سیری در سیره ائمه اطهار علیهم السلام

نویسنده : متفکر شهید استاد مرتضی مطهری

مقدمه چاپ هیجدهم

کتاب حاضر، مشتمل بر یک مقدمه و هشت فصل است، و موضوع همه آنها در اطراف سیره ائمه اطهار علیهم السلام خصوصاً از نظر چگونگی برخورد با مسأله خلافت و حکومت می باشد. مقدمه کتاب، مطلبی است به قلم متفکر شهید استاد مرتضی مطهری که از میان دستنویسهای ایشان انتخاب شده و فصول کتاب، سخنرانیها و بحثهایی است از آن اندیشمند گرانقدر اسلامی در این باب، که در زمانها و مکانهای مختلف ایراد شده اند. فصل اول را یک سخنران تحت عنوان (مشکلات علی علیه السلام) تشکیل می دهد که در تاریخ 20/8/49 مطابق با 21 رمضان 1390 در حسینیه ارشاد ایراد گردیده است. فصل دوم متشکل از دو سخنرانی درباره (صلح امام حسن علیه السلام) در بهار 1350 و در انجمن اسلامی پزشکان می باشد. فصل سوم، بحث کوتاهی است امام زین العابدین علیه السلام که استاد شهید در ادامه سخنرانی (خرافه سیزده) که در تاریخ 12/1/1349 برابر با 25 محرم 1390 در حسینیه ارشاد انجام شده است، به تناسب زمان ایراد نموده اند.
فصل چهارم، شامل بحثی درباره (امام صادق علیه السلام وخلافت) است که به دنبال بحث (صلح امام حسن علیه السلام) و بحث (مسئله ولایتعهد امام رضا علیه السلام) طی دو سخنرانی در انجمن اسلامی پزشکات القاء گردیده است. فصل پنجم را یک سخنرانی تحت عنوان (موجبات شهادت امام موسی کاظم علیه السلام) تشکیل می دهد که تاریخ ایراد آن 4/7/1349 مطابق با 24 رجب 1389 و محل آن حسینیه ارشاد بوده است.
فصل ششم مشتمل بر بحثی پیرامون (مسئله ولایتعهد امام رضا علیه السلام) است که در دو سخنرانی و - چنانکه اشاره شد - در انجمن اسلامی پزشکان ایراد شده است. بخش هفتم را (سخنی امام حسن عسکری علیه السلام) تشکیل می دهد که استاد شهید آن را در ادامه یکی از سخنرانیهای (سیره نبوی) در سال 1354 و در مسجد جامع بازار تهران به مناسبت سالگرد ولادت آن حضرت بیان کرده اند. و فصل هشتم متشکل از دو سخنرانی پیرامون حضرت مهدی علیه السلام می باشد که اولی تحت عنوان (عدل کلی) در تاریخ 24/7/1349 مطابق با چهاردهم شعبان 1390 در حسینیه ارشاد ایراد شده، و دومی به فاصله یک هفته بعد تحت عنوان (مهدی موعود) در همان مکان انجام گرفته است.
چنانکه از نام کتاب - که توسط (شورای نظارت بر آثار استاد شهید) انتخاب شده - بر می آید، این کتاب عهده دار سیری است در (سیره ائمه اطهار علیهم السلام) و بدیهی است که تدوین سیره ائمه اطهار در همه ابعاد کاری است سترگ که چند مجلد قطور را در بر خواهد گرفت و شاید از عهده یک فرد خارج باشد.
نظر به اینکه حرفچینی چاپهای گذشته اشکالاتی داشت، این کتاب از نو حرفچینی شد و ضمناً دقتهای لازم اعمال گردید.
امید است این اثر استاد شهید نیز گامی در جهت تبیین معارف اسلامی، خصوصاً آشنائی با سیره معصومین علیه السلام باشد.
12/2/78 شورای نظارت بر نشر آثار استاد شهید مطهری

مقدمه: مقایسه روش امام حسین با سایر ائمه (علیه السلام) تقیه

یکی از موضوعاتی که خوب است در اطراف آن بحث و تحقیق شود، مقایسه روش سیدالشهداء با سایر ائمه اطهار است. در نظر بسیاری از مردم این طور است که روش امام حسین علیه السلام با سایر ائمه اطهار مثل روش امام حسن و امام سجاد و امام باقر و امام صادق و سایر ائمه و حتی روش امیرالمؤمنین متفاوت و مختلف است و مثل این است که مکتب امام حسین مخصوص به خود اوست و هیچ یک از ائمه دیگر تابع این مکتب و این روش نبوده اند و از روش و مکتب دیگری پیروی می نموده اند، و این خود به خود عقده کور و اشکالی در دلها تولید می کند، و به علاوه ما باید بدانیم که در عمل چه نوع رفتار کنیم، باید تابع آن مکتب باشیم یا تابع این مکتب. برای اینکه موضوع بحث بهتر مشخص شود عرض میکنم روشی که شیعه با آن روش شناخته شده و ائمه دین آن را مشخص کرده اند و از علامات و مختصات شیعه شناخته شده موضوع (تقیه) است، به طوری که کلمه (شیعه) و (تقیه) مثل (حاتم) و (جود) لازم و ملزوم یکدیگر شناخته شده اند. همه ائمه دین تقیه می کرده اند، حالا چطور شد که امام حسین (ع) در این میان تقیه نکرد و قیام نمود؟ اگر تقیه حق است چرا امام حسین تقیه نکرد و حال آنکه موجبات تقیه کاملاً برای امام حسین فراهم بود. و اگر تقیه حق نیست پس چرا سایر ائمه اطهار تقیه می کرده اند و به تقیه دستور می داده اند؟
و به علاوه، خود یک بحث اصولی است قطع نظراز اینکه روش ائمه با یکدیگر متفاوت و یا یکی است. فرض کنیم همه یک روش داشته اند، همه تقیه می کرده اند و یا هیچکدام تقیه نمی کرده اند، این خود یک بحث اصولی است که از جنبه کلامی و اصولی می توان بحث کرد که اساساً تقیه می تواند حق باشد؟ و آیا با عقل و قرآن وفق می دهد و یا نمی دهد؟ این مطلب هم باید گفته شود که هر چند معروف و مشهور این است که تقیه از مختصات شیعه و غیر شیعه قائل به تقیه نیست ولی این شهرت، اساسی ندارد، در غیر شیعه هم تقیه هست. این مسأله نیز مثل مسأله تحریف قرآن است که بعضی آن را از مختصات شیعه دانسته اند و حال آنکه اگر عده ای از شیعه قائل به تحریف قرآن هستند، از اهل سنت هم قائلند، عدد قائلین آنها کمتر از عدد قائلین شیعه نیست، و البته اگر همه علماء سنی قائل به تحریف قرآن نیستند همه علماء شیعه نیز قائل به تحریف قرآن نیستند. این مطلب به عنوان مثال گفته شد، فعلاً وارد بحث تحریف قرآن نیستیم. این مطلب رایک توسعه بیشتر هم می توان داد که از موضوع رعایت تقیه وسیعتر باشد، و می شود گفت در بعضی امور دیگر هم در ابتدا بین سیرت و طریقه ائمه اطهار با یکدیگر تعارض و تناقض دیده شود، ممکن است مثلاً رسول اکرم (ص) یک طور عمل کرده باشد و امیرالمؤمنین طور دیگر، و یا این که هر دو بزرگوار طوری عمل کرده باشند و امام باقر و امام صادق طوری دیگر. این تعارضها و تناقضهای ظاهری زیاد دیده می شود، و به عنوان مثال بعضی را عرض خواهم کرد، و چون همه به عقیده ما معصومند و فعل همه آنها مانند قولشان حجت است پس ما در عمل چه کنیم؟ تابع کدام سیرت و کدام عمل باشیم؟ ما به دلیل اینکه امامت اهل بیت عصمت را پذیرفته ایم و سخنان آنها و افعال آنها را حجت می دانیم و معتقدیم رسول خدا ما را به آنها ارجاع فرموده است از لحاظ آثار و مآثر دینی از اهل سنت و جماعت غنی تر هستیم، بیش از آنها حدیث و خبر داریم، بیش از آنها حکمتهای اخلاقی و اجتماعی داریم، بیش از آنها دعاهای پرارزش داریم که خود دعاها باب بزرگی است ازمعارف و تعلیمات اخلاقی و اجتماعی اسلام و باید مستقلاً در اطراف آن بحث شود. آنها به اندازه ما سیرت ندارند و از این جهت نیز ما از