فهرست کتاب


آیه های زندگی برای بیداری

حسین اسکندری‏

24. سوگند که پیوسته تحول می یابید

فلا اقسم بالشفق و الیل و ما وسق و القمر اذا اتسق لترکبن طبقا عن طبق
انشقاق: 16 - 19
پس به شفق سوگند می خورم، و سوگند به شب و هر چه را فرو پوشد. و سوگند به ماه چون فروغش کامل شود، که به حالی بعد از حال دیگر تحول خواهید یافت.
لا أقسم: لا در این جمله زاید و برای تاکید است و معنی مستقلی ندارد. بنابراین نه تنها سوگند را نفی نمی کند، بلکه بر آن تاکید می کند.
وسق یعنی جمع کردن پراکنده ها، ما وسق اشاره است به بازگشت انواع حیوانات و پرنده ها و انسانها به خانه ها و لانه های خود به هنگام شب برای برقراری آرامش شب، و اتسق هم که از همان ریشه است به معنی جمع شدن است.
لترکبن از ماده رکوب است و با لام و نون تاکیدی که دارد به معنی حتما سوار می شوید است.
طبق به معنی حال است، و جمله لترکبن طبقا عن طبق یعنی از حالی به حالی سوار می شوید: از نطفه به جنین، از آن به نوزادی و طفولیت تا جوانی و پیری و مرگ و سایر تغییراتی که در شما پدید می آید و تا آن احیای دوباره و تعیین سرنوشت نهایی و بهشت و دوزخ. در آیات 12 و 16 سوره مومنون، این معنا به زیبایی بیان شده است و ترکبن، که با عن آمده است، نشان می دهد که حال قبلی پایین تر از حال بعدی است.
در منطق قرآن، حیات و زندگانی دنیا مرحله ای پست و ابتدایی در مسیر تحولات بشری است، گرچه نسبت به حالت جنینی دنیایی وسیع تر و برتر است، نسبت به آنچه در پیش روی اوست حیاتی ابتدایی به حساب می آید. قرآن از زندگانی دنیا با تعبیر الحیوه الدنیا که 69 بار آمده یاد کرده است که در چهار مورد الحیوه بدون صفت آمده و دو مورد آن بدون الف و لام است(119) و در دو مورد دیگر الف و لام آن اشاره به عهد حضوری است، یعنی دنیایی که همگان آن را می بینند(120)، و باز در منطق قرآن این حیات معمولی و ابتدایی هرگز نمی تواند آرمان تلقی شود، زیرا متاع الغرور است(121) و قلیل است(122) و لعب و لهو است(123) و متاع(124) است. به قول شاعر،
نیا چو حباب ولکن چه حباب - نه بر سر آب بلکه بر روی سراب
آن هم چه سرابی که ببینند به خواب - آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب
لرمانتوف(125) در این باره در شعر خود می گوید:
با چشمان فرو بسته، لب بر جام زندگی نهاده اشک سوزان بر کناره زرین آن فرو می ریزیم تا آنگاه که دست مرگ نقاب از دیدگان ما بردارد. در آن موقع خواهیم فهمید که این کاسه حیات از اول خالی بوده و ما جز باده خیال چیزی از آن ننوشیده ایم.(126)
خلاصه سخن اینکه انسان از نظر قرآن در حیات طبیعی خود به هیچ وجه نمی تواند به هدف اصلی هستی خود نایل شود. به قول حافظ:
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست - عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
و با وجود این اصل مهم، لترکبن طبقا عن طبق، انسانها در مسیری که انتخاب کرده اند دایما رو به تکامل گذاشته اند. ملای رومی به زیبایی و روشنایی تمام این اصل را توضیح می دهد.
از جمادی مردم و نامی شدم - وز نما مردم ز حیوان سر زدم
مردم از حیوانی و آدم شدم - پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم؟
جمله دیگر بمیرم از بشر - تا بر آرم از ملائک بال و پر
وز ملک هم بایدم جستن ز جو - کل شی ء هالک الا وجهه
بار دیگر از ملک پران شوم - آنچه اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون - گویدم انا الیه راجعون

