فهرست کتاب


آزادی معنوی

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

اختیار و مسؤولیت انسان

از جمله سوالاتی که درباره انسان مطرح است، مساله آزادی و اختیار انسان و مساله مسؤولیت و رسالت انسان است. آیا واقعاً انسان یک موجود آزاد و مختار است؟ و آیا مسؤولیتی دارد؟ و آیا رسالتی دارد که باید آن را انجام دهد؟ البته اگر جواب را از نظر منطق اسلامی بخواهید، باید بگویم صد در صد. در قرآن سوره ای است به نام سوره انسان که (الدهر) هم به آن می گویند، و از این جهت سوره (انسان) نامیده می شود که در اول این سوره، از انسان نام برده شده است و از اختیار و آزادی و رسالت و مسؤولیت انسان. این سوره با این آیات شروع می شود:
هل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا. انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتلیه فجعلناه سمیعا بصیرا. انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا**دهر (انسان) / 1-3. ***
بنابراین انسان یک موجود مجبور در مقابل دستگاه و خالق خلقت نیست. خالق خلقت از او چه خواسته است؟ از او آزادی خواسته است؟ او را به صورت یک موجود آزاد آفریده است، به صورت یک موجود مسؤول. به صورت موجودی که رسالتی به عهده دارد. و حتی بزرگترین تعبیرات که دیگر شما تعبیری از این بالاتر نمی توانید پیدا کنید، تعبیری است که قرآن درباره انسان کرده، می فرماید: (خلیفة الله) جانشین خدا. قطعاً هیچ کتابی مثل قرآن انسان را تمجید و تقدیس نکرده است؛ می گوید در آغاز خلقت انسان به فرشتگان به اعتراض سوال برخاستند. خدا به ایشان گفت: من چیزی می دانم که شما نمی دانید. خدای روی زمین (وقتی می گوییم، نیمه خدایی، معنایش همین است)، این حکایت از چه می کند؟ از استعدادهای فراوانی که در وجود این موجود هست.
(و علم ادم الاسماء کلها) **بقره / 31. ***ببینید اسلام - که خود از جنبه های فلسفی یک مکتب انسانیت است - برای انسان چه مقامی قائل است! به یک صورت رمزآمیز می گوید: تمام (اسم)ها را دانستن. (اسم یک چیز یعنی کلید شناختن آن چیز) کلید شناختن همه چیز را ما به او تعلیم کردیم. بعد فرشتگان عالم بالا را در میدان مسابقه این انسان آوردیم. انسان از فرشتگان برنده شد. بعد به ایشان گفتیم: فرشتگان! نگفتم من چیزهایی می دانم که شما نمی دانید! شما آن طرف سکه را خواندید، گفتید: این موجود چون دارای شهوت و غضب است، خونریزی می کند، آدمکشی و خرابکاری می کند. ولی این طرف سکه را نخوانده بودید، همه اعتراف کردند که (سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا) **بقره / 32. *** خدایا اعتراف می کنیم که ما نمی دانیم؛ ما فقط آنچه را که تو به ما تعلیم کنی می دانیم. از جهالتمان بود که آن سخن را گفتیم. آن وقت به فرشتگان گفتیم: در پیشگاه این موجود خضوع و سجده کنید **یعنی چه شما بخواهید فرشتگان را به قوای این جهان تعبیر کنید؟! به چیز دیگر تعبیر نکنید می گوییم فرشتگان موجوداتی هستند که تمام قوای این جهان مسخر آنهاست. *** (و اذا قلنا للملائکة اسجدوا لادم فسجدوا الا ابلیس) **بقره / 34. *** به هر حال بزرگترین تعبیر از نظر قائل بودن رسالت و آزادی اختیار برای انسان همین است که او را خلیفه و جانشین حق می داند، مکمل وجود و هستی می داند: من خدا که خودم خلاقم، قسمتی از خلاقیتم را به تو تفویض کردم، به عهده تو گذاشتم، تو بایستی انجام بدهی، تو مظهر فعالیت و خلاقیت منی.