آنها غنی تر هستیم. لهذا کسانی که حساب کرده اند می گویند که تمام صحاح سته اهل تسنن به اندازه کتاب کافی ما حدیث ندارند. (چون در مدتهاپیش بوده که دیده ام و البته خودم این حساب و مقایسه را نکرده ام از قول دیگران نقل می کنم، الان هم عدد و رقم این دو یادم نیست). اجمالاً آنچه به خاطرم مانده این که (کافی) متجاوز از شانزده هزار حدیث دارد. این به نوبه خود یک افتخاری برای شیعه شمرده شده و به همین دلیل شیعه خود را محتاج به قیاس و استحسان ندیده است و همیشه به این مطلب افتخارکرده است. حال می خواهم عرض کنم همین چیزی که نقطه قوت شیعه شمرده شده ممکن است باتوجه به اشکال بالا نقطه ضعف شیعه شمرده شود، گفته شود شیعه چون یک معصوم و یک پیشوا ندارد و چهارده پیشوا دارد و چون از هر یک از این پیشواها راه و رسمهای مختلف نقل شده در نتیجه یک نوع حیرت و یک نوع ضلالت و یک نوع سرگیجه برای شیعه پیدا می شود و یک نوع هرج و مرج برای مردم شیعه پدید می آید، آن وقت این خود یک وسیله خوبی هم برای مردمی که دین را وسیله مقاصد خودشان قرار می دهند و فساد را با نیروی مقدسی می خواهند مجهز نمایند می شود، هرکسی دلش می خواهد طوری عمل کند، از یک حدیث و یک عمل یکی از ائمه در یک مورد بالخصوص شاهد و دلیل می آورد. نتیجه اینها تشتت و هرج و مرج و اصل ثابت اخلاقی و اجتماعی نداشتن، و وای بحال ملتی که اصول ثابت و واحدی نداشته باشد و هرکسی از خود طرز فکری داشته باشد. این درست مصداق همان مثل است که می گوید اگرمریض طبیبش زیاد شد امید بهبود در او نیست.
و الحق هم باید گفت که اگر روی این روشهای به ظاهر مخالف، حساب و تحقیق و اجتهاد نشود، همین آثار سوء هست، یعنی چه آن که ما چند پیشوای مختلف الطریقه داشته باشیم و یا آنکه پیشوایان ما همه بر یک طریق باشند ولی در ظاهراختلافی ببینیم و حتی اینکه یک پیشوا داشته باشیم ولی در مواطن مختلف روشهای مختلف در او ببینیم و نتوانیم اختلافها را حل کنیم به یک اصل معین، همین هرج و مرج که گفته شد پیدامی شود.
مثلاً به عنوان مثال عرض میکنم: ما از یک طرف وقتی که به سیرت رسول اکرم مراجعه می کنیم می بینیم که فقیرانه زندگی می کرده است، نان جو می خورده است، لباس وصله دار می پوشیده است، امیرالمؤمنین همین طور، و قرآن هم میفرماید: (لقدکان لکم فی رسول الله اسوة حسنة لمن کان یرجوا الله و الیوم الاخر)** احزاب / 21.***، پس همه مردم موظفند از روش و سیره رسول اکرم پیروی کنند، همه فقیرانه زندگانی کنند، همه نان جو بخورند، لباس وصله دار بپوشند. ولی وقتی می رویم زندگانی امام مجتبی را می بینیم و یا زندگانی امام صادق و امام رضا را می بینیم، می بینیم آنها فقیرانه زندگانی نمی کرده اند، غذای خوب می خورده اند و جامه خوب می پوشیده اند و مرکب خوب سوار می شده اند، از طیبات دنیا استفاده می کرده اند. امام صادق وقتی به خانه شخصی می رود و می بیند آن شخص خانه کوچکی دارد با اینکه متمکن است، فرماید: چرا خانه وسیعتری برای خود تهیه نمی کنی؟ می گوید: این خانه، خانه پدری من است، پدرم در اینجا زندگانی کرده است. می فرماید: شاید پدرت شعور نداشته، آیا تو هم باید مثل او شعور نداشته باشی؟! تو می خواهی یک عمر جرم بی شعوری پدرت رابدهی؟
این امور است که در ظاهر مخالف یکدیگر شمرده می شود، و این است امری که ممکن است یک نقطه ضعف در تشیع شمرده شود. ولی نه، این طور نیست، من از همین مثال استفاده می کنم که این طور نیست و نقطه قوت شیعه در همین است. مقدمه عرض می کنم ما اگر یک پیشوای معصوم داشته باشیم که بیست سال یا سی سال در میان ما باشد و یا یک پیشوا داشته باشیم که 250 سال در میان ما باشد، البته اگر تنها 20 سال در میان ما باشد آنقدرها تحولات و پیچ و خمها و تغییرها و موضوعهای مختلف پیش نمی آید که ما عمل آن پیشوا و طرز مواجه شدن آن پیشوا را با صورتهای مختلف و شکلهای مختلف موضوعات ببینیم و درنتیجه استاد بشویم و مهارت پیدا کنیم که ما هم دراین دنیای متغیر چگونه مواجه شویم و در این زندگی متغیر چگونه اصول کلی دین را با موضوعات مختلف و متغیر تطبیق کنیم، زیرا دین یک بیانی دارد و یک تطبیقی و عملی، عیناً مانند درسهای نظری و درسهای عملی. درسهای عملی طرز تطبیق نظریه ها باموضوعات جزئی و مختلف. ولی اگر 250 سال یک پیشوای معصوم داشته باشیم که بااقسام و انواع صورتهای قضایا مواجه شود و طریق حل آن قضایا را به ما بنمایاند ما بهتر به روح تعلیمات دین آشنا می شویم و از جمود و خشکی و به اصطلاح منطق (اخذ مالیس بعلة) و یا (خلط ما بالعرض بما بالذات) نجات پیدا می کنیم. (خلط ما بالعرض بما بالذات) یعنی دو چیزی که همراه یکدیگرند یکی از آنها در امر سومی دخالت دارد و همراهی آن دیگری با آن امر سوم اصالت ندارد بلکه به اعتبار این است که به حسب اتفاق همراه اولی بوده است و ما اشتباه کنیم و بپنداریم که آن چیزی که مستلزم امر سوم است اوست. فرض کنید (الف) و (ب) در ظرفی همراه یکدیگر بوده اند و (الف) تولید (ج) می کند، بعد ما خیال کنیم که (ب) مولد (ج) است یا خیال کنیم در تولید کردن (الف) (ج) را، (ب) هم دخالت دارد. در سیره پیشوایان دین شک نیست که آنها هم هر کدام در زمانی بوده اند و زمان و محیط آنها اقتضائاتی داشته است و هر فردی ناچار است که از مقتضیات زمان خود پیروی کند، یعنی دین نسبت به مقتضیات زمان، مردم را آزاد گذاشته است. حال در زمینه تعدد پیشوای معصوم و یا طول عمر یک پیشوا انسان بهتر می تواند روح تعلیمات دینی را از آنچه که مربوط به مقتضیات عصر و زمان است تشخیص دهد، روح را بگیرد و امور مربوط به مقتضیات زمان را رها کند. ممکن است پیغمبر یک عملی بکند به حکم اینکه روح دین اقتضا می کند، و ممکن است یک عملی بکند به حکم مقتضیات زمان، مثل همان مثالی که راجع به زندگانی فقیرانه عرض کردم که رسول خدا فقیرانه زندگی می کرد و امام صادق مثلاً نه. حال یک داستانی نقل میکنم که خوب روح این مطلب را بشکافد:
درحدیث معروفی که هم در (کافی) و هم در (تحف العقول) است آمده که سفیان ثوری آمد به حضورامام صادق (و نسبت به اینکه امام لباس لطیفی پوشیده بود اعتراض کرد که پیغمبر چنین لباسی نمی پوشید. حضرت فرمود:) تو خیال میکنی چون پیغمبر چنان بود مردم تاابد (باید آن طور باشند؟!) تو نمی دانی این جزء دستور اسلام نیست؟ تو باید عقل داشته باشی، این قدر عقل وقوه حساب داشته باشی، آن عصر و زمان و آن منطقه را در نظر بگیری. در آن زمان زندگانی متوسط همان بود که پیغمبر داشت. دستور اسلام مواسات و مساوات است. باید دید اکثریت مردم در آن زمان چگونه زندگی داشته اند. البته برای پیغمبر که پیشوا و مقتدا بود و مردم جان و مال خود را در اختیار او می گذاشتند همه جور زندگی فراهم بود، ولی هرگز رسول اکرم با وجود چنان زندگی عمومی، برای شخص خودش امتیازی قائل نمی شد. آنچه دستور اسلام است همدردی است، مواسات و مساوات است، عدل و انصاف است، روش نرم و ملایم است که در روح فقرا تولید عقده ننماید، آن کسی که رفیق یا همسایه یا ناظر اعمال اوست ناراحت نشود. اگر در زمان پیغمبر این وسعت عیش و این رُخَص می بود پیغمبر آنطور رفتار نمی کرد. مردم از این جهت آزادند که اینطور لباس بپوشند یا آنطور، کهنه بپوشند یا نو، این پارچه را انتخاب کنند یا آن پارچه را، این طرز را یا آن طرز را. دین به این چیزها اهمیت نمی دهد، آنچه که اهمیت می دهد آن چیزهاست (یعنی اصولی مانند همدردی، مساوات، و عدل و انصاف).
