امام در سنگر نماز (بیانات و خاطرات حضرت امام خمینی (ره) درباره نماز)

ستاد اقامه نماز

مسجد و مصلی

در یکی از روستاهای نزدیک قم، یکی از دوستان من که خود از شاگردان امام نیز بود، به امر تبلیغ دینی مشغول بود و از این رو مدام به آنجا می رفت. مردم این روستا به یک مسجد احتیاج داشتند و هنگامی که بحث ساختن مسجد در میان مردم روستا در گرفت، دو نفر از مالکان آنجا که از نظر مالی توانایی انجام آن را داشتند، داوطلب شدند. این دو نفر که خود به دلیل خصوصیاتی که از حضرت امام شنیده بودند، از مقلدان ایشان بودند، شرط خاصی را گذاشته بودند. آنها گفته بودند: (در صورتی ما این مبلغ را می پردازیم که امام بیایند و کلنگ مسجد را بزنند.) دوست روحانی من، مطلب را به وسیله داماد محترم امام، مرحوم آقای اشراقی، رضوان الله علیه، خدمت ایشان عرض کرد. امام فرمودند: (من که اهل این کارها نیستم.) اما واقعیت این بود که در آن روستا به وجود مسجد احتیاج بود و برای ساختن آن هم هیچ راهی غیر از کمک گرفتن از همان دو نفر مالک وجود نداشت. از آن رو دوست بزرگوارم دوباره با آقای اشراقی صحبت کرد که بالاخره چه باید کرد و تکلیف چیست؟ آقای اشراقی به او گفت: (آنچه را که امام در مقابل آن خاضع است، وظیفه الهی است. اگر مسئله برای ایشان توضیح داده شود و احساس بفرمایند که وظیفه شان است و باید بروند، حتماً می روند). به این ترتیب به نزد امام رفتند و جریان روستا و احتیاج آن به مسجد و اعلام کمک مشروط آن دو مالک را به طور مفصل برای ایشان بازگو کردند. و بالاخره امام آماده رفتن شدند. برای رفتن، دو ماشین سواری تدارک دیده شد. در این سفر، من همراه امام بودم و مقصد روستایی در جاده تهران به اسم (کاج و محمد آباد) بود. در این روستا مسجد قدیمی محقری بود که قرار بود در کنار آن زمینی در نظر گرفته و به زمین مسجد افزوده شود و به این ترتیب، مسجد بزرگی ساخته شود. امام پس از ورود به روستا به همان مسجد قدیمی تشریف بردند و کلنگ مسجد را همان جا زدند. هنگامی که برای زدن کلنگ مسجد از میان جلسه ای که تشکیل شده بود، برخاستند تا بروند، به طرف جوانی که در کنار من نشسته بود آمدند. اندکی مکث کردند و آهسته چیزی به او گفتند. الان به یاد ندارم که خودم صحبت امام را شنیدم یا بعد، از آن جوان پرسیدم. در هر صورت امام به آن جوان فرمودند: (این انگشتری که در دستت است، اگر انگشتر طلاست، بیرون بیاور.) این نکته، توجه امام را به مسائل و وظایف شرعی خودشان می رساند. توجه کنید که ایشان حاضر نمی شوند در مسائل مربوط به اداره و مدیریت حوزه شرکت بکنند، ولی حاضر می شوند برای زدن کلنگ روستایی که شاید بیش از دو یا سه هزار خانوار نداشته، به آن جا بروند.
