتم تا هر کجا که می خواهد پر بکشد. فکر جمشید یک لحظه هم راحتم نمی گذاشت. زنگ تلفن دو باره بلند شد. گوشی را برداشتم و با ناراحتی گفتم: «به چه زبونی بگم دست از سرم بردار!؟»
- به هر زبونی که دوست داری، بهرام جان!
متعجب شدم و با تردید پرسیدم : «شما؟»
- دیدی حالا! کی نشناخت؟
- تویی جمشید؟
- بابت امروز صبح معذرت می خوام.
گیج بودم. کلمات را می شنیدم، اما نمی فهمیدم! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «تو مطمئنی درست گرفتی؟»
- دفترچه ی تلفن قدیمی هیچ وقت اشتباه نمی کنه ! مگه این که تو نخوای منو ببخشی!
موجی از شادی دلم را پوشاند. با لبخند گفتم: «ارزش دوستی بیش تر از این حرف هاست! تو هم باید منو بابت تند حرف زدنم...»
میان حرفم گفت: «ول کن بابا! اصل حالت چه طوره؟ چه کار می کنی؟»
- کار؟ ...هیچی!
- پس نقاشی چی؟
حرفی نزدم. پس از لحظه ی سکوت، خودش فهمید که بیراه گفته است، در صدد جبران برآمد و گفت: «آها... کار نون و آب داری نبود! بهتر که ولش کردی!»
صدای گریه ی کودکی از آن سوی سیم به گوشم رسید . با خنده گفتم:
- انگار سرت شلوغه!
- چه کار کنم؟ زندگیه دیگه،... خانوم این بچه را ساکتش کن!... داشتم می گفتم، چی می گفتم؟
- این که، زندگیه دیگه!
- نه بابا، منظورم کارتو بود! ببینم حالا که بیکاری می خوای با هم یه مستند کار کنیم؟
- مستند؟
- آره ، درباره ی اسارت و سختی هایش مستند- داستانی برای جشنواره ! فکر می کنم حرف های زیادی برای گفتن داشته باشی!این حرف ها الان خیلی تو دنیا خریدار داره.
حال عجیبی پیدا کردم. خدایا درست می شنیدم، این جمشید، همان جمشید چند ساعت قبل بود؟ با هیجان گفتم: «تو واقعاً تصمیم داری همچین برنامه ای بسازی؟»
با خنده گفت: «مثل این که تو دربست ما رو بایکوت کردی!»
- خوش حالم از این که به حرف های امروزت پایبند نیستی!
حرفی نزد. با تردید پرسیدم: «جمشید؟»
- چیه؟
- حواست با منه؟
- ها؟...آره. خب تو قبول کردی دیگه! من کی می تونم ببینمت؟
- می شه یه خلاصه ای از برنامه ات روبرام بگی؟
- چرا که نه ! چند تا حلقه فیلم از منطقه دارم که باید پیداشون کنم، چندتایی هم عکس و این جور چیزها ...تو هم باید هر چی صحنه از شکنجه و کتک و انفرادی و خلاصه هر چی که نشون بده، بهتون سخت گذشته رو برام تشریح کنی، در مورد بچه هایی که بریدن و به جنگ پشت کردن، کسانی که ستون پنجم بودن...خلاصه هر چی می دونی باید جلوی دوربین بگی! می دونی بهرام الان جشنواره های بین المللی مثل کن ومونترال تشنه ی دیدن همچین فیلم هایی از جنگ ما هستند.
سرم سنگین شد. از حرف های جمشید بوی ماهی و سبزی گندیده به مشام می رسید. دوباره صدای زنجیر چرخ تانک های عراقی را شنیدم که از خاکریز بالا می آمدند و بدون معطلی همه را به رگبار می بستند. تانکی را دیدم که از روی پیکر من و شهید صادقی عبور می کرد...
گفتم : «همین؟»
- آره دیگه ، البته تو اون جا بودی و بهتر می دونی.
با پوزخندی گفتم: «ولی مثل این که تو بهتر از من می دونی!»
- شیندن کی بود مانند دیدن!
با ناراحتی گفتم: «تو که ندیدی ! چه طور به خودت اجازه می دی به همین راحتی قضاوت کنی؟ اون جا اگه شکنجه بود؛ اگه کابل و شلاق بود؛ اگه فحش و ناسزا بود؛ اگه جیره بندی و مجروحیت بود؛ اگه مرگ بود؛ یه چیز دیگه ای هم بود که زبون من از گفتنش قاصره... تو هم اگه دنبال کسی می گردی که حرف های خودت را از زبونش بزنی، اشتباه گرفتی!»
- گفتم که شعار دیگه توی کَت کسی نمی ره! تو هم به جای این که حقیقت رو برای مردم بگی، داری خودت رو با این حرف ها گول می زنی...
- مطمئن باش یه آدم ارزشی، با شعارهاش زندگی می کنه و روزی که قرار باشه شعارهاش رو ازش بگیرن، ترجیح می ده بمیره، تا پوک و خالی زندگی نکنه!
جمشید عصبانی شده بود. با صدایی که پوزخند در آن موج می زد و عصبانیت آن را می لرزاند گفت: «حیف که پشت ویترین هیچ مغازه ای، ارزش رو نمی فروشن ! وگرنه همه اش رو برای تو یه جا می خریدم!»
- عیب تو و همفکرهات اینه که همه چی رو یا می خوای بخری یا بفروشی!
- دنیا همینه بهرام خان! نخوای معامله کنی کلاهت پس معرکه اس!
- تا معرکه رو کجا بدونی! فکّه ، بین کوه های سر به فلک کشیده! یا تهران، توی برج بیست طبقه ی شرکت تبلیغاتی!
- فرق نمی کنه، هر جا که بشه حرفت روبا سبز معامله کنی !
چندشم شد. دلم می خواست مثل زمانی که در بیمارستان، دکتر عراقی به حرمت کشورم توهین کرد،همه ی تنفرم را با آب دهان توی صورتش خالی می کردم . بغض و حسرت بر گلویم پنجه انداخته بود. به سختی گفتم: «چه بهتر که امثال تو، هنرشون رو برای ماکارونی و پودر لباسشویی خرج کنن! لااقل حرمت جنگ حفظ می شه!»
و گوشی را روی تلفن کوبیدم. سرم روی بدنم سنگینی می کرد و قلبم به سینه ام مشت می کوبید. گویی رگ هایم را یک به یک با ناخن می کشیدند. نفسم سنگین تر از بغضم بود. حس کردم نگاهی مرا زیر نظر دارد. صدای آرام دایی احمد مرا خواند:
- آرام باش بهرام!
لبخندی تلخ روی لب هایم ماسید. به طرف حیاط راه افتادم. پله ها را نامتعادل طی کردم و کنار حوض رفتم . چند مشت آب به صورتم پاشیدم و نفس عمیقی کشیدم . یاد باران افتادم .دلم هوای باریدن داشت، اما انگار آسمان هم همچون چشمانم خیس شده بود. کششی غریب مرا به سمت زیر زمین می کشید، جایی که از روز ورودم، جرأت فکر کردن به آن را هم نداشتم. زنجیری نامریی درونم را به قفل قدیمی و کهنه اش کلید می زد. ناخود آگاه به طرف در چوبی و رنگ و رو باخته ی زیر زمین رفتم . دستم را روی زوایای در کشیدم. بوی کهنگی چوب ، مشامم را نوازش داد؛ بوی خاکریز می داد!
با ضربه ای نه چندان محکم قفل شکست و دو لنگه ی در باز شد. به کمک عصا ، پنج پله ی آجری را پایین رفتم. می توانستم حدس بزنم که وسایل قدیمی چگونه روی هم تلمبار شده بودند. با احتیاط جلو رفتم. چند بار پایم به ظرف های مسی و پیت های خالی نفت گرفت. دیوارهای نمور و آجری را لمس کردم. به انتهای زیر زمین رسیده بودم؛ جایی که ردّ پای چشمانم را در خود داشت. سر انگشتان لرزانم، بوم های خاک گرفته را لمس می کردند و قلبم گویی از پس غبار سال های دوری، چهره پاک می کرد. از ابعاد تابلوها حدس می زدم که چه نقشی بر سینه دارند. دلم میان رنگ ها جا مانده بود! خدایا سنگینی کدام بار است که چنین شانه هایم را خم کرده؟ آه جمشید چرا به راحتی شانه خالی کردی؟ صدایی مثل شُرشُر آب در گوشم طنین انداخت:
تمام حجم قفس را شناختیم بس است - بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم
صدا شبیه صدای علی رضا بود. شاید خودش بود! نمی دانم. حس می کردم جای خالی جمشید را باید پر کنم. باید دست هایم کار چشم هایم را می کردند. باید دل به دریا می زدم. جان به در بردن از توفان و گرداب... اگر میدان به دست جمشیدها بیفتد، چه خواهد شد؟
برخاستم و بدون عصا به طرف در زیر زمین دویدم . پایم به دیگی گرفت و زمین خوردم . لبم در اثر برخورد با شی ء تیزی پاره شد و مزه ی خون را چشیدم. بلند شدم و افتان و خیزان خودم را به حیاط رساندم و فریاد زدم: «دایی!»
دایی احمد سراسیمه به حیاط آمد و هراسان داد زد: «یا ابوالفضل، چی شده؟»
خون لبم را پاک کردم و با تبسم گفتم: «هیچی دایی! رنگ و بوم
می خوام!»



صدای جیرجیرک های باغچه ، سوار بر زوزه ی باد به گوش می رسید. تمام پنجره های زیر زمین را باز کرده بودم تا هوای راکد و دم کرده اش جریان یابد. بوم را روی سه پایه گذاشته بودم و رنگ قهوه ای را سمت راست. قوطی رنگ زرد را سمت چپم روی جعبه گذاشتم و رنگ آبی روی زمین. برای چندمین بار، بوم را وجب زدم و زمزمه کردم:«اگه دنیا صورتش رو از من پنهون کرده، منم صورتم رو زیر تاول ها و پوست سوخته ام قایم کرده ام . یه معامله!... حالا اگه قراره نقشی از این دنیای پنهون رو بکشم، می خوام چیزی باشه که دیده باشم! این طوری یه قدم جلوترم. خدایا خودت دستم رو بگیر!...فقط خودت...»
انگشت اشاره ام را میان رنگ زرد فرو بردم. با دست دیگرم یک وجب از حاشیه ی بوم داخل آمدم و انگشتم را روی صفحه کشیدم. خارشی زیر پوستم دوید و احساس سکرآور وجودم را طی کرد. چه لذتی داشت! دوباره انگشت در رنگ زدم و با دست دیگر فاصله ها را تعیین کردم. دامنه ی کوه ها را بالا می رفتم و در اوج قلّه خطوط را در هم می نشاندم. بوی رنگ مشامم را پر کرده بود. صدای رعد در همه جا طنین انداخت و باد شدت گرفت . یکی از پنجره ها با صدایی زنگ زده و خشک تاب می خورد.
عرق به پیشانی ام نشسته بود. با پشت دست موهای پریشانم را عقب زدم. زمان را کشته بودم، حاضر بودم سال ها مقابل بوم، رنگ ها را در هم بپاشم و آخرین نقش ذهنم را تصویر کنم. زبان در دهانم چرخید و دعای توسل بر لبانم جاری شد.می خواندم و می کشیدم. می کشیدم و می خواندم.
