امام در سنگر نماز (بیانات و خاطرات حضرت امام خمینی (ره) درباره نماز)

ستاد اقامه نماز

نماز شب

مسافرتهایی با ایشان کردیم. خدا می داند در مسافرت مشهد، اخلاق پدرانه ای نسبت به ما مبذول داشتند که هر وقت یادمان می آید، شرمنده آن روزگارهاییم که در خدمتشان در ارض اقدس مشرف بودیم. در آن زمان قسمتهایی از ایران، زیر نظر دولتهای روسیه و آمریکا و انگلستان بود. وقتی از ارض اقدس برمی گشتیم، بین راه روسها برای بازرسی، جلوی ماشین ما را گرفتند. همگی پیاده شدیم و چون امام از اول تکلیف مراقب تهجد و نماز شب بودند، و هیچ وقت آن را ترک نکرده بودند، بعد از پیاده شدن، خواستند که نماز شب بخوانند، آنجا هم که وسط بیابان بود و آبی وجود نداشت. یک وقت نگاه کردیم، دیدیم که آبی جاری شد. ایشان آستین بالا زد و وضو گرفت. نفهمیدیم که بعد از نماز ایشان هنوز آب بود یا نه!
محمد صدوقی
در ایامی که امام در پاریس تشریف داشتند روزهای اول اقامتمان در آن خانه، هوا خوب بود و از این رو شبها در هنگام خواب نیازی به روانداز نداشتیم. کم کم بعضی از برادرها از روانداز استفاده کردند و البته درها و پنجره ها همچنان باز بود. یک روز صبح، وقتی از خواب برخاستیم که پنجره ها بسته شده و بر روی برادرانی که روانداز نداشتند، رواندازی انداخته شده بود. کسی از علت این ماجرا خبر نداشت. وقتی از احمد آقا نیز که در اتاق پستویی می خوابیدند، پرسیدیم، ایشان نیز اظهار بی اطلاعی کردند. در آن لحظه چنین به فکرمان رسید که حضرت امام هنگام نیمه شب که به قصد وضو بیدار شده بودند، به علت سرد شدن هوا، پنجره ها و درها را بسته و بر روی برادران نیز رو انداز انداخته بودند. این امر، نشانه دقت و مواظب حضرت امام است، حتی در نیمه شبی تاریک که برای نماز شب برخاسته بودند.
محمود دعایی
در دل شب، هنگامی که برای نماز شب برمی خاستند، از یک چراغ قوه بسیار کوچک استفاده می کردند که تنها جلوی پای ایشان را روشن کند، و لامپ را روشن نمی کردند. با آرامی راه می رفتند تا اینکه دیگران بیدار نشوند، تا این اندازه مسائل اسلامی را رعایت می کردند.
محمود بروجردی
در اینجا صحنه ای از عبادت ایشان را که مشهود خودم بوده است، نقل می کنم (البته آقای بهاء الدینی هم در مدرسه بودند و شاید به یاد داشته باشند.) یک سال در قم خیلی برف آمده بود (قریب پنج - شش ذرع) که سیل نصف قم را برد. در همان موقع در همان وضعیت، ایشان نصف شب از دارالشفاء می آمد مدرسه فیضیه و به هر زحمتی که بود یخ حوض را می شکست و وضو می گرفت و می رفت زیر مدرس مدرسه و در تاریکی مشغول تهجدش می شد. حالا چه حالی داشت؟ نمی توانم بازگو کنم. با حالت خوشی تا اذان صبح مشغول تهجد می شد. هنگام اذان می آمد مسجد بالا سر و پشت سر آقای حاج میرزا جواد ملکی به نماز می ایستاد و بعد برمی گشت و مشغول مباحثاتش می شد. می توانم بگویم که ایشان در امر عبادت و تهجد، اگر در بین علما بی نظیر نبود، یقیناً کم نظیر بود.
مصطفی خوانساری
در شب شانزده فروردین 1343 ساعت ده صبح بود که حضرت امام پس از آزادی از زندان، به قم وارد شدند. موج جمعیت و هجوم اهالی قم به طرف ایشان بیش از آن بود که بتوان وصفش کرد. تا ساعت دوازده و نیم شب ازدحام در منزل ایشان ادامه داشت. با چه وضعی مردم را قانع کردند که آنجا را ترک کنند. بعد از آنکه مردم متفرق شدند، آنهایی که شب در آنجا بودند تعریف کردند: آقا دو ساعتی استراحت می کردند و بعد بلند شدند و مشغول تهجد شدند.
حمید روحانی
یکی از استادان حوزه علمیه قم نیز نقل می کرد (قبل از اینکه امام به زندان و تبعید کشیده شوند، شبی مهمان حاج آقا مصطفی بودم. البته او هم در منزل امام زندگی می کرد و خانه جداگانه نداشت. نصف شب بود که با صدای آه و ناله از خواب بیدار شدم. با نگرانی حاج آقا مصطفی را که در کنار من دراز کشیده بود، بیدار کردم و گفتم بلند شو ببین در خانه تان چه خبر است. مرحوم حاج مصطفی بلند شد و نشست و گوش داد و پس از آن دوباره خوابید و در همان حال گفت آقا مشغول تهجد است؛ مشغول عبادت است.)
حمید روحانی
اکثر آشنایان این طور نقل می کنند که امام از سن جوانی نماز شب و تهجد جزو برنامه هایشان بود. از وقتی ایشان را شناختم شاهد این قضیه بوده ام. وقتی در ظلمت و تاریکی نیمه شب آهسته وارد اتاق می شدم، معاشقه امام با خدا را احساس می کردم. با چنان خضوع و خشوع نماز می خواندند و قیام و رکوع و سجود می کردند که حقاً وصف ناپذیر است. اصلاً نمی توانم درباره آن لحظات صحبت کنم. تنها احساس می کردم که در دل شب، با آن خضوع و خشوع با چشمان اشکبار، به راز و نیاز با خدا مشغول اند. باید بگویم که، در آن لحظات، با معشوق حقیقی خودشان معاشقه می کردند. با دیدن این لحظات، با خودم فکر می کردم که شب امام حقیقتا لیله القدر است. این حالات امام نه یک شب و دو شب، بلکه یک عمر برقرار بود. چون می گویند که از جوانی این کار جزو برنامه هایشان بوده است. این را من بخصوص از رمضان سال قبل از رحلتشان، خوب به یاد دارم. بعضی وقتها، هر بار به دلیلی، به نزد ایشان می رفتم و سعادت پیدا می کردم که با ایشان نماز بخوانم. وارد اتاق که می شدم، می دیدم که قیافه شان کاملاً بر افروخته است و چنان اشک ریخته اند که دستمال کفاف اشکشان را نمی داد و کنار دستشان حوله می گذاشتند. ایشان شبها چنین حالتی داشتند و این واقعاً معاشقه بود.
فاطمه طباطبائی
احمد آقا گفتند: (شبی در ماه رمضان، من روی پشت بام خوابیده بودم. خانه ایشان یک خانه کوچک چهل و پنج متری بود. بلند شدم و دیدم که صدا می آید و بعد متوجه شدم که آقاست که در تاریکی در حال نماز است و دستهایش را به طرف آسمان دراز کرده و گریه می کند.) برنامه عبادی ایشان این بود که شب تا صبح در ماه رمضان نماز می خواندند و بعد از نماز صبح زود برای کارهایشان آماده بودند.
محمد رضا ناصری
در سال 1352 با همسر و فرزند نُه ماهه ام به عراق رفتم. نیمه شب بود که به منزل امام رسیدیم. خودشان آمدند در را باز کردند، چند دقیقه ای به احوالپرسی گذشت و بعد نماز شب را شروع کردند. این برای من خیلی تعجب آور بود. نماز شب واجب نبود و ایشان می توانستند آن را قدری دیرتر بخوانند. اما با وجود اینکه علاقه زیادی به پسرشان، احمد آقا داشتند و چند سالی بود که از ایشان دور بودند، مشغول نماز شدند. من بعدها پی بردم که این به دلیل علاقه وافر ایشان به نماز بوده است.
فاطمه طباطبائی
حتی خویشاوندان ایشان که از پانزده سالگی با ایشان بودند، می گفتند: (از پانزده سالگی ایشان که ما در خمین بودیم، آقا یک چراغ کوچک موشی می گرفتند و می رفتند به یک قسمت دیگر که هیچ کس بیدار نشود، و نماز شب می خواندند.) خانم**خانم خدیجه (قدس ایران) ثقفی، همسر امام (ره) ***می گویند: (تا حالا نشده که من از نماز شب ایشان بلند شوم.) چون چراغ را مطلقاً روشن نمی کردند. نه چراغ اتاق را روشن می کردند، نه چراغ راهرو را و نه حتی چراغ دستشویی را. برای اینکه کسی بیدار نشود، هنگام وضوی نماز شب، یک ابر زیر شیر می گذاشتند که آب چکه نکند و صدای آن کسی را بیدار نکند.
نعیمه اشراقی
در مدت آشنایی با این شخصیت عالی مقام جهان اسلام، ندیدم که ایشان یک شب نماز شب را ترک کنند. در نجف اشرف، هنگام سحر طوری از خواب بلند می شدند و خود را برای ادای نماز آماده می کردند که برای اعضای خانه و من که مهمان بودم، مزاحمتی ایجاد نشود، نماز شب به انسان خیلی توفیق می دهد و ایمان خدا را در دل انسان زیاد می کند. حتی شب آخری که صبح آن بنا بود ایشان را عمل جراحی کنند، در تلویزیون نماز شب آخرین شب ایشان را دیدید. شبها چه مناجاتهای جانسوز و چه آه و ناله هایی داشتند.
رسولی محلاتی
امام حتی وقتی از پاریس به تهران می آمدند و در هواپیما نماز شب خواندند. من یادم هست قطب نمایشان را مرتب می گذاشتند، می دیدند تکان نمی خورد، موضوع را به خلبان گفتیم. خلبان گفت که قطب نما در هواپیما کار نمی کند. اما از ایشان پرسید که مکه کدام طرف است. نشان دادند. امام به همان طرف مشغول نماز شدند.
احمد خمینی
سه ساعتی بود که از پاریس پرواز می کردیم. امام از جای خود برخاستند که برای نماز به قسمت بالا بروند. چهره عزیز ایشان عجیب نورانی شده بود. من واقعاً هاله نور را در چهره امام دیدم. در آن حالت، امام با صولت و آرامش که در اعماق دل انسان اثری ماندگار می گذاشت، برخاسته و طرف راست عبایشان را با دست گرفته بودند. قسم می خورم که من آن هاله نور را در اطراف چهره روشن ایشان دیدم. امام با آرامش و اطمینان برای نماز و استراحت به قسمت بالای هواپیما رفتند. اما همه ما در نهان، اضطراب داشتیم. خود بنده حتی نتوانستم پلکهایم را روی هم بگذارم.
مصطفی کفاش زاده
ایشان هنگامی که برای اقامه نماز شب برمی خیزند، مقیدند بی سر و صدا باشند. این خیلی مهم است. مثلاً پدرم که برای نماز برمی خاست، سر و صدا می کرد و همه را بیدار می کرد. اما آقا این طور نبود. چرا که دیگران شاید نخواهند نماز شب بخوانند. البته افراد خانواده با نماز شب آشنایی دارند، لکن امام قید خاصی دارند که بدون سر و صدا باشد. یادم است در پاریس، دو اتاق کوچک بود و من که آنجا می خوابیدم، می دیدم آقا خیلی آهسته، واقعاً مثل یک سایه برمی خاستند و بدون سر و صدا وضو می گرفتند و نماز شب را بر پا می داشتند. در پاریس هم مقید بودند که نماز شب را بخوانند. بعضی از افراد خانواده و نزدیکان ایشان می گفتند که: (ما در آنجا خواستیم ببینیم ایشان کی برای نماز شب برمی خیزند. لکن نتوانستیم. زیرا بی سر و صدا مشغول نماز می شدند.) من میدانم که ایشان از نوجوانی موفق به این مهم بوده اند. یکی از دوستان مرحوم که هم سن و سال پدرم بود می گفت: (در جایی با امام بودیم. در آن زمان آقای خمینی خیلی جوان بود. من تعجب می کردم که این جوان قبل از اذان صبح، سر ساعت برای اقامه نماز از جا برمی خاستند. با اینکه خود من مقید به نماز شب بودم، ولی برخاستن ایشان برای نماز شب، باعث بیداری من می شد.) البته این توفیقی است که خداوند به ایشان عطا کرده است. با اینکه شاید سجده کردن زیاد و خم شدن و نشستن به صورت دو زانو در نماز برای ایشان زیاد مناسب نباشد (می بینید که معمولاً روی صندلی می نشینند). لکن مقیدند که این نمازها را برپا دارند.
حسن ثقفی
در نیمه شبی خبر آوردند که قرار است کودتایی**کودتای نوژه که قرار بود در تیر ماه 1359 به وقوع بپیوندد*** رخ دهد. حضرت حجت الاسلام و المسلمین حاج احمد آقا شتابان خدمت امام رسیدند. امام، طبق معمول هر شب، در آن شب مشغول ادای نماز شب بودند. حاج احمد آقا مدتی طولانی به انتظار ایستادند. اما امام غرق در راز و نیاز با خدا بودند. سر انجام پس از پایان یافتن نماز، حاج احمدآقا جریان را به اطلاع امام رساند. ایشان با همان متانت و آرامش همیشگی، آرام فرمودند: (مسئله ای نیست. شما بروید و خیالتان آسوده باشد.)
علی اکبر آشتیانی
ساعت ده شبی که صبحش می خواستند امام را جراحی کنند، به علت ضعف شدید امام، به ایشان خون تزریق شد. تا ساعت یازده که استراحت کردند و خوابیدند، خدمتشان بودیم. موقع نماز شب رفتیم امام را بیدار کردیم. تشریف بردند، وضو گرفتند و بعد آن نماز شب مفصل را به جای آوردند که مردم، تنها یک پنجم آن را از تلویزیون مشاهده کردند. اولین شبی بود که امام نماز شب می خواندند و چراغ اتاق روشن بود. به دلیل همین روشن بودن چراغ بود که بحمد الله توانستیم مخفیانه فیلمی از امام تهیه کنیم که ملت عزیز ما هم لحظاتی از راز و نیاز امام را با خدا مشاهده کنند.
مصطفی کفاش زاده
امام هر شب در هر حالی که بودند، نماز شب می خواندند، و هنگامی که برای نماز شب از خواب برمی خواستند، آن قدر آرام و آهسته قدم برمی داشتند که هیچ کس از خواب بیدار نشود و به ندرت اتفاق می افتاد از حرکت امام در دل شب، کسی بیدار شود. آن شب که امام را از تهران به قم برگرداندند (پس از تمام شدن مدت حصر**پس از سخنرانی امام در روز دوازدهم خرداد سال 1342، رژیم شاه امام را دستگیر کرد و مدت نه ماه ایشان ابتدا در زندان رژیم شاه و سپس در منزلی در قیطریه تهران تحت نظر بودند. ***) تا نیم ساعت بعد از نصفه شب، در منزل امام رفت و آمد بود و پس از اینکه رفت و آمد مردم تمام شد، افراد خانواده، پروانه وار دور امام نشسته بودند. تقریباً ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب بود که چراغها را برای استراحت خاموش کردند. پس از آن همه خستگی دیدارها و ملاقاتها، شاید یک ساعت نگذشته بود که امام دوباره برای نماز شب بلند شدند. با اینکه معلوم بود صبح زود مردم برای دیدار با امام هجوم می آورند، در آن شب هم امام نماز شب را ترک نکردند.
