آشنایی با قرآن جلد 3

نویسنده : متفکر شهید استاد مرتضی مطهری

امداد الهی در هجرت رسول اکرم (ص)

(و اذ یمکر بک الذین کفروا لیثبتوک او یقتلوک او یخر جوک و یمکرون و یمکر اللّه و اللّه خیر الماکرین). در این آیه یکی از فراهای حساس تاریخ اسلام بیان میشود و نشان میدهد که چگونه در سخت ترین شداید، خداوند اسلام و مسلمین را نجات داد. چرا؟ چون واقعاً اسلام و ایمان حکمفرما بود. یکی از آن سخت ترین شداید، مسئله هجرت پیغمبر اکرم (ص) است. جریانی که منتهی شد به هجرت رسول اکرم از مکه به مدینه بسیار حیرت انگیز است. پیغمبر اکرم در ده سال اول بعثتشان که جناب ابوطالب پدر بزرگوار علی علیه السلام هنوز قید حیات بود و او رئیس بنی هاشم و مورد احترام همه قریش بود به واسطه حمایت ابوطالب کمتر مورد آزار قرار می گرفت. بعد از وفات ابوطالب، به فاصله چند روز همسر بزرگوارشان خدیجه سلام اللّه علیها نیز از دنیا رفت. این زن واقعاً مصداق یار غمگسار بود و از نظر روحی به قدری انطباق داشت با رسول خدا که باید گفت در جهان نظیر نداشت، این زن بسیار فداکار و عاقله بود، مالش، جانش، هستیش، خوشی، سعادت و همه چیز خود رابه پای رسول اکرم ریخت. بعد ازوفات ابوطالب و خدیجه، سختگیری بر رسول اکرم به حد اعلا رسید. در این میان خدا وسیله عجیبی فراهم کرد:
مردم مدینه دو قبیله بودند به نام اوس و خزرج که همیشه با هم جنگ داشتند. یک نفر از آنها به نام اسعد بن زراره می آید به مکه برای اینکه از قریش استمداد کند. وارد میشود بر یکی از مردم قریش.
کعبه از قدیم معبد بود گو اینکه در آن زمان بتخانه بود و رسم طواف که از زمان حضرت ابراهیم معمول بود هنوز ادامه داشت. هر کس که می آمد، یک طوافی هم دور کعبه می کرد. این شخص وقتی خواست برود به زیارت کعبه و طواف بکند، میزبانش به او گفت: (مواظب باش ! مردی در میان ما پیدا شده، ساحر و جادوگری که گاهی در مسجد الحرام پیدا میشود و سخنان دلربای عجیبی دارد. یک وقت سخنان او به گوش تو نرسد که تو را بی اختیار می کند. سحری در سخنان او هست). اتفاقا او موقعی می رود برای طواف که رسول اکرم در کنار کعبه در حجر اسماعیل نشسته بودند و با خودشان قرآن می خواندند. در گوش این شخص پنبه کرده بودند که یکوقت چیزی نشنود. مشغول طواف کردن بود که قیافه شخصی خیلی او را جذب کرد. (رسول اکرم سیمای عجیبی داشتند). گفت نکند این همان آدمی باشد که اینها می گویند ؟ یک وقت با خودش فکر کرد که عجب دیوانگی است که من گوشهایم را پنبه کرده ام. من آدمم، حرفهای او را میشنوم، پنبه را از گوشش انداخت بیرون. آیات قرآن را شنید. تمایل پیدا کرد. این امر منشاء آشنایی مردم مدینه با رسول اکرم (ص) شد. بعد آمد صحبتهایی کرد و بعدها ملاقاتهای محرمانه با حضرت رسول کردند تا اینکه عده ای از اینها به مکه آمدند و قرار شد در موسم حج در یکی از شبهای تشریق یعنی شب دوازدهم وقتی که همه خواب هستند بیایند در منا، در عقبه وسطی، در یکی از گردنه های آنجا، رسول اکرم (ص) هم بیایند آنجا و حرفهایشان را بزنند. در آنجا رسول اکرم فرمود من شما را دعوت میکنم به خدای یگانه و... و شما اگر حاضرید ایمان بیاورید، من به شهر شما خواهم آمد. آنها هم قبول کردند و مسلمان شدند، که جریانش مفصل است. زمینه اینکه رسول اکرم (ص) از مکه به مدینه منتقل بشوند فراهم شد. این اولین حادثه بود. بعد حضرت رسول (ص) مصعب بن عمیر را فرستادند به مدینه و او در آنجا به مردم قرآن تعلیم داد. اینهایی که ابتدا آمده بودند، عده اندکی بودند، به وسیله این مبلغ بزرگوار عده زیاد دیگری مسلمان شدند و تقریبا جو مدینه مساعد شد. قریش هم روز بروز برسختگیری خود افزودند، و در نهایت امر تصمیم گرفتند که دیگر از رسول اکرم را یکسره کنند. در (دارالندوه) تشکیل جلسه دادند، که این آیه قرآن اشاره به آنهاست.

توطئه قتل پیامبر توسط سران قریش در (دارلندوه)

(دارالندوه) در حکم مجلس سنای مکه بوده. مکه اساساً نه از خود حکومتی داشت به شکل پادشاهی یا جمهوری، و نه تابع یک مرکزی بود. یک نوع حکومت ملوک الطوایفی داشتند. قراری داشتند که از هر قبیله ای چند نفر با شرایطی و از جمله اینکه از چهل سال کمتر نداشته باشند بیایند در آنجا جمع بشوند و درباره مشکلاتی که پیش می آید بایکدیگر مشورت کنند و هرچه در آنجا تصمیم می گرفتند، دیگر مردم قریش عمل می کردند. (دارالندوه) یکی از اطاقهایی بود که در اطراف مسجد الحرام بود. الان آن محل خراب شده و داخل مسجد الحرام است.
در آنجا پیشنهادهایی کردند، گفتند بالاخره باید به یک شکلی آزادی را از محمد سلب کنیم، یا اساساً او را بکشیم یا حبسش کنیم و یا لااقل شرش را از اینجا بکنیم و تبعیدش کنیم، هرجا می خواهد برود. در اینجاست که هم شیعه و هم سنی نوشته اند پیر مردی در این مجلس ظاهر شد با اینکه قرار نبود که غیر قریش کس دیگر را در آنجا راه بدهند و گفت من اهل نجد هستم. گفتند اینجا جای تو نیست. گفت نه، من راجع به همین موضوعی که قریش در اینجابحث می کنند صحبت و فکر دارم. بالاخره اجازه گرفت و داخل شد. و در اخبار وارد شده که این پیرمرد انسان نبود و شیطان بود که به صورت یک پیر مرد مجسم شد. به هر حال در تاریخ، او به نام (شیخ نجدی) معروف شد که در آن مجلس شیخ نجدی هم اظهار نظر کرد و در آخر هم نظر شیخ نجدی تصویب شد. آن پیشنهاد که گفتند یک نفر را بفرستند پیغمبر را بکشد رد شد. همان شیخ نجدی گفت این عملی نیست. اگر شما یک نفر بفرستید، قطعا بنی هاشم به انتقام خون محمد او را خواهند کشت و کیست که یقین داشته باشد که کشته می شود و حاضر شود این کار را انجام دهد. گفتند او را حبس می کنیم. گفت حبس هم مصلحت نیست زیرا بنی هاشم به اعتبار اینکه به آنها برمیخورد که فردی از آنها محبوس باشد، اگر چه به تنهایی زورشان به شما نمی رسد ولی ممکن است در موقع حج که مردم جمع میشوند، از نیروی مردم استمداد کنند و محمد را از حبس بیرون بکشند. پیشنهاد تبعید شد. گفت این از همه خطرناک تر است. او مردی خوش صورت و خوش بیان و گیرا است. الان به تنهایی در این شهر افراد شما را به تدریج دارد جذب می کند (یک وقت می بینید) رفت در میان قبایل عرب چندین هزار نفر را پیرو خودش کرد و با چندین هزار مسلح آمد سراغ شما. در آخر پیشنهاد شد و مورد قبول واقع شد که او را بکشند ولی به این شکل که از هر یک از قبایل قریش یک نفر در کشتن شرکت کند، و از بنی هاشم هم یک نفر باشد (چون از بنی هاشم، ابولهب را در میان خودشان داشتند ) و دسته جمعی او را بکشند و به این ترتیب خونش را لوث کنند، و اگر بنی هاشم ادعا کردند، می گوییم قبیله شما هم شرکت داشتند. حداکثر این است که به آنها دیه میدهیم. دیه ده انسان راهم خواستند، میدهیم.
همان شبی که اینها تصمیم گرفتند این تصمیم محرمانه را اجرا بکنند وحی الهی بر پیغمبر اکرم نازل شد (همان حرفی که به موسی گفته شد: (ان الملا یاتمرون بک یقتلوک فاخرج): و اذ یمکر بک الذین کفروا لیثبتوک او یقتلوک او یخرجوک و یمکرون و یمکر اللّه و اللّه خیر الماکرین). از مکه بیرون برو، خواستند شبانه بریزند. ابولهب که یکی از آنها بود مانع شد. گفت شب ریختن به خانه کسی صحیح نیست. در آنجا زن هست، بچه هست، یک وقت اینها می ترسند یا کشته می شوند. باید صبر کنیم تا صبح شود. (باز همین مقدار وجدان و شرف داشت). گفتند بسیار خوب. آمدند دور خانه پیغمبر حلقه زدند و کشیک می دادند، منتظر که صبح بشود و در روشنایی بریزند خانه پیغمبر.

