آشنایی با قرآن جلد 3

نویسنده : متفکر شهید استاد مرتضی مطهری

داستان محروم فیض

قضیه معروفی است درباره یکی از علمای بزرگ شیعه. یکی از علمای قم برای من نقل می کرد که مرحوم فیض درباره این جمله ای که از حضرت امام حسین نقل شده است که ایشان در شب عاشورا فرمودند: من اصحابی بهتر از اصحاب خودم سراغ ندارم، می گفت من باور نمی کنم چنین چیزی را امام فرموده باشد. گفته بودند چرا؟ گفته بود مگر آنها چکار کردند که امام بگوید اصحابی از اینها بالاتر نیست. آنهایی که امام حسین را کشتند خیلی آدمهای بدی بودند، اینهائی که امام حسین را یاری کردند کار مهمی انجام ندادند. هر مسلمانی جای آنها می بود، وقتی می گفتند فرزند پیغمبر، امام زمان در دست دشمن تنها مانده است، قهراً ایستاد. یک شب در عالم رویا دید که صحرای کربلاست، امام حسین با 72 تن در یک طرف، لشگر 30 هزار نفری دشمن هم در طرف دیگر. آن جریان به نظرش آمد که موقع ظهراست و می خواهند نماز بخوانند. حضرت امام حسین(ع) به همین آقا فرمودند شما جلو بایستید تا ما نماز بخوانیم. (همانطور که سعید بن عبداللّه حنفی و یکی دو نفر دیگر خودشان را سپر قرار دادند). دشمن تیراندازی می کرد. آقا رفت جلو ایستاد. اولین تیراز دشمن داشت می آمد. تا دید تیر دارد می آید، خم شد. ناگاه دید که تیر اصابت کرد به امام. در همان عالم خواب گفت استغفراللّه ربی واتوب الیه، عجب کاربدی کردم ! این دفعه دیگر نمی کنم. دفعه دوم تیر آمد. تانزدیک اوشد دومرتبه خودش راخم کرد. چنددفعه این جریان تکرارشد، دیدبی اختیار خم می شود. دراین هنگام امام به او فرمود: (انی لا اعلم اصحابا خیرا و لا افضل من اصحابی) من اصحابی ازاصحاب خودم بهتر نمی شناسم. یعنی تو خیال کرده ای هر که کتاب خواند مجاهد می شود؟! این حقیقتی است: (من لم یغز و لم یحدث نفسه بغزومات علی شعبة من النفاق) کسی که عملاً مجاهد نبوده است یا لااقل این اندیشه ر انداشته که مجاهد باشد در درون روحش یک دو رویی وجود دارد یعنی موقع جهاد که می شود در می رود.
داستانی در مثنوی است که بااین حدیث، خوب تطبیق می کند. می گوید یک مرد زاهد و عابدی بود که همه واجبات و مستحبات را بجا می آورد. یک وقت با خودش فکر کرد که من همه کارهای ثواب را انجام داده ام مگر جهاد را. نماز زیاد خوانده ام، روزه زیاد گرفته ام، زکات زیاد داده ام، حج رفته ام ولی جهاد نکرده ام. به مجاهدینی که در آن زمان بودند زمان صلیبیها گفت اگر یک وقت جهادی پیش آمد ما را هم خبر کن که به این ثواب نائل بشویم. گفتند بسیار خوب تو را هم خبر می کنیم. یک روز آمدند این آقایی راکه به عمرش جهاد ندیده بود خبر کردند که آقای زاهد بفرمایید برویم جهاد. اسبی هم برای او تهیه کردند و راه افتادند. یک روز توی خیمه نشسته بودند یک مرتبه شیپور به صدا در آمد، حمله شروع شد. آنهاکه سرباز بودند و سربازی کرده بودند مثل کبوتر پریدند روی اسبهایشان و رفتند. این آقای زاهد تا جنبید و رفت لباسهایش را به تن کرد، تیر و کمانش را به پشتش انداخت، شمشیرش را برداشت و اسبش را آماده کرد یکی دو ساعت طول کشید. آنها برگشتند. گفت قضیه چه بود؟ گفتند: بله، رفتیم و دشمن چنین بود، از کجا حمله کرده بود، زدیم و کشتیم و چنین کردیم و برگشتیم. گفت عجب کاری شد! پس ما چی؟! گفتند تو که نجنبیدی. گفت پس ما از درک این ثواب و از این فیض محروم ماندیم. یکی از سربازها گفت حالا برای اینکه دستت خالی نماند، یکی از آن شریرهای دشمن که خیلی مسلمان کشته بود ما او را به اسارت گرفتیم و اکنون در یک خیمه است و کتش رابسته ایم و اصلا باید اعدام بشود. خیلی آدم بدی است. برای اینکه تو هم به ثواب نائل شده باشی برو او را گردن بزن. زاهد رفت. تا رفت جلو، اسیر که یک آدم گردن کلفتی بود یکمرتبه چشم قره ای به او رفت و نعره ای کشید و گفت برای چه آمدی؟ تا این را گفت، زاهد بیهوش شد و افتاد. اسیر در حالی که کتش بسته بود آمد روی سینه او خوابید و با دهانش شروع کرد گلوی او را گاز گرفتن تا کم کم بلکه شاهرگ او را قطع کند. مجاهدین دیدند زاهد دیر کرد. گفتند نکند حادثه ای پیش آمده باشد. وقتی که رفتند، دیدند زاهد بیهوش افتاده و کافر هم نزدیک است شاهرگ او را ببرد. او راگرفتند عقب زدند و از بین بردند و زاهد را آب به رویش پاشیدند و حال آوردند گفتند قضیه چه بود؟ گفت و اللّه من نفهمیدم. همینکه نزدیک او رفتم چشم قره ای به من رفت و فریادی کشید و من دیگر چیزی نفهمیدم. این است معنی (من لم یغز و لم یحدث نفسه بغز و مات علی شعبة من النفاق).
ما عبادتهائی بی مایه و کم مایه را، از نظر بدنی انجام می دهیم. این عبادتهای ما، این نمازهای ما، این قرآن خواندنهای ما، این ذکر گفتنهای ما که روح ندارد و هیکلش هم چیز کوچکی است، اغلب در ما ایجاد غرور می کند و در نتیجه خودمان را از همه مردم دنیا بهتر می دانیم. چنین مسلمانی مسلمان واقعی نیست و همانطور که پیغمبر اکرم فرمودند اگربمیرد هم در درونش یک نفاق و دو رویی وجود دارد.
لهذا می فرماید (یاایهاالنبی حرض المومنین علی القتال) همیشه اینها را ترغیب کن به امر جهاد، همیشه بگذار روح اینها مجاهد و آماده باشد، یادشان نرود که جهادی هم هست، در همان حال صلح و سلم هم اینها روحا مجاهد باشند.

