امام در سنگر نماز (بیانات و خاطرات حضرت امام خمینی (ره) درباره نماز)

ستاد اقامه نماز

فصل اول: خاطرات

وضوی امام

من بارها ناظر وضو گرفتن امام بوده ام و دیده ام که ایشان در فاصله به جا آوردن اعمال وضو، شیر آب را می بندند و در موقع لازم دوباره باز می کنند تا مبادا آب اضافی از شیر خارج شود. در حالی که اکثر ما کوچک ترین توجهی به مسئله اسراف نداریم.
به طور مثال، از زمانی که جهت وضو نیت می کنیم، شیر آب باز است تا زمانی که وضو گرفتنمان تمام شود. امام وقتی می خواستند وضو بگیرند، دقت زیادی داشتند که آب کم مصرف کنند. این مراقبت در جزیی ترین حرکاتشان مشاهده می شد. همیشه قبل از اذان ظهر جمعه، غسل جمعه می کردند و هیچ وقت غسل جمعه ایشان ترک نمی شد. هر وقت امام وضو می گرفتند، تمام جزئیات وضو را رو به قبله انجام می دادند.
حتی اگر دستشویی رو به قبله نبود، در هر مورد، پس از اینکه یک کف دست آب برمی داشتند، شیر را می بستند و رو به قبله آب را به صورت یا دست می زدند. حضرت امام، بر مبنای تعهد و بنا به اعتقاد اسلامی شان، کوشش می کردند همان را عمل کنند که می فرمودند. مثلاً اگر وقت وضو گرفتن به یکی از اعضای خانواده تذکر می دادند که آب را بیش از حد مصرف نکنید، این عمل را خودشان دقیقاً انجام می دادند، بنده برای این نکته شاهد جالبی دارم که عرض می کنم. یک مرتبه یکی از دوستان پسرم به او گفته بود که برای تبرک و تیمن مقداری از چکیده آب وضوی حضرت امام را به او بدهد تا به عنوان شفا به بیماری بدهند. پسرم به شوخی به من گفت که: (پدر! من یک شیشه از چکیده آب وضوی حضرت امام تهیه کرده ام.) من واقعاً تعجب کردم. برای اینکه بارها دیده بودم که وقتی حضرت امام وضو می گیرند، آن قدر آب روی دستشان می ریزند که از دست پایین نریزد. گفتم: (چه کار کردی؟) گفت: (یک کاسه گذاشتم زیر دست امام، که چکیده آب وضو آنجا بریزد. بعد آن آب را ریختم داخل یک شیشه کوچک دارو.) ملاحظه بفرماید وقتی می گفتند که آب نباید هدر برود، خودشان دقیقاً انجام می دادند و الگویی برای دیگران بودند.
محمود بروجردی
من دو مرتبه وضو گرفتن امام عزیز را دیده ام. درست مثل وضوی پیغمبر اکرم (ص) که در اخبار بیانیه ذکر شده است. فقط برای هر یک از صورت و دستها به یک مشت آب می کردند و با یک مرتبه شستن وضو می گرفتند.
محمد حسن قدیری
یکی از این نکات، نظم زندگی شخصی آن مرد بزرگ بود. نظم در خواندن روزنامه، نظم در دیدارها، نظم در خواندن نامه ها و حتی نظم در تجدید وضو.
البته این طور نبود که شما ناگهان سراغ ایشان را بگیرید و بگویند که برای تجدید وضو رفته اند. نه، ساعت خاصی داشت. یادم است یک روز در ساختمان رو به روی بیت امام در پاریس، با دیگر برادران مشغول پیاده کردن نوار بودیم. ناگهان یادم آمد که باید بروم، چون وقت تجدید وضوی حضرت امام بود. فکر کردم که باید دستشویی را سرکشی کنم تا تمیز و مرتب باشد. دوست نداشتم خانه ای که مسئولیتش با من بود، نامرتب به نظر آید. برادران گفتند: (ای بابا! مگر ساعت دارد؟) اما من رفتم و نظافت کردم و اتفاقاً همان لحظه هم امام آمدند.