تمام انگشتانم آغشته به رنگ بودند. حس می کردم درخلاء ایستاده ام. هر بار که به قصد آسمان، خم می شدم و دست در رنگ آبی می زدم، گویی رکوعی می کردم و قیامی! حسی عجیب ، لطیف و دوست داشتنی در وجودم سرازیر بود. باز هم صدای رعد آمد.گویی همزبانم شده بود. همهمه ای گنگ با صدایم در زیر زمین منعکس می گشت، گویی در هزار توی دلم می پیچید و پژواک می یافت. همهمه کم کم واضح می شد، صداهایی آشنا و آرام . صداها مثل آب جاری بودند. از میانشان صدای حسن و علی رضا و امید را شناختم . با هر کلامشان عطر خوشی در هوا جریان می یافت. دستانم با شتاب فاصله ی رنگ ها و بوم را می رفتند و می آمدند، می رفتند و می آمدند...به سختی نفس می کشیدم و بغض مثل همان تاول زیر گلویم ، برگردنم سنگینی می کرد. باد یکی از پنجره ها را چنان به هم کوبید که شیشه اش شکست! انگشتانم در هوا ماندند. به طرف پنجره رفتم . دست بردم تا آن را محکم کنم که کف دستم به تکه شیشه های مانده در قاب، کشیده شد و برید. سوزشی میان پنجه ام افتاد و خون گرم و لزج بیرون زد. دستم را مشت کردم، خون از لای انگشتان رنگی ام جاری شد. دوباره مقابل بوم برگشتم. خیس عرق بودم و از درد دندان هایم را بر هم می فشردم. مشتم را به آرامی باز کردم و انگشت دست دیگرم را در خون زدم!
خورشید تصویر، سرخ گشت و غروب بر کوه ها دست کشید.قطره های سرد عرق از کنار ابروهایم سُر می خوردند و تا زیر گلویم راه می جستند...
دستی گرم روی شانه ام نشست، سر برگرداندم . نفس خسته ای کشید و گفت: «حالا دیگه تنها ، تنها! داشتیم؟»
نفس راحتی کشیدم و گفتم: «تو کی اومدی ناصر؟»
- تازه رسیدم...انگار دیر رسیدم!
- حاج آقا رضایی هنوزم دنبال نقاش می گرده؟
- محشره ! معرکه اس!... غوغا کردی حاج یوسف!
لبخندی زدم و دست زخمی ام را مشت کردم . ناصر با خنده گفت:
- ببینم تو خودت رو رنگ کردی یا تابلو رو؟ ... راستی این طرح خیلی آشناست ! انگار قبلاً یه جایی دیدمش ...آها! پشت اون کارت...
- کارت رو ول کن، اصل موضع خورشیده ... راستی اون بچه هایی که گفتی، حاضرن این نقاشی رو روی دیوار بزرگراه بکشند؟
صدای ناصر رنگ لبخند داشت.
- چرا که نه! ... ولی...
- فکر اون جا رو هم کردم، سمت چپ تصویر، یه جای خالی هست که باید عکس شهید صادقی رو پیاده کنن، قبول؟
و دستم را محکم فشرد. از درد فریاد خفیفی کشیدم. وحشت زده گفت: «دستت چی شده؟ چرا بریده؟»
با تبسمی بی حال گفتم: «برای وصل شدن به یه جایی، باید از یه چیزهایی برید!»
انگشتانم را میان پنجه اش گرفت. گرمی لبانش را روی دستان رنگی ام حس کردم. دستم را عقب کشیدم و گفتم: «شرمنده ام نکن مرد!»
چیزی نگفت، می دانستم که حالش به هم ریخته است و تا مرا بغل نگیرد و یک دل سیر نگرید، آرام نمی شود. خودم هم دست کمی از او نداشتم. نفس گرمش به صورتم خورد. دست هایم را گشودم. سر بر شانه ی یکدیگر، دلتنگی هایمان را خالی کردیم. باد بوی خاک باران خورده را بر دوش داشت و صدای شُرشُر ناودان زیباترین موسیقی طبیعت برای دلم بود. با سرانگشتانم زیر چشمانم را پاک کردم؛ تَر بودند!


با دست باندپیچی شده کنار ناصر، روی پل ایستاده بودم. صدای خودروهایی که به سرعت و در پی هم از زیر پایمان عبور می کردند، با بوق های گاه و بی گاهشان درهم آمیخته بود. ناصر گفت: «چشم های شهید صادقی کامل شده، نگاهش انگار زنده اس !... چیز زیادی از تصویر نمونده، تا یکی...دو روز دیگه تموم می شه. بچه های مدرسه راهنمایی اون طرف خیابان دارن به کار بچه های نقاش نگاه می کنند.»
ناخودآگاه به سمت صدای ناصر سر چرخاندم. او هم متوجه شد و گفت: «بچه ها روی دیوار سمت راست کار می کنن... دارن از روی داربست برامون دست تکون می دن!»
دستم را بالا آوردم و رو به آن ها تکان دادم.
نسیم خنکی از سمت شرق می وزید و با صدای سرود خوش نوای بچه های مدرسه در هم می آمیخت. می توانستم حس کنم که طلوع نگاه شهید صادقی از پس کوه های فکّه ، بر تمام شهر سایه افکنده است. می توانستم تصور کنم که رهگذران پرشتاب و رانندگان عجول، هر روز با بدرقه ی نگاه او راه خواهند سپرد، بی آن که خود بدانند. او از فراز کوه ها دل نگران بازماندگان موضع خورشید است. تبسمی کردم و زمزمه وار گفتم: «پرندگان مهاجر، پرواز را به ما آموختند.»

تصعید

سهیلا عبدالحسینی
برگزیده ی مسابقه ی سراسری داستان بلند دفتر هنر و ادبیات ایثار
با اثر «تصعید»
متولد 1340 - تهران - فوق دیپلم رشته ی حسابداری، دارای سابقه ی مدیریت و تدریس در مقاطع راهنمایی و دبیرستان، حضور در جبهه با عنوان امدادگر در اهواز - حمیدیه - سوسنگرد و...، عضو هیأت داوران (دو دوره) مسابقه ی سراسری داستان نویسی و دبیر جلسات نقد داستان.
«تصعید» نخستین اثر بلند از این نویسنده ی توانمند است که در این مجموعه به چاپ رسیده است.
از دیگر آثار ایشان، داستان بلند «مثل باران» و چندین داستان کوتاه است.
آخرین میهمان که رفت ، همهمه جایش را به سکوت داد. الهه با بغضی که داشت خفه اش می کرد، با قدم های بلند از اتاق پذیرایی گذشت . تیر نگاه های بی مهر و زهر کنایه ها، همه بر تن و جانش نشسته بود، دامن بلند لباس سپیدش به این سو و آن سو می چرخید. عاقبت هم به گوشه ای گیر کرد و صدای خشک جیغ پارچه برخاست. با حرکتی تند و عصبی دامن را آزاد کرد و به سوی پله ها دوید. موقع بالا رفتن هم به عمد کفش های یاسی رنگش را، که مانع دویدنش می شد، از پایش به پایین پله ها پرت کرد. به اتاق که رسید، چنان در را به هم کوبید که شیشه پنجره های هر دو طبقه به لرزه افتاد. بعد با صدا در را قفل کرد.
حشمت اللَّه شرمنده و غضبناک از رفتار خواهرش، از جا برخاست و به دنبالش به طرف پله ها هجوم برد. به دنبال او عمران از جا پرید و با دوخیز خودش را پای پله ها به حشمت رساند. بازویش را گرفت و با صدایی خشک گفت: «آقا حشمت...آقا حشمت، آسوده اش بگذار!»
حشمت برگشت و ادامه ی نگاه غضبناکش را روی صورت عمران ریخت، ولی همان لحظه دریافت که او حالا شوهر الهه است.
عمران شرمنده از خشونتی که در نهادش نبود و بروز داده بود، لبخندی زد و گفت : «درست می شه، باید به او فرصت داد.»
عالیه خانم خودش را به حشمت رساند. زورکی خنده ای زد و گفت :- عیبی ندارد حشمت جان؛ بیا برویم مادر. بعد از این خودش می داند و شوهرش.
و زیر نگاه تند مادر عمران به آرامی خودش را به ایوان رساند.
الهه مقابل آیینه نشسته بود. و با سنجاق های پشت سرش کلنجار می رفت، تا هر چه زودتر تور سرش را درآورد. در تمام مدتی که در مقابل نگاه نامهربان زن ها نشسته بود، حس کرده بود چیزی آرام آرام در درونش شکسته می شود؛ بی صدا اما درد آلود. هر کس به شکلی حالی اش کرده بود که" او لایق عمران نیست". حالا او آرزو می کرد: ای کاش این که جلوی آیینه نشسته من نبودم . کاش این جا نبودم. کاش مال این مملکت نبودم. آخ چه می شد اگر در یکی از کشورهای اروپایی یا آمریکا به دنیا می آمدم. مثل دخترهایی که در فیلم های خارحی دیده بود. آزاد و رها...
چهره اش درهم رفت. یادش افتاد مدتی است هیچ فیلمی ندیده است. یعنی حشمت مانع این کار شده بود. این قضیه بعد از جریان فرارش با بهمن بود. وقتی یاد بهمن افتاد، اشک به چشمش هجوم آورد. صحنه ی خواستگاری... مخالفت حشمت...فرار برای گریختن و... بعد از آن بود که حشمت دستگاه پخش فیلم را از توی پنجره اتاق پرت کرده بود توی حیاط...
حشمت از علاقه ی بی اندازه ی او به فیلم های خارجی خبر داشت ؛با این کار خواسته بود هم الهه را تنبیه کندو هم به قول خودش بهتر کنترلش کند.
در آیینه به اشک هایش که بر گونه می غلتید و روی تور یقه اش می چکید، نگاه کرد و نالید:
- گناه من چیست که می خواهم مثل مریلین باشم یا آنا یا رز، من...من...فقط نمی خواهم الهه باشم، نمی خواهم...نمی خواهم...
حشمت راه افتاد که برود؛ در حیاط خواست چیزی به عمران بگوید، اما پشیمان شد. آقا شریعت به مشایعت تا در خانه پیش رفت. عمران قامت بلند حشمت را از پشت برانداز می کرد. به نظرش رسید که قامتش کوچک تر شده و شانه هایش فرو افتاده است چنان که کتِ خوش دوختش هم نتوانسته بود این فرو افتادگی را پنهان کند.
با خود نجوا کرد: اندوهی که گُرده ی مردی چون حشمت را بشکند، با شانه های من چه خواهد کرد؟ یادش آمد... یک ماه پیش... همان موقع که داستان فرار الهه سر زبان ها افتاده بود. همین شانه ها را دیده بود که با لرزش خود به سیل اشک پاسخ می داد. با دست هایی حلقه شده بر قفل ضریح . عمران را که دید، با او به گفت و گو نشست و دل خود را از بار اندوه سبک کرد.
از مادر و تنهایی اش گفت؛ از مرگ زود هنگام پدر و میراثش که یک بارکش خاور بود و از این که همیشه مجبور بود در سفر باشد.از نمک نشناسی خواهر، از این که خواستگاران خواهر را به امید پیدا شدن آدم مناسبی به صلاح خود دختر رد می کرده است. از توطئه ی فرار دختر، و از این که به خواست خدا، به وسیله ی یکی از همسایه ها از قضیه آگاه شده، در ایستگاه راه آهن خود را به آن ها رسانده، جلوی آن عمل شوم را می گیرد. از این که مردک حقه باز و دروغگو بوده،...
به خود که آمد، حشمت رفته بود. آقا شریعت در ایوان نشسته بود و با تأنی به سیگارش پک می زد. پیش دستی ها گوشه و کنار اتاق ها حتی توی ایوان پراکنده بود. آن چه از میهمانی به جا مانده و از دست بچه ها ریخته بود؛ خرده های شیرینی و استکان های خالی چای بود که در هر گوشه به چشم می خورد.
امیر در گوشه ای به خواب رفته بود. مادر با خستگی ، استکان ها را از اطراف اتاق ها جمع می کرد و در سینی می گذاشت. چشمش به عمران افتاد که به ستون در ایوان تکیه کرده بود. چه رویاها برای پهلوانش داشت ...برای نازنین پسرش...
- مادر اخم نکن، مگر تو نبودی که می گفتی دوست داری دامادی مرا ببینی... چرا باید یک دختر به خاطر یک اشتباه ، که شاید دیگران هم تا حدی در آن مقصر باشند، جوری گرفتار شود که آینده اش تباه شود...
- کاری بود که خودم کردم ، باید از اول قبول نمی کردم، نباید به خواستگاریش می رفتم حالا که دیگر گذشته...
