فهرست کتاب


فضیلتهای اخلاقی

سید محمد رضا غیاثی کرمانی

رابطه روح و جسم

درباره چگونگی ارتباط روح و جسم و تدبیر بدن به وسیله روح، اقوال مختلفی وجود دارد ولی عقیده همگان بر آن است؟ روح آدمی به منزله فرمانروای مقتدری بر کشور تن، حکمرانی می کند و دارای نیروها و خدمتگزارانی است که هر کدام دارای شغلی معین هستند. **شیخ اشراق سهروردی (رحمة الله علیه) می گوید: (بدن انسان بر مثال شهری است، اعضای او کوی های او و رگهای او جویهاست که در کوچه ها رانده اند و حواس او پیشه ورانند که هر یکی به کاری مشغولند و نفس گاوی است که در این شهر خرابیها می کند) (رسالة فی حقیقة العشق).
امام غزالی نیز می گوید: (بدان که مثال تن چون شهری است و دست و پای و اعضا چون پیشه وران شهرند و شهوت چون عامل خراج است و غضب چون شحنه شهر است و دل پادشاه شهر است و عقل وزیر پادشاه است و پادشاه را بدین همه حاجت است تا مملکت راست کند. و لکن شهوت که عامل خراج است، دروغزن است و فضولی و تخلیط کن. و این غضب که شحنه است شِرّیر است و سخت تند و تیز و همه کشتن و شکستن و ریختن دوست دارد. دل چون کار به اشارت عقل کند و شهوت و غضب را نیز دست به فرمان عقل دارد و عقل مسخّر ایشان نگرداند، کار مملکت تن راست بُود و راه سعادت و رسیدن به حضرت الوهیّت بر وی بریده نشود. و اگر عقل را اسیر شهوت و غضب گرداند، مملکت ویران شود و پادشاه بدبخت گردد و هلاک شود)، (کیمیای سعادت 1 / 19).***
قول مشهور بین عالمان (علم اخلاق) آن است که چهار نیرو از میان آنها، نیروهای اصلی هستند که بقیه قوا و نیروها در خدمت آنانند و همه رذایل و فضایل به آنها برمی گردند، اینها عبارتند از:
1 - عقل.
2 - وهم.
3 - شهوت.
4 - غضب.
کار (عقل) ادراک امور کلی است که این ادراکات به گونه ای در فعالیتهای انسان نقش دارند. و اما کار (وهم) ادراک معانی جزئی است که مستقیماً در فعالیتهای انسان تأثیر گذار است؛ چرا که کارهای صادر شده از انسان جزئی هستند و مبدأ تحریک بدن نیز قوه وهم است و به همین اعتبار گاهی بر وهم قوه عامله یا عقل عملی نیز اطلاق می شود ** معراج السعادة / فصل چهارم / 26.*** همان گونه که قوه شهوت جذب ملایمات است. پس اگر عقل غالب شود، همه را مطیع خود گردانیده و به گونه ای صحیح به کار واداشته و تهذیب می نماید. ** روایتی از امام صادق علیه السلام به این عبارت است که فرمود:
انّ اللّه تعالی رکّب العقل فی الملائکة بدون الشهوة و رکب الشهوة فی الهائم بدون العقل و رکبهما جمیعاً فی بنی آدم فمن غلب عقله علی شهوته کان خیراً من الملائکة و من غلبت شهوته علی عقله کان شراً من البهائم. ، (مشکاة الانوار / 125).
(خداوند در ملائکه عقل را بدون شهوت و در بهائم شهوت را بدون عقل و در بنی آدم هردو را قرار داد، پس کسی که عقلش بر شهوتش غلبه کند، او بهتر از ملائکه خواهد بود و کسی که شهوتش بر عقلش غلبه نماید، او از بهائم بدتر است).
ملای رومی مضمون این روایت را (در مثنوی، دفتر چهارم، ص 239) به شعر در آورده است آنجا که می گوید:
در حدیث آمد که یزدان مجید - خَلق عالم را سه گونه آفرید
یک گره را جمله عقل و علم وجود - آن فرشته است نداند جز سجود
نیست اندر عنصرش حرص و هوی - نور مطلق زنده از عشق خدا
یک گروه دیگر از دانش تهی - همچو حیوان از علف در فربهی
او نبیند جز که اصطبل و علف - از شقاوت غافلست و از شرف
این سوم هست آدمی زاد و بشر - از فرشته نیمی و نیمی ز خر
نیم خر خود مایل سُفلی بود - نیم دیگر مایل علوی بود
تا کدامین غالب آید در نبرد - زین دو گانه تا کدامین برد نرد
عقل اگر غالب شود پس شد فزون - از ملائک این بشر در آزمون
شهوت ار غالب شود پس کمتر است - از بهائم این زان کابتر است
پس روشن شد که انسان می تواند از فرشتگان بالاتر و از حیوانات پست تر باشد و رمز برتری انسانهای واقعی از فرشتگان در آن است که فرشتگان شهوت و غضب ندارند. ولی بشر هر دو را دارد و اگر با اختیار خویش آنها را کنترل کند، از فرشتگان بالاتر خواهد بود. درست مانند یک فرد بینا و نابینا که به منظره ای شهوانی نگاه نمی کنند با این تفاوت که نابینا از ابزار نگریستن؛ یعنی چشم محروم است اما بینا آن ابزار را در اختیار دارد، ولی با اراده خود نگاه نمی کند. پس مطمئناً در مقام ارزیابی، فضیلت از آنِ بینایی است که می توانسته بنگرد ولی نگاه نکرده است. به همین صورت فرشتگان دارای غریزه مال دوستی می باشند و فرشتگان این دو را در اختیار ندارند، ولی انسان به واسطه دارا بودن شهوت و غضب می تواند همه موارد فوق و مانند آنها را بدون مانعی دارا باشد؛ پس اگر با اختیار خود آنها را تعدیل و کنترل کند، از فرشتگان بالاتر خواهد بود.
و از سوی دیگر همین انسان ممکن است به تعبیر قرآن کریم ... اُولئِکَ کَالاَنْعامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ... (اعراف / 179)، از حیوانات پست تر باشد و راز آن این است که انسان، دارای عقل، شهوت و غضب است ولی حیوانات فقط دارای شهوت و غضب هستند؛ پس اگر با وجود عقل راه آنها را بپیماید از آنان پست تر است. برای توضیح به این مثال توجه کنید: اگر دو نفر بینا و نابینا به چاهی بیفتند، مطمئناً شخص بینا مورد ملامت و سرزنش قرار می گیرد که چرا با وجود چشم به چاه افتادی، در حالی که نابینا هرگز ملامت و سرزنش نمی شود، زیرا ابزار دیدن را در اختیار نداشته است. *** و از تهذیب عقل (حکمت) و از تهذیب وهم (عدالت) **منظور از (عدالت) در اینجا، معنای خاص آن می باشد؛ یعنی (وهم) که مبدأ تحریک بدن به سوی فعل است، اگر تعدیل شود (شهوت و غضب) را به گونه ای صحیح به کار گرفته و در نتیجه از (ظلم و انظلام) پرهیز می کند و چنانچه در به کارگیری آن دو افراط یا تفریط نماید، دچار ظلم یا انظلام می گردد.
پس (عدالت) در اخلاق به دو معنای عام و خاص است که در اینجا منظور، (عدالت) به معنای خاص آن می باشد.*** و از تهذیب شهوت (عفت) و از تهذیب (شجاعت) پیدا می شود. و لذا در اخلاق این چهار چیز را (اجناس فضایل) می گویند. و در مقابل هر فضیلتی، اوصاف رذیله فراوانی وجود دارند؛ زیرا کوچکترین انحراف از فضیلت، موجب افتادن به وادی رذیله است. بنابراین، فضیلت، همان حد وسط و رذیله همان میل به جانب افراط یا تفریط است و قطعاً جانب افراط و تفریط قابل حد و حصر نیست؛ زیرا که فضیلت به منزله مرکز یک دایره و رذایل به منزله نقاطی هستند که در اطراف آن فرض شده و در نتیجه نامتناهی خواهند بود. و اما چون شمارش تعداد همه آنها وظیفه علم اخلاق نیست، پس اکتفا به بیان قاعده کلی شده و آن اینکه اوصاف حمیده یا فضایل حکم وسط را دارند، و انحراف از آنها به سمت افراط یا تفریط مذموم و رذیله است و لذا در مقابل هر فضیلتی می توان دو رذیله را مطرح نمود.
در مقابل (حکمت) دو رذیله اند:
1 - (جربزه)
2 - (بلاهت)
در مقابل (شجاعت) دو رذیله اند:
1 - (تهور)
2 - (جبن)
و در مقابل (عفت) دو رذیله اند:
1 - (هرزگی)
2 - (خمود)
و در مقابل (عدالت) دو رذیله اند:
1 - (ظلم)
2 - (انظلام). ** چون قوه واهمه مسلط بر شهوت و غضب می باشد، پس معیار (ظلم و انظلام)، افراط و تفریط در آن می باشد.
گفتنی است که قول مشهور درباه (اجناس فضایل) همان است که بیان گردید، ولی برخی از بزرگان، عقیده دارند که (وهم) تنها یک کارگزار و مأمور اجرا می باشد؛ به این معنا که در میدان مبارزه و کشمکش بین قوای سه گانه، یعنی عقل و شهوت و غضب، اگر عقل غالب شد شهوت و غضب را تعدیل نموده و (وهم) واسطه صدور اعمال زیبا و پسندیده گردیده و در عین حال متصف به عدالت می گردد. ولی اگر آن دو غالب شوند (وهم) واسطه صدور اعمال زشت و ناپسند می گردد پس خود (وهم) منشأ صدور عمل خاصی؛ خواه پسندیده و خواه نکوهیده نمی باشد. بنابراین، برگشت رذایل و فضایل به سه قوه (عاقله، شهویه و غضبیه) است که از تعدیل آن سه (حکمت، عفت و شجاعت) پدید می آید. و منظور از (تعدیل عقل)، تعدیل آن در مرحله عمل و صحنه زندگی است وگرنه عقل خود تعدیل یافته می باشد و نیازی به تعدیل ندارد و فقط شهوت و غضب نیاز به تعدیل دارند که با حاکمیت عقل صورت می گیرد.***
و از هر کدام از این رذایل نتایج سوء و رذایل بی شماری تولید می گردد، که به برخی از آنها در این سلسله از مباحث اخلاقی اشاره می نماییم.

رذایل ناشی از افراط و تفریط در حکمت

بیان شد که حد اعتدال قوه عاقله حکمت و طرف افراط آن جُربُزه و طرف تفریط آن بلاهت است.
جربزه: عبارت از آن است که ذهن پیوسته در ایجاد شبهات در مباحث عقلی و علوم الهی می باشد که منجر به نفی حقایق و انکار اشیا مانند سفسطه یا الحاد و کفر و فساد عقیده می گردد.
بلاهت: یا جهل بسیط به معنای خالی بودن نفس از علم و در عین حال آگاهی از عدم علم است و به تعبیر دیگر آن شخص می داند که نمی داند. جهل بسیط فی نفسه مذموم نیست ولی باقی بودن بر این حال از رذایل خواهد بود در باب جهل بسیط چنین گفته اند:
آن کس که نداند و بداند که نداند - لنگان خرک خویش به مقصد برساند
راه درمان جربزه رجوع به استدلال و فهم مستقیم و پرهیز از کج سلیقگی است و راه درمان بلاهت یا جهل بسیط آن است که جاهل درک کند به ظاهر شبیه انسان، ولی در حقیقت همسان با بهایم است و بایستی به فضیلت علم آراسته شود تا انسان واقعی گردد. ** تهذیب نفس (اقتباس از اخلاق ناصری) / 146.*** و حد اعتدال بین جربزه و جهل بسیط، (حکمت) یعنی علم به حقایق اشیا می باشد که این حالت از اشرف اوصاف جمال و کمال است.

رذایل ناشی از جربزه ** به معنای دقیق اخلاقی جربزه توجه شود تا از معنای عرفی آن؛ یعنی جرأت و شجاعت متمایز گردد.*** و جهل بسیط

از دو رذیله جربزه و جهل بسیط چند رذیله دیگر تولید می شود که عبارتند از:
1 - حیرت: یعنی عاجز بودن نفس از تحقیق حق و ابطال باطل بر اثر تعارض ادلّه، و راه علاج آن سعی و تلاش در رسیدن به جزم در مورد حقانیت یک طرف و مواظبت بر طاعات و عبادات و قرائت قرآن و مصاحبت با نیکان است.
2 - جهل مرکب: یعنی کسی چیزی را نمی داند و از عدم آگاهی خود نیز آگاه نیست و به عبارت دیگر: نمی داند و نمی داند که نمی داند و علاج آن بسیار مشکل است، در باب جهل مرکب چنین گفته اند:
آن کس که نداند و نداند که نداند - در جهل مرکب ابدالدهر بماند
و همان طور که پزشکان جسم از معالجه بعضی از امراض مزمن عاجزند، پزشکان روح نیز از علاج این مرض ناتوانند. البته خود او می تواند با تحصیل علوم ریاضی و حساب و هندسه که موجب استقامت ذهن و پیمودن راه صواب است گامی در جهت خلاصی خویش بردارد.
در مقابل این دو رذیله (حیرت و جهل مرکب) یقین است که اشرف مراتب و افضل می باشد. ** مرحوم مجلسی می فرماید: (یقین دارای سه مرحله است که عبارتند از:
1 - علم الیقین 2 - عین الیقین 3 - حق الیقین.
علم الیقین به معنای علم و آگاهی و عین الیقین به معنای مشاهده و رؤیت و حق الیقین به معنای احساس و شهود است. مثلا: اگر کسی دودی را ببیند علم و یقین به وجود آتش دارد و اگر خود آتش را ببیند به مرحله دوم دست یافته و اگر دست در آتش بگذارد به مرحله سوّم نائل شده است.)، (بحارالانوار 70 / 142.*** در حدیث است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: وَالْیَقینُ اَلْایمانُ کُلُّهُ ** کنزالعمال / چاپ مؤسسه فرهنگی دارالحدیث 3 / 437 / حدیث 7331. *** ؛ یعنی تمامی ایمان، یقین است.
و حضرت صادق علیه السلام فرمودند: که (عمل اندک با دوام و یقینی بهتر است در نزد خدا از عمل بسیار بدون یقین). ** معراج اسعاده / 69.***
3 - شرک: یعنی آنکه انسان غیر از خداوند تعالی را نیز منشأ اثر بداند. شرک از بزرگترین گناهان و ظلمی عظیم و باعث خلود در آتش جهنم است.
و ضد شرک، (توحید) است که بر چند گونه می باشد.
اول: (توحید در ذات)، یعنی منزه دانستن پروردگار از ترکیب، خواه ترکیب عقلی (مثل جنس و فصل) و یا ترکیب خارجی (مثل جسمانیت و اجزای بدن). این توحید به معنای متحد دانستن ذات با صفات نیز می باشد که حضرت امیر علیه السلام می فرماید: وَ کَمالُ تَوْحِیدِهِ الاِخْلاصُ لَهُ وَ کَمالُ الاِخْلاصِ لَهُ نَفْیُ الصِّفاتِ عَنْهُ.
دوم: (توحید در وجوب وجود)، یعنی منحصر کردن واجب الوجود در ذات باری تعالی و نفی شریک از او در صفت وجوب وجود.