مرضیه حدیده چی
امام برای من تعریف می کردند: توی راه من گفتم که نماز نخوانده ام، یک جایی نگهدارید که من وضو بگیرم. گفتند: (ما اجازه نداریم.) گفتم شما که مسلح هستید و من که اسلحه ای ندارم. به علاوه شما همه با هم هستید و من یک نفرم، کاری که نمی توانم بکنم. گفتند: (ما اجازه نداریم.) فهمیدم که فایده ندارد و اینها نگه نمی دارند. گفتم خوب، اقلاً نگه دارید تا من تیمم کنم. این را گوش کردند و ماشین را نگه داشتند، اما اجازه پیاده شدن به من ندادند. من همین طور که توی ماشین نشسته بودم، از توی ماشین خم شدم و دست خود را به زمین زدم و تیمم کردم. نمازی که خواندم، پشت به قبله بود. چرا که از قم به تهران می رفتیم و قبله در جنوب بود. نماز با تیمم و پشت به قبله و ماشین در حال حرکت! این طور نماز صبح خود را خواندم. شاید همین دو رکعت نماز من مورد رضای خدا واقع شود.
فریده مصطفوی
بعد از مدتی ایشان را به عشرت آباد - پادگان ولی عصر (ع) فعلی - بردند و امام می فرمودند: (می خواستیم وضو بگیریم برای نماز، مسافت زیادی از آن محل ما را می بردند در جایی دور از پادگان. من آنجا وضو می گرفتم و برمی گشتم و از من خیلی واهمه داشتند و مقید بودند سربازان افسران و درجه داران من را مشاهده نکنند.)
صادق خلخالی
روزی در پاریس یکی از آقایان آمدند و گفتند: (آمریکایی ها آمده اند که مصاحبه ای با امام انجام دهند و این برنامه مستقیم پخش می شود. اگر این عمل صورت بگیرد، بالطبع سایر کشورهای اروپایی هم چنین کاری را انجام می دهند و این می تواند برای نشان دادن مواضع و حرکت انقلاب موثر باشد.) اتفاقا روز جمعه بود. بنده آمدم خدمت امام و موضوع را عرض کردم. امام فرمودند: (حالا وقت مستحبات - غسل جمعه - است. وقت مصاحبه نیست). وقتی مستحبات جمع را به جا آوردند، فرمودند: (من برای مصاحبه آماده هستم).
مرضیه حدیده چی

نماز اول وقت

از خصوصیات مهم حضرت امام این بود که همیشه نماز را در اول وقت می خواندند و به نافله اهمیت می دادند. این خصوصیت از همان آغاز جوانی، وقتی که هنوز بیشتر از بیست سال نداشتند، در ایشان وجود داشت. چند تن از دوستان نقل می کردند: (ما فکر می کردیم که خدای ناکرده ایشان از روی تظاهر نماز را اول وقت می خوانند. به همین خاطر سعی داشتیم کاری کنیم که اگر این از روی تظاهر است، جلوی آن را بگیریم. مدت زیادی در این فکر بودیم و بارها به طرق مختلف ایشان را امتحان کردیم، مثلاً درست اول وقت نماز، سفره غذا را می انداختیم و یا وقت رفتن به مسافرت را اول وقت نماز قرار می دادیم. اما ایشان می فرمودند: (شما غذایتان را بخورید. من هم نمازم را می خوانم. هر چه که بماند من می خورم.) و یا در موقع مسافرت می فرمودند: (شما بروید، من هم می آیم و به شما می رسم.) مدتها از این مسئله گذشت و نه تنها ایشان نماز اول وقتشان ترک نشد، بلکه ما را هم واداشتند که در اول وقت نمازمان را بخوانیم.
محمد عبایی
امام می فرمودند: (در دوران جوانی، ما پنجشنبه و جمعه ای بر ما نگذشت مگر اینکه با دوستان جلسه انسی، تشکیل دهیم و به خارج از قم و بیشتر به سوی جمکران برویم. در فصل برف و باران در خود حجره به برنامه انسی مشغول می شدیم و هنگامی که صدای موذن به گوش می رسید، همگی به نماز می ایستادیم.)