- مادر این حرف ها از تو بعید است، تو که خودت یک پا رزمنده ای، بنشین خوب فکر کن، ببین چه کسی در زندگیش خطا نکرده، همه ما بنده های پاک و وارسته ی خداییم؟
- نه به خدا نیستیم! همه مان ناخالصی داریم، همه مان اشتباه می کنیم، همه مان گناه می کنیم، منتها همه مان عادت کردیم. خطاها و گناه های دیگران را ببینیم ولی مال خودمان را یک جوری توجیه کنیم یا بر آن سرپوش بگذاریم.
- خوب شد؟ حالا بکش! تازه اولش است. این ادا و اطوارها آن هم از شب اول زندگی، حیا هم خوب چیزی است. خدایا این چه جور زندگی می خواهد بشود، من نمی دانم . زندگی که پایه اش بر علاقه نباشد...
...عشق ، عشق ، عشق ، مادرجان چیز عجیب و غریب یا نایابی نیست . بله ، البته به قول شما تو قوطی هر عطاری هم نمی شد و پیدایش کرد. عشق یعنی تو زیبایی های مرا پیدا کنی و ببینی و به من نشانش بدهی و من زیبایی های تو را. آن وقت همدیگر را دوست خواهیم داشت. بزرگ ترین معجزه عشق همین است که زشتی ها را ، نه این که بپوشاند، از بین می برد به همین سادگی!
-به همین سادگی خودت را گرفتار کردی آن هم یک عمر... من که چشمم آب نمی خورد از این زن، زن زندگی در بیاید.
آقا شریعت کشان کشان امیر را به سوی بسترش می برد.
- پسر جان حرکت کن یا اللَّه... چقدر سنگین است ماشاءاللَّه ، زود باش. مرد گنده ای شده ای، هنوز من باید ببرم سر جایت بخوابانم. دوازده سیزده سالت است؛ یعنی هنوز بچه ای؟ من که به سن تو بودم...
اعظم خانم هنوز راه می رفت، ظرف ها را جمع می کرد. در آشپزخانه تلی از ظرف های نشسته بی رحمانه خودنمایی می کرد. عمران چشم به مادر داشت که با حرکات منظم بین آشپزخانه و اتاق ها در رفت و آمد بود. می خواست حداقل یک نظم ظاهری به خانه داده باشد. عمران می دانست که در آن حرکات منظم، یک دنیا فکر و خیال موج می زند.
مادرش بزرگ بود! و تا جایی که عمران به یاد داشت، در هر کار خیر، مادر پیشقدم بود؛ حتی در مواقعی که دیگران کم می آوردند.
- خواهر داری ساک می بندی برای پسرت؟ داری دستی دستی می فرستیش جلوی آتش؟ مگر نمی بینی اون نامسلمون ها رحم ندارند، این همه که کشته شدند، چه شد؟
- داداش جنگه ، جنگ ! می گویی دو دستی نگهش دارم کنج خانه که چی بشود؟
- اصلاً این جنگ را خود این ها راه انداخته اند؛ و گر نه ما با کسی جنگ نداشتیم. این ها که آمدند جنگ و برادرکشی هم شروع شد.
- داداش گیر تو جای دیگری است. حرف سر این است که ما یا مسلمانیم یا نیستیم، چون و چرا هم ندارد. اگر مسلمانیم که خدا و پیغمبر و دین و همه می گویند اگر خواستند خانه ات را بگیرند، به جای نک و ناله بایست و دفاع کن. تو هم بلند شو پسر تا دیرت نشده!
- اصلاً باید بروم با خود آقا شریعت صحبت کنم.
- خیالت راحت ! آقا شریعت زودتر از من رضا به حق داده است.
- آخ مادر، به خدا نمی دانستم اذیتت کنم. اما نمی شد ساکت نشست. نتوانستم نمی دانم شاید هم، باری برداشته ام که بیش تر از ظرفیتم بوده است.
- عمران ، پسرم بیا و از این کار بگذر.
- به خدا مادر اگر می شد، می گذشتم. خواهش می کنم گریه نکن.
- اگر بخواهی می شود. خدا هم راضی نیست که تو با آبرویت بازی کنی.
- مادر...
- این دختر ُمهر رسوایی به پیشانی اش خورده ، دیگر هیچ خانواده آبرومندی حاضر نیست با این ها وصلت کند، چرا حالیت نمی شود؟
- گفتن این حرف معصیت دارد. خود این حرف ها هتک آبروست.
- تو اصلاً نمی خواهی بفهمی...
- می فهمم ، می فهمم که این ها همه حرف های این و آن است. می فهمم که سال هاست از حرف مردم خون به جگر شده ای، سوخته ای؛ اما صدایت در نمی آید. می فهمم وقتی که از جبهه برگشتم، همین یاوه باف ها با طعنه به تو رساندند که فلانی پسرش را با دست خودش فرستاد به جنگ که شیمیایی شود و برگردد، حالا کی حاضر می شود با یک بیمار شیمیایی با این ریه های معیوب زندگی کند.
- عمران، فریاد نکش. همسایه ها...
- وقتی شنیدند که الهه را خواستگاری کرده ام، همه ی حرف ها به گوشم رسید. یکی گفت: بسیار خوب این جوری بهتر شد، بالاتر از این هم بهش نمی دادند. یکی گفت : بیچاره به چه روزی افتاده که مجبور شده چنین دختری بگیرد. آن یکی گفت...
- بس است ، بس است... ترو خدا بس کن.
- مادر جان ببخش، گریه نکن که طاقت دیدن اشک های تو را ندارم. آبرو داشتن پیش چنین آدم هایی چندان هم سخت نیست، اگر آبرویم پیش خدا بریزد چه کنم؟
یادش آمد که به خاطر همین سخنرانی پرهیجان و طولانی، دو روز تمام سرفه های خون آلودش که مدت ها بود به کلی قطع شده بود، دوباره امانش را برید.
چراغ اتاق ها یکی یکی خاموش شد. شب از نیمه گذشته بود. یک شب مخملی که آستری از حریر نازک نسیمی گرم از میانش می گذشت. بر لبه ی ایوان، در سینی کنار دستش ، داروهایش با لیوانی آب گذاشته شده بود.
برخاست؛ کتاب هایش را آورد و دیوان خواجه ی شیراز را گشود:
ما بی غمان مست دل از دست داده ایم - همراز عشق و هم نفس جام باده ایم
بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند - تا کار خود زابروی جانان گشاده ایم
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده ای - ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم
- نه خیر، این به جای این که آرام کند ، بدتر آتش می زند.
کتاب بعدی را گشود. رو به قبله، شروع به زمزمه کرد:
خدایا من از تو می خواهم به حق آن رحمتت که همه چیز را فرا گرفته و به آن نیرویت که همه چیز را وسیله ی آن مقهور خویش کردی و همه چیز در برابر آن خاضع و همه در پیش آن خوار است و به جبروت تو که به وسیله ی آن بر هر چیز چیره گشتی و به عزتت که چیزی در برابرش نایستد...
- احمد وقتی شهید شد، پانزده سالش بود؛ پیکرش یک پارچه سوخته بود.
... و به آن عظمت و بزرگیت که پر کرده هر چیز را و به آن سلطنت و پادشاهیت که بر هر چیز برتری گرفته و به ذات پاکت که پس از نابودی هر چیز باقی است...
- سید حسین همیشه می خنداند، حتی وقتی فریاد کشید شیمیایی! انگار طنزی در صدایش بود.
... و به نام های مقدست که اساس هر موجودی را پر کرده و به آن علم و دانشت که به هر چیز احاطه یافته و به نور ذاتت که روشن شد در پرتوش هر چیز، ای نور حقیقی و ای منزه از هر عیب ...
- مادر احسان هنوز به شنیدن صدای در از جا می پرد؛ در انتظار خبری از او...
خدایا ، بیامرز بر من آن گناهان را که پرده را بدرد. بیامرز بر من آن گناهانی را که عقاب و کیفرها را فرو می ریزد. خدایا بیامرز بر من آن گناهانی را که نعمت ها را عوض کند...
- توی سالن سخنرانی دانشگاه، موقع نشان دادن فیلم یک نفر فریاد کشید: تهاجم!
آفتاب یک مثلث کوتاه کنج حیاط درست کرده بود. الهه در ایوان نشسته بود و زل زده بود به مرغابی وسط حوض؛ باغچه و گلدان ها را آب داده بود و حالا همه شان خیس و تر و تازه انگار نفس سبزشان را در حیاط می دمیدند. عطر شمعدانی ها، دلپذیر و پرحسرت ، با گل های کوچک و رنگی ، با بوی خاک خیس به هم می آمیخت. کوکب های خورشیدی مفتخر و مغرور گردن برافراشته بودند و یاس ها، امان از این یاس ها و این بوی سکرآورشان به حیاط و ایوان آب پاشیده و بعد با جارو افتاده بود به جان حیاط و جواب همه سرکوفت ها را به کف حیاط داده بود.حوض را هم پر آب کرده بود. مرغابی وسط حوض بال هایش را باز کرده بود و نوکش آسمان را نشانه گرفته بود. می خواست پرواز کند، اما پایش محکم به میله بند بود. از میان نوکش آب به بیرون فوران می کرد. یک پارچه سفید بود با ترک های ریزی بر سطح بدنش که نشان می داد مدت هاست از همان جا می خواهد اوج بگیرد و نمی تواند. الهه می ایستاد و مدت ها به پرنده و نوک بازش و آبی که از آن بیرون می ریخت، نگاه می کرد.
صدای چرخیدن کلید در قفل آمد و بعد از آن امیر با سرو صدا وارد شد. توپ را در دستش به هوا می پراند.
- سلام ؛ تنهایی...مادر کجاست؟
- رفته جلسه ی ختم انعام ، گمانم.
الهه هنوز نگاهش روی مرغابی گیر کرده بود.
«چه خوب می شد اگر می پرید!»
امیر با لقمه نانی در دست از ایوان پرید در حیاط. در را که باز کرد، عمران پشت در بود.
- سلام کجا؟
- داداش عمران، سلام ... می رم سر کوچه با بچه ها...
اما پشیمان شد و به دنبال عمران کشیده شد توی حیاط.الهه بلند شد.
امیر گفت: «داداش؛ قول داده بودی با هم سینما بریم یادته؟ خب الان...»
عمران گفت: « صبر کن ، نفسی تازه کنم.» بعد رو به سوی الهه کرد:« شما ...تو هم می آیی؟»
- نه ...نمی آیم.
نمی دانست چرا گفت: "نه" اصلاً صدای خودش نبود. در حالی که دلش پر می کشید، ساعتی هم که شده از چار دیواری این خانه بیرون بزند.
عمران دست و رویش را در حوض شست و در ایوان ولو شد. داشت فکر می کرد چه طور می تواند امیر را منصرف کند . الهه با یک چای قرمز در سینی وارد شد. عمران خودش را جمع و جور کرد . الهه بی حرف سینی را گذاشت و خودش به آشپزخانه خزید.
امیر به دنبال چیز دندان گیری برای خوردن یخچال را زیر و رو می کرد.
- امیر؛ تو می دانی چرا عمران تا مرا می بیند، خودش را جمع و جور می کند؟
امیر با دهان پر، با تعجب به الهه نگاه کرد.
- چه طور ...یعنی نمی دانی؟
- نه ، از کجا بدانم این اداهای برادرت را ، با کس دیگری هم این رفتارها را دارد.
- آره ، با ...مادر و بابا... خب می دانی او این جوری است دیگر... هیچ وقت پایش را جلوی آن ها دراز نمی کند، حتی اگر از خستگی در حال مرگ باشد.
دوباره با گاز دیگری دهانش پر از سیب شد و همان طور ادامه داد:
- این جوری است دیگر... اگر بابا یا مادر ایستاده باشند، او نمی نشیند. حوصله ای دارد عجیب، این جوری است دیگر...با من کاری ندارین ...ببینم می توانم راضیش کنم سینما برویم. می گویند از آن فیلم های رزمی و بزن بزن ...