بعد فرمود: ولکن من را که این طور می بینی همیشه متوجه حقوقی که به مال من تعلق می گیرد هستم... پس بین روش من و روش پیغمبر اختلاف اصولی و معنوی نیست. و لهذا در حدیث است که در زمان امام صادق خشکسالی پیدا شد، امام صادق به ناظر خرج خود فرمود: (برو گندمهای ذخیره ما را در بازار بفروش، از این پس نان خود را به طور روزانه از بازار تهیه می کنیم (و نان بازار از گندم و جو با هم تهیه می شد). اسلام نمی گوید نان گندم بخور یا نان جو و یا گندم و جو را با هم مخلوط کن، می گوید روش تو باید در میان مردم مقرون به انصاف و عدالت و احسان باشد. حال ما از این اختلاف روش رسول اکرم و امام صادق بهتر به روح اسلام پی می بریم. اگرامام صادق این بیان را نمی کرد و توضیح نمی داد، ما آن جنبه از عمل رسول خدا را که مربوط به مقتضیات عصر آن حضرت است جزء دستور اسلام می شمردیم و بعد به ضمیمه آیه 21 از سوره احزاب که می فرماید به پیغمبر تأسی کنید صغری و کبری تشکیل می دادیم و تا قیامت مردم را در زیر زنجیر می کشیدیم، ولی بیان امام صادق و توضیح آن حضرت و اختلاف روش آن حضرت با روش پیغمبر درس آموزنده ای است برای ما، و ما را از جمود و خشکی خارج می کند، به روح و معنا آشنا می سازد. البته در اینجا امام صادق شخصاً بیان دارد، اگر هم بیانی نمی داشت باز خود ما باید این قدرها تعقل و قوه اجتهاد داشته باشیم، اینها را متناقض و متضاد و متعارض ندانیم.
این جمود مخصوصاً در اخباریین زیاد است که حتی شرب دخان رامنع می کنند.
علیهذا یکی از طرق حل تعارضاتی که در سیرتهای مختلف است، به اصطلاح حل عرفی و جمع عرفی است که از راه اختلاف مقتضیات زمان است. حتی در حل تعارضات قولی نیز این طریق را می توان به کاربرد گو اینکه فقهاء ما توجه نکرده اند.
یک مثال دیگر: به علی (ع) عرض کردند درباره این حدیث که (غیروا الشیب و لا تشبهوا بالیهود). علی (ع) خودش این حدیث را روایت می کرد ولی عمل نمی کرد، یعنی خودش رنگ نمی بست و خضاب نمی کرد. علی (ع) فرمود: این دستور، مخصوص زمان پیغمبر است، این تاکتیک جنگی بود که دشمن نگوید اینها یک عده پیر و پاتال هستند، یک حیله جنگی بود که رسول اکرم به کار می برد ولی امروز (فامرء و مااختار).
حال اگر سیرت علی نبود و توضیح علی نبود ما می گفتیم پیغمبر فرمود ریشها را خضاب کنید، تا قیامت به ریش مردم چسبیده بودیم که حتماً باید ریشها را رنگ ببندید. پس این خود یک طریق حل تناقض است. البته این کار مطالعه کامل لازم دارد.
