فهرست کتاب


فضیلتهای اخلاقی

سید محمد رضا غیاثی کرمانی

خوف از مرگ

یکی از شایع ترین و عمومی ترین خوفها، خوف از مرگ است. برای علاج آن باید اندیشه کرد که مرگ باعث کمال مرتبه انسانی ** یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی؟ - بگفت ای بیخبر مرگ از چه نامی زندگانی را
اگر زین خاکدان پست روزی بر پری بینی - که گردونها و گیتی هاست ملک این جهانی را
(پروین اعتصامی)*** و جزئی از حد و موجب اتمام و ماهیت وی می باشد و انسان عاقل باید از نقص گریزان و به کمال متمایل باشد و آنچه را که موجب رهایی او از قید اسارت طبیعت و رسیدن به ملکوت عالم و جوار حضرت پروردگار و همنشینی با نیکان و ابرار است از جان و دل بپذیرد و لذا حضرت امیر علیه السلام می فرماید: (به خدا قسم پسر ابوطالب به مرگ از طفل نسبت به سینه مادر خویش انس بیشتری دارد.) ** وَ اللَّه لابْنُ اَبیطالِبٍ انَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْیِ اُمَهِ ، (فیض الاسلام / نهج البلاغه / خطبه 5).***
(خواجه شیراز) نیز می فرماید:
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم - راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت - رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم
به هواداری او ذره صفت، رقص کنان - تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
و ترس از مرگ یا به واسطه سختی جدایی از مال دنیاست که در حقیقت غم مفارقت از زخارف دنیوی است، و علاج آن به قطع علاقه از آنهاست.
و یا ناراحتی از نابسامانی اهل و عیال و خانمان پس از ارتحال اوست، و علاج آن این است که خود را منشأ سامان آنها نداند و بیندیشد که چه بسیار اطفال بی سرپرست که به لطف ایزد پاک به مقامات بلند رسیده اند و چه بسیار فرزندان که در آغوش پدر و مادر بودند و در ناز و نعمت، ولی عاقبتی ناپسند داشته اند. پس امر آنان را به خدا واگذار کند.
و یا ترس از عذاب الهی به واسطه معاصی است که علاج آن توبه و تدارک است.
پس باید اندیشه کرد که مرگ شربتی است که باید همگان از آن بچشند و آرزوی عمر جاودانی خیال باطل است، و کسی که به حقیقت مرگ آگاه باشد و بداند که مرگ به معنای جدایی عصاره انسان از بدن مجازی و عاریتی اوست که چند روزی او را به منظور کسب کمال به دام تصرف آن افکنده اند، ترسی به خود راه نمی دهد.

خوف از خداوند

در اینجا به مناسبت، بحثی درباره خوف از خداوند مطرح می گردد.
خوف از خدا بر سه گونه است:
1 - خوف از عظمت و جلال حضرت حق.
2 - خوف از عدالت و عقاب پروردگار در مقابل گناهان.
3 - خوف از عظمت و عدالت هر دو با هم.
یکی از منازل و مقامات راه آخرت، خوف؛ یعنی عدم اطمینان و آرامش خاطر به واسطه احتمال غضب و سخط پروردگار است. انسان مؤمن بایستی نظر جمال بین خود را با نظر جلال بین مقرون گرداند، تا به ظاهر حال خود اعتماد نکرده و پیوسته از قهر و غضب الهی هراسان باشد.
خوف از ایمان غیب برمی خیزد و بر دو گونه است:
1 - خوف از عقوبت.
2 - خوف از منکر.
(خوف از عقوبت) مربوط به عوام و علت آن دو چیز است:
اول: یقین به عذاب و تهدیدات پروردگار.
دوم: در نظر گرفتن گناهان گذشته خویش.
و علامت این خوف نیز دو چیز است:
الف - پرهیز از گناهان در آینده.
ب - جبران سریع خطاهای گذشته.
فرو نشاندن حرارت شعله این خوف با مطالعه و ملاحظه وعده های امیدبخش الهی تحقق می پذیرد.
(خوف از مکر) مربوط به محبان صفات جمال و خائفان از صفات جلال الهی است؛ یعنی اگر لطف آشکاری متوجه آنها گردید از خشم مخفیانه وی ایمن نبوده و همواره از پایان کار و عاقبت و امر خویش اندیشناک هستند.
علت این خوف نیز دو چیز است:
اول: محبت الهی.
دوم: توجه به مکر و غضب پروردگار.
و علامت آن نیز دو چیز است:
اول: به واسطه خوف از خداوند اثری از آثار جلال و هیبت الهی همراه وی است که همگان از او هراس دارند، چنانچه در حدیث شریف آمده است: مَنْ خافَ اللّهُ اَخافَ اللّه مِنْهُ کُلَّ شَیْ ٍ ** کنزالعمال 3 / 149 / روایت 5915.***؛ هر کس از خدا بترسد، خداوند همه چیز و همه کس را از او می ترساند.
دوم: او از هیچ کس و هیچ چیز غیر از خدا نمی ترسد.
بی گمان هر قدر که معرفت آدمی نسبت به عظمت و جلال پروردگار بیشتر باشد، به عیوب خود بیشتر آگاه گشته و خوف او زیادتر می شود. لذا خداوند در شأن عالمان راستین می فرماید: ...اِنَّما یَخْشَی اللّه مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ ... . ** فاطر / 28 (همانا عالمان و دانشمندان هستند که از خداوند می ترسند).