الهه صدای امیر را نمی شنید. باز فرو رفته بود به دنیای خودش. از وقتی به خانه عمران آمده بود، حتی یک بار هم به خانه ی خودشان سر نزده بود. یاد حشمت خاطرش را مکدر می کرد؛ با آن صدای نخراشیده ، عزیز کرده ی مادر...
« حشمت جان! برایت لقمه بگیرم؟ اگر دستت بند است.»
« حشمت جان! سرما نخوری مادر، کی برمی گردی؟ تا برگردی من جان به سر شده ام.»
«حشمت جان! کی سر و سامان می گیری؟ همه فکرت این خیره چشم پرروست که کی شوهر می کند؛ فکر خودت هیچ نیستی.»
چشم های مادر فقط حشمت را می دید و بس و چشم های حشمت مثل نگهبان دوزخ دایم مراقب او بود... ً این چیه پوشیده ای برو عوضش کن . چرا این قدر دیر از مدرسه می آیی، از فردا خودم می آیم می آرمت تا چشم مرا دور می بینی...ً.
- زن داداش ، عمران می گوید...
- گفتم که نمی آیم، نمی آیم، نمی آیم.
امیر بر جا خشک شد. کتابی را که به طرف الهه دراز کرده بود، پس کشید و کناری گذاشت و گفت: «می گوید این کتاب را برای شما خریده، اگر نمی خواهیدش بگویید تا عوضش کند.»
امیر گفت و به شتاب بیرون رفت.
الهه کتاب را برداشت. یک قطره اشک روی جلد کتاب چکید.
« بیچاره ام کردی! چرا ولم نمی کنی، عجب غلطی کردم با این شوهر کردنم، کتاب داستان است این؟ کی حوصله کتاب خواندن دارد؛ همان زمان هر چه خواندم بَسَم است. یادش به خیر! خانم حافظی با لبخند می گفت: حیرانم کردی تو دختر با این مغز گچی و دست های جادویی ات.»
«حالا خوب بود که دبیر ادبیات و هنر بود نه ریاضی و فیزیک.»
«روز امتحان؛ وای چه روزهای وحشتناکی و همیشه انگار زودتر از موقع فرامی رسید.»
- خب الهه خانم، شعر خزان را از حفظ بخوان ببینم،
...
دو بیتش را، از هر کجایش که می توانی بخوان.
...
- یکی از شعرهای کتاب را، هر کدام که از حفظ کرده ای، بخوان.
...
- یک بیت از هر کدام که می توانی بخوان.
- با... باشه خانم ...الان...
- دستپاچه نشو، راحت باش.
- گفتم غم تودارم، گفتا غمت سرآید.
- بسیار عالی است ! ادامه بده، ادامه بده!
- گفتم ...گفتم غم تو دارم... گفتا غمت سر آید.
- خُب...
- گفتم ...گفتم... غم تو دارم ، گفتا ...غمت سر آید.
- بقیه اش، یک مصراع دیگر...آفرین حواست را جمع کن.
- گفتم غم تو دارم ...گفتا غمت سر آید، گفتم بیا به دامم، گفتا نمی توانم...
«وای خدایا! صدای انفجار خنده بچه ها بلندتر بود یا تپش قلبم؟!...اما همیشه اوضاع به این بدی نبود. ساعات درس هنر من ارباب کلاس بودم.»
«وای الهه؛ چقدر این دامن را قشنگ از کار در آورده ای.»
«الهه جان؛ این مدل بافت را به من هم یاد می دهی؟ می گویند خیلی سخت است.»
«بچه ها الهه بهترین نمره کلاس را آورده.»
یادآوری این بخش ، چهره اش را به لبخندی از هم گشود.
«چرا ورزش را نمی گویی؟ قهرمان تنیس روی میز، دو، والیبال... چند دوره پشت سر هم دبیرستان به خاطر وجود من برنده ی جام قهرمانی مسابقات شد.»
«الهه جان؛ اندام شما کشیده است و به خوبی نرمش انجام مشکل ترین حرکات را دارید؛ فقط این موهای بلندت را کوتاه کن ، موقع دویدن مزاحمت می شود.»
«نه خانم رحیمی، من قول می دهم با همین موهای بلند، جام را برایتان ببرم.»
الهه کتاب را ورق زد.
«باید سعی کنم بخوانمش. باید دید حرف به درد بخوری تویش دارد یا نه؟»
آقا فتاح داخل نانوایی پا گذاشته و نگذاشته، صدای غرغر چند نفر از میان صف طویل مردم به گوشش رسید:
- باز اومد؛ بفرما آقا بفرما.
- بی نوبت گرفتن کاسب ها، لابد حق همسایگی شان است.
- آقا فتاح وقتش طلاست، نمی تواند آن را در صف تلف کند.
فتاح در جست و جوی گوینده ی جمله آخر نگاهی به صف انداخت و کاظم شاگرد سید حسن نجار را که سرش را می دزدید، شناخت. بی اعتنا تا جلوی پیشخوان رفت.
- رو به راهی آقا رحیم؟ خدا قوت آقا عبداللَّه ... دو تا برشته ما را مرحمت کن تا خلایق پوستمان را نکندند.
و دوباره نگاهی به صف انداخت.
- همین روزها روغن می آد. کوپن جدید اعلام شده.
نان به دست طول صف را پیمود تا رسید به کاظم و بی هوا گوشش را گرفت و پیچاند و با غیظ گفت:«به ننه ات بگو بیاد حسابش را صاف کند و گر نه تیمور را می فرستم دم خانه تان. زبان تو نیم وجبی فضول را هم می دهم از ته ببرند تا...»
- آقا فتاح ، چه کار می کنی؟ بچه است ، ولش کن!
فتاح برافروخته برگشت و یکهو سرد شد.
- آها ...وقت به خیر آقا سبحان...آخه فضولی می کنه تو کار بزرگ ترها...
گوش سرخ شده ی کاظم رها شد. فتاح باخودش فکر کرد: باز هم این بچه بسیجی فضول!
- بفرما آقا سبحان، بفرما، اینو شما بگیر، من می رم دوباره...
- نه، نه، ممنون، تازه آمدم، می ایستم می گیرم. خودم...شمابفرما، به سلامت.
فتاح هنوز زیر لب می غرید:
- همین است دیگر بچه ها پررو شده اند، مردم نمک نشناس، اصلاً روزگار مزخرفی شده، اگر این پسره ی نره خر برود این دو تا نان را بگیرد، می میرد. همه اش یا جلو آیینه ایستاده و روغن به سرش می مالد؛ یا ضبط صوت جیبی اش توی بغلش و گوشی کوفتی اش روی گوشش توی عالم هپروت سیر می کند. زنمان هم که هیچ...
- سلام آقا فتاح !
- سلام و ز...علیک سلام الهه خانم، چی می خواهی بابام جان؟
- دو کیلو شکر و...
- صبر کن پدر جان ، صبر کن، بگذار اول این یکی را بکشم، بعد بقیه را بگو. نه حواس دارم و نه حوصله. حوصله برای آدم نمی گذارند که...
الهه صبورانه داشت نگاه می کرد که فتاح چگونه خم شده بود و به تأنی و ذره ذره از کیسه شکر با سرتاس ، شکر در پاکت می ریخت.
حضور نگاه کسی را الهه احساس کرد . سر بلند کرد، نادر ایستاده بود و نگاهش می کرد.
جامی انگار شکست... دیواری فرو ریخت... کبوتری انگار گریخت... چند لحظه، چند ساعت، چند قرن بود که آن جا ایستاده بود؟ یادش نبود.
- ها؟ نادر جان کجا داری می روی؟
فتاح دید و به روی خود نیاورد.
- به مادر بگو: شب دیر بر می گردم. با بچه ها بیرون شام می خوریم.
- توکجا ؟ الهه خانم... شِکَرت...
بی صدا گریخت، ملتهب و هراسان به خانه رسید و یک راست به سوی اتاقش دوید. نزدیک در چیزی بود که پایش به آن خورد و آن را شکست. چه بود؟ نمی دانست، نمی دید، خود را بر زمین رها کرد. گوشه ی چادرش را در دهان تپاند، تا صدای های های گریه اش را خودش هم نشنود.


مادر گفت:«دو ماه است که این بوی عطر در تمام سوراخ سمبه های این خانه پیچیده، عجب عطری بود! چرا بویش نمی رود؟»
عمران گفت:«دو ماه و سه روز است...»
و نگاهی به الهه انداخت و در چشم های او سایه های اندوه را دید که پرسه می زنند. از این سو به آن سو، خیره شده بود به مرغابی میان حوض از میان قاب پنجره.
به الهه گفته بود: « اگر نپسندیدی، چرا دیگر شکستیش ، برایت عوض می کردم.»
الهه جواب داده بود: « ندیدم، تصادفاً پایم خورد.»
مادر گفته بود: « الهه را پی خرید فرستاده بودم، برگشت...دست خالی، با چنان حالی نگفتنی، هرچه صدایش کردم نشنید. دوید توی اتاقش.»
یادش آمد:...سبحان از نادر و ناپاکی اش، غیر مستقیم چند بار با او حرف زده بود.
«شیطان می گوید یک بار همه بچه های محله را بریزم سرش تا می خورد بکوبیمش، بلکه آدم شود.»
حتی مادر کاظم یک بار چیزکی به کنایه به او گفته بود:
«ننه نگذار خانواده ات بروند در مغازه این فتاح کافر؛ این مار زخم خورده است... از وقتی انبارهایش را گرفته اند، انگار با همه مردم خونی شده، یا دایم کفر می گوید یا فحش می دهد، پسرش هم که دیگر هیچ...اهل محل از دستش شاکی اند. گرگ زاده است دیگر...»
مادر هیچ نمی گفت، اغلب ساکت بود. الهه را هم برای خرید نمی فرستاد. اما الهه همیشه چیزی لازم داشت که خودش باید می رفت و می خرید.
- عمران چرا غذا نمی کشی ؟ امیر تو هم قبل از غذا این قدر آب نخور.
پدر زیر چشمی به عمران نگاه می کرد که داشت دارویش را می خورد.
- بهتر نیست بعد از غذا بخوری؟
- چندان فرقی نمی کند. داروی اصلی اش هم گاهی بی تأثیر است. این که دیگر مشابه است.
مادر گفت:«مگر می شود بی تأثیر باشد؟ اما تو هم به خودت نمی رسی. توی آیینه به خودت نگاه کرده ای؟ رنگت پریده، دوباره ضعیف شده ای، یا دانشگاهی یا سرکار، یا درس می خوانی یا کار می کنی. توی محل هم هر کس، هر کاری دارد معطل نمی کند، مستقیم پیش تو می آید.»
عمران چشمش به الهه بود که به غذا ور می رفت و به زور لقمه ای در دهان می گذاشت.
- ای بابا، مادر جان این چیزها که شما می گویید، آدم را خسته و مریض نمی کنند.
- آخر هر چیز حساب و کتابی دارد، تو شده ای سنگ صبور و حلال مشکلات مردم؛ این که نمی شود.
پدر با خود می اندیشید: چرا این روزها عمران عصبی و ضعیف شده است، هر وقت عصبی است، سرفه هایش بیش تر می شود و حالش خراب تر. شاید الهه علتش را بداند. چرا الهه این قدر دلمرده و ناراحت است؟!
مادر سفره را جمع کرد. آقا شریعت آن را گرفت و به آشپزخانه برد. الهه ظرف ها را می شست. آقا شریعت آمد کنار الهه.
- دخترم دستت درد نکند.
الهه با لبخندی بی رمق، سرش را تکان داد.
- دخترم، می خواستم چیزی ازت بپرسم .
دل الهه به شور افتاد ، نکند...
- می خواستم ، می خواستم بدانم، راحتی؟ چیزی نمی خواهی؟ کسری نداری؟
- نه پدر ، چیزی کم ندارم.
- اعظم باهات خوب تا می کند. مادر است دیگر، یک وقت ممکن است چیزی گفته باشد و تو دلخور شده باشی.
