فهرست کتاب


آزادی معنوی

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

ظهور دوباره انسانیت و تناقض پدید آمده

از اواسط قرن نوزدهم الی زماننا هذا که در نیمه دوم قرن بیستم هستیم، دو مرتبه انسانیت دارد ظهور می کند، اصالتی به خودش می گیرد؛ باز مکتبهایی در جهان پیدا می شود به نام مکتبهای انسانی و حتی به صورت انسان پرستی، انسان در گذشته معبود نبود، آیت بزرگ بود، دریچه بزرگ معنویت بود. بدون شک قرآن هم برای معنویت، شناخت خدا و ماوراء طبیعت، انسان را از هر آیت دیگری، از هر دروازه دیگری و از هر دریچه دیگری مناسبتر می داند: (سنریهم ایاتنا فی الافاق و فی انفسهم).**فصلت / 53. *** آفاق را جدا ذکر می کند، انفس را جدا، و از همین جاست که اصطلاح آفاق و انفس در میان عرفا و ادبا و شعرا به وجود آمده است: (و فی الارض آیات للموقنین. وفی انفسکم افلا تبصرون) **ذاریات / 20 و 21. ***در زمین، نشانه ها، زمینه ها دروازه ها و دریچه هایی است برای مشاهده غیب و ملکوت، و در وجود شما بخصوص (وجود) را مستقلاً ذکر می کند. (افلا تبصرون) آیا نمی بینید؟ یعنی چرا بصیرت ندارید؟ چرا دقت نمی کنید؟ در خودتان دقت کنید و بنگرید.
همین موجود که در گذشته به عنوان یک آیت بزرگ و یک دروازه بزرگ برای عبور انسان از خود به سوی معنویت الهی و ایمان به غیب و ملکوت بود، باز موضوع واقع شد. اما این مرتبه به شکل دیگری موضوع واقع شد، به شکلی که به نظر می رسد نتوانسته است خودش را از تناقض نجات بخشد و مشکل عمده و مساله مهم این است. یعنی بشریت از نو می خواهد قداست و علو و شرافت خودش را بازیابد به طوری که هدف و غایت واقع شود، هدف فعالیتهای واقع شود ولی بدون آنکه آن معیارهای سابق به میان آید، بدون آنکه جنبه خدایی و جنبه ناخدایی به او داده شود، بدون آنکه مساله (هو الذی خلق لکم ما فی الارض جمیعاً) **بقره / 29. *** در میان بیاید که خدا از روح خود یعنی یک چیزی نه از این جهان بلکه از جهان دیگر در او دمیده است، یعنی او مظهری از الوهیت است؛ نه؛ دیگر اینها به میان نیاید و حتی در جنبه های محرکات انسانی، انگیزه های درونی و محرک انسان هم بحثی نشود، ولی در عین حال انسان و شعور انسانی اموری مقدس و محترم می باشند.
الان هم شما می بینید هر کس تابع هر مکتبی هست، می گوید: من طرفدار صلحم، طرفدار آزادی هستم، بشر دوست هستم، طرفدار عدالتم، طرفدار حق هستم، طرفدار حقوق بشر هستم. حتی اعلامیه حقوق بشر اصلاً با این عبارت شروع می شود: (احترام به حیثیت ذاتی بشر)؛ یعنی می خواهند برای بشر یک حیثیت ذاتی قابل احترام و تقدیس قائل بشوند که بعد تعلیم و تربیت ها بر این اساس باشد، به طوری که بنده جنابعالی را دارای یک حیثیت ذاتی قابل احترام و قابل تقدیس بدانم تا به قداست ذاتی شما ایمان پیدا کنم و به موجب این ایمان با اینکه می توانم به حقوق شما تجاوز کنم، چنین نکنم و شما هم در وجود من یک چنین قداست ذاتی قائل باشید و با اینکه می توانید به حقوق من تجاوز کنید ولی آن ایمان شما به این قداست ذاتی باعث بشود که شما به حقوق من، به آزادی های من تجاوز نکنید، بسیار از کسانی که طالب فلسفه بشر دوستی هستند، فلسفه ای بر غیر اساس معیارهای سابق می خواهند. معذلک همین جاست که اشکال عمده و مهم پیش می آید و تناقض بزرگ در زندگی و بلکه در فکر و منطق بشر امروز به وجود می آید، منطقی که ابداً نمی تواند پایه داشته باشد.

صلح کل

گمان نمی کنم از مردم محقق دنیا باشد کسی که انساندوستی را به آن مفهومی تشریح کند که به آن (صلح کل) گویند. البته هستند در میان افراد عامی و عادی که تا صحبت بشریت و انساندوستی پیش می آید، می گویند: آقا! همه بشرند، بنابراین در نظر ما همه باید یک جور باشند، همه باید به یک چشم به هم نگاه کنیم. می گوییم؛ ارزشهای انسانی چطور؟ همه انسانها که از نظر واجد بودن ارزشهای انسانی یک جور نیستند؛ یک بشر با دانش است و یکی بی دانش (حالا ممکن است بگویید علت بی دانشی او این بوده که علم در اختیارش نبوده). یک بشر پاک و پرهیزکار است و دیگری ناپاک و آلوده، یکی ستمگر است و دیگری ستمکش، یکی خیر خواه است و دیگری بدخواه است و دیگری بدخواه، آیا ما باید به حکم فلسفه بشر دوستی بگوییم اینها همه بشرند و برای ما فرق نمی کنند؟ ما برای بشر احترام قائل هستیم؛ دیگر چکار داریم که این بشر با دانش است یا بی دانش، با ایمان است یا بی ایمان، با تقواست یا بی تقوا، نیکخواه است یا بدخواه، مصلح است یا بدکار و مضر و مفسد! ما باید بشر دوست و صلح کل باشیم. دیگر در نظر ما وابستگی یک بشر به هر مسلک و مکتبی نباید فرق کند! اگر چنین بگوییم، به بشریت خیانت کرده ایم.
از دورها مثال می زنم، از یک قاره دیگر و از زمان خودمان: لومومبا یک انسان بود، موسی چومبه هم یک انسان بود، یعنی از نظر زیست شناسی، هیچ تفاوتی میان نژاد لومبا و موسی چومبه نیست، فرضاً گروه خون موسی چومبه با گروه خون لومومبا تفاوت داشته باشد، اگر شما به یکی از اینها علاقه مندید و از دیگری تنفر دارید، به موجب گروه خونشان نیست، موجب دیگری در کار است، ولی آیا شما که می خواهید یک بشر انساندوست باشید، می توانید نسبت به این دو نفر بی تفاوت باشید و بگویید هر دوشان انسانند؛ حالا که انسانند چه فرق می کند، من باید چومبه را همان قدر دوست داشته باشم که لومومبا را و لومومبا را همان قدر دوست داشته باشم که چومبه را؛ و اگر بناست تنفر داشته باشیم، باید از هر دو به یک مقدار تنفر داشته باشیم؟ این طور نیست.

تفاوت اساسی انسان با حیوان

انسان یک تفاوت اساسی با حیوان دارد و آن این است که انسان از هر حیوانی بیشتر بالقوه است و کمتر بالفعل. یعنی چه؟ یعنی مثلاً یک اسب اسب است و بالفعل، یعنی هر چه از اسب بودن باید داشته باشد، دارد، مقدار کمی از اسب بودن هست که مثلاً باید با تمرین به دست آورد. اسب یک است بالفعل به دنیا می آید. یک گربه بالفعل به دنیا می آید و همینطور سایر حیوانات. ولی انسان است که به صورت یک موجود صد در صد بالقوه به دنیا می آید؛ یعنی اولی که به دنیا می آید اصلاً معلوم نیست که در آینده چه می شود، ممکن است واقعیت او در آینده واقعیت یک گرگ باشد، ممکن است واقعیت یک گوسفند باشد، در صورتی که شکل، شکل انسان است. همچنین ممکن است واقعیتش واقعیت یک انسان باشد. صدرالمتالهین، فیلسوف بزرگ اسلامی و ایرانی، اصراری دارد روی این مطلب که اشتباه است که مردم خیال می کنند افراد انسان همه افراد یک نوعند. می گویند: به عدد افراد انسان، انواع انسانها وجود دارد چون انسان جنس است نه نوع. البته او یک فیلسوف است، از نظر زیست شناسی نگاه نمی کند. از نظر یک زیست شناس که فقط اندامها و جهازها را می بیند، همه افراد انسان یک نوع هستند. ولی یک فیلسوف که انسان را مطالعه می کند و واقعیت انسان را وابسته می داند به ملکاتش و آنچه که انسانیت نامیده می شود، نمی تواند باور کند که همه افراد انسان، افراد یک نوع هستند، می گوید: به عدد افراد انسان، انواع مختلف وجود دارد؛ لذا می گوییم ارزشهای انسان ارزشهای بالقوه هستند. بعضی از افراد انسان به آن مقام واقعی می رسند و بسیاری از افراد انسان اساساً به مقام انسان واقعی نمی رسند. به تعبیر امیرالمؤمنین (الصورة صورة انسان و القلب قلب حیوان) **نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه 86. *** یعنی شکل، شکل انسان است اما باطنش باطن یک حیوان درنده است؛ یک پلنگ است، یک خوک است، یک شیر است، یک گرگ است. و ما اینکه باطن متناسب با ظاهر باشد یعنی واقعاً انسان باشد، در همه افراد مردم نیست.