جعفر سبحانی
مسئله دیگر نماز اول وقت بود که ایشان خیلی به آن اهمیت می دادند. روایتی از امام جعفر صادق (ع) نقل می کردند که (اگر کسی نمازش را سبک بشمارد، از شفاعتشان محروم می شود.) من یک بار به ایشان عرض کردم: (سبک شمردن نماز شاید به این معنی باشد که شخص نمازش را یک وقت بخواند و یک وقت نمازش را نخواند.) گفتند: نه. این خلاف شرع است. منظور امام صادق این بوده است که وقتی ظهر می شود و فرد در اول وقت نماز نمی خواند، در واقع به چیز دیگری رجحان داده است.
محمود بروجردی
امام نسبت به نماز اول وقت خیلی عنایت داشتند. اگر طلبه ای، که در درس امام در مسجد اعظم یا مسجد سلماسی شرکت می کرد، پس از درس و در آخر وقت، برای نماز خواندن بلند می شد، امام از اینکه او نمازش را تا این وقت به تاخیر انداخته بود، ناراحت می شدند. توجه ایشان باعث شد که بنده هم برای خواندن نماز اول وقت تلاش کنم. این از برکات درس حضرت امام بود.
صادق خلخالی
ایشان به نماز جماعت خیلی اهمیت می دادند و تا آنجا که ما می دیدیم، همیشه در نماز جماعت حاضر می شدند. به نماز اول وقت هم خیلی اهمیت می دادند. یک بار ایشان همراه مرحوم آقا مصطفی**مرحوم آیه الله حاج مصطفی خمینی فرزند امام که در سال 1356 در نجف اشرف رحلت فرمود. *** به منزل ما تشریف آوردند. ظهر که شد، نگاهی به فرزندشان کردند و فرمودند: (ظهر است، باید نماز بخوانیم. قبله کدام طرف است؟) همان جا ایستادند و نماز خواندند.
عباس محفوظی
یک مرتبه نزدیکیهای ظهر از خواب بیدار شده بودند و به من گفتند: (ربابه من امروز دیر از خواب بیدار شدم. شما حواست جمع باشد، ساعت یازده و نیم بیایی و مرا از خواب بیدار کنی.)) دیگر من هر روز هر چه دستم بود، باز هم فراموش نمی کردم که باید آقا را بیدار کنم. تا می رفتم در آشپزخانه باز می کردم، می دیدم در حال وضو گرفتن هستند و خودم خجالت می کشیدم. تا رویشان را برمی گرداندند، می گفتم: (آقا! خودتان گفتید که بیایم و بیدارتان کنم.) می گفتند: (خوب کردید که آمدید مرا بیدار کنید.) تنها همان یک مرتبه اتفاق افتاد که ایشان ساعت دوازده بیدار شدند. از یازده و نیم تا یک مشغول نماز بودند. از دفتر زیاد به من قند و آب می دادند که ببرم و تبرک کنم. من هر چه لای در را باز می کردم که برای استخاره بروم پیش ایشان، یا قند یا آب تبرک کنم، می دیدم ایشان در حال نمازند. ایستاده، نشسته، خوابیده، همه اش نماز نافله می خواندند. ساعت یک بعد از ظهر که می شد، (پنج دقیقه این ور و آن ور نمی شد، مگر اینکه کاری از دفتر برایشان پیش می آمد یا دکترها کارشان داشتند) ایشان در اتاق اندرونی زیر پله ها بودند. بعد برایشان ناهار می کشیدیم و می بردیم و تا ساعت دو بعد از ظهر آنجا بودند. بعد از ساعت دو برای استراحت می رفتند. ساعت چهار بعد از ظهر نوبت چایشان بود. چند مرتبه که برایشان چای بردم، ایشان خواب بودند و من دلم نمی آمد که بیدارشان کنم. می رفتم قدم می زدم، بلکه خودشان بیدار شوند؛ می دیدم بیدار نمی شوند. بعد مجبور می شدم آهسته آهسته بگویم: (آقا، آقاجان)) یکدفعه می گفت (بله.) می گفتم: (برایتان چای آورده ام. ساعت شش الی شش و نیم بعد از ظهر، باز نوبت قدم زدنشان بود. می آمدند، قدم می زدند و بعد می رفتند و مشغول نماز می شدند. اخبار که شروع می شد، به آن گوش می دادند.
