فهرست کتاب


آزادی معنوی

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

تناقض در مکاتب اصالت انسان

تناقضی که ما مدعی هستیم در مکتبهای اصالت بشری وجود دارد همین است. اساسش همین است که انسانیت در گذشته سقوط کرد، البته به غلط هم سقوط کرد؛ یعنی تغییر هیات بطلمیوسی نباید سبب شود که ما در مقام شامخ انسان از نظر اینکه هدف مسیر خلقت است، تردید کنیم. زمین مرکز جهان باشد یا نباشد، انسان هدف جهان است؛ یعنی طبیعت در مسیر تکاملی خودش به این سو می رود، چه انسان را یک موجود خلق الساعه بدانیم و چه او را از نسل حیوانات بدانیم. این امر تفاوتی نمی کند در اینکه ما او را دارای روح الهی بدانیم یا ندانیم. گفتند: (نفخت فیه من روحی)، او که نگفت انسان از نژاد خدا به وجود آمده است. اگر درباره انسان مثلاً می گفت: ماده انسان را، سرشت انسان را از جهان دیگر آوردند و آن خاکی که از جهان دیگر آوردند بود که او را موجودی شامخ و مقدس نمود (نظریات جدید علمی مانند اصل تکامل می توانست آن را مخدوش کند) **افتادگی از متن پیاده شده از نوار است. *** ای کسانی که فلسفه شما فلسفه بشر دوستی است و موضوع ایمان شما بشریت است، ما می گوییم: آیا در انسان احساسی به نام احسان و نیکوکاری و خدمت وجود دارد یا نه؟ اگر بگویید به هیچ معنی وجود ندارد، دعوت بشر به انجام آنها هم غلط است مثل اینکه یک سنگ یا حیوان را دعوت کنیم! نه چنین احساسی هست. ولی این که هست چیست؟ ممکن است کسی بگوید: احساس خدمتگزاری نسبت به دیگران که در ما هست، یک نوع جانشین سازی است. آن وقتی که مثلاً می بینیم یک (عده افراد ضعیف از تعلیم محرومند) **افتادگی از متن پیاده شده از نوار است. *** و حس انساندوستی به خیال خودمان در ما تقویت می شود که برویم اینها را تعلیم کنیم، به اینها خدمت کنیم، برویم مظلومها را نجات بدهیم، می گویند اگر خوب دقت کنیم می بینیم انسان خود را به جای آنها گذاشته؛ اول فکر می کند که او را در طبقه خودش و خودش را در طبقه او بداند، بعد در نظر می گیرد که الان این خودش است به جای او، بعد همان حس خودپرستی که از خودش باید دفاع کند، اینجا به دفاع مظلوم بر می خیزد و الا در انسان هیچ چیز که اصالت داشته باشد برای اینکه از یک مظلوم دفاع کند وجود ندارد.
مکتب انسانیت باید جواب بدهد: اولاً چنین حسی وجود دارد یا نه؟ آیا چنین شرافتی در انسان وجود دارد یا نه؟ ما می گوییم وجود دارد (فالهما فجورها و تقواها) **شمس / 8. *** به حکم همان که انسان خلیفة الله، مظهر جود و کرم الهی است. مظهر احساس است. یعنی انسان در عین اینکه خودخواه است وظیفه دارد برای حفظ بقا و حیات خودش برای خودش فعالیت کند ولی تمام هستی اش خودخواهی نیست. خیر خواهی هم هست، جهان سازی هم هست، دنیا سازی هم هست. بشریت هم هست، وجدان اخلاقی هم هست.
همین چندی پیش که من در شیراز بودم، مؤسسه ای به نام (موسسه خوشحالان) را به من معرفی کردند. افرادی فقط به واسطه حس درونی و ایمانی شخصی خودشان یک مؤسسه تشکیل داده اند و در آن عده ای از کر و لال ها را جمع کرده اند، رفتم از یکی از کلاسهای آن بازدید کردم. واقعاً برای ما که افراد به اصطلاح نازک نارنجی هستیم. حتی یک ساعت سر آن کلاس رفتن و دیدن آنها طاقت فرساست. آدم نگاه می کند به بچه ها که وقتی می خواهند یک کلمه به اشاره حرف بزنند، دهانشان را کج می کنند، آقایی را دیدم که سید هم بود و اتفاقاً اسمش امامزاده بود. می دیدم که این آدم با چه دلسوزی ای، با چه عشق و علاقه ای با اینکه همان جا اطلاع پیدا کردم که حقوقی که می گیرد شاید از حقوق یک آموزگار هم کمتر باشد، چون آن مؤسسه بودجه ای ندارد - سر به سر بچه های کر و لال مردم می گذارد تا نوشتن را به آنها یاد بدهد. ضمناً معنی سخن را با چه زحمتی به آنها بفهماند. مثلاً وقتی می خواست بگوید: (اینجا)، دهانش را جوری کج و راست می کرد که وقتی آنها به دهان او نگاه می کنند، بفهمند که او می گوید (اینجا). فوراً روی تخته می نوشت (اینجا) و از این جور چیزها.