محمود بروجردی
حضرت امام در اولین شب اقامتشان در پاریس در آپارتمان کوچکی اقامت کردند. هنگام خواب، ایشان به اتاق خود رفتند. ما هم در اتاق مقابل نشسته بودیم. ساعت دو بعد از نیمه شب که به وقت نجف چهار و به وقت تهران چهار و نیم بعد از نیمه شب بود، امام از اتاق خود بیرون آمدند، وضو گرفتند و برگشتند. هنوز حدود چهار ساعت به اذان صبح مانده بود. تعجب کردیم که چرا ایشان این قدر زود بلند شده اند. صبح معما حل شد. زیرا امام سئوال فرمودند: (اینجا چطور است؟ دیشب هر چه نشستم که صبح شود نماز بخوانم، هوا روشن نشد.) معلوم شد که امام به عادت هر شب و مطابق با افق نجف اشرف، دو ساعت به اذان صبح مانده، برای نماز شب بلند شده اند. خدمت ایشان عرض کردیم: (افق اینجا با نجف دو ساعت تفاوت دارد.) فرمودند: (بیایید ساعت مرا درست کنید.)
اسماعیل فردوسی پور
حضرت امام بدون استثنا و هر شب نماز شب را اقامه می کردند. برای این منظور معمولاً در ساعات پیش از اذان صبح از خواب برمی خاستند و اگر وقت یاری می کرد، نماز مستحبی را برپا می داشتند و چنانچه تا اذان صبح وقتی باقی بود، بولتنهای خبری مختلف را مطالعه می کردند. حضرت امام (ره) در به دست آوردن خبر منعکس شده از رادیوهای بیگانه اهتمام داشتند و غالباً اخبار این رادیوها را گوش می کردند. امت مسلمان، خود از طریق صدا و سیما مشاهده کردند که امام عزیز حتی در بستر بیماری نیز نماز شب را ترک نکردند و از رادیو به منظور کسب خبر استفاده می کردند. امت عزیز، نماز شب خوانده شده در بیمارستان را در روزهای آخر حیات پربرکت حضرت امام، از سیمای جمهوری اسلامی مشاهده کردند و وجود (مفاتیح و قرآن) را در کنار تخت ایشان حتی در آن حالات همراه با ضعف جسمانی دیدند. شما عزیزان دیدید که امام بزرگوار چگونه هنگامی که سرم در دست مبارکشان بود، نماز با خلوص و حضور قلب خود را اقامه می کردند. حضرت امام حتی در بیمارستان نیز عبادت خاص خود را ترک نگفتند. بلکه با شور و حال بیشتری به عبادت می پرداختند. یکی از نزدیکان امام نقل می کرد: (مدتی به اذان صبح مانده بود که وارد اتاق امام در بیمارستان شدم. ایشان را در حالت عجیبی یافتم. حضرت امام آن قدر گریه کرده بودند که تمامی چهره منورشان خیس شده بود. هنوز هم اشکهای مبارکشان چون بارانی جاری بود و چنان با خدای خود راز و نیاز می کردند که من تحت تاثیر قرار گرفتم. وقتی متوجه من شدند، با حوله ای که بر شانه داشتند صورت خود را خشک کردند.) صبح همان روزی که قرار بود امام تحت عمل جراحی قرار بگیرند، به خدمت ایشان رسیدم. ساعت پنج و نیم صبح بود. گفتند: (آقای صانعی در خدمت امامند) من هم به ایشان ملحق شدم. سلام عرض کردم و حالشان را جویا شدم. (کلام الله) و (مفاتیح) در کنار تخت حضرت امام توجه مرا جلب کرد. وقتی خوب دقیق شدم، دیدم حضرت امام تا پیش از آن مشغول خواندن دعای عهد بوده اند. ناگهان حالم دگرگون شد، ولی با تلاش بسیار بر خودم مسلط شدم. در همان لحظه به امام لباس اتاق عمل پوشاندند و ایشان به راه افتادند. دیگر گریه امانم را برید و از حرکت باز ماندم و نتوانستم ایشان را تا اتاق عمل همراهی کنم.
علی اکبر آشتیانی
به جرات می توانم بگویم که تهجد امام به مدت شصت سال، یعنی تا آخرین لحظه های حیاتشان، ترک نشد. نمازشان همیشه اول وقت بود. چه در دوران جوانی و چه پس از آن، دو ساعت مانده به اذان صبح بیدار می شدند و در این مدت قرآن قرائت می کردند. خلاصه؛ به دعا و انجام مستحبات، به تهجد و... خیلی اهمیت می دادند. قبل از این کسالت اخیرشان بود که شبها یکی از برادران پاسدار، پشت در اتاق ایشان می خوابید. یک وقت من از ایشان سئوال کردم: (شما که مدتی شبها مراقب امام بودید، خاطره ای از امام دارید؟) گفت (بله، شبها، معمولاً امام دو ساعت مانده به اذان صبح بیدار بودند. یک شب متوجه شدم امام با صدای بلند گریه می کنند. من هم متاثر شدم و شروع کردم به گریه کردن. امام برای تجدید وضو بیرون آمدند، متوجه من شدند. فرمودند: (فلانی! تا جوان هستی قدر بدان و خدا را عبادت کن. لذت عبادت در جوانی است. آدم وقتی پیر می شود، دلش می خواهد عبادت کند؛ اما حال و توان برایش نیست.) سر اینکه امام ملاقات خودشان را در ماه مبارک رمضان تعطیل می کردند، این بود که بیشتر به دعا و قرآن و خلاصه به خودشان برسند. می فرمودند: (خود ماه رمضان کاری است!) در هر کار و هر حالی به یاد خدا بودند. ذکر و دعا و مناجات و گریه های نیمه شبشان هرگز قطع نشد. از لحظه های آخر عمرشان اگر چه فیلم برداری شده است، ولی هنوز بخشی از آن را نشان نداده اند. چنانچه این فیلم ها به طور کامل نشان داده شدند، می بینید که چگونه ریش مبارکشان را روی دست گرفته اند و زار زار گریه می کنند. آخرین ماه رمضان دوران حیاتشان- به گفته ساکنان بیت- متفاوت از دیگر ماه رمضانها بود. به این صورت که امام (ره) همیشه برای خشک کردن اشک چشمشان دستمالی را همراه برمی داشتند تا در هنگام نمازهای نیمه شبشان از آن هم استفاده کنند.
محمد رضا توسلی
هر شب راس ساعت سه بیدار می شدند و من صدای خش خش کاغذ یا مناجاتشان را می شنیدم. حتی یک بار هم به یاد ندارم که پنج دقیقه از ساعت سه بگذرد یا پنج دقیقه به سه مانده باشد که ایشان بیدار شوند. امیدوارم همه ما موفق به برقراری چنین نظمی در زندگی خودمان بشویم.
خانم مرضیه حدیده چی
شبی**شب قبل از حرکت امام از نجف به طرف مرز کشور کویت در مهر ماه 1357*** که قرار بود فردایش حرکت کنیم، منزلمان دیدنی بود. همگی حالت غیر عادی داشتند، تمام حواس من متوجه امام بود. ایشان همچون شبهای قبل سر ساعت خوابیدند و چون همیشه یک ساعت و نیم مانده به صبح، برای نماز شب برخاستند.
احمد خمینی
ایشان هفتاد سال نماز شب خود را به صورت متواتر خواندند. نماز شبی که در قرآن، خداوند می فرماید که کسی که چنین تهجدی را داشته باشد خداوند او را به مقام بسیار شایسته ای می رساند.** و من اللیل فتهجد به نافله لک عسی ان یبعثک ربک مقاما محمودا سوره اسراء/ 79.***
فاضل لنکرانی
حضرت امام (ره) بعضی شبها از منزل خارج و در باغی که در نزدیکی منزلشان بود، به نماز مشغول می شدند. یک شب نزدیک اذان صبح بود که من از آنجا که محل عبورم بود، رد می شدم. شنیدم یک نفر گریه و ناله می کند. رفتم تا به کنار دیوار منزل رسیدم. دیدم آقا سر به سجده گذاشته و با خدای خود راز و نیاز می کند و در همان حال، اشک پهنای صورتش را پوشانده است. خجالت کشیدم که جلوتر بروم. آمدم کنار باغ ایستادم تا هنگام رفتن آن آقا، او را ببینم و بفهمم که کیست. وقتی که بالاخره نماز آن مرد تمام شد و از جا برخاست و رفت، خوب نگاهش کردم و دیدم که حضرت امام است.
علی اکبر مسعودی
حضرت امام تا دقیقه آخر عمر شریفشان، زندگی درست و حساب شده ای داشتند. ساعت دو نیمه شب، برای نماز شب از خواب بیدار می شدند. بعد از تلاوت قرآن، نماز صبح و تعقیبات آن را به جا می آوردند و پس از آن به اخبار رادیوهای بیگانه گوش می دادند.
رحیم میریان
بنده از یک دوست قدیمی شنیدم که می گفت: (امام دو خصلت داشت که در بین تمام دوستانش ممتاز بود. 1- در مجالس، غیبت نمی کردند و از غیبت کردن هم شدیداً جلوگیری می کردند. 2- مقید بودند به خواندن نماز شب.)
محمد رضا توسلی
خواب امام در ساعت معینی شروع می شد و راس ساعت دو بعد از نیمه شب جهت اقامه نماز شب، از خواب برمی خواستند. در مدتی که در بیمارستان تحت مداوا مراقبت درمانی بودند، علی رغم اینکه برای خواب رفتنشان دارو به ایشان می دادند، اما به همان شکل راس ساعت دو نیمه شب از خواب برمی خواستند و جویای وقت اقامه نماز شب می شدند و این نشانی از نظم و ترتیب و دقت عمل در برنامه ریزی های زندگی ایشان است.
مهدی امام جمارانی
مرحوم شیخ نصر الله خلخالی گفت: (من چهل سال با امام دوست بودم، هیچ گاه ندیدم نماز شب او ترک شود.) همیشه قبل از اذان صبح بیدار بود و در حال عبادت و مناجات به سر می برد. همواره در نماز جماعت شرکت می کرد و به دیگران اقتدا می نمود.
عباس خاتم یزدی
در ایامی که من با ایشان بودم و توفیق خدمت گذاری داشتم، نماز شب را ترک نکردند. آقایانی که قبل از آن با ایشان بودند، حتی هم دوره ها و هم حجره ایهای ایشان، نقل می کردند که از اوان جوانی که مشغول تحصیل بودند، در نماز شب جدیت داشتند.
غلامرضا رضوانی
آن شخصی که همراه امام بود، نقل می کند که: (من جسارت کردم، گفتم که برو ببینم امام در چه حالی است. پله های هواپیما را گرفتم و رفتم طبقه بالا. وقتی رفتم، دیدم امام نشسته اند و مشغول نمازند. مثل سایر اوقات. اما به پهنای صورت اشک می ریزند و در حال نماز شب هستند.) می گوید: (این حالت امام برای من جالب بود.) امام حتی در شب پرواز- از پاریس به ایران- آن هم در چنان شرایطی، نماز شب و حالت نیمه شب را ترک نکردند.
مهدی امام جمارانی
حضرت امام (ره) عارف و سالکی بودند که متجاوز از شصت سال نماز شبشان ترک نشد و با معبود خود راز و نیاز داشتند و حتی ممکن بود که مناجاتهای خود را در قالب شعرهای عرفانی ریخته باشند.
جعفر سبحانی
تهجد و عبادت ایشان در بین همه اهل علم، چه فضلای حوزه و چه طلبه های تازه وارد، معروف بود، یعنی همه می گفتند: (حاج آقا روح الله خمینی اهل تهجدند.)
احمد صابری
در پانزده سالی که ایشان در نجف تبعید بودند، حتی یک هم شب هم از رفتن به حرم مطهر علی (ع) و خواندن زیارت نامه سر باز نزدند. مگر اینکه در بستر بیماری بوده باشند. زمانی که ایشان در کربلا بودند، هر صبح و هر شب به حرمین شریفین جدشان حضرت امام حسین (ع)، و حضرت ابوالفضل (ع)، می رفتند و زیارت می خواندند. نماز شب حضرت امام از عنفوان جوانی تا پایان، حتی برای یک شب هم ترک نشد.
محمد حسن قدیری
یک خاطره هم مربوط به وقتی است که از عراق می خواستیم به کویت برویم. زمانی که مانع از رفتن ما شدند، برگشتیم. امام آن زمان 80 سالشان بود، از ساعت پنج صبح برای اینکه نجف خبر نشود. بین الطلوعین حرکت کردیم به سوی کویت، در مرز کویت ما را راه ندادند، ما برگشتیم به مرز عراق، در آنجا به بدترین وجه با امام برخورد کردند، حتی یک اتاق که امام استراحت بکند به ما ندادند. سر انجام امام عبایشان را انداختند در کنار یک اتاق مخروبه که آنجا بود و دراز کشید. ساعت یازده- دوازده شب بود که از بغداد گفتند به بصره برگردید، ما به بصره برگشتیم، ساعت یک یا یک و نیم بعد از نیمه شب بود به بصره رسیدیم، یک ساعتی طول کشید تا مقدمات کار را انجام دهیم، بالاخره ساعت دو بود که امام خوابیدند. طولی نکشید که من یک مرتبه دیدم زنگ ساعت به صدا در آمد، وقتی ساعت را نگاه کردم دیدم ساعت چهار نیمه شب است و امام برای نماز شب بلند شدند. یک پیرمرد که از پنج صبح تا ساعت دو بعد از نصف شب نخوابیده، وقتی می خوابد یادش باشد ساعت را کوک کند که برای نماز شب بیدار شود.
احمد خمینی
زمانی که در خمین برق نبود، شبها می دیدم آقا می رفتند به قسمت بیرونی و آنجا می خوابیدند و با خود یک چراغ یا کبریت می بردند. یک جوی آبی بود که آنجا وضو می گرفتند، بعد برای نماز شب توی آن اطاق می رفتند و لابد در آن موقع 24 - 25 ساله بودند.
مریم پسندیده
وقتی که آقا نماز شب می خواندند صدای گریه شان بلند می شد. حال دیگری داشتند. در نمازهای روز هم همین جور حالشان دگرگون می شد شبها که با حاج آقا مصطفی نماز شب می خواندند، بلند، بلند گریه می کردند. من از روی پشت بام می دیدم، جانمازشان را جمع نمی کردند، جانمازشان همیشه پهن بود. مرتباً نماز می خواندند.
صغری مظفری
از مرحوم آیت الله حاج آقا مصطفی خمینی قدس سره شنیدم که فرمودند، دیدم آقا در اطاق خود هستند و صدای گریه ایشان بلند است از مادرم پرسیدم چه شده آقا گریه می کنند مادرم فرمودند ایشان در شبی که موفق به نماز شب و راز و نیاز با خدا نشود روز آن، چنین حالی را دارد.
محسن خرازی
مدت پنجاه سال است که به هیچ وجه نماز شب امام ترک نشده است امام در بیماری، در صحت، در زندان، در خلاصی، در تبعید و حتی بر روی تخت بیمارستان قلب هم نماز شب می خواندند. یک روز در قم امام بیمار شدند به دستور اطباء می بایست به تهران منتقل شوند. هوا بسیار سرد بود و برف می بارید. یخبندان عجیبی در جاده ها وجود داشت. امام با اینکه چندین ساعت در آمبولانس بودند، اما به مجرد اینکه به بیمارستان قلب منتقل شدند، باز هم نماز شب خواندند.
محمد علی انصاری
روز بیست و یکم بهمن سال 1357 همان طوری که اطلاع دارید از طرف رژیم، حکومت نظامی اعلام شد، اما مردم، با پیروی از فرمان امام، حکومت نظامی را نادیده گرفتند و به خیابانها رفتند. به این ترتیب توطئه شوم رژیم شاه در سرکوب انقلاب و دستگیری انقلابی ها با شکست رو به رو شد. در آن روز بسیاری از دوستان بر این باور بودند که رژیم دست به جنایت خواهد زد و برنامه های از پیش طرح شده ای را به اجرا خواهد گذاشت. بر همین اساس، در مدرسه رفاه حالت غیر عادی وجود داشت و اضطراب و نگرانی در چهره بعضی از دوستان موج می زد. البته نگرانی این عزیزان بیشتر برای حضرت امام بود نه برای خود. آنان بیم داشتند که رژیم با حمله ای وحشیانه جان آن حضرت را مورد تهدید قرار دهد. هر چه به شب نزدیک تر می شدیم، اضطراب و نگرانی این دوستان بیشتر می شد.
سرانجام عده ای نزد امام رفتند و با اصرار از ایشان خواستند که مدرسه را ترک کنند و به یک مکان امن بروند. اما امام عزیز که در نهایت آرامش به سر می بردند، با این پیشنهاد مخالفت کردند و اظهار داشتند که (به هیچ وجه مدرسه را ترک نخواهند کرد.) پس از آن، حضرت امام بدون آنکه تفاوتی میان آن شب و شبهای دیگر قائل شوند، نماز شب را خواندند و در کمال آرامش شب را به صبح رساندند.
علی اکبر آشتیانی

مسجد و مصلی

در یکی از روستاهای نزدیک قم، یکی از دوستان من که خود از شاگردان امام نیز بود، به امر تبلیغ دینی مشغول بود و از این رو مدام به آنجا می رفت. مردم این روستا به یک مسجد احتیاج داشتند و هنگامی که بحث ساختن مسجد در میان مردم روستا در گرفت، دو نفر از مالکان آنجا که از نظر مالی توانایی انجام آن را داشتند، داوطلب شدند. این دو نفر که خود به دلیل خصوصیاتی که از حضرت امام شنیده بودند، از مقلدان ایشان بودند، شرط خاصی را گذاشته بودند. آنها گفته بودند: (در صورتی ما این مبلغ را می پردازیم که امام بیایند و کلنگ مسجد را بزنند.) دوست روحانی من، مطلب را به وسیله داماد محترم امام، مرحوم آقای اشراقی، رضوان الله علیه، خدمت ایشان عرض کرد. امام فرمودند: (من که اهل این کارها نیستم.) اما واقعیت این بود که در آن روستا به وجود مسجد احتیاج بود و برای ساختن آن هم هیچ راهی غیر از کمک گرفتن از همان دو نفر مالک وجود نداشت. از آن رو دوست بزرگوارم دوباره با آقای اشراقی صحبت کرد که بالاخره چه باید کرد و تکلیف چیست؟ آقای اشراقی به او گفت: (آنچه را که امام در مقابل آن خاضع است، وظیفه الهی است. اگر مسئله برای ایشان توضیح داده شود و احساس بفرمایند که وظیفه شان است و باید بروند، حتماً می روند). به این ترتیب به نزد امام رفتند و جریان روستا و احتیاج آن به مسجد و اعلام کمک مشروط آن دو مالک را به طور مفصل برای ایشان بازگو کردند. و بالاخره امام آماده رفتن شدند. برای رفتن، دو ماشین سواری تدارک دیده شد. در این سفر، من همراه امام بودم و مقصد روستایی در جاده تهران به اسم (کاج و محمد آباد) بود. در این روستا مسجد قدیمی محقری بود که قرار بود در کنار آن زمینی در نظر گرفته و به زمین مسجد افزوده شود و به این ترتیب، مسجد بزرگی ساخته شود. امام پس از ورود به روستا به همان مسجد قدیمی تشریف بردند و کلنگ مسجد را همان جا زدند. هنگامی که برای زدن کلنگ مسجد از میان جلسه ای که تشکیل شده بود، برخاستند تا بروند، به طرف جوانی که در کنار من نشسته بود آمدند. اندکی مکث کردند و آهسته چیزی به او گفتند. الان به یاد ندارم که خودم صحبت امام را شنیدم یا بعد، از آن جوان پرسیدم. در هر صورت امام به آن جوان فرمودند: (این انگشتری که در دستت است، اگر انگشتر طلاست، بیرون بیاور.) این نکته، توجه امام را به مسائل و وظایف شرعی خودشان می رساند. توجه کنید که ایشان حاضر نمی شوند در مسائل مربوط به اداره و مدیریت حوزه شرکت بکنند، ولی حاضر می شوند برای زدن کلنگ روستایی که شاید بیش از دو یا سه هزار خانوار نداشته، به آن جا بروند.
محمد مومن
در زمانی که امام در قم تشریف داشتند و ما در جلسه درس ایشان حاضر می شدیم (زمان حیات مرحوم آیه الله العظمی بروجردی)، یکی از دوستان امام از کربلا آمده بودند. اظهار علاقه کردند که به دیدنشان بروند. من با پسر آن آقا هم مباحثه بودم. به واسطه او از پدرشان وقت ملاقات گرفتم. اتفاقاً روزی که قرار شد برویم، باران آمده بود و کوچه ها پر از گل بود. وضع شهر قم را در سالهای 36 و 37 به خاطر بیاورید. وسیله رفت و آمد درشکه بود. در خدمت ایشان با درشکه تا سر کوچه رفتیم. پسر آن آقا، چون کوچه پس کوچه ها را می شناخت تصمیم گرفت از راهی برویم که نزدیک باشد تا امام کمتر در مضیقه قرار بگیرند. مسجدی آنجا بود که ایشان راهنمایی کرد و با هم وارد حیاط مسجد شدیم و از بغل مسجد، از در فرعی خارج شدیم، از کوچه سر در آوردیم. بعد از پیچ و خم کوتاهی به منزل دوست امام رسیدیم و امام با ایشان دیدار کردند. وقتی برگشتند، باز به در آن مسجد رسیدیم و خواستیم از همان راه برگردیم که راه نزدیک تر شود و امام اذیت نشوند. امام فرمودند: (آقا! گل است، اذیت می شوید، ناراحت می شوید.) گفتند: (مانعی ندارد.) راهشان را گرفتند و رفتند و اصلاً به ما هم اعتنایی نکردند. ما هم به دنبال ایشان رفتیم. این نکته ای بود که به دلیل برخورد عملی امام در ذهن من جای گرفته است که خیلی رعایت می کردند حتی یک عمل مکروه هم انجام ندهند.
محمد یزدی
یکی از روزها**زمانی که امام (ره) در مدرسه (فیضیه) در روزهای پنج شنبه و جمعه درس اخلاق می گفتند. ***، هنگام ورود امام، زیلویی به عرض یک متر سر راهشان انداخته بودند. امام کفشهای خود را در آوردند که از روی زیلو عبور نکنند. در همان هنگام یکی از طلبه ها- که از علاقه مندان درس امام بود- وارد شد و از روی زیلو عبور کرد. امام به ایشان فرمودند: (با کفش وارد نشوید، این مخصوص نماز است.)