ربابه بافقی
در یکی از جلسه ها که حضرت آیه الله خامنه ای نیز به عنوان رئیس جمهور وقت در آن شرکت داشتند، آقای هاشمی رفسنجانی به عنوان رئیس مجلس، فرماندهان سپاه و دیگر نیروها و من به عنوان فرمانده نیروی زمینی نیز حضور داشتیم. جلسه در اتاق کوچک امام تشکیل شده بود. ایشان بر روی مبل نشسته بودند و ما در برابرشان بر روی زمین حلقه زده و نشسته بودیم. نمی دانم که نوبت گزارش کدام از ما بود که امام ناگهان از اتاق خارج شدند. برخورد امام (ره) برای ما بسیار تکان دهنده بود. فرد گزارش دهنده نتوانست جمله ناتمام خود را تمام کند چرا که مات و مبهوت مانده بود که چه بگوید و برای چه کسی بگوید. اولین کسی که لب به سخن گشود و حرف زد، آقای هاشمی رفسنجانی بودند. ایشان گفتند: (آقا! کسالتی ایجاد شده است؟) حضرت امام با تندی برگشتند و با قاطعیت جواب دادند: (خیر، وقت نماز است.) من ناخودآگاه به ساعتم نگاه کردم. افق تهران را از پیش می دانستم و می توانم بگویم که ساعت و وقت بلند شدن امام برای نماز با افق تهران دقیقه ای تفاوت نداشت. در هر صورت این برخورد امام در ما حال و وضع عجیبی را به وجود آورد. ایشان به طرف سجاده ای که پهن بود. رفتند. ما از ایشان پرسیدیم: (اجازه می دهید در محضرتان نماز بخوانیم؟) ایشان فرمودند: مخالفتی ندارم.) بعد همه ما به سرعت آماده شدیم و با حضرت امام نماز را اقامه کردیم. در آن جلسه جنگی، دائم سوالهای بسیاری در ذهن من چرخ می زد: چرا در جلسه به این مهمی، جلسه جنگی، حضرت امام می توانند جلسه را قطع کنند و به نماز بروند؟ چرا امام به عنوان ولی امر مسلمین با آن همه علم و دانش، جلسه به آن مهمی را که مربوط به مسلمین بود قطع کردند، آن هم به خاطر نماز اول وقت؟ چگونه حتی به آن سخنگو اجازه ندادند که حرفهای آن سخنگو تمام بشود؟ در واقع حالت عبادی امام چنان بود که نمی توانستند از چند لحظه پیش به سخنان سخنگو توجه داشته باشند.
علی صیاد شیرازی
به یاد دارم که به ملاقات ایشان رفته بودیم. آقا نماز ظهرشان را تمام کرده بودند من وارد شدم و گفتم که عده ای از خانواده شهدا می خواهند برای دست بوسی خدمت برسند. آقا آمدند و نشستند. کسانی که در حسینیه بودند به صف شدند تا دست امام را ببوسند در همین حال گریه می کردند و از مقابل امام رد نمی شدند. ما هم واقعاً احساس شرمندگی می کردیم، که این مزاحمت برای ایشان ایجاد شده و بین دو نمازشان وقفه افتاده است. بالاخره با ناراحتی تصمیم گرفتم که به آنها بگویم رد شوند. یک مرتبه دیدم آقا با خوشرویی رو به من کردند و فرمودند: (خوب حال شما چطور است؟ نه، بگذارید اینها باشند و سعی کردند مرا آرام کنند.)
محمد حسن قدیری
وقتی به جماران رسیدیم که وقت ملاقات امام تمام شده بود و درست سر ظهر بود، ایشان به داخل منزل رفته و برای نماز آماده شده بودند. وقتی برای دوستان مسئول دفتر جریان را تعریف کردیم و گفتیم: (به حضرت امام بگویید طلبه های رزمنده آمده اند و اگر ممکن است آنان را به حضور بپذیرید.) با کمال تعجب دیدیم که گویا ایشان، نمازشان را به خاطر جبهه و جنگ با عجله خواندند و تشریف آوردند و ضمن ملاقات با طلبه های رزمنده سخنرانی تقریباً مفصلی را ایراد فرمودند و این چیزی نیست جز توجه و عنایت زیاد به امر جهاد.
محمد عبایی
دقت امام در خصوص وقت نماز و حق نماز آن قدر چشمگیر بود که پلیسهای فرانسه از روی رفت و آمد ایشان ساعتشان را میزان می کردند. شاید این دقت بر روی وقت نماز برای بیشتر مردم قابل درک نباشد، ولی وقتی انسان به این درجه می رسد، یعنی می تواند به نظاره گری آسمان و زمین بپردازد، این امر برایش طبیعی است. هنگامی که امام به نماز می ایستادند، احساس می کردم که تمام وجودشان، نماز می خواند. و وقتی چند نفر از برادرها برای محافظت می ایستادند، می فرمودند: (احتیاجی نیست. در ساعت نماز باید نماز خواند.)
مرضیه حدیده چی
خضوع و خشوع ایشان به هنگامی که با خدای خود راز و نیاز می کردند، توصیف ناپذیر است. حضرت امام هیچ کاری را بر اقامه نماز اول وقت ارجح نمی دانستند. این منش بسیار بالای ایشان از همان جوانی و طلبگی زبانزد کسانی بود که ایشان را می شناختند.
علی اکبر آشتیانی
پس از فوت آقا بروجردی یک بار در خدمت امام (ره) به تهران رفتم. حدود یک ساعت به ظهر مانده بود، به منزل آقای لواسانی که در امامزاده یحیی بود، رسیدم. ایشان از آنجا که به مسجد رفته بودند، تشریف نداشتند. در خدمت امام نشسته بودم که از اندرونی منزل آقای لواسانی، دو لیوان فالوده گرمک آوردند. من در مقابل امام به دلیل ابهت و عظمت ایشان و احترام بیش از اندازه ای که برایشان قائل بودم، خود را مقید می کردم که بسیار منظم بنشینم. امام که این جزئیات را بسیار دقیق و سریع درک می کردند و می فرمودند: (اگر ناراحتید، پا شوید و بروید بخوابید.) به اتاق دیگری رفتم و در آنجا استراحت کردم. اول ظهر، هنگامی که موذن اذان می گفت، امام، قدس الله روحه، در را زدند و فرمودند: (آقای صانعی! اول ظهر است. اگر می خواهید، نماز بخوانید.) پا شدم آمدم وضو گرفتم و پشت سر امام به نماز ایستادم. ایشان بسیار مقید بودند که نمازشان را در اول وقت بخوانند و آن روز هم با این که تازه از راه رسیده بودند و با آقای لواسانی که از دوستان صمیمی شان بودند، صحبت می کردند. به قول ما طلبه ها (قعده) هم داشتند، همه این شرایط را نادیده گرفتند و نماز را اول وقت خواندند.