عارفی در وصف خوف می گوید آورده اند که: وقتی جبرئیل به حضرت رسالت آمد و اثر خوف بر او ظاهر بود، رسول صلی الله علیه و آله از کیفیت حال پرسید. جواب داد که این خوف نه اکنون حادث است بلکه از آن روز باز که دست قهر ازلی در آمد و آن معلم ملکوت را از میان مقدسان و مسبحان بیرون برد و داغ لعنت ابدی بر جبین نهاد هیچ یک از ما در صوامع قدس برقرار خود سرامن و سکون ننشسته است و از وقوع مثل این حال ترسان است. و آنچه که در حدیث آمده است که (رأس المال مخافة الله) از آن است که هرگز حکیم از مکر متوقع به جهت حزم، ایمن ننشیند و به صلاح حال مغرور نشود، چه اعتبار به حسن مال است نه به صلاح حال (اخلاق به زبان ادبی و عرفانی / 104).*** و رسول اکرم صلی الله علیه و آله می فرماید: (خوف من از خداوند از همه کس بیشتر است). ** عارفی در توصیف خوف و رجاء می گوید: از آن جهت که فایده رجاء تبرید و ترویح است نسبت به جمال دارد و از آن روی که فایده خوف تسخین و تبریح است نسبت به جلال دارد. اگر نه شرر آتش خوف دلهای فسرده بطالان را به حرارت طلب نضجی دادی در خامی قساوت بماندندی، و اگر نه مروحه رجاء ترویح قلوب خائفان کردی از حرارت خوف بسوختندی. لاجرم حکمت ربوبیت در دل مؤمن خوف و رجاء تعبیه کرد تا به امتزاج هر دو اعتدالی در او پدید آید و مزاج ایمان مستقیم گردد. خوف و رجاء به مثابت دو قدمند سالکان طریق را که بدان قطع منازل و مراحل کنند. گاهی به قدم خوف از مهالک وقوف و سکون فترت می گذرند و گاهی به قدم رجاء از ورطات یأس و قنوط راه به وصل قطع کنند. میان خوف و رجاء و رغبت و رهبت قدمی می زنند و می گویند:
اَظَلَّتْ عَلَیْنا مِنْکَ یَوْماً غَمامَةٌ - اَضاءَتْ لَنا بَرْقاً وَ اَبْطَتْ رَشاشَها
فَلْا غَیْمُها یَجْلُوا فَیَیْاسَ طامِعٌ - وَ لا غَیْثُها یَاْتی فَیَرْوی عِطاشَها
(اخلاق به زبان ادبی و عرفانی / 107).***
و غشوه هایی که بر حضرت امیر علیه السلام و دیگر اولیای الهی عارض می گردیده دلیل بر همین کمال معرفت آنان بوده است؛ زیرا که معرفت به قلب اثر می کند و آن را به اضطراب در می آورد و به بدن نیز سرایت کرده و آن را ضعیف و لاغر می سازد و اشک را جاری می کند.
خوف از خدا هم به شرطی ممدوح و پسندیده است که از حد خود تجاوز نکند و منجر به ناامیدی و یأس از درگاه خداوند نگردد که آن نیز گناه بزرگی است؛ زیرا خوف از خدا به منزله تازیانه ای است که بندگان را به سوی علم و عمل و طاعت و عبادت می راند؛ مانند تازیانه ای که اطفال را تادیب می کند که اندک آن بی ثمر و زیاد آن هلاکت کننده است. و به عبارت دیگر باید خوف و رجا هماهنگ با هم باشند. ** اَنَا اَخْوَفُکمْ مِنَ اللّه ، (معراج السعاده / 124)***
چنانچه اهل عرفان گفته اند: لَوْ وُزِنَ خَوْفُ الْمَرْءِ وَرَجاؤُهُ لاَعْتَدَلا، وَالْخَوْفُ الرَّجاءُ لِلْاِیمانِ کَالْجَناحَیْنِ لِلطّائِرِ، وَ لا یَکُونُ خائِفاً اِلا وِ هُوَ راجٍ، وَ لا راجِیاً اِلا وِ هُوَ خائِفٌ، لِاَنَّ مُوجِبَ الْخَوْفِ اَلاِیمانُ وَ بِالایمانِ رَجاءٌ، وَ مُوجِبِ الرَّجاءِ اَلایمانُ وَ مَنْ الایمانِ خَوْفٌ. ** مصباح الهدایة و مفتاح الکفایة / 251.***
(اگر خوف و رجای انسان مؤمن را وزن کنند، هموزن خواهند بود. خوف و رجا برای ایمان مثل دو بال برای یک پرنده است. هیچ خائفی نیست مگر آنکه امیدوار نیز می باشد و هیچ امیدواری نیست مگر آنکه خائف نیر می باشد؛ زیرا خوف برخاسته از ایمان است و رجا نیز در ارتباط با ایمان و برخاسته از آن است و خوف جزئی از ایمان).
و وصیت لقمان حکیم به فرزندش بر همین اساس است که می فرماید:
یا بُنَیَّ! خِفِ اللّهَ خَوْفاً لا تَأمَنُّ فیهِ مَکْرَهُ وَارْجُهْ اَشَدَّ مِنْ خَوْفِکَ ** تنبیه الخواطر 1 / 61.*** ؛ فرزندم! از خدا به گونه ای بترس که هیچ گاه از مکر او ایمن نباشی و امیدت به خداوند بیش از ترس تو باشد. ** تذکر: بدیهی است که منظور از قلب در اینجا، قلب فیزیکی یعنی جسم صنوبری شکل آن نیست بلکه مراد کانون احساسات و ادراکات و گرایشهای گوناگون بشر است. آیه شریفه ای که می فرماید: خداوند دو قلب در انسان قرار نداده است، به معنای آن است که محبت خدا و غیر خدا در یک قلب قابل جمع نیست؛ چرا که دو امر متضادند ولی در روایت مذکور، دو حالت غیر متعارض یعنی خوف از عدل و رجا به فضل الهی مطرح شده است. پس به اعتبار حالات عارضه می تواند انسان چن قلب داشته باشد، (مؤلف). ***
پسرش گفت: چگونه چنین باشم در حالی که یک قلب بیشتر ندارم؟
در پاسخ گفت: آیا نمی دانی که مؤمن دو قلب دارد؛ با یک قلب خود خوف و با قلب دیگر امید دارد.
آورده اند که: روزی یک نفر اعرابی به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله مشرف شد و از آن حضرت پرسید: چه کسی روز قیامت عهده دار محاسبه مردم است؟ حضرت فرمود: خداوند تعالی. عرض کرد: خود خداوند؟ فرمود: آری. اعرابی تبسم کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله علت را سؤال کرد، در پاسخ عرض کرد: اِنَّ الْکَریمَ اِذا قَدَرَ عَفا ** تنبیه الخواطر 1 / 9. ***؛ کریم و بزرگوار در هنگام قدرت عفو می نماید.