مؤمن مجاهد در جنگ با ده کافر برابر است

بعد می فرماید: (ان یکن منکم عشرون صابرون یغلبوا ماتین و ان یکن منکم مائه یغلبوا الفا من الذین کفروا بانهم قوم لایفقهون) تو مومنین را آماده به جنگ کن. اگر مومن با آن فقاهت ایمانی خودش و آن امر معنوی، تربیت جهادی هم پیداکند، یک فرد از اینها مساوی است با ده فرد از آنها، بیست تا از اینها مساوی است با دویست تا از آنها، صد تا از اینها مساوی است با هزار تا از آنها. حالا چرا؟ آیا اینها نژادشان با آنها فرق می کند؟ نژادشان که فرق نمی کند. آیا زور بازوی مومنین بیشتراست از زور بازوی کافران؟ قرآن این را نمی خواهد بگوید که زور بازوی مسلمانها که در مدینه هستند از زور بازوی کافرهایی که در مکه هستند بیشتراست. اینها اغلبشان انصار یعنی اوس و خزرجی بودند و قریش از اینها طبعا شجاعتر بودند و ضعیفتر نبودند. مهاجرین هم که اکثراز قریش بودند و از جنس آنها. در عین حال قرآن می گوید: مومن اگر سرباز و مجاهد بشود، بعبارت دیگر سرباز و مجاهد اگر فقاهت ایمانی پیدا بکند با ده کافر برابر است: (ان یکن منکم عشرون صابرون یغلبوا ماتین) اگر بیست پایدار از این مومنین باشند، بر دویست تا از آنها پیروز می شوند. یک بر ده. (و ان یکن منکم مائه یغلبوا الفا من الذین کفروا) و اگر صد تا از شما به این شکل باشند، بر هزار تای آنها پیروز شوند و نتیجه اش این است که یک لشکر ده هزار نفری از شما بر یک لشکر صدهزار نفری از آنها پیروز می شوند. به حکم چی؟ به حکم فقاهت ایمانی. (اینجاعکسش رامی گویند): چون آنهافقاهت ** به معنی فهم عمیق *** ندارند. اینها فقیه ایمانی هستند، بصیرت ایمانی دارند این، غلبه بصیرت است (ذلک بانهم قوم لایفقهون). کفار مردمی نفهم و بی بصیرت هستند. یعنی: بر عکس، مومنین مردمی فهیم و با بصیرت هستند.

