سرنوشت دو خواهر

نویسنده : آمنه بنت الهدی صدر


مقدمه مترجم

داستان و شعر و دیگر قالبهای هنری برای نشر اندیشه ها و اعتقادات، وسائلی مناسب و مفیدند که در طول قرنها، مورد استفاده اندیشمندان بزرگ بوده و هستند. چه بسیارند عرفا و فلاسفه ای که برای عرضه داشتن افکار غامض عرفانی و فلسفی خود، به شعر و تمثیل، متوسل شده اند. و چه بسیارند تحلیل گران مسائل اجتماعی که اندیشه های خود را در قالبِ عام فهمِ رُمان و داستان ریخته و منتشر کردند.
حتی در قرآن کریم - که کتاب هدایت بشر است - قصّه ها و سرگذشتهای اممم پیشین ذکر گردیده و دعوت به تأمّل و تدبر در آنها شده است. بنابراین، هنر «داستان نویسی» از جمله هنرهایی است که به خوبی می تواند در خدمت اسلام قرار گرفته و برای بیان مسائل اسلامی، زبانی گویا و مؤثر باشد. از این رو، نویسندگان مسلمان از این مهمّ غافل نبوده و اعتقادات مکتبی خود را در قالبهای هنرمندانه ای به امت اسلامی تقدیم می دارند.
بانوی شهیده «آمنه بنت الهدی صدر» از این دسته نویسندگان هنرمند و متعهد و انقلابی بود. وی در طول عمرِ نسبتاً کوتاه (چهل ساله) و پربار خود، خدمات فرهنگی ارزنده ای در جهت بازگشت به فرهنگ اصیل اسلامی کرده است؛ تأسیس مدارس ملّی (غیر دولتی) در شهرهای مهمّ عراق، برای تربیت اسلامی دختران و تألیف کتب مفید و جالبی که اکثراً به صورت رُمان و داستان منتشر شده، از جمله این خدماتند. ایشان در این داستانها ضمن ارائه مبانی انسانساز اسلامی، در مقابل فرهنگ منحط غربی، می ایستاد و مفاسد آن را به طرز ملموسی به جوانان گوشزد می کرد.
متن حاضر، ترجمه یکی از کتابهای ایشان است به نام «امرئتان و رجل». در این کتاب، مؤلفه معظمه پاره ای از مسائل فکری مبتلا به جوانان را در قالب داستان ریخته و به صورتی زیبا و شیوا بیان کرده است. به منظور آشنایی بیشتر جوانان جامعه نوپای اسلامی ما، با افکار این بانوی شهیده، اقدام به ترجمه این کتاب شده است. حتی المقدور سعی شده ترجمه ای دقیق صورت گیرد و برای روانتر بودن آن در مواردی چند، ناگزیر از آن شدم که کلمه یا کلماتی افزوده یا احیاناً حذف کنم. کلماتی که خود به کتاب افزودم در میان این علامت ] [آورده شده اند. علی ایّ حال، این ترجمه خالی از نقص نیست و از این جهت از روح آن شهیده بزرگوار و از خوانندگان عزیز پوزش می طلبم. به امید اینکه کتابهای ایشان پیام رسان خون به ناحق ریخته اش باشند، وَ السَّلامُ عَلی اَهْلِ الْحَقِّ.
حوزه علمیه قم - سید مرتضی تقوی - 11/2/62

زندگی در پرتو عقیده

به نام خدا
اکنون پس از آنکه همه چیز خاتمه یافت، «حَسَناتْ» بر تخت خوشبختی خویش، راحت نشسته بود و زندگی آینده اش را با خطوط و زوایای هماهنگی ترسیم می کرد. حالا همه پراکنده شده بودند، پس از آنکه آرامش همیشگی [شوهر] برای حسنات پیدا شده بود، پس از کف زدنهای ممتد، در حالی که حسنات دور انگشتش، حلقه نامزدی قهرمان آرزوهای زیبایش بود.
اکنون که حسنات پیوسته در اندیشه اش تار و پود طلائی زندگی مشترکی را می بافت، زندگی سعادتباری را که در انتظارش بود.
اکنون که همه به خانه ها بازگشته بودند و گاهی عروس و زمانی نامزدش را تحسین می کردند.
اکنون که چنین شد و آنچه از آن دشوارتر بود هم برایم پیش آمد، به اطاقم بر می گردم تا اندوه و غم، مرا از پای در آورند.
آری، تنها و غریب به اطاقم باز می گردم، آیا چیزی دشوارتر از تنهائی روح هست؟! در حالی که میان خانواده و دوستانم هستم خود را بیشتر از همه تنها می بینم. آنها از من روگردان شدند به بهانه اینکه من سرکشم، خودشان را از من کنار می کشند به خاطر اینکه به قول آنان من منحرفم.
ولی راستی آیا خود آنان گمراه نیستند؟ آیا این خود گرفتگی و خشکی آنان انحراف نیست؟ آیا این افکار ارتجاعی و کهنه ای را که آنان محور زندگی خود قرار دادند، گمراهی نیست؟ آری همه آنان گمراهند حتی «حَسَنات» که خیال می کند برای خودش راه صحیحی را برگزیده و می خواهد از خودش یک موجود مقدّس ملکوتی بسازد. حسنات هم گمراه و تک رو است؛ زیرا ازدواج با کسی را پذیرفت که اصلاً او را ندیده و با او آشنایی نداشته است. با کسی که حتی حاضر نشد زحمت سفر را قبول کند و در جلسه عقد شرکت نماید و به همین اکتفا کرد که پدرش را به جای خودش بفرستد. چرا؟
برای اینکه آن مرد به قول حسنات، مؤمن است. و برای اینکه او هم مثل حسنات عوضی و استثنایی است. و گرنه چرا دختران زیبای اروپا را گذاشت و در گوشه و کنار، در پی زنی مثل «حسنات» رفت. اگر می خواست، می توانست زیباترین و ثروتمندترین دختران را به دست آورد و هیچ چیز مانع او از این کار نمی شد. او که جوانی زیباست، بله زیباست و وضع مادّی خوبی هم دارد. پس چه تک روی و عقده های روحی او را از دختران زیبای انگلیسی منصرف کرد تا در پی دختری مانند حسنات باشد؟ درست است که حسنات هم دختری زیباست و از نظر فرهنگی، در سطح بالایی قرار دارد، ولی من از او بدم می آید و تصوّر نمی کنم که حسنات بتواند از او بهره مند شود، اما او (نامزد) در هر حال عقده ای است. نه،
هرگز حسنات با او خوشبخت نخواهد شد
در اینجا گفتگوی «رحاب» با خودش تمام شد، تصمیم گرفت خودش را به چیزی مشغول کند، شروع کرد به خواندن داستانی از نوشته های «نجیب محفوظ»**نجیب محفوظ، نویسنده پوچگرای مصری است با افکاری شبیه به صادق هدایت نویسنده نهلیست ایرانی (مترجم). ***اسم داستان چنین بود «هیچ چیز مهمّ نیست» او مطالعه را شروع کرد در حالی که همچنان کلمات نویسنده قصّه را تصدیق می نمود که «هیچ چیز مهمّ نیست»؛ نه کرامت انسانی مهم است، نه وجدان، نه زندگی بعد از مرگ و نه... تا پاسی از نیمه شب گذشته، به خواندن آن داستان که برای او و امثالش نوشته شده بود، مشغول بود.

«رحاب»، یک ساعت از صبح گذشته، از خواب بیدار شد، با سنگینی از روی رختخوابش برخاست. صدای مادر و خواهرانش از اطاق مجاور به گوشش رسید، به طرف آنها رفت در حالی که سعی می کرد بخندد، اوّل از همه، چشمش به حسنات افتاد. او پیراهن خواب سفیدی به تن داشت و از صورتش خوشحالی و خوشبختی می بارید که قلب رحاب را به آتش کشید و حسد، غیرتش را تحریک کرد، امّا او به هر صورت، خودداری کرده و خودش را طبیعی نشان داد، بعد رو به حسنات نمود و گفت: عروس خانم حالت چطوره؟
حسنات: خدا را شکر خوبم و امیدوارم که بزودی عروسی تو را هم ببینم.
این کلمات، رحاب را برافروخته تر کرد و آتش غیرت و حسد را در درونش شعله ور نمود، با حالت تمسخر جواب داد: شاید مردی از قارّه آفریقا به خواستگاری من بیاید، همانطور که فردی از اروپا به خواستگاری تو آمد، مثل اینکه اینجا مردی وجود ندارد.
حسنات نخواست با خواهرش بحث و دعوا کند، جواب داد: خداوند از همه بهتر می داند که کی خوب است.
رحاب از روی مسخره خندید و گفت: امّا من می دانم که چگونه آینده ام را با دست خودم بسازم. من مثل تو نیستم که با مردی که هیچ چیز از او نمی دانم ازدواج کنم.
اینجا حسنات دید که لازم است از عقیده خودش دفاع کند، گفت: چطور می گویی من هیچ چیز از او نمی دانم، در حالی که من همه چیز او را خوب می شناسم، همین کافی است که او انسانی متدین باشد.
رحاب: مگر دین، همه چیز است، تو هنوز بچه ای و متوجه نیستی، می ترسم وقتی واقعیت را دریابی که وقت گذشته باشد...
حسنات: منظورت از واقعیت چیست؟
رحاب: مثلاً اینکه عروس در ایّام نامزدیش باید حتی یک ساعت هم از نامزدش جدا نباشد؛ زیرا هر آن، ممکن است بین او با کس دیگری رابطه ای برقرار شود نه مثل تو که اینجا توی چهار دیواری نشسته ای و مردی که خودت را به او بخشیده ای هماغوش خوانندگان و رقّاصه هاست...
حسنات: خواهرم! متأسفم که بگویم سخت در اشتباهی، من خودم را به مردی که هماغوش خواننده هاست، نبخشیده ام، «مصطفی» مرد مؤمن و صادقی است. او حتی به صورت خوانندگان هم نگاه نمی کند و همین باعث شد که با کمال میل و رضا او را قبول کنم. همیشه می دانم مصطفی ایمان و شخصیّتی دارد که کار ناپسند نمی کند و من به او اعتماد کامل دارم، چه اینکه پیشش باشم یا از او دور باشم. و همین ایمان و شخصیّت او، دژی است که پیوسته همراه اوست، چه در مکّه باشد و چه در پاریس.
رحاب خواست جواب حسنات را بدهد ولی مادرش بگو مگوی آنان را قطع کرد و گفت: کافی است، کافی است، خیلی از کارهاتان مانده و امروز ظهر میهمان داریم.
اگر نق نق رحاب نبود، روزهای حسنات با خوشی می گذشت امّا برای رحاب، گذشتِ روزها آرام و سنگین بود. چیزی که رحاب را جداً ناراحت می کرد این بود که حسنات را خوشبخت ببیند و سیل تهنیت و تبریکاتی را که به سوی او می آمد مشاهده کند.
یک هفته گذشت، وقتی رحاب از محلّ کارش به خانه بر می گشت، دید که پُست چی درِ خانه شان را می زند. او دید که داخل نامه ها، نامه ای است به اسم خواهرش حسنات، نامه،دارای مهر و تمبر کشور انگلستان بود. از اینجا فهمید که نامه از طرف «مصطفی» است. با دست لرزان نامه را گرفت و بی اختیار در کیفش پنهان کرد. بعد وارد خانه شد بدون اینکه درباره نامه چیزی بگوید. بعد از غذا با عجله به اطاق خودش رفت و آنجا از روی غیرت و حسد! نامه را گشود. خط زیبای نامه حکایت از شخصیت نویسنده آن می کرد، شروع به خواندن نامه نمود:

عزیزم حسنات! کسی که با وجود این راه دور و دراز او را انتخاب کردم، اکنون برای اوّلین بار برایت نامه می نویسم. گرچه در روزگاران گذشته همواره روحم با تو زندگی کرده است، تو آرزویم بوده ای، همواره منتظرت بوده ام و در اندوه اشتیاق تو بسر می بردم، اکنون خداوند مرا به آرزویم رسانید که این آرزوی پر بها و گنج گرانمایه را در تو دیدم. می بینی که برایت نامه می نویسم، به امید آنکه اندکی از درد حرمان و جدایی را بکاهد.
و دیگر اینکه از خودم برایت بگویم، از خودم که اکنون تو شده ام. من انسانی هستم که سخت تو را دوست می داشته ام قبل از آنکه تو را ببینم؛ زیرا دانستم که تو همان را دوست داری که من دوست می دارم و به چیزی ایمان داری که من به آن مؤمنم. از لحظه ای که پیوند مقدّس ما بسته شد، صادقانه به عشقت پایبند شدم؛ زیرا اگر ایمان خالصانه تو نبود، هرگز این پیوند ما کامل نمی شد. و به همین سبب بود که تو نیز راضی به زندگی با من شدی.
من کسی هستم که در زندگی مشترک، توجّهم به معنویات و اعتقادات است نه مادّیات و زیباییهایش. و به همین جهت تو را انتخاب کردم نه کس دیگری را، تا زندگیِ مشترکِ نمونه ای بنا کنیم. با فرشی از گلبرگهای ایمان و روشن به نور قرآن و بر پایه تعالیم اسلام، زندگیی سراسر عشق و دوستی و وفا. ای حسنات! زمانی که تو، در مرحله اوّل با تمام وجودت برای خدا و بعد برای من باشی، من نیز با تمام وجود اولاً برای خدا و بعد برای تو خواهم بود. خداوند این یگانگی روحی ما را مبارک گرداند و دوستی ما را با نظر لطفش پرورش دهد. و گامهای ما را در راهش استوار بدارد.
در پایان، دوست داشتم که بیشتر و بیشتر برایت بنویسم؛ زیرا با تو سخن بسیار است، امّا منتظر نامه تو هستم که در جواب این نامه می فرستی تا بدانم که نامه طولانی را دوست داری یا مختصر را.
درودها و محبّت مرا بپذیر، همواره به ایمان و به عشق من پایبند باشی.
ضمناً (امیدوارم عکسی را که همراه نامه فرستادم بپذیری، هرچه زودتر عکست را برایم بفرست) مصطفی


رحاب، نامه را تمام کرد در حالی که عصبانی و ناراحت بود. روانی کلمات نامه، رحاب را چون شعله های آتش می نمود. با این تصمیم که نامه را به دست حسنات ندهد، کمی آتش حسد خود را فرو نشاند. آن روز تمام شد در حالی که او در ناراحتی و حیرت بسر می برد. ناراحتیش از وجود نامه بود، امّا حیرتش برای این بود که چه کند تا از نامه خلاصی یابد. او همواره لحظه به لحظه آن را از اوّل تا آخر می خواند. هر دفعه که می خواند ناراحتیش بیشتر می شد و آرزو می کرد که این نامه به او نوشته می شد نه به حسنات. شب همچنان می گذشت و چشمان رحاب را خواب نمی برد. روی تختش نشست تا برای دهمین بار باز هم نامه را بخواند
با خود می گفت: خط بسیار زیبا و محتوای زیباتر و روانِیِ کلمات، حکایت از روح آزاد و سرشاری می کنند. اگر نامه به دست حسنات برسد، چقدر خوشحال خواهد شد. بدون شک او خوشبخت می شود. خوشبختی که مرا تا ابد راحت نمی گذارد ... در اینجا رحاب تصمیم گرفت نامه را پاره کند تا هرگز به دست حسنات نیفتد. قبل از این کار، فکری به خاطرش رسید، با خود گفت: نه، پاره اش نمی کنم ولی آن را می سوزانم. آنچه برایم لذتبخش است، این است که آتشش را تماشا کنم در حالی که کلمات زیبا و دینی او را می سوزاند، این را گفت و سپس برای جستجوی شمع به پشت اطاقش رفت. چند شمع رنگی کوچک دید که نوار طلایی رنگی دور آنها بود و روی نوارها این کلمات به چشم می خورد:
«عید تولّدت مبارک، با آرزوی خوشبختی و ایمان برای تو ...»
با عصبانیت خندید، یکی از شمعها را بیرون آورد و آهسته گفت: نامه مصطفی را با شمعهای اهدایی حسنات به خودم، می سوزانم، بله، این شمع کوچک زیبا، از آن شمعهایی است که حسنات به مناسبت جشن هیجدهمین سال تولّدم به من هدیه کرده بود. شگفتا! که این شمعها آنقدر در اینجا ماندند تا بالأخره نامه مصطفی و به دنبالش آسایش و سعادت حسنات را بسوزانند.
رحاب شمع را روشن کرد و خواست که روی طاقچه بگذارد. سپس نامه را با آن آتش بزند، ولی فکری بخاطرش رسید، اگر این نامه را بسوزانم چه سودی دارد؟ زیرا بزودی نامه دوم و سوم و... مصطفی برای حسنات خواهد رسید و من هم که همیشه پُست چی را جلوی خانه نمی بینم. در هر صورت سوزاندن این یک نامه کافی نیست و نفعی هم ندارد. چند لحظه ای اندیشید، سپس فکری به ذهنش آمد، پیش خود به درستی این فکر قانع شد که به اسم حسنات، خود وی برای مصطفی نامه بنویسد. او به زودی این کار را خواهد کرد. تا عظمت و ابهّت خواهرش را بشکند. امّا لازم بود که آدرس بازگشت نامه را غیر از آدرس خانه خودشان بنویسد، این کارِ مشکلی نبود؛ زیرا او می توانست، آدرس اداره اش را و به اسم دوستش بنویسد. مصمّم شد که این فکر را عملی سازد. بنابر این لازم بود فعلاً نامه را حفظ کند، چون شاید موقع نوشتن نامه اش به آن احتیاج پیدا کند، سپس نشست و چنین نوشت:
«عزیزم مصطفی!»
با تشکر از شما، نامه ات را دریافت نمودم، از اختصار نامه و روانی کلمات و بی پیرایگی آن، خوشوقت شدم. چون من نامه طولانی را دوست ندارم. امّا اینکه نوشته بودی این نامه به جای ملاقات ما با یکدیگر است، این وهم و خیالی است که آدم خیالاتی برای راضی کردن خودش آن را به خود تلقین می کند. نامه چه اثری دارد و چه دردی را دوا می کند؟ وقتی که من ندانم تو کجایی و چگونه ای و به چه شکلی و با چه کسی زندگی می کنی؟ تو در سرزمینی هستی که سرشار است از جمیع لذایذ و نعمتهای زندگی. بنابراین، از تو، چه برای من باقی می ماند؟ از من توقّع نداشته باش که بپذیرم، ما فقط محتاج به زندگی کردن بر اساس دین هستیم، به آن شکلی که در نامه ات ذکر نمودی. تو در آنجا اشاره ای به اختلافات طبقاتی و یا گروههای ظالم و استثمارگر نکردی، چنانچه توده ضعیف و استثمار شده را هم به حساب نیاوردی.
ولی ما در برابر این واقعیت، به جستجوی راهی برای رهایی از این همه ظلم می پردازیم. و در میان این تاریکیها سخن از نور می گوییم. امّا چون به واسطه محکمی بنای ستم، ممکن نیست روزنه ای در آن بگشاییم و از شدت ظلمت امکان ندارد که به نور، دست یابیم، پس در قبال این همه مسائل، چیزی دستگیرمان نمی شود، مگر اینکه دلمان را به چیزی خوش کنیم که خودمان آن را ساخته ایم. به یک قدرت بزرگ و موهوم که ما فوق هر ظلمی است و از همه تاریکیها، قویتر است. سپس شروع می کنیم به تلقین کردن به خودمان که همه امید و آرزوهایمان را به این قدرت ببندیم. و به انتظار بنشینیم تا او مشکلاتمان را حلّ کند و به درد و رنجهایمان پایان دهد. این عامل سبب مطرح شدن فکر ایمان به خدا در روی زمین شده است و تفکر دینی نتیجه آن است، بنابراین، تو مانند من نمی اندیشی، ما دیگر محتاج بازگشت به هیچ یک از آنچه گفتی نیستیم. بعد از اینکه بشریت دانست که چگونه عدالت دلخواه خود را به دست آورد.
از تو عذر می خواهم از اینکه با افکاری به استقبالت آمدم که هیچ از آنها خوشت نمی آید، ولی من آدم صریح و رُکّی هستم و دوست دارم که با دیگران نیز صریح برخورد کنم. در پایان، درود من بر تو باد!
با آرزوی خوشبختی - حسنات.
در حاشیه: امیدوارم جواب این نامه و همه نامه های بعدی را به این آدرس بفرستی: «شرکت ری، بخش آمار، آنسه میاده ناجی».
رحاب نامه اش را به آدرسی که مصطفی در نامه اش نوشته بود، پُست کرد. امّا اندکی در دل، خودش را سرزنش می کرد، زیرا این نامه اش، تیره روزی آینده خواهرش را در پی داشت، ولی حسد و کینه ای که از او در دل داشت فکر، سرزنش را از سرش بیرون کرد.

