فهرست کتاب


آزادی معنوی

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

فصل هشتم: مکتب انسانیت

این سخنرانی در دانشکده فنی دانشگاه تهران ایراد شده و تاریخ آن مشخص نیست.

مکتب انسانیت

موضوع بحث مکتب انسانیت است. انسانی که خود یگانه موجود کاوشگر و محقق جهانی است که ما می شناسیم، همیشه خودش یکی از موضوعات بحث و تحقیق خودش بوده است؛ یعنی پیوسته یکی از مسائل مورد بحث انسان، خود او بوده است.
مفهوم کلمه (انسانیت) همواره با نوعی قدس و تعالی همراه بوده است، چنانکه شؤون خاص فوق حیوان انسان نظیر دانش، عدالت، آزادی و وجدان اخلاقی به عنوان مقدسات شناخته می شوند. پس انسان و انسانیت اجمالاً به عنوان یک امر مقدس شناخته شده و می شود؛ یعنی با آنکه درباره بسیاری از مقدسات بشر تردید شده و حتی برخی از آن ها مردود انکار قرار گرفته اند، ظاهراً هنوز مکتبی در جهان پیدا نشده است. که عملاً شؤون خاص انسانیت را، جنبه های ما فوق حیوانیت انسان را تحقیر کند و آنها را تقدیس نکند. مولوی خودمان غزل معروفی دارد که ذکر آن مناسب است:
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست - بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
یعقوب وار وا اسفاها همی زنم - دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
زین همرهان سست عنصر دلم گرفت - شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر - کز دیو و دد دلم و انسانم آرزوست
گفتم که یافت می نشود گشته ایم ما - گفت آن که یافت می نشود آنم آرزوست و سعدی در (طیبات) **غزلیات عرفانی سعدی. *** خودش خواسته استقبالی کرده باشد یا جوابی داده باشد؛ می گوید:
از جان برون نیامده جانانت آرزوست - زنار نا بریده و ایمانت آرزوست
مر دیده ای و همت مردی نکرده ای - وانگاه حق سفره مردانت آرزوست
فرعون وار لاف انا الحق همی زنی - آنگاه قرب موسی عمرانت آرزوست
به هر حال قسمتی از ادبیات عمده بشر (چه ادبیات دینی و چه ادبیات غیر دینی) مساله انسانیت و تجلیل از آن تشکیل می دهد، مخصوصاً در ادبیات اسلامی که ما از آن اطلاع داریم (چه در چهره عربی و چه در چهره فارسی آن) در این زمینه مطالب زیادی موجود است.

سقوط انسانیت از مقام خود در قرون اخیر

در قرون اخیر با پیشرفت عظیمی که علم کرد انسانیت از آن مقام قداستی که بشر سابق برای آن قائل بود یک مرتبه سقوط کرد، سقوط بسیار بسیار خرده ای؛ چون یک موجود هر قدر بالا رفته باشد، وقتی سقوط کند قهراً سقوطش خرده کننده تر است.
انسان درست به یک مقام نیمه خدایی رسیده بود. چقدر در ادبیات خودمان از این مقام نیمه خدایی انسان سخن رفته است:
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق - که در این دامگه حادثه چون افتاده ام
و حافظ می گوید:
تو را زکنگره عرش می زد صفیر - ندانمت که در این دامگه چه افتاده است
در دو سه قرن اخیر این بود انسان از این مقام شامخ و عالی که خود برای خود فرض کرده بود، یک مرتبه سقوط کرد، سقوط بسیار خرد کننده ای. اولین اکتشافی که بشر کرد مسأله هیأت عالم بود که آنچه که سابق درباره زمین فکر می کرد و زمین را مرکز جهان می دانست و افلاک ستارگان را سیار به دور زمین، یکمرتبه عوض شد و زمین به صورت ستاره کوچکی درآمد که گرد خورشید باید بچرخد، و تازه خود خورشید اهمیت زیادی در جهان ستارگان ندارد و آن وقت اینکه انسان مرکز دایره امکان و هدف خلقت است، سخت مورد تردید و انکار واقع شد و دیگر کسی جرات نکرد از این حرفها بگوید: ای مرکز دایره امکان و ای مرکز زبده عالم کون و مکان تو شاه و جواهر ناسوتی. خورشید مظاهر لاهوتی. گفتند: نه، پس آن جورها که ما درباره انسان خیال می کردیم، نیست. انسان فکر مرکزیت خودش در جهان را که توأم کرده بود با مرکزیت زمین برای ستارگان و افلاک، با این ضربه علمی از دست داد. بعداً ضربه های بسیار بسیار خرده کننده دیگری بر پیکر انسان وارد شد. یکی از آنها این بود که انسان خود را موجودی تقریباً آسمانی نژاد می دانست. خلیفة الله می دانست. خود نفخه الهی می دانست و بر این اعتقاد بود که روح خدا در این کالبد دمیده شده که انسان به وجود آمده است. تحقیقات بیولوژی در مسأله تحول و تطور انواع، یک مرتبه نسب و نژاد انسان را متصل کرد به همین حیواناتی که انسان آنها را خیلی پست و حقیر می شمارد؛ گفت: ای انسان! تو میمون نژاد هستی و یا فرزاً میمون نژاد نباشی از نسل یک حیوانی مثل حیوانات دیگر و بالاخره با حیوانات هم نژاد هستی. آن جنبه به اصطلاح خدازادگی به این شکل که انسان گرفته شد، و این ضربه دیگری بود که بر پیکره انسان و تقدس انسانی وارد شد.
یکی دیگر از آن ضربه های بسیار مؤثر، ضربه ای بود که به سابقه و پرونده و عملیات ظاهراً درخشان انسان وارد شد. یعنی انسان وارد شد. یعنی انسان در فعالیت خودش نشان می داد که می تواند فعالیتی داشته باشد پاک و منزه و خدایی که جز عشق الهی انگیزه ای نداشته باشد، جز احسان و نیکی انگیزه ای نداشته باشد، هیچ جنبه حیوانی و عادی نداشته باشد. یکمرتبه فرضیه هایی پیدا شد و در آنها چنین وانمود گردید که خیر، این پرونده ای که انسان برای خود درست کرده است. اینچنین مقدس و پاک پاکیزه، این جور نیست؛ تمام عملیاتی که بشر به آنها نام دانش دوستی و دانش طلبی داده است، نام هنر و زیبایی داده است، نام اخلاق و وجدان داده است، نام تسبیح و تقدیس و تعالی داده است و به آنها جنبه ماوراء الطبیعی داده است، از نوع همان فعالیتهایی است که در حیوانات هم پیدا می شود ولی در انسان با یک مکانیزم و شکل پیچیده تری است. یکی گفت: سرچشمه همه اینها شکم است. سعدی ما هم گفته است: (مایه عیش آدمی شکم است). ولی دیگران گفتند: نه تنها مایه عیش آدمی شکم است، بلکه مایه فکر آدمی هم شکم است، مایه دل آدمی هم شکم است. و بعضی دیگر، این مقام را نیز برای انسان خیلی بالا و والا دیدند، یک مقدار پایین آمدند و گفتند: از شکم هم پایین تر!
پس پرونده انسان از نظر سوابق درخشان، فعالیتهای قابل تقدیس و تمجیدی که داشته است، با ضربه هایی خراب شد و از میان رفت. کم کم کار به جایی رسید که گفتند: اساساً بیاییم این موجود را بررسی کنیم این موجودی که یک روز خود را مرکز عالم، و جهان و خلقت را طفیلی خود می دانست و در خود نمونه ای از روح الهی می پنداشت، این موجودی که برای اعمال خود احیانا قداست فوق العاده ای قائل بود، جنبه های مافوق حیوانی قائل بود، اصلاً چیست؟ او را چه تشکیل می دهد؟ باز فرضیه ای بوجود آمد که هیچ تفاوتی میان این موجود پر مدعا و گیاهان و حتی جمادات از نظر تار و پود نیست. از نظر بافتمان، از نظر نظم و شکل، تفاوت هست ولی از نظر تاروپود و آن ماده ای که اینها را به وجود آورده، فرق نمی کنند. مثل تفاوت یک جوال با یک پارچه فاستونی است که هر دو را از پشم بافته اند ولی جوال را با نخلهای خیلی درشت تر و بی قواره تر و پارچه فاستونی را با نخلهای بسیار ظریف. بله، میان انسان و گیاه یا جماد تفاوتهایی در ظرافت و بافتمان و خیلی چیزهای دیگر هست ولی در اصل ماده ای که اینها را به وجود آورده، فرقی نیست. دیگر، روح و نفخه الهی وجود ندارد، انسان یک ماشین است مثل ماشینهای دیگر، یعنی از نوع ماشین است. البته ماشین با تفاوت می کند. ساعتی که در دست شما و بغل من است یک ماشین ما ماشین است، یک اتومبیل هم یک ماشین است، آپولو که می گویند پنج یا سه میلیون قطعه دارد هم یک ماشین است البته بسیار بسیار پیچیده تر و عظیم تر اما در اینکه یک ماشین است مثل همه ماشینها و جز جنبه ماشینی جنبه دیگری ندارد، تردیدی نیست. به نظر می رسد که این، آخرین ضربه ای بود که بر پیکر انسانیت وارد شد. ولی با همه این حرفها، باز ارزشهای انسانی صد در صد محکوم نشد مگر در پاره ای از فلسفه و سیستمهای فلسفی که مفاهیمی از قبیل صلح، آزادی، معنویت، عدالت و ترحم را بکلی شوخی گرفتند.