در مقابل (خوف)، (رجاء) است یعنی امیدواری به خداوند و انبساط و سرور در دل، به شرط تحصیل مقدمات؛ مانند امید کشاورزی که بذر را در زمین شایسته ای کاشته و به موقع آب و کود داده و انتظار محصول خوب دارد. ولی اگر هیچ کدام از این مقدمات را فراهم نکرده باشد، توقع او احمقانه و انتظار وی سفیهانه است، مثل کسی که بذری را در شوره زار کاشته که هرگز نباید امید محصولی داشته باشد. دنیا نیز مزرعه آخرت است و دل به حکم زمین، و ایمان به منزله بذر، و طاعات و عبادات مانند آب است که باید زمین دل را از رذایل که حکم خار و خاشاک دارند پاک نمود و انتظار محصول داشت.
شخصی به حضرت صادق علیه السلام عرض کرد: جمعی از دوستان شما معصیت می کنند و می گویند: ما امیدواریم. حضرت فرمود: اینان دروغ می گویند و دوستان ما نیستند. اینها قومی هستند که امانیّ و آمال بر آنها غلبه کرده است. اگر کسی امید به چیزی داشته باشد، برای آن عمل می نماید.** بحارالانوار 70 / 357 و کافی 2 / 68.***
پس علامت امیدواران راستین آن است که ابزار رسیدن به مقصود خویش را مهیا می کنند؛ زیرا اگر کسی امید به چیزی داشته باشد ولی عملی را که موجب رسیدن به آن است انجام ندهد او را (متمنّی و مدّعی) می نامند نه امیدوار.
2 - ضعف نفس: یعنی اضطراب خطر در هنگام پیدایش حوادث است که موجب خواری و بی مقداری است. ضعیف النفس از اقدامات بزرگ، پرهیز و در وظایف و مسئولیتهای عظیم، مسامحه می نماید.
و ضد ضعف نفس (شرح صدر) و بزرگی روح و صلابت عزم و چون کوه بودن در بلندی و استحکام و تحمل شداید و دشواریها و دل به دریای حوادث زدن با تدبیر و اندیشه است. ** حضرت امیر علیه السلام می فرماید: (فی تقلب الاحوال علم جواهر الرجال؛ در دگرگونی احوال و پیشامدهای ناگوار جوهره و حقیقت و شخصیت افراد شناخته می شود.
اگزیستانسیالیستها نیز تعبیری تحت عنوان اوضاع حدی دارند و می گویند: شرایط و اوضاع غیر عادی از قبیل زلزله و جنگ و... محک خوبی برای شناخت شخصیت آدمیان است. برای مطالعه بیشتر به کتاب (اگزیستانسیالیزم فلسفه عصیان و شورش) از آثار مؤلف مراجعه فرمایید.***
3 - پست همتی: یعنی قانع شدن به کارهای کوچک و اکتفا نمودن به امور کم ارزش و پرهیز از کارهای بزرگ و با اهمیت.
و ضد پست همتی، (علو طبع و بلند همتی) یعنی بسنده نکردن به امور جزئی و کم ارزش است. و هر کس که به هر جا رسیده، از همت بلند خویش و شجاعت نفس بوده است.
همت بلند دار که مردان روزگار - از همت بلند به جایی رسیده اند
شیخ اجل فرماید: دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگری به زور بازو نان خوردی. باری، این توانگر گفت درویش را که: تو چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی؟ گفت: تو چرا کار نکنی تا از مذلت خدمت رهایی یابی؟ که خردمندان گفته اند: نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرین به خدمت بستن.
به دست آهن تفته کردن خمیر - به از دست بر سینه پیش امیر
4 - بی غیرتی: یعنی اهمال و کوتاهی در محافظت از آنچه که حفظ آن لازم است، مانند دین و آبرو و فرزندان و ناموس و مملکت و امثال آن.
و ضد بی غیرتی (حمیّت) و غیرت است. از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام روایت است که فرمودند: (خداوند غیور است و صفت غیرت را دوست دارد، و به واسطه همین غیرت است که اعمال ناشایست را حرام نموده است).
پس شخصی که (غیرت دینی) دارد باید در ابطال شبهات منکرات و نابودی بدعت بدعتگذارن بکوشد و در ترویج دین و امر به معروف و نهی از منکر مسامحه نکند. و کسی که (غیرت ناموسی) دارد، باید از آنچه که احتمال فساد اخلاقی در مورد خانواده و اهل بیت او دارد، جلوگیری کند و آنها را از خودآرایی و خودنمایی در مقابل بیگانگان و چشمان حریص افراد بی بند و بار منع نماید.
ولی این غیرت نباید به حد افراط برسد و موجب بدگمانی و سختگیری بر اهل منزل و تجسسها و حساسیتهای بی مورد را به دنبال داشته باشد که موجب تزلزل و گسستن پیوند خانوادگی خواهد گشت.
و کسی که (غیرت ملی) دارد هنگام هجوم دشمن به سرزمین و مرزهای میهن او، آرام نمی گیرد و در دفع تجاوز از پا نمی نشیند.
5 - عجله: عجله و شتاب یعنی به مجرد آنکه چیزی در خاطر انسان خطور کرد، برای تحقق و ایجاد آن در خارج اقدام کند. از آنجایی که هر کاری نیازمند به بررسی جوانب و ملاحظه زوایای آن است، شتاب کردن بی مورد از امور ناپسند اخلاقی ذکر شده تا جایی که در روایت آمده است: (عجله و شتابکاری از جانب شیطان است؛ همان گونه که تأنّی و تأمّل در کارها از جانب رحمان است). ** اَلْاَناةُ مِنَ الرَّحْمنِ وَ الْعَجَلَةُ مِنَ الشَّیْطانِ ، (بحارالانوار / 71 / 340).
عارفی در وصف عجله وشتابزدگی می گوید: (نفس بر هیچ چیز قرار نگیرد و به هنگام ورود خواطر شهوات و مرادات قولی و فعلی هیچ توقف و تثبّت به تقدیم نرساند و خواهد که فی الحال امضای آن کند و از وی ثبات و حرکات نه بر جای خود ظاهر شود و بر ایقاع مراد مسارعت و مبادرت نماید و برخی علما تشبیه او در طپش به کره مستدیر کرده اند که او را بر صحنی مصوّب املس وضع کنند، بی شک همواره در حرکت بود)
(اخلاق به زبان ادبی و عرفانی / 17).*** کارها به صبر برآید و مستعجل به سر آید.
هرچه که بی اندیشه از آدمیان سر می زند، موجب خسران و زیان و پشیمانی است، خواه در گفتار باشد یا در رفتار. به تجربه ثابت شده است که انسان عجول در نظر مردم خوار و بی مقدار است.
و ضد عجله، (وقار) است، یعنی اطمینان نفس و سکون در رفتار و گفتار که از صفات برگزیدگان خداست. و حضرت رسول صلی الله علیه و آله را در مقام ستایش (صاحب الوقار السکینة) نام داده اند.
6 - سوء ظن: یعنی بدگمانی به خدا و خلق خدا که از گناهان بزرگ است. از حضرت امیر علیه السلام روایت است که: (باید کار برادر خود را به بهترین محامل حمل کنی و باید به آنچه که از برادر تو سر زد، گمان بد نبری مگر وقتی که محمل خوبی برای آن نیابی). ** امام غزابی می گوید: (بدان که غیبت کردن به دل همچنان حرام است که به زبان. چنانکه نشاید که نقصان کسی فرا دیگری همی گویی، نشاید که فرا خویشتن نیز گویی. و غیبت به دل آن بود که گمان بد ببری به کسی بی آنکه از وی چیزی به چشم بینی یا به گوش شنوی یا به یقین دانی)، (کیمیای سعادت 2 / 90). ***البته به ما نیز گفته اند: اِتَقُوا مِنْ مَواضِعِ التُّهَمِ ** یکی از بزرگان گفت پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخنها گفته اند؟ گفت: بر ظاهرش عیب نمی بینم و در باطنش غیب نمی دانم؛
هر که را جامه پارسا بینی - پارسا دان و نیک مرد انگار
ور ندانی که در نهانش چیست - محتسب را درون خانه چه کار؟ ***؛ از کاری که باعث بدگمانی دیگران بشود، پرهیز کنید و خود را در معرض تهمت قرار ندهید).
ضد سوء ظن (خوش گمانی) و حسن ظن نسبت به خدا و خلق خداست. حسن ظن به خداوند آن است که با به کار بردن تدبیر صحیح و تهیه مقدمات، کارها را به او واگذار نموده و اطمینان به وکالت و کفالت حضرت حق داشته باشد و از صمیم قلب معتقد باشد که: حَسْبُنِا اللّه وَنِعْمَ الْوَکیلْ نِعْمَ الْمَوْلی وَ نِعْمَ النَّصیرُ و حسن ظن به بندگان خدا آن است که به آنچه که در مورد فرد یا افرادی به ذهن وی می گذرد اعتنا نکند.** بحارالانوار 33 / 510.***
ارزش حسن ظن خصوصاً در مورد پروردگار بسیار است و اخبار در فضیلت آن بی شمار.
7 - غضب: غضب حالتی نفسانی است که موجب حرکت روح حیوانی به منظور گرفتن انتقام می گردد. غضب نور عقل را می پوشاند و لذا موعظه و پند به انسان غضبناک سودی نمی بخشد.
یکی از حکیمان می گوید: (من به سلامت آن کشتی که در محاصره طوفانها و گردابهای هولناک و کوههای عظیم قرار گرفته، امیدوارترم تا به سلامت انسان غضبناک ملتهب؛ زیرا ملاحان و ناخدایان در کشتی مجال اندیشه برای رهانیدن آن دارند ولی در تسکین شعله های غضب که زبانه می کشند، راه چاره ای نیست و اگر هم باشد سودی نمی بخشد و هر اندازه که در مقابل غضبناک خضوع شود مانند هیزم خشکی است که بر روی آتش می گذارند و بر شدت آتش می افزایند.** تهذیب نفس (اقتباس از اخلاق ناصری) / 150.***
امام صادق علیه السلام می فرماید: اَلْغَضَبُ مِفْتاحُ کُلِّ شِرٍّ ؛ غضب کلید هر بدی است. ** بحارالانوار / چاپ تهران / 73 / 132 / ح 4 / ص 263.*** پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز می فرماید: (شجاع کسی است که خود را در حال غضب نگاه دارد). ** ... اِنَمَا الشَّدیدُ الَّذی یَمْلِکُ نَفْسَهُ عِنْدَ الْغَضَبِ ، (بحارالانوار 77 / 154 / ح 93).***
از نتایج غضب، پشیمانی پس از خاموشی آتش غضب و دشمنی دوستان و شماتت دشمنان و یک سلسله آثار سوء جسمی و روحی است. غضب صفت شیطان است، چه اینکه حلم صفت رحمان می باشد. غضب شعبه ای از آتش دوزخ است که هر که در وی آتش غضب افروخته شود، به نقد در عذاب معجّل باشد. آتش خشم، اول در خداوند خشم اوفتد پس آنگه زبانه به خصم برسد یا نرسد.
و اگر پستی و ردائت یا جوهره غضب آمیخته گردد، غضبناک بر حیوانات و جمادات و حتی ابروباد و مه و خورشید و فلک نیز خشم می نماید؛ و اگر نوک قلم، خطی موافق با رأی او ننوشت و یا قفلی مطابق دستور او گشوده نگشت، زبان به ناسزا و دشنام آلوده می سازد.
و ضد غضب (حلم) است؛ یعنی اطمینان نفس به گونه ای که قوه غضبیه نتواند آن را به آسانی تحریک نماید و ناگواریهای روزگار نتواند او را مضطرب سازد. تنها غضب مؤمن وقتی حاصل می شود که هتک حرمات الهی را مشاهده کند. ** نام دیگر حلم، مدارا است و البته بین (مدارا و مداهنه) تقاوتی وجود دارد که بر برخی پوشیده مانده است؛ زیرا مدارا تحمل آزار دیگران برای رضای خداوند در امور دینی ولی مداهنه تحمل آن در امور دنیوی است. *** از بوذر جمهر حکیم پرسیدند: (حلم) چیست که گفت: نمک سفره اخلاق است؛ زیرا وقتی که حروف حلم را بر عکس بخوانند (ملح) می شود که به معنای نمک است و همان طوری که هیچ غذایی بدون نمک مزه ندارد، هیچ اخلاقی هم بدون حلم جمال ننماید.
