فهرست کتاب


آزادی معنوی

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

سخنان امام حسین علیه السلام

چون این بحث را من در دنباله بحث هفته گذشته که میلاد امام حسین علیه السلام بود عنوان کردم، مناسب است که راجع به این مطلب یعنی مساله بزرگواری از کلمات وجود مقدس اباعبدالله الحسین - که بحث درباره ایشان ما را به اینجا کشید - برایتان شاهد بیاورم. از حضرت امام حسین بر خلاف حضرت امیر به واسطه وضع خاص زمان آن حضرت، کلمات زیادی به ما نرسیده است. از امیرالمؤمنین روایات مستند زیادی به صورت خطبه و خطابه داریم، مخصوصاً خطبه ها و خطابه های دوران پنج ساله خلافت. ولی از حضرت امام حسن و امام حسین علیه السلام و مخصوصاً از حضرت امام حسین به واسطه آن اختناق فوق العاده ای که در زمان امامت آن حضرت از طرف دستگاه معاویه وجود داشت (که شنیده اید چه وضع عجیبی بود؛ کسی جرات نمی کرد به ایشان نزدیک بشود و اگر سخنی شنیده بود جرات نمی کرد نقل کند) خیلی کم نقل شده است. من یک وقتی کتابهایی را که کلمات حضرت را نقل کرده اند مطالعه می کردم، دیدم عجیب است با آنکه کلمات امام حسین علیه السلام آنقدر زیاد نیست ولی هیچ مطلبی در کلمات ایشان به اندازه بزرگواری به چشم نمی خورد، اصلاً مثل اینکه روح حسین مساوی است با بزرگواری، همواره دم از بزرگواری می زند، حال من قسمتهایی از آنها را عرض می کنم.
یکی از آنها همان جمله هایی است که امام در واپسین لحظات حیاتش گفت: خیلی هم شنیده اید. پس از آنکه آن جنگها را کرده است، حمله کرده است، جنگ تن به تن کرده است، فوق العاده خسته شده است و به واسطه ضربات تیرها روی زمین افتاده و خون زیادی از بدنش آمده و دیگر قدرت روی پا ایستادن ندارد، حداکثر این است که میتواند خودش را روی کنده های زانو بلند کند و به شمشیر تکیه بدهد و دیگر رمق در جودش نیست، متوجه می شود که گویا می خواهند بروند خیمه های حرم را غارت کنند. به هر زحمتی هست بلند می شود و فریادش را بلند می کند: (ویلکم یا شیعة ال ابی سفیان!) ای خود فروختگان، ای شیعیان آل ابی سفیان، ای کسانی که خودتان را به نوکری اینها پست کرده اید! وای بر شما (ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا احرارا فی دنیاکم) اگر مسلمان نباشید، یک ذره حریت در وجود شما باشد، آزادمرد باشید، گیرم به خدا و قیامت معتقد نیستید ولی این مقدار احساس شرافت در خودتان بکنید. یک انسان شریف یک کسی که بویی از انسانیت برده باشد دست به چنین کاری که شما زدید نمی زند. گفتند: چه می گویی فرزند فاطمه؟ ما چه کاری برخلاف حریت کردیم؟ فرمود: (انا اقاتلکم و انتم تقاتلوننی و النساء لیس علیهن جناح). **لهوف، ص 105 ***
در خطبه هایی که امام در بین راه خوانده است کرامت و بزرگواری موج می زند، از اولین خطابه ای که در مکه خوانده است تا آخرین آنها، خطابه ای که در مکه خوانده است چنین شروع می شود: (خط الموت علی ولد آدم مخط القادة علی جید الفتاة) تا آن آخر که می فرماید: (فمن کان فینا باذلا مهجته و موطنا علی لقاء علی لقاء الله نفسه فلیر حل معنا فاننی راحل مصبحاان شاءالله) **همان، ص 53. *** می خواهد بگوید که اصلاً روح من به من اجازه نمی دهد که این اوضاع فاسد را ببینم و زنده باشم تا چه رسد که بخواهم خودم هم جزء اینها شوم. (انی لا اری الموت الا سعادة و الحیاة مع الظالمین الا برما) **همان، ص 69. *** من برای خودم افتخار می دانم که در میان چنین جمعیتی نباشم زندگی با این ستمگران برای من خستگی است، ملامت است، کسالت است، افسردگی روح است.
در بین راه خیلی اشخاص با امام برخورد داشتند. صحبتهایی می کردند و اغلب همان نصیحتهای پدرانه ای می کردند که هر تنبلی می کند: ای آقا! اوضاع خیلی خطرناک است، بروید خودتان را به کشتن ندهید. در جواب یکی از اینها فرمود: من به تو همان را می گویم که یکی از انصار که در رکاب پیغمبر در جنگ شرکت می کرد، در جواب پسر عمویش که می خواست او را از جنگ باز دارد گفت. بعد امام این اشعار را خواند:
سامضی و ما بالموت عار علی الفتی - اذا ما نوی حقا و جاهد مسلماً
و راسی الرجال الصالحین بنفسه - و فارق مثبورا و خالف مجرما
فان عشت لم اندم و آن منت لم الم - کفی بک ذلا آن تعیش و ترغما **اعلام الوری، ص 230؛ نفس المهموم، ص 116. ***
خیر، من می روم، مرگ برای یک ناجوانمرد در صورتی که نیتش از راهی که می رود و در آن راه کشته می شود حق است و مانند یک مسلمان جهاد می کند، نه تنها ننگ نیست بلکه افتخار است. مرگی که در راه همکاری و همراهی با صالحان است، مرگی که در راه مخالفت با مجرمان