محمد رضا توسلی
در واقع به انجام شعائر دینی خیلی مقید بودند. به طور مثال درباره آداب مسجد آمده است که چنانچه کسی به مسجد وارد می شود، مستحب است دو رکعت نماز به عنوان تحیت مسجد بخواند. من به این خصلت و عادت امام خیلی توجه می کردم. ایشان هر وقت که به مسجدی وارد می شدند، دو رکعت نماز تحیت می خواندند. مسجدی بود به نام (گذر قلعه) که آقای خوانساری**مرحوم آیت الله العظمی محمد تقی خوانساری. *** در آنجا نماز می خواندند و حضرت امام به عنوان ماموم و نمازگزار در این مسجد حاضر می شدند. همان طور که گفته شد، در غیاب آقای خوانساری، ایشان امامت می کردند. من هر دفعه که دقت می کردم متوجه می شدم که علاوه بر نافله ها، تحیت مسجد را هم می خواندند.
عباس ایزدی
حضرت امام همیشه فرماندهی را از دیدی مکتبی تحلیل می کردند. تحلیل ایشان چنین بود که فرمانده کل قوا خداست. حضرت امام فرماندهی و فرمانبری را به قدرت لایزال الهی متصل می کردند و همیشه هم توصیه شان به برادران پاسدار این بود که سپاه مثل یک مسجد است و وقتی که برادران وارد سپاه می شوند، باید چنین بنگارند که وارد یک مسجد شده اند.
محسن رضایی
یک دفعه در محضر ایشان نشسته بودیم، عده ای از ایران آمده بودند و برای ایشان سهم امام آورده بودند. پول زیادی بود. در همان جلسه می خواستند پول را خدمت ایشان بدهند. آنها به امام گفتند: (می خواهیم در محل، یک مسجد بسازیم. اجازه بدهید مقداری از این پول را آنجا صرف کنیم.) ایشان با کمال صلابت و سختی گفتند: (ابداً اجازه نمی دهم.) آنها التماس می کردند. نوعاً انسان با کسی که می خواهد پول بدهد، تند نمی شود؛ ولی امام تند شدند. بعد به ایشان فرمودند (جزء شئون اسلامی مسلمانان هر منطقه است که برای خودشان مسجد بنا کنند. این از شئون زندگی مسلمانان است. مسلمانانی که در مکانی زندگی می کنند، نباید مسجد داشته باشند؟ آیا مهری که می خواهی داخل جیب بگذاری و با آن نماز بخوانی، باید من بخرم؟ تو می خواهی نماز بخوانی، باید مهرش را هم خودت بخری. در یک منطقه ای که عده ای مسلمان هستند، نیاز به مسجد دارند. من نمی توانم از سهم امام پول بدهم و مسجد بسازند. من از سهم امام چطور اجازه بدهم که شما در شئون زندگی خودتان مصرف بکنید؟) بالاخره امام به آنها پول ندادند. آن وقت فرمودند: (آری، اگر یک منطقه ای، فرض کنید بهایی نشین باشد، که مسجد ساختن در آنجا برای دعوت به دین است، تبلیغ دین است؛ آن حسابش جدا می شود. مثل راه امام زمان می شود.)
محمد هادی معرفت
حضرت امام، صرف سهم مبارک امام (علیه السلام) را برای ساختن مسجد اجازه نمی دادند، مگر به دو شرط: یکی مورد نیاز بودن مسجد و دیگر آن که بودجه آن از طریق دیگر مانند وجوه بریه تبرعات تامین نشود. لذا اگر سئوال کننده توجه به دو شرط مذکور داشت و در متن سئوال آنها را قید کرده بود، می فرمودند: (در فرض مذکور مجازند پرداخت کنند.) و اگر توجه نداشت یا قید نکرده بود، پاسخ می دادند: (چنانچه مورد نیاز باشد و از طریق دیگر تامین نشود، مجازند پرداخت کنند.) آنچه ذکر شد، در مورد اصل مسجد و ساختمان آن بود. اما در مورد تزیینات و تهیه لوازم غیر ضروری و درجه دوم از قبیل: سنگ، کاشی، فرش... معمولا به صورت مطلق اجازه صرف وجوه شرعی را نمی دادند. نمونه های بسیاری داشت از جمله این است که یک نفر استجازه کرده بود که مبلغ سی هزار تومان بابت سهم مبارک امام (علیه السلام) برای فرش مسجدی در خیابان اباذر تهران پرداخت کند فرمودند: (اجازه نمی دهم.)
محمد حسن رحیمیان
یک دفعه به همراه هیات امنای مهدیه خدمت امام رسیدیم و به عرضشان رساندیم. (وضع ساختمان مهدیه مطلوب نیست و ما علاقه داریم که تجدید بنا شود و ساختمان مطلوبی داشته باشد.) امام مثل کسی که از حجم کارهای انجام شده تعجب کرده باشد، فرمودند: (علت اینکه این همه کار در اینجا انجام شده است که در بین مردم مستضعف تهران واقع شده و وضع ظاهری آن وضع عادی و معمولی است. و شما به فکر ساختمان و ظواهر نباشید و بدانید این مردم با همین وضع، بهتر کار می کنند. الان نمی خواهد این کار را بکنید. تا می توانید با همین مسئله کار بکنید.)
محمد یزدی
امام در یکی از سفرهایشان که مصادف با ماه رمضان بود، در مسجدی دور افتاده، متروک و بسیار کوچک- که بیش از یک اتاق کوچک گلی نداشت- به اقامه نماز جماعت می پرداختند. این در حالی بود که عده ای از علما به ایشان پیشنهاد کردند که در مسجد شهر اقامه جماعت کنند. اما آن بزرگوار قبول نکردند و فرمودند: (در مسجد جامع کسی هست که اقامه جماعت کند، ولی در این مسجد کسی نیست که اقامه جماعت کند. از این رو این مسجد را باید احیا کرد.)
محمد رضا توسلی
در بعضی از سالها امام در تابستان به شهر (محلات) می آمدند. در یک سال منزلی که برای ایشان تهیه شده بود، خارج از محلات بود و بعضیها مطلع شدند که آقا زمان افطار، نماز مغرب و عشا را در مسجدی که جنب منزلشان هست اقامه می کنند و هیچ کس از این جریان مطلع نبود. آن مسجد بسیار کوچک بود و بیشتر از بیست متر مساحت نداشت و هیچ وقت قابلیت مرا نداشت که نماز جماعت در آن اقامه شود. ولی ایشان بعد از آنکه حاضر نشدند در یکی از مساجد شهر نماز جماعت اقامه کنند، در آن مسجد دور افتاده نماز می خواندند. بعد از آن برخی از افراد از راههای دور به همان مسجد می رفتند تا در نماز ایشان شرکت کنند.
محمد سروش
یک بار از ایشان درباره مسائل و وقایعی که در ترکیه، به هنگام تبعید، شاهد آن بودند، پرسیدم. امام فرمودند: (در نزدیکی خانه ما مسجدی بود که روزهای جمعه می رفتیم آن مسجد، لااقل پنج هزار نفر در این مسجد حاضر می شدند، اما به قدر پنج کلمه، صدای بلند، کسی از این پنج هزار نفر نمی شنید این موضوع زیاد مرا به حیرت انداخته بود و اینکه چرا ما ابهت و جلالت را حفظ نمی کنیم؟ فکر می کردیم اگر یک خارجی بیاید این جا این مسجد را ببیند و بعد هم بیاید آن جا در نجف مسجد هندی را ببیند، بعد بیاید قم و مسجد اعظم را ببیند و نماز خواندن ما را، قطعا خواهد گفت که نماز این است، نه آن که ما داریم! و ما جلالت و قدر نماز را حفظ نکرده ایم. اینها اگر یک وقتی کسی بود که درست نایستاده بود، رفیقش می خواست به او حالی کند، با انگشت به آن حالی می کرد که عقب بیاید و انگشتان را مقابل انگشتان دیگران قرار بدهد تا صف را مستقیم بایستند به طوری که اگر نگاه می کردی، تمام سر انگشتان آنها مقابل هم بود. دیگر به زبان نمی گفت که عقب بایستد تا با صف مقابل شود و از این چیزها...) بعد اضافه کردند: (این امور را که می دیدم، متاثر می شدم.)
عباس مهری
در نجف، در بیرونی منزل حضرت امام، یعنی اتاقی که شبها آقا به آنجا تشریف می بردند، به اندازه کافی قالی نبود. زیلوهایی بود که از ایران آورده بودند و زیاد مناسب نبودند. چون گاهی نماز جماعت برگزار می شد و جا تنگ بود و فرش نبود؛ من می خواستم از امام اجازه بگیرم که جهت فرش کردن بیرونی منزل چیزی بخرم. خدمت امام عرض کردم که: (اجازه بدهید یک فرش برای اینجا تهیه شود.) فرمودند: (آن طرف هست.) یعنی توی اندرونی هست. عرض کردم: (آنجا گلیم است. با اینجا جور در نمی آید.) فرمودند: (فوق صدر اعظم است، منزل امام زمان است.) فرمودند: (امام زمان، خودش هم معلوم نیست در منزلش چی افتاده است.)
عبدالعلی قرهی
در مدرسه (آقای بروجردی) در نجف (که امام آنجا نماز مغرب و عشا می خواندند) پنکه هایی بود که با هم روشن و خاموش می شدند. یعنی درجه نداشتند که کم و زیاد شوند. یکی از این پنکه ها پشت سر امام بود و خیلی تند کار می کرد. آقا در تابستان وقتی به مدرسه تشریف می آوردند، عرق می کردند و قدری برای ایشان مضر بود. بعضی از رفقا کلیدی برای این پنکه درست کرده بودند که درجه داشته باشد. مرحوم حاج آقا مصطفی**مرحوم آیه الله حاج آقا مصطفی خمینی فرزند امام که در سال 1356 در نجف اشرف رحلت فرمود.*** به من فرمودند که: (کلیدی که این رفقا درست کرده اند، مثل اینکه دو- سه دیناری خرجش شده.) من دیگر حساب آن در دستم بود. اگر یک وقت مرحوم حاج آقا مصطفی به من امر می کردند، من خدمت امام عرض می کردم و اگر اجازه می دادند، می پرداختم. حاج آقا مصطفی خودشان هم می دانستند که من اهل تخلف نبودم. در این قضیه هم امام از نماز ظهر مسجد شیخ تشریف می آوردند. نزدیک منزل که رسیدند، این را عرض کردم. مثل اینکه من درست عرض نکردم و شاید این طور به گوش مبارک امام رسید که من پول را بدون اجازه امام داده ام. جمله ای گفتند که چون امام فرمودند، علی رغم میلم آن را نقل می کنم. امام با خشونت فرمودند: (مگر من خودم مرده ام.) من دیگر جرات نکردم حرفی بزنم و صبر کردم شب که با امام به مدرسه می رفتیم، عرض کردم: (آقا! من آن پول را نداده بودم.) لبخندی زدند و تبسمی فرمودند. در نجف هوا گرم بود. به امام گفتند که لازم است که برای خانه یک پنکه خریده شود. امام فرمودند: (نه) گفتند: (چون هوا گرم است، کسانی که می آیند اینجا نماز بخوانند، گرمشان می شود.) امام فرمودند: (بروند یک جای دیگر نماز بخوانند.)
محمد سجادی
وقتی قرار شد امام به جماران تشریف بیاورند، نگذاشتند که تغییری به منظور تجمل و زیبایی در آنجا ایجاد شود. حتی آقای جمارانی خواستند آنجا را سفیدکاری کنند، امام فرمودند: (اگر می خواهی من اینجا بمانم، تزیینات نکنید.) یک وقت امام متوجه شدند که می خواهند کاشی کاری کنند، عصبانی شدند، فرمودند: (من از اینجا می روم.) به خاطر این، حسینیه تا به آخر، به همین صورت باقی ماند. یادم است در چهلم امام دو کشیش فرانسوی آمدند جماران. وقتی حسینیه ساده جماران را که محل دیدارهای امام بود دیدند، خیلی شگفت زده شدند. به من گفتند: (بگذارید اینجا به همین سادگی بماند، تا دنیا بداند که یک انسان روحانی با این مقام، کجا زندگی می کرده و جای پذیرایی از میهمانانش کجا بوده است.)
محمد رضا توسلی
هنگامی که حضرت امام به جماران تشریف فرما شدند، آقای جمارانی علاقه داشتند که حسینیه به لحظه ساختمانی و فرم عمومی اش تغییر یابد و به اصطلاح، محلی تمیز و مدرن شود روزی حضرت امام از طریق حاج سید احمد آقا پیغام دادند که از انجام این کار (تغییر ساختمان حسینیه) صرف نظر شود. آقای جمارانی بار نخست احساس کردند که حاج احمد آقا در ادای پیغام حضرت امام چندان مصر نیستند، از این رو به کار تعمیر حسینیه ادامه دادند. امام که از این کار عصبانی شده بودند، پیغام دادند: (اگر می خواهید حسینیه را تعمیر کنید، بگذارید برای وقتی که من از دنیا رفتم.)
علی اکبر آشتیانی
قبل از تبعید حضرت امام، صاحب یکی از کارخانجات بزرگ تهران، مسجدی ساخته بود و از حضرت امام درخواست کرده بود تا برای آن مسجد، امام جماعتی را تعیین کنند. حضرت امام با اکراه موضوع را پذیرفتند و بعد از تعیین یک روحانی به عنوان امام جماعت آن مسجد، به او فرمودند: (شما علاوه بر تبلیغ و ارشاد، دو موضوع را نباید از یاد ببرید: اول این که در مسجد نامی از من برده نشود. و بعد، برخورد شما با بانی مسجد به گونه ای باشد که خیال نکند چشم به ثروت او داریم.)
محمد علی انصاری

سفارش به فرزندان

وقتی بچه بودم، یک بار که امام مشغول نماز خواندن بودند، من هم رفتم پشت سر ایشان ایستادم و همان کارهایی را که ایشان می کردند، تکرار کردم. امام چند جلد کتاب کودکان که همان روبرو بود، برداشتند و به من دادند. بعدها هر موقع من به اتاق ایشان می رفتم، یا ایشان قدم می زدند و من ایشان را می دیدم، اول از من سوال می کردند: (نمازت را خوانده ای یا نه؟) اگر نمازم را خوانده بودم، می گفتند: (آفرین) و اگر هنوز نخوانده بودم، می گفتند: (بخوان) و نصیحتم می کردند و می گفتند: (نمازت را اول وقت بخوان.)
نوه امام
آن زمان که در مراسم نماز جمعه بمب گذاری کرده بودند، من هم در مراسم شرکت کرده بودم. مادرم و بقیه فامیل در خانه آقا بودند. چون خبری از من نشده بود، همه نگران شده بودند. وقتی وارد خانه شدم، دیدم مادرم معترضانه گفت: (تو چرا رفتی؟ تو که باردار بودی چرا رفتی؟ به خاطر بچه ات هم که شده نباید می رفتی.) این را هم بگویم که از قبل شایع شده بود که آن مراسم نماز را صدامیان یا بمباران می کنند و یا در آن بمب گذاری. نگرانی مادرم هم از این بابت بود. ولی آقا که سر میز نهار نشسته بودند، با خنده ای به من گفتند: (سالمی؟) و من تشکر کردم. ایشان آهسته در گوشم گفتند: (خیلی کار خوبی کردی که رفتی. خیلی ازت خوشم آمد که به چنین نمازی رفتی.)
زهرا اشراقی
احمد آقا**مرحوم حجه الاسلام و المسلمین حاج احمد خمینی که در سال 1373 رحلت فرمود. *** می فرمودند: (امام هیچ وقت به ما نگفتند نماز بخوانید، اما ما هم هیچ موقع نمازمان را ترک نکردیم.) حالا این چه جور حرکت و رفتاری است که در زندگی چنین تاثیری را می گذارد، نمی دانم. احمد آقا می فرمودند: (یک روز نماز ظهر و عصر را نخوانده بودم و از منزل بیرون آمدم، نه اینکه می خواستم نخوانم، نخیر! ولی بیرون آمدم. از قضا در آن لحظه در داخل کوچه با امام که از درس می آمدند، برخورد کردم. هنوز کمی به غروب آفتاب مانده بود. تا امام به من رسیدند، خیال کردم که به من می گویند که چرا نمازت را نخواندی؟ برگشتم و نمازم را خواندم.)
یوسف صانعی
امام خواندن نماز و اول وقت بودن نماز را خیلی به ما توصیه می کردند و می گفتند: (همیشه برای فقرا و تهیدستان دعا کنید و از خدا بخواهید که آن مردم را یاری کند.)
محمد تقی اشراقی
امام عقیده داشتند که پیش از رسیدن سن تکلیف باید کارهای خوب و بد و مسائل شرعی را به بچه ها گفت. گاهی که پسر هشت ساله ام را می دیدند، می گفتند: (نمازت را خوانده ای؟) من می گفتم: (آقا! او هنوز به سن تکلیف نرسیده است.) آقا می گفتند: (بچه ها قبل از سن تکلیف باید رو به نماز بایستند تا عادت کنند.) اما بعد از سن تکلیف، مگر کسی جرات می کرد بیدار باشد و نمازش را نخواند؟! امام نمی توانستند تحمل کنند که مکلف نمازش را قضا کند. البته برای بچه ها پیش نیامده بود. هر وقت که بچه ها را می دیدند، می پرسیدند: (نمازت را خوانده ای؟) اگر نخوانده بودند، جا نمازشان را می دادند و می گفتند: (برو و وضو بگیر و بیا نمازت را بخوان.) بعد از نماز نصیحت می کردند که: (ببین که اگر همین نماز را سر موقع می خواندی، چقدر بهتر بود. خدا هم خوشش می آید.)
فاطمه طباطبائی
یک روز امام داشتند توی حیاط راه می رفتند که من آمدم از کنارشان رد شوم. به من گفتند: (بیا اینجا). من رفتم پیش ایشان. به من گفتند: (نماز ظهر و عصرت را خواندی؟) گفتم: (نه) گفتند: (زود برو نمازت را بخوان که از ثوابش کم نشود. چون نماز اول وقت خیلی ثواب دارد.)
محمد تقی اشراقی
چند ماه پیش از ارتحالشان، ظاهرا به خانواده ما فرموده بودند: (ممکن است شما فرصت این را نداشته باشید که در آن لحظه اول وقت نماز بخوانید، یا وضعی داشته باشید که اول وقت نتوانید به نماز بایستید. اما همین که دلتان برای نماز اول وقت تپید، ثواب آن نصیبتان می شود.) این که گاهی اوقات دوستان و نزدیکان امام عنوان می کنند که ایشان در مورد مستحبات حساس بودند، همین است. چرا که استحباب نماز اول وقت، سبب گشایش روزی می شود و راه بهشت را برای انسان باز می کند.
محمود بروجردی
امام به جز در مسائل شرعی، در بقیه مسائل خیلی سخت گیری نمی کردند. ایشان همیشه مقید بودند که ما دستورات خدا را انجام دهیم تا بتوانیم از گناهان دور باشیم. کارهای دینی به ما دیکته نمی شد. در خانواده ما وقتی رفتار امام را می دیدیم، خود به خود به ما تاثیر می گذاشت و همیشه سعی می کردیم که مثل ایشان باشیم، ولو اینکه مثل ایشان نمی شدیم. از نظر تربیتی، خود ایشان برای ما یک الگو بودند. وقتی کاری را به ما می گفتند انجام ندهید و ما می دیدیم ایشان در عمرشان آن کار را نمی کنند، قهراً ما انجام نمی دادیم. مثلا به ما می گفتند: (باید نماز بخوانید) خودشان از نیم ساعت به ظهر وضو می گرفتند و مشغول نماز خواندن می شدند و ما هم داخل حیاط مشغول بازی کردن بودیم. یک مرتبه هم نیامدند صدا کنند که: (دخترها! بایستید برای نماز. بیایید، من ایستاده ام، پشت سر من یا خودتان نماز بخوانید.) ایشان تمام سال، اول اذان نماز می خواندند ولی یک بار هم به ما نگفتند که: (الان دست از کارتان بردارید، موقع اذان است، دست از بازی تان بردارید بایستید برای نماز.) ولی گفتند: (شما باید در طول این ساعت نماز بخوانید، وای به حال کسی که در طول این مدت نماز را نخواند، آن وقت اگر آن نماز را نخواند. باید از خانه بیرون برود.) یعنی اصلا اولاد آقا نباشد. این گونه با او برخورد می شد. صبح هم کسی را از خواب بیدار نمی کردند و می گفتند: (خودتان اگر بیدار می شوید، بلند شوید نماز بخوانید، اگر بیدار نشدید، مقید باشید که ظهر، قبل از نماز ظهر و عصرتان نماز صبحتان را قضا بکنید.) زمستان هم که بلند می شدیم، می رفتیم لب حوض وضو بگیریم، اگر مثلا کمی آب گرم داشتند، می گفتند: (بیایید با این آب گرم وضو بگیرید.) و اگر نبود که هیچ. در مورد نماز با ما هیچ سختگیری نکردند. از این جهت هم الحمد لله اثر مطلوبی در فرزندانشان باقی گذاشتند. خاطره ای به یادم است. تازه مکلف شده و شب خوابیده بودم که آقا با اخوی**مرحوم حاج آقا مصطفی خمینی فرزند امام که در سال 1356 در نجف اشرف رحلت فرمود. *** وارد شدند. خیلی سرحال و خوشحال بودند. از من پرسیدند: (آیا نماز خوانده ای؟) من فکر کردم چون الان آقا سر حالند، دیگر نماز خواندن من هم برایشان مسئله ای نیست. گفتم: (نه) ایشان به قدری تغییری حالت دادند و عصبانی شدند که ناراحتی سراسر وجودشان را فرا گرفت و من خیلی ناراحت شدم که چرا با حرف و عملم مجلس به آن شادی را تلخ کردم.
فریده مصطفوی
امام ما را کم نصیحت می کردند. از هفت سالگی در تربیت دینی دقت داشتند. یعنی می گفتند: (بچه ها از هفت سالگی نماز بخوانند. بچه ها را وادار به نماز کن، تا وقتی نه ساله شدند، عادت کرده باشند.) من به ایشان گفتم: (تربیتهای دیگرشان با من، نمازشان با شما. شما بگو. من که می گویم، گوش نمی کنند.) خودشان مقید بودند و می پرسیدند. اما همین که بچه ها می گفتند: (خواندم) قبول می کردند و کنجکاوی نمی کردند. به طور کلی بچه های من اخلاق و ایمان را از امام دارند، اما سلیم بودن و سازگار بودن در زندگی با همسرانشان را از من دارند.
خدیجه ثقفی
همان اوایل ازدواج به خانم فرموده بودند: (من از تو می خواهم که واجبات را انجام دهی و سعی کنی که محرمات را انجام ندهی، ولی در مورد عرفیات مسئله ای نیست و آزاد هستی.)
صدیقه مصطفوی
امام بیشتر راجع به نماز و قرآن توصیه می کردند و می گفتند که: (بچه ها نماز خودشان را اول وقت بخوانند تا خداوند آنها را بیشتر دوست داشته باشد.) امام همیشه نمازشان را اول وقت می خواندند و هیچ موقع نمازشان را از اول وقت عقب نمی انداختند.
نوه امام