یوسف صانعی
روزی که شاه فرار کرد ما پاریس در نوفل لوشاتو بودیم، پلیس فرانسه خیابان اصلی نوفل لوشاتو را بست، تمام خبرنگاران کشورهای مختلف آنجا بودند. خبرنگاران خارجی از آفریقا، از آسیا، از اروپا و آمریکا، و شاید 150 دوربین فقط صحبت امام را مستقیم پخش می کردند. باور کنید به تعداد این جمع، خبرنگار در آنجا بود، برای اینکه خبر بزرگ ترین حادثه سال را مخابره می کنند. شاه رفته بود و می خواستند ببینند که امام چه تصمیمی دارند، امام بر روی صندلی ایستاده بود در کنار خیابان، تمام دوربینها بر روی امام زوم شده بود امام چند دقیقه صحبت کردند و مسایل خودشان را گفتند. من کنار امام ایستاده بودم. یک مرتبه برگشتند و گفتند: (احمد ظهر شده؟) گفتم الان ظهر است. بی درنگ امام گفتند: والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته. شما ببینید در چه لحظه ای امام صحبتهایشان را تمام کردند. برای اینکه نمازشان را اول وقت بخوانند. یعنی در جائی که تلویزیونهای سراسری که هر کدام میلیون ها آدم بیننده دارد، C.N.Nبود، B.B.Cلندن بود، تمام تلویزیونها چه در آمریکا و چه در اروپا بودند. خبرگزاریها همه بودند، آسوشیتدپرس، یونایتدپرس، رویتر و تمام خبرنگاران روزنامه ها، مجلات، رادیو - تلویزیون ها در چنین موقعیت حساسی امام حرفشان را قطع کردند و رفتند سراغ نماز.
احمد خمینی
در پاریس امام ساعت سه بعد از نیمه شب، از خواب برمی خواستند تا به برنامه های عبادی خود بپردازند و نیز برخی از اخبار جهان را که از روزنامه های خارجی ترجمه شده بود، بخوانند، صبحانه را ساعت هفت صبح می خوردند و بعد از صبحانه تا ساعت نه صبح به کارهای مربوط به مسائل داخل ایران رسیدگی می کردند. از ساعت نه تا ده صبح کارهای شخصی مربوط به خودشان را انجام می دادند. از ده تا دوازده ظهر نیز مصاحبه و دیدارهای خصوصی داشتند از دوازده ظهر تا دو بعد از ظهر برنامه نماز و نهار بود و بعد از آن یک ساعت استراحت می کردند. از ساعت سه الی پنج بعد از ظهر به کارهای مربوط به انقلاب ایران در رابطه با خودشان از قبیل اخبار و نامه های رسیده می پرداختند. از ساعت پنج بعد از ظهر نماز مغرب و عشا و رسیدگی مجدد به مسائل داخلی ایران ادامه پیدا می کرد تا ساعت نه شب که موقع شام ایشان بود. بعد از شام تا ساعت یازده به رادیوهای مختلف و اخباری که قبلاً ضبط شده بود، گوش می دادند و ساعت یازده می خوابیدند.
مرضیه حدیده چی
آقا هر روز از ساعت دوازده نماز را شروع می کردند و ساعت یک و پنج دقیقه نمازشان تمام می شد و ناهار می خوردند.
عیسی جعفری
مسئله ای که حضرت امام خیلی بر آن تاکید داشتند و حساسیت زیادی در مورد آن به خرج می دادند، نماز اول وقت بود. این را پدرم هم نقل می کردند که ایشان از همان نوجوانی و جوانی، اول وقت به نماز می ایستادند. اگر خاطرتان باشد، اوایل پیروزی انقلاب، شهید رجایی عنوان کردند، که وزارتخانه ها و موسسات دولتی، نیم ساعت برای فریضه نماز تعطیل باشند. این مسئله بسیار جالب و آموزنده بود. وقتی این قضیه از حضرت امام سوال شد، فرمودند: (اگر به وقت و کار کسی لطمه وارد نمی شود، این کار را انجام بدهید.)
محمود بروجردی
ساعت ده دقیقه به هشت بود که آقا را به اتاق سی سی یو آوردند. من بغل گوش امام عرض کردم: (آقا وقت نماز است، آقای انصاری بیاید که وضو بگیرید؟) آقا با ابرو اشاره ای کردند. دکتر الیاسی گفت: (آقا همه حرفها را می شنوند، ولی نمی توانند جواب بدهند.) آن موقع بود که دیدم امام با انگشت دست راست اشاره می کنند، و تصور ما این بود که دارند نماز می خوانند.