نامه به دست مصطفی رسید، با شور و شوق فراوان آن را گشود. از خوشحالی با عجله شروع به خواندن آن کرد، ولی خیلی زود یکّه خورد سپس نومیدانه در بهت و حیرت فرو رفت، ابتدا گمان کرد که درست نمی بیند، از نو شروع به خواندن نامه کرد ولی دید که اشتباه نمی کند، آنچه دیده، درست است، حسنات، همان دختر پاکِ با ایمانِ بی گناهی که خواهرش زینب برایش انتخاب کرده بود! همان کسی که زینب آنقدر از او تعریف کرد که بدون اینکه او را ببیند اقدام به خواستگاری او کرد. بله همان حسنات که چه آرزوهای بزرگ درباره او داشت. و چه امیدهای خوشی به او بسته بود. حالا آن حسنات، این چنین برایش نامه بنویسد و با صراحت بگوید که من به هیچ چیز ایمان ندارم، حتی به وجود خدا
چه چیزی می تواند سخت تر و دشوارتر از این باشد؟ ولی این چگونه پیش آمد؟ چرا خواهرش زینب اینگونه به او خیانت کرد؟ این دختر، بهترین دوستش زینب بود [از همه اینها گذشته ] او در برابر این تلخ کامی چکار بکند؟
مصطفی پس از اینکه اندکی درد جانکاهش آرامش یافت و بر خود مسلّط شد، اندیشید که باید فکری اساسی بکند. اوّل به خاطرش رسید که نامه ای سرزنش آمیز به زینب بنویسد و او را وکیل کند که نامزدش حسنات را طلاق بدهد، ولی فکر دیگری به خاطرش آمد: [و آن این که ] با این عجله طلاق دادن یعنی فرار از مسئولیتی که رویاروی اوست. مسئولیت امر به معروف و نهی از منکر. شاید اکنون بتواند او را هدایت کند. او در هر صورت (شکست یا پیروزی) وظیفه دارد که به وسیله نامه، به مهملات نامزدش پاسخ دهد. هر چه فکر کرد، چیزی بهتر از این به خاطرش نرسید، شروع به نوشتن نامه کرد. می خواست در نامه فقط جواب شک و شبهه های نامزدش را بدهد، نه کمتر و نه بیشتر، چنین نوشت:


سلام بر تو حسنات و بخشایش و برکات خداوند نیز شامل حالت!
از اینکه دیر برایت نامه نوشتم متأسفم، در این مدت، پیوسته در این اندیشه بودم که چگونه از ضربه روحی که با خواندن نامه ات به من رسید رهایی یابم. نامه ای که به تعبیر خودت، صریح و رُک بود و چون این ضربه روحی جبران پذیر نبود، به وظیفه دینی ام در برابر تو می پردازم. با خواندن این جمله از تو که: «ما هیچ نیازی به دین نداریم!» سخت اندوهگین شدم، آیا آن را جدّی نوشتی یا خواستی شوخی کنی؟ نمی دانم چه شرایط اسفباری تو را وا داشت که چنین بنویسی؟
اکنون که آشکارا تو را نیرنگباز و گمراه کننده می بینم، پس از این با تو همچون برادری با خواهرش مکاتبه خواهم کرد. و این به سبب احساس مسئولیت دینی و اجتماعی در برابر تو است.
امّا آنچه که درباره «بی نیازی از ایمان به خدا و بعد به دین!» نوشته بودی، باید بدانی که ایمان به خدا که دین مبتنی بر آن است، بر خلاف گمان تو، زاییده ظلم و استثمار نیست؛ زیرا قبل از اینکه اصلاً ظلمی وجود داشته باشد، ایمان به خدا وجود داشت و قبل از اینکه اختلافات طبقاتی به وجود آیند، ایمان به خدا موجود بود.
اگر چنانچه تو خیال کردی، دین زاییده تضاد طبقاتی است، در ابتدای خلقت، چه اختلاف طبقاتی را می توان تصوّر کرد؟ وقتی که همه افراد، غذا و پوشاک یکسان داشتند و میزان علم و اطلاعات آنان برابر بود ...
امّا ایمان به خدا از ابتدای آفرینش انسان، از وقتی که انسان معنای هستی را درک کرد، وجود داشته است. شاید برایت این سئوال پیش بیاید که چگونه چنین ادّعایی را می کنم و بر آن تأکید می نمایم. ولی مگر نمی دانی که برای هر چیز، نشانه ها و علایمی وجود دارد. و در پهنه تاریخ، آثار اشیاء هستند که بر وجودشان دلالت می کنند. و تاریخ این آثار را به روشنی بر ما می نمایاند. حال چند مثال برایت ذکر می کنم:
مثلاً در مصر، مصریها از اصیلترین ملّتهایی هستند که به روح و رستاخیز و پاداش و کیفر، معتقد بودند. البته اعتقادی در سطح ابتدایی خودشان. برای «روح»، رمزهای متعددی قائل بودند، گاهی لفظ «کا» را رمز قرار می دادند و گاهی سیاره «زهره» را و گاهی «روح» را به شکل پرنده ای که صورتش شبیه آدم بود می کشیدند. عکس و نقاشیهای این علایم و آثار، در بین آثار قدیمی و در تاریخ، روشن هستند. و همین طور عبادت ابتدایی آنها برای حاکم (فتاح). در آن دوران تمام کوششهای آنان برای تقرّب جستن به معانی روحی و معنوی بود، چنانچه در یکی از دعاهای (نمازهای) فتاح آمده است:
«دل و زبان در اختیار معبودها هستند که فهم و گفتار ما نیز از آنها آغاز می شود. بنابراین، هیچ فکری و حرفی از دهان و زبان بر نمی خیزد مگر اینکه وحی فتاح است، چه در میان اربابها و چه مردم و حتی هر موجود دیگری».
گذشته از این، وقتی که «اخناتون» - که معروف به تأمّل و تفکر بود - به زمامداری رسید، تصمیم گرفت ( در حد امکانات و توانایی فکریش) به اصلاح عبادات بپردازد، چنانچه در یکی از نمازهای وی - که در تاریخ ثبت است - آمده: «چه بسیارند از مخلوقات تو که ما آنها را نمی شناسیم، تویی خدای یگانه ای که هیچ خدایی غیر از تو نیست، به مشیّت و قدرت خود، زمین را آفریدی، یگانه بودی و به وسیله انسان و حیوان و بزرگ و کوچک، زمین را آباد کردی». این بود شمه ای از احوال مصر قدیم.
- امّا در «هند»، مورّخین تاریخ هند اختلاف دارند که از چه زمانی فکر دین و ایمان به خدا در میان هندیان وجود داشته است. بعضی از مورخین معتقدند که 1500 سال قبل از میلاد و برخی عقیده دارند که شش هزار سال قبل از میلاد، این فکر در میان آنان به وجود آمده است، چنانچه «ماکس موللر» - کسی که سخنش در زبانهای هند و اروپایی حجّت است - می گوید:
«حتّی قبل از زمانی که سرودهای «ودا» نوشته شوند، بین هندی ها کسانی بودند که به خدای یگانه ای که نه مرد بود و نه زن و نه محدود به محدودیتهای طبیعت بشر بود، معتقد بودند.»
همچنین «موللر» سرودهای پارسایان هندی را که حدود پنج قرن قبل از میلاد با آواز می خواندند، ترجمه کرده که در میان آنها به این جمله بر می خوریم: «در آنجا نه روز بود و نه شب و نه هیچ کس غیر از خدای یگانه، او زنده بود در حالی که هیچ موجودی غیر از او وجود نداشت».
- و همچنین در «چین» که مردم، ماه و خورشید و ستارگان را می پرستیدند، بزرگترین خدایشان، خدای آسمان بود. در نظر آنان خدای آسمان، خدایی بود که جهان و جهانیان را دگرگون می کند و اداره امور، به دست اوست. و هم اوست که خط سیر زندگی هر انسانی را ترسیم می کند.
- و در «ایران» نیز، چنانچه بر زبان زردشت آمده در حالی که از «اهورامزدا» در خواست می کند: «ای اهورا مزدای مهربان! سازنده هستی، ای پاکترین پاکها، چه چیز در ملک و ملکوت، قویتر و محکمتر است؟»
اهورا مزدا پاسخ می دهد «اسم من که در ارواح عالی متجلّی می شود، قویترین نیروها در ملکوت است».
و همچنین آنها عقیده داشتند که پلی است بنام «چینودپل» (پل صراط) که روح نیکوکاران و اشرار از آن می گذرد و در آنجا فرشته عدل «رشن» و خدای نور «میترا» آن ارواح را ملاقات کرده و ترازویی برای آنها نصب می کنند و از آنان درباره کارهای خوب و بدشان سئوال می کنند. و سپس برای نیکان درهای بهشت و برای بدان، درهای جهنّم را می گشایند.
- اما در «بابل»، وقتی تمدّن بابلی را که از قدیمترین تمدّنهای تاریخ است، ملاحظه می کنیم، ایمان آنها به خدا، از طریق آثارشان مشهود است، مانند «ایا» خدای آب گوارا و آتش. و «انو»، خدای آسمان و «مردوخ»، خدای جنگ و لشکرها.
و در «یونان»، آنجا که خیره کننده ترین تمدن قدیم وجود داشت، «اکسینوفون» که حدود شش قرن قبل از میلاد می زیسته، اوّلین کسی بود که فکر ایمان به خدای یگانه را در آن تمدن، رسوخ داد. او مردم خودش را سرزنش می کرد که چرا چیزی را می پرستید که از بین رفتنی است ...
خلاصه از بررسی تاریخ، این نکته به دست می آید که از بیش از ده قرن قبل از میلاد، فکر ایمان به خدای واحد وجود داشته است ... آری حسنات!، همین چیزهای کوچک و بررسیهای کوتاه هم به روشنی نشان می دهند که اندیشه ایمان به خدا از اوّل خلقت وجود داشته است. وقتی که من آن افکار دوره های گذشته را برایت ذکر کردم، نمی خواهم بگویم که همه آن افکار در همه دوره ها صحیح و سالم بودند. آن فکرها، کوتاهی و پستی داشتند، چنانچه انحطاط فکری هر دوره را ملاحظه کردی، آن افکار در هم و برهم بودند، کما اینکه بعضی از افکار مادّی عصر ما نیز چنانند. بنابراین، آن افکار [کهن ] مغایر با ایمان به وحدانیت (یگانگی) واقعی بودند، اگر چه به روشنی دلالت بر ایمان به وجود خدا می کردند، ولی ایمانشان گاهی با افکار مادّی آن روز آمیخته بود.
امیدوارم زیاد وقتت را نگرفته باشم، امید است که اگر کتاب «اللّه»**این کتاب با نام «خدا» به فارسی ترجمه شده است.م.*** نوشته «عقّاد» را بخوانی به آنچه که ذکر کردم بیشتر آشنا شوی و به نوشته من یقین پیدا کنی. و خدا برتر از هر خواست و اراده ای است برای شما خیر و خوبی آرزومندم - مصطفی.

رحاب نامه را تا آخر خواند، تمام شب را در اندیشه آنچه که مصطفی نوشته بود، بیدار ماند. می خواست بین آنچه مصطفی نوشته و آنچه خودش معتقد بود، مقایسه ای انجام دهد تا بفهمد کدامیک از این دو شناخت، بهترند و کدامیک به قواعد محکمتر و اندیشه عمیق تری وابسته اند. از راه فکر کردن به جائی نرسید، بنابراین، راه عناد و لجبازی را پیش گرفت. گویا خوی عناد و لجبازی همیشه بر او تسلّط داشت. از اوّل صبح، پیش از اینکه بخواهد خواهرش حسنات را ببیند، آماده نوشتن نامه شد. چون می ترسید که عواطف درونیش بیدار شده و مانع از نوشتن نامه شوند. مخصوصاً اینکه در طول این مدّت، حسنات را می دید که خیلی کم حرف می زند و کم می خندد. کم کم چهره شاداب او پریده رنگ می شد. رحاب می دانست که ناراحتی حسنات به خاطر مصطفی و نرسیدن نامه ای از اوست. گویا گاهی از این ناراحتی خواهرش لذت می برد. گاه گاهی برای اندک زمانی از سرزنشهای درونی خود متأثّر و متألّم می شد. وجدانش از او می خواست که این کار را نکند، ولی برای اینکه این فکرها مانع کارش نشوند، داخل اطاق خود نشست و جواب مصطفی را نوشت و همان روز با عجله آن را پُست کرد. او چنین نوشت:

مصطفای عزیزم!...
از اینکه با صراحت خود، موجب ناراحتی شما شدم، معذرت می خواهم. من انتظار داشتم که مثل نامه اوّلی، کلمات نغز و پرمعنا و زیبا به کار بری، ولی تو پیش از اینکه به اثبات افکارت بپردازی، به اثبات احساساتت پرداختی، شاید مرا شایسته و قابل درک افکارت نمی دانستی، در هر صورت جواب تو درباره قِدْمت فکر ایمان به خدا، شیرین بود. و دلایل تاریخی واضح و روشنی ذکر نمودی.
ولی من هنوز می گویم که ایمان به خدا فقط وسیله ای ااست که ضعیفان بی قدرت، در مقابل زورمندان، اختراع کرده اند؛ زیرا آدم ضعیف وقتی که می بیند توانایی دفاع از خودش را ندارد و نمی تواند خطر را از خود دفع کند، در پی نیروی وهمی و خیالی می گردد تا او را حمایت کند و خطر را از او دور سازد. فکر ایمان به خدا و در نتیجه ایمان به دین از اینجا ناشی می شود. مصطفی! این است آنچه من بدان معتقدم. وقتی که ما ضعیف نباشیم و با سلاحهای امروزی و وسایل گوناگون بتوانیم از خود دفاع کرده و خطر را دفع کنیم، دیگر چرا آنگونه بیندیشیم؟ و چرا به عقب برگردیم و از یک شی ء مجهول موهوم، استمداد کنیم؟ آن هم چیزی که هرگز جوابگوی نیازهای عصر ما نخواهد بود. آری، چرا چنین باشد؟
ای کاش! اگر می توانستی جوابم را می دادی. با درود برتو و در انتظار پاسخ - حسنات.

رحاب در میان بیم و امید، منتظر جواب ماند. بیم و امیدی که با سابق فرق داشت. اکنون او می خواست پاسخ سئوالاتش را بشنود در حالی که همان جواب اوّل را خوب فهمیده و تصدیق کرده بود. او کم کم از عاقبت کارش بیمناک می شد، کاری که از اوّل، متوجه سرانجامش نبود. اگر خواهر مصطفی از سفر برگردد چه می شود؟ چه اتفاقی روی می دهد؟ اگر مصطفی در نامه ای به خواهرش، او را بر این نامزد گرفتن سرزنش کند؟ و خواهرش انکار کند و در این موضوع با حسنات صحبت کند، چه رخ خواهد داد؟! خواهر مصطفی دوست صمیمی حسنات است. و اگر مصطفی همه چیز را بفهمد چه پیش خواهد آمد؟
و هر گاه در پندارهایش بدینجا، می رسید احساس خفگی می کرد. کوشید که این افکار را از خود دور کند و تا آخر به راهش ادامه دهد. و با دور انداختن این افکار، زمان انتظار را کوتاه کند. پس از مدّتی نامه مصطفی را دریافت نمود، آن را گشود و با شتاب شروع به خواندنش کرد تا زودتر پاسخ سئوال خود را بیابد، دید که در نامه این طور نوشته است:

عزیزم حسنات! با هزاران سلام و درود!
از اینکه انسجامی در نامه ات بود، خوشحال شدم. امیدوارم که این مقدّمه انسجام کامل فکری تو باشد. امّا از این سخنت متعجّب شدم که تو تصور کردی ایمان به «اللّه» زاییده ضعف انسان است. اگر گفته تو صحیح باشد، بنابراین باید پیامبران و همه کسانی که در هر دوره، دعوت به ایمان می کنند، ضعیفترین افراد بشر باشند، در حالی که می بینیم پیامبران که دعوت به خدا و ایمان به او می کردند همه افرادی قوی و دلیر بودند. به عنوان مثال، «حضرت نوح نبی اللّه» را ذکر می کنم، آن حضرت در [طول ] 950 سال، پیوسته قومش را به سوی ایمان به خدا دعوت می کرد، بدون اینکه خسته یا افسرده شود، سپس به تنهایی اقدام به ساختن کشتی کرد و در طول زمانی که مشغول ساختن آن بود، بدون اینکه لحظه ای در کار خود تردید راه دهد یا از آن منصرف شود، همه نیشخندها و تهدید و تمسخر و وعد و عیدهای قومش را تحمّل کرد. بعداً وقتی که آب به امر پروردگار طغیان کرد، او با خانواده اش با کمال اطمینان سوار کشتی شدند و از امواج خروشان، ترسی به دل راه ندادند، حتی عاطفه فرزند گنهکارش نیز او را از راه باز نداشت و خاطرش را نیاشفت. حسنات! آیا این دلیل بر قدرت اراده و ثبات شخصیّت او نیست؟
سپس «ابراهیم» را مثال می زنم و استحکام قدمش را در برابر دشمنان و پشت کردنش به هر گونه آشتی و امتیاز. حتی تهدید به سوزانیدنش کردند، ولی او همانطور که خدایش ثابت قدم کرده بود، محکم و پا برجا ایستاد و مقاومت کرد. سپس او را به آتشی که برای سوزانیدنش شعله ور کرده بودند، اندک اندک نزدیک می کردند و باز بر می گرداندند تا شاید او را بترسانند و تضعیف کنند، بی آنکه ذرّه ای سستی و شکست در او راه یابد. بعد او را از بلندی داخل آتش افکندند، بدون اینکه یک کلمه از دادخواهی یا طلب ترحم از او شنیده شود. بنابر این، آتش بر او سرد و ملایم شد. آیا دلیلی بزرگتر از این، بر قدرت و صلابت او هست؟ آیا ممکن است به چنین کسی، نسبت ضعف و ترس بدهیم؟
امّا «حضرت موسی» علیه السلام در حالی که کسی جز برادرش و سخن حق همراه او نبود، نزد فرعون جبّار و طاغوت رفت و او را به ایمان آوردن به خدا دعوت کرد، بی آنکه کوچکترین اعتنایی به خطراتی که در انتظارش بود، بکند، آیا این دلیل قوّت و مقاومت نیست؟
«حضرت عیسی» و پایداریش در دعوت به حق را در نظر بگیر.
و امّا خود پیغمبر ما «حضرت محمد» صلی الله علیه وآله چه سختیها که در راه دعوت به ایمان نکشید، بی آنکه ذرّه ای ضعف و سستی در او راه یابد. حتی وقتی قریش در ستیزه با او، همدست شدند و از او می خواستند که دعوت ایمان به خدا را رها کند، آن حضرت فرمود: «وَ اللَّهِ لَوْ وَضَعُواالشَّمْسَ فی یَمینی وَ الْقَمَرَ فی شِمالی عَلی اَنْ اَتْرُکَ هذَا الْاَمْرَ ماتَرَکْتُهُ» یعنی: «به خدا سوگند» اگر خورشید را در دست راست و ماه را در دست چپم بگذارند که این کار را رها کنم، هرگز آن را رها نخواهم کرد. و تاریخ زندگی پیامبر از قهرمانیها و مبارزات او همه چیز را بیان می کند. اگر بخواهی و بلکه از تو خواهش می کنم که سیره پیغمبر اکرم را بخوانی، شاید تو از خیلی چیزها خبر نداشته باشی، بخوان تا بدانی که چگونه انبیا، قویترین و ثابت قدمترین و شجاعترین مردم بودند. در خاتمه، میل دارم کتاب «قصّة الایمان» را بخوانی که از آن استفاده کرده و بهره مند خواهی شد و در عین حال من آماده پاسخگویی به هر سئوالی هستم - مصطفی.

در روزهایی که رحاب منتظر پاسخ نامه بود، اندکی خودش را سرزنش می کرد. مصطفی را نشناخته بود و از تسلیم شدن به افکار او سر باز می زد. در آن هنگام، حسنات که سعی می کرد درد درونی خود را پوشیده نگهدارد، او هم کم کم در شناختش نسبت به مصطفی شک کرده و از او مأیوس می شد. گاهی اوقات از نومیدی خود با خود سخن می گفت، گاهی هم خیالاتش بر او چیره می شد، چه خیالات بدی! چگونه موضعگیری سرد و بی خیال نامزد و شوهر آینده اش را توجیه کند؟ مگر از کمترین پایه شایستگی این نیست که نامزدش نامه ای هر چند کوچک برایش بنویسد؟ مگر نشانه ادب داشتن این نیست که لااقلّ عکس خود را برایش بفرستد؟ او که می دانست من عکسش را ندارم. این تصوّرات دشوار، برای او تحمّل ناپذیر بود و کم و بیش او را رنج می داد. در هر صورت او نمی خواست واقعیتی را که لمس کرده بود، باور کند.
حسنات برای توجیه این موقعیت دشوار خودش و نیز برای اینکه مصطفی را تبرئه کند، عذرها می آورد و توجیه های مختلفی می کرد. می گفت: شاید او مشغول است و گرفتار کارهایش می باشد. یا اینکه خجالت می کشد نامه بنویسد . وچه بسا که نامه بنویسد ولی به دست من نرسد. این نکته آخر برایش بهترین عذر بود. با این فکر که او حتماً از این به بعد نامه خواهد نوشت، خودش را خوشحال می کرد، و می گفت: او حتماً مرا در نظر دارد و به یاد من هست، کمااینکه من همیشه او را پیش چشم دارم و به یاد اویم.
حسنات در تمام این مدّت منتظر بازگشت خواهر مصطفی از سفر بود، چون سال تحصیلی او به پایان رسیده بود. شاید خواهر مصطفی راجع به برادرش با او چیزی بگوید...
او می خواست که با مطالعه و نوشتن، این فکرها را از خود دور کند، رفت در اطاقش نشست و به مطالعه پرداخت. ناگهان رحاب وارد اطاق او شد. خیلی عجیب بود، رحاب از مدّتها پیش دیگر به اطاق وی نمی آمد. حسنات به او خوشامد گفت و به گرمی به استقبالش رفت. رحاب روی یک گوشه تخت نشست، تردید و دو دلی، به وضوح در چهره اش مشاهده می شد، مثل اینکه نمی دانست چه باید بکند. بعد حسنات رو به او کرد و گفت: رحاب! امروز سر کارت نرفتی، نکند خدای ناکرده مریض باشی؟ رحاب در حالی که سرش را تکان می داد در پاسخ گفت: واقعش این است که سر درد شدیدی گرفتم و لذا به دوستم سفارش کردم برایم اجازه بگیرد، ولی حالا می خواهم از تو سؤالی بکنم؟ آیا کتابی داری که آنرا مطالعه کنم؟
حسنات از این پرسش رحاب تعجّب کرد، با خودش گفت رحاب می داند از آن کتابهایی که او دوست دارد، نزد من نیست ولی حسنات به روی خود نیاورد و گفت: این کتابهای من پیش رویت هستند، نگاهی کن و هر کدام را که دوست داشتی بردار.
رحاب برخاست و به جستجو در میان کتابها پرداخت، حسنات نگاهش را به او دوخته بود. می خواست ببیند او چه کتابی را انتخاب خواهد کرد. رحاب آمد و دو کتاب در دستش بود، کتاب «قصة الایمان» و کتاب «موکب النور فی سیرة الرسول».
رحاب نمی دانست پیش روی خواهرش چه بگوید و چطوری برساند که علّت اینکه این کتابها را انتخاب کرده چیست؟ قبل از اینکه سئوال و جوابی ردّ و بدل شود به اطاق خودش برگشت. حسنات، احساس خوشحالی می کرد، چه بهتر از اینکه دوباره خواهرش به سرزمین ایمان بازگردد، او خیلی خوشبخت می شد از اینکه خواهر گمراه و لااُبالیش را مثل خود و در کنار خود ببیند و مشاهده کند که او از راههای هدایت، پرسش و جستجو می کند. این موضوع حسنات را خوشحال می کرد.
به طوری که در این مدّت دیگر آن افکار و خیالات شوم و دردآور به سراغش نیامدند. او به این فکر فرو رفت: آری، رحاب ایمان می آورد و دستورات اسلام را می پذیرد، پس حتماً یک جوان مؤمن مثل مصطفی، خواستگارش خواهد شد... به اینجا که رسید رشته افکارش قطع شد... مصطفی امّا... چه می گویم ... مصطفی... باز هم تصورات تاریک بر او غلبه کردند. او سرش را به طرف کتاب خم کرد و دوباره فکرش را متوجه خطوط کتاب کرد.


رحاب خودش را با مطالعه آن دو کتاب سرگرم، کرد، امّا از نوشتن نامه به مصطفی غفلت نورزید. متوجه شد که باید بیشتر به او نامه بنویسد، در نامه اش چنین نوشت:

عزیزم مصطفی!
شاید تصوّر کنی که دیر جواب نامه ات را نوشتم. من به مطالعه آن دو کتابی که از من خواسته بودی بخوانم، مشغول بودم و اکنون آنها را تمام کردم... حال می خواهم بگویم که تو تا (اندازه ای) با اسلوب صحیح و پیراسته سخن می گویی. من کتاب «سیرة الرسول» را که توصیه کرده بودی، مطالعه کردم و روزهای شیرینی را با آن گذراندم. به چیزهایی که اصلاً از زندگی «محمد بن عبدالله» خبر نداشتم، آگاه شدم.
و همچنین کتاب «قصة الایمان» را نیز خواندم. جواب اکثر سئوالات خود را آنجا یافتم. سئوالهایی که با اصرار از من جواب می خواستند. [و هنوز پرسشهای دیگری هم برایم باقی است ]مثلاً اینکه هنوز نفهمیدم که چگونه ممکن است خدایی را بپرستم که او را ندیده ام. و با هیچیک از حواس پنجگانه که اساس ادراک و شناخت بشرند، نمی شود او را حس کرد. آیا این عبادت، تقلید کورکورانه و بر اساس وهم و خیال نیست؟ متأسفم که با این سئوالات خود، موجب زحمت و ناراحتی شما می شوم، ولی این پاسخهای توست که جوابگوی سئوالات و احتیاجات فکری من است. و همین سئوالات است که تا حدّ زیادی موجبات بی قراری و ناآرامی مرا فراهم می سازند. امید است که نامه تو یا کتاب قصةالایمان به من آرامش بخشند، از تو پوزش می طلبم، در آرزوی خیر و صلاح شمایم - حسنات.


نامه رحاب در حالی به مصطفی رسید که او هم منتظرش بود؛ زیرا می خواست مشخّص شود که نامه هایش چقدر بر او تأثیر می گذارند، آیا نامه هایش تأثیری بر آن دختر داشته یا نه؟ اگر نامه های او مثل قبل حاکی از تعصّب در کفر و بی ایمانی باشند، دیگر از مصطفی تکلیف ساقط می شد و دیگر شرعاً موظف نبود که به او نامه بنویسد؛ زیرا احتمال فایده در آن نمی داد.
امّا اگر می دید که نامه هایش کم کم او را رام می کنند و به سوی هدایت سوقش می دهند، خوب شرعاً لازم بود که به مکاتبه ادامه دهد. البته نه مانند مکاتبه با نامزدش بلکه مثل مکاتبه با یک انسان گمراه؛ چون از وقتی مصطفی گمراهی و انحراف حسنات را دید، به طور کلّی فکر ازدواج و زندگی مشترک با او از سرش بیرون رفته بود. امّا وقتی که نامه رحاب را دریافت نمود، ملاحظه کرد که او به نوشته هایش قانع می شود و کتابهای پیشنهادی او را مطالعه می کند. ولی یک سئوال تازه برایش [برای رحاب ] پیش آمده، به هر صورت مصطفی لازم دانست که باز به او نامه بنویسد. بنابراین چنین نوشت:


حسنات! سلام بر تو و رحمت و برکات خداوند!...
خدا را شکر می گویم که اکنون با یک حالت امیدوار کننده ای به تونامه می نویسم. نوشته های تو امیدوار کننده بود و من با گشاده رویی به پاسخ آن می پردازم.
خود این سئوال تو نشانه علاقه ات به شناخت حقیقت است. امّا پاسخ من این بار، کوتاه است، در واقع جواب نیست بلکه خود سئوالی است و امیدوارم که پاسخ آن را به من بدهی:
1- چرا انسان با حیوان، از نظر ادراک و شناخت اختلاف دارد، در صورتی که هر دو، دارای حواس یکسان می باشند؟
2- آیا تو، به «وجود» و «عدم» اعتقاد داری؟
3- آیا برایت اتّفاق افتاده است که درباره چیزی بگویی «فلان چیز نشدنی یا مستحیل است؟»
اینها آن سئوالات مختصری هستند که امیدوارم پاسخ آنها را بگویی.
متشکرم! بهترین درودهایم بر تو - مصطفی.


رحاب چون در انتظار پاسخ سئوال خود بود با شور و شوق فراوان، نامه مصطفی را گشود، امّا با حیرت دید که مصطفی در نامه اش فقط چند سئوال از او کرده است.
هر چه فکر کرد نتوانست به این پرسشها پاسخ دهد و اینکه نمی توانست برای آنچه مصطفی پرسیده بود پاسخی بیابد، برایش دشوار بود. متوجه شد که حسنات در اطاقش هست، به طرف او رفت و این مرتبه، گرمتر از همیشه با حسنات برخورد کرد؛ زیرا هر چه از خواب غفلت بیشتر بیدار می شد و بیشتر به خدا فکر می کرد، از خودش به جهت جنایتی که نسبت به حسنات انجام داده بود، بیشتر متنفّر می گشت. به هر حال او راهی برای پاسخ گفتن به سؤالات مصطفی ندید جز یاری گرفتن از حسنات و به همین جهت نزد او رفته بود. سعی داشت که خودش را خیلی عادّی و خونسرد نشان بدهد.
حسنات به او خوشامد گفت. اخیراً او با رحاب گرم می گرفت و بیشتر با او رفت و آمد می کرد؛ زیرا می دید که او به مطالعه کتاب مذهبی علاقه مند شده است. رحاب نشست، امّا این بار، دیگر اسم کتاب معیّنی را نمی دانست که بخواهد بنابراین باید از حسنات می خواست که به کتابی که مفید به حال او باشد، راهنماییش کند. امّا نمی دانست چگونه شروع به صحبت کند. همینطور ساکت نشسته بود تا اینکه حسنات روبه او کرد و گفت: رحاب! امیدوارم آن دو کتاب را تا آخر مطالعه کرده باشی.
رحاب با صدای لرزان گفت: بله.
حسنات: آیا آنچه را که خواندی باب طبعت بود؟
رحاب با صدای گرفته گفت: بله.
در اینجا حسنات حس کرد که رحاب می خواهد چیزی بگوید، امّا خجالت می کشد.
حتماً درخواستی دارد. بی شک او کتاب می خواست؛ چون غیر از کتاب، چیزی که رحاب محتاج به آن باشد نزد خود سراغ نداشت. عاطفه خواهری و مسئولیت دینی وادارش می کرد که با رحاب مدارا کند و برای تفصیل بیشتر به او فشار نیاورد، لذا بدون تأمّل با صدای رقیق و محبت آمیزی گفت: این تمام کتابهای من جلوی تواند. هر کدام را که میل داشتی و دلت خواست بخوانی، حتی اگر من هم در اطاقم نباشم، بردار. خوب حالا بگو کتاب می خواهی؟
رحاب با صدای ضعیف و بریده بریده گفت: بله می خواهم، ولی نمی دانم چه کتابی را بردارم.
حسنات تعجّب کرد، ولی به روی خود نیاورد و از راه دلسوزی و راهنمایی گفت: کتابهای تاریخی؟ کتابهای علمی؟ کتابهای اخلاقی؟ کتابهایی در مورد ایمان به خدا؟ بگو چه نوع از این کتابها را می خواهی؟
رحاب: کتابی که در مورد ایمان به خدا باشد.
حسنات از اینکه رحاب این نوع کتابها را می خواهد خوشحال شد و سپس کتاب «ایمان و عقل» و کتاب «آخرت و عقل» از کتابهای «محمد جواد مغنیه» و همچنین کتاب «العلم یدعو الی الایمان » ( علم انسان را به سوی ایمان دعوت می کند) را به او داد.
رحاب کتابها را گرفت و به اطاق خود بازگشت. روی تخت نشست. او خیلی خوشحال بود واحساس لذت می کرد. از کلمات دلسوزانه حسنات و از توجهی که در این مدّت به او نموده بود، از اینکه در چیدن اثاثیه اطاقش او را کمک کرده و در دوختن پیراهنش با او همکاری کرده بود، از اینکه تمام کتابهایش را در اختیار او قرار داده بود و...
بعد از گذشتن این جریانات، رحاب این جمله را تکرار می کرد: «وای برمن! من گناهکارم» سپس با خود می گفت: چرا این بازی خطرناک را رها نمی کنم؟ چرا نمی خواهم به فکر زندگی این دختر مظلوم باشم. بعد می گفت: نه، هرگز، من تا به آخر هدفم نرسم، برنمی گردم! زیرا من به کمبود و نیاز خود پی برده ام؛ زیرا توضیح و جواب تمام سئوالات مشکلم را از مصطفی شنیدم. اگر بخواهم به حقیقت مطلب اعتراف کنم، از مصطفی و از همه کس جز ملامت و تحقیر، چیزی نصیبم نخواهد شد...
نه، هرگز، امکان ندارد برگردم. بعد از چند روز در نامه ای به مصطفی چنین نوشت:

مصطفای عزیزم!
تاقبل از اینکه جواب نامه ات را بنویسم، می خواستم پاسخ سئوالاتت را برایت بیابم، بنابراین، کوشیدم و کوشیدم و در کتابهایی که درباره خدا بحث می کنند به دقت پرداختم تا شاید مرا در یافتن جواب، هدایت کنند، من نمی خواهم که نسبت به تو مانند یک شاگرد کوچکی باشم که به طور ناگهانی افکار را در ذهنش القا کنی. و همین امر وادارم کرد که سه کتاب دیگر غیر از قصةالایمان که قبلاً خوانده بودم، مطالعه کنم. از اوّل که شروع به مطالعه کردم، تمام همّتم متوجه یک نکته بود و آن اینکه سئوالات و مطالب تو را یاد بگیرم و بفهمم، ولی خود تفکّر در کتابها و کوشش در فهمیدن آنها، به خاطر سئوالات فراوانی که در ذهنم ایجاد می شد، مرا به مطالعه مأنوس و دلبسته کرد تا اینکه بیشتر بفهمم و اطلاعاتم گسترش یابند. متأسفانه من نتوانستم از میان مجموع کتابها، پاسخ سئوالات تو را بیابم و اکنون با درماندگی، منتظرم که جوابشان را از خودت بشنوم، البته خودم جوابهایی (ناقص) دادم و آن:
1- میان انسان و حیوان با اینکه هر دو دارای حواس پنجگانه می باشند، فرقشان در عقل است، بنابراین انسان قادر به تفکّر است، بر خلاف حیوان.
2- وجود و عدم، اموری هستند که هیچ شک شبهه ای در آنها نیست، هر عقلی حکم می کند که اینجا «وجود» است و آنجا «عدم».
3- امّا محال و مستحیل، این یک امر روشن و بسیار واضحی است در اغلب موارد، مثل اینکه محال است شتر را داخل سوراخ سوزن کنیم.
این بود پاسخ من تا جواب تو چه باشد.
هر آنچه خیر و صلاح است برایت آرزو می کنم و از تو معذرت می خواهم - حسنات.


نامه رحاب به مصطفی رسید، آن را در دستش گرفت، در ذهنش خطور کرد که قبل از اینکه آن را بخواند، پاره اش کند! آیا سزاوار است که چنین کسی شریک زندگیش بشود؟ کسی که خوابهای طلایی برایش دیده بود، این چه محنت و دردِ تلخی بود که زینب برایش به وجود آورده بود؟ چطور ممکن است او با کسی زندگی کند که حتی به مقدس ترین مفاهیم نیز شک می ورزد؟ امّا از این تصمیم منصرف شد و با خود گفت: هرگز، نه، بر من است که این راه را تا آخر طی کنم، خصوصاً الآن که ثمره کارم به چیدن، نزدیک می شود
سپس نامه را گشود و شروع به خواندن کرد. او در بین کلمات نامه، به دنبال سرشت و طبیعت نویسنده خطوط می گشت. در ضمن خواندن نامه، نکات خوشحال کننده و نوید دهنده ای یافت. خدا را شکر کرد و گفت: امیدوارم که هدف و مقصد، زیاد دور نباشد، سپس جواب نامه را چنین نوشت:

حسناتِ عزیزم!
با هزاران سلام و درود، نامه ات رسید. از اینکه مطالعه می کنی و می دانی که مقصودت از مطالعه چیست، بسیار خوشحال شدم. مهم استفاده ای است که در نتیجه مطالعه کتب به دست آوردی. می بینی بدون آنکه متوجه باشی در کنار تو چه چیزهای گرانبهایی (کتابها) وجود داشته است.
امّا از آن سه سئوال بگویم: وقتی تو اعتراف کردی که برای درک کردن، تنها حواس پنجگانه کارساز نیستند؛ زیرا در این صورت باید انسان و حیوان از نظر ادراک مساوی باشند، از اینجا پی می بریم که حواس، جز وسیله ای از وسایل آسان کردن ادراک که عقل به تجرید آنها می پردازند، نیستند. و به وسیله آنها عقل به حقیقت می رسد. بنابراین می یابیم که در اینجا حقایقی وجود دارد که با آنکه آن حقایق بوسیله حواس درک نمی شوند [در عین حال ] هیچ شکّی در وجود آنها نیست. مثالش همین مسئله وجود و عدم است که تو بدانها معتقدی و قبولشان داری، تو در کجا «عدم» را دیدی یا کی و کجا با زبانت آن را چشیدی؟ یا آن را با دستت لمس کردی؟ یا در چه وقت آن را بوییدی یا با گوشت آن را شنیدی؟ آیا تو یا هر کسی دیگر هیچ یک از این کارها را انجام داده اید؟ یا اصلاً انجام این امور، امکان پذیر هست؟ مسلّماً محال است؛ زیرا معدوم نه حس می شود و نه دیده و شنیده و بوییده یا چشیده می شود. با وجود این، من و تو و هر خردمندی به وجود و عدم، ایمان دارد، این چگونه صورت می گیرد؟
و امّا «محال»، وقتی ما گفتیم دیدنِ «عدم» محال است، چگونه و از چه راهی به این محال بودن پی بردیم؟ آیا می شود گفت که ما از طریق حواسمان به آن پی برده ایم؟ آیا ما آن را [محال بودن عدم را] دیده یا شنیده یا بوئیده و یا چشیده ایم؟ طبعاً هیچکدام از اینها نیست، با این حال به محال بودن چیزی اعتقاد داریم. و بر ایمان ممکن است که آن را تعریف و مشخّص کنیم، چنانچه تو با مثال «داخل شدن شتر در سوراخ سوزن» آن را مشخص کردی ...
این [اعتقاد ما به محال بودن امری ] چگونه صورت می پذیرد؟ آیا در اینجا، جایی برای دخالت حواس وجود دارد؟ قطعاً جواب منفی است، با وجودی که حواس نمی توانند غیر از «موجود» چیزی را درک کنند، باز ما معتقد به محال بودن امری هستیم. و این نوع شناخت ما در نتیجه قدرت تجریدی فکر و عقل است که به واسطه آن انسان از حیوان متمایز می شود... باز یک حقیقت دیگر نیز هست که از طریق حواس به آن پی نمی بریم. مثال: آب مادّه ای سیال است، در این هیچ شکّی نیست [این محسوس است ] امّا آن حقیقتی که از راه حواس به آن نمی رسیم، این است که آب از دو اتم هیدروژن و یک اتم اکسیژن ترکیب شده است. این حقیقتی است که علم تجربی فقط با استدلال منطقی آنرا اثبات کرده است، نه اینکه به وسیله حس درک شده باشد...
سپس به این گفته پرفسور «ا.ی.ماندیر» توجه کن، او در کتاب خود می گوید:
(بعضی از حقایق هستند که ما آنها را حسّ می کنیم و به آنها حقایق محسوس می گوییم، ولی حقایقی که ما از آنها آگاه هستیم اختصاص به حقایق محسوس ندارند، حقایق بسیاری وجود دارد که به طور مستقیم و بلاواسطه ما آنها را درک نمی کنیم امّا در هر حال به وجود آنها آگاهیم و فقط از طریق استنباط؛ به وجودشان پی می بریم، این نوع حقایق را «حقایق مُسْتَنْبَطَه؛ یعنی استنباط شده» می نامیم.
مهم این است که بفهمیم بین این دو نوع حقیقت ( از نظر حقیقت بودنشان) هیچ فرقی وجود ندارد و تنها فرقشان در نامشان است. یکی به طور مستقیم و بی واسطه درک می شود و دیگری با واسطه و غیر مستقیم. پس حقیقت، حقیقت است اعم از اینکه مستقیماً آن را درک کنیم یا با واسطه استنباط کنیم و به درک آن نایل شویم.)**در عبارات مذکور، «حقیقت» به معنای لغوی به کار رفته است نه به معنای اصطلاحی آن در فلسفه، حقیقت در اصطلاح فلسفی عبارت است از: تصویری که از اشیاء واقعی و خارجی در ذهن ایجاد می شود. به عبارت دیگر: حقیقت صورت ذهنی واقعیت خارجی است - مترجم.***.
سپس «پرفسور ماندیر» چنین ادامه می دهد: «حواس، تعداد کمی از حقایق هستی را درک می کنند، پس بسیاری [از] حقایق دیگر را چگونه و به چه وسیله ای درک می کنیم؟ وسیله درک اینگونه حقایق، استنباط یا استدلال است. این دو [استنباط و استدلال ] وسیله راه فکرند برای ادراک آن حقایق و ما بوسیله اینها پیش می رویم تا آنجا که نظریه ای را ابراز می کنیم که مثلاً فلان چیز در فلانجا وجود دارد در حالی که هرگز آن را ندیده ایم».
مضافاً بر این، قانون جاذبه را ملاحظه کن، شاید بدانی که جاذبه، هرگز با حواس مشاهده نشده و نخواهد شد، چنانچه خود «نیوتن» کاشف قانون جاذبه در نامه ای خطاب به «بنتلی» می گوید: [نه ] «این یک امر نامفهوم است، ببینیم یک مادّه ای که حس دارد و نه حیات، بر ماده دیگری اثر می گذارد. با وجود اینکه هیچ علاقه و رابطه ای هم بین آنها وجود ندارد».
ای حسنات! از این راه یعنی قدرت تجرید فکر ودلیل عقلی و نقلی، به وجود آفریدگار و بعد به دین، ایمان می آوریم. و برخود لازم می دانیم که متدیّن به آن شده و آن را بپذیریم. شاید نامه ام زیاد به درازا کشیده شد ولی من خیر و صلاح تو را می خواهم. به هر حال اگر بخواهی، من برای پاسخگوئی بیشتر آماده ام - مصطفی.


محبت و توجّه حسنات نسبت به خواهرش بیشتر می شد و بیشتر به او نزدیک شده و اظهار دوستی می کرد. همه اینها به امید بازگشت رحاب به قلمرو ایمان بود، ولی می دید که رحاب، با او یکدل و عادی نیست؛ چون او احتمال می داد که این جوابهای منفی رحاب نتیجه همان رسوب و ته نشینهای عقاید قبلی او باشند، می خواست که با او بیشتر مهربانی کند و تمام درد دلهایش را برای او بگوید، ولی می دید که هر چه بیشتر نسبت به رحاب محبّت و مهربانی می کند، پریشانی و ناآرامی رحاب، بیشتر می شد.
امّا رحاب، او کارش سرزنش کردن خودش بود. گاهی ندامت و پشیمانیش بر ترس از رسوایی غلبه می کرد. اگر به خاطر این نبود که می ترسید مصطفی را از دست بدهد و در نتیجه از تعالیم و راهنماییهای سودمند او محروم بماند، در نامه ای به مصطفی، به همه جریان اعتراف می کرد و حقیقت را می گفت. بعد هم پیش حسنات به گناهش اعتراف می کرد و از او پوزش می خواست.
ولی از این ناراحت بود که در این صورت دیگر نامه های مصطفی قطع خواهد شد. و همچنین برایش دشوار بود که برود و از خواهرش عذرخواهی کند. بنابراین، باز هم تصمیم گرفت که مکاتبه با مصطفی را ادامه دهد، پس چنین نوشت:

مصطفای عزیزم!
آیا میدانی که چقدر از تو سپاسگزارم و در برابرت شرمنده ام؟ من همانقدر که به تو بدی کردم همان اندازه از راهنماییهای تو استفاده بردم. اگر نه این بود که تو را مردی نجیب و بزرگوار می دانم، هرگز این بدیهایی که نسبت به تو کرده ام، بر خود نمی بخشیدم...
تو خیلی جالب نوشته بودی و توضیح قانع کننده داده بودی، ولی می خواهم اگر لطف کنی جواب این سئوال را نیز بشنوم: وقتی ما وجودی را بدون اینکه آن را با حواس پنجگانه خود درک کرده باشیم، بی هیچ شک و شبهه ای بپذیریم و باور کنیم، یعنی آن وجود حقیقی را از راه دلیل و استنباط ادراک کرده باشیم حال می خواهم بپرسم که از چه طریقی می شود بر وجود خدا استدلال کرد؟
تا زنده ام بزرگواری تو را از یاد نخواهم برد - حسنات.


رحاب نامه را تمام کرده بود، ولی چیزی به یادش آمد. او به خاطر آورد که مصطفی در اوّلین نامه اش، عکس حسنات را خواسته بود، ولی در نامه های بعدی دیگر این درخواست را نکرده بود و این در نتیجه دریافت نامه های دروغینی بود که او به جای حسنات به مصطفی نوشته بود. آیا حالا نباید کاری برای خواهر بی گناهش انجام دهد؟
او می تواند که عکس را برای مصطفی نفرستد ولی در این صورت باز یک بدی دیگر در حق حسنات انجام می دهد. اگر عکسش را نفرستد، مصطفی درباره زیبایی حسنات نیز به شک خواهد افتاد، همچنانکه در دینش به شک افتاد. و این کار گناه تازه ای است که نسبت به حسنات مرتکب می شود، زیرا حسنات در واقع زیبای زیبا همچون فرشته ای است، با این حال، چرا مصطفی را نسبت به جمال حسنات نیز مشکوک کند؟ اگر عکسی از خودش را به نام حسنات برای مصطفی بفرستد، این که همان موضع خصمانه قبلی می شود. و الآن او دیگر در آن موضع خصمانه نیست. درست است که خود رحاب نیز زیبا و جذّاب است ولی دیگر نمی خواست خیانت تازه ای نسبت به خواهرش مرتکب شود. بنابراین تصمیم گرفت که عکسی از حسنات به دست بیاورد و برای مصطفی بفرستد ولی چون عکس دلخواه روشنی از خواهرش نداشت می بایست از خود او عکس بخواهد...
وقت ظهر که حسنات داخل اطاقش بود، رحاب در حالی که قیافه ای آرام و طبیعی به خود گرفته بود، نزد او رفت. حسنات به او خوشامد گفت و از آمدنش اظهار خوشحالی کرد. رحاب گفت: حسنات! باز هم از تو خواهشی دارم.
حسنات با خوشحالی گفت: چه حاجتی داری خواهرم! هرچه می خواهی بگو.
رحاب در حالی که از شرم رنگش سرخ شده بود گفت: حسنات، عکست را می خواهم. یکی از بهترین عکسهایت را عزیزم.
حسنات از این درخواست خواهرش تعجب کرد ولی برای اینکه احساسات او را جریحه دار نکند چیزی ابراز نکرد و گفت: الآن آلبوم عکسهایم را برایت می آورم هر یک را که خواستی بردار. این را گفت و بلند شد آلبوم عکسها را از بالای کتابخانه آورد و جلوی رحاب گذاشت. رحاب با دست لرزان آن را گرفت و شروع به ورق زدن کرد در حالی که از شدت اضطراب دستش، نزدیک بود تمام عکسها بیفتند. سپس یکی از بهترین و روشنترین عکسهای حسنات را انتخاب کرد و با تشکّر آلبوم را به او داد. بعد برخاست و همانند کسی بود که از یک خطر بزرگی می گریزد، به طرف اطاق خودش رفت. پشت عکس چیزی ننوشت تا به زیبایی آن خدشه ای وارد نشود، و آن را داخل پاکت گذاشت و سپس عصر همان روز آنرا پست کرد.


با گذشت هفته ها و ماهها، درد حسنات بیشتر و احساساتش جریحه دارتر می شد. هرچند او با آرامش و وقار بود و متانت خود را پیوسته حفظ می کرد، دلش را به فکر آینده خوش می کرد و به خود اطمینان می داد که خوب انتخابی کرده است.
آنچه سبب خوشحالی او می شد این بود که رحاب را مشغول مطالعه کتابهای مذهبی می بیند. یکروز هم او را در اطاقش در حال نماز خواندن دید، پیش او رفت و با خوشحالی گفت: رحاب، آیا میدانی که از این کار تو چقدر خوشحالم؟ ها...!من حالا تو را به چشم خواهر و دوست عزیزم می بینم. تو چطور؟ آیا تو هم مرا چنین می پنداری؟ رحاب جدّیِ جدّی می گویم بسیار دوستت دارم. خدایا! در این لباسها چقدر زیبا و دلپذیری؟ تو مثل فرشته ای زیبایی. رحاب از شدّت تأثر نتوانست پاسخ دهد، فقط می دید که با هر یک از کلمات حسنات، روحش به جوشش و التهاب در می آید.
بعد از بیرون رفتن حسنات، رحاب در میان اطاقش نشست و شروع به گریه کرد، می گفت: وای بر من! با این فرشته پاک من چه اندازه سنگدل بودم.


روزهای رحاب و حسنات، هر دو به کُندی و سنگینی می گذشت تا اینکه رحاب نامه ای از مصطفی دریافت داشت که در آن نوشته بود:
حسنات عزیز سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو!
امیدوارم در سلامت و عافیت باشی. و خدا تو را به آنچه که خیر و صلاح دین و دنیایت هست هدایت بفرماید.
چه نیکوست که تو از من دلیلی پشت سر دلیل دیگر می خواهی. الحمدلله این مژده ای از خیر و خوبی می دهد. اینک بعضی از دلایل اثبات وجود خدا را برایت می گویم:
اوّل: علم، قانونی کشف کرده به نام قانون «ترمودینامیک» که به آن قانون «انتروپی» هم می گویند. این قانون، حادث بودن جهان و ازلی نبودن آن را برای ما اثبات می کند. این قانون می گوید: حرارت در جهان از اشیای گرم به اشیای سرد منتقل می شود؛ یعنی گرما از جسم پر حرارت به جسمی که حرارتش کمتر است انتقال می یابد تا اینکه دو جسم، در حرارت مساوی شوند.
و از طرفی هم ملاحظه می کنیم که منابع و مراکز حرارتی جهان، مستمرّاً حرارت را به تمام جوانب و اطراف این جهان پهناور، پخش می کنند، ولی علی رغم این، تا به حال حرارت در هیچ دو جسمی یکسان نشده است. و این دلیل علمی است بر اینکه منابع نور و حرارت جهان، ازلی نیستند بلکه حادثند؛ زیرا اگر این منابع ازلی می بودند و عمل انتقال حرارت همچنان ادامه می داشت، باید در طول میلیونها سال یا در طول این مدّت ازلی، خیلی قبل حرارت در همه اجسام مساوی می شد...
به دنبال این کشف، استاد «لوترکیسل» دانشمند زیست شناس آمریکایی می گوید: «بحثهای علمی ثابت می کنند که این جهان «آغاز» دارد و خود این مطلب وجود خدا را اثبات می کند؛ زیرا هر چیزی که بدایت (آغاز) داشته باشد، امکان ندارد که به خودی خود آغاز شده باشد. ناچار پدید آورنده و محرکی دارد که آن «اللّه» است».
و «سرجیمس» در این زمینه می گویند: (عقیده علوم جدید بر این است که تا زمانی که حرارت وجود دارد، عملیات انتقال حرارت همچنان ادامه دارد و تا الآن هنوز این عملیات به پایان نرسیده است؛ زیرا هر گاه چنین کاری رخ دهد، دیگر ما بر روی زمین وجود نخواهیم داشت تا در این مورد فکر کنیم. این عملیات همراه با زمان به سرعت به پیش می رود و از همین جهت است که ناچار باید، ابتداء و آغاز داشته باشد؛ چون خود جهان نمی تواند ازلی باشد. بنابراین، تمام عملیات و واکنشهای داخل زمان نیز نمی توانند ازلی باشند و ناچار باید از یک زمانی شروع شده باشد»
حسنات، در اینجا دلایل علمی فراوانی هست که ما را به ایمان به آفریدگار، فرا می خوانند و در ضمن شناخت جهان، ما را به شناخت خدای جهان رهنمون می سازند. مجال آن نیست که همه آن دلیلها را بیاوریم. اینک برایت دوّمین مثال را با یکی از همین ادلّه علمی می آورم. امیدوارم که پرگویی نکرده باشم. این دلیل نیز از مواردی است که در طبیعت به چشم می خورد و علم آن را کشف و اثبات نموده است و آن اینکه:
جهان از ازل موجود نبوده و عمرش محدود است؛ علم هیئت و ستاره شناسی می گوید که کلّ جهان هستی دائماً در حال گسترش است و تمام مجموعه های ستارگان و اجرام و اجسام آسمانی با سرعتی وحشتناک از یکدیگر دور می شوند. و این بدین معنای است که این اجزایی که حالا این چنین از یکدیگر گریزانند، در زمانی همه به صورت یک جسم پیوسته بوده اند. سپس با پیدا شدن حرارت و حرکت، از هم جدا شدند و نتیجه این کشف علمی این است که جهان، دارای عمری محدود می باشد. و همچنان در حال حرکت است تا روزی که منهدم شود...
برمی گردیم به حرف قبلی که گفتیم هر چیزی که سرانجام (نهایت) داشته باشد، ناچار آغاز و ابتداء نیز داشته است. وگرنه بنابر فرض ازلی بودن جهان، پایان داشتن بدون آغاز داشتن، قابل تصوّر نیست. حالا امیدوارم که خسته ات نکرده باشم، به همین مناسبت خواهش می کنم که کتاب: «اللّه یتجلّی و عصر العلم»**این کتاب به فارسی ترجمه شده و به نام «اثبات وجود خدا» منتشر گردید - م.*** و کتاب «رحلتی من الشک الی الایمان»**این کتاب به نام «سفری از شک به سوی ایمان» به فارسی ترجمه شده - م.*** را بخوان به امید گامهای بیشتر به سوی کمال - مصطفی.


رحاب، نامه را دریافت و آن را خواند، بعد به طرف اطاق حسنات - با آنکه خودش نبود - رفت. رحاب سه کتاب از کتابهای او را برداشت و خیلی در خواندن و فهمیدنشان عجله داشت. پس از آنکه مطالعه آنها را تمام کرد، متوجه شد که به «اللّه» ایمان آورده است. ایمانی محکم که هیچ شکّی در آن راه ندارد، ولی هنوز احتیاج به شناخت و آگاهی بیشتر داشت و سئوالات زیادی در ذهنش ایجاد می شد. بنابراین، نشست و این نامه را نوشت:

مصطفای عزیزم!
چطور در نامه ات نوشته بودی که مرا (رحاب) خسته کردی و به زحمت انداختی، در حالی که تو بودی که پرده غفلت را از روی چشم من برداشتی، پرده ای که میان من و شناخت راه حق حایل بود و مرا به سوی گمراهی و گناه سوق می داد.
بعد از آنکه آن سه کتاب را مطالعه کردم، احساس آرامش و راحتی درونی عمیقی به من دست داد. اینک از تو می خواهم که بیشتر، راهنماییم کنی. آیا آمادگی آن را داری که نامه های بیشتری بنویسی و از حقایق بیشتری آگاهم سازی؟ امیدوارم بدانی که من تولّد جدیدی یافته ام و مانند احتیاجی که یک کودک شیرخوار به شیر دارد، نیاز به دانستن بیشتر دارم. شاید من شایسته این پشتکار و شجاعت تو در قبول زحمتی که بر دوشت گذاشته ام نباشم، ولی تا زمانی که من مثل گذشته گمراه باشم، امیدوارم دست از یاری من بر نداری. من بسیار نیازمند به تو یعنی به دانش و دانایی تو می باشم - حسنات.
نامه رحاب به دست مصطفی رسید، آن را با دقّت خواند، سپس چون امتحاناتش نزدیک شده بود، زود پاسخ نامه رحاب را نوشت:


حسنات عزیزم! سلام بر تو و رحمت و برکات خداوند!...
در حالی که خوشبختی کامل دو جهان را برایت آرزو می کنم، به تو نامه می نویسم.
از این نامه آخری خیلی خوشحال شدم. آنجا که از گذر کردنت از شک و رسیدنت به یقین نوشته بودی. این تولّد دوباره را به تو تبریک می گویم و امیدوارم که تولدی سعادت بخش باشد که همه ساله برای تو و هر کس که با توست، به خیر و سلامت باشد.
هرگز تصوّر مکن که من از درخواستهایت آزرده می شوم بلکه کاملاً عکس این است. خوشبختی من در این است که خدای عزّوجل به من توفیق دهد که پا به پای تو بایستم و دردهای دینی و ایمانی تو را چاره کنم. پس خدا مرا برای روشن شدن حقایق نزد تو، وسیله ای قرار داد. حقایقی که افکار باطل و مخرّب روی آنها را پوشانده بود. و اینک تو نوری از انوار آن حقایقی که تابیدن گرفته ای. و دعوت حق را که تو را می خواند تا از تاریکی به نور ببرد، پذیرفته ای. بنابراین، من خوشحال می شوم و بیشتر نامه نوشتن را لازم می دانم، گرچه با مطالعه کتابهایی که به تو سفارش کردم، خودت همه چیز را می توانی بیابی و از سئوال کردن بی نیاز گردی.
همواره می خواهی که اطلاعات بیشتری برایت بنویسم، اکنون پاره ای از آنها را برایت می گویم. بعضی از حقایق هستند که به خود ما مربوطند، آیا هیچ شده که جلوی دستگاه بی سیم، گیج و مبهوت بمانی؟ که چطور این دستگاه مکالمه دو نفر را بدون اینکه به وسیله سیم به هم مرتبط باشند، از مصر به لندن یا از عراق به واشنگتن می فرستد؟ بی شک این یک کار پیچیده ایست، اگر کسی زیاد درباره اش فکر کند، گیج می شود و از مخترعین این دستگاه تعجّب می کند، پس چرا انسان در برابر یک دستگاه مهمتر و پیچیده تر کمی دقت و تأمّل نکند؟ و آن همین دستگاه عصبی خود ماست؟ میلیونها خبر، دائماً از روی تارهای عصبی ما عبور می کنند و از سویی به سوی دیگر می روند، بدون اینکه لحظه ای توقف نمایند، چه در شب و چه در روز.
حرکت ضربان قلب به وسیله همین تارها کنترل می شود و بواسطه همینها، دستورات لازم به سراسر بدن صادر می گردد. همانطوری که هر نظام و دستگاهی یک مرکزیتی لازم دارد، مرکز این دستگاه مخابراتی بدن، مغز انسان است. در «مغز» میلیونها سلول عصبی وجود دارد که از این سلولها، تارهای عصبی به سراسر بدن منتشر می شوند. این تارها را که «نسوج عصبی» می نامیم دو دسته اند، یک دسته «نسوج آورنده» و دوّم «نسوج برنده» و به واسطه همینهاست که ما می شنویم، می بینیم و می چشیم. و همه اعمال خود را به وسیله اینها انجام می دهیم... آیا هیچ در مغز و چیزهایی که در آن، از اسمها و شماره های اعداد، تصورات طولانی و کوتاه و صور بی شماری که به بعضی شان آگاه و به بعضی دیگر نا آگاه است، وجود دارد، دقت کرده ای؟ در کجا و چگونه این همه اسمها و شماره های اعداد و تصورات... می گنجند؟ با اینکه حجم مغز بسیار کوچک است، آیا طبیعت بی شعور، این دستگاه پیچیده مغز را (ساخته) و تنظیم کرده است و او را مرکز افکار و صدور اعمال در جسم انسان قرار داده است؟
ای حسنات! آیا عقلت این را قبول می کند؟ یا اصلاً عاقلی وجود دارد که حقیقتاً و بدون عناد و لجاج، قبول کندکه این کار «طبیعت است»؟ آیا می دانی که همه دستگاهها و کارخانجات امروزی، به تقلید از آفرینش خدای عزّ وجل ساخته شده اند؟
به عنوان مثال دوربین عکاسی را ملاحظه کن، «عدسی» آن شبیه شبکیه خارجی چشم (قرنیه) است. «ولِنْز» دوربین به جای مردمک چشم و فیلم که داخل دوربین است و از نور متأثر می شود، چیزی نیست جز تقلیدی از شبکیه چشم که در آن خطوط مخروطی [و استوانه ای ] شکلی وجود دارد که تصاویر را معکوس نشان می دهد. در اینجا کسی جرأت نمی کند که بگوید دوربین، خود بخود ساخته شده، در حالی که عدّه ای می خواهند بگویند که چشم بدون خالق، خلق شده و تصادف آن را اینطور منظّم کرده است
آیا می دانی که یکی از دانشگاههای مسکو برای اندازه گیری ارتعاشات زیر صوت، دستگاهی ساخت که به وسیله این دستگاه از وجود آتشفشان یا زلزله، چند ساعت قبل از وقوع مطلع می شوند. دانشمندان این دستگاه را از روی ماهی قندیل که به آن «هلامی»**احتمالاً این ماهی همان است که در فارسی به آن ماهی برقی می گویند - م.*** می گویند، ساخته اند. این ماهی نیز از آتشفشان و زلزله قبل از وقوعشان با خبر می شود، مهندسین از روی اعضای حساس این ماهی دستگاه خود را به گونه ای ساختند که ارتعاشات زیر صوتی را که شنیده نمی شوند، حس کنند.
اینها مثالهای مختصری بود که ذکر کردم، تو، به کتابهای «مع الله فی السماء»**با خدا در آسمان.*** و «الطب محراب الایمان»**پزشکی، محراب ایمان است.*** و «طبایع الاحیاء»**سرشت زندگان.*** مراجعه کن تا بیشتر با آفریده های خدای عزّ وجل آشنا شوی. صمیمانه ترین سلام ها و آرزوهایم برای تو - مصطفی.


نامه مصطفی خیلی زودتر از آنکه رحاب انتظار داشت، رسید؛ زیرا مصطفی عجله داشت که قبل از شروع امتحانات، جواب او را بنویسد. رحاب از حسنات کتابهایی را که مصطفی گفته بود، امانت گرفت. با مطالعه آنها ایمان و اطمینانش بیشتر شد ولی او هنوز هر لحظه فکر می کرد که سئوال دیگری هم دارد، تصمیم گرفت که این را نیز به عنوان آخرین سئوال از مصطفی بپرسد و بعد از آن حقیقت، جریان را برایش شرح دهد. و قبل از اینکه سال تحصیلی مصطفی به پایان برسد و او به کشورش باز گردد، به آنچه که انجام داده اعتراف کند. بنابراین، مبادرت به نوشتن نامه کرد و در آن نوشت:


مصطفای عزیزم
با هزاران سلام و درود امید که خدای بزرگ با چشم همیشه بیدارش، تو را حفظ فرماید و روشنگر[راه ] هدایت قرار دهد ...
مسلماً خودت را برای امتحانات آماده می کنی، به خاطر این همه سئوال، از تو عذر می خواهم، ولی یک موضوع حیاتی دیگر برای من وجود دارد که می خواهم بپرسم و چون تو زندگی حقیقی را در وجود من بر انگیخته ای، بنابراین حق دارم که برای استحکام آن از خود تو یاری بخواهم.
امّا سئوالم این است که وقتی ما عقیده پیدا کردیم که خدای تعالی آفریننده این هستی است، «پس چه کسی خود خدا را آفریده است؟» - حسنات.
رحاب نامه را برای مصطفی پُست کرد و به خانه برگشت، امّا حسنات را ندید. از مادرش پرسید حسنات کجاست؟
مادرش گفت: او از ظهر تا حال از اطاقش بیرون نیامده.
این جریان خیلی بر او گران آمد، با خود گفت حسنات که خودش را پنهان نمی کرد. برای اینکه ببیند چه شده، به طرف اطاق حسنات رفت، مردد بود که وارد بشود یا نه، بالأخره تصمیم گرفت که وارد شود. به آرامی در زد متوجه شد که در از داخل قفل است. آهسته صدا زد: حسنات! حسنات!... چند لحظه بعد حسنات در حالی که می کوشید خودش را متبسّم نشان دهد، در را باز کرد.
ولی رحاب آثار اشک و گریه را در چشمانش مشاهده کرد. احساس کرد که زخم خونینی قلبش را می خراشد. او می دانست که علّت گریه حسنات چیست.
نزدیک بود که همه جریان را بگوید و به گناه خود اعتراف کند، ولی ترسید و با خودش گفت که نیازش به مصطفی هنوز تمام نشده [هنوز سئوالاتی از او دارد]. به زودی و بعد از این که کاملاً قانع شد، آن وقت اعتراف خواهد کرد. بنابراین، وارد اطاق شد و کنار حسنات نشست. سپس با مهربانی دست او را گرفت و روی چشم خود گذاشت و گفت: حسنات چه شده که غمناک به نظر می رسی؟ در صورتی که تو باید از همه خوشبخت تر باشی...
حسنات ساکت ماند و جوابی نداد، امّا از مهر و محبّت و توجه خواهرش به خود، خوشحال شد و به علامت خوشنودی، سرش را روی شانه رحاب گذاشت، گویا برای تحمّل بار سنگین دردهایش می خواست به او تکیه کند...
رحاب در حالی که به زحمت اندوه لبریزش را کنترل می کرد، گفت: اصلاً خیال کمترین ناراحتی و تشویق را به خود راه مده؛ زیرا بهترین خوبی ها در انتظار تو است خواهرم!...
در اینجا حسنات با تأثر آهی کشید و سرش را به طرف رحاب بلند کرد و گفت: چرا چنین می گویی؟ آیا نمی بینی که مدّت هفت ماه است، نامزد مردی شده ام که حتی یک کلمه هم از او نشنیده ام و کمترین خبری از او ندارم؟ این مرا وادار می کند که بگویم او هیچ میل و رغبتی به من ندارد و من به او تحمیل شده ام.
چند هفته بیشتر به آمدنش نمانده است، تو خیال می کنی وقتی که آمد چه می گوید.
من نمی خواهم که از او گله و شکایتی بکنم، ولی ناراحتم و به آینده زندگیم با شوهری که به او تحمیل شده ام می اندیشم...
حسنات، در حالی که هر کلمه اش مانند دشنه شاهرگ قلب رحاب را پاره می کرد، سخن می گفت، ولی رحاب بر خودش مسلّط می شد و خویشتنداری می کرد. دید که باید برای خواهر پاک و بی گناه و ستم دیده اش کاری بکند. با صدای بغض آلودی گفت: هرگز، هرگز، نه، حسنات! تو در اینجا اشتباه می کنی. عزیزم! این مردی که نامزد او شده ای از بهترین و بزرگوارترین مردم است. و از همه برای تو شایسته تر است...
حسنات: من منکر اینها نیستم، ولی می گویم شاید از اینکه مرا انتخاب کرده، راضی نباشد...
رحاب: او از تو راضیِ راضی است. اینها که تو می گویی هیچ ربطی به نارضایی او ندارد. خواهرم! از این بابت مطمئن باش ...
حسنات، رو به خواهرش کرد و با تعجب پرسید: رحاب، این اطمینان را از کجا آوردی؟
رحاب سر درگم ماند که چه بگوید، بالأخره با اصرار چنین جواب داد: من می دانم باور کن، به این گفته من مطمئن باش.
حسنات: ولی تو از کجا می دانی؟
نزدیک بود رحاب از پا در آید، چه جواب بدهد؟ از کجا دانسته؟ آری از کجا؟ از چه راه پَستی این را می داند؟... ولی خودش را حفظ کرد و گفت: همین کافی است که بدانی به آنچه می گویم مطمئنم. و به زودی برایت توضیح خواهم داد که چگونه دانستم. بعد از چند روز یا چند هفته، خواهم گفت. ولی مهم این است که نسبت به شوهر آینده ات خوشحال و مطمئن باشی و دوباره به زندگی لبخند بزنی. امیدوارم حسنات ...
رحاب این را گفت و برخاست و پیشانی خواهرش را بوسید و به او اظهار محبّت و صمیمیّت فراوان کرد. سپس گفت: حسنات! آیا به من قول می دهی که [دلتنگی نکنی و] به زندگی شاد و طبیعی خود باز گردی؟ حتماً به زودی خواهی دید که آنچه می گویم درست است ...
حسنات لبخندی زد و با خواهرش که خداحافظی می کرد، گفت: اگر چه نمی دانم که سخنت را چگونه توجیه کنم، ولی اندک اندک آرامشی به من دست می دهد.
رحاب دست حسنات را گرفت و بلندش کرد و گفت: خوب، حالا بیا پیش مادرمان برویم، او منتظر است.


از آن روز به بعد رحاب، جز ساعات کار اداری اش، حسنات را تنها نمی گذاشت، همیشه با او بود و به او مهربانی می کرد و درباره آینده با هم صحبت می کردند. و او را در خیاطی و گلدوزی یاری می کرد. در طول این مدّت، خود رحاب، هر چه می توانست کتاب می خواند و بر ایمان و اطمینانش افزوده می شد. در ضمن منتظر نامه مصطفی نیز بود تا اینکه این نامه به دستش رسید.



حسنات عزیز! خدا تو را حفظ کند و در راه حق گامهایت را استوار بدارد.
متأسفم که نوشتن نامه ام به تأخیر افتاده است؛ چون سخت مشغول بودم و خود را برای امتحانات نهایی آماده می ساختم... امّا حالا، جواب آن سئوالی که کرده بودی، من خیلی مختصر نوشتم و برای تفصیل و تحقیق بیشتر، مطالعاتت را درباره اصول عقاید، ادامه بده.
آبی را می بینیم که به نقطه جوش رسیده است، ممکن است بپرسیم که چرا آب می جوشد؟ در جواب گفته می شود که علت جوشیدن آب، نزدیکی آن به آتش است. باز می پرسیم که چرا آب به وسیله نزدیکی با آتش می جوشد؟ گفته می شود که چون آتش گرم است و حرارت دارد. آیا به نظرت صحیح است که باز بپرسیم «آتش چرا گرم است» طبعاً این سئوال غیر معقول است؛ برای اینکه ما چه وقت دیده ایم که آتش گرم نباشد تا حالا بپرسیم کی و چرا گرم شده است؟
از این گذشته مگر همه ما مؤمنین و مادیین (باهم) بر این نکته اتفاق نظر نداریم که این جهان آفریننده ای دارد که سلسله علّت و معلولها سرانجام به او ختم می شود، زیرا نمی شود که سلسله علت و معلول را تا بی نهایت ادامه داد. حتماً باید به یک جایی ختم شود. بنابراین، فقط اختلاف در نوع این خالق و علت اصلی است. مادّیون چنان که قرآن کریم می گوید، معتقدند که آفریننده، ماده، طبیعت، یا دهر است. و مؤمنان، آفریننده را «خدای دانای توانا» می دانند.
خوب حالا ما بین دو فرضیه هستیم و هر دو فرضیه یک علّت نخستین را قبول دارند، امّا مسئله، تعیین نوع این علّت نخستین است با این همه حکمت و استحکام و زیبایی و تدبیر و... و با در نظر گرفتن مصلحت انسان و نیاز او به زندگی، حالا آیا امکان دارد که بگوییم خالق همه اینها، یک قدرت کوری هست که نه درک دارد و نه فکر و اصولاً نمی فهمد حیات یعنی چه؟ حتی به اندازه یک محصل دبیرستانی هم از قوانین زندگی، چیزی نمی داند، مادیّون از خدای خود که گاهی آن را «طبیعت» و گاهی «مادّه» و گاهی دیگر «دهر» می نامند، چنین تصوّری دارند.
در پاسخ باید گفت. نه، هرگز [خالق هستی نمی تواند چنین قدرت کوری باشد]؛ زیرا نظم موجود در جهان، احتیاج به ناظم دارد و حکمت در جهان، دلیل بر وجود خالقی حکیم است و علم و زیبایی موجود در جهان را کسی جز عالمِ جمیل نمی تواند بیافریند پس «فَتَبارَکَ اللَّهُ اَحْسَنُ الْخالِقینَ؛ آفرین خدا را که او بهترین آفرینندگان است.» - مصطفی.


وقتی رحاب نامه را خواند، پیش حسنات رفت و از او کتاب درخواست کرد. او تصوّر کرد که بعد از این دیگر به مصطفی نامه ننویسد و شروع به مطالعه کرد، مطالعه، هدایت و آرامشش را بیشتر می کرد. تصمیم گرفت که نامه ای به مصطفی بنویسد و در آن حقیقت جریان را بیان کند؛ زیرا می دید که دیگر احتیاجی به سئوال و جواب ندارد، ولی چیزی به خاطرش رسید که باز او را حیران کرد، می گفت: خوب حالا که به خدا ایمان آوردم، پس باید قرآن را نیز قبول کنم و به آن ایمان داشته باشم، ولی چگونه بفهمم و مطمئن باشم که این قرآن، از طرف خدای خالق جهان آمده است؟ باز هم او به مصطفی محتاج بود. تصمیم گرفت که نامه ای دیگر برایش بنویسد، مخصوصاً حالا که بعد از صحبتهایش با حسنات، وضع روحی حسنات بهتر شده بود و او به خودش تلقین می کرد که حرفهای خواهرش (رحاب) را باور کند، اگرچه نمی دانست که چگونه آنها را توجیه کند... بنابراین رحاب، نامه جدیدی برای مصطفی نوشت:



مصطفای عزیزم!... ای کسی که نور ایمان را در قلب من روشن کرده ای و دستم را گرفتی و به سوی حق رهنمون شدی!... من پی بردم که نسبت به تو چقدر کوچکم. شاید تو ندانی چرا؟ ولی به زودی متوجه خواهی شد. من پیوسته نیازمند راهنمایی توام. لطف کن و جواب این سئوالم را [نیز] بده...
و سئوالم این است: چگونه مطمئن شوم که قرآن کتاب خدای تعالی است؟!
امیدوارم که از من خسته نشده باشی. این آخرین پرسشی است که از تو می کنم.
از این همه مزاحمتی که برایت ایجاد کردم، مرا ببخش، امیدوارم از خدای تعالی که تو را فرزند نیکی برای دینت باقی بگذارد و برای آن کس که دوستش داری و دوستت دارد، چراغ هدایت قرار دهد - حسنات.


انتظار رحاب زیاد طول نکشید، به زودی نامه مصطفی رسید، او از چند روز قبل به کمک حسنات، قرآن می خواند، امروز پیش از آنکه نامه را بخواند حسنات با خوشحالی به او گفته بود که نامه ای از زینب خواهر مصطفی دریافت کرده است، او نوشته بود که بعد از امتحاناتش باز خواهد گشت ... رحاب نیز خودش را خوشحال نشان داد و گفت: ان شاء اللّه مصطفی نیز به زودی بر می گردد... این را گفت و به طرف اطاق خود رفت تا نامه را بخواند، نامه اینگونه نوشته بود:


حسنات عزیزم! سلام بر تو و رحمت و برکات خداوند!...
قبل از هر چیز باید بگویم که من هرگز از نامه های تو خسته نمی شوم؛ زیرا پاسخ به سئوالهای تو را چون ادای واجبات دینی ام می دانم.
اینک برگردیم به سئوال جدیدت هرگاه کودکی را تصوّر کنی که در یک محیط دور افتاده ای که هیچ راهی به جامعه ندارد زندگی می کند و هنوز خواندن و نوشتن را نیز فرا نگرفته و هیچ مجلّه یا عکسی از مُدهای گوناگون لباسها را ندیده است، در عین حال، پیراهنی را نشان می دهد که مطابق جدیدترین مُدِ لباسها دوخته شده است، در دوخت این پیراهن، تازه ترین مدهای پاریس به کار رفته باشد، آن کودک یک چنین پیراهنی را به مردم نشان می دهد و می گوید که خود وی این را دوخته است آیا تو این ادّعا را از او قبول می کنی؟ طبعاً جواب منفی است؛ زیرا آن کودک هنوز کوچک است وهیچ نوع خیاطی را بلد نیست. و از طرفی خواندن و نوشتن هم نمی داند. و مجلاّت و نشریاتی را که درباره مُدِ لباس می نویسند، نیز ندیده و هیچ مسافرتی هم مثلاً به پاریس نکرده است.
اصولاً او به حکم محیط بسته ای که در آن زندگی می کند، حتی اطراف خودش را درست نمی شناسد. با وجود همه اینها چگونه ممکن است او چنین پیراهنی بدوزد که بر اساس تازه ترین ابتکارات در مدهای کلاسیک قدیم دوخته شده است؟ بنابراین، بدون شک می گوییم که این پیراهن از یک جایی به دست این کودک رسیده است که در آنجا طرّاحی وجود دارد که تاریخ طرح و مدهای گذشته را به خوبی می داند و در این کارش بهترین و تازه ترین مُدِ لباس را به کار برده است.
چنین کسی با چنین اوصاف، در کارش دقیق و ماهر نیز هست... پس در اینجا معتقد شدی که آن کودک، پیراهن را ندوخته بلکه شخص ماهری آن را دوخته است. این مطلب مسلّم و غیر قابل انکار است. حالا می پردازیم به مسئله کتاب آسمانی که مردی امین و راستگو آن را برای بشریت آورده است.
مردی که در صحرای داغ «جزیرةالعرب» تربیت شده، آن هم تربیتی به دور از علوم و فنون و آداب، حتی آن مرد بی سواد بود به طوری که خواندن و نوشتن را نمی دانست و بیش از دوبار هم مسافرت نکرد، یک بار در کودکی و یک بار هم با کاروان تجارتی عرب، نه از گذشته چیزی یادش داده بودند و نه خبری از آینده داشت. حال، این مرد به طور ناگهانی کتاب اعجاز انگیزی برای بشریت می آورد که اعراب هرگز نتوانستند کتابی به آن زیبایی و رسایی بیاورند، حتی یکی از مشرکین که از دشمنان سرسخت قرآن بود**ولید بن مغیره مخزومی ***وقتی آیاتی از آن را شنید گفت:
«سخنانی شنیدم که نه از سنخ سخنان آدمیان است و نه از جنس گفتار پریان، آن را حلاوت و شیوایی و تلاوت و زیبایی خاصی است که کلام بلند آن با ثمر و کلمات معمولی آن پر اثر است. و این سخن اوج خواهد گرفت و چیزی بر او برتری نخواهد یافت و هیچ چیز در برابرش قدرت خودنمایی ندارد».
معجزه بودن قرآن از راههای گوناگون اثبات می شود، از جمله خبردادن قرآن از اخبار و حوادث و جریانات کتابها [و پیامبران ] گذشته، به همان صورتی که خود آن کتابها، آن گونه حوادث را ذکر کرده اند. با وجود این که می دانیم پیامبر اسلام نمی توانست حتی یکی از کتب انبیای گذشته را بخواند؛ زیرا او بی سواد بود به طوری که زبان و نوشته های عربی را نیز نمی توانست بخواند تا چه رسد به زبانی دیگر. این آیه مبارکه به همین موضوع اشارت دارد:
«وَ ما کُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِیِّ اِذْقَضَیْنا اِلی مُوسَی اْلاَمْرَوَما کُنْتَ مِنَ الشَّاهِدینَ* ولکِنَّا اَنْشَأْنا قُرُوناً فَتَطاوَلَ عَلَیْهِمْ الْعُمُرُوَ ما کُنْتَ ثاوِیاً فی اَهْلِ مَدْیَنَ تَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِنا وَلکِنَّا کُنَّا مُرسِلینَ* وَما کُنْتَ بِجانِبِ الطُّورِ اِذْ نادَیْناْ وَلکِنْ رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ لِتُنْذِرَ قَوْماً مَّا آتیهُمْ مِّنْ نَذیرٍ مِّنْ قَبْلِکَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّروُنَ»**سوره قصص، آیه 44 - 46.***
یعنی: «ای پیامبر! در آن هنگام که ما به موسی در سمت غربی (کوه طور) مقام نبوّت و فرمان الهی را عطا کردیم، اصلاً تو نبودی و حضور نداشتی، ولی ما قبایل و امّتهایی را آفریدیم که عمر دراز یافتند و تو میان اهل مَدْیَن (که در جهل و گمراهی بسر می برند) نبودی تا آیات ما را برای آنان تلاوت کنی، لکن ما خود، پیامبرانی (برای آنان) می فرستادیم. ووقتی که در کوه طور، به موسی ندا در دادیم، تو نبودی، ولی (خبر دادن از قصص موسی و سایر انبیاء) لطف خداست بر تو، برای اینکه قومی را که پیش از تو، منذری (بیم دهنده ای) بر آنان نفرستاده بودیم، از خدا بترسانی، باشد که متذکّر شوند و راه هدایت در پیش گیرند».
از این گذشته، نمی توان گفت که پیامبر اسلام، این حوادث و اخبار گذشته را از روی خود آن کتابها استنساخ و بازنویس کرد، یا اینکه خود آن کتابها را جمع آوری نمود و برای مردم خواند؛ زیرا حوادثی که قرآن ذکر می کند به همان صورت صحیح و مطابق با واقع آنهاست؛ یعنی پس از اینکه آنها را از حیله و تزویر، پاک کرد و تحریف آنها را زدود، آن وقت آنها را ذکر می کند [چون خود آن کتابها اکنون پر از دروغ و تحریف و گمراهی اند] در ضمن، قرآن حوادث گذشته را به صورت مثبت و سازنده ذکر می کند، نه به شیوه منفی و وقایع نگاری صِرف، بدون داشتن دید و تحلیل تاریخی مثبت...
علاوه بر اینها، قرآن از وقوع حوادثی در آینده خبر می دهد که هیچ کس احتمال وقوع این حوادث را نمی داد. مانند آیه مبارکه ای که بعد از شکست روم از ایران، نازل شد. این شکست باعث اندوه و ناراحتی مسلمانان گردید؛ زیرا ایران [قدیم ] طرفدار بت پرستی بود و روم، طرفدار وحی و کتاب [مسیحی بود] پس [برای رفع نگرانی مسلمانان ] این آیه نازل شد:
«غُلِبَتِ الرُّومُ فی اَدْنَی اْلأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ فی بِضْعِ سِنینَ...»**سوره روم، آیه 2، 3و 4.***
یعنی: «در نزدیکترین زمینها روم شکست خورد و آنان کمتر از ده سال دیگر، بعد از شکستشان، پیروز خواهند شد...»
و در حدود نُه سال بعد از این جریان، خبر قرآن به حقیقت پیوست و روم پیروز شد. آیا این آیه باعث اطمینان نشد که قرآن کتابی آسمانی است و از خود محمّد بن عبداللّه صلی الله علیه و آله نیست؟
پس از این بگذار برایت بعضی از موارد اعجاز علمی قرآن را بگویم: در قرآن آمده است: «وَ اَرْسَلْنَا الرِّیاحَ لَواقِحٍ**سوره حجر، آیه 22.***؛ یعنی ما بادهای آبستن کننده را فرستادیم».
بعد از پیشرفت علمی بشر، اخیراً این نکته کشف شد که «باد» باعث گرده افشانی و بارداری درختها و گیاهها می شود. چنان که یک مستشرق انگلیسی به نام «اجنیدی» - که استاد زبان عربی در دانشگاه اکسفورد است - می گوید: «قرنها قبل از اینکه در اروپا علم، این مسئله را کشف کند که باد، درختها و گیاهان را باردار می کند، شتر بانان [کنایه به اعراب و مسلمین ] آن را می دانستند.»
همچنین اخیراً علم ثابت کرده است که از زمین روز به روز کاسته می شود؛ زیرا از خورشید بیشتر فاصله می گیرد و سرد و منقبض می شودو ایجاد شکافها در سطح زمین و خارج شدن حرارت و آتشفشانها نیز به سرد شدن زمین یاری می دهند. همچنانکه فشار جوّ و جاذبه زمین و فشار ناشی از شتاب حرکت سریع آن، به هر چه کوچکتر شدن حجم آن کمک می کنند. این چیزی است که علم آن را ثابت کرده است.
امّا کتاب آسمانی، بیش از سیزده قرن پیش، چنین خبر می دهد: «اَوَلَمْ یَرَوْا اَنَّا نَأْتِی الاَْرْضَ نَنْقُصُها مِنْ اَطْرافِها وَاللَّهُ یَحْکُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ وَ هُوَ سَریعُ الْحِسابِ»**سوره رعد، آیه 41.***
یعنی: «آیا ندیدند که ما زمین را از اطرافش کم می کنیم و این خداست که حکم (حکومت) می کند، کسی نیست که حکم خدا را رد نماید و او خیلی زود حساب می کند».
مثال سوّم، آیه ای است از قرآن که می فرماید: «اِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ؛ یعنی: هنگامی که نور خورشید در هم پیچیده شود (تاریک می شود).»
حالا بعد از قرنها، علم کشف جدیدش را به ما نشان می دهد و می گوید که خورشید مانند یک شمع می سوزد و روزی خواهد آمد که در نتیجه پراکنده شدن شعاعها و یک سلسله عملیات انفجاری، درونش، بی فروغ و کم حرارت می گردد و سرانجام از بین می رود، چنانچه بقیّه خورشیدها و ستارگان از بین می روند...
امیدوارم که پرگویی نکرده باشم. برای اطمینان بیشتر کتاب، «الظاهر القرآنیه» نوشته مالک بن نبی را مطالعه کن، خیر و صلاحت را آرزومندم - مصطفی.


رحاب چند بار نامه را خواند، سپس سرش را روی میزی که برابرش بود گذاشت و از درد و رنج شروع به گریستن کرد. هر قطره اشکش، تصویر هولناکی از گناه و نابکاری نفسش را در برابرش مجسّم می نمود. دیگر غافل نبود و واقعیتی را می دید که پیشتر متوجه آن نبود. اینک او دیگر آن رحابی نبود که در آغاز، اقدام به آن اشتباه کرد. او انسان دیگری بود که فقط از حیث لباس و شکل ظاهری، به رحاب قبلی شباهت داشت. حتی همین ظاهرش نیز عوض شده بود. لباس آبرومندانه می پوشید و آرایش نمی کرد. اکنون او پشیمان بود و در حالی که نامه کنار سرش روی میز افتاده بود، با شدّت می گریست، بدون آنکه متوجه باشد، صدای گریه اش بلند شده بود، به طوری که حسنات از اطاق مجاور شنید.
گریه رحاب او را ترسانید. از آن ترسید که موضوعی پیش آمده باشد که به واسطه آن، رحاب از راه راستی که شروع کرده بود، منحرف و منصرف شده باشد. به طرف او رفت؛ چون در این اواخر با هم خودمانی بودند، بی اجازه در اطاقش را گشود، خم شد و خواهرش را با مهربانی بوسید و گفت: رحاب! رحاب! چه شده خواهرم؟ رحاب! جواب بده، چرا اینقدر گریه کردی؟ آیا از حرفهای من بدت آمده؟
رحاب جواب نداد و از آمدن حسنات و اظهار لطف و مهربانیش گریه اش بیشتر شده بود. حسنات با اصرار از او می خواست که سرش را بلند کند، می گفت: رحاب! امیدوارم بمن رحم کنی، آیا اقلاً من خواهر تو نیستم؟ من نمی توانم ببینم که تو گریه می کنی. حتی یک قطره اشکت، قلب مرا آتش می زند تا چه رسد به این همه گریه. رحاب! رحاب!... حسنات می خواست با این کلمات رحاب را تسکین دهد، ولی نمی دانست که این حرفها بیشتر خواهرش را متأثر می کند. بالأخره حسنات، سر رحاب را از روی میز بلند کرد و به سینه خود چسباند، به آرامی اشکهایش را پاک کرد و با سخنانی دلنشین با او حرف زد. با مهربانی آرامَش کرد. یکباره چشم حسنات به نامه افتاد، هر چند طبق معمول، نامه به آدرس دوست رحاب فرستاده شده بود، ولی او حدس زد که این نامه باعث ناراحتی رحاب شده باشد. گفت: شاید در این نامه چیزی بود که موجب ناراحتی تو شده؟ ولی گمان نمی کنم که نویسنده این خط زیبا، چیز بدی به دیگران بنویسد که موجب ناراحتی آنان گردد. معلوم است که دوستت در انتخاب دوستان [و در دوستی اش ] صادق نیست.
در اینجا رحاب با صدایی که گریه آن را قطع می کرد گفت: من گنهکارم، من ستمگرم، من شایسته و سزاوار محبت تو نیستم حسنات!...
حسنات خیال کرد که رحاب از گذشته خودش ناراحت و پشیمان است.
گفت: خواهرم! از این حرفها بگذر، تو الآن در راه کمال گام نهاده ای، یکقدم دیگر نمانده که خیلی بهتر از من شوی؛ زیرا گناهکار توبه کننده مثل کسی است که گناه نکرده باشد. دوباره رحاب شروع به گریه کرد، سپس سرش را بلند نمود و نگاهی ترحّم انگیز به خواهرش انداخت و گفت: حسنات! آیا به راستی، خدا مرا می بخشد؟
حسنات گفت: بله رحاب! پیغمبر ما فرمود: «لَوْ عَمَلْتُمُ الْخَطایا حَتّی تَبْلُغَ السَّماءَ ثُمَّ نَدَمْتُمْ، لَتابَ اللَّهُ عَلَیْکُمْ**مشخص شود.***».
یعنی: «اگر آنقدر گناه کنید که حتی به آسمان هم برسد و سپس پشیمان شوید و توبه کنید، حتماً خدا توبه شما را قبول می کند» و باز فرمود: «التَّائِبُ حَبیبُ اللَّهِ»**مشخص شود.*** یعنی: توبه کننده دوست خداست.
بنابراین، نه تنها خدای بزرگ تو را می بخشد بلکه دوستت نیز می دارد و از توبه تو خشنود می شود، چنانچه امام صادق علیه السلام فرمود: «خداوند از توبه بنده مؤمنش وقتی که واقعاً توبه کرده باشد، خوشحال می شود، همچنانکه وقتی یکی از شما گمشده خود را بیابد، خوشحال می شود».**مشخص شود.***
و آیه مبارکه هم می گوید: «اِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ التَّوَّابینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرینَ**سوره بقره، آیه 222.***»
یعنی: «خدا توبه کاران و آنان را که برای پاک شدن می کوشند، دوست می دارد».
رحاب! اگر تو همه دستورات خداوند را بپذیری، چگونه از خشنودی خدای تعالی شک داری؟
رحاب، با شنیدن سخنان روشنگرانه و استوار حسنات، نسبتاً آرام گرفته بود. و چشمش را به حسنات مانند غریقی که به نجات دهنده اش نگاه می کند، دوخته بود. مثل اینکه سخنان حسنات تمام وجودش را فرا گرفته بود به طوریکه آن حالت خاصّ و ناراحتی اش را فراموش کرده بود و همانطوری که سرش روی سینه حسنات قرار داشت گفت: حسنات! منظورت از آن «یک قدم دیگر» که گفتی چه بود؟
حسنات در حالی که دست به سر و پیشانی خواهرش می کشید گفت: منظورم، حجاب بود رحاب، آیا در سوره نور با من آیات حجاب را نخواندی؟ بدون شک تو به قرآن کریم ایمان داری و معتقدی که قرآن، کتاب آسمانی است و برای تنظیم زندگانی ما و بخشیدن سعادت دو جهان برای ما، نازل شده است...
صحبتهای حسنات باعث شد که رحاب یک واقعیّت دردناک تازه ای را حس کند! آری حالا دیگر او معتقد شده بود که قرآن کتاب آسمانی است، ولی این ایمان و اعتقاد، چگونه و از چه راهی برای او حاصل شد؟ او شک نداشت که اگر حسنات بداند او از چه راهی این ایمان به قرآن را به دست آورده، بعد از این، هرگز نگاه به چهره او نخواهد انداخت. حسنات به سخنانش درباره حجاب و مصالح اجتماعی آن و حفظ شخصیّت زن ادامه داد...
رحاب احساس کرد که احتیاج دارد تا بیشتر درباره حجاب آگاه شود؛ چون او می خواست با حجاب شود، ولی نمی دانست چرا و چگونه؟
درست سر جایش نشست و با آرامش تمام، به سخنان حسنات گوش فرا داد.
سپس گفت: آیا حجاب یک رسمی نیست که از ایرانِ [قبل از اسلام ] وارد اسلام شده؟
حسنات: نه، هرگز، قبل از اینکه مسلمین، ایران را فتح کنند و یا تماس و آشنایی بین آنان و ایران بوجود آید، آیه حجاب نازل شده بود. از این گذشته، آن حجابی که اسلام واجب کرده است با حجابی که در ایران [قدیم ] معمول بوده است، فرق دارد.
به تعبیر صحیحتر، آنچه اسلام می خواهد، ستر و پوشش بدن است نه حجاب به معنی باز داشتن و محروم کردن زن از زندگی، چنانچه حجاب در ایران قدیم، به معنی محروم کردن زن از زندگی بود. اگر به سوره نور و آیات حجاب مراجعه کنی، از گفتار من مطمئن خواهی شد.
روی این آیه کریمه، تأمّل و دقت کن که می فرماید: «قُلْ لِلْمُؤْمِنینَ یَغُضُّوا مِنْ اَبْصارِهِمْ»** 2 - سوره نور، 30 - 31.***؛ یعنی: «به مردان با ایمان بگو، چشم خود را فرو نهند و نگاه نکنند». تا آنجا که می فرماید: «وَقُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یَغْضُضْنَ مِنْ اَبْصارِهِنَّ»؛ یعنی: «و به زنان با ایمان بگو که چشم خود را فرو نهند و نگاه نکنند». اگر حجاب و پوششی که اسلام واجب کرده است به منزله محروم کردن زن از زندگی است، پس چرا، اسلام امر به نگاه نکردن زنان به مردان می کند؟ چون نگاه نکردن مرد به زن، یعنی در جایی که مرد در کنار زن باشد و نگاه نکردن زن به مرد نیز یعنی در جایی که زن در کنار مرد باشد، [از این دستور فهمیده می شود که زن نیز می تواند در کنار مرد در جامعه کار کند، بنابراین حجاب اسلامی، به معنی برکنار کردن زن از زندگی اجتماعی نیست - م ] ولی به خاطر جلوگیری از تحریک احساسات و بی بند و باری جنسی و اجتماعی از طرفی و محبوس داشتن و محرومیّت از طرف دیگر، که هر دو سبب بیماریهای گوناگون روانی و عصبی می شوند، برای پیشگیری از تهییج دائمی و برای امکان زندگی اجتماعی زن و مرد در کنار یکدیگر، اسلام دستور به پوشش داده است که موجب حفظ زن و مرد به طور یک سان است. آیا نمی بینی که بیشتر بدبختیها و مشکلات اجتماعی از همین اختلاط بی قید و شرط زن و مرد است؟
در اینجا حسنات ساکت شد و منتظر پاسخ خواهرش ماند.
رحاب، با آرامی به سخنان او گوش می داد و وقتی که او خاموش شد، گفت: من شنیده ام که حجاب در اسلام نوعی تفکّر رهبانی و مقدس مآبی و ترک لذّت است. به جهت اینکه زن که یکی از مهمترین لذّتهای زندگی برای مرد است، حجاب را مانند سایر واجبات خشن دیگر، بر خود تحمیل کرده و واجب شمرده است.
حسنات: متأسفم از اینکه چیزهائی شنیده ای که مفهوم حجاب را در نظرت زشت و ناپسند جلوه داده است. از جمله همین مسئله ای که ذکر کردی، در صورتی که اسلام هیچگاه به افکار رهبانی گری و ترک لذّات زندگی، دعوت نکرده است، بلکه کاملاً بر عکس اینها دستور داده است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله مردی را با موهای ژولیده و لباسهای کثیف و ظاهری بدنما و زشت دید، فرمود: «برخورداری و تمتّع از جزء دین است».
«بر خورداریی» که مورد نظر رسول خدا بود، برخورداری از لذّتهای زندگی است که خداوند برای بندگانش آفرید.
و امّا، امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «خداوند زیباست و زیبائی را دوست دارد».**اِنَّ اللَّهَ جَمیلٌ وَ یُحِبُّ الْجَمالَ.***
و امام صادق علیه السلام به اصحابش قریب به این مضمون فرمود: «خداوند بشما نعمت عطا کرده است، نعمتهای خدا را مخفی نکنید».
اصحاب گفتند یابن رسول اللّه، چگونه و چطور؟ امام فرمود: «سزاوار است لباس هر یک از شما تمیز و بدنش خوشبو و دیوارش سفید و خانه اش نورانی و روشن باشد؛ زیرا بدینوسیله روزی اش گسترش می یابد».
سه زن نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله از شوهران خود شکایت بردند، یکی از آنان گفت: شوهرم گوشت نمی خورد. دوّمی گفت: شوهر من عطر و بوی خوش به کار نمی برد. سوّمی گفت: شوهر من از آمیزش با زنان خودداری می کند.
آثار ناراحتی بر پیامبر ظاهر شد، از خانه اش به سوی مسجد رفت، بر منبر نشست و فرمود: «به من خبر دادند که بعضی از اصحاب من گوشت و بوی خوش و آمیزش با زنان را ترک کرده اند، در صورتی که من گوشت می خورم و عطر به کار می برم و از زنان بهره مند می شوم و هر کس که از این روش من پیروی نکند، او از من نیست».
رسول خدا قبل از رفتن پیش اصحابش، مویش را شانه می زد و به جای آینه ،به یک ظرف آب نگاه می کرد و می فرمود: «خدا دوست دارد که بنده با ظاهری آراسته و زیبا نزد یاران خود برود». آیا در این مثالها، چیزی که بیانگر تفکّر رهبانی و ترک لذت در اسلام باشد، دیدی؟ پس چگونه ممکن است که حجاب اسلامی را به رُهبانیّت و ترک لذات، نسبت دهیم؟ همانگونه که می بینی اسلام با تفکّر گوشه گیری و ترک دنیا مبارزه می کند.
کتاب «اَلْعفافُ بَیْنَ السَّلْبِ وَالاْیجاب»؛ نوشته زین الدین» را بتو می دهم تا هر چه بیشتر از فوائد حجاب و ضررهای بی حجابی آگاه شوی. یک هدیه ای برایت آماده کرده بودم که می خواستم بدون اطلاع قبلی تو و ناگهانی باشد، [ولی ] ضرر ندارد که همین حالا به تو بگویم که من یک دست حجاب کامل برایت تهیّه کرده ام تا هر وقت که خواستی با حجاب شوی، به توبدهم. امیدوارم که انتظارم به طول نکشد. و هر چه زودتر، توبه حجاب متمایل گردی.
رحاب، کم کم از نظر روحی به حالت عادی و طبیعی باز گشته بود. حسنات سخنانی در موضوعاتی دیگر پیش آورد. سپس برخاست تا به اطاق خود برود. رحاب، متوجه شد که حسنات قبل از اینکه خارج شود، برای دومین بار به پاکتی که روی میز افتاده بود، نگاهی انداخت.


حسنات به اطاق خود باز گشت، روی صندلی نشست و تُند تُند با خودش می گفت: کم کم به نظرم می آید که آن خط روی پاکت خیلی برایم ناآشنا نیست! آه! آن شبیه خط مصطفی است. بله خط او را پشت جلد کتابی که به «زینب» هدیه کرده بود، دیده ام، بله حالا یادم آمد که آن کتاب را از زینب امانت گرفتم و گمان می کنم که هنوز بین کتابهایم باشد. این را گفت و برخاست و به جستجو بین کتابهایش پرداخت تا پیدایش کرد کتاب «الشیطان یحکم؛ نوشته مصطفی محمود» بود. آن را باز کرد و نگاه جستجوگرانه ای به خط اهدائیه افکند، سپس روی صندلی افتاد و با خود می گفت: خدایا! این خط، همان خط است، یا بی اندازه به آن شبیه است، ولی چطور شده؟ چه ارتباطی بین مصطفی و دوستِ رحاب وجود دارد؟! نه، بدون شک من اشتباه می کنم، شاید خطهای زیادی شبیه خط او وجود داشته باشد ولی یعنی چه؟ این چه رازی است؟ شاید گریه رحاب با این موضوع ارتباطی دارد! شاید او خبر نگران کننده ای از مصطفی شنیده است! ولی من هرگز در درستی مصطفی شک ندارم. پس چرا به این تصوّرات اشتباه، میدان می دهم؟ آری چرا؟
این را گفت و کتابی را به دست گرفت و خواست مطالعه کند، ولی ذهن و فکرش متوجه مطالب کتاب نبود. لحظه به لحظه فکرش به طرف نامه و نوشته اهدایی پشت کتاب و تشابه خط آن دو، می رفت. بنابراین، تصمیم گرفت بخوابد، ولی خوابش نمی برد، چاره ای نداشت جز اینکه تسلیم امواج فکر و اندیشه شود...
بعد از گذشت چند ساعت که از اطاقش بیرون نیامد، رحاب وارد اطاق شد. حسنات از آمدنش خوشحال شد تا شاید ضمن صحبت با او، از شرّ افکار خسته کننده خود رهایی یابد. امّا رحاب روبه روی او ایستاد و گفت: حسنات! من از تو یک چیزی می خواهم...
حسنات، با گرمی پاسخ گفت: رحاب! هر چه می خواهی بگو...
رحاب: حجابی را که برایم آماده کرده بودی [آن را] می خواهم. تصمیم گرفتم که از امروز با حجاب شوم...
علی رغم وضع بد روحی، چهره حسنات از خوشحالی درخشید، برخاست و ابتدا رحاب را بوسید و سپس به طرف گنجه خود رفت و یک دست کامل لباس اسلامی را که برای او تهیّه کرده بود از گنجه بیرون آورد و با خوشحالی و خوشبختی زیاد به او داد.
رحاب لباسها را گرفت و ضمن تشکّر از او گفت: امیدوارم که از امروز به بعد، هیچگاه این لباس را ترک نکنم، همچنانکه امیدوارم از امروز به بعد تو نیز مرا ترک نکنی.
حسنات، از این کلام خواهرش تعجّب کرد و گفت: من تو را ترک کنم؟ چگونه این [فکر] به ذهنت خطور کرد؟ هرگز این اتّفاق نخواهد افتاد، هرچه که باشد...
رحاب: هرچه که باشد؟ حسنات تو از گذشته چه می دانی؟
حسنات مصمّمانه و استوار گفت: هرچه که باشد. هرچه که از گذشته ات بدانم. اکنون که تو دختری پاک و خالص هستی
رحاب: حتی اگر در گذشته نسبت به تو بدی کرده باشم؟
حسنات: حتی این. تنها همین خوشحالیم از حجاب تو، با کلّیه بدیهای گذشته نزد من برابر است. رحاب! تو خواهر و دوست منی، چطور خیال می کنی که من کینه تو را به دل بگیرم؟
رحاب: حسنات! من هم اگر چه مستحق آن نیستم [ولی ] همین را از تو آرزومندم. در هر حال، خواهرم! هزار بار از تو متشکّرم. سپس رویش را برگرداند و در حالی که بغض گلویش را گرفته بود از اطاق خارج شد و حسنات را در کار خودش و خواهرش و موضوع نامه و خط اهدایی، حیران گذاشت.


رحاب به اطاق خود برگشت و تصمیم گرفته بود که دیگر به این تراژدی شرم آور پایان دهد. او می بایست نتایج کارش را هر چه باشد و هر چه بشود، بپذیرد و با واقعیت به هر شکلی که باشد روبه رو شود. اکنون قلم را برداشت که بنویسد ولی برگشت و قلم را محکم به زمین کوفت، بعد برخاست در حالی که می گفت: از امروز به بعد نباید با این قلم بنویسم، این قلمی است که آلوده به کلمات زشت و خائنانه شد. سپس رفت قلم نوی را برداشت تا به وسیله آن صفحه جدیدی از صفحات زندگی تازه اش را به نگارش در آورد. او چنین نوشت:


حضور سرور دانشمند، استاد مصطفی
نمی دانم که نامه ام را چگونه شروع کنم، در حالی که این اوّلین بار است که «من» به تو نامه می نویسم آری من و چه شرمسارم از اینکه می نویسم. ولی تولّد جدیدم که به دست تو صورت گرفت و عمر دوباره ای که تعالیم تو به من بخشید، مرا معتقد به این کرد که «عار و ننگ، بهتر از آتش سوزان است» و شرمندگی در اینجا آسانتر از شرمساری در پیشگاه خدای واحد قهّار است. و همین مرا وادار کرده است تا حقایقی را که برای مدّت زمانی از نظر تو پوشانده و مسخ کرده بودم، روشن و آشکار در برابرت بگذارم. شاید این اعتراف از روی صدق و راستی ام، دلیل بر پشیمانی از گذشته و نشانگر توبه ام در پیشگاه خدای تبارک و تعالی باشد.
توبه از دروغ و گناهانی که مرتکب شده ام. آقای مصطفی! اکنون حقیقت را به تو می گویم... آه! تو ابتدا بهت زده خواهی شد. سپس خوشحال می شوی، بعد از آن مرا تحقیر می کنی و در آخر، بر من خشمگین خواهی شد. ولی مهمّ این است که به وظیفه ام در پیشگاه پروردگارم و شما دو نفر و وجدان خودم که تا اعتراف نکردم آرامم نگذاشت، عمل کرده باشم... و اعتراف من این است:
من که اکنون به تو نامه می نویسم، من که از اوّلین نامه ات تا به حال به تو نامه می نوشتم، آقای مصطفی!... من رحاب خواهر حسنات! هستم. حسنات، هیچگاه این چنین نامه هایی که من به تو نوشتم، نمی نوشت؛ زیرا اصلاً شک و تردیدی آنگونه که من داشتم، در دل او راه ندارد... آری او مانند قدیسان مؤمن و همچون فرشتگان پاک و مانند حوران بهشتی، زیباست. چگونه می شود این چیزهایی که من نوشتم، او نوشته باشد؟ آری من بودم که در عالم غرور و گمراهی می زیستم، من هستم که تسلیم شیطان بودم و او هم مرا اغوا می کرد. مغلوب هوی و هوس باطل شده بودم، هوس، روحم را آلوده بود و تمام مظاهر خیر و صلاح را در خودم نابود کرده بودم.
در پشت کوهی از حسد و غرور، موضع گرفته بودم، خود را به اسم حسنات، همان حسنات واقعی جا زدم و به تو نوشتم آنچه را که نوشتم. مقصودم از این کار، این بود که تو او را ترک کنی، در حالی که می دانستم در این کار، بدبختی خواهرم نهفته است، ولی من در باطل و گمراهی به سر می بردم که برای تو آنگونه نامه نوشتم. و آدرس دیگری به تو دادم تا نامه ات بخانه [ما] نرسد، مبادا که به دست حسنات بیفتد. سپس تو شروع به نامه نوشتن به من کردی و پرده های نیرنگ و گمراهی را از چشمم کنار زدی و هر گام که پیشتر به سوی خیر و هدایت برمی داشتم، وجدانم مرا بیشتر سرزنش می کرد. چه بسا اوقاتی که تصمیم می گرفتم از این راهِ گمراهی برگردم و از زندگی نیک شما دو نفر پیروی کنم و درس بگیرم، ولی احساس می کردم که به تعالیم و راهنماییهای تو نیازمندم و بنابراین...
همچنان در آن راه بس دشوار و خطرناک گام برمی داشتم تابه منبعی از نور رسیدم که تو آن را به من هدیه نمودی. همینکه حسنات را که از بی مهری تو ناراحت بود، می دیدم، بر رنجم افزوده می شد. آری حسنات و کاش می دانستی که حسنات چگونه انسانی است! او در همان وقتی که من برای نابودی سعادتش تلاش می کردم، از اینکه می دید کتاب می خوانم و دارم اصلاح می شوم، از من راضی و خوشحال بود. مرا به خاطر بازگشت به ایمان، بیشتر دوست می داشت و خصوصیّت بیشتری نشان می داد. امّا نمی دانست که این ایمان دوباره من، به حساب خوشبختی و شادی او تمام شده است.
خیال مکن که چون خواهر من است از او تعریف می کنم، زیرا آن وقتی که او را دوست نداشتم و ارزشی برایش قائل نبودم، نیز خواهر من بود، ولی حالا چون او را آنچنان که هست، شناختم، از هر چه بگویم بالاتر است. اخیراً عکس او را برایت فرستادم. دیدی که چقدر زیباست؟ چه اندازه جذّاب و دوست داشتنی است؟ تو در آن نامه درباره زیبایی او چیزی ننوشتی؛ زیرا تو نمی خواستی زیبایی کسی را بستایی که به مهمترین مقدسات شک می ورزد. به این جهت بود که چیزی نگفتی و نامی از عکس نبردی. آیا می دانی که عکس تو هنوز نزد من است؟ و نمی دانم چگونه آن را به حسنات بدهم؟ آه!... آقای مصطفی! تو از من متنفّر می شوی و البته حق داری که متنفّر شوی، ولی داستان چنین بود... قبلاً از من پرسیده بودی کتابهایی را که مطالعه می کنم از چه راهی به دست می آورم، من جواب ندادم، مگر می شد بگویم که کتابها را از کتابخانه حسنات که در اختیارم قرار داده بود، به دست می آوردم؟... راستی آیا می توانستم بگویم که کتابها را از حسنات می گیرم؟ خدایا! چقدر برخودم ستم می کنم و چه اندازه خود را تحقیر می کنم.
ولی امیدوارم که این اعتراف در قلبم اندکی خشنودی ایجاد کند و آرامش درونی به من بدهد. امّا قبل از هر چیز برای من رضایت خدا مهمّ است، به گمان تو آیا خدا از من راضی خواهد شد؟
اکنون آقای مصطفی! امیدوارم که این نامه [وقتی ] به دست تو برسد که دیگر امتحاناتت تمام شده و خود را برای بازگشت آماده کنی.
ولی خواهش می کنم قبل از بازگشت، نامه ای برای حسنات بنویسی، تا او هم دست کم یک نامه از تو دریافت دارد. و در مورد من هر چه دلت خواست در آن بنویس. باز هم از پیشگاه تو عذر می خواهم و نهایت خیر و سعادت را برایت آرزومندم. برای من آمرزش بخواه و همیشه به دینت و به حسنات وفادار بمان - رحاب.

رحاب نوشتن نامه را تمام کرد، آدرس را روی پاکت نوشت. بعد لباسهای اسلامی را که حسنات به او هدیه کرده بود، پوشید و نامه را در کیف دستی اش گذاشت، آنگاه به طرف اطاق حسنات رفت، در زد و بیرون اطاق منتظر ایستاد. حسنات در را باز کرد، همینکه رحاب را با حجاب دید، با صدایی شوق آمیز گفت: خدایا! چقدر تو در این لباسها زیبا شده ای؟ بیا و خودت را در آینه نگاه کن که چه اندازه با شخصیّت و احترام انگیز شده ای
رحاب: نه من کار مهمّ و مقدّسی دارم که لازم است هر چه زودتر انجامش بدهم و همزمان با انجام دادن آن امر مقدس، اقدام به پوشیدن لباس اسلامی کردم...
حسنات: آیا دیربخانه برمی گردی؟
رحاب: نه، هرچه زودتر باید برگردم، به زودی برمی گردم پیش تو، منتظرم باش...
این را گفت و حسنات را در میان حیرت و تفکرتنها گذاشت و رفت.


رحاب، نامه را برای مصطفی پست کرد و به خانه برگشت، لباسش را در آورد و به طرف اطاق حسنات رفت. او می خواست که همه جریان را برای حسنات بگوید و اعتراف کند، دیگر هر چه نسبت به او بدی کرده بس است. امّا چند قدمی را که جلو رفته بود، برگشت و متحیّر ماند که چگونه شروع کند و چه بگوید؟ حسنات چه عکس العملی نشان خواهد داد؟ حتماً به سختی از او انتقام خواهد گرفت و یا بدون شکّ، حداقل از او روی گردان خواهد شد [و قطع رابطه خواهد کرد] بیم آن داشت که ترس، مانع از اعتراف کردنش بشود، بعد با قدمهای استوار به سوی اطاق حسنات رفت در حالی که با خود می گفت: وقتی من کاری انجام دهم که مورد رضای خدا باشد، دیگر از هیچ چیزی نباید بترسم.
حسنات هم با دلواپسی انتظار خواهرش را می کشید، بنابراین [وقتی که رحاب آمد] حسنات با شوق و خوشحالی با او برخورد کرد و پیش رویش نشست و منتظر ماند. اوّلین کاری که رحاب انجام داد این بود که عکس مصطفی را از کیفش بیرون آورد و به حسنات داد. حسنات در حالی که بهت» سراپایش را فراگرفته بود، آن را گرفت و برگردانید تا ببیند که در پشت آن چه نوشته شده است. دید که کلمات اهدایی جالب و زیبایی به عنوان خودش و به امضای مصطفی، پشت آن نوشته شده است رنگ صورتش از حیرت زرد و سپس سرخ شد، بعد سرش را به طرف رحاب بلند کرد و گفت: رحاب! کی این عکس به تو رسید؟
رحاب با صدایی که از شرم به خوبی از سینه اش بیرون نمی آمد گفت: تاریخش را بخوان...
حسنات، نگاهی به تاریخ آن افکند. سپس گفت: چی؟ تاریخ این عکس مربوط به هفت ماه پیش است. پس در این مدّت کجا بود؟!
رحاب: حسنات! این عکس نزد خود من بود. آیا به تو نگفته بودم که من گناهکارم؟ آیا نگفته بودم که من سزاوار مهر و محبتهای تو نیستم؟
حسنات: نه، نه، خواهرم! من این صحبتها را از تو نمی پذیرم، ولی تو لطف کن و درباره عکس با من سخن بگو...
رحاب: من هم آمده ام تا درباره همین عکس صحبت کنم. بعد از تمام شدن سخنانم، تو هر طوری که دلت خواست با من رفتار کن. سپس شروع کرد جریان را از اوّل تا آخر تعریف کردن. حسنات هم با خونسردی تمام به او گوش می داد، آرامش و خونسردی حسنات، تعجب رحاب را برانگیخت و به او جرأت داد تا به اعترافات خود ادامه دهد، تا آنجا که دیگر حرفی برای گفتن نداشت، صحبت کرد. آنگاه ساکت شد و منتظر ماند تا ببیند داوری حسنات درباره اش چیست...
حسنات، برخاست و با مهربانی او را در آغوش گرفت و بوسید و می گفت: خواهرم! فدایت شوم چه رنجها کشیده ای!
رحاب سرش را به طرف حسنات بلند کرد، در حالی که آنچه را می شنید باورش نمی شد، گفت: من؟ من رنج کشیدم؟ یا تو که این همه درد و سختی بر سرت تحمیل کردم؟
حسنات: وقتی که بدانم این دردها و رنجهای من، وسیله غیر مستقیمی برای هدایت تو بودند، دیگر تحمّل همه آنها برای من آسان است؛ زیرا اکنون به دو سعادت دست یافتم، خواهری خوب و همسری شایسته...
رحاب: حسنات آیا خیانت مرا می بخشی؟
حسنات: بله، بواسطه خوشحالی عمیقی که از تو و ایمانت و از به دست آوردن دوباره مصطفی به من دست داد، به زودی همه آنها را فراموش خواهم کرد. و این بوسه نیز بعنوان پیمان خواهرانه ای [است ] که هرگز نخواهد گسست. و پیشانی رحاب را صادقانه و از سر دوستی بوسید، آنگاه پهلوی او نشست، در حالی که عکس مصطفی در دستش بود و لحظه به لحظه به آن نگاه می کرد.
رحاب گفت: ببین، او چقدر زیباست! به اضافه سایر امتیازاتی که دارد.
حسنات لبخندی زد و گفت: زیبایی زیاد برایم مهمّ نیست، آنچه اهمّیّت دارد، شخصیت و ایمان است. من هیچگاه درباره زیبایی یا زشتی او نیندیشیده ام، ولی همیشه در فکر اخلاق و رفتار او بوده ام.


روزها همچنان می گذشت، حسنات شادابی خود را باز یافته بود و از نو غرق تصورات درباره زندگی آینده اش شده بود. در ضمن، نسبت به رحاب محبّت بیشتری می کرد و مهر و علاقه افزونتری نشان می داد تا هرگونه شک و شائبه ای را از وی دور کند. بعد از سپری شدن بیش از سه هفته، وقتی که آن دو خواهر، در اطاق رحاب، با هم نشسته بودند، زن پیشخدمت در حالی که دو نامه در دستش بود وارد اطاق شد. هیچکدام از آنها برای گرفتن نامه ها دست دراز نکردند. هر یک منتظر بود که دیگری نامه ها را بگیرد. بنابراین، زن پیشخدمت نامه ها را جلوی آنها گذاشت و بیرون رفت. هر دو به نامه ها نگریستند و یکصدا گفتند: این نامه ها از مصطفی است، یک نامه به اسم حسنات بود و نامه دیگر برای رحاب.
رحاب که از محتوای نامه اش بی اطلاع بود، می ترسید پاکتش را باز کند، ولی حسنات به خاطر ترغیب او گفت: تا تو نامه ات را نگشایی، من نامه ام را باز نخواهم کرد. گمان می کنم که نامه ات خوشحال کننده باشد عزیزم!
بنابراین، هر دو نامه هایشان را با هم باز کردند. درنامه رحاب نوشته شده بود:


حضور خواهر گرامی بانو، رحاب
باسلام و صمیمانه ترین دعاها و آرزوهایم!
اینک به صورت دیگری به تو نامه می نویسم، با احترام و بزرگداشت فراوان، به طوری که از اوّل شروع مکاتبه تا به حال، چنین ننوشته بودم. من الآن احساس می کنم که به انسانی بزرگ نامه می نویسم که با اراده خود شیطان را شکست داد و با معنویات خویش بر غرور و خودپسندی و هوای نفس، مسلط گشت. و در تزکیه نفس و تصفیه درون خویش در راه رضای خدا، رکورد را شکست و موفّق شد.
آفرین برتو که در این مسابقه برنده شدی و مبارک باد این جایزه ای که به دست آوردی! من از وقتی که آخرین یا «اوّلین» نامه ات به دستم رسید، تو را خواهری برای خود می دانم که خوشبختی او مرا خوشبخت و ناراحتی او مرا ناراحت می کند. و ارزش زیادی برایش قائلم. و امیدوارم که به خاطر وقایع گذشته، آشفتگی خاطر به خود راه ندهی و مطمئن باشی که من جز بزرگداشت و احترام، چیزی از تو در دل ندارم. و آرزومندم که حسنات نیز [باتو] چنین باشد؛ زیرا همان طور که یادآور شدی، او حسنات است (جمع «حَسَنه» به معنای نیکی) آیا هرگز بدی از نیکی سر خواهد زد؟ من به زودی [به وطن ] بر می گردم، هرچه خیر و صلاح است برای تو آرزو می کنم و تو را به خدا می سپارم. سلامتی و توفیق روز افزون شما را خواهانم - مصطفی.

امّا نامه حسنات، به اندازه ای لطیف و زیبا نوشته شده بود که آن محرومیّت طولانی را جبران می کرد. حسنات ضمن مطالعه نامه، به رحاب هم نگاه می کرد، نگران بود که مبادا در نامه اش چیزی نوشته شده باشد که موجب ناراحتی و رنجش او گردد. امّا وقتی اشک شوق در چشمش مشاهده کرد، مطمئن شد. چون از خواندن نامه ها فارغ شدند، با خوشحالی همدیگر را در آغوش کشیدند، سپس حسنات گفت: آیا می دانی که او بعد از دو هفته دیگر خواهد آمد؟
رحاب گفت: آفرین بر او، هر وقت که بیاید.


بعد از گذشت یک هفته از دریافت نامه ها، مادر مصطفی با خانواده ایشان تماس گرفت و از آنان خواست که برای دیدارشان، یک وقتی تعیین کنند. بعداز ظهر همان روز قرار گذاشتند، خانواده حسنات حدس زدند که مادر مصطفی برای صحبت کردن پیرامون مقدّمات عروسی می آید، ولی وقتی که او آمد از رحاب برای پسرش محمّد، خواستگاری کرد و پیشنهاد نمود که در صورت موافقت، عروسی هر دو برادر در یک زمان صورت گیرد...


اکنون عروسی هر دو خواهر در یک روز تمام شد و هر یک با شوهرش خوشبخت گردید.
پایان