آشنایی با قرآن جلد 3

نویسنده : متفکر شهید استاد مرتضی مطهری

لزوم آمادگی همیشگی برای جهاد

از مجموع آیات و سنت پیغمبر(ص) این مطلب به دست می آید که مسلمانان و یا لااقل سربازان اسلامی همیشه باید آمادگی کامل برای جهاد داشته باشند. در آیات پیش خواندیم: (و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه). نمی گوید در حال جنگ نیرو تهیه کنید. می گوید نیرو تهیه کنید. نیرو را قبلاً باید تهیه کرد. جنگ ممکن است در فاصله پنج روز ضرورتش احساس شود. نیرو را که در ظرف پنج روز نمی شود تهیه کرد. مهیا بودن و نیرومند بودن را اسلام برای همیشه توصیه می کند اما جنگ را در شرایط خاصی... ولی بعد گوید مسلمین را ترغیب کن بجنگیدن و جهاد. روح مسلمان همیشه باید آماده جنگ باشد. حدیثی از پیغمبر اکرم نقل کرده اند که مضمون عجیبی دارد. پیغمبر اکرم فرمود: (من لم یغز و لم یحدث نفسه بغزومات علی شعبه من النفاق) آنکس که جهاد نکرده باشد و یا لااقل آرزوی جهاد را در دل خود پرورش نداده باشد (حدیث نفس به جهاد نکرده باشد) یعنی فکر و اندیشه جهاد در قلبش نباشد، چنین کسی می میرد با نوعی از نفاق. یعنی در عمق روح این آدم نوعی نفاق وجود خواهد داشت. این نقاقی که دراین حدیث آمده است غیر از آن نفاقی است که انسان خودش هم می فهمد منافق است. این یک دوروئی است که انسان خودش هم نمی داند. مثلاً ما عادت کرده ایم که به لفظ خطاب می کنیم وجود مقدس ابا عبدالله(ع) را و می گوییم: (السلام علیک و علی الارواح التی حلت بفنائک فیالیتنا کنا معک فنفوز فوزا عظیما) ای کاش ما با تو بودیم (البته چون ما عربی نمی دانیم، خودمان هم نمی فهمیم چه می گوییم. شاید همین را هم روی جد نمی گوییم) که به یک رستگاری بزرگ نائل می شدیم. امااین، حرف است. واقعاً اگر صحنه ای مثل صحنه کربلا ایجاد شود یعنی امام حسینی باشد، همین ماها که یک عمر برای امام حسین داد کشیده ایم، گریه کرده ایم، حسین حسین کرده ایم، مردی هستیم که در یک چنین صحنه ای پایداری کنیم؟ البته الان پیش خودمان اینجور خیال می کنیم ولی اینطور نیست.

داستان محروم فیض

قضیه معروفی است درباره یکی از علمای بزرگ شیعه. یکی از علمای قم برای من نقل می کرد که مرحوم فیض درباره این جمله ای که از حضرت امام حسین نقل شده است که ایشان در شب عاشورا فرمودند: من اصحابی بهتر از اصحاب خودم سراغ ندارم، می گفت من باور نمی کنم چنین چیزی را امام فرموده باشد. گفته بودند چرا؟ گفته بود مگر آنها چکار کردند که امام بگوید اصحابی از اینها بالاتر نیست. آنهایی که امام حسین را کشتند خیلی آدمهای بدی بودند، اینهائی که امام حسین را یاری کردند کار مهمی انجام ندادند. هر مسلمانی جای آنها می بود، وقتی می گفتند فرزند پیغمبر، امام زمان در دست دشمن تنها مانده است، قهراً ایستاد. یک شب در عالم رویا دید که صحرای کربلاست، امام حسین با 72 تن در یک طرف، لشگر 30 هزار نفری دشمن هم در طرف دیگر. آن جریان به نظرش آمد که موقع ظهراست و می خواهند نماز بخوانند. حضرت امام حسین(ع) به همین آقا فرمودند شما جلو بایستید تا ما نماز بخوانیم. (همانطور که سعید بن عبداللّه حنفی و یکی دو نفر دیگر خودشان را سپر قرار دادند). دشمن تیراندازی می کرد. آقا رفت جلو ایستاد. اولین تیراز دشمن داشت می آمد. تا دید تیر دارد می آید، خم شد. ناگاه دید که تیر اصابت کرد به امام. در همان عالم خواب گفت استغفراللّه ربی واتوب الیه، عجب کاربدی کردم ! این دفعه دیگر نمی کنم. دفعه دوم تیر آمد. تانزدیک اوشد دومرتبه خودش راخم کرد. چنددفعه این جریان تکرارشد، دیدبی اختیار خم می شود. دراین هنگام امام به او فرمود: (انی لا اعلم اصحابا خیرا و لا افضل من اصحابی) من اصحابی ازاصحاب خودم بهتر نمی شناسم. یعنی تو خیال کرده ای هر که کتاب خواند مجاهد می شود؟! این حقیقتی است: (من لم یغز و لم یحدث نفسه بغزومات علی شعبة من النفاق) کسی که عملاً مجاهد نبوده است یا لااقل این اندیشه ر انداشته که مجاهد باشد در درون روحش یک دو رویی وجود دارد یعنی موقع جهاد که می شود در می رود.
داستانی در مثنوی است که بااین حدیث، خوب تطبیق می کند. می گوید یک مرد زاهد و عابدی بود که همه واجبات و مستحبات را بجا می آورد. یک وقت با خودش فکر کرد که من همه کارهای ثواب را انجام داده ام مگر جهاد را. نماز زیاد خوانده ام، روزه زیاد گرفته ام، زکات زیاد داده ام، حج رفته ام ولی جهاد نکرده ام. به مجاهدینی که در آن زمان بودند زمان صلیبیها گفت اگر یک وقت جهادی پیش آمد ما را هم خبر کن که به این ثواب نائل بشویم. گفتند بسیار خوب تو را هم خبر می کنیم. یک روز آمدند این آقایی راکه به عمرش جهاد ندیده بود خبر کردند که آقای زاهد بفرمایید برویم جهاد. اسبی هم برای او تهیه کردند و راه افتادند. یک روز توی خیمه نشسته بودند یک مرتبه شیپور به صدا در آمد، حمله شروع شد. آنهاکه سرباز بودند و سربازی کرده بودند مثل کبوتر پریدند روی اسبهایشان و رفتند. این آقای زاهد تا جنبید و رفت لباسهایش را به تن کرد، تیر و کمانش را به پشتش انداخت، شمشیرش را برداشت و اسبش را آماده کرد یکی دو ساعت طول کشید. آنها برگشتند. گفت قضیه چه بود؟ گفتند: بله، رفتیم و دشمن چنین بود، از کجا حمله کرده بود، زدیم و کشتیم و چنین کردیم و برگشتیم. گفت عجب کاری شد! پس ما چی؟! گفتند تو که نجنبیدی. گفت پس ما از درک این ثواب و از این فیض محروم ماندیم. یکی از سربازها گفت حالا برای اینکه دستت خالی نماند، یکی از آن شریرهای دشمن که خیلی مسلمان کشته بود ما او را به اسارت گرفتیم و اکنون در یک خیمه است و کتش رابسته ایم و اصلا باید اعدام بشود. خیلی آدم بدی است. برای اینکه تو هم به ثواب نائل شده باشی برو او را گردن بزن. زاهد رفت. تا رفت جلو، اسیر که یک آدم گردن کلفتی بود یکمرتبه چشم قره ای به او رفت و نعره ای کشید و گفت برای چه آمدی؟ تا این را گفت، زاهد بیهوش شد و افتاد. اسیر در حالی که کتش بسته بود آمد روی سینه او خوابید و با دهانش شروع کرد گلوی او را گاز گرفتن تا کم کم بلکه شاهرگ او را قطع کند. مجاهدین دیدند زاهد دیر کرد. گفتند نکند حادثه ای پیش آمده باشد. وقتی که رفتند، دیدند زاهد بیهوش افتاده و کافر هم نزدیک است شاهرگ او را ببرد. او راگرفتند عقب زدند و از بین بردند و زاهد را آب به رویش پاشیدند و حال آوردند گفتند قضیه چه بود؟ گفت و اللّه من نفهمیدم. همینکه نزدیک او رفتم چشم قره ای به من رفت و فریادی کشید و من دیگر چیزی نفهمیدم. این است معنی (من لم یغز و لم یحدث نفسه بغز و مات علی شعبة من النفاق).
ما عبادتهائی بی مایه و کم مایه را، از نظر بدنی انجام می دهیم. این عبادتهای ما، این نمازهای ما، این قرآن خواندنهای ما، این ذکر گفتنهای ما که روح ندارد و هیکلش هم چیز کوچکی است، اغلب در ما ایجاد غرور می کند و در نتیجه خودمان را از همه مردم دنیا بهتر می دانیم. چنین مسلمانی مسلمان واقعی نیست و همانطور که پیغمبر اکرم فرمودند اگربمیرد هم در درونش یک نفاق و دو رویی وجود دارد.
لهذا می فرماید (یاایهاالنبی حرض المومنین علی القتال) همیشه اینها را ترغیب کن به امر جهاد، همیشه بگذار روح اینها مجاهد و آماده باشد، یادشان نرود که جهادی هم هست، در همان حال صلح و سلم هم اینها روحا مجاهد باشند.

مؤمن مجاهد در جنگ با ده کافر برابر است

بعد می فرماید: (ان یکن منکم عشرون صابرون یغلبوا ماتین و ان یکن منکم مائه یغلبوا الفا من الذین کفروا بانهم قوم لایفقهون) تو مومنین را آماده به جنگ کن. اگر مومن با آن فقاهت ایمانی خودش و آن امر معنوی، تربیت جهادی هم پیداکند، یک فرد از اینها مساوی است با ده فرد از آنها، بیست تا از اینها مساوی است با دویست تا از آنها، صد تا از اینها مساوی است با هزار تا از آنها. حالا چرا؟ آیا اینها نژادشان با آنها فرق می کند؟ نژادشان که فرق نمی کند. آیا زور بازوی مومنین بیشتراست از زور بازوی کافران؟ قرآن این را نمی خواهد بگوید که زور بازوی مسلمانها که در مدینه هستند از زور بازوی کافرهایی که در مکه هستند بیشتراست. اینها اغلبشان انصار یعنی اوس و خزرجی بودند و قریش از اینها طبعا شجاعتر بودند و ضعیفتر نبودند. مهاجرین هم که اکثراز قریش بودند و از جنس آنها. در عین حال قرآن می گوید: مومن اگر سرباز و مجاهد بشود، بعبارت دیگر سرباز و مجاهد اگر فقاهت ایمانی پیدا بکند با ده کافر برابر است: (ان یکن منکم عشرون صابرون یغلبوا ماتین) اگر بیست پایدار از این مومنین باشند، بر دویست تا از آنها پیروز می شوند. یک بر ده. (و ان یکن منکم مائه یغلبوا الفا من الذین کفروا) و اگر صد تا از شما به این شکل باشند، بر هزار تای آنها پیروز شوند و نتیجه اش این است که یک لشکر ده هزار نفری از شما بر یک لشکر صدهزار نفری از آنها پیروز می شوند. به حکم چی؟ به حکم فقاهت ایمانی. (اینجاعکسش رامی گویند): چون آنهافقاهت ** به معنی فهم عمیق *** ندارند. اینها فقیه ایمانی هستند، بصیرت ایمانی دارند این، غلبه بصیرت است (ذلک بانهم قوم لایفقهون). کفار مردمی نفهم و بی بصیرت هستند. یعنی: بر عکس، مومنین مردمی فهیم و با بصیرت هستند.