در روایت است که: هیچ جرعه ای را بنده ای نیاشامیده که اجر آن بیشتر از جرعه غضبی باشد که از برای خدا فرو برده باشد. ** ما تَجَرَّعَ عَبْدٌ جُرْعَةً اَفْضَلَ عِنْدَاللّهِ مِنْ جُرْعَةِ غَیْظٍ کَظَمَها لِلّهِ ابْتِغاءَ وَجْهَ اللّه ، (کنز العمال / ج 3 / ح 5819).***
در خاک بیلقان برسیدم به عابدی - گفتم مرا به تربیت از جهل پاک کن. گفتا: برو چو خاک تحمل کن ای فقیه! یا هر چه خوانده ای همه در زیر خاک کن
8 - انتقام: یعنی مقابله با بدی نسبت به کسی که به انسان بدی کرده است. سزاوار است که مؤمن در مقام انتقام، ملاحظه کند که اگر شارع مقدس راهی برای انتقام قرار داده اقدام نماید، و حتی در این صورت نیز اگر عفو کند، بهتر است و اگر راهی نیست قدم از دایره شرع بیرون نگذارد.
و ضد انتقام، (عفو و احسان) است که از اوصاف حمیده و اخلاق جمیله انبیا و اولیاست. در قرآن مجید آمده است: ... وَ اَنْ تَعْفُوا اَقْرَبُ لِلتَّقْوی... ** بقره / 237.***؛ (عفو کردن به تقوا نزدیکتر است). و بزرگان گفته اند: در عفو لذتی است که در انتقام نیست.
و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: (عزت را عفو و بخشش زیاد می کند، پس عفو کنید تا خدا شما را عزیز گرداند.) ** اَلْعَفْوُ لایَزیدُ الْعَبْدُ الا عِزّاً فَاعْفُوا یُعِزُّکُمُ اللّهُ ، (کنز العُمّال / ج 3 ح 7012).***
و بالاتر از عفو، احسان است؛ زیرا عفو آن است که از بدی در گذرند ولی احسان آن است که در مقابل بدی نیکی کنند و عفو و احسان از مکارم اخلاق هستند.
عفو از اوصاف پروردگار عالم است و بندگان او را در مقام ستایش با این وصف یاد می کنند. پس چون عفو مورد تأکید است پذیرفتن عذر کسی که عذرخواهی می کند، شایسته تر و به طریق اولی سزاوارتر می باشد.
9 - درشتخویی: باعث نفرت مردم و اختلال امور زندگی می گردد.
بد خوی در دست دشمنی گرفتار است که هر کجا رود، از چنگ عقوبت او خلاصی نیابد؛
اگر زدست بلا بر فلک رود بد خوی - ز دست خوی بد خویش در بلا باشد
خداوند درباره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرماید: .... و لو کنت فظاً غلیظ القلب لا نفضوا من حولک... **آل عمران /159.***؛ (اگر تندخو و سختدل بودی، مردم از تو کناره می گرفتند و متفرق می شدند).
ضد درشتخویی (نرمخویی ) است که زینت انسان و از اخلاق نیکان می باشد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرماید: (اگر نرمخویی قابل رؤیت بود، هیچ مخلوقی نیکوتر از آن نبود).
10- دشمنی: دشمنی بر دو صورت است:
الف: حقد و کینه، یعنی اینکه انسان دشمنی کسی را در دل پنهان کند تا در فرصت مناسب به او ضرر برساند. بنابراین در انتظار زمان مناسب به سر می برد.
ب - عدوات که آزار و اذیت آشکار است.
این هر دو باعث رذایل دیگری از قبیل حسد، غیبت، دروغ، بهتان، شماتت، عیبجویی، استهزا و مانند اینها می شوند.
در روایات از دشمنی و عداوات مذمت فراوان شده است.
و ضد دشمنی (خیر خواهی ) است که ارزش آن بی نیاز از توصیف است.
11- عجب: عجب و غرور یعنی اینکه انسان خود را به جهت کمالی که در خویش می بیند بزرگ بشمارد، خواه آن کمال حقیقتاً وجود داشته باشد یا گمان کند که آن کمال موجود است. **ناگفته نماند که عجب یعنی خود پسندی با حب ذات یا خود دوستی تفاوت فراوانی دارد؛ زیرا حب ذات امری فطری است به این معنا که انسان به طور فطری و غریزی به خود علاقه مند باشد، و به عقیده برخی هر عملی که از انسان سر می زند ناشی از این خود دوستی است؛ مثلاً مادری که به فرزندش عشق می ورزد و از هر ایثار و حقیقت به نوعی خود دوستی بر می گردد؛ زیرا علاقه شدید او به این فرزند از جهت آن است که متعلق به خود اوست.
و به دلیل اینکه ارزشها و ضد ارزشهای اخلاقی در قلمرو اختیار و اراده آدمی قابل تبیین می باشند، خود دوستی یا حب ذات به واسطه فطری بودن در مباحث اخلاقی مطرح نمی گردد.
باری، از این خود دوستی ممکن است خود پسندی و خود خواهی تولید شود که به دلیل اختیاری بودن جزء مباحث اخلاقی است. و از اینجا به مفهوم دیگری به نام خود محوری می رسیم که به معنای قرار دادن خود به عنوان محور و معیار همه قضاوتها و داوریهاست؛ و این خود محوری در قضاوت جلوه ها و نمودهای مختلفی دارد؛ مثلاً برای عده ای فراوان در تعیین خوب بودن یا بد بودن یک نظام اجتماعی و سیاسی و تأمین منافع یا عدم آن نقش مؤثری دارد. از این بالاتر ممکن است که در قضاوت در مورد جهان هستی نیز این خود محوری راه پیدا کند که بحث از شرور قابل تأمل و بررسی است. متن زیر را که قسمتی از نوشته یکی از نویسندگان غربی است مرور بفرمایید.
اyeht tuB,ekil?eb ot gniog si rehtaew eht tahW llet nac yeht kniht elpoep ynaM
yduolc woh ees uoy oD ,yasByam nam enO .rehto hcae htiw eerga reve yldrah
ti sey ,yas lliw nam rehtonA .worromot«niar ot gniog s,tI ?tsae eht ni si ti
netfo elpoep .worromot rehtaew enif evah ot gniog erewA,tsae eht ni ydulc si
gnihtemosrof skool eh retaw sdaen remraf a nehw ,tnaw eyht rehtaew eht?rof kool
t"now gniog eh ,niar ot gniog s,ti mih llet ot
rehtaew ehtEerus os era yeht cincip a evah sdneirf nehw .esle gnihtyna eveilebD
1sniar ti elihw hcnulrieht gnitae tis taht ylkciuq yrev pu raelc ot gniog si
ترجمه: (بسیاری از افراد تصور می کنند که می توانند بگویند که وضعیت هوا چگونه خواهد بود اما به ندرت اتفاق می افتد که با همدیگر توافق در نظر داشته باشند. یک نفر می گوید: می بینی که در سمت شرق آسمان ابر وجود دارد فردا باران خواهد بارید.
