فهرست کتاب


آزادی معنوی

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

سقوط انسانیت از مقام خود در قرون اخیر

در قرون اخیر با پیشرفت عظیمی که علم کرد انسانیت از آن مقام قداستی که بشر سابق برای آن قائل بود یک مرتبه سقوط کرد، سقوط بسیار بسیار خرده ای؛ چون یک موجود هر قدر بالا رفته باشد، وقتی سقوط کند قهراً سقوطش خرده کننده تر است.
انسان درست به یک مقام نیمه خدایی رسیده بود. چقدر در ادبیات خودمان از این مقام نیمه خدایی انسان سخن رفته است:
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق - که در این دامگه حادثه چون افتاده ام
و حافظ می گوید:
تو را زکنگره عرش می زد صفیر - ندانمت که در این دامگه چه افتاده است
در دو سه قرن اخیر این بود انسان از این مقام شامخ و عالی که خود برای خود فرض کرده بود، یک مرتبه سقوط کرد، سقوط بسیار خرد کننده ای. اولین اکتشافی که بشر کرد مسأله هیأت عالم بود که آنچه که سابق درباره زمین فکر می کرد و زمین را مرکز جهان می دانست و افلاک ستارگان را سیار به دور زمین، یکمرتبه عوض شد و زمین به صورت ستاره کوچکی درآمد که گرد خورشید باید بچرخد، و تازه خود خورشید اهمیت زیادی در جهان ستارگان ندارد و آن وقت اینکه انسان مرکز دایره امکان و هدف خلقت است، سخت مورد تردید و انکار واقع شد و دیگر کسی جرات نکرد از این حرفها بگوید: ای مرکز دایره امکان و ای مرکز زبده عالم کون و مکان تو شاه و جواهر ناسوتی. خورشید مظاهر لاهوتی. گفتند: نه، پس آن جورها که ما درباره انسان خیال می کردیم، نیست. انسان فکر مرکزیت خودش در جهان را که توأم کرده بود با مرکزیت زمین برای ستارگان و افلاک، با این ضربه علمی از دست داد. بعداً ضربه های بسیار بسیار خرده کننده دیگری بر پیکر انسان وارد شد. یکی از آنها این بود که انسان خود را موجودی تقریباً آسمانی نژاد می دانست. خلیفة الله می دانست. خود نفخه الهی می دانست و بر این اعتقاد بود که روح خدا در این کالبد دمیده شده که انسان به وجود آمده است. تحقیقات بیولوژی در مسأله تحول و تطور انواع، یک مرتبه نسب و نژاد انسان را متصل کرد به همین حیواناتی که انسان آنها را خیلی پست و حقیر می شمارد؛ گفت: ای انسان! تو میمون نژاد هستی و یا فرزاً میمون نژاد نباشی از نسل یک حیوانی مثل حیوانات دیگر و بالاخره با حیوانات هم نژاد هستی. آن جنبه به اصطلاح خدازادگی به این شکل که انسان گرفته شد، و این ضربه دیگری بود که بر پیکره انسان و تقدس انسانی وارد شد.
یکی دیگر از آن ضربه های بسیار مؤثر، ضربه ای بود که به سابقه و پرونده و عملیات ظاهراً درخشان انسان وارد شد. یعنی انسان وارد شد. یعنی انسان در فعالیت خودش نشان می داد که می تواند فعالیتی داشته باشد پاک و منزه و خدایی که جز عشق الهی انگیزه ای نداشته باشد، جز احسان و نیکی انگیزه ای نداشته باشد، هیچ جنبه حیوانی و عادی نداشته باشد. یکمرتبه فرضیه هایی پیدا شد و در آنها چنین وانمود گردید که خیر، این پرونده ای که انسان برای خود درست کرده است. اینچنین مقدس و پاک پاکیزه، این جور نیست؛ تمام عملیاتی که بشر به آنها نام دانش دوستی و دانش طلبی داده است، نام هنر و زیبایی داده است، نام اخلاق و وجدان داده است، نام تسبیح و تقدیس و تعالی داده است و به آنها جنبه ماوراء الطبیعی داده است، از نوع همان فعالیتهایی است که در حیوانات هم پیدا می شود ولی در انسان با یک مکانیزم و شکل پیچیده تری است. یکی گفت: سرچشمه همه اینها شکم است. سعدی ما هم گفته است: (مایه عیش آدمی شکم است). ولی دیگران گفتند: نه تنها مایه عیش آدمی شکم است، بلکه مایه فکر آدمی هم شکم است، مایه دل آدمی هم شکم است. و بعضی دیگر، این مقام را نیز برای انسان خیلی بالا و والا دیدند، یک مقدار پایین آمدند و گفتند: از شکم هم پایین تر!
پس پرونده انسان از نظر سوابق درخشان، فعالیتهای قابل تقدیس و تمجیدی که داشته است، با ضربه هایی خراب شد و از میان رفت. کم کم کار به جایی رسید که گفتند: اساساً بیاییم این موجود را بررسی کنیم این موجودی که یک روز خود را مرکز عالم، و جهان و خلقت را طفیلی خود می دانست و در خود نمونه ای از روح الهی می پنداشت، این موجودی که برای اعمال خود احیانا قداست فوق العاده ای قائل بود، جنبه های مافوق حیوانی قائل بود، اصلاً چیست؟ او را چه تشکیل می دهد؟ باز فرضیه ای بوجود آمد که هیچ تفاوتی میان این موجود پر مدعا و گیاهان و حتی جمادات از نظر تار و پود نیست. از نظر بافتمان، از نظر نظم و شکل، تفاوت هست ولی از نظر تاروپود و آن ماده ای که اینها را به وجود آورده، فرق نمی کنند. مثل تفاوت یک جوال با یک پارچه فاستونی است که هر دو را از پشم بافته اند ولی جوال را با نخلهای خیلی درشت تر و بی قواره تر و پارچه فاستونی را با نخلهای بسیار ظریف. بله، میان انسان و گیاه یا جماد تفاوتهایی در ظرافت و بافتمان و خیلی چیزهای دیگر هست ولی در اصل ماده ای که اینها را به وجود آورده، فرقی نیست. دیگر، روح و نفخه الهی وجود ندارد، انسان یک ماشین است مثل ماشینهای دیگر، یعنی از نوع ماشین است. البته ماشین با تفاوت می کند. ساعتی که در دست شما و بغل من است یک ماشین ما ماشین است، یک اتومبیل هم یک ماشین است، آپولو که می گویند پنج یا سه میلیون قطعه دارد هم یک ماشین است البته بسیار بسیار پیچیده تر و عظیم تر اما در اینکه یک ماشین است مثل همه ماشینها و جز جنبه ماشینی جنبه دیگری ندارد، تردیدی نیست. به نظر می رسد که این، آخرین ضربه ای بود که بر پیکر انسانیت وارد شد. ولی با همه این حرفها، باز ارزشهای انسانی صد در صد محکوم نشد مگر در پاره ای از فلسفه و سیستمهای فلسفی که مفاهیمی از قبیل صلح، آزادی، معنویت، عدالت و ترحم را بکلی شوخی گرفتند.

ظهور دوباره انسانیت و تناقض پدید آمده

از اواسط قرن نوزدهم الی زماننا هذا که در نیمه دوم قرن بیستم هستیم، دو مرتبه انسانیت دارد ظهور می کند، اصالتی به خودش می گیرد؛ باز مکتبهایی در جهان پیدا می شود به نام مکتبهای انسانی و حتی به صورت انسان پرستی، انسان در گذشته معبود نبود، آیت بزرگ بود، دریچه بزرگ معنویت بود. بدون شک قرآن هم برای معنویت، شناخت خدا و ماوراء طبیعت، انسان را از هر آیت دیگری، از هر دروازه دیگری و از هر دریچه دیگری مناسبتر می داند: (سنریهم ایاتنا فی الافاق و فی انفسهم).**فصلت / 53. *** آفاق را جدا ذکر می کند، انفس را جدا، و از همین جاست که اصطلاح آفاق و انفس در میان عرفا و ادبا و شعرا به وجود آمده است: (و فی الارض آیات للموقنین. وفی انفسکم افلا تبصرون) **ذاریات / 20 و 21. ***در زمین، نشانه ها، زمینه ها دروازه ها و دریچه هایی است برای مشاهده غیب و ملکوت، و در وجود شما بخصوص (وجود) را مستقلاً ذکر می کند. (افلا تبصرون) آیا نمی بینید؟ یعنی چرا بصیرت ندارید؟ چرا دقت نمی کنید؟ در خودتان دقت کنید و بنگرید.
همین موجود که در گذشته به عنوان یک آیت بزرگ و یک دروازه بزرگ برای عبور انسان از خود به سوی معنویت الهی و ایمان به غیب و ملکوت بود، باز موضوع واقع شد. اما این مرتبه به شکل دیگری موضوع واقع شد، به شکلی که به نظر می رسد نتوانسته است خودش را از تناقض نجات بخشد و مشکل عمده و مساله مهم این است. یعنی بشریت از نو می خواهد قداست و علو و شرافت خودش را بازیابد به طوری که هدف و غایت واقع شود، هدف فعالیتهای واقع شود ولی بدون آنکه آن معیارهای سابق به میان آید، بدون آنکه جنبه خدایی و جنبه ناخدایی به او داده شود، بدون آنکه مساله (هو الذی خلق لکم ما فی الارض جمیعاً) **بقره / 29. *** در میان بیاید که خدا از روح خود یعنی یک چیزی نه از این جهان بلکه از جهان دیگر در او دمیده است، یعنی او مظهری از الوهیت است؛ نه؛ دیگر اینها به میان نیاید و حتی در جنبه های محرکات انسانی، انگیزه های درونی و محرک انسان هم بحثی نشود، ولی در عین حال انسان و شعور انسانی اموری مقدس و محترم می باشند.
الان هم شما می بینید هر کس تابع هر مکتبی هست، می گوید: من طرفدار صلحم، طرفدار آزادی هستم، بشر دوست هستم، طرفدار عدالتم، طرفدار حق هستم، طرفدار حقوق بشر هستم. حتی اعلامیه حقوق بشر اصلاً با این عبارت شروع می شود: (احترام به حیثیت ذاتی بشر)؛ یعنی می خواهند برای بشر یک حیثیت ذاتی قابل احترام و تقدیس قائل بشوند که بعد تعلیم و تربیت ها بر این اساس باشد، به طوری که بنده جنابعالی را دارای یک حیثیت ذاتی قابل احترام و قابل تقدیس بدانم تا به قداست ذاتی شما ایمان پیدا کنم و به موجب این ایمان با اینکه می توانم به حقوق شما تجاوز کنم، چنین نکنم و شما هم در وجود من یک چنین قداست ذاتی قائل باشید و با اینکه می توانید به حقوق من تجاوز کنید ولی آن ایمان شما به این قداست ذاتی باعث بشود که شما به حقوق من، به آزادی های من تجاوز نکنید، بسیار از کسانی که طالب فلسفه بشر دوستی هستند، فلسفه ای بر غیر اساس معیارهای سابق می خواهند. معذلک همین جاست که اشکال عمده و مهم پیش می آید و تناقض بزرگ در زندگی و بلکه در فکر و منطق بشر امروز به وجود می آید، منطقی که ابداً نمی تواند پایه داشته باشد.

صلح کل

گمان نمی کنم از مردم محقق دنیا باشد کسی که انساندوستی را به آن مفهومی تشریح کند که به آن (صلح کل) گویند. البته هستند در میان افراد عامی و عادی که تا صحبت بشریت و انساندوستی پیش می آید، می گویند: آقا! همه بشرند، بنابراین در نظر ما همه باید یک جور باشند، همه باید به یک چشم به هم نگاه کنیم. می گوییم؛ ارزشهای انسانی چطور؟ همه انسانها که از نظر واجد بودن ارزشهای انسانی یک جور نیستند؛ یک بشر با دانش است و یکی بی دانش (حالا ممکن است بگویید علت بی دانشی او این بوده که علم در اختیارش نبوده). یک بشر پاک و پرهیزکار است و دیگری ناپاک و آلوده، یکی ستمگر است و دیگری ستمکش، یکی خیر خواه است و دیگری بدخواه است و دیگری بدخواه، آیا ما باید به حکم فلسفه بشر دوستی بگوییم اینها همه بشرند و برای ما فرق نمی کنند؟ ما برای بشر احترام قائل هستیم؛ دیگر چکار داریم که این بشر با دانش است یا بی دانش، با ایمان است یا بی ایمان، با تقواست یا بی تقوا، نیکخواه است یا بدخواه، مصلح است یا بدکار و مضر و مفسد! ما باید بشر دوست و صلح کل باشیم. دیگر در نظر ما وابستگی یک بشر به هر مسلک و مکتبی نباید فرق کند! اگر چنین بگوییم، به بشریت خیانت کرده ایم.
از دورها مثال می زنم، از یک قاره دیگر و از زمان خودمان: لومومبا یک انسان بود، موسی چومبه هم یک انسان بود، یعنی از نظر زیست شناسی، هیچ تفاوتی میان نژاد لومبا و موسی چومبه نیست، فرضاً گروه خون موسی چومبه با گروه خون لومومبا تفاوت داشته باشد، اگر شما به یکی از اینها علاقه مندید و از دیگری تنفر دارید، به موجب گروه خونشان نیست، موجب دیگری در کار است، ولی آیا شما که می خواهید یک بشر انساندوست باشید، می توانید نسبت به این دو نفر بی تفاوت باشید و بگویید هر دوشان انسانند؛ حالا که انسانند چه فرق می کند، من باید چومبه را همان قدر دوست داشته باشم که لومومبا را و لومومبا را همان قدر دوست داشته باشم که چومبه را؛ و اگر بناست تنفر داشته باشیم، باید از هر دو به یک مقدار تنفر داشته باشیم؟ این طور نیست.