فهرست کتاب


آزادی معنوی

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

3 - اراده

مکتب دیگر می گوید: معیار انسانیت اراده است، اراده مسلط کننده انسان بر نفس خود. به عبارت دیگر معیار انسانیت، تسلط انسان است بر خود، بر نفس خود، بر اعصاب خود، بر غرایز خود، بر شهوات خود، به طوری که هر کاری از انسان صادر می شود به حکم عقل و اراده باشد نه به حکم میل. فرق است میان میل و اراده. میل در انسان یک کشش و جاذبه است، جنبه بیرونی دارد، یک رابطه ای است بین انسان و شی خارجی که آن شی انسان را به سوی خودش می کشد. یا مثلاً تمایل جنسی یک جاذبه است، یک میل است که انسان را به سوی خودش می کشد. حتی خواب هم همین طور است؛ خواب انسان را به سوی خودش می کشاند، انسان به سوی آن حالتی که نام (خواب) است کشیده می شود. میل به جاه و مقام، شهوت جاه و مقام، انسان را به سوی خودش می کشاند و امثال اینها.
ولی اراده بیشتر جنبه درونی دارد. بر عکس میل است، انسان را از کشش امیال آزاد می کند یعنی امیال در اختیار انسان قرار میدهد. هر طور که اراده می کند کار می کند نه هر طور که میلش بکشد، تابع تصمیم و فکر بودن غیر از هر میل بودن است، نوعی تسلط بر امیال است. اگر توجه کرده باشید علمای اخلاق، اخلاقیون قدیم ما بیشتر تکیه شان روی مساله اراده بوده است، اراده حاکم بر میلهای انسان، می گفتند معیار و میزان انسانیت، اراده است. حیوان موجودی است تابع غریزه که همان میلها باشد ولی انسان موجودی است که می تواند به حکم اراده و به حکم اختیار از جبر غریزه آزاد باشد، می تواند اراده کند که بر هر اندازه که انسان بر خودش مسلط نباشد، از انسانیت به دور است. درباره تسلط بر نفس اماره، در اسلام تاکید فراوان شده است. داستان کوچکی را در این زمینه - که شاید شنیده باشید - نقل می کنم:
نوشته اند پیغمبر اکرم در مدینه از محلی عبور می کرد. گروهی از جوانان مشغول زور آزمایی بودند به این ترتیب که سنگ بزرگی را بلند می کردند (مثل اینهایی که هالتر بر میدارند) تا ببینند چه کسی بهتر می تواند آن را بلند کند. این هم مثل همه مسابقات احتیاج به داور دارد، چون گاهی دو نفر وزنه را نزدیک به یکدیگر بر می دارند، وقتی پیغمبر اکرم آمد از آنجا بگذرد، جوانان گفتند هیچ داوری بهتر از پیغمبر نیست: یا رسول! شما اینجا بایستید و میان ما داوری کنید که کدامیک از ما بهتر وزنه را بلند می کنیم، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قبول کرد، آنها مشغول شدند، آخر کار، پیغمبر فرمود: می خواهید بگویم از همه شما قویتر و نیرومندتر کیست؟ بله یا رسول الله! فرمود: از همه قویتر و نیرومندتر آن کسی است که وقتی به خشم می آید، خشم بر او غلبه نکند بلکه او بر خشم خودش مسلط شود؛ و آنگاه که از چیزی خوشش می آید، آن خوش آمدن او را به غیر رضای خدا نیندازد و بتواند بر رضای خودش، بر میل و رغبت خودش مسلط شود. یعنی پیامبر آن زور آزمایی بدنی را فوراً تحلیل و تبدیل به یک مسابقه روحی کرد و مساله قوت بازو را روی قوت اراده (تحلیل نمود) گفت البته این هم یک کاری است؛ آن که بازویش قویتر است مردتر است مردتر است اما مردی فقط به زور بازو نیست، زور بازو یکی از نشانه های کوچک آن است. اساس مردی در قوت اراده است. ملای رومی می گوید:
وقت خشم و وقت شهوت مرد کو- طالب مردی چنینم کو به کو
ما علی علیه السلام را که شیر خدا می دانیم، مرد خدا می دانیم، چون در جبهه را همه مردتر بود: یکی جنبه بیرونی، اجتماعی میدانهای مبارزه که هر پهلوانی را به خاک می افکند و از آن مهمتر جنبه درون خودش که بر خودش مسلط بود؛ اراده اش بر هر میلی، بر هر شهوتی، بر هر اندیشه ای حاکم بود. این داستان که مولوی آن را در مثنوی آورده، چقدر از نظر مردی و قوت اراده، فوق العاده است! چه تابلوی عالی و لطیفی است که یک جوان بیست و پنج ساله، دشمن بسیار نیرومند خودش را به خاک افکنده است، می رود روی سینه اش می نشیند تا سرش را از بدن جدا کند، او به صورت علی علیه السلام تف می اندازد. طبعاً علی ناراحت می شود موقتاً از بریدن سر او صرف نظر می کند. چند لحظه قدم می زند، بعد بر می گردد دشمن می گوید: چرا رفتی؟ می گوید: برای اینکه اگر در آن حال سر تو را از بریده بودم، به حکم خشم خودم بریده بودم نه برای انجام وظیفه ام و در راه هدفم و در راه خدا اینقدر آدم بر خودش، بر اعصاب خودش، بر خشم خودش، بر رضای خودش مسلط باشد!
این هم یک نظر و یک معیار انسانیت است. یکی دو معیار دیگر هم برای شما عرض کنم و به عرایض خودم خاتمه بدهم:

4 - آزادی

معیار دیگر برای انسانیت انسان، آزادی است. یعنی چه؟ یعنی انسان آن اندازه انسان است که هیچ جبری را تحمل نکند، محکوم و اسیر هیچ قدرتی نباشد، همه چیز را خودش آزادانه انتخاب کند. می دانید که در مکتبهای جدید روی آزادی به عنوان معیاری از معیارهای انسانی، بیشتر تکیه می شود؛ یعنی به هر اندازه که فرد بتواند آزاد زیست کند، به همان اندازه انسان است. پس آزادی معیار انسانیت است. این نظریه چطور است؟ آیا این نظریه درست است یا نه؟ این نظریه هم مثل نظریات پیش، هم درست است و هم نادرست! یعنی به عنوان جزئی از انسانیت انسان، درست است ولی به عنوان جزئی از انسانیت انسان، درست است ولی به عنوان اینکه تمام معیار انسانیت باشد، درست نیست، از نظر اسلام همان طور که محبت انسانها نسبت به یکدیگر تشویق و ترغیب و تقدیس و به آن دعوت شده است و همان طور که تسلط انسان بر نفس خود تقدیس و به آن دعوت شده است، حریت آزادی هم تقدیس شده است.
اسلام عجیب است! در همه این موارد حرفش را گفته است. در نهج البلاغه در وصیتنامه ای که علی علیه السلام به فرزندش امام حسن علیه السلام نوشته اند، آمده است: (اکرم نفسک عن کل دنیة) خودت را، جان خویش را از هر کار پستی برتر بدار؛ تن به کار پست مده که جان تو بالاتر از کارهای پست است. (فانک لن تعتاض مما تبذل من نفسک عوضا) به جای آنچه که از جان خودت در مقابل شهوات می پردازی، چیزی دریافت نمی کنی. آنچه که از شرف خودت، از جان خویش در ازای یک میل و شهوت می پردازی، چیزی دریافت نمی کنی. آنچه که از جان خویش در ازای یک میل و شهوت می پردازی، عوض ندارد، تا آنجا که می فرماید: (و لا تکن عبد غیرک و قد جعلک الله حرا) **نهج البلاغه فیض الاسلام، نامه 31. ***هرگز خودت را بنده دیگری مساز که خدا تو را آزاد آفریده است. نمی خواهد بگوید که خدا تنها تو که پسر من را که امام حسن هستی، آزاد آفریده است بلکه تو به عنوان یک انسان را می گوید: چون مساله خلقت است. این هم - که معیار انسانیت آزادی است - نظریه ای است، چنانکه در مکتب اگزیستانسیالیسم در مورد معیار انسانیت، بیشتر روی مساله آزادی تکیه شده است.

5 - مسؤولیت و تکلیف

معیار دیگر برای انسانیت، مسؤولیت و تکلیف است که البته این بیشتر از کانت شروع شده، بعد هم در زمان ما روی آن خیلی تکیه کرده اند، می گویند انسان آن کسی است که احساس تکلیف کند، در مقابل انسانهای دیگر احساس مسؤولیت کند (این غیر از محبت است، اشتباه نشود)، احساس کند که مسؤول جامعه خویش است و حتی مسؤول خودش است، مسؤول عائله خودش است. مساله مسؤولیت در زمان ما ادامه وسیعی پیدا کرده است، خیل هم روی آن تکیه می شود بحث می شود، ولی بحث است که ریشه های مسؤولیت چیست؟ آزادی هم همینطور است. از کجا می شود اینها را بدست آورد؟ انسان احساس مسؤولیت را چگونه باید به دست آورد؟ یعنی چطور می شود که یک انسان احساس مسؤولیت می کند؛ ریشه این احساس چیست؟ آیا با گفتن درست می شود؟ اینکه آدم بگوید من مسؤولم، مسؤولیت در وجدانش به وجود می آید؟ این وجدان مسؤول را چه نیروی می سازد؟ این هم خودش مطلبی است.