مصطفی کفاش زاده
علی**فرزند مرحوم حجه الاسلام و المسلمین حاج سید احمد خمینی (ره) *** خیلی به امام علاقه داشت. در مقابل، آقا هم خیلی به او علاقه مند بودند. روزی نبود که علی امام را نبیند. حتی وقتی که آقا قبل از ظهر می خوابیدند، ما مواظب بودیم مبادا برود در بزند و آقا را از خواب بیدار کند. همیشه امام یک ربع به دوازده، برای نماز بیدار می شدند و وضو می گرفتند. یک روز ساعت یک ربع به دوازده شده بود و ما دیدیم مثل اینکه امام بیدار نشده اند. گفتم: (علی مثل اینکه آقا بیدار نشده اند.) گفت: (برویم تو) گفتم (نه) هر چه گفتم، او اصرار می کرد برویم تو. خلاصه، در را باز کردیم دیدیم که ایشان خوابیده اند. این بچه خودش را روی آقا انداخت و آقا بیدار شدند. ایشان بدون اینکه کوچک ترین حرفی بزنند یا تقلایی کنند بچه را بغل کردند و در آغوش گرفتند و بنا کردند به بوسیدنش. عادت امام این بود که وسط دو نماز، دراز می کشیدند و ورزش می کردند و پاهایشان را یک در میان بالا می بردند. علی هم می خواست همان کار را بکند، می خوابید و مثل امام پاهایش را بالا می گرفت.
عیسی جعفری
یک شب قبل از وفاتشان از ساعت ده شب تا پنج صبح در بیمارستان در خدمتشان بودم. چند بار از خواب بیدار شدند و آب طلب کردند. آب میوه آوردیم می گفتند: آب معمولی بدهید. آب میوه میل نمی کردند. چند بار نیز ساعت و وقت را پرسیدند و مرتب می گفتند: مواظب باشید، نکند آفتاب بزند و نمازم قضا شود.
حسین سلیمانی
همان روز نماز ظهر و عصرشان را با وضو خواندند. از یک ساعت قبل از ظهر هر کس پیش ایشان می رفت، از او می پرسیدند: (چقدر به ظهر مانده؟) و هدفشان همین بود که در نماز اول وقتشان تاخیری رخ ندهد. از ساعت سه و نیم بعد از ظهر احساس اضطراب عجیبی بر همه مستولی شد کار به جایی رسیده بود که با تلاش بسیار پزشکان پرسنل بیمارستان، همه منتظر وقوع معجزه ای بودیم. هنگام مغرب، پزشکان با توجه به اینکه حساسیت ایشان را به نماز می دانستند، صدایشان کردند و گفتند: (آقا! وقت نماز است.) امام که از ساعت یک و نیم بعد از ظهر بیهوش شده بودند، نسبت به این صدا عکس العمل نشان دادند. همه ما شاهد آن بودیم که ایشان در حالت بیهوشی با حرکات دست و ابروها نماز مغرب را به جا آوردند.
فرشته اعرابی
به نماز اول وقت خیلی علاقه داشتند. حتی در آخرین روز، تقریباً ساعت ده شب، نماز مغرب و عشا را با اشاره خواندند. در حالت بیهوشی بودند که یکی از پزشکان بالای سرشان رفت و برای اینکه شاید به وسیله نماز بشود آقا را به هوش آورد، گفت: (آقا! وقت نماز است.) همین که این را گفت، آقا به هوش آمدند و نمازشان را با اشاره دست خواندند. از صبح آن روز هم مرتب از ما سوال می کردند که: چقدر به ظهر مانده. چون خودشان ساعت دم دستشان نبود و آن قدر قدرت نداشتند که به ساعت نگاه کنند؛ یک ربع به یک ربع از ما می پرسیدند. نه به خاطر اینکه نمازشان قضا نشود، به خاطر اینکه نماز را اول وقت بخوانند.