- نه...
- عمران چه طور ؟ نکند از او ناراحتی به دل داری؟ هر چند می دانم که او کسی نیست که به قدر سر سوزنی بی جهت به کسی آزار برساند. با این وجود...
- نه ، نه پدر.
- پس چرا این قدر گرفته ای؟ در مدتی که به این خانه آمده ای، من اصلاً خنده تو را ندیده ام. اوایل فقط ساکت بودی؛ اما تازگی، هم ساکتی و هم غمگین. عزیزم ، جوانی به سن تو نباید این قدر افسرده باشد.
- پدر باور کنید؛ چیزیم نیست.
- تو فکر می کنی من اندوه تو را نفهمیده ام؟ می خواهم کمکت کنم. هر موقع کاری داشتی، یا چیزی خواستی، اگر با دیگران راحت نیستی بیا و از خود من بخواه. اگر زودتر حرفی نزدم، برای این است حس کردم با عمران شاید مشکلی داشته باشی و دخالت من درست نباشد.
الهه آشکارا مستأصل شده بود. بی صدا با خود گفت: « عمران شما نمونه ی کامل نیکی و پاکی است، اما من...هیچ کس مرا شایسته ی او نمی داند. چه طور این موضوع را تا به حال نفهمیده ای ؟ من و عمران دو نقطه ی مقابل یکدیگریم.»
- مسأله ی خاصی نیست پدر!
پدر حس کرد: الهه از صبحت کردن درباره ی عمران طفره می رود.
- ببین دخترم؛ این را که می گویم، نه این که فکر کنی چون پسرم است می گویم . خدا خودش بهتر می داند؛ اما هیچ کس به جز جوانمردی و ادب از عمران ندیده است. نمی خواهم بگویم پسرم بی عیب است ؛ اما ناچارم اقرار کنم که یکی از بهترین هاست. این را یا خودت در این مدت فهمیده ای یا در آینده می فهمی...سالم نیست و البته خودش را هم گول نمی زند، ولی تو از آدم های سالم تر از او چند نفر را می شناسی که به اندازه ی او کار کنند... خوب و کامل؛ این قدر هم با نشاط باشند.
الهه خود را مجبور دید چیزی بگوید و یک جوری غائله را ختم کند.
- من از عمران کوچک ترین ناراحتی ندارم.
پدر آهی کشید و گفت:«کاش می دانستم در دلت چیست.»
- هیچ ، چیزی نیست. فقط...فقط گاهی دلتنگ می شوم؛ آن هم درست می شود. می دانم.
پدر لحظه ای به فکر فرو رفت. بعد مثل این که چیزی به ذهنش رسیده باشد و کشفی کرده باشد، گفت:«چرا یک چند روزی پیش مادرت نمی روی؟ برو کمی استراحت کن و...»
انگار آشپزخانه با تمام وسایلش، یک دفعه روی سر الهه آوار شد.
«خانه ...پیش مادر؟ خدایا، هر کاری بگوید می کنم؛ به غیر از این یکی. تازه از غرولند مادر و ارعاب و تهدید حشمت خلاص شده ام.»
چهره ی الهه چنان درهم شد که پدر حرفش را خورد. با خود فکر کرد: همین است. چرا زودتر نفهمیدم. داشت از آشپزخانه بیرون می رفت که برگشت و گفت:«فقط یک کلام دیگر... من پسرم را خوب می شناسم، بگذار بگویم ، که او تو را دوست دارد... خیلی ...پس احساس تنهایی نکن. می گویم از این به بعد خواهرش هم بیش تر این جا بیاید و...تا تو از تنهایی و بی همزبانی درآیی.»
الهه مات و حیران برجا ماند.
« زبانت ببرد دختر این هم حرف بود که تو زدی.»
پدر وارد اتاق شد و با اشاره ای مادر را به اتاق دیگر کشاند.
- اعظم خانم؛ تو که می بینی این دختر این قدر ناراحت است، چرا کاری نمی کنی؟
مادر لبخندی به استهزاء زد و گفت:«می گویی چه کنم؟»
- با مادرش صحبت کن.
- به مادرش چه بگویم؟
- بگو ، بیایند به دخترشان سری بزنند، این جوری که نمی شود. چند ماه است که این دختر این جاست؛ این ها یک بار درست و حسابی نیامده اند دخترشان را ببینند. طفلک دلش ترکید. رنج می کشد؛ حق هم دارد توقع داشته باشد.
- تو اشتباه می کنی آقا، غصه ی الهه این چیزها نیست.
- تو که می دانی خانم، بگو ما هم بدانیم غصه اش از چیست؟ چنان حرف می زنی که انگار همه چیز را می دانی.
- نمی دانم!
- خُب! پس همین است که من می گویم. همین فردا برو به عالیه خانم سری بزن؛ از قول من بهشان سلام برسان و گله کن که چرا نمی آیند ، سری نمی زنند، احوالی از دخترشان نمی پرسند . بگو این جا مثل خانه خودشان است. نکند که رودربایستی می کنند. اصلاً بگو هر روز بیاید دخترش را ببیند؛ چه مانعی دارد؟
امیر به داخل اتاق سرک کشید و گفت: «می شود مزاحمتان شد یا نه؟»
پدر دیگر حرفش را ادامه نداد. اشاره کرد به امیر که داخل شود.
- بابا... پدر جان!
- از این پدر جان گفتنت بوی توطئه می آید پسرجان!
- پدر می شود یک انشای عالی برایم بنویسی؟ می خواهم بهترین نمره ی کلاس را بیاورم.
- انشای عالی راپسرجان، خودت با همت بلند و هوش سرشار و آن دست خط قشنگت باید بنویسی.
- خودم می توانم یک چیزهایی سر هم کنم . ولی خوب...بهترین نمی شود.
- چرا از برادرت کمک نمی گیری؟ پسرجان، من باید به این چرخ خیاطی مادرت نگاهی بیندازم. می گوید کار نمی کند.
- برادرم دارد به اخبار گوش می دهد؛ ولی مثل این که چاره ی دیگری هم ندارم.
الهه تازه از شستن ظرف ها فارغ شده بود و بافتنی اش را به دست گرفته بود و خیال داشت بدون مزاحمت دیگران در افکار خودش سیر کند که امیر دست به دامان عمران شد.
- برادر مهربان و دانشمندم؛ لطفاً یک انشای عالی، یعنی در سطح عالی برای من بنویسید.
عمران با خنده گفت:«نمی توانم... برادر از جان عزیزترم ، انشاء را خودت باید بنویسی.»
- ای بابا، همه که همین را می گویند.
- خب همه درست می گویند.
- من چه طور بنویسم آخر؟ بدون کمک و راهنمایی چه طوری می شود یک انشای عالی نوشت؟!
- آهان! کمک و راهنمایی حرف دیگری است.
برقی در چشم امیر درخشید.
- پس کمکم می کنی؟
- بله راهنمایی ات می کنم. اما فقط راهنمایی.
- باشد. قبول است.
- عنوان انشاء چیست؟
- سه تا موضوع گفته شده که باید یکی را به انتخاب خودمان بنویسیم. اولی که از همه به نظر من بهتر است: "خاطره ای از جنگ است " و دومی که اصلاً در شأن من نیست،" خلاصه ای از فعالیت های خود در تابستان گذشته است " و سومی که از همه مشکل تر است، یک شعر است به این مضمون:
"هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق - ثبت است در جریده عالم دوام ما"
-آهان، این سومی نوشتنی است.
- ولی من فکر کردم، همان اولی را بنویسم.
- باشد؛ اگر تو آن را می پسندی، حرفی نیست. اما اگر می توانستی مفهوم این شعر را خوب بفهمی و بنویسی، حق مطلب اولی را هم ادا می کردی.
- موافقم. سومی را می نویسیم.
- بعد از توضیحات من خودت باید با برداشت خودت انشاء را بنویسی.
- چَشم؛ ولی... لطفاً به زبان خودمان حرف بزن؛ نه آن طور که بعضی وقت ها می گویی و فقط خودت می فهمی چه می گویی.
- شاعر می گوید: اگر محرک آدمی برای فعالیت های زندگی اش عشق باشد، جاودانه می شود؛ یعنی نمی میرد؛ یعنی همیشه سرشار از هستی است؛ یعنی تا وقتی در دنیاست، عینیت زندگی است؛ روزی هم که در دنیا نباشد، اثر حیاتش، خود، حیات بخش خواهد شد. می فهمی حرفم را؟
- بله... تقریباً؛ ولی خواهش می کنم بیش تر از این اوج نگیر.
- ولی عشق هم نوع و جنس دارد. مثل هر چیز دیگر حتماً باید آن را بشناسی؛ واجب است برای همه. چون رایج ترین نوع، معمولاً بنجل ترین آن است. زیرا همه به دنبال بهترین می گردند و چون یافتن بهترین، نگاه نیک بین می خواهد و شاید کمی هم زحمت داشته باشد، دل به ابتذال چیزی می بندند که به دروغ نام عشق به خود بسته است.
الهه توجه کرد؛ عمران مستقیم به او چشم دوخته بود.
داشت فکر می کرد، چرا دو روز است نادر پیدایش نیست. گفت کارها را جور می کند و زود برمی گردد. دفعه ی آخری از او پرسیده بود: چرا زن عمران شدی؟ یک جانباز ! تو کجا و او کجا ...
دوست داشت جواب بدهد: آن قدر که خودش و خانواده اش پافشاری کردند . اما دید دروغ بی قواره ای ست. گفت: همین جوری ، چاره دیگری نداشتم؛ خسته شده بودم.
امیر گاهی چیزی در دفتر یادداشت می کرد و در درون خود با لشکر قدرتمند خواب، نبردی اشک آور داشت.
عمران صدایش را آهسته تر کرد. نجواگونه، انگار با خودش حرف می زد:
- آیا شیرین تر و زنده تر از نیروی عشق، حسی و نیرویی وجود دارد؟ با این نیروست که نه سوختن را می فهمی، نه قطعه قطعه شدن و نه حتی مردن و چه رسمی دارد این عشق، کم ترینش سوختن است، گاهی به اندازه ی یک عمر...ویران می کند و از نو می سازد.. ویرانیش زیبا و ساختنش عظیم...
عمران از پنجره به آسمان نگاه کرد. الهه ردّ نگاهش را گرفت.
- برازنده ی عشق... او...فقط او...
صدایش آتش داشت. سینه اش دوباره به خس خس افتاد.
- شیرین هستی...تو که وسعت تاخت و تازت از صحرای کربلا، تا تپه های اللَّه اکبر... نمی دانم ...از ارض تا ارض ، گسترده تر بوده و هست...سهم ما همین؟
تصویر تیره ی الهه در شیشه ی پنجره افتاده بود . عمران به تصویر مات دقت کرد.
تصویر، دست از بافتن کشیده بود.
- من بارش عاشقانه دیده ام و رویش عارفانه...من جمع مستان دیده ام...
این چشم ها...این چشم ها عاشق هایی دیده است، رسم عاشقی این ها، معادله های کله گنده های دنیا را به هم ریخت. چون عشق معجزه می کند، راستی معجزه نیست ؟ همه قلدرها جمع شوند...فکرهایشان ، دست هایشان، مهماتشان و همه ی نیروهایشان را یکی کنند و هشت سال تمام بریزند سر یک عده قلیل؛ امّا داغ تصاحب یک وجب از خاکشان به دل همه شان بماند.
امیر مدتی بود در خواب خوشی غوطه می خورد . عمران نفس عمیقی کشید و آه سوخته ای از سینه بیرون داد.
- عشق اگر خاکسترت نکند، بدان قلابی ست و در این خاکستر شدن، لذتی ست شگرف و حیرت آور . باقی عشق ها، عشق های زمینی، پاکش ، پیراسته اش، اگر یافته شود، خردترین شاخه های این درخت تناور است؛ مثل شعاع باریکی از خورشید.
دیگر صدایش را اگر هم می خواست، نمی توانست به نوا در آورد.
الهه حس کرد هاله او را در خود پیچیده است. خدایا: صدایش، حرف زدنش...انگار به جای کلمه، آهنگ دارد... می نوازد...چقدر نوایش عجیب است، هم شنیده می شود و هم...انگار ، دیده می شود. حتی... حتی مثل این که عطری دارد، این بوی عطر...نه دیوانه شده ای؟ بوی همان شیشه عطری است که شکست...حتماً بوی همان است.


صاحبه خانم، سطل به دست از پله های بام پایین می آمد. فکر کرد نکند فتاح رفته باشد. سعی کرد سرعتش را بیش تر کند. ولی فایده نداشت، به همان آرامی که یکی یکی پله ها را پایین می آمد. فکر کرد: صدوبیست کیلو وزن و این پای علیل سرعت بردار نیست.
از همان جا داد زد:
- آقا...آقا...
صدایی پاسخ نداد. دوباره فریاد زد:
- فتاح! وای بیچاره شدم از این پادرد.
فتاح داشت بیرون می رفت. صاحبه، دستش را گرفت و کشاندش به درون و گفت: «کجا ؟ تا من می آیم بجنبم ،شال و کلاه می کنی و در می روی.»
- کی؟ من، خواب دیده ی زن؟
- یک دقیقه صبر کن. کارت دارم.
- نمی توانم، کار دارم.
- کار من واجب تراست.
فتاح با بی حوصلگی به در تکیه داد و تظاهر کرد حواسش جای دیگری است.
- آقا فتاح؛ دستم به دامنت، باز هم می گویم، یک چیزی به این پسر گردن کلفتت بگو؛ توی دهانش بزن. پولش را قطع کن؛ یک کاری بکن آخر مرد، قبل از این که پاک آبرویمان را آب جوی کند.
- چرا...چه کرده بدبخت. تو آدم بد پیله، دایم توی خانه بهش سرکوفت می زنی...نیش مار غاشیه که می گویند، همین زبان توست. قبلاً با گوشه و کنایه می چزاندیش، حالا دهانت را باز می کنی و هر نسبتی که بخواهی بهش می دهی...
- چرا خودت را زده ای به نفهمی، کاری که نادر انجام می دهد... کم ترین جزایش مرگ است، ببین، یک دقیقه توی خانه بند می شود؟ همه اش دنبال ...
- اوهو ... خب حق دارد؛ با این خلق و خویی که تو داری، هر که باشد فراری می شود.
- کم مهربان، مهربان و نرم، نرم باهاش حرف زدم؟ کم نصیحتش کردم؟ مرد آخر یک کاری بکن، قبل از این که بیخ پیدا کند.
- کار بیخ پیدا نمی کند، نادر احمق نیست.
صاحبه فریاد زد:
- احمق نیست؟ پس بگو می دانی و هیچ نمی گویی، مرا بگو که دلم را به کی خوش کرده ام ، خدا لعنتت کند؛ دیده بودم که می بینی و زیر جلکی می خندی و به روی خودت نمی آوری. اما...اما باورم نمی شد.
فتاح هوار کشید:
- دهانت را ببند و یاوه نباف...ببین چه طور از کاه، کوه ساخته.
- نادر چه تقصیری دارد؟ جوان است مثل همه جوان ها، تقصیر دیگران است که...
- غلط کرده با تو، این همه جوان توی این محله است، فقط پسر تو یکی باید با جوانی هایش رویمان را سفید کند.
فتاح برافروخته مشتش را به دیوار کوبید و از لای دندان هایش غرید:
- پسر من؟ بسیار خُب، اصلاً خوب کرده، بگذار هر غلطی دوست دارد بکند. می خواهم پشت آن دخل لعنتی بنشینم و بی آبرو شدن بعضی ها را ببینم و کیف کنم چه می گویی، ها؟
صاحبه با دو دست توی سرش کوبید و صورت اشک آلودش را خراشید و با ناله گفت:«کاش مرده بودم و این روزها را نمی دیدم. تقصیر خودم است...هر غلطی کرد، چیزی بهش نگفتم، هر چه خواست ، گرفت .هر کاری خواست، کرد. حالا باید بکشم... ای کاش مرده بودم...آخ...آخ...که بیچاره شدم...بیچاره.»
فتاح ایستاده بود و زنجموره صاحبه را گوش می کرد، این پا و آن پا کرد و گفت:«تمامش کن و خلقمان را تنگ تر از این نکن.»
صدایش در صدای هق هق گریه صاحبه گم بود. فتاح صبر کرد. اشک ریختن زنش آرام تر که شد، گفت:«هوای کارش را دارم، نمی گذارم...»
زنش بریده بریده و اشک آلود گفت:«فکر کرده ای ! هوای کارش خیلی وقت است که از دستت در رفته است.»
فتاح که بیرون می رفت غرید:
- با او حرف می زنم. راضی شدی؟ تمامش کن دیگر...حسابی اخلاقمان را گه مرغی کردی رفت!
فتاح وارد مغازه که شد، هنوز صدای گریه و نفرین و ناله ی زنش از طبقه ی بالا می آمد. نادر با عجله وارد شد. بسته ای را از پشت قفسه در آورد. داخل پیراهنش گذاشت. می خواست بیرون برود که فتاح با خشونت گفت:«کجا؟ آن چی بود قایمش کردی؟»
- کار دارم...ولم کن باید بروم.
- گفتم آن چی بود؟تا حالا کدام گوری بودی؟
- هه... خیلی دلت می خواهد بدانی؛ یعنی مثلاً نمی دانی؟
- نادر آن رویم را بالا نیاور...
- بابا فیلم است... خب عرایضت تمام شد؟ یا تاشب باید این جا بایستم و سین جیم پس بدهم؟
- آن از اوضاع درس خواندنت... کار هم که هیچ... این هم از ولگردی هایت...زبات هم که همیشه دراز است.
- ها، باز چه خبر شده؟
- خیلی خبرها شده...باش کارِت دارم.
- ولی من فعلاً باهات کار ندارم، عجله هم دارم.
نادر به سرعت داشت بیرون می رفت که سینه به سینه با سبحان برخورد کرد.
نادر به سرتاپای سبحان نگاهی انداخت و از جلوی در کنار رفت. یک تکه مقوا از دست سبحان افتاده بود. نادر رویش را خواند . روی یکی " مرگ بر امریکا" و روی دیگری "مرگ بر اسراییل" به خط خوش نوشته شده بود.
سبحان رو به نادر گفت: «آقای حسامی دنبالت می گشت.»
- چه کارم داشت؟
- می خواست بگوید: با موتورت کنار پنجره کلاس بچه ها گاز نده.
- به کسی چه؟
سبحان با خشم نگاهش کرد و گفت:«صدایش مزاحم درس خواندن بچه هاست . بوی گندش هم...»
نادر با نگاهی به پلاکاردها، پوزخند زد.
- عیب ندارد، چند تا دانشمند کم تر یا بیش تر زیاد توفیری ندارد. تعلیم و تربیت مملکت هم نمی خوابد.
- ها؟ شنگولی و گنده گنده حرف می زنی؟
- تو بنشین و شعارت را بنویس.
- من می توانم و در واقع بیش تر دلم می خواهد به شعارم عمل کنم.
سبحان مقواها را کنار گذاشت و به سوی نادر براق شد.
فتاح به التماس گفت: «آقا سبحان صلوات بفرستید، چرا این جوری می کنید بابام جان، تو هم برو گمشو نادر.»
چند نفر از لای در سرک کشیدند و چند نفر از پشت شیشه .
نادر بدش نمی آمد ضرب شستی نشان بدهد. به تازگی سبحان زیاد به پروپایش می پیچید.
یک قدم جلو آمد. حالا با سبحان رخ به رخ و نفس به نفس شده بودند.
فتاح گفت: «آهای ، چه خبرتان است؟ دست بردارید.»
نادر خواست حرکتی بکند، یک دفعه متوجه بسته ای شد که زیر پیراهن داشت . خنده خشکی کرد و گفت: «چیه ... خبری نشده، فکر کردی من آمریکایی ام یا اسراییلی، می خواهی دق دلت را سرم درآوری.»
سبحان با غیظ گفت:«نه، آمریکایی نیستی ولی سرباز بی مواجب آمریکایی. اگر شیطان ها آن طرف مرز نشسته اند، دیگر جرأت تعرض ندارند، دلشان خوش است که سربازهای بدبختی مثل تو را این جا دارند.»
نادر سرخ شد.
سبحان نگاهی به موی روغن خورده ی نادر کرد و گفت: «راستش اشتباه کردم، می دانی، تو سرباز هم نیستی ، اصلاً هیچی نیستی! جنازه ای، امریکا قبلاً تو را کشته، تیر خلاص هم زده و رهایت کرده تا عفن جنازه ات دیگران را بیچاره کند.»
دست نادر چاقویش را از روی جیب لمس کرد.
فتاح وضع را آشفته دید، زار زد:
- بچه ها...بچه ها...به خاطر خدا، چه تان شده؟ این جا مثلاً محل کسب است، نه میدان جنگ.
نادر حرف هایش را فرو خورد؛ مثل یک لقمه خار... کج کرد و از در بیرون رفت خرد و خوار...


باران می بارید. ریز و یکنواخت و انبوه. رگه های باریک باران روی پنجره، جوی های کوچک باران کف حیاط، هوا خیس و درختان عریان و آب چکان، همراه صدای بارش، هم نوای موسیقی باران، نَمی که تا کمر دیوارها رسیده بود، خبر از دیر پایی بارش و تیرگی آسمان نشان از امتداد بارش می داد.
هوای اتاق سنگین بود و سکوت اتاق هم. عمران در بستر دراز کشیده بود؛ گفته بود می خواهد کنار پنجره باشد.
مادر جایش را کنار پنجره انداخته بود. می خواست آسمان را ببیند، می خواست بارش باران را ببیند. مادر با التماس سعی می کرد غذایی به خوردش بدهد و عمران توان خوردن نداشت. بدنش در حرارت شعله ای نادیدنی می سوخت. حس می کرد که مرکز شعله در سینه اش است و زبانه می کشد به همه ی اندام هایش؛ بی ترحم هیچ قسمتی را ندیده نمی گیرد. چون دیوی روی سینه اش نشسته بود و با پنچه های استخوانی و تیز سینه اش را می خراشید و آتش می زد. جز آن قلبش هم تیر می کشید. به قلبش گفت: تو دیگر چه ات شده! تو که تقریباً سالم بودی. ولی خوب می دانست رنجی که قلبش می کشید، از دردی که ریه و شش هایش به آن آغشته بود، اگر بیش تر نبود ؛ چیزی هم کم نداشت.
مادر بین اتاق و آشپزخانه در تکاپو بود؛ چیزی می آورد، چیزی می برد، گاهی غذایی یا دارویی می آورد و به اصرار یکی دو قاشق به حلق عمران می ریخت. گاهی با دستمال نم دار گردن و پیشانی و پاهای عمران را مالش می داد.
عمران گاهی که چشم باز می کرد، به دنبال الهه می گشت و وقتی او را می یافت، آرام می گرفت.
از روز قبل به وضوح می دید که الهه در تشویش است و این نگرانش می کرد. به خصوص که از صبح می دیدْ اضطراب او بیش تر می شود. دایم ناآرام و نگران به ساعت نگاه می کند. برمی خیزد، می رود، می آید. سرخود را سعی می کند به چیزی گرم کند . اما عمران می دید که تظاهر است. لرزش دست ها او را لو می داد. سر در گم پی چیزی می گشت، پیدایش نمی کرد.
قلب عمران فشرده تر می شد. صدایی در گوشش زمزمه می کرد:
- امروز ، روز آخر این عملیات است. روز امتحان و تا شب نتیجه اش را گرفته ای.
الهه اما، آشفته حال و پریشان حواس، یک جا نمی توانست آرام بگیرد. به خود گفت : « چه ام شده؟ آخ ، اگر این دلشوره نکبت رهایم می کرد چه خوب بود! خدایا، کاش زودتر شب می شد، کاش فردا بود.»
