فهرست کتاب


فضیلتهای اخلاقی

سید محمد رضا غیاثی کرمانی

اخلاق عام و اخلاق خاص

همانگونه که بیان شد اخلاق جمع خُلق است و آن عبارت از ملکه و هیأتی راسخ در انسان است که باعث صدور اعمال به سهولت و آسانی و بدون احتیاج به تأمل و تفکر و تصمیم می گردد.** مرحوم خواجه نصیرالدین طوسی می فرماید: (در حکمیت نظری بیان گشت که آنچه از کیفیات نفسانی سریع الزوال (زودگذر) باشد، حال و آنچه که بطی الزوال (دیر گذر) باشد ملکه نامیده می شود)، (تهذیب نفس / 70 / اقتباس از اخلاق ناصری). *** ولی عامه مردم وقتی که سخن از اخلاق به میان می آورند و کسی را خوش اخلاق یا بداخلاق معرفی می کنند، بیشتر به یک بخش خاصی از اخلاق یعنی خوشرویی و ترشرویی توجه می نمایند. در حالی که این نحوه برخورد با مردم، بخشی از اخلاق است و اخلاق عام شامل کلیه ملکات از قبیل شجاعت و ترس، بخشش و بخل، زهد و دنیاپرستی و دهها موضوع دیگر می گردد. پس به این اعتبار می توان گفت که اخلاق از دیدگاه عامه مردم، اخلاق خاص است و اما اخلاق عام، مجموعه ملکات نفسانی انسان را در برمی گیرد.** صاحب مصباح الهدایه می گوید: (منشأ اخلاق نیکو و پسندیده چند چیز است:
* - پاکی طینت و ذات که وابسته به طهارت نطفه پدر و مادر و غذا و شیر و یا برخی از اینهاست.
* - عادت پسندیده به چیزی نیکو که گفته اند: اَلْعادَةُ طَبیعَةُ ثانِیَةُ؛ عادت مانند طبیعت دوم آدمی است.
* - عقل که برخی با نور عقل میان خیر و شر تمیز داده و دارای حسن اخلاق می گردند.
* - ایمان که جمعی به جهت ایمان به آخرت، معتقد به ترتب ثواب بر اخلاق خوب و عقاب بر اخلاق بد گشته و علاقه مند و واجد اخلاق پسندیده و متنفر از اخلاق ناپسند می گردند.
* - توحید که سالک طریق حق پس از فنا و فراغ از خود و زدن کوس اناالحق، دل او عرش ذات الهی و نفس او مظهر صفات و بالاخره متخلق به اخلاق الهی می گردد و این بالاترین مرحله است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به این مرحله رسیده بود که وَاِنَکَ لَعَلی خُلْقٍ عَظیم درباره آن حضرت آمده است (اخلاق به زبان ادبی و عرفانی / 67).
مرحوم خواجه نصیرالدین طوسی سبب اخلاق را طبیعت و عادت دانسته و می فرماید: (و اما لمیّت او یعنی سبب وجود او نفس را دو چیز باشد: یکی عادت و دوم طبیعت. اما طبیعت چنان بود که اصل مزاج شخصی چنان اقتضا کند که او مستعد حالی باشد از احوال، مانند کسی که کمتر سببی تحریک قوت غضبی او کند یا کسی که از اندک آؤازی که به گوش رسد یا از خبر مکروهی ضعیف که بشنود خوف و بد دلی برو غالب شود، یا کسی که از اندک حرکتی که موجب تعجب بود خنده بسیار بی تکلف برو غلبه کند یا کسی که از کمتر سببی قبض و اندوه به افراط برو در آید. و اما عادت چنان بود که در اول به رویت و فکر اختیار کاری کرده باشد و به تکلف در آن شروع می نموده تا به ممارست متواتر و فرسودگی در آن با آن کار اِلف گیرت و بعد از تمام به سهولت بی رویت از او صادر می شود تا خُلقی شود از او)، (اخلاق ناصری / 102). ***

امکان تغییر اخلاق

برخی عقیده دارند همانطور که بدلیل ... لا تَبْدیل لِخَلْقِ اللَّه... **روم / 30.*** تغییر خلق ممکن نیست، تغییر خُلق نیز ممکن نیست و به روایتی استناد کرده اند که: فَرَغَ رَبُّکُمْ مِنَ الْخُلْقِ وَالرِّزْقِ وَالْاَجَلِ **مصباح الهدایه و مفتاح الکفایه / 342.***؛ خداوند کار چهار چیز را به پایان رسانیده و دیگر به آنها روی نمی آورد:
1 - خَلق و آفرینش صورتها.
2 - خلق و تعبیه سیرتها.
3 - رزق و روزی هر موجود.
4 - اجل و مدت زندگی هر موجود.
اما حق آن است که تغییر اخلاق ممکن است وگرنه ارسال رسولان و انزال کتب آسمانی بی حاصل و دستورات و فرامین اخلاقی لغو و تأکید بر کوشش و سعی در جهت آراستگی اخلاقی، بی نتیجه و مجاهده با نفس بی معنا بود و از سوی دیگر به وضوح مشاهده شده است که بسیاری از انسانها مسیر زندگی خود را تغییر داده و از اخلاق ناپسند دست برداشته و به اخلاق پسندیده روی آورده و همچنین برخی از افراد پس از آنکه مدتی را به سلامت و صلاح و فلاح گذراندند، ناگهان تغییر موضع داده و رو به اخلاق ناپسند آورده و فرجام زشتی را برای خود رقم زده اند، شاید منظور از آن روایت این باشد که خداوند راههای تغییر این چهار چیز را در اختیار آدمی گذارده است.

رابطه روح و جسم

درباره چگونگی ارتباط روح و جسم و تدبیر بدن به وسیله روح، اقوال مختلفی وجود دارد ولی عقیده همگان بر آن است؟ روح آدمی به منزله فرمانروای مقتدری بر کشور تن، حکمرانی می کند و دارای نیروها و خدمتگزارانی است که هر کدام دارای شغلی معین هستند. **شیخ اشراق سهروردی (رحمة الله علیه) می گوید: (بدن انسان بر مثال شهری است، اعضای او کوی های او و رگهای او جویهاست که در کوچه ها رانده اند و حواس او پیشه ورانند که هر یکی به کاری مشغولند و نفس گاوی است که در این شهر خرابیها می کند) (رسالة فی حقیقة العشق).
امام غزالی نیز می گوید: (بدان که مثال تن چون شهری است و دست و پای و اعضا چون پیشه وران شهرند و شهوت چون عامل خراج است و غضب چون شحنه شهر است و دل پادشاه شهر است و عقل وزیر پادشاه است و پادشاه را بدین همه حاجت است تا مملکت راست کند. و لکن شهوت که عامل خراج است، دروغزن است و فضولی و تخلیط کن. و این غضب که شحنه است شِرّیر است و سخت تند و تیز و همه کشتن و شکستن و ریختن دوست دارد. دل چون کار به اشارت عقل کند و شهوت و غضب را نیز دست به فرمان عقل دارد و عقل مسخّر ایشان نگرداند، کار مملکت تن راست بُود و راه سعادت و رسیدن به حضرت الوهیّت بر وی بریده نشود. و اگر عقل را اسیر شهوت و غضب گرداند، مملکت ویران شود و پادشاه بدبخت گردد و هلاک شود)، (کیمیای سعادت 1 / 19).***
قول مشهور بین عالمان (علم اخلاق) آن است که چهار نیرو از میان آنها، نیروهای اصلی هستند که بقیه قوا و نیروها در خدمت آنانند و همه رذایل و فضایل به آنها برمی گردند، اینها عبارتند از:
1 - عقل.
2 - وهم.
3 - شهوت.
4 - غضب.
کار (عقل) ادراک امور کلی است که این ادراکات به گونه ای در فعالیتهای انسان نقش دارند. و اما کار (وهم) ادراک معانی جزئی است که مستقیماً در فعالیتهای انسان تأثیر گذار است؛ چرا که کارهای صادر شده از انسان جزئی هستند و مبدأ تحریک بدن نیز قوه وهم است و به همین اعتبار گاهی بر وهم قوه عامله یا عقل عملی نیز اطلاق می شود ** معراج السعادة / فصل چهارم / 26.*** همان گونه که قوه شهوت جذب ملایمات است. پس اگر عقل غالب شود، همه را مطیع خود گردانیده و به گونه ای صحیح به کار واداشته و تهذیب می نماید. ** روایتی از امام صادق علیه السلام به این عبارت است که فرمود:
انّ اللّه تعالی رکّب العقل فی الملائکة بدون الشهوة و رکب الشهوة فی الهائم بدون العقل و رکبهما جمیعاً فی بنی آدم فمن غلب عقله علی شهوته کان خیراً من الملائکة و من غلبت شهوته علی عقله کان شراً من البهائم. ، (مشکاة الانوار / 125).
(خداوند در ملائکه عقل را بدون شهوت و در بهائم شهوت را بدون عقل و در بنی آدم هردو را قرار داد، پس کسی که عقلش بر شهوتش غلبه کند، او بهتر از ملائکه خواهد بود و کسی که شهوتش بر عقلش غلبه نماید، او از بهائم بدتر است).
ملای رومی مضمون این روایت را (در مثنوی، دفتر چهارم، ص 239) به شعر در آورده است آنجا که می گوید:
در حدیث آمد که یزدان مجید - خَلق عالم را سه گونه آفرید
یک گره را جمله عقل و علم وجود - آن فرشته است نداند جز سجود
نیست اندر عنصرش حرص و هوی - نور مطلق زنده از عشق خدا
یک گروه دیگر از دانش تهی - همچو حیوان از علف در فربهی
او نبیند جز که اصطبل و علف - از شقاوت غافلست و از شرف
این سوم هست آدمی زاد و بشر - از فرشته نیمی و نیمی ز خر
نیم خر خود مایل سُفلی بود - نیم دیگر مایل علوی بود
تا کدامین غالب آید در نبرد - زین دو گانه تا کدامین برد نرد
عقل اگر غالب شود پس شد فزون - از ملائک این بشر در آزمون
شهوت ار غالب شود پس کمتر است - از بهائم این زان کابتر است
پس روشن شد که انسان می تواند از فرشتگان بالاتر و از حیوانات پست تر باشد و رمز برتری انسانهای واقعی از فرشتگان در آن است که فرشتگان شهوت و غضب ندارند. ولی بشر هر دو را دارد و اگر با اختیار خویش آنها را کنترل کند، از فرشتگان بالاتر خواهد بود. درست مانند یک فرد بینا و نابینا که به منظره ای شهوانی نگاه نمی کنند با این تفاوت که نابینا از ابزار نگریستن؛ یعنی چشم محروم است اما بینا آن ابزار را در اختیار دارد، ولی با اراده خود نگاه نمی کند. پس مطمئناً در مقام ارزیابی، فضیلت از آنِ بینایی است که می توانسته بنگرد ولی نگاه نکرده است. به همین صورت فرشتگان دارای غریزه مال دوستی می باشند و فرشتگان این دو را در اختیار ندارند، ولی انسان به واسطه دارا بودن شهوت و غضب می تواند همه موارد فوق و مانند آنها را بدون مانعی دارا باشد؛ پس اگر با اختیار خود آنها را تعدیل و کنترل کند، از فرشتگان بالاتر خواهد بود.
و از سوی دیگر همین انسان ممکن است به تعبیر قرآن کریم ... اُولئِکَ کَالاَنْعامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ... (اعراف / 179)، از حیوانات پست تر باشد و راز آن این است که انسان، دارای عقل، شهوت و غضب است ولی حیوانات فقط دارای شهوت و غضب هستند؛ پس اگر با وجود عقل راه آنها را بپیماید از آنان پست تر است. برای توضیح به این مثال توجه کنید: اگر دو نفر بینا و نابینا به چاهی بیفتند، مطمئناً شخص بینا مورد ملامت و سرزنش قرار می گیرد که چرا با وجود چشم به چاه افتادی، در حالی که نابینا هرگز ملامت و سرزنش نمی شود، زیرا ابزار دیدن را در اختیار نداشته است. *** و از تهذیب عقل (حکمت) و از تهذیب وهم (عدالت) **منظور از (عدالت) در اینجا، معنای خاص آن می باشد؛ یعنی (وهم) که مبدأ تحریک بدن به سوی فعل است، اگر تعدیل شود (شهوت و غضب) را به گونه ای صحیح به کار گرفته و در نتیجه از (ظلم و انظلام) پرهیز می کند و چنانچه در به کارگیری آن دو افراط یا تفریط نماید، دچار ظلم یا انظلام می گردد.
پس (عدالت) در اخلاق به دو معنای عام و خاص است که در اینجا منظور، (عدالت) به معنای خاص آن می باشد.*** و از تهذیب شهوت (عفت) و از تهذیب (شجاعت) پیدا می شود. و لذا در اخلاق این چهار چیز را (اجناس فضایل) می گویند. و در مقابل هر فضیلتی، اوصاف رذیله فراوانی وجود دارند؛ زیرا کوچکترین انحراف از فضیلت، موجب افتادن به وادی رذیله است. بنابراین، فضیلت، همان حد وسط و رذیله همان میل به جانب افراط یا تفریط است و قطعاً جانب افراط و تفریط قابل حد و حصر نیست؛ زیرا که فضیلت به منزله مرکز یک دایره و رذایل به منزله نقاطی هستند که در اطراف آن فرض شده و در نتیجه نامتناهی خواهند بود. و اما چون شمارش تعداد همه آنها وظیفه علم اخلاق نیست، پس اکتفا به بیان قاعده کلی شده و آن اینکه اوصاف حمیده یا فضایل حکم وسط را دارند، و انحراف از آنها به سمت افراط یا تفریط مذموم و رذیله است و لذا در مقابل هر فضیلتی می توان دو رذیله را مطرح نمود.
در مقابل (حکمت) دو رذیله اند:
1 - (جربزه)
2 - (بلاهت)
در مقابل (شجاعت) دو رذیله اند:
1 - (تهور)
2 - (جبن)
و در مقابل (عفت) دو رذیله اند:
1 - (هرزگی)
2 - (خمود)
و در مقابل (عدالت) دو رذیله اند:
1 - (ظلم)
2 - (انظلام). ** چون قوه واهمه مسلط بر شهوت و غضب می باشد، پس معیار (ظلم و انظلام)، افراط و تفریط در آن می باشد.
گفتنی است که قول مشهور درباه (اجناس فضایل) همان است که بیان گردید، ولی برخی از بزرگان، عقیده دارند که (وهم) تنها یک کارگزار و مأمور اجرا می باشد؛ به این معنا که در میدان مبارزه و کشمکش بین قوای سه گانه، یعنی عقل و شهوت و غضب، اگر عقل غالب شد شهوت و غضب را تعدیل نموده و (وهم) واسطه صدور اعمال زیبا و پسندیده گردیده و در عین حال متصف به عدالت می گردد. ولی اگر آن دو غالب شوند (وهم) واسطه صدور اعمال زشت و ناپسند می گردد پس خود (وهم) منشأ صدور عمل خاصی؛ خواه پسندیده و خواه نکوهیده نمی باشد. بنابراین، برگشت رذایل و فضایل به سه قوه (عاقله، شهویه و غضبیه) است که از تعدیل آن سه (حکمت، عفت و شجاعت) پدید می آید. و منظور از (تعدیل عقل)، تعدیل آن در مرحله عمل و صحنه زندگی است وگرنه عقل خود تعدیل یافته می باشد و نیازی به تعدیل ندارد و فقط شهوت و غضب نیاز به تعدیل دارند که با حاکمیت عقل صورت می گیرد.***
و از هر کدام از این رذایل نتایج سوء و رذایل بی شماری تولید می گردد، که به برخی از آنها در این سلسله از مباحث اخلاقی اشاره می نماییم.