جانفشانی امیرالمؤمنین (ع) برای حفظ جان پیامبر اکرم (ص)

این مطلب مورد اتفاق جمیع محدثین و مورخین است و در این جهت حتی یک نفر تشکیک نکرده است که پیغمبر اکرم، علی علیه السلام را خواست و فرمود علی جان ! تو امشب باید برای من فداکاری بکنی. عرض کرد یا رسول اللّه ! هر چه شما امر بفرمایید. فرمود امشب، تو در بستر من می خوابی و همان برد و جامه ای را که من موقع خواب به سر میکشم به سر میکشی. عرض کرد: بسیار خوب. قبلا علی علیه السلام و (هندبن ابی هاله) آن نقطه ای که رسول اکرم باید بروند در آنجا مخفی بشوند یعنی غار ثور را در نظر گرفتند، چون قرار بود در مدتی که حضرت در غار هستند رابطه مخفیانه در کار باشد و این دو، مرکب فراهم کنند و آذوقه برایشان بفرستند. شب، علی (ع) آمد خوابید و پیغمبر اکرم (ص) بیرون رفت. در یین راه که حضرت می رفتند به ابوبکر برخورد کردند. حضرت، ابوبکر را با خودشان بردند. در نزدیکی مکه غاری است به نام غار ثور، در غرب مکه و در یک راهی است که اگر کسی بخواهد به مدینه برود از آنجا نمی رود. مخصوصاً راه را منحرف کردند. پیغمبر اکرم (ص) با ابوبکر رفتند و در آن محل مخفی شدند. قریش هم منتظر که صبح دسته جمعی بریزند و اینقدر کارد و چاقو به حضرت بزنند نه با شمشیر که بگویند یک نفر کشته که حضرت کشته بشود و بعد هم اگر بگویند کی کشت، بگویند هر کسی یک وسیله ای داشت و ضربه ای زد. اول صبح که شد اینها مراقب بودند که یک وقت پیغمبر اکرم از آنجابیرون نرود. ناگاه کسی از جا بلند شد. نگاه کردند دیدند علی است. این صاحبک رفیقت کجاست ؟ فرمود مگر شما او رابه من سپرده بودید که از من می خواهید؟ گفتند پس چه شد؟ فرمود: شما تصمیم گرفته بودید که او را از شهرتان تبعید کنید، او هم خودش تبعید شد. خیلی ناراحت شدند. گفتند بریزیم همین رابه جای او بکشیم، حالا خودش نیست جانشینش را بکشیم. یکی از آنها گفت او را رها کنیم، جوان است و محمد فریبش داده است. فرمود: به خدا قسم اگر عقل مرا در میان همه مردم دنیا تقسیم کنند، اگر همه دیوانه باشند عاقل میشوند. از همه تان عاقل تر و فهمیده ترم.