سعادت و لذت انسان

مساله دیگر درباره انسان، مساله سعادت و لذت انسان است. این را هم به طور اجمال و اشاره برگزار می کنم:
انسان دنبال لذت می رود. طبعاً لذتها را از کجا باید جستجو کرد؟ آیا لذت را از بیرون باید جستجو کند یا از درون، و یا هم از بیرون و هم از درون، و به چه نسبتی؟ بسیاری از اشخاص که کانون لذت را بیرون از وجود خودشان جستجو می کنند و دائماً دنبال این هستند که به خیال خودشان از زندگی کام بگیرند، همانها هستند که خودشان را به عنوان یک انسان نمی شناسند؛ یعنی خود را به عنوان کانون اصلی لذت و بهجت - که از درون خود انسان بر می خیزد - نمی شناسند. کیف را از کجا می خواهند جستجو کند؟ از جام می، از کاباره.
چه خوب می گوید ملای رومی در داستان آن مرد که میخواره ای را امر به معروف و نهی از منکر می کرد؛ خطاب به آن مرد میخواره گفت:
ای همه هستی چه می جویی عدم - وی همه دریا چه می خواهی کردنم
تو خوشی و خوب و کان هر خوشی - تو چرا خود منت باده کشی
تا آنجا که می گوید: (جوهر است انسان و چرخ او را عرض) و اشعار دیگری از این قبیل دارد، البته اینکه اساساً تمام لذتها را از درون باید جستجو کرد، درست نیست. شاید در بعضی اشعار مولوی این اغراق و مبالغه باشد، مثل آنجا که می گوید:
راه لذت از درون دان نز برون - احمقی دان جستن از قصر و حصون
آن یکی در کنج زندان مست و شاد - وان یکی در باغ ترش و بی مراد
مقصودش رها کردن اشیاء خارج نیست. مقصودش این است که انسان اگر لذت می خواهد، نباید بپندارد که تمام لذتها را در مادیات بیرون از وجود خودش می تواند پیدا کند. کانون اصلی لذت در وجود خودش است، یا لااقل باید توازنی میان این دو بر قرار باشد.
درباره انسان مطالب زیاد دیگری هست که مختصری از آن برای شما عرض می کنم. آن مکتبی که خودش را مکتب انسانیت می داند، حتماً باید به یک سلسله سوالها جواب بدهد، اگر به آن سوالها جواب داد، آن وقت می تواند مکتب انسانیت به معنای واقعی باشد.
همانطور که عرض کردم انسان دریچه و دروازه دنیای معنویت بود. اصلاً بشر از وجود خودش به دنیای معنویت پی برده. معنویت و انسانیت، دین و انسانیت دو امر تفکیک ناپذیرند؛ یعنی یا باید دین و انسانیت هر دو را یکجا رها کنیم یا اگر بخواهیم به یکی بچسبیم، باید به دیگری هم بچسبیم؛ نمی توانیم به دین بچسبیم و انسانیت را، قداست انسان را رها کنیم، همچنان که نمی توانیم به انسانیت بچسبیم و دین را رها کنیم، این دو با یکدیگر توامند، تفکیک ناپذیرند.

تناقض در مکاتب اصالت انسان

تناقضی که ما مدعی هستیم در مکتبهای اصالت بشری وجود دارد همین است. اساسش همین است که انسانیت در گذشته سقوط کرد، البته به غلط هم سقوط کرد؛ یعنی تغییر هیات بطلمیوسی نباید سبب شود که ما در مقام شامخ انسان از نظر اینکه هدف مسیر خلقت است، تردید کنیم. زمین مرکز جهان باشد یا نباشد، انسان هدف جهان است؛ یعنی طبیعت در مسیر تکاملی خودش به این سو می رود، چه انسان را یک موجود خلق الساعه بدانیم و چه او را از نسل حیوانات بدانیم. این امر تفاوتی نمی کند در اینکه ما او را دارای روح الهی بدانیم یا ندانیم. گفتند: (نفخت فیه من روحی)، او که نگفت انسان از نژاد خدا به وجود آمده است. اگر درباره انسان مثلاً می گفت: ماده انسان را، سرشت انسان را از جهان دیگر آوردند و آن خاکی که از جهان دیگر آوردند بود که او را موجودی شامخ و مقدس نمود (نظریات جدید علمی مانند اصل تکامل می توانست آن را مخدوش کند) **افتادگی از متن پیاده شده از نوار است. *** ای کسانی که فلسفه شما فلسفه بشر دوستی است و موضوع ایمان شما بشریت است، ما می گوییم: آیا در انسان احساسی به نام احسان و نیکوکاری و خدمت وجود دارد یا نه؟ اگر بگویید به هیچ معنی وجود ندارد، دعوت بشر به انجام آنها هم غلط است مثل اینکه یک سنگ یا حیوان را دعوت کنیم! نه چنین احساسی هست. ولی این که هست چیست؟ ممکن است کسی بگوید: احساس خدمتگزاری نسبت به دیگران که در ما هست، یک نوع جانشین سازی است. آن وقتی که مثلاً می بینیم یک (عده افراد ضعیف از تعلیم محرومند) **افتادگی از متن پیاده شده از نوار است. *** و حس انساندوستی به خیال خودمان در ما تقویت می شود که برویم اینها را تعلیم کنیم، به اینها خدمت کنیم، برویم مظلومها را نجات بدهیم، می گویند اگر خوب دقت کنیم می بینیم انسان خود را به جای آنها گذاشته؛ اول فکر می کند که او را در طبقه خودش و خودش را در طبقه او بداند، بعد در نظر می گیرد که الان این خودش است به جای او، بعد همان حس خودپرستی که از خودش باید دفاع کند، اینجا به دفاع مظلوم بر می خیزد و الا در انسان هیچ چیز که اصالت داشته باشد برای اینکه از یک مظلوم دفاع کند وجود ندارد.
مکتب انسانیت باید جواب بدهد: اولاً چنین حسی وجود دارد یا نه؟ آیا چنین شرافتی در انسان وجود دارد یا نه؟ ما می گوییم وجود دارد (فالهما فجورها و تقواها) **شمس / 8. *** به حکم همان که انسان خلیفة الله، مظهر جود و کرم الهی است. مظهر احساس است. یعنی انسان در عین اینکه خودخواه است وظیفه دارد برای حفظ بقا و حیات خودش برای خودش فعالیت کند ولی تمام هستی اش خودخواهی نیست. خیر خواهی هم هست، جهان سازی هم هست، دنیا سازی هم هست. بشریت هم هست، وجدان اخلاقی هم هست.
همین چندی پیش که من در شیراز بودم، مؤسسه ای به نام (موسسه خوشحالان) را به من معرفی کردند. افرادی فقط به واسطه حس درونی و ایمانی شخصی خودشان یک مؤسسه تشکیل داده اند و در آن عده ای از کر و لال ها را جمع کرده اند، رفتم از یکی از کلاسهای آن بازدید کردم. واقعاً برای ما که افراد به اصطلاح نازک نارنجی هستیم. حتی یک ساعت سر آن کلاس رفتن و دیدن آنها طاقت فرساست. آدم نگاه می کند به بچه ها که وقتی می خواهند یک کلمه به اشاره حرف بزنند، دهانشان را کج می کنند، آقایی را دیدم که سید هم بود و اتفاقاً اسمش امامزاده بود. می دیدم که این آدم با چه دلسوزی ای، با چه عشق و علاقه ای با اینکه همان جا اطلاع پیدا کردم که حقوقی که می گیرد شاید از حقوق یک آموزگار هم کمتر باشد، چون آن مؤسسه بودجه ای ندارد - سر به سر بچه های کر و لال مردم می گذارد تا نوشتن را به آنها یاد بدهد. ضمناً معنی سخن را با چه زحمتی به آنها بفهماند. مثلاً وقتی می خواست بگوید: (اینجا)، دهانش را جوری کج و راست می کرد که وقتی آنها به دهان او نگاه می کنند، بفهمند که او می گوید (اینجا). فوراً روی تخته می نوشت (اینجا) و از این جور چیزها.
این چیست در بشر؟ این چه حسی است در بشر؟ این مظهر انسانیت و نمایشگر اصالت انسانیت است. به طور کلی حسن تحسین نسبت به نیکان و حس تنفر نسبت به بدان و لو اینکه در زمانهای گذشته بوده اند، چیست؟ وقتی که نام شهیدان کربلا را برای ما ذکر می کنند با آن فداکاریهایی که انجام داده اند، در خودمان یک حس تنفر نسبت به دسته اول و یک حس اعجاب و احترام نسبت به دسته دوم پیدا می کنیم. این چیست؟ آیا واقعاً باز مسأله طبقه است؛ ما فکر می کنیم، خودمان را در طبقه شهیدان کربلا می بینیم و دشمنانمان را در آن دسته دیگر، و این حس تنفر را یزید و شمر همان حس تنفری است که از دشمنان خودمان داریم ولی آن را متوجه آنها می کنیم و آن حس احترامی که نسبت به شهیدان کربلا داریم همان تمایلی است که به خودمان داریم و به این صورت بیان می کنیم؟! اگر این طور است، پس آن کسی هم که او را دشمن خودت و ستمگر نسبت به خودت حساب می کنی، با تو هیچ فرق ندارد چون او هم حق دارد که مثلاً از یزید و شمر تحسین کند و به آنها احترام می گذارد و از شهیدان کربلا تنفر داشته باشد، زیرا او هم خودش را کنار هم طبقه خود می گذارد و به حکم همان حسی که تو از دسته اول تنفر پیدا می کردی و نسبت به دسته دوم تحسین و اعجاب داشتی، او بر عکس نسبت به آن تنفر داری تحسین دارد و نسبت به آن تو تحسین داری تنفر دارد.
این طور نیست. شما در اینجا از دریچه شخصی نیست، دریچه فرد نیست، بلکه دریچه انسانیت است و با جهان انسانیت و دریای انسانیت شما اتصال دارد (به موضوع می نگرید). در این نگرش، دیگر (من) و (تنفر) نیست بلکه حقیقت در میان است.
در آن پیوندی که در آنجا داری، آن (من) که نسبت به شهیدان کربلا تحسین می کند و نسبت به دشمنان آنها تنفر دارد (من) شخصی نیست، یک (من) کلی و نوعی است مکتب انسانیت که برای بشریت اصالت قائل است، باید به این سؤال جواب بدهد. اینها چیست و از کجا پیدا می شود؟ و همچنین مسائل دیگری از قبیل عشق صادقانه ای که بشر به سپاسگزاری دارد.
انسان می خواهد از کسی که نیکی کرده سپاسگزاری کند. این خودش مسأله ای است. وقتی که اصالت ارزشهای انسان پیدا شد، آن وقت مسأله خود انسان به میان می آید. فقط اشاره می کنم:
این انسانی که در او چنین اصالتهایی وجود دارد، آیا واقعاً تار و پودش همان است که ماتریالیسم می گوید؛ یک ماشین است؟ یک آپولوست؟ ماشین هر اندازه بزرگ باشد، فقط عظیم است. اگر ماشینی هزار برابر آپولو هم ساخته بشود، درباره اش چه باید بگوییم؟ باید بگوییم عظیم، شگفت انگیز، فوق العاده. اما آیا می توانیم بگوییم شریف؟ نه می توانیم بگوییم مقدس؟ نه. اگر یک میلیارد برابر آپولوی فعلی هم باشد و میلیاردها رشته و قطعات منظم داشته باشد، باز یک موجودیت عظیم، شگفت انگیز، حیرت آور و فوق العاده است هرگز ممکن نیست به این پایه برسد که به آن بگوییم شریف، مقدس، دارای حیثیت ذاتی.
اعلامیه حقوق بشر و همچنین فیلسوفان کمونیست، اینهائی که طرفدار اصالت انسان به شکلهای مختلف هستند، چگونه می توانند دم از حیثیت و تقدس بشر بزنند بدون اینکه در وجود بشر (نفخت فیه من روحی) را سراغ بدهند؟ وقتی که اصالت ارزشها برایشان مشخص شد، اصالت خود انسان برایشان مشخص می شود. حالا آمدیم به اصالت خود انسان هم رسیدیم. یک سؤال دیگر را هم باید به طور مختصر عرض کنم: