فهرست کتاب


آزادی معنوی

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

تفاوت اساسی انسان با حیوان

انسان یک تفاوت اساسی با حیوان دارد و آن این است که انسان از هر حیوانی بیشتر بالقوه است و کمتر بالفعل. یعنی چه؟ یعنی مثلاً یک اسب اسب است و بالفعل، یعنی هر چه از اسب بودن باید داشته باشد، دارد، مقدار کمی از اسب بودن هست که مثلاً باید با تمرین به دست آورد. اسب یک است بالفعل به دنیا می آید. یک گربه بالفعل به دنیا می آید و همینطور سایر حیوانات. ولی انسان است که به صورت یک موجود صد در صد بالقوه به دنیا می آید؛ یعنی اولی که به دنیا می آید اصلاً معلوم نیست که در آینده چه می شود، ممکن است واقعیت او در آینده واقعیت یک گرگ باشد، ممکن است واقعیت یک گوسفند باشد، در صورتی که شکل، شکل انسان است. همچنین ممکن است واقعیتش واقعیت یک انسان باشد. صدرالمتالهین، فیلسوف بزرگ اسلامی و ایرانی، اصراری دارد روی این مطلب که اشتباه است که مردم خیال می کنند افراد انسان همه افراد یک نوعند. می گویند: به عدد افراد انسان، انواع انسانها وجود دارد چون انسان جنس است نه نوع. البته او یک فیلسوف است، از نظر زیست شناسی نگاه نمی کند. از نظر یک زیست شناس که فقط اندامها و جهازها را می بیند، همه افراد انسان یک نوع هستند. ولی یک فیلسوف که انسان را مطالعه می کند و واقعیت انسان را وابسته می داند به ملکاتش و آنچه که انسانیت نامیده می شود، نمی تواند باور کند که همه افراد انسان، افراد یک نوع هستند، می گوید: به عدد افراد انسان، انواع مختلف وجود دارد؛ لذا می گوییم ارزشهای انسان ارزشهای بالقوه هستند. بعضی از افراد انسان به آن مقام واقعی می رسند و بسیاری از افراد انسان اساساً به مقام انسان واقعی نمی رسند. به تعبیر امیرالمؤمنین (الصورة صورة انسان و القلب قلب حیوان) **نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه 86. *** یعنی شکل، شکل انسان است اما باطنش باطن یک حیوان درنده است؛ یک پلنگ است، یک خوک است، یک شیر است، یک گرگ است. و ما اینکه باطن متناسب با ظاهر باشد یعنی واقعاً انسان باشد، در همه افراد مردم نیست.

(دین انسانیت) اگوست کنت

گفتیم جهان دو مرتبه تا حدود زیادی به سوی مکتب انسانیت بازگشته است؛ یعنی فلسفه هایی به نام فلسفه های انسانیت در جهان پیدا شده است، و شاید از همه اینها عجیب تر دین انسانیتی است که اگوست کنت در اواسط قرن نوزدهم تاسیس و اختراع و ابتکار کرد. این مرد در یک بن بست عجیبی میان عقل و فکرش از یک طرف، و دل و وجدانش از طرف دیگر واقع شده بود. روی همین جهت چیزی را اختراع کرد به نام (دین انسانیت) و گفت: دین برای بشر ضرورت دارد و تمام مفاسدی که در اجتماع دیده می شود به این جهت است که دین در اجتماع سستی گرفته است. دین گذشته (که او توجهش همیشه به مذهب کاتولیک بوده است) صلاحیت این را که دین بشر امروز باشد ندارد. او دوره های سه گانه ای را تشخیص داده بود؛ دوره ربانی و ماوراء الطبیعی، دوره فلسفی و تعقلی، و دوره علمی و تحققی و مثبت (به قول خود او). گفت: مذهب کاتولیک مربوط به طرز تفکر ماوراء الصبیعی بشر بوده است. امروز دیگر عصر، عصر علم است و بشر، دیگر تفکر ماوراءالطبیعی را نمی پذیرد. دین را اختراع کرد منهای ریشه غیبی (خیلی عجیب است: دین، دین باشد منهای ریشه غیبی!) ولی تمام آداب و رسوم و مناسک و شعائر و آدابی را که در دین قبول کرد. حتی برای دین خودش کشیش قائل شده. خودش هم به عنوان یک پیامبر اما پیامبر بی خدا. و حتی گفته اند در آدابش از مذهب کاتولیک اقتباس کرده. در عین همان آداب و مناسک مذهب کاتولیک را در دین انسانیت خودش آورد. بعضی به او اعراض می کردند، می گفتند: ما با دینی که ریشه الهی ندارد کاری نداریم، تو که مذهب کاتولیک را قبول نداری، دیگر چرا این تشریفات را که حتی ممکن است از نظر یک عالم خرافات جلوه می کند، می آوری؟ تو خدا را قبول نداری، آداب و مناسکش را می آوری و قبول می کنی؟!
ولی از یک جهت حق با او بود؛ بشر نیاز به عبادت و پرستش دارد، نیاز به انجام یک سلسله آداب و عادات دارد که آنها را به مفهوم و عنوان دیگر (بجا) **افتادگی از متن پیاده شده از نوار است. *** بیاورد. این بود که او دینی در میان بشر آورد که منهای ریشه غیبی بود ولی به علاوه عبادت، آداب و عادات و مناسک شعائر، و عجیب این است که در بعضی کتابها خواندم که این مرد اتباع و پیروان زیادی دارد و خانه او برای پیروانش حکم کعبه را پیدا کرده است. به طوری که در یکی از کتابهای عربی خواندم، او معشوقه ای داشته است و جریان از این قرار بوده که شوهر آن زن به حبس ابد محکوم می شود و بعد او عاشق آن زن می شود و قبل از اینکه به وصال او برسد، وی می میرد و تا آخر عمر هم او را فراموش نمی کند. و می گویند اساساً از همین جا از دنیای عقل رو آورد به دنیای دل و احساسات، و بعد هم کارش منتهی شد به اینکه دین انسانیت را اختراع کند. در این کتاب نوشته بود که اتباع او معشوقه وی را مریم عذرای این دین می خوانند؛ یعنی به اندازه ای که مسیحی ها برای مریم عذرا تقدیس و احترام قائل هستند. پیروان مکتب انسانیت اگوست کنت برای معشوقه او تقدیس و به اصطلاح قدسیت قائلند. ولی بعدها مساله مکتب انسانیت و به عبارت دیگر اصالت بشر، به شکلهای دیگر مطرح شده است که امروز شما خودتان می بینید و می خوانید و می شنوید. چون باید همه مطالب را در یک سخنرانی خلاصه کنم. قسمتهایی را به طور خلاصه و مختصر عرض می کنم. در باب انسان و اصالت انسان مسائل خیلی زیادی هست. لااقل به صورت سؤال، اینها را عرض می کنم:

اختیار و مسؤولیت انسان

از جمله سوالاتی که درباره انسان مطرح است، مساله آزادی و اختیار انسان و مساله مسؤولیت و رسالت انسان است. آیا واقعاً انسان یک موجود آزاد و مختار است؟ و آیا مسؤولیتی دارد؟ و آیا رسالتی دارد که باید آن را انجام دهد؟ البته اگر جواب را از نظر منطق اسلامی بخواهید، باید بگویم صد در صد. در قرآن سوره ای است به نام سوره انسان که (الدهر) هم به آن می گویند، و از این جهت سوره (انسان) نامیده می شود که در اول این سوره، از انسان نام برده شده است و از اختیار و آزادی و رسالت و مسؤولیت انسان. این سوره با این آیات شروع می شود:
هل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا. انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتلیه فجعلناه سمیعا بصیرا. انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا**دهر (انسان) / 1-3. ***
بنابراین انسان یک موجود مجبور در مقابل دستگاه و خالق خلقت نیست. خالق خلقت از او چه خواسته است؟ از او آزادی خواسته است؟ او را به صورت یک موجود آزاد آفریده است، به صورت یک موجود مسؤول. به صورت موجودی که رسالتی به عهده دارد. و حتی بزرگترین تعبیرات که دیگر شما تعبیری از این بالاتر نمی توانید پیدا کنید، تعبیری است که قرآن درباره انسان کرده، می فرماید: (خلیفة الله) جانشین خدا. قطعاً هیچ کتابی مثل قرآن انسان را تمجید و تقدیس نکرده است؛ می گوید در آغاز خلقت انسان به فرشتگان به اعتراض سوال برخاستند. خدا به ایشان گفت: من چیزی می دانم که شما نمی دانید. خدای روی زمین (وقتی می گوییم، نیمه خدایی، معنایش همین است)، این حکایت از چه می کند؟ از استعدادهای فراوانی که در وجود این موجود هست.
(و علم ادم الاسماء کلها) **بقره / 31. ***ببینید اسلام - که خود از جنبه های فلسفی یک مکتب انسانیت است - برای انسان چه مقامی قائل است! به یک صورت رمزآمیز می گوید: تمام (اسم)ها را دانستن. (اسم یک چیز یعنی کلید شناختن آن چیز) کلید شناختن همه چیز را ما به او تعلیم کردیم. بعد فرشتگان عالم بالا را در میدان مسابقه این انسان آوردیم. انسان از فرشتگان برنده شد. بعد به ایشان گفتیم: فرشتگان! نگفتم من چیزهایی می دانم که شما نمی دانید! شما آن طرف سکه را خواندید، گفتید: این موجود چون دارای شهوت و غضب است، خونریزی می کند، آدمکشی و خرابکاری می کند. ولی این طرف سکه را نخوانده بودید، همه اعتراف کردند که (سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا) **بقره / 32. *** خدایا اعتراف می کنیم که ما نمی دانیم؛ ما فقط آنچه را که تو به ما تعلیم کنی می دانیم. از جهالتمان بود که آن سخن را گفتیم. آن وقت به فرشتگان گفتیم: در پیشگاه این موجود خضوع و سجده کنید **یعنی چه شما بخواهید فرشتگان را به قوای این جهان تعبیر کنید؟! به چیز دیگر تعبیر نکنید می گوییم فرشتگان موجوداتی هستند که تمام قوای این جهان مسخر آنهاست. *** (و اذا قلنا للملائکة اسجدوا لادم فسجدوا الا ابلیس) **بقره / 34. *** به هر حال بزرگترین تعبیر از نظر قائل بودن رسالت و آزادی اختیار برای انسان همین است که او را خلیفه و جانشین حق می داند، مکمل وجود و هستی می داند: من خدا که خودم خلاقم، قسمتی از خلاقیتم را به تو تفویض کردم، به عهده تو گذاشتم، تو بایستی انجام بدهی، تو مظهر فعالیت و خلاقیت منی.