سعی کرد آن چه نادر گفته بود، به خاطر بیاورد و مو به مو اجرا کند و چیزی را از قلم نیندازد...
« همه مدارکت را هر چه داری بردار و توی کیفت بگذار . کفش و لباس و این جور چیزها را برندار. ساک و چمدان راه نینداز. شک برانگیز است. فقط اشیاء لازم و ضروری...پول...طلا و این جور چیزها... یادت نرود سر ساعت... وگرنه دیر می رسیم ، راهمان کمی دور است، می دانی که...»
مدتی بود که نادر با دلیل به او ثابت کرده بود که عقدش شرعی نبود.
- آخر عقد باید با رضایت هر دو طرف باشد، تو که راضی نبوده ای.
- ولی من آن موقع راضی بودم و...
- این که نشد دلیل، رضایت باید واقعی باشد...واقعی ، می دانی ...باید خوب طرف را بشناسی، در باره اش تحقیق کرده باشی.
الهه خواست بگوید: چه تحقیقی؟ عمران را همه، از جمله خود او را به خوبی می شناختند. اسمش حرمت داشت. سوابقش، خانواده اش، خبر داشت. بارها دیده بودش...
...یادش آمد روزی را که برف سنگینی باریده بود. او نرگس را به خانه می برد. قبلاً با هم توافق کرده بودند یک نوع تبادل علم و فن...آموزش رسم الگوی یقه در مقابل آموزش چند درس از درس زبان عربی.
در پیاده رو از سر کوچه خانه عمران که رد می شدند، پای نرگس سُر خورد. یک اتفاق ساده! در یک لحظه ی کوتاه کتاب های نرگس به آسمان پرواز کرد و خود نرگس پهن زمین شد. عمران که از سر کوچه می پیچید، یک لحظه ایستاد، به انتظار درخواست کمکی شاید...و وقتی صدای خنده ی آن دو بلند شد، دانست پایی نشکسته و فاجعه رخ نداده ...به راهش ادامه داد.
نرگس تا مدت ها ول کن آن قضیه نبود. با خنده الهه را نیشگون می گرفت و می گفت:« محله ی باصفایی داری ها...راستی آن آقای بلند و خوش رو که بود؟» و وقتی الهه با اخم می گفت: «او به کار من و تو نمی آید...» نرگس قهقهه ی بلندتری سر می داد و می گفت:«آره جان خودت ! باور کن حاضرم یک بار دیگر محکم تر از دفعه ی قبل زمین بخورم و او برگردد و مثل آن روز آن نگاه با شکوه و گرم را به سویم بفرستد.»
نادر وقتی می دید، الهه به فکر فرو رفته با حرارت بیش تر ادامه می داد.
- تازه هیچ معلوم نیست او را هم مجبور نکرده باشند. بنده ی خدا مانده توی رودربایستی، برادرت رو انداخته و خوب او هم...فکر کرده...برای ثواب و این حرف ها...
و این حرف ها بیش تر از هر دشنامی آتش به جان الهه می زد.
- الهه ...الهه...حواست کجاست دختر؟ ببین مثل این که در می زنند.
الهه نه صدای در شنیده بود و نه صدای اعظم خانم را. به حیاط رفت و در را گشود...
«کسی نبود، بیچاره پیرزن خیالاتی شده!»
در بازگشت چشمش به مرغابی افتاد. همچنان آماده ی پرواز و خیس باران.
باید عجله می کرد. نادر گفته بود عمویی دارد...
- کرج زندگی می کند...زمانی در دادگاه کار می کرده، این جور مشکلات را می تواند حل کند... قول همراهی داده ...فقط کافی است یک چند روزی در خانه ی او بمانی... آن وقت با پا درمیانی او...حتماً به طلاق راضی خواهند شد.
- همه چیز را کاملاً برایش شرح داده ای؟
- کامل کامل که نه... اما ... ای ... تو خودت بهتر می توانی برایش شرح بدهی.
- آخر چه طور بدون این که کاملاً موضوع را بداند، قول همراهی داده؟
- باور کن آدم خوبیست، زن عمویم هم همین طور...با پدرم چند سالی است قطع رابطه کرده اند. اما باور کن آدم های نارنینی هستند...به من اعتماد کن...همه چیز درست می شود.
اما الهه نمی توانست بر نگرانیش چیره شود؛ به مرغابی گفت:
- خواهی دید تو ماندنی هستی و من پریدنی.
داخل اتاق که شد، مادر گفت: «خیس شدی، لباست را عوض کن ، سرما می خوری.»
- سردم نیست.
- معلوم نیست این مرد کجا مانده، اگر همه داروخانه های شهر را هم سر می کشید، می باید تا حالا دیگر بر می گشت،
الهه فکری کرد...
- من می روم؛ شاید توانستم دارو را پیدا کنم. می روم طرف های ناصر خسرو.
مادر با تعجب گفت: «تو؟ نه...لازم نیست...آقا شریعت هر کجا که باشد، دیگر الان پیدایش می شود.»
الهه معطل نکرد. همه چیز را قبلاً آماده کرده بود . لباس عوض کرد، کیف برداشت...
- مادر، من می روم.
- نه دخترجان، صبرکن.
- دیگر نمی شود صبر کرد...نمی توانم.
نگاه الهه به چشم های عمران گیر کرده بود، رها نمی شد. غم در نگاه عمران موج می زد.
- باید ...بروم.
به سرعت به حیاط دوید. وسط حیاط مادر صدایش کرد:
- صبر کن... عمران کارت دارد...یک دقیقه صبر کن.
تنش می لرزید؛ اگر بر می گشت و چشمش به او می افتاد، دیگر توان رفتن نمی یافت. با پایی لرزان به آستانه ی اتاق آمد، اما آماده ی پرواز.
عمران با صدایی بی رمق که به زحمت شنیده می شد، سعی می کرد چیزی بگوید . کیف کوچکی را از زیر بالش در آورد و به طرف الهه گرفت.
- بیا ... این یادت رفت... اسم دارو و پول...
الهه آن را تقریباً قاپید و توی جیبش تپاند و به سرعت از اتاق و حیاط و خانه خارج شد. زمان بیرون آمدن اعظم خانم چیزی گفت، اما او نشنید.
در کوچه زیر باران نفس عمیقی کشید. صورتش را به سوی آسمان، به سوی باران گرفت. قطره های باران، انگار تیرهای کوچک زهرآلود بودند که به پوست صورتش فرو می رفتند.
باران تند شده بود... می غرید...دیوانه وار می توفید...دوید.
« یادت نرود سر ساعت...با خودرو...نزدیک باجه ی تلفن توی خیابان ...منتظرت هستم.»
آن جا منتظر بود. الهه خ-ود را ب-ه خودرو رسان-د. دستگیره ی در عقب را فشار داد. در گشوده شد و الهه خود را روی صندلی عقب رها کرد.
- چی شد؟
- برو...برو...فقط برو...حرف نزن، راه بیفت زودتر.
نادر می راند. تشنه ی دانستن بود. از توی آیینه الهه را می پایید. دید نداشت،برف پاک کن حریف باران نبود. الهه را آشوبی گنگ در خود پیچیده بود.
- چرا این باران بند نمی آید؟
- چه فرقی می کند؟
- ...
- نگفتی چه شد؟
- هیچ!
- چت شده...رنگت پریده...داری می لرزی.
- از سرماست ؛ از باران است.
- ببین...باید برای زندگی که دوست داری داشته باشی، فداکاری کنی. کمی شهامت لازم است... خودت را نباز.
- کی گفته خودم را باخته ام؟
نادر ادامه ی گفت وگو را صلاح ندانست . تظاهر کرد حواسش به اوضاع خیابان است.
راه بندان ب-ود. پشت چراغ قرمز گیر کردند. چشم نادر یک قیافه ی آشنا دید؛ در پیاده رو.
«آره خودش است. بگذار جلوتر بیاید...آها، کوبید روی بوق...»
دیوانه وار بوق می زد. الهه از جا پرید...سبحان از پیاده رو توجهش به خودرویی جلب شد که دیوانه وار بوق می زد. گردن کشید.
«چه می بینم...خدایا ...این که... »
جست زد توی خیابان . چراغ سبز شد؛ نادر با خنده ای مستانه پا بر پدال گاز فشرد. سبحان مستأصل کنار خیابان گیر کرده بود.
الهه چیزی ندید و نفهمید؛ در خود غرق بود و پریشان حال تر از آن که به اطرافش توجه کند. فقط می دید از اطرافش آدم ها و خودروها می گذرند. باز راه بندان، باز یک چراغ قرمز دیگر.
- لعنت بر شیطان، معلوم نیست امروز چه خبر است.
- امروز چه خبر است؟ چرا خیابان ها را چراغان کرده اند؟
نادر حواسش به خودرویی بود که راه از او گرفت. مجبور شد کنار بکشد. زیر لب به راننده جلویی بدو بیراه گفت.
الهه چشمش به خانه ای افتاد که سردرش چراغانی شده بود. در خانه باز بود و حیاط پیدا...برو بیایی بود.الهه شیشه را پایین کشید.
- خانم چه خبر است؟ چراغانی برای چیست؟
فکر کرد زن صدایش را نشنیده، اما شنیده بود.
زن دو سه قدم جلو آمد؛ صورت گِردش ، مهربان بود. اما طوری نگاهش می کرد، انگار از کره ی دیگری آمده است.
- چه طور ...نمی دانی؟ جشن است...
و وقتی دید چهره ی الهه هنوز حالت استفهام دارد، ادامه داد:« تولد حضرت ابوالفضل است، عملدار کربلا...ما هم جشن کوچکی داریم . بفرمایید ، در خدمت باشیم.»
خودرو سرعت گرفت. الهه دیگر نشنید زن چه می گوید. دلش گرفت، غمی سنگین یک باره روی سینه اش آوار شد.
نادر هنوز غر می زد. با همه سر لج افتاده بود، به زمین و زمان بد می گفت. زیر فشار راه بندان هر چند متر، مجبور به ترمز کردن می شد.
- انگار همه چیز دست به دست هم داده اند تا امروز را برایمان سگی کنند. سر در نمی آورم ، این خیابان هیچ وقت راه بندان نداشت.
الهه در خودش کاوید:
«عجیب است؛ در تمام مدت این چند ماه، یک بار حرف ناجور و نامربوط از دهان عمران نشنیدم.»
بوی عطر در مشامش پیچید. اطراف را بو کرد. سر آستین دست راستش بوی همان عطر را می داد.
- بوی عطر نمی آید؟
- نه!
- ولی من می فهمم.
- این بو، این جا هم رهایم نمی کند. انگار در تمام دنیا پیچیده است.
«...عمران...الان چه می کند؟ یعنی فهمیده... طوری نگاهم می کرد، انگار همه چیز را می داند.»
می خواست فکر عمران را از سر براند، اما نمی شد. دستی قوی دایم تصویر عمران را جلوی چشمش می آورد. راه رفتنش...حرف زدنش...نماز خواندنش...محبت های پنهان و آشکار و گاهی ناشیانه اش ... محبت؟! آن الهه دیگر بود که می پرسید:
- پس قبول داری که به تو محبت داشت؟
- خب... آره ...چه فایده؟ همه از سر ترحم بود.
- کدام عملش دلیل بر ترحم او بود؟
- چه می دانم...حس می کردم.
- داری کی را گول می زنی دختر؟
- نه، مطمئنم.
- یااللَّه زود باش...دلیل بیاور...دلیل بیاور... دارد دیر می شود. باید بتوانی خودت را حداقل قانع کنی.
- دلیل ... چیزی به ذهنم نمی آید.
- آخ...بدبخت...بدبخت...بدبخت...
- ولم کن، دست از سرم بردار...ولم کن.
نادر ناگهان ترمز کرد و با عصبانیت گفت: «چت شده؟ چرا داد می زنی؟ چه می گویی؟ آرام بگیر.»
الهه آرام گرفت.
- هیچ با...با تو نبودم.
- این طور ادامه بدهی؛ بی برو برگرد، دیوانه می شوی.
الهه می لرزید. احساس سرما بند بند بدنش را به رعشه انداخته بود؛ سرمایی که درون خود داشت. یقه کت را بالا کشید و دست هایش را در جیب فرو کرد. دست راستش همان دست عطرناک به چیزی خورد. یک کیف کوچک!عمران داده بود...اسم دارو و پول ...کیف را گشود؛ یک کاغذ...یک نوشته و مقداری پول . انگشت هایش کرخ شده بود. لرزان نوشته را جلوی چشمش گرفت:
« عزیز از چه می گریزی؟ دنبال چه می گردی؟ تو پرنده نیستی و پایت را هم زنجیر نکرده اند. تو انسانی ،آزاد، اندیشمند. هرکجا که هستی برگرد. بیا و حرف دلت را بگو. بگو چه می خواهی...رهایی می خواهی؟ بسیار خوب...بیا تا برای این مشکل که این طور تو را دارد می خورد و نابود می کند، چاره ای بیاندیشیم؛ یک راه حل درست و منطقی پیدا کنیم. آن وقت خواهی دید که این خانه زندان تو نیست...هر کجا هستی...نگاه کن به اطرافت ...خوب نگاه کن ...چه می بینی؟»
الهه از پنجره بیرون را نگاه کرد؛ همه جا...همه جا...آه کم مانده بود قالب تهی کند.
دوباره خواندن را از سرگرفت:
« دیدی ...تو را نگاه می کند. هر کجا که بروی، هر کجای این دنیا که بروی ، باز هم زیر نگاه مستقیم اویی؛ برگرد! هر تصمیمی که بگیری من می پذیرم . فقط به خاطر خدا، خودت، زندگی و آینده ات را تباه نکن. آن چه تو می خواهی چیزی نیست که ارزش از دست دادن آبرویت را داشته باشد. بدان...بدان... که آبروی تو از هر چیزی در این دنیا برای من با ارزش تر است. حتی از جانم...»
الهه ناگهان فریاد کشید:
- بایست، بایست، می خواهم پیاده شوم.
در را باز کرد.
- چه می کنی. دیوانه ! صبر کن ...کجا...
خودرو هنوز درست توقف نکرده بود که الهه خود را از آن بیرون انداخت و در خیابان شروع به دویدن کرد.
نادر غرید:
- دیوانه شده، خودش را به کشتن ندهد خوب است...
چند قدم دنبال الهه دوید. برگشت و سوار شد. سعی کرد از لا به لای خودروها راهی بیابد؛ نشد. از روی پل به داخل پیاده رو پیچید. مردم نگاهش می کردند. سواره ها و پیاده ها دشنامش می دادند. سر یک خیابان فرعی یک کامیون ظاهر شد...
دیر شده بود ...کاری باید کرد...ترمز بی فایده بود. تا ایست کامل، فرو رفته بود توی کمر کامیون... به سرعت فرمان را به چپ گرداند، به امید فرار از روی پل بعدی به خیابان...اما تا به خود آمد، به تیر برق خورده بود و به داخل جوی کشیده شده بود. نیمه واژگون...
الهه از دویدن باز ایستاد . نفس یاری نمی کرد. دیگر نمی لرزید، گُر گرفته بود؛ با بدنی خیس از باران. کفش و لباس و چادرش یکسر به گل آلوده شده بود. چه اهمیت داشت؟ احساس بی پناهی می کرد... تنهایی...گم شده بود...پناه می خواست...پناه اما کجا بود؟
- کجا می روی؟ هیچ معلوم است!
- به خانه...
- به خانه بروی نمی گویند این مدت کدام گوری بودی؟ - آه ، چقدر تنها و بی پناه و بدبختم.
راهش را کج کرد، دیگر خیلی دیر شده...خیلی...

بیش تر از یک ساعت بود که حشمت با مادرش، کنار عمران نشسته بودند. اعظم خانم نمی دانست نبودن الهه را چگونه توجیه کند. دستپاچه ، حرف توی حرف می آورد. اما عاقبت، حشمت حرفش را قطع کرد و پرسید: «حاج خانم، پس این الهه ما کجاست؟»
اعظم خانم با لکنت گفت: «می آید...دیر نکرده...»
اما حشمت ول کن نبود.
- دیر نکرده ...حالا کجا رفته؟
- دنبال خرید...
- خرید؟ خرید چه ، با این هوا!
عمران می دید که مادرش انگار در دامی دست و پا می زند.
- رفته ...رفته داروی عمران را بخرد...می دانید...آخر این دارو کمیاب است، مدتی است که اصلاً در هیچ داروخانه ای پیدا نکردیم؛آقا شریعت رفته سراغ چند نفر آشنا...خوب...دیرکرد، الهه هم...
- حاج خانم می فرستادی دنبال من یا کس دیگر...آخر با این هوا...
- می دانم آقا حشمت ، می دانم؛ ولی تا آمدم جلویش را بگیرم ، رفته بود. گفت: می رود و زود برمی گردد و رفت.
حشمت به فکر فرو رفت.
- من وقتی شنیدم آقا عمران ناخوش است، آمدم احوالی بپرسم . اگر می دانستم چنین اوضاعی است، زودتر از این خودم را می رساندم.
احساس ناخوشایندی به حشمت دست داد. اوضاع را چندان راست و درست نمی دید.
باز از این در و آن در حرف هایی به میان آمد. اما حالا دیگر همه گوششان آماده ی شنیدن صدای در بود...
صدای در بلند شد...اعظم خانم و حشمت همزمان از جا پریدند.
اعظم خانم پیش دستی کرد.
- من باز می کنم؛ شما بفرمایید.
در باز شد...حشمت سرک کشید...سبحان بود؛ حتماً او آمده بود احوالپرس ، اما چرا مشوش است.
سبحان به اتاق آمد. سلام و احوالپرسی بی جانی با حشمت کرد. هراسان و آشفته کنار عمران نشست .
- آقا سبحان چه خبر؟ خانم والده خوبند؟
- الحمدللَّه ...بد نیستند.
- خودت چه می کنی ؟ کجاها هستی؟ نمی بینمت.
- زیر سایه ی شما... دعا گوییم.
چند دقیقه ی بعد، سبحان خم شد. بیخ گوش عمران زمزمه کرد: «باهات حرف دارم.» چند لحظه صبر کرد. دوباره به بهانه مرتب کردن روی عمران خم شد و آرام گفت: «الهه خانم را دیدم...با این ...»
عمران دستش را به علامت سکوت جلوی دهان سبحان گرفت.
- آقا عمران...بزرگ تر همه ای، آقایی، اما...اما دیگر صبر و سکوت جایز نیست. چه صلاح می دانی؟ بگویم به برادرش ...باید ، بجنبیم تا دیر نشده...چند نفر بشویم و ...
عمران باز دستش را بالا آورد، این بار با خشم...سبحان شرمنده شد، اما هنوز مضطرب بود. با وجود همه ی احتیاط کاری، حشمت دو سه کلمه از این پچ پچ را شنید. ترسی عظیم به جانش چنگ انداخت.
اعظم خانم چای آورد.
- بفرمایید چای ...تازه دم است.
اما کسی به چای تازه دم لب نزد. عالیه خانم که چیز زیادی دستگیرش نشده بود؛ به غیر از این که اوضاع عادی نیست. با احتیاط گفت: «خب حشمت جان؛ مادر بلند شو دیگر باید رفع زحمت کنیم.»
حشمت ساکت بود. بعد با خشمی که کم کم سرباز می کرد غرید:
- نه؛ بنشین مادر، می مانیم تا الهه برگردد.
ساعتی دیگر گذشت . دقیقه ها به کندی به دنبال هم می گذشتند. سبحان ناآرام این پا و آن پا می کرد. اعظم خانم هر لحظه انگار جان می باخت و جان می گرفت. سبحان نگاهی پرسش آمیز به عمران انداخت. عمران به نجوا گفت: «...برمی گردد...رفته، اما بر می گردد.»
زمان می گذشت؛ به کندی به انتظار . حشمت در افکاری هول انگیز و سیاه اسیر شده بود. ساکت بود؛ در سکوتی سرد و تلخ، سبیلش را می جوید.
آقا شریعت هم آمد. خسته و دست خالی.
اعظم خانم کناری کشیدش و سربسته و خلاصه، موضوع را به او گفت.
- این که دیگر نگرانی ندارد، بچه که نیست، راه را هم که بلد است.
به سادگی کنار میهمان هایش نشست. ولی وقتی بی حوصلگی و نگرانی دیگران را دید، او هم به دلشوره افتاد. اعمال و رفتار الهه در تمام مدت جلوی نظرش می آمد و می رفت و او از نتیجه اش هراسان می شد.
- نه ...نه... امکان ندارد، همچو چیزی نمی شود، آخر...آخر...دلیلی ندارد دست به چنین کاری زده باشد.
دلهره و رنج این چند ساعت ، رمق عمران را کشیده بود. دیگر چیزی نمی خواست، جز این که تنها باشد، چشمش را ببندد و همه چیز را فراموش کند و اصلاً دیگر به چیزی نیندیشد.
تیک تیک ساعت با ضرباهنگ یکنواخت باران، دست به دست هم داده بودند و لحظه ها را کش می دادند.
حشمت ناگهان از جا جست؛ به دنبال او سبحان برخاست.
- کجا ...آقا حشمت؟
- می روم، ببینم این بی آبرو کجا مانده. آن وقت... وقتی دستم بهش رسید...
نگاه حشمت تیره و چشمانش خون گرفته بود.
سبحان می خواست به دنبال حشمت برود. عمران دستش را کشید.
- کمکم کن...بلند شوم...
نفس زنان خود را به حشمت رساند.
- آقا حشمت کجا می روی؟ صبر کن، هنوز دیر نکرده، می خواهی چه کار کنی؟
- کاری که باید همان اول می کردم، می روم تمام کنم.
- بس است؛ همین کارهای تو بیچاره اش کرده، دست از سرش بردار...کی می خواهی بفهمی؟
این تقلا، انگار نیروی عمران را تحلیل برد. سینه اش به خس خس افتاد. کنار حوض نشست...سرفه امانش را برید و...خون...خون دلش بود که انگار از راه سینه به بیرون می دوید.
اعظم خانم به صورتش زد و به سوی او دوید. آقا شریعت دستپاچه پی چیزی می گشت.
باران نرم می بارید؛ حریرگون... اشک سبحان لا به لای باران بر گونه اش پنهان شد، جاری و پنهان.
عمران روی فرش باران زانو زد...خون، چانه اش را گلگون کرده بود..."پایان عملیات"
حشمت دید، اما صبر نکرد. به طرف در رفت. عالیه خانم به دنبالش دوید. شانه اش را گرفت و دستش را کشید. حشمت امّا، به خشونت دست و شانه را از چنگ مادر رها کرد. با شتاب در را باز کرد... چشم های ناباورش ...و چشم های خسته و چهره های آزرده ی همگان الهه را دید. ایستاده ، امّا خیس ....خسته...سوخته...گل آلود...آب شده بود.
الهه ای دیگر...صاعقه نزده بود!رعدی هم نبود که کسی را مرعوب کند! اما، همگان خشک و بی حرف بر جای مانده بودند. الهه آن سوی در و آدم هایی این سوی در.
فقط عمران بود که لبخند می زد. در گوشش مارش پیروزی عملیات می نواختند.
چشم الهه به عمران افتاد. حشمت اما، راه عبور نمی داد. ولی الهه چنان به سرعت از زیر دست حشمت گذشت و به درون خزید، که حشمت غافلگیر شد.
الهه خود را به کنار حوض رساند. دیگر از باران نمی ترسید... دیگر باران تیرهای زهر آلود نداشت، پناه یافته بود...باران از سر و رویش به آرامی به روح و جانش رسید و گذشت و جاری شد. جلوی عمران زانو بر زمین زد؛ دست دراز کرد و خون چانه ی عمران را با کف دست جمع کرد؛ آن گاه...خم شد و دست عمران را، به نرمی بوسید.
عمران دید که چشم های درشت الهه پر از باران است و در دست دیگرش ، بسته ی دارو.