25. حب لقاء الله: نشان بهشتیان

قل ان کانت لکم الدار الاخره عند الله خالصه من دون الناس فتمنوا الموت ان کنتم صدقین
بقره: 94.
بگو: اگر راست می گویید که سرای آخرت در نزد خدا ویژه شماست، نه مردم دیگر، پس آرزوی مرگ کنید.
تمنوا، یعنی آرزو کنید، از ماده مَنی به معنای تقدیر و اندازه گیری است، و نطفه را از این جهت منی می گویند که با قدرت خداوند اندازه گیری شده است، و تمنی یعنی آرزو کردن هم از همین ریشه است، زیرا آن چیزی که آرزو شده در ذهن انسان اندازه گیری و مصور می شود.
آیه 6 سوره جمعه هم نظیر همین آیه است و همچنین آیه 143 سوره آل عمران.
مسئله آمادگی برای مرگ و دوست داشتن دیدار خدا حاکی از سلامت ایمان و عمل انسان است، همچنان که کراهت از مرگ و دیدار خدا نشان ضعف ایمان و فساد اعمال است.
در حدیث است که مردی از امام حسن مجتبی (علیه السلام) پرسید: چرا ما از مرگ بدمان می آید و آن را دوست نداریم؟ امام در پاسخ فرمودند: انکم اخربتم اخرتکم و عمرتم دنیاکم و انتم تکرهون النقله من العمران الی الخراب(127) (زیرا شما آخرت خود را ویران کرده اید و دنیایتان را آباد و دوست ندارید از آبادانی به ویرانه منتقل شوید.)
شخصی هم این را از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسید. حضرت فرمودند: آیا ثروتی داری؟ عرض کرد: آری. فرمود: آیا آن را برای آخرتت پیش فرستاده ای؟ عرض کرد: خیر. حضرت فرمودند: همین است که مرگ را دوست نداری(128) از این روست که می بینیم ائمه ما (علیهم السلام) هم خود مستعد مرگ بودند و هم دیگران را ترغیب می کردند تا برای مرگ آماده شوند.
امام علی (علیه السلام) پس از وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ماجرای سقیفه فرمودند: در وضعی قرار دارم که اگر سخن بگویم، می گویند بر حکومت حریص است و اگر خاموش باشم، می گویند از مرگ ترسید. هرگز. من و ترس از مرگ؟ پس از آن همه جنگ و حوادث ناگوار؟ و الله لابن ابی طالب انس بالموت من الطفل بثدی امه(129) (سوگند به خدا انس و علاقه فرزند ابی طالب به مرگ از علاقه طفل به پستان مادر بیشتر است.) در بیانی دیگر، در آستانه جنگ صفین، فرمودند: فوالله ما ابالی دخلت الی الموت او خرج الموت الی(130) (به خدا سوگند، باکی ندارم که من به سوی مرگ روم یا مرگ به سوی من آید.) اما سر این مطلب چیست که امام علی (علیه السلام) دیدار خدا را دوست دارد؟ شخصی از حضرتش این مسئله را پرسید. امام در پاسخ فرمودند: چون دیدم که خداوند دینی برای من اختیار کرده که آیین فرشتگان و انبیا و فرستادگان الهی است، دانستم که خداوند با این کار مرا بزرگ داشته و فراموش نکرده است. از این رو دیدار او را دوست دارم(131)؛ در حدیث دیگری است که وقتی ملک الموت برای قبض روح حضرت ابراهیم (علیه السلام) آمد ابراهیم (علیه السلام) گفت: هل رأیت خلیلا یمیت خلیله؟ (آیا دوستی را دیده ای که دوست را بمیراند؟) ملک الموت به آسمان برگشت و عرض کرد: خدایا شنیدی خلیلت چه گفت؟ خداوند فرمود: به او بگو: هل رأیت حبیبا یکره لقاء حبیبه ان الحبیب یحب لقاء حبیبه(132) (آیا دوستی را دیده ای که از دیدار دوستش کراهت داشته باشد. دوست دیدار دوستش را می پسندد.) البته مطلبی هست و آن اینکه انسان نباید از خداوند درخواست مرگ کند، اما مسئله دوست داشتن دیدار خدا امری متفاوت است. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:هیچ یک از شما به سبب گزندی که به او می رسد نباید مرگ را آرزو کند، و اگر ناچار به این کار شد، بگوید: اللهم احینی ما کانت الحیاه خیرا لی و توفنی اذا کانت الوفاة خیرا لی(133)
(بار خدایا، تا زمانی که زندگی برای من بهتر است مرا زنده بدار و هر گاه مرگ برایم بهتر بود مرا بمیران.)

26. ترس از مرگ: نشان ظلم و ستم و بدکاری

و لن یتمنوه ابدا بما قدمت ایدیهم والله علیم بالظلمین
بقره: 95.
ولی به سبب اعمالشان، هرگز آرزوی مرگ نخواهند کرد. خدا ستمکاران را می شناسد.
قدمت از مصدر تقدیم به معنای جلو انداختن و مقدم کردن، و آن از ماده قدم به معنای پای شخص است، زیرا برای راه یافتن آن را جلو می اندازد.
ما عمدتا به دو علت از مرگ می ترسیم:
1) یکی اینکه مرگ را به درستی نشناخته ایم و آن را فنا و نیستی و نابودی می دانیم و می بینیم، و پر واضح است که انسانها چون فطرتا از نابودی و نیستی گریزان اند و بقا و حیات می طلبند، از چنین مرگی در ترس و هراس، بلکه فراری اند، اما اگر به حقیقت مرگ، که ماهیتی انتقالی دارد، واقف شوند و بدانند که انسان موجودی همیشه زنده است و زندگی اش با مردن خاتمه نمی یابد و مردن او در حقیقت انتقال از خانه ای به خانه دیگر است، از آن نمی ترسند، چه فرمود: نحن قدرنا بینکم الموت و ما نحن بمسبوقین علی ان نبدل امثالکم و ننشئکم فی ما لا تعلمون(134) (ما در میان شما مرگ را مقدر ساختیم و هرگز کسی بر ما پیشی نمی گیرد تا گروهی را به جای گروه دیگری بیاوریم و شما را در جهانی که نمی دانید آفرینش تازه ای دهیم.)
گفت حمزه چونک بودم من جوان - مرگ می دیدم وداع این جهان
سوی مردن کس به رغبت کی رود - پیش اژدرها برهنه کی شود
لیک از نور محمد من کنون - نیستم این شهر فانی را زبون
از برون حس لشگرگاه شاه - پر همی بینم ز نور حق سپاه
خیمه در خیمه طناب اندر طناب - شکر آنک کرد بیدارم ز خواب
آنک مردن پیش چشمش تهلکه است - امر لا تلقوا بگیرد او به دست
و آنک مردن پیش او شد فتح باب - سارعوا آید مر او را در خطاب
الحذر ای مرگ بنیان بارعوا - العجل ای حشر بنیان اترحوا
هر که یوسف دید جان کردی فدای - هر که گرگش دید برگشت از هدی(135)
2) دلیل دیگر ترس ما از مرگ ترس از فرجام اعمال و کیفر گناهان و محاسبه الهی است: چون مرگ را دروازه ورود به عالم حساب و کتاب و میزان می دانیم، از آن می ترسیم. می ترسیم، چون می دانیم آنجا مجازاتها موافق و مناسب کرده هاست: جزاء وفاقا(136)، می ترسیم، چون می دانیم هر کسی در گرو کرده های خویش است: کل نفس بما کسبت رهینه(137) می ترسیم، چون می دانیم مرگ پلی برای ورود به عالم تجسم اعمال است: فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره(138)
مرگ هر یک ای پسر هم رنگ اوست - آینه صافی یقین هم رنگ روست
ای که می ترسی ز مرگ اندر فرار - آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار
زشت روی توست نی رخسار مرگ - جان تو همچون درخت و مرگ برگ
از تو رسته است ار نکوی است ار بدست - ناخوش و خوش هم ضمیرت از خود است
گر به خاری خسته ای خود کشته ای - ور حریر و خز دری خود رشته ای(139)