محمد مومن
در زمانی که امام در قم تشریف داشتند و ما در جلسه درس ایشان حاضر می شدیم (زمان حیات مرحوم آیه الله العظمی بروجردی)، یکی از دوستان امام از کربلا آمده بودند. اظهار علاقه کردند که به دیدنشان بروند. من با پسر آن آقا هم مباحثه بودم. به واسطه او از پدرشان وقت ملاقات گرفتم. اتفاقاً روزی که قرار شد برویم، باران آمده بود و کوچه ها پر از گل بود. وضع شهر قم را در سالهای 36 و 37 به خاطر بیاورید. وسیله رفت و آمد درشکه بود. در خدمت ایشان با درشکه تا سر کوچه رفتیم. پسر آن آقا، چون کوچه پس کوچه ها را می شناخت تصمیم گرفت از راهی برویم که نزدیک باشد تا امام کمتر در مضیقه قرار بگیرند. مسجدی آنجا بود که ایشان راهنمایی کرد و با هم وارد حیاط مسجد شدیم و از بغل مسجد، از در فرعی خارج شدیم، از کوچه سر در آوردیم. بعد از پیچ و خم کوتاهی به منزل دوست امام رسیدیم و امام با ایشان دیدار کردند. وقتی برگشتند، باز به در آن مسجد رسیدیم و خواستیم از همان راه برگردیم که راه نزدیک تر شود و امام اذیت نشوند. امام فرمودند: (آقا! گل است، اذیت می شوید، ناراحت می شوید.) گفتند: (مانعی ندارد.) راهشان را گرفتند و رفتند و اصلاً به ما هم اعتنایی نکردند. ما هم به دنبال ایشان رفتیم. این نکته ای بود که به دلیل برخورد عملی امام در ذهن من جای گرفته است که خیلی رعایت می کردند حتی یک عمل مکروه هم انجام ندهند.
محمد یزدی
یکی از روزها**زمانی که امام (ره) در مدرسه (فیضیه) در روزهای پنج شنبه و جمعه درس اخلاق می گفتند. ***، هنگام ورود امام، زیلویی به عرض یک متر سر راهشان انداخته بودند. امام کفشهای خود را در آوردند که از روی زیلو عبور نکنند. در همان هنگام یکی از طلبه ها- که از علاقه مندان درس امام بود- وارد شد و از روی زیلو عبور کرد. امام به ایشان فرمودند: (با کفش وارد نشوید، این مخصوص نماز است.)
محمد رضا توسلی
در واقع به انجام شعائر دینی خیلی مقید بودند. به طور مثال درباره آداب مسجد آمده است که چنانچه کسی به مسجد وارد می شود، مستحب است دو رکعت نماز به عنوان تحیت مسجد بخواند. من به این خصلت و عادت امام خیلی توجه می کردم. ایشان هر وقت که به مسجدی وارد می شدند، دو رکعت نماز تحیت می خواندند. مسجدی بود به نام (گذر قلعه) که آقای خوانساری**مرحوم آیت الله العظمی محمد تقی خوانساری. *** در آنجا نماز می خواندند و حضرت امام به عنوان ماموم و نمازگزار در این مسجد حاضر می شدند. همان طور که گفته شد، در غیاب آقای خوانساری، ایشان امامت می کردند. من هر دفعه که دقت می کردم متوجه می شدم که علاوه بر نافله ها، تحیت مسجد را هم می خواندند.
عباس ایزدی
حضرت امام همیشه فرماندهی را از دیدی مکتبی تحلیل می کردند. تحلیل ایشان چنین بود که فرمانده کل قوا خداست. حضرت امام فرماندهی و فرمانبری را به قدرت لایزال الهی متصل می کردند و همیشه هم توصیه شان به برادران پاسدار این بود که سپاه مثل یک مسجد است و وقتی که برادران وارد سپاه می شوند، باید چنین بنگارند که وارد یک مسجد شده اند.
محسن رضایی
یک دفعه در محضر ایشان نشسته بودیم، عده ای از ایران آمده بودند و برای ایشان سهم امام آورده بودند. پول زیادی بود. در همان جلسه می خواستند پول را خدمت ایشان بدهند. آنها به امام گفتند: (می خواهیم در محل، یک مسجد بسازیم. اجازه بدهید مقداری از این پول را آنجا صرف کنیم.) ایشان با کمال صلابت و سختی گفتند: (ابداً اجازه نمی دهم.) آنها التماس می کردند. نوعاً انسان با کسی که می خواهد پول بدهد، تند نمی شود؛ ولی امام تند شدند. بعد به ایشان فرمودند (جزء شئون اسلامی مسلمانان هر منطقه است که برای خودشان مسجد بنا کنند. این از شئون زندگی مسلمانان است. مسلمانانی که در مکانی زندگی می کنند، نباید مسجد داشته باشند؟ آیا مهری که می خواهی داخل جیب بگذاری و با آن نماز بخوانی، باید من بخرم؟ تو می خواهی نماز بخوانی، باید مهرش را هم خودت بخری. در یک منطقه ای که عده ای مسلمان هستند، نیاز به مسجد دارند. من نمی توانم از سهم امام پول بدهم و مسجد بسازند. من از سهم امام چطور اجازه بدهم که شما در شئون زندگی خودتان مصرف بکنید؟) بالاخره امام به آنها پول ندادند. آن وقت فرمودند: (آری، اگر یک منطقه ای، فرض کنید بهایی نشین باشد، که مسجد ساختن در آنجا برای دعوت به دین است، تبلیغ دین است؛ آن حسابش جدا می شود. مثل راه امام زمان می شود.)