این چیست در بشر؟ این چه حسی است در بشر؟ این مظهر انسانیت و نمایشگر اصالت انسانیت است. به طور کلی حسن تحسین نسبت به نیکان و حس تنفر نسبت به بدان و لو اینکه در زمانهای گذشته بوده اند، چیست؟ وقتی که نام شهیدان کربلا را برای ما ذکر می کنند با آن فداکاریهایی که انجام داده اند، در خودمان یک حس تنفر نسبت به دسته اول و یک حس اعجاب و احترام نسبت به دسته دوم پیدا می کنیم. این چیست؟ آیا واقعاً باز مسأله طبقه است؛ ما فکر می کنیم، خودمان را در طبقه شهیدان کربلا می بینیم و دشمنانمان را در آن دسته دیگر، و این حس تنفر را یزید و شمر همان حس تنفری است که از دشمنان خودمان داریم ولی آن را متوجه آنها می کنیم و آن حس احترامی که نسبت به شهیدان کربلا داریم همان تمایلی است که به خودمان داریم و به این صورت بیان می کنیم؟! اگر این طور است، پس آن کسی هم که او را دشمن خودت و ستمگر نسبت به خودت حساب می کنی، با تو هیچ فرق ندارد چون او هم حق دارد که مثلاً از یزید و شمر تحسین کند و به آنها احترام می گذارد و از شهیدان کربلا تنفر داشته باشد، زیرا او هم خودش را کنار هم طبقه خود می گذارد و به حکم همان حسی که تو از دسته اول تنفر پیدا می کردی و نسبت به دسته دوم تحسین و اعجاب داشتی، او بر عکس نسبت به آن تنفر داری تحسین دارد و نسبت به آن تو تحسین داری تنفر دارد.
این طور نیست. شما در اینجا از دریچه شخصی نیست، دریچه فرد نیست، بلکه دریچه انسانیت است و با جهان انسانیت و دریای انسانیت شما اتصال دارد (به موضوع می نگرید). در این نگرش، دیگر (من) و (تنفر) نیست بلکه حقیقت در میان است.
در آن پیوندی که در آنجا داری، آن (من) که نسبت به شهیدان کربلا تحسین می کند و نسبت به دشمنان آنها تنفر دارد (من) شخصی نیست، یک (من) کلی و نوعی است مکتب انسانیت که برای بشریت اصالت قائل است، باید به این سؤال جواب بدهد. اینها چیست و از کجا پیدا می شود؟ و همچنین مسائل دیگری از قبیل عشق صادقانه ای که بشر به سپاسگزاری دارد.
انسان می خواهد از کسی که نیکی کرده سپاسگزاری کند. این خودش مسأله ای است. وقتی که اصالت ارزشهای انسان پیدا شد، آن وقت مسأله خود انسان به میان می آید. فقط اشاره می کنم:
این انسانی که در او چنین اصالتهایی وجود دارد، آیا واقعاً تار و پودش همان است که ماتریالیسم می گوید؛ یک ماشین است؟ یک آپولوست؟ ماشین هر اندازه بزرگ باشد، فقط عظیم است. اگر ماشینی هزار برابر آپولو هم ساخته بشود، درباره اش چه باید بگوییم؟ باید بگوییم عظیم، شگفت انگیز، فوق العاده. اما آیا می توانیم بگوییم شریف؟ نه می توانیم بگوییم مقدس؟ نه. اگر یک میلیارد برابر آپولوی فعلی هم باشد و میلیاردها رشته و قطعات منظم داشته باشد، باز یک موجودیت عظیم، شگفت انگیز، حیرت آور و فوق العاده است هرگز ممکن نیست به این پایه برسد که به آن بگوییم شریف، مقدس، دارای حیثیت ذاتی.
اعلامیه حقوق بشر و همچنین فیلسوفان کمونیست، اینهائی که طرفدار اصالت انسان به شکلهای مختلف هستند، چگونه می توانند دم از حیثیت و تقدس بشر بزنند بدون اینکه در وجود بشر (نفخت فیه من روحی) را سراغ بدهند؟ وقتی که اصالت ارزشها برایشان مشخص شد، اصالت خود انسان برایشان مشخص می شود. حالا آمدیم به اصالت خود انسان هم رسیدیم. یک سؤال دیگر را هم باید به طور مختصر عرض کنم:

رابطه اصالت انسان با خدا

از اصالت ارزشهای انسان، رسیدیم به اصالت خود انسان (نفخت فیه من روحی). آیا فقط همین انسان است در این جهان که در میان یک بی نهایت ظلمت است؟ و به قول یک اروپایی در میان یک اقیانوس زهر، تنها این آقا تصادفاً یک قطره شیرین به وجود آمده؟ یا نه، این قطره شیرین نماینده اقیانوس شیرین است، این ذره نور نماینده نور جهان نور است؟
اینجاست که رابطه اصالت انسان با خدا روشن می شود، یعنی اصلاً این دو و از هم تفکیک پذیر نیستند. (الله نور السموات و الارض) **نور / 35***. اگر گفتید خدا خدا فقط این نیست که (مبدأ حرکت و عالم طبیعت است) **افتادگی از متن پیاده شده از انوار است*** محرک اول ارسطو را نمی گویم. محرک اول ارسطو غیر از خدای اسلام است، او یک موجود جدا و اجنبی از جهان است. (منظور) خدای اسلام (است) که: (هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن). تا گفتید خدا، یکدفعه جهان برای شما منظره دیگری پیدا می کند؛ برای تمام اصالتهایی که در وجود خودتان احساس می کنید مفهوم و معنی پیدا می شود، هدف پیدا می شود؛ می فهمید که اگر شما یک ذره نور هستید چون جهان از نور وجود دارد، اگر قطره شیرین هستید برای این است که اقیانوس بی پایانی از شیرینی وجود دارد، پرتوی از او در جان شماست.
اسلام یک مکتب انسانی است یعنی بر اساس مقیاسهای انسانی است، بدین معنی که در اسلام آن چیزهایی که مبنی بر تبعیضهای غلط بین انسانهاست وجود ندارد؛ یعنی در اسلام اقلیم وجود ندارد، نژاد وجود ندارد، خون وجود ندارد، منطقه وجود ندارد، زبان وجود ندارد. اینها ابداً در اسلام ملاک امتیاز انسانها نیست. در اسلام آنچه که ملاک امتیاز انسانهاست، همان ارزشهای انسانی است. اسلام که یک مکتب انسانیت است و برای انسانیت احترام قائل است، از آن جهت برای ارزشهای انسانی اصالت قائل است که برای خود انسان اصالت قائل است، و از آن جهت برای خود انسان اصالت قائل است که برای جهان اصالت قائل است، یعنی به خدای قادر متعالی قائل و معترف است (هو الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس السلام المؤمن المهیمن العزیز الجبار المتکبر)**حشر / 23 ***. و از این جهت است که تنها مکتب انسانی که می تواند بر اساس یک منطق صحیح وجود داشته باشد، اسلام است و دیگر مکتب انسانیتی در جهان وجود ندارد.
و صلی الله علی محمد و اله الطاهرین.