نعیمه اشراقی
نماز را همیشه اول وقت اقامه می کردند و این توصیه را نیز به بچه های خود می کردند. به یاد دارم در ابتدای جنگ، در حضورشان جلسه ای با بعضی از روسا و مسئولان خارجی و داخلی برگزار شده بود. هنگام اذان، امام بدون توجه به دیگران برخواستند و نماز اول وقت خود را اقامه کردند و همه نیز به ایشان اقتدا کردند؛ و در همان وقت نه تنها هشت رکعت نماز نافله ظهر را خواندند، بلکه هشت رکعت نماز نافله عصرشان را نیز اقامه کردند. در ایامی که در بیمارستان بودند، قبل از اذان ظهر می پرسیدند: (چقدر به اذان ظهر مانده است.) و در نیمه شب نیز می پرسیدند. (چقدر به اذان صبح مانده است.) تا نمازهای نافله خود را بخوانند. زمانی هم که جان به جان آفرین تسلیم کردند. آخرین لحظه های حیاتشان با کلام نماز همراه بود. حتی هنگامی که به هوش آمدند، اولین جمله ای که بر زبان راندند، الله اکبر بود.
محمد رضا توسلی
بعد از عمل یکی از دکترها گفت: (آقا چشمشان را باز کرده اند و آقای انصاری را که مسئول کارهای شرعی است، صدا کردند). آقای انصاری به امام گفت: (شما می خواهید نماز بخوانید؟) امام ابرویشان را تکان دادند. اما به هیچ سوال دیگری پاسخ نمی دادند، بعد هم دستشان را تکان دادند، معلوم بود که دارند نماز می خوانند. این اواخر مدام نگران نماز اول وقتشان بودند.
زهرا اشراقی
آن روز که به بیمارستان منتقل شدند، سفارش فرمودند ساعت اقامه نماز ظهر و عصر را به ایشان اطلاع دهند و در مراحل اول نمازشان را خواندند و به صرف غذا پرداختند. یکی از روزها یک دفعه متوجه شدند که سینی حامل غذا وارد اتاق شد. ایشان پرسیدند: (مگر وقت اقامه نماز فرا رسیده؟) حاضران در جوابشان گفتند: (بله، وقت نماز رسیده است.) امام با نهیبی به حاضران رو کردند و گفتند: (پس چرا مرا بیدار نکردید؟) که در جواب گفته بودند: (به دلیل وضع شما نخواستیم بیدارتان کنیم.) و باز ایشان با ناراحتی گفتند: (چرا با من به این شکلی برخورد می کنید؟ غذا را پس ببرید تا من نماز را اقامه سازم.)
مهدی امام جمارانی
ساعت یک ربع به یازده بود که آقا سوال کردند: (ساعت چند است؟) پاسخشان را دادیم. فرمودند: (من می خواهم وضو بگیرم.) عرض کردیم: (چون وقت زیادی به ظهر مانده است یک ساعت استراحت کنید.) فرمودند: (پس به آقای انصاری بگویید ساعت بیست دقیقه به دوازده بیاید که من می خواهم وضو بگیرم.) به آقای انصاری خبر دادیم و در همان ساعت خدمت امام رسیدیم و امام وضو گرفتند، فرمودند: (می خواهم نماز بخوانم.) آقای انصاری گفتند: (آقا می خواهند نماز نافله بخوانند و فعلاً نیازی به مهر نیست.) در هر صورت امام پس از خواندن نافله و نماز ظهر و عصر، همچنان به نماز خواندن (همراه با اذان و اقامه) و ذکر گفتن ادامه دادند و تقریبا ساعت دو بعد از ظهر بود که افراد خانواده را طلبیدند و با آنها صحبت کردند. سپس حاج احمد آقا خدمت امام رسیدند. از ساعت دو و نیم به بعد، دیگر صدای ذکر گفتن امام نمی آمد، ولی لبهایشان همچنان حرکت می کرد. ساعت سه و چند دقیقه بعد از ظهر بود و در حالی که امام ذکر می گفتند، ناگهان فشار خون ایشان پایین آمد و خیلی سقوط کرد، تا اینکه سکته کردند.
سید رحیم میریان