محمد هادی معرفت
حضرت امام، صرف سهم مبارک امام (علیه السلام) را برای ساختن مسجد اجازه نمی دادند، مگر به دو شرط: یکی مورد نیاز بودن مسجد و دیگر آن که بودجه آن از طریق دیگر مانند وجوه بریه تبرعات تامین نشود. لذا اگر سئوال کننده توجه به دو شرط مذکور داشت و در متن سئوال آنها را قید کرده بود، می فرمودند: (در فرض مذکور مجازند پرداخت کنند.) و اگر توجه نداشت یا قید نکرده بود، پاسخ می دادند: (چنانچه مورد نیاز باشد و از طریق دیگر تامین نشود، مجازند پرداخت کنند.) آنچه ذکر شد، در مورد اصل مسجد و ساختمان آن بود. اما در مورد تزیینات و تهیه لوازم غیر ضروری و درجه دوم از قبیل: سنگ، کاشی، فرش... معمولا به صورت مطلق اجازه صرف وجوه شرعی را نمی دادند. نمونه های بسیاری داشت از جمله این است که یک نفر استجازه کرده بود که مبلغ سی هزار تومان بابت سهم مبارک امام (علیه السلام) برای فرش مسجدی در خیابان اباذر تهران پرداخت کند فرمودند: (اجازه نمی دهم.)
محمد حسن رحیمیان
یک دفعه به همراه هیات امنای مهدیه خدمت امام رسیدیم و به عرضشان رساندیم. (وضع ساختمان مهدیه مطلوب نیست و ما علاقه داریم که تجدید بنا شود و ساختمان مطلوبی داشته باشد.) امام مثل کسی که از حجم کارهای انجام شده تعجب کرده باشد، فرمودند: (علت اینکه این همه کار در اینجا انجام شده است که در بین مردم مستضعف تهران واقع شده و وضع ظاهری آن وضع عادی و معمولی است. و شما به فکر ساختمان و ظواهر نباشید و بدانید این مردم با همین وضع، بهتر کار می کنند. الان نمی خواهد این کار را بکنید. تا می توانید با همین مسئله کار بکنید.)
محمد یزدی
امام در یکی از سفرهایشان که مصادف با ماه رمضان بود، در مسجدی دور افتاده، متروک و بسیار کوچک- که بیش از یک اتاق کوچک گلی نداشت- به اقامه نماز جماعت می پرداختند. این در حالی بود که عده ای از علما به ایشان پیشنهاد کردند که در مسجد شهر اقامه جماعت کنند. اما آن بزرگوار قبول نکردند و فرمودند: (در مسجد جامع کسی هست که اقامه جماعت کند، ولی در این مسجد کسی نیست که اقامه جماعت کند. از این رو این مسجد را باید احیا کرد.)
محمد رضا توسلی
در بعضی از سالها امام در تابستان به شهر (محلات) می آمدند. در یک سال منزلی که برای ایشان تهیه شده بود، خارج از محلات بود و بعضیها مطلع شدند که آقا زمان افطار، نماز مغرب و عشا را در مسجدی که جنب منزلشان هست اقامه می کنند و هیچ کس از این جریان مطلع نبود. آن مسجد بسیار کوچک بود و بیشتر از بیست متر مساحت نداشت و هیچ وقت قابلیت مرا نداشت که نماز جماعت در آن اقامه شود. ولی ایشان بعد از آنکه حاضر نشدند در یکی از مساجد شهر نماز جماعت اقامه کنند، در آن مسجد دور افتاده نماز می خواندند. بعد از آن برخی از افراد از راههای دور به همان مسجد می رفتند تا در نماز ایشان شرکت کنند.
محمد سروش
یک بار از ایشان درباره مسائل و وقایعی که در ترکیه، به هنگام تبعید، شاهد آن بودند، پرسیدم. امام فرمودند: (در نزدیکی خانه ما مسجدی بود که روزهای جمعه می رفتیم آن مسجد، لااقل پنج هزار نفر در این مسجد حاضر می شدند، اما به قدر پنج کلمه، صدای بلند، کسی از این پنج هزار نفر نمی شنید این موضوع زیاد مرا به حیرت انداخته بود و اینکه چرا ما ابهت و جلالت را حفظ نمی کنیم؟ فکر می کردیم اگر یک خارجی بیاید این جا این مسجد را ببیند و بعد هم بیاید آن جا در نجف مسجد هندی را ببیند، بعد بیاید قم و مسجد اعظم را ببیند و نماز خواندن ما را، قطعا خواهد گفت که نماز این است، نه آن که ما داریم! و ما جلالت و قدر نماز را حفظ نکرده ایم. اینها اگر یک وقتی کسی بود که درست نایستاده بود، رفیقش می خواست به او حالی کند، با انگشت به آن حالی می کرد که عقب بیاید و انگشتان را مقابل انگشتان دیگران قرار بدهد تا صف را مستقیم بایستند به طوری که اگر نگاه می کردی، تمام سر انگشتان آنها مقابل هم بود. دیگر به زبان نمی گفت که عقب بایستد تا با صف مقابل شود و از این چیزها...) بعد اضافه کردند: (این امور را که می دیدم، متاثر می شدم.)
عباس مهری
در نجف، در بیرونی منزل حضرت امام، یعنی اتاقی که شبها آقا به آنجا تشریف می بردند، به اندازه کافی قالی نبود. زیلوهایی بود که از ایران آورده بودند و زیاد مناسب نبودند. چون گاهی نماز جماعت برگزار می شد و جا تنگ بود و فرش نبود؛ من می خواستم از امام اجازه بگیرم که جهت فرش کردن بیرونی منزل چیزی بخرم. خدمت امام عرض کردم که: (اجازه بدهید یک فرش برای اینجا تهیه شود.) فرمودند: (آن طرف هست.) یعنی توی اندرونی هست. عرض کردم: (آنجا گلیم است. با اینجا جور در نمی آید.) فرمودند: (فوق صدر اعظم است، منزل امام زمان است.) فرمودند: (امام زمان، خودش هم معلوم نیست در منزلش چی افتاده است.)
عبدالعلی قرهی
در مدرسه (آقای بروجردی) در نجف (که امام آنجا نماز مغرب و عشا می خواندند) پنکه هایی بود که با هم روشن و خاموش می شدند. یعنی درجه نداشتند که کم و زیاد شوند. یکی از این پنکه ها پشت سر امام بود و خیلی تند کار می کرد. آقا در تابستان وقتی به مدرسه تشریف می آوردند، عرق می کردند و قدری برای ایشان مضر بود. بعضی از رفقا کلیدی برای این پنکه درست کرده بودند که درجه داشته باشد. مرحوم حاج آقا مصطفی**مرحوم آیه الله حاج آقا مصطفی خمینی فرزند امام که در سال 1356 در نجف اشرف رحلت فرمود.*** به من فرمودند که: (کلیدی که این رفقا درست کرده اند، مثل اینکه دو- سه دیناری خرجش شده.) من دیگر حساب آن در دستم بود. اگر یک وقت مرحوم حاج آقا مصطفی به من امر می کردند، من خدمت امام عرض می کردم و اگر اجازه می دادند، می پرداختم. حاج آقا مصطفی خودشان هم می دانستند که من اهل تخلف نبودم. در این قضیه هم امام از نماز ظهر مسجد شیخ تشریف می آوردند. نزدیک منزل که رسیدند، این را عرض کردم. مثل اینکه من درست عرض نکردم و شاید این طور به گوش مبارک امام رسید که من پول را بدون اجازه امام داده ام. جمله ای گفتند که چون امام فرمودند، علی رغم میلم آن را نقل می کنم. امام با خشونت فرمودند: (مگر من خودم مرده ام.) من دیگر جرات نکردم حرفی بزنم و صبر کردم شب که با امام به مدرسه می رفتیم، عرض کردم: (آقا! من آن پول را نداده بودم.) لبخندی زدند و تبسمی فرمودند. در نجف هوا گرم بود. به امام گفتند که لازم است که برای خانه یک پنکه خریده شود. امام فرمودند: (نه) گفتند: (چون هوا گرم است، کسانی که می آیند اینجا نماز بخوانند، گرمشان می شود.) امام فرمودند: (بروند یک جای دیگر نماز بخوانند.)
محمد سجادی
وقتی قرار شد امام به جماران تشریف بیاورند، نگذاشتند که تغییری به منظور تجمل و زیبایی در آنجا ایجاد شود. حتی آقای جمارانی خواستند آنجا را سفیدکاری کنند، امام فرمودند: (اگر می خواهی من اینجا بمانم، تزیینات نکنید.) یک وقت امام متوجه شدند که می خواهند کاشی کاری کنند، عصبانی شدند، فرمودند: (من از اینجا می روم.) به خاطر این، حسینیه تا به آخر، به همین صورت باقی ماند. یادم است در چهلم امام دو کشیش فرانسوی آمدند جماران. وقتی حسینیه ساده جماران را که محل دیدارهای امام بود دیدند، خیلی شگفت زده شدند. به من گفتند: (بگذارید اینجا به همین سادگی بماند، تا دنیا بداند که یک انسان روحانی با این مقام، کجا زندگی می کرده و جای پذیرایی از میهمانانش کجا بوده است.)
محمد رضا توسلی
هنگامی که حضرت امام به جماران تشریف فرما شدند، آقای جمارانی علاقه داشتند که حسینیه به لحظه ساختمانی و فرم عمومی اش تغییر یابد و به اصطلاح، محلی تمیز و مدرن شود روزی حضرت امام از طریق حاج سید احمد آقا پیغام دادند که از انجام این کار (تغییر ساختمان حسینیه) صرف نظر شود. آقای جمارانی بار نخست احساس کردند که حاج احمد آقا در ادای پیغام حضرت امام چندان مصر نیستند، از این رو به کار تعمیر حسینیه ادامه دادند. امام که از این کار عصبانی شده بودند، پیغام دادند: (اگر می خواهید حسینیه را تعمیر کنید، بگذارید برای وقتی که من از دنیا رفتم.)
علی اکبر آشتیانی
قبل از تبعید حضرت امام، صاحب یکی از کارخانجات بزرگ تهران، مسجدی ساخته بود و از حضرت امام درخواست کرده بود تا برای آن مسجد، امام جماعتی را تعیین کنند. حضرت امام با اکراه موضوع را پذیرفتند و بعد از تعیین یک روحانی به عنوان امام جماعت آن مسجد، به او فرمودند: (شما علاوه بر تبلیغ و ارشاد، دو موضوع را نباید از یاد ببرید: اول این که در مسجد نامی از من برده نشود. و بعد، برخورد شما با بانی مسجد به گونه ای باشد که خیال نکند چشم به ثروت او داریم.)
محمد علی انصاری

سفارش به فرزندان

وقتی بچه بودم، یک بار که امام مشغول نماز خواندن بودند، من هم رفتم پشت سر ایشان ایستادم و همان کارهایی را که ایشان می کردند، تکرار کردم. امام چند جلد کتاب کودکان که همان روبرو بود، برداشتند و به من دادند. بعدها هر موقع من به اتاق ایشان می رفتم، یا ایشان قدم می زدند و من ایشان را می دیدم، اول از من سوال می کردند: (نمازت را خوانده ای یا نه؟) اگر نمازم را خوانده بودم، می گفتند: (آفرین) و اگر هنوز نخوانده بودم، می گفتند: (بخوان) و نصیحتم می کردند و می گفتند: (نمازت را اول وقت بخوان.)
نوه امام
آن زمان که در مراسم نماز جمعه بمب گذاری کرده بودند، من هم در مراسم شرکت کرده بودم. مادرم و بقیه فامیل در خانه آقا بودند. چون خبری از من نشده بود، همه نگران شده بودند. وقتی وارد خانه شدم، دیدم مادرم معترضانه گفت: (تو چرا رفتی؟ تو که باردار بودی چرا رفتی؟ به خاطر بچه ات هم که شده نباید می رفتی.) این را هم بگویم که از قبل شایع شده بود که آن مراسم نماز را صدامیان یا بمباران می کنند و یا در آن بمب گذاری. نگرانی مادرم هم از این بابت بود. ولی آقا که سر میز نهار نشسته بودند، با خنده ای به من گفتند: (سالمی؟) و من تشکر کردم. ایشان آهسته در گوشم گفتند: (خیلی کار خوبی کردی که رفتی. خیلی ازت خوشم آمد که به چنین نمازی رفتی.)
زهرا اشراقی
احمد آقا**مرحوم حجه الاسلام و المسلمین حاج احمد خمینی که در سال 1373 رحلت فرمود. *** می فرمودند: (امام هیچ وقت به ما نگفتند نماز بخوانید، اما ما هم هیچ موقع نمازمان را ترک نکردیم.) حالا این چه جور حرکت و رفتاری است که در زندگی چنین تاثیری را می گذارد، نمی دانم. احمد آقا می فرمودند: (یک روز نماز ظهر و عصر را نخوانده بودم و از منزل بیرون آمدم، نه اینکه می خواستم نخوانم، نخیر! ولی بیرون آمدم. از قضا در آن لحظه در داخل کوچه با امام که از درس می آمدند، برخورد کردم. هنوز کمی به غروب آفتاب مانده بود. تا امام به من رسیدند، خیال کردم که به من می گویند که چرا نمازت را نخواندی؟ برگشتم و نمازم را خواندم.)
یوسف صانعی
امام خواندن نماز و اول وقت بودن نماز را خیلی به ما توصیه می کردند و می گفتند: (همیشه برای فقرا و تهیدستان دعا کنید و از خدا بخواهید که آن مردم را یاری کند.)
محمد تقی اشراقی
امام عقیده داشتند که پیش از رسیدن سن تکلیف باید کارهای خوب و بد و مسائل شرعی را به بچه ها گفت. گاهی که پسر هشت ساله ام را می دیدند، می گفتند: (نمازت را خوانده ای؟) من می گفتم: (آقا! او هنوز به سن تکلیف نرسیده است.) آقا می گفتند: (بچه ها قبل از سن تکلیف باید رو به نماز بایستند تا عادت کنند.) اما بعد از سن تکلیف، مگر کسی جرات می کرد بیدار باشد و نمازش را نخواند؟! امام نمی توانستند تحمل کنند که مکلف نمازش را قضا کند. البته برای بچه ها پیش نیامده بود. هر وقت که بچه ها را می دیدند، می پرسیدند: (نمازت را خوانده ای؟) اگر نخوانده بودند، جا نمازشان را می دادند و می گفتند: (برو و وضو بگیر و بیا نمازت را بخوان.) بعد از نماز نصیحت می کردند که: (ببین که اگر همین نماز را سر موقع می خواندی، چقدر بهتر بود. خدا هم خوشش می آید.)
فاطمه طباطبائی
یک روز امام داشتند توی حیاط راه می رفتند که من آمدم از کنارشان رد شوم. به من گفتند: (بیا اینجا). من رفتم پیش ایشان. به من گفتند: (نماز ظهر و عصرت را خواندی؟) گفتم: (نه) گفتند: (زود برو نمازت را بخوان که از ثوابش کم نشود. چون نماز اول وقت خیلی ثواب دارد.)
محمد تقی اشراقی
چند ماه پیش از ارتحالشان، ظاهرا به خانواده ما فرموده بودند: (ممکن است شما فرصت این را نداشته باشید که در آن لحظه اول وقت نماز بخوانید، یا وضعی داشته باشید که اول وقت نتوانید به نماز بایستید. اما همین که دلتان برای نماز اول وقت تپید، ثواب آن نصیبتان می شود.) این که گاهی اوقات دوستان و نزدیکان امام عنوان می کنند که ایشان در مورد مستحبات حساس بودند، همین است. چرا که استحباب نماز اول وقت، سبب گشایش روزی می شود و راه بهشت را برای انسان باز می کند.
محمود بروجردی
امام به جز در مسائل شرعی، در بقیه مسائل خیلی سخت گیری نمی کردند. ایشان همیشه مقید بودند که ما دستورات خدا را انجام دهیم تا بتوانیم از گناهان دور باشیم. کارهای دینی به ما دیکته نمی شد. در خانواده ما وقتی رفتار امام را می دیدیم، خود به خود به ما تاثیر می گذاشت و همیشه سعی می کردیم که مثل ایشان باشیم، ولو اینکه مثل ایشان نمی شدیم. از نظر تربیتی، خود ایشان برای ما یک الگو بودند. وقتی کاری را به ما می گفتند انجام ندهید و ما می دیدیم ایشان در عمرشان آن کار را نمی کنند، قهراً ما انجام نمی دادیم. مثلا به ما می گفتند: (باید نماز بخوانید) خودشان از نیم ساعت به ظهر وضو می گرفتند و مشغول نماز خواندن می شدند و ما هم داخل حیاط مشغول بازی کردن بودیم. یک مرتبه هم نیامدند صدا کنند که: (دخترها! بایستید برای نماز. بیایید، من ایستاده ام، پشت سر من یا خودتان نماز بخوانید.) ایشان تمام سال، اول اذان نماز می خواندند ولی یک بار هم به ما نگفتند که: (الان دست از کارتان بردارید، موقع اذان است، دست از بازی تان بردارید بایستید برای نماز.) ولی گفتند: (شما باید در طول این ساعت نماز بخوانید، وای به حال کسی که در طول این مدت نماز را نخواند، آن وقت اگر آن نماز را نخواند. باید از خانه بیرون برود.) یعنی اصلا اولاد آقا نباشد. این گونه با او برخورد می شد. صبح هم کسی را از خواب بیدار نمی کردند و می گفتند: (خودتان اگر بیدار می شوید، بلند شوید نماز بخوانید، اگر بیدار نشدید، مقید باشید که ظهر، قبل از نماز ظهر و عصرتان نماز صبحتان را قضا بکنید.) زمستان هم که بلند می شدیم، می رفتیم لب حوض وضو بگیریم، اگر مثلا کمی آب گرم داشتند، می گفتند: (بیایید با این آب گرم وضو بگیرید.) و اگر نبود که هیچ. در مورد نماز با ما هیچ سختگیری نکردند. از این جهت هم الحمد لله اثر مطلوبی در فرزندانشان باقی گذاشتند. خاطره ای به یادم است. تازه مکلف شده و شب خوابیده بودم که آقا با اخوی**مرحوم حاج آقا مصطفی خمینی فرزند امام که در سال 1356 در نجف اشرف رحلت فرمود. *** وارد شدند. خیلی سرحال و خوشحال بودند. از من پرسیدند: (آیا نماز خوانده ای؟) من فکر کردم چون الان آقا سر حالند، دیگر نماز خواندن من هم برایشان مسئله ای نیست. گفتم: (نه) ایشان به قدری تغییری حالت دادند و عصبانی شدند که ناراحتی سراسر وجودشان را فرا گرفت و من خیلی ناراحت شدم که چرا با حرف و عملم مجلس به آن شادی را تلخ کردم.
فریده مصطفوی
امام ما را کم نصیحت می کردند. از هفت سالگی در تربیت دینی دقت داشتند. یعنی می گفتند: (بچه ها از هفت سالگی نماز بخوانند. بچه ها را وادار به نماز کن، تا وقتی نه ساله شدند، عادت کرده باشند.) من به ایشان گفتم: (تربیتهای دیگرشان با من، نمازشان با شما. شما بگو. من که می گویم، گوش نمی کنند.) خودشان مقید بودند و می پرسیدند. اما همین که بچه ها می گفتند: (خواندم) قبول می کردند و کنجکاوی نمی کردند. به طور کلی بچه های من اخلاق و ایمان را از امام دارند، اما سلیم بودن و سازگار بودن در زندگی با همسرانشان را از من دارند.
خدیجه ثقفی
همان اوایل ازدواج به خانم فرموده بودند: (من از تو می خواهم که واجبات را انجام دهی و سعی کنی که محرمات را انجام ندهی، ولی در مورد عرفیات مسئله ای نیست و آزاد هستی.)
صدیقه مصطفوی
امام بیشتر راجع به نماز و قرآن توصیه می کردند و می گفتند که: (بچه ها نماز خودشان را اول وقت بخوانند تا خداوند آنها را بیشتر دوست داشته باشد.) امام همیشه نمازشان را اول وقت می خواندند و هیچ موقع نمازشان را از اول وقت عقب نمی انداختند.
نوه امام

فصل دوم: بیانات