آشنایی با قرآن جلد 3

نویسنده : متفکر شهید استاد مرتضی مطهری

خنثی شدن مکر کافران و حفظ جان پیامبر به اراده و مشیت الهی

حضرت رسول (ص) را تعقیب کردند. دنبال اثر پای حضرت را گرفتند تا به آن غار رسیدند. دیدند اینجا اثری که کسی به تازگی درون غار رفته باشد نیست عنکبوتی هست و در اینجا تنیده است، و مرغی هست و لانه او. گفتند نه، اینجانمی شود کسی آمده باشد. تا آنجا رسیدند که حضرت رسول (ص) و ابوبکر صدای آنها را می شنیدند و همین جا بود که ابوبکر خیلی مضطرب شده و قلبش به طپش افتاده بود و می ترسید. این آیه قرآن است، یعنی روایت نیست که بگوییم فقط شیعه ها قبول دارند و سنیها قبول ندارند. آیه این است. (الا تنصروه فقد نصره الذ اخرجه الذین کفروا ثانی اثنین اذ هما فی الغار اذ یقول لصاحبه لا تحزن ان اللّه معنا). یعنی اگر شما مردم قریش پیغمبر را یاری نکنید، خدا او را یاری کرد و یاری می کند همچنانکه که در داستان غار، پیغمبر را یاری کرد، در شب هجرت در حالی که آن دو در غار بودند (هما) نشان می دهد که غیر از پیغمبر یک نفر دیگر هم بوده است که همان ابوبکر است (اذ یقول لصاحبه لا تحزن ان اللّه معنا) ( کلمه (صاحب) اصلاً در لغت عرب یعنی همراه. حتی به حیوانی هم که همراه کسی باشد عرب می گوید: صاحب ).
آنگاه که پیغمبر به همراه خود گفت: نترس، غصه نخور، خدا با ماست. (فانزل اللّه سکینه علیه و ایده بجنود لم تروها) ** سوره توبه، آیه 40.*** خداوند وقار خودش را بر پیغمبر نازل کرد. دیگر نمی گوید وقار را بر هر دو نفر نازل کرد. رحمت خودش را بر پیغمبر نازل کرد و پیغمبر را تأیید نمود. نمی گوید هر دو را تأیید کرد. حالا بگذریم از این قضیه.
تا به این مرحله رسید، از همان جا برگشتند. گفتند ما نفهمیدیم این چطور شد؟ به آسمان بالا رفت یا به زمین فرو رفت؟ مدتی گشتند. پیدا نکردند که نکردند. سه شبانه روز یا بیشتر پیغمبر اکرم (ص) در همان غار بسر بردند. آن دلهای شب که میشد، هند بن ابی هاله که پسر خدیجه است از شوهر دیگری، و مرد بسیار بزرگواری است محرمانه آذوقه برد و بر می گشت. قبلا قرار گذاشته بودند مرکب تهیه کنند. دو تا مرکب تهیه کردند و شبانه بردند کنار غار، آنها سوار شدند و راه مدینه را پیش گرفتند.
حالا قرآن می گوید ببینید خداوند پیغمبر را در چه سختیهایی به چه نحوی کمک و مدد کرد. آنها نقشه کشیدند و فکر کردند و سیاست به کار بردند ولی نمی دانستند که خدا اگر بخواهد، مکر او بالاتر است (واذ یمکربک الذین کفروا) و آنگاه که کافران درباره تو مکر و حیله به کار می برند برای اینکه یکی از سه کار را درباره تو انجام بدهند: لیثبتوک ( (اثبات) معنایش حبس است. چون کسی را که حبس می کنند در یک جا ثابت و ساکن نگه می دارند. عرب وقتی می گوید (اثبت) یعنی حبس کن ) برای اینکه تو را در یک جا ثابت نگه دارند یعنی زندانیت کنند. (او یقتلوک) یاخونت را بریزند (او یخرجوک ) یا تبعیدت کنند. (و یمکرون) آنها مکر می کنند. قریش به مکر وحیله های خودشان خیلی اعتماد داشتند و مثلاً می گفتند چنان می کنیم که خونش لوث بشود، ولی نمی دانستند که بالای همه این تدبیرها و نقشه ها تقدیر و اراده الهی است و اگر بنده ای مشمول عنایت الهی بشود، هیچ قدرتی نمی تواند او را از میان ببرد.