یکی از علمای مطلع که مستقل فکر می کرد یادم هست که درباره اخبار تفویض که خیلی قرع سمع هم می کند که چگونه خدا اختیارات می دهد (مثل اختیارات وزیر دادگستری) میگفت مثلاً...** یادداشت استاد به همین صورت***
این نکته رابایدبدانیم که یک عده مسائل داریم که این مسائل روح تعلیمات دین است، دستورهای کلی الهی است. اینها به هیچ نحو قابل تغییر و تبدیل نیست، ناشی از مصالح کلی و عالی بشریت است، تا بشریت هست این دستورها هم هست، بشر از آن جهت که بشر است باید این دستورها را به کار بندد.

مشکلات علی علیه السلام

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین، باری الخلائق اجمعین، والصلاة والسلام علی عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه و حافظ سره و مبلغ رسالاته، سیدنا و نبینا و مولانا ابی القاسم محمد (ص) و آله الطیبین الطاهرین المعصومین.
و من کلام له علیه السلام: دعونی والتمسوا غیری، فانا مستقبلون امراً له وجوه و الوان لاتقوم له القلوب و لاتثبت علیه العقول، و ان الافاق قد اغامت و المحجة قد تنکرت و اعلموا انی ان اجبتکم رکبت بکم ما اعلم.**- نهج البلاغه، صبحی صالح، خطبه 92***
می دانیم که علی علیه السلام پیوسته در دوران خلافت خلفاء از بیان این مطلب که خلافت، حق طلق او است خودداری نمی کرد، و در عین حال می بینیم بعد از کشته شدن عثمان در اثر یک انقلاب خونین علیه او، آنگاه که مردم ریختند به خانه علی و دور او را گرفتند و اصرار فراوان کردند که با او بیعت کنند و وی زمام امور رابه دست گیرد، علی (ع) امتناع کرد و از پذیرش خلافت کراهت داشت.
جمله هایی که عرض کردم در نهج البلاغه است. میفرماید: (دعونی والتمسواغیری:) مرا رها کنید و بروید دنبال کس دیگر. بعد خود امام علت امتناع خودش را توضیح می دهد، برای اینکه کسی تصور نکند که - العیاذ بالله - امام خود را لایق خلافت، و بعد از پیغمبر، شایسته ترین فرد برای زمامداری نمی داند. توضیح می دهد که اوضاع فوق العاده آشفته و یک آینده آشفته تر در جلوی ماست. عبارت این است: (فانامستقبلون امرا له وجوه و الوان) یعنی ما جریانی را در پیش داریم که این جریان مشتبه است، رنگهای مختلف و چهره های گوناگون دارد، ما یک آینده روشنی در پیش نداریم، آینده ای داریم با چند چهره و چند رنگ مختلف. بعد امام جمله ای دارد که در آن جمله مطلب رابیان می کند (وان الافاق قد اغامت) افقها را مه گرفته است، مثل وقتی که مه زیاد پیدا می شود و انسان جلوی چشم خودش را هم نمی بیند. (والمحجه قد تنکرت) شاهراه به صورت کوره راه در آمده و ناشناخته است و مردم دیگر شاهراه را تشخیص نمی دهند. ولی در آخر یک جمله ای به عنوان اتمام حجت فرمود، فرمود: این را هم بدانید که اگر من زمام خلافت رابه دست گیرم، آنچنان رفتار می کنم که خودم می دانم نه آنچنان که شما می خواهید: (و اعلموانی ان اجبتکم رکبت بکم ما اعلم). این بود که در آخر فرمود: مرا به حال خودم بگذارید، فعلاً اگر من مثل گذشته وزیر باشم بهتر است از اینکه امیر باشم.
این جمله ها نشان می دهد که علی (ع) مشکلات فراوانی را در دوره خلافت خود پیش بینی می کرد، همان مشکلاتی که بعد رخ داد و چهره نمود. آن مشکلات چه بود؟ من در این یک جلسه نمی توانم همه آن مشکلات رابرای شما شرح بدهم. بحث من درباره مشکل بزرگ علی است. می خواهم آن یک مشکل راشرح بدهم. سایر مشکلات را به نحو اجمال برای شما عرض میکنم تا برسم به مشکل ترین مشکل علی و بزرگترین معضله ای که علی علیه السلام گرفتار آن شد.