بین دو آیه منافاتی در کار نیست

بعد از این آیه، آیه ای است که به نظر می رسد حکم نسخ راپیدا می کند ولی نسخ نیست: (الان خفف اللّه عنکم و علم ان فیکم ضعفا) اکنون خداوند بر شما تخفیف داد و دانست که در شما ضعف وجود دارد. نه، اگرصد تااز شما باشد بر دویست تا از آنها پیروز می شوند. در اینجا این مسئله پیش می آید که این دو آیه با هم فاصله ندارند و پشت سر یکدیگرند، چطور می شود که ابتدا می فرماید بیست تای شما بر دویست تای آنها پیروز می شوند، و بعد بلافاصله می گوید یکی از شما بر دو تای آنها پیروز می شود. که ابتدا می فرماید بیست تای شما بر دویست تای آنها پیروز می شوند، و بعد بلافاصله می گوید یکی از شما بر دو تای آنها پیروز می شود. آیا این آیات مربوط به یک مورد است یا دو مورد؟ در اینکه مربوط به دو مورداست شکی نیست. یعنی آیه اول مربوط به یک وقت بوده، و آیه دوم مربوط به وقت دیگر. آیه اول مربوط به اوایل کار بوده و جنگ بدر، آیه دوم مربوط به اواخر بوده است مثل جنگ حنین. حال سوال این است که اگر نیروی ایمان (نسبت را) یک بر ده کند، چطور اینجا یک بر دو شد؟ آیا مسلمانها ضعیف الایمان شدند؟ اول ایمانشان قوی بوده تدریجا ضعیف شد؟ چنین نیست. یا العیاذ باللّه که این کفراست - خداوند تبارک و تعالی اشتباه کرد، اول گفت یکی تان برابر با ده تا از آنهاست، بعد گفت نه، یکی تان برابر با دو تا از آنهاست؟ این هم محال و منافی با اصول خود قرآن است که خداوند بر هر چیزی داناست، بر غیب و شهادت داناست، بر گذشته و آینده داناست. پس قضیه از چه قراراست؟ قضیه این است که آیه گوید هر یک فرد شما در گذشته برابر بود با ده فرد کافر، و حالا برابر است با دو فرد کافر، بلکه مقصود این است که جمع شما در گذشته برابر بود با ده برابر این جمع از کافران، و اکنون جمع شما برابر است با دو برابر این جمع از کافران. اکنون ضعیف شده اید. نه اینکه آن افراد ضعیف شده اند، بلکه مسلمین در ابتداء صدر اول، مثلاً در موقع جنگ بدر افرادی زبده بودند، همان قوم یفقهون بودند که قرآن می گوید، به تدریج مخصوصاً بعد از فتح مکه که دیگر مردم گروه گروه می آمدند مسلمان می شدند و در میان آنها (مولفه قلوبهم) و حتی افراد ضعیف الایمان بودند، در میان مسلمین افرادی پیدا شدند که نیروی یک نفر اینها فقط برابر بود با نیروی یک نفر آنها یا کمتر. نتیجه این شد که افراد مومن زبده مسلمان که یک نفرشان بر ده نفر از کفار پیروز می شد در اقلیت قرار گرفتند و لشکر مسلمین در مجموع فقط بر دو برابرش می توانست غلبه کند نه بر ده برابر.
موید این مطلب که عرض می کنم نظر قرآن به جمع است این است که آنجا هم که می فرماید یک نفرشما برابر با ده نفر آنهاست، نمی خواهد بگوید که هر یک فرد از شما با ده نفر از کفار برابر است. مسلم در میان مسلمین افرادی بودند که باده نفر برابر نبودند و نیز افرادی بودند که بر پنجاه نفر هم غلبه می کردند مثل علی(ع). مقصود این است که در ابتدا جمع مسلمین بر ده برابر خود از دشمن پیروز می شد ولی در اواخر که افرادی که تربیت اسلامی داشته باشند در اقلیت بودند و مردم فوج فوج مسلمان می شدند و هنوز ایمانشان قوی نشده داخل لشکر اسلام می گردیدند** مثل خود اهل مکه که تازه مسلمان شده بودند، آمدند جزء لشکر اسلام قرار گرفتند و در حنین مسلمین در یک شبیخون شکست خوردند. البته شکست خود را جبران کردند. غافلگیر شده بودند.*** فقط بر دو برابر خود می توانست پیروز شود. این است که می فرماید درگذشته چنین بودید ولی خداوند حالا دانست که در شما ضعف است (نه اینکه قبلاً نمی دانست. دانستن خدا مساوی با بودن است و بودن مساوی با دانستن خداست) یعنی حالا شما به این حالت در آمده اید که در شما ضعف است. تفسیر بیشترش را انشاء اللّه درهفته آینده عرض می کنم.
(و صلی اللّه علی محمد و آله الطاهرین).