معنی (مکر) و مکر خدا

(مکر) نقشه ای است که هدفش روشن نیست. اگر انسان نقشه ای بکشد که آن نقشه هدف معینی در نظر دارد اما مردم که می بینند خیال می کنند برای هدف دیگری است، این را می گویند (مکر). خدا هم گاهی حوادث را طوری به وجود می آورد که انسان نمی داند این حادثه برای فلان هدف و مقصد است، خیال می کند برای هدف دیگری است، ولی نتیجه نهائیش چیز دیگری است. این است که خدا هم مکر می کند یعنی خدا هم حوادثی به وجودمی آورد که ظاهرش یک طور است ولی هدف اصلی چیز دیگر است. آنها مکر می کنند، خدا هم مکر می کند، و خدا از همه مکر کنندگان بالاتر و بهتر است.

ترجمه و تفسیر آیه 31 سوره انفال

(و اذا تتلی علیهم آیاتنا قالوا قد سمعنا لونشاء لقلنا مثل هذا ان هذا الا اساطیر الاولین). میدانیم که ابزار پیغمبر، معجزه پیغمبر و آن چیزی که برای پیغمبر نظیر عصای موسی بود، قرآن بود و بس، و پیغمبر غیر از قرآن مددکار دیگری نداشت. یک فرد، تنهای تنها مبعوث میشود و با نیروی قرآن تدریجا افراد راجمع می کند و تشکیل نیرو میدهد. این بود که مسئله ای که درباره پیغبمر مطرح بود مسئله قرآن بود. قریش ناچار بودند که با اینوسیله پیغمبر به مبارزه بپردازند. پیغمبر می گفت این کتاب، سخن خدا و مافوق سخن بشر است. آنها می بایست پاسخی تهیه کنند. (مسائلی که درباره قرآن مطرح بود) یکی مسئله زیبایی و فصاحت و بلاغت قرآن بود. دیگر. خبرها و داستانهایی بود که پیغمبر راجع به انبیاء گذشته می گفت و قریش به کلی از اینها بی خبر بودند. آنها برای اینکه با پیغمبر مبارزه کنند، رؤسایشان گاهی می آمدند پارازیت می دادند به صورت ادعا ولی هیچگاه عمل نمی کردند. (واذا تتلی علیهم آیاتنا) هنگامی که آیات ما بر اینها تلاوت میشود (قالوا قد سمعنا) می گویند ما هم شنیدیم (لونشاء لقلنا مثل هذا) اگر ما هم بخواهیم می توانیم مثلش بگوییم اما نمی خواهیم بگوییم. خیلی حرف عجیبی است ! اگر میتوانستید، همان ساعت اول می گفتید.
ابوی ما نقل می کردند که یک استاد بنایی بود از این بناهای خود ساخته به قول امروزیها. یک وقت او را آورده بودند یک ضربی در منزل ما بزند. گفتند که این آمد یک ضربی زد، وقتی آخرهای کار رسید، یکدفعه آمد پایین. گفتیم خوب دفعه اولش است، اشتباه کرد. دو مرتبه همه اینها را جمع کرد و از نو ضربی زد. دفعه دوم هم آمد پایین. دفعه سوم هم همینطور. ابوی ما رفته بودند ناراحت که بابا تو که بلد نیستی چرا مردم و خودت را معطل میکنی؟ ! روز اول بگو من بلد نیستم ضربی بزنم. تو، هم خودت را ناراحت کردی هم ما را، خوب بگو من بلد نیستم. گفته بود : (آقای حاج شیخ این چه حرفی است شما میزنید؟ ! من اگر میلم باشد ضربی می سازم). من نمی دانم این میل کی می خواهد پیدا بشود؟ !
اینها هم گفتند اگر میلمان باشد مثل قرآن می گوییم، حالا نمی خواهیم بگوییم. این سخن برای این بود که بلکه بعضی از مستضعفین و بیچاره ها را گول بزنند. میگفتند مگر محمد چه می گوید؟ ! داستانها و افسانه های گذشته را می گوید. خوب ما هم میتوانیم افسانه های گذشته را بگوییم. مردی از اینها به نام نضر بن الحارث برای همین کار آمد به ایران (روسای قریش با ایران هم روابط داشتند ) و مقدار زیادی از افسانه های قدیم ایرانی رستم و اسفندیار و کیکاووس و جمشید و از این حرفها را جمع کرد و بعد گفت: مردم! بیایید تا برایتان داستان بگویم. اگر محمد (ص) برایتان داستان می گوید من هم برایتان داستان میگویم. اما کسی نرفت حرفش را گوش بکند. چون داستانهای قرآن افسانه نیست. گفتند (لونشاء لقلنا مثل هذا) میل ما نیست و الا اگر میل ما باشد، مثل این می توانیم بگوییم. چیزی نیست، اینها افسانه های گذشتگان است، و افسانه های گذشتگان موضوع مهمی نیست.
(وصلی اللّه علی محمد و آله الطاهرین).