فهرست کتاب


آزادی معنوی

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

2 - خلق و خوی

نظریه دیگر این است که انسانیت به دانش نیست، دانش البته شرطی است برای انسانیت. آگاهی و باخبر بودن، روشن بودن به جهان، به خود و به اجتماع را نمی شود نفی کرد اما این مسلماً کافی نیست. اگر هم دخالتی دارد، یکی از پایه های انسانیت است، تازه در اصل پایه بودنش هم حرف است که بعد عرض می کنم. این نظریه می گوید انسانیت به خلق و خوی است نه به دانش. خلق و خوی یک مساله است آگاهی مساله دیگر. ممکن است انسان، آگاه و دانا باشد و همه چیز را بداند ولی خلق و خوی او خلق و خوی انسانی نباشد، بلکه خلق و خوی حیوانی باشد، چطور؟ یک حیوان از نظر خلق و خوی تابع غرایزی است که با آن غرایز آفریده شده است، جبر غرایز بر او حکومت می کند؛ یعنی در مقابل غریزه اش یک اراده حکم ندارد و حتی او همان غرایز خودش است و غیر از غریزه چیز دیگری نیست. اگر می گوییم سگ حیوان درنده و در عین حال باوفاست. درندگی و وفا برای این حیوان غریزه است. اگر می گوییم مورچه یک حیوان حریص یا مال اندیش است، حرص یا مال اندیشی برای این حیوان یک غریزه است. جبر غریزه بر او حکومت می کند و بس. انسانهایی در جهان هستند که همان خلق و خوی حیوان را دارند. یا به عبارت دیگر همان خلق و خوی اولی طبیعی را دارند، خودشان را بر اساس طرح انسانی نساخته اند، خودشان را تربیت نکرده اند، انسان طبیعی هستند، یک انسان صد درصد موافق طبیعت، انسانی که در درون خودش محکوم طبیعت خودش است.
علم او چطور؟ علم، آگاهی و چراغ است. او در حالی که محکوم طبیعتش است، چراغ علم را در دست دارد. آن وقت تفاوتش با حیوان در این جهت می شود که شعاع آگاهی حیوان برای تامین غرایزش ضعیف و محدود به زمان و مکان خودش است ولی آگاهی به انسان قدرت می دهد به طوری که بر زمان گذشته اطلاع پیدا می کند، زمان آینده را پیش بینی می کند از منطقه خودش خارج می شود و به منطقه هایی دیگر می رود تا آنجا که از کره خودش هم خارج می شود و به کره دیگر می رود.
ولی مساله خلق و خوی یک امری دیگر است، غیر از مساله آگاهی است، به عبارت دیگر آگاهی، به آموزشهای انسان ارتباط پیدا می کند و خلق و خوی به پرورش های انسانی. اگر بخواهند به انسان آگاهی بدهند باید او را تربیت کنند، عادت و پرورش دهند و این، یک سلسله عوامل غیر از عوامل آموزش می خواهد، به این معنی که عامل آموزش، شرط پرورش هست ولی شرط لازم است نه شرط کافی.
نظریه اول که معیار انسانیت را تنها دانش می دانست، خیال نمی کنم که چندان قابل قبول باشد. بعد عرض می کنم که چه اشخاصی همین نظریه را دنبال کرده اند. ولی نظریه دوم که سراغ خلق و خوی می رود، طرفداران بیشتری دارد، اما تازه این مساله مطرح است که کدام خلق و خوی معیار انسانیت است؟ در اینجا هم چند نظریه است:

انساندوستی

یکی اینکه آن خویی که معیار انسانیت است محبت است، انساندوستی است و مادر همه خویهای خوب دیگر، محبت است. پس اگر کسی خلق و خوی اش بر اساس انساندوستی بود و انساندوست بود انسان است: به سرنوشت دیگران همان قدر اندیشیدن که به سرنوشت خود و بلکه به سرنوشت دیگران بیشتر از سرنوشت خود اندیشیدن .در منطق دین اسم این را (ایثار) می گذرند. در کتابی نوشته بود: یک دستور که در تمام ادیان جهان یافت می شود این: برای دیگران همان را دوست بدار که برای خود دوست می داری و برای دیگران همان را مپسند که برای خود نمی پسندی. در احادیث ما به این عبارت است: (احبب لغیرک ما تحب لنفسک و اکره له ما تکره لها) **نهج البلاغه، فیض الاسلام، نامه 31. ***برای دیگران همان را بخواه که برای خود می خواهی و برای او همان را نپسند که برای خود نمی پسندی، این منطق، منطق محبت است. چنانکه می دانید در مکتب هندو هم در مکتب مسیحیت روی کلمه محبت زیاد تکیه می شود؛ می گویند در همه موارد محبت کنید. اصلاً غیر از محبت مساله دیگری مطرح نیست. البته در این دو مکتب یک انحرافی هست؛ یعنی آنها می گویند محبت، ولی محبتی که آنها می گویند نوعی تخدیر است. این هم نظریه ای است و بعد باید درباره آن صحبت کنیم که آیا محبت به تنهایی برای معیار انسانیت بودن کافی است یا نه؟
گفتیم در نظریه خلق و خوی، اولین حرفی که در معیار انسانیت مطرح است انساندوستی است. انسان اخلاقی یا انسان بالاتر، انسان فراتر، انسانی است که انساندوست باشد. با این معیار یک مقدار از مشکلاتمان حل می شود، اگر از ما بپرسند؛ ابوذر را که شما بر معاویه ترجیح می دهید تبرای چه ترجیح می دهید؟ دیدیم با معیار اول یعنی ملاک برتری را دانش و آگاهی صرف دانستن، این ترجیح ما جور در نمی آید ولی با معیار دوم یک مقدار این مساله حل می شود. می گوییم: معاویه انسانی بود فقط در فکر خودش و برای خودش، و انسانهای دیگر را برای اشباع جاه طلبی های خود به زور استثمار کرده بود. پس او یک موجود خودخواه، خود پسند و خود پرست بود. ولی ابوذر بر عکس، با اینکه همه امکانات برایش فراهم بود و همین معاویه حاضر بود بهترین شرایط زندگی را برای او فراهم کند، به خاطر اینکه معاویه حقوق مردم را پایمال کرده بود و برای اینکه به سرنوشت دیگران می اندیشید، با همه معاویه جبار مبارزه کرد تا آنجا که جانش را بر سر این کار گذاشت و در تبعیدگاه ربذه در غربت جان داد. پس اینکه ما ابوذر را انسان می دانیم و معاویه را انسان نمی دانیم بلکه یک حیوان می دانیم. به خاطر این است که معاویه فقط در فکر آخور خودش بود و ابوذر در فکر انسانهای دیگر.
ما چرا علی علیه السلام را یک انسان کامل می دانیم؟ برای اینکه درد اجتماع را حس می کرده، برای اینکه (من) او تبدیل به (ما) شده بد، برای اینکه (خود) او خودی بود که همه انسانها را جذب می کرد. او به صورت یک فرد مجزا از انسانهای دیگر نبود بلکه واقعاً خودش را به منزله یک عنصر، یک انگشت، یک عصب در یک بدن احساس می کرد که وقتی ناراحتی ای در یک جای بدن پیدا می شود، این عضو ناآرام و بی قرار می گردد. و اصلاً این تعبیرات مال خود اوست؛ قبل از اینکه در قرن بیستم فلسفه های اومانیستی این حرفها را بیاورند علی علیه السلام اینها را گفته است .وقتی که خبردار می شود که عامل او (فرمانداری که از ناحیه او منصوب است) در یک مهمانی شرکت کرده است، نامه عتاب آمیزی به او می نویسد که در نهج البلاغه هست. حال چه مهمانی ای بوده است؟ آیا آن فرماندار در مهمانی ای شرکت کرده بود که در سر سفره آن مشروب بوده است؟ نه در آنجا قمار بوده؟ نه، در آنجا مثلاً زنهایی را آورده و رقصانده بودند؟ نه در آنجا کار حرام دیگر انجام داده بودند؟ نه پس چرا آن مهمانی مورد ملامت قرار می گیرد و نامه تند نوشته می شود؟ می گوید: (و ما ظننت انک تجیب الی طعام قوم عائلهم مجفو و غنیهم مدعو). **همان، نامه 45. ***گناه فرماندارش این بوده که بر سر سفره ای شرکت کرده است که صرفاً اشرافی بوده، یعنی طبقه اغنیا در آنجا شرکت داشته و فقرا محروم بوده اند، علی علیه السلام می گوید: من باور نمی کردم که فرماندار من، نماینده من پای در مجلسی بگذارد که صرفاً از اشراف تشکیل شده است. بعد راجع به خود و زندگی خودش برای آن فرماندار شرح می دهد. درباره خود می گوید درد مردم را از درد خودش بیشتر احساس می کرد؛ درد آنها سبب شده بود که اساساً درد خود را احساس نکند. سخنان علی علیه السلام نشان داده که او واقعاً دانا و دانشمند و حکیم بوده است. اما علی را که اینقدر ستایش می کنیم نه فقط به خاطر این است که باب علم پیغمبر بوده که پیامبر فرمود: (انا مدینه العلم و علی بابها) **غایة المرام، باب 29.
***بیشر از این جهت ستایش می کنیم که انسان بود، این رکن از انسانیت را داشت که به سرنوشت انسانهای محروم می اندیشید، غافل نبود، درد دیگران را احساس می کرد، چنانکه سایر ارکان انسانیت را هم داشت.