سوم: (توحید در تأثیر و ایجاد)، یعنی لا مُؤَثِّرَ فِی الْوُجوُدِ اِلاّ اللَّهُ ؛ یعنی هیچ مؤثری در جهان هستی جز ذات پاک احدیت نیست. و شاید جمله (وحده وحده وحده) در دعای وحدت اشاره به همین انواع سه گانه توحید باشد.
علامات توحید در تأثیر عبارتند از:
اول - توکل بر خداوند
دوم - نادیده گرفتن وسایط
سوم - عدم التفات به غیر حق. ** شیخ اجل می فرماید:
موحد چه در پای ریزی زرش - چه شمشیر هندی نهی بر سرش
امید و هراسش نباشد ز کس - بر این است بنیاد توحید و بس***
4 - وسوسه شیطانی: انسان هرگز خالی از فکر و خیال نیست و همواره تیر خاطرات و خیالات بر دل و قلب او نشانه می رود و صورت آنها بر آینه دل او نقش می بندد.
مخفی نماند که در تقسیم افکار گفته اند: افکاری که انگیزه عمل خیر یا اندیشه ای ستوده می باشند، (الهام) نامیده می شوند و افکاری که موجب عمل شر و یا اندیشه ای ناپاک می باشند که (وسوسه های شیطانی) خوانده می شوند.
اگر آدمی به مقتضای شهوت یا غضبی میل پیدا کرد، شیطان لشکر خود را روانه دل او نموده و وسوسه اش را در آنجا ظاهر می سازد و هرگاه در آدمی متوجه خدا و تقوا باشد، مجرای ورود شیطان بسته و محل نزول فرشتگان گشته و منشأ فیوض و الهاماتی می گردد. پس اگر راه آمد و شد یکی از این دو بسته باشد، دیگری مجال پیدا می کند. ** لسان الغیب می فرماید:
خلوت دل نیست جای صحبت اغیار - دیو چو بیرون رود فرشته در آید *** و نباید لحظه ای از دشمن قسم خورده غافل ماند، که هنگام رجم به خداوند عرض کرد: ... فَبِعِزَّتِکَ لَاُ غْوِیَنَّهُمْ اَجْمَعینَ اِلّا عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلِصینَ ** ص / 82 و 83. ***؛ (به عزتت سوگند که همه انسانها را بجز بندگانِ مخلَص تو، گمراه خواهم کرد.)
5 - مکر و حیله: یعنی پیدا کردن راههای پنهانی برای رسیدن به تمایلات شهوی یا غضبی و با غدر و خیانت رفتار کردن که در عربی (دهاء) نامیده می شود و حضرت علی علیه السلام در توصیف معاویه می فرماید:: به خدا قسم معاویه دهاء بیشتری از من ندارد، ولی اگر زشتی مکر و حیله نبود من از همه مردم دهاء بیشتری داشتم. ** وَلَوْ لا کَرَاهِیَةُ الْغَدْرِ لَکُنْتُ مِنْ أَدْهَی النَّاسِ... ، (فیض الاسلام / نهج البلاغه / خطبه 191)، ناگفته نماند که در فرهنگ فارسی دهاء به معنای خردمندی و هوشیاری است و لذا رهبریهای خردمندانه را داهیانه می گویند. ***
فرق بین مکر و سیاست: بین مکر و سیاست فرق فراوان است، زیرا سیاست، حکمت عملی و فرع بر حکمت نظری است و لذا از دیدگاههای مختلف فکری سیاستها متفاوت خواهند بود. کسانی که انسان را یک موجود مادی می بینند، سیاست را عبارت از کیفیت تدبیر انسان از لحاظ خوراک ، پوشاک و رفاه مادی می دانند و کسانی که انسان را مرکب از روح و جسم می دانند و به حیاتی دیگر معتقدند، سیاست را تهذیب نفس و تصحیح روابط فردی و اجتماعی می بینند.