دیگری می گوید: بله در مشرق ابر وجود دارد، فردا هوای بسیار مطبوعی خواهیم داشت مردم غالباً دنبال هوایی می گردند که در آن را دوست دارند. )
وقتی که یک کشاورز به آب نیاز دارد در پی یافتن خبری است که در مورد آمدن باران باشد او هرگز چیز دیگری را باور نمی کند. وقتی که چند نفر دوست به گردش رفته اند و در زیر باران غذا می خورند مطمئن هستند که هوا به زودی صاف خواهد شد؛ انگلیسی 900(English 009)، ج 3، ص 72*** برخی گفته اند: عجب آن است که کسی نعمتی داشته باشد و آن را بزرگ شمارد، ولی منعم آن را فراموش کند.**1- عارفی در وصف عجب می گوید: همواره نفس به محاسن صفات خود نگران بود و صورت احوال خود به چشم رضا و تعظیم مطالعت نماید. و اندک خیری که از او به دیگری برسد آن را وقعی و وزنی تمام نهد و سالها فراموش نکند و او را غریق منت خود داند و اگر بسیار نیکی از دیگری بدو رسد آن را در محل اعتبار نیارد و فرمود: ثلاث مهلکات، شح مطاع و هوی متبع و اعجاب المرء بنفسه ، (اخلاق به زبان ادبی و عرفانی /15).***
برق عجب آتش بسی افروخته - و ز شراری خانمان ها سوخته
فرق عجب و تکبر آن است که متکبر خود را از دیگران بالاتر می بیند، ولی در عجب سخن از دیگران نیست بلکه به خود می بالد و از خود شاد و از نعمت دهنده اش غافل است. البته اگر کسی شاد باشد که خداوند به او نعمت داده است، نه اینکه خودش را مستحق چنین نعمتی بداند، دچار عجب نیست زیرا نعمت را فیض خدا می داند که به وی کرامت نموده است. بدتر از عجب آن است که انسان نعمتی را به جهت کرامت و مرتبه خود در نزد خدا بداند و بعید بداند که خداوند آن نعمت را از او بگیرد و از خداوند به جهت اعمال خود توقع کرامت داشته باشد. این حالت را (دلال ) ** دلال بر دو گونه است
الف - دلال زبانی و به عبارت دیگر شیرین زبانی که پس از راه یافتن به مقام قرب الهی حاصل می شود که در دعای افتتاح به (مدلاً علیک ) تعبیر شده است.
ب - دلال اعتقادی که در متن مطرح شده است و بر خلاف اولی از رذایل است. *** و (ناز ) گویند
(عجب ): از گناهان بزرگی است که حضرت صادق علیه السلام درباره آن می فرماید: (دو نفر وارد مسجد شدند؛ یکی عابد و دیگری فاسق. چون از مسجد بیرون رفتند فاسق در زمره صدیقان در آمد و عابد در جمله فاسقان. سبب این بود که عابد داخل مسجد شد در حالی که به عبادت خود می بالید و فاسق در پریشانی بود و از گناه خود می نالید ). **بحار الأنوار 72/316.***
عاصی که دست بردارد، به از عابد که کبر در سر دارد.
باری، عجب یعنی به خود بالیدن و نازیدن، گیاهی است که بذر آن کفر و زمین آن نفاق و آب آن فساد و شاخه های آن جهالت و برگ آن ضلالت و میوه آن لعنت و ابدیت در دوزخ است. **در دست بانویی به نخی گفت سوزنی - کای هرزه گرد بی سرو بی پا چه می کنی؟
ما می رویم تا که بدوزیم پاره ای - هر جا که می رسیم تو با ما چه می کنی؟
خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم - بنگر به روز تجربه تنها چه می کنی؟
هر پارگی به همت من می شود درست - پنهان چنین حکایت پیدا چه می کنی؟
در راه خویشتن اثر پای ما بین - ما را از خط خویش مجزا چه می کنی؟
تو پای بند ظاهر کار خودی و بس - پرسندت ار ز مقصد و معنی چه می کنی؟
گر یک شبی ز چشم تو خود را نهان کنیم - چون روز روشن است که فردا چه می کنی؟
جایی که هست سوزن و آماده نیست نخ - با این گزاف و لاف در آنجا چه می کنی؟
خود بین چنان شدی که ندیدی مرا به چشم - پیش هزار دیده بینا چه می کنی؟
پندار من ضعیفم و ناچیز و ناتوان - بی اتحاد من تو توانا چه می کنی؟
دیوان پروین اعتصامی *** (علاج عجب ): آن است که باید خدای خود را شناخت و دانست که عظمت و جلال و بزرگی، سزاوار غیر او نیست. اگر عجب او به علم و عبادت است، بداند که از سوی خداوند می باشد نه از جانب خویش. و اگر به خاندان و نسب است باید بداند که بزرگ شمردن خود به واسطه ارزش و کمال دیگران سفاهت و نادانی است و به خود بیاموزد که: (فرزند خصال خویشتن باش ) و اگر به مال و زیبایی است بداند که به اندک علتی از بین می رود. و کدام عاقل و فرزانه است که به چیزی ببالد که آن را به شبی ببرند و یا به تبی بگیرند.
بر مال و جمال خویشتن غره مشو- کان را به شبی برند و این را به تبی
یکی از نتایج (عجب ) آن است که چنین انسانی همواره خود ستایی کرده و اثبات کمال برای خویش و نفی نقص از خود می کند. و خودستایی در حقیقت ترکیبی از غرور و دروغ است. به تجربه ثابت شده که خود ستا نزد همه مردم خوار و بی مقدار است، شیخ اجل می فرماید:
به چشم کسان در نیاید کسی - که از خود بزرگی نماید بسی
مگو تا بگویند شکرت هزار - چه خود گفتی از کس توقع مدار
بزرگان نکردند در خود نگاه - خدا بینی از خویشتن مخواه
پیاز آمدن بی هنر جمله پوست - که پنداشت چون پسته مغزی در اوست
ضد عجب (شکسته نفسی ) است؛ یعنی اینکه انسان خود را بزرگ نبیند؛ و به تجربه ثابت شده که چنین فردی نزد مردم بسیار محبوب و محترم است.
در این حضرت آنان گرفتند صدر - که خود را فروتر نهادند قدر
ره این است جانا که مردان راه - به عزت نکردند در خود نگاه
12- تکبر: یعنی اینکه انسان اعتقاد داشته باشد که واقعاً بالاتر از دیگران است؛ و لذا متکبر دیگران را همواره حقیر و کوچک می شمارد و از همنشینی و آمد و رفت با آنها خودداری نموده و منتظر سلام و تعظیم دیگران است و در راه رفتن بر دیگران تقدم می جوید و در سخن گفتن با آنها با بی اعتنایی و به چشم حقارت نگاه می کند.
صفت تکبر از بزرگترین گناهان و آفت آن بسیار است؛ زیرا متکبر برای حفظ بزرگی و عزت خود به هر کاری دست می زند و از هیچ عملی خودداری نمی ورزد.
ضد تکبر (تواضع ) است، تواضع عبارت از فروتنی نسبت به خداوند در مقام عبودیت و نسبت به بندگان خدا در مقام انصاف است. تواضع در مقام عبودیت به سه چیز تحقق می پذیرد:
1- پیروی از او امر و نواهی پروردگار.
2- قبول تجلیات صفات الهی.
3- فانی کردن وجود خود در وجود پروردگار.
فروتنی در مقام انصاف نیز به سه چیز تحقق پیدا می کند:
1- قبول حق، یعنی اگر فردی در مناظرات و مباحثات خویش با دیگران حق را با طرف مقابل دید، به آن اعتراف کرده و تسلیم شود. و این اگر چه ظاهراً تواضع با خلق است ولی در حقیقت تواضع با حق می باشد.
2- مراعات حقوق، یعنی حق کسی را زیر پا نگذارد، بلکه حتی حقوق دیگران را بر حقوق خود مقدم بدارد.
3- ترک برتری جویی، یعنی خود را برتر از آنچه که هست، نسبت به دیگران نپندارد.
در روایت است که خداوند می فرماید: (کبریایی و بزرگی ردای من و عظمت و برتری سزاوار من است، هر کس که بخواهد با من در یکی از اینها برابری کند، من او را به جهنم خواهم افکند ) ** الکبریاء ردائی والعظمة ازاری فمن ناز عنی واحداً منهما القیته فی الناره ، (الترغیب و التراهیب 3/63).***
باز روایت است که: (خداوند متکبران را در قیامت به صورت مورچه ای کوچک محشور می نماید که پایمال همه مردم گردند به جهت آنکه نزد خداوند ارزشی ندارند ). **پیامبر صلی الله علیه و آله می فرماید: یحشر الجبارون المتکبرون یوم القیامة فی صور الذر یطؤهم الناس لهوانهم علی الله تعالی ،(المحجة البیضاء 6/215).*** و از حضرت علی علیه السلام نقل شده که به متکبری فرمود: (در آغاز نطفه ای بد بو و در پایان مرداری متعفن و بین میلاد و مرگ مستراحی متحرک هستی، پس برای چه تکبر می کنی؟ ) **بحارالأنوار 73/234.***
مداومت بر تواضع و فروتنی بهترین راه علاج برای تکبر است. در روایت است که: (هیچ کس تواضع نکرد مگر آنکه خداوند او را بلند گردانید. بزرگان هرگز نمی ترسند که تواضع از بزرگی آنان بکاهد ).
تواضع سر رفعت افرازدت - تکبر به خاک اندر اندازدت
و تواضع در صورتی پسندیده است که برای رضای خدا باشد نه از روی عجز و مسکنت و احتیاج؛ زیرا در این صورت، تملق و خواری است نه تواضع به معنای راستین. **عارفی در وصف تواضع می گوید: (و تواضع با خلق چنان پسندیده بود که خاص خدای را باشد، بدان معنی که ایشان را مظاهر آثار قدرت و حکمت الهی بیند نه از آن روی که بدیشان طمع و احتیاج دارد و از سر منقصت و مسکنت پیش ایشان تذلل نماید؛ چرا که این معنی را ضعت خوانند نه تواضع )، (اخلاق به زبان ادبی و عرفانی /77). ***
علامات متواضع: برای متواضع علاماتی است که می توان با آنها خود را امتحان کرد. عالمان اخلاق این علامات را چنین گفته اند.
اول: کسی که در مقام گفتگو و بحث با دیگران است، اگر حق را با طرف مقابل دید به آن اعتراف نماید.
دوم: اگر در محفل و مجلسی پایین تر از دیگران نشست و یا دیگران در راه رفتن بر او سبقت گرفتند، برای او اهمیتی نداشته باشد.
سوم: سلام کردن بر دیگران و تقدم و پیشی گرفتن در آن بر او گران نیاید.
چهارم: اگر فقیر و بینوایی او را دعوت نمود، اجابت کرده و بپذیرد.
پنجم: برای رفع گرفتاری دیگران شخصاً اقدام کرده و به کوچه و بازار بیاید.
ششم: برای تهیه مایحتاج خویش شخصاً اقدام کرده و حتی المقدور به کسی فرمان ندهد.
البته علامات دیگری نیز برای متکبران و متواضعان وجود دارد که با دقت و بررسی بیشتر به دست می آید و منحصر به آنچه که ذکر شد نیست.
در اینجا ذکر دو نکته لازم و ضروری است:
1- تواضع، حد وسط بین (تکبر و خواری ) است و هیچ گاه نباید از حد خود خارج گردد؛ زیرا به همان اندازه که تکبر مذموم و ناپسند است، ذلت و خواری نیز نکوهیده می باشد. به عبارت دیگر باید عزت داشت که عزت صراطی است که بر روی جهنم کبر و خواری کشیده شده و محل لغزش افراد است.
2- تواضع فقط در مقابل متواضعان پسندیده و نیکوست، و اگر تواضع باعث افزایش غرور و کبریایی متکبران گردد سزاوار نیست. و لذا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: اذا رأیتم المتواضعین من امتی فتواضعوا لهم و اذا رأیتم المتکبرین فتکبروا علیهم . ** (هر گاه متواضعان را دیدید، تواضع کنید و هر گاه متکبران را دیدید، در مقابل آنها تکبر کنید )، (المحجة البیضاء 6/222).***
و باز در همین رابطه فرمود: التکبر مع المتکبرین عباده و التواضع مع المتواضعین عبادة ** (تکبر در مقابل متکبران عبادت و تواضع برای متواضعان عبادت است )، (اثناعشریه /24).***
تواضع نشانه کمال و تکبر نشانه نقص و بی مایگی است.
تواضع است نشان رسیدگان به کمال - سواره چونکه به مقصد رسد پیاده شود
فروتنی و تواضع باعث رسیدن به مقامات بلند است.
افتادگی آموز اگر طالب فیضی - هرگز نخورد آب زمینی که بلند است
13- عصبیت: عصبیت یا تعصب بیجا به معنای کوشش نا حق در جهت حمایت از خود یا منسوبین خود و یا قبیله و اهل ولایت و امثال اینهاست. خواه این؟ شش در راه مال باشد یا مرام فکری و عقیدتی و یا ملی گرایی و ناسیونالیسم منفی و امثال اینها.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: (اگر به اندازه یک خردل عصبیت در دل کسی باشد، خداوند او را در قیامت با اعراب جاهلیت محشور می گرداند ). ** من کان فی قلبه حبة من خردل من عصبیة بعثه الله یوم القیامة مع اعراب الجاهلیة ،(کافی 2/308).***
البته اگر تعصب و پای بندی بجا و بحق باشد، آن را (غیرت ) می نامد که مصادیق مختلفی از قبیل غیرت دینی، غیرت ملی یا غیرت ناموسی و امثال اینها دارد.
14- قساوت قلب: یعنی حالت بی تفاوتی در مقابل گرفتاریها و مصایبی که به دیگران می رسد که صفتهای مذموم و نا پسند دیگری را به دنبال دارد. و ضد آن (رقت قلب ) و رحم دلی است.

رذایل ناشی از افراط و تفریط در عفت

قبلاً بیان گردید که حد اعتدال قوه شهویه (عفت ) و جانب افراط آن (هرزگی ) و جانب تفریط آن (خمود ) است.
1- هرزگی یا شره: به معنای متابعت از شهوت و شکم و حرص بر تأمین خواسته های این دو از بدبختیهای بزرگ است. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
(پس از خود بر امتم از سه چیز می ترسم: گمراهی بعد از معرفت و فتنه های گمراه کنند و شهوت شکم و فرج ). ** ثلاث اخافهن علی امتی من بعدی: الضلالة بعد المعرفة و مضلات الفتن و شهوة البطن و الفرج ،(اصول کافی 3/126/ ح 6).***
و نیز فرمود: (بیشترین چیزی که امت من به واسطه آن داخل جهنم خواهند شد، شکم و شهوت است ). ** اکثر ما تلج به امتی النار الا جوفان: البطن و الفرج ،(همان مدرک).***
امراض و بیماریهای جسمی بسیاری از شکم پرستی پدید می آید و فواید بی شماری بر کم خوری مترتب است **امام غزالی در فواید کم خوری می گوید: (بدان که فضل گرسنگی نه از آن است که اندر وی رنج است، چنانکه فضل دارو نه از آن است که تلخ است. لکن اندر گرسنگی ده فایده اسن: فایده اول آنکه دل صافی و روشن گرداند و سیری مردم را کور دل و کند اندیشه کند. فایده دوم آنکه رقیق شود و از سیری قسوت و سختی دل برخیزد. فایده سوم آنکه سیری بطر و غفلت آورد و گرسنگی عاجزی و شکستگی آورد.
فایده چهارم آنکه سیر بود گرسنگان را فراموش کند و بر خلق خدای شفقت نبرد. فایده پنجم آنکه چنانکه ستور سرکش جز به گرسنگی رام و نرم نتوان کرد نفس آدمی همچنین و این یک فایده نیست که این کیمیای فواید است. فایده ششم اندک خفتن که اصل همه عبادات و مناجات و ذکر و فکر است و خاصه به شب. فایده هفتم آنکه روزگار بر وی فراخ شود و به عمل و علم پردازد. فایده هشتم آنکه هر که اندک خورد همیشه تندرست باشد و از رنج بیماری و مؤنث دارو و ناز طبیب و رنج حجامت کردن و داروی تلخ خوردن رسته شود. فایده نهم آنکه هر که اندک خورد خرج وی اندک بود. فایده دهم آنکه چون بر شکم خویش قادر شد بر صدقه دادن و ایثار کردن و کرم برزیدن قادر شود ) (کیمیای سعادت 2/45).*** که مهمترین فایده آن مشابهت با فرشتگان می باشد؛ چرا که فرموده اند:
چو انسان نداند بجز خورد و خواب - کدامش فضیلت بود بر دواب
و باز گفته اند:
فرشته خوی شود آدمی زکم خوردن - و گر خورد چو بهایم بیوفتد چو جماد
و اما شهوت پرستی نیز مضار بی شمار و عواقب شوم بسیار دارد که در علم پزشکی به اثبات رسیده است و می توان ضعف مزاج و کوتاهی عمر و اختلال مشاعر و فساد در عقل و کسالت جسم را از مهمترین خطرات شهوترانیهای حریصانه ذکر نمود.
خمود: یعنی کوتاهی کردن در تحصیل خواسته های بدن و تعطیل قوه شهوت که درست به اندازه هرزگی مذموم و ناپسند است؛ زیرا تحصیل معرفت و کسب فضایل و دفع رذایل متوقف بر سلامتی جسم و بدن و ارضای شهوات جنسی در حد لازم و معقول است. پس اهمال و کوتاهی در تأمین خواسته های بدن، موجب نابودی جسم و کوتاهی در تأمین شهوت جنسی موجب ناراحتیهای جسمی و روحی و قطع نسل آدمی می گردد.
و حد اعتدال این دو رذیله (عفت) یعنی اطاعت تمایلات و شهوات از قوه عاقله است. **لازم به ذکر است که منظور از شهوت فقط غریزه جنسی نیست بلکه شامل تمامی خواسته ها و تمایلات می گردد و هر کدام جانب افراط و تفریطی دارند که نکوهیده می باشند. ***