3 - اراده

مکتب دیگر می گوید: معیار انسانیت اراده است، اراده مسلط کننده انسان بر نفس خود. به عبارت دیگر معیار انسانیت، تسلط انسان است بر خود، بر نفس خود، بر اعصاب خود، بر غرایز خود، بر شهوات خود، به طوری که هر کاری از انسان صادر می شود به حکم عقل و اراده باشد نه به حکم میل. فرق است میان میل و اراده. میل در انسان یک کشش و جاذبه است، جنبه بیرونی دارد، یک رابطه ای است بین انسان و شی خارجی که آن شی انسان را به سوی خودش می کشد. یا مثلاً تمایل جنسی یک جاذبه است، یک میل است که انسان را به سوی خودش می کشد. حتی خواب هم همین طور است؛ خواب انسان را به سوی خودش می کشاند، انسان به سوی آن حالتی که نام (خواب) است کشیده می شود. میل به جاه و مقام، شهوت جاه و مقام، انسان را به سوی خودش می کشاند و امثال اینها.
ولی اراده بیشتر جنبه درونی دارد. بر عکس میل است، انسان را از کشش امیال آزاد می کند یعنی امیال در اختیار انسان قرار میدهد. هر طور که اراده می کند کار می کند نه هر طور که میلش بکشد، تابع تصمیم و فکر بودن غیر از هر میل بودن است، نوعی تسلط بر امیال است. اگر توجه کرده باشید علمای اخلاق، اخلاقیون قدیم ما بیشتر تکیه شان روی مساله اراده بوده است، اراده حاکم بر میلهای انسان، می گفتند معیار و میزان انسانیت، اراده است. حیوان موجودی است تابع غریزه که همان میلها باشد ولی انسان موجودی است که می تواند به حکم اراده و به حکم اختیار از جبر غریزه آزاد باشد، می تواند اراده کند که بر هر اندازه که انسان بر خودش مسلط نباشد، از انسانیت به دور است. درباره تسلط بر نفس اماره، در اسلام تاکید فراوان شده است. داستان کوچکی را در این زمینه - که شاید شنیده باشید - نقل می کنم:
نوشته اند پیغمبر اکرم در مدینه از محلی عبور می کرد. گروهی از جوانان مشغول زور آزمایی بودند به این ترتیب که سنگ بزرگی را بلند می کردند (مثل اینهایی که هالتر بر میدارند) تا ببینند چه کسی بهتر می تواند آن را بلند کند. این هم مثل همه مسابقات احتیاج به داور دارد، چون گاهی دو نفر وزنه را نزدیک به یکدیگر بر می دارند، وقتی پیغمبر اکرم آمد از آنجا بگذرد، جوانان گفتند هیچ داوری بهتر از پیغمبر نیست: یا رسول! شما اینجا بایستید و میان ما داوری کنید که کدامیک از ما بهتر وزنه را بلند می کنیم، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قبول کرد، آنها مشغول شدند، آخر کار، پیغمبر فرمود: می خواهید بگویم از همه شما قویتر و نیرومندتر کیست؟ بله یا رسول الله! فرمود: از همه قویتر و نیرومندتر آن کسی است که وقتی به خشم می آید، خشم بر او غلبه نکند بلکه او بر خشم خودش مسلط شود؛ و آنگاه که از چیزی خوشش می آید، آن خوش آمدن او را به غیر رضای خدا نیندازد و بتواند بر رضای خودش، بر میل و رغبت خودش مسلط شود. یعنی پیامبر آن زور آزمایی بدنی را فوراً تحلیل و تبدیل به یک مسابقه روحی کرد و مساله قوت بازو را روی قوت اراده (تحلیل نمود) گفت البته این هم یک کاری است؛ آن که بازویش قویتر است مردتر است مردتر است اما مردی فقط به زور بازو نیست، زور بازو یکی از نشانه های کوچک آن است. اساس مردی در قوت اراده است. ملای رومی می گوید:
وقت خشم و وقت شهوت مرد کو- طالب مردی چنینم کو به کو
ما علی علیه السلام را که شیر خدا می دانیم، مرد خدا می دانیم، چون در جبهه را همه مردتر بود: یکی جنبه بیرونی، اجتماعی میدانهای مبارزه که هر پهلوانی را به خاک می افکند و از آن مهمتر جنبه درون خودش که بر خودش مسلط بود؛ اراده اش بر هر میلی، بر هر شهوتی، بر هر اندیشه ای حاکم بود. این داستان که مولوی آن را در مثنوی آورده، چقدر از نظر مردی و قوت اراده، فوق العاده است! چه تابلوی عالی و لطیفی است که یک جوان بیست و پنج ساله، دشمن بسیار نیرومند خودش را به خاک افکنده است، می رود روی سینه اش می نشیند تا سرش را از بدن جدا کند، او به صورت علی علیه السلام تف می اندازد. طبعاً علی ناراحت می شود موقتاً از بریدن سر او صرف نظر می کند. چند لحظه قدم می زند، بعد بر می گردد دشمن می گوید: چرا رفتی؟ می گوید: برای اینکه اگر در آن حال سر تو را از بریده بودم، به حکم خشم خودم بریده بودم نه برای انجام وظیفه ام و در راه هدفم و در راه خدا اینقدر آدم بر خودش، بر اعصاب خودش، بر خشم خودش، بر رضای خودش مسلط باشد!
این هم یک نظر و یک معیار انسانیت است. یکی دو معیار دیگر هم برای شما عرض کنم و به عرایض خودم خاتمه بدهم: