آشنایی با قرآن جلد 3

نویسنده : متفکر شهید استاد مرتضی مطهری

6 - متواضع و فروتن باشید

قرآن می گوید مبادا شما اینگونه باشید، مبادا روحیه شما روحیه تظاهر و روحیه بطر باشد. بطر یعنی چه؟ انسان وقتی که یک نعمتی به او میرسد، یک خوشحالی و سرور و بلکه یک غروری پیدامی کند که دیگر پایش روی زمین بند نیست و به دیگران اعتنایی ندارد، خودش را بالا دست همه میبیند، حالا آن نعمت هر چه میخواهد باشد. بعضی به واسطه ثروت زیاد اهل بطر میشوند، بعضی به واسطه قدرت زیاد یک حالت بی اعتنایی و غرور و تکبر نسبت به دیگران پیدا می کنند، همین طور که راه می روند، با راه رفتنشان می خواهند نشان بدهند که منم صاحب قدرت، منم صاحب ثروت. حرف که می زند، با حرف زدنش کانه می گوید منم صاحب قدرت، منم صاحب ثروت، منم صاحب علم. حتی غرور و تکبر در نگاه کردنش پیداست. قرآن می گوید ولی شما از آن دسته نباشید، فتحها و پیروزیها شما را سرمست نکند، شما را متکبر و مغرور و اهل منیت نکند. لذا می گوید دیگرانند که چنینند.
پس آخرین دستوری که قرآن به سربازانش می دهد دستور تواضع اخلاقی است. نمی گوید شما چنین نباشید، می گوید مانند آنها که چنین هستند نباشید، میخواهد بگوید دیگران چنین اند. (ولا تکونوا کالذین خرجوا من دیارهم بطرا) مانند آن اشخاص نباشید که وقتی از خانه هایشان بیرون آمدند با بطر بیرون آمدند یعنی با غرورو تکبر و بی اعتنایی و منیت (ورئاء الناس) و از روی تظاهر و خودنمایی بیرون آمدند.
قهراً چنین اشخاصی فقط خودشان را می بینند، خدا را نمی بینند (و یصدون عن سبیل الله) و مانع مردم میشوند از راه خدا. شما مثل اینها نباشید. پس آخرین دستوری که می دهد دستور فروتنی و تواضع است. در اینجا قرآن از روشهای معمول و عادی بشری به کلی فاصله میگیرد و حاضر نیست احساسات سربازان را در جهت منیتها و خود پسندیها و خود پرستیهای شخصی یا ملی تحریک بکند، همان طور که در اول گفت: خدا را یاد بکنید، همواره بگویید خدا، حقیقت، این منیتها را بریزید دور (واللّه بما یعملون محیط) اشاره میخواهد بگوید این کارها کیفر دارد. خدا به چنین کارهایی که آنها می کنند احاطه دارد. یعنی بترسید از خدا. کار خدا شوخی بردار نیست. اسم و لفظ و ظاهر در کار خدا و اسلام موثر نیست.

تبدیل جدال معنوی به شوکت مادی توسط خلفای اسلامی

مسلمین تا وقتی که در زیر لوای پیغمبر اکرم یا به پیروی از سیرت پیغمبر اکرم اینطور جهاد می کردند متکی به ایمان به خدا بودند، ثابت قدم بودند، در یاد خدابودند، با یکدیگر نزاع نمی کردند، دستورهای اسلام را رعایت می کردند، انضباط را رعایت می کردند، جزع و فزع نمی کردند و از همه بالاتر این بطرها و خودنماییها و تکبرها و غرورها در آنها وجود نداشت و فروتن بودند، قهراً وعده الهی بر آنها ثابت بود و نتیجه می گرفتند، ولی به تدریج نه تنها سربازیشان از این سادگی اخلاقی بیرون آمد بلکه حتی در کارهای عبادی هم اینطور شدند. این داستان را مکرر شنیده اید که حضرت رضا علیه السلام در مرو، و ولیعهد بودند، آن ولیعهدی اجباری که همه میدانیم مامون بالاجبار حضرت را وادار به پذیرش آن کرد و حضرت هم آخر با این شرط قبول کردند که عملاً دست به هیچ کاری نزنند چون شرایط، آن طوری که حضرت میخواستند عمل بکنند فراهم نبود، اگر هم می خواستند آن طوری که شرایط فراهم بود کار بکنند، جز اینکه جزء عمله واکله مامون قرار بگیرند چیز دیگری نبود. این سیاست حضرت، مامون را از نتیجه ای که می خواست بگیرد که از حیثیت حضرت رضا استفاده بکند، قهراً محروم کرد یعنی سیاست مامون با این کار خنثی میشد. می دیدند علی بن موسی الرضا (ع) ولیعهد هست ولی در هیچ کاری مداخله نمی کند. این خودش اعتراض و صحه نگذاشتن روی کارهای مامون بود. روز عید اضحی (عید قربان) پیش آمد. مامون فرستاد خدمت حضرت که خواهش میکنم نماز عید را شمابجای من بروید شرکت کنید. حضرت فرمود: من شرط کرده ام که در هیچ کاری مادخله نکنم و مداخله نمی کنم. گفت: نه، این نماز است و عبادت، و به علاوه این مداخله نکردن شما سر و صدای مردم را نسبت به من در آورده است. مردم می گویند چرا علی بن موسی الرضا در هیچ کاری مداخله نمی کند؟! درست است که شما شرط کرده اید، ولی این یک نماز بیشتر نیست. همین قدر بروید که دیگر مردم خیلی به ما حرف نزنند. فرمود بسیار خوب، من میروم اما به آن سنتی رفتار میکنم که جدم رفتار میکرد، یعنی به سنت اسلامی که جدم عمل کرد عمل میکنم نه به این سنتهایی که امروز رایج است. گفتند در این جهت مختارید. اعلام شد که نماز عید قربان را علی بن موسی الرضا (ع) خواند. حالا حدود صدوپنجاه سال بود از زمان معاویه تا زمان مامون که معمول شده بود خلفا با جلال و شکوه و جبروت بیرون بیایند. مردم هم بیخبر، گفتند لابد ولیعهد هم با همان جلال و جبروتهای معمول بیرون می آید. روسای سپاه، اعیان و اکابر لشگری و کشوری بنی العباس که حکم شاهزاده های آن وقت را داشتند همه آمدند در خانه حضرت که با ایشان بیایند به نماز. اما به رسم سابق، اسبهای خود را زین و یراق کرده و گردنبندهای طلا و نقره به گردن آنها بسته بودند، خودشان چکمه های مخصوص بپا کرده و مسلح شده بودند، شمشیرهای مرصع به کمر بسته بودند با یک جلال و جبروت عجیبی. ولی حضرت قبلاً فرموده بود من می خواهم مثل جدم بیرون بیایم. در داخل منزل که بودند به عده ای از کسانشان فرمودند: اینطور که من می گویم رفتار کنید. وضو گرفتند و آماده شدند. حضرت خیلی ساده پاها را برهنه کرد و ضامنهای کمر را بالا زد، عصا را به دست گرفت و ذکرگویان حرکت کرد: الله اکبر الله اکبر الله اکبر علی ما هدینا وله الشکر علی ما اولینا. اطرافیان هم با حضرت همصدا شدند. همه منتظر بودند. در که باز شد یکوقت دیدند امام با آن هیئت آمدند بیرون: (الله اکبر). جمعیت بی اختیار گفت: (الله اکبر). از اسبها پیاده شدند و آنها را رها کردند و لباسها را کندند. چکمه ها را طوری بسته بودند که از پاها بیرون نمی آمد. نوشته اند خوشبخت ترین افراد، کسی بود که یک چاقو پیدا می کرد که چکمه ها را پاره کند بیندازد دور. اشکها جاری شد. تا حالا انتظار داشتند امام با جلال و جبروت مادی و دنیایی و زر و زیور و اسب و شمشیر بیرون بیایند، بر عکس، جلال و جبروت معنوی جایش را گرفت. اینها هم فریاد کشیدند: (الله اکبر). مردم دیگر هم فریاد کشیدند: (الله اکبر). زنها و بچه ها روی پشت بامها جمع شده بودند که جلال ولیعهدی را ببینند. یک وقت دیدند اوضاع طور دیگر است. نوشته اند یکمرتبه تمام شهر مرو فریاد (الله اکبر) شد و صدای ضجه و گریه در شهر بلند شد. جلال، چند برابر شد اما در سادگی و معنویت، راه افتادند به طرف مصلی. (چون نماز عمومی است مستحب است زیر آسمان خوانده شود). چنان جمعیت هجوم آورد و چنان ابزار احساسات می کردند که گوئی زمین و آسمان می لرزد. جاسوسهای مامون به او خبر دادند که قضیه از این قرار است، اگر این نماز را امروز علی بن موسی الرضابخواند تو دیگر مالک چیزی نیستی، اگر از همانجا به مردم بگوید برویم سراغ مامون، همان لشکریان خودت به سراغت خواهند آمد و تکه تکه ات خواهند کرد ! هنوز که کار به آنجا نکشیده جلویش را بگیر. این بود که آمدند نزد حضرت و به عنوان التماس و خواهش که شما خسته و ناراحت میشوید و خلیفه گفته من راضی نیستم، مانع ایشان شدند. فرمود من که اول گفتم که من اگر بخواهم بیایم، با آن زی بیرون می آیم که جدم بیرون می آمد. جدم اینطور می آمد.
عبادت اسلامی هم اینطور شده بود، تا چه رسد به جهادشان. ولی از وقتی که جهادهای اسلامی آمد رنگ جهادهای مادی دیگران را گرفت، و چه اشتباهات بزرگی حکام اسلامی مرتکب شدند. خدا لعنت کند معاویه را که این کار از او شروع شد.

داستان معاویه و عمر

در زمان خلافت عمر، معاویه استاندار سوریه بود و بیزانس (روم شرقی) که مرکزش همین اسلامبول فعلی و قسطنطنیه قدیم بود همسایه دیوار به دیوار سوریه بود. عمر در سفری که به شام می آمد، به تبعیت از سنت پیعمبر که هنوز به هم نخورده بود با یک زی ساده ای آمد. خودش بود و یک مرکب که ظاهراً شتر بوده، و غلامش که به نوبت سوار می شدند. گاهی خودش سوار میشد غلام پیاده بود و گاهی غلام سوار میشد و او پیاده بود. مشک آبی داشتند و یک مقدار نان خشک. معاویه و لشگریانش با جلال بسیار آمدند بیرون به استقبال خلیفه. مردم شام که هنوز خلیفه را ندیده و به استقبال آمده بودند از اینها رد میشدند و گاهی از اینها می پرسیدند از موکب خلیفه چه خبر دارید؟ اینها هم جوابی نمی دادند، تا خود معاویه و همراهانش رسیدند که آشنا بودند. همینکه عمر چشمش به اینها افتاد که با آن جلال و جبروت می آیند، از مرکبش پیاده شد، دامنش را پر از سنگ کرد و پراند به معاویه و گفت این چه وضعی است که درست کرده ای؟ ! ولی معاویه آنقدر زیرک و زرنگ و حقه باز بود که بالاخره خلیفه را قانع کرد. گفت چون ما در مجاورت بیزانس هستیم مصلحت اسلام چنین اقتضا می کند. خلیفه هم سکوت کرد.
به این شکل جلال معنوی را تبدیل به همین شوکتهای مادی کردند، در صورتی که قدرت در جلال معنوی است. سر موفقیت مسلمین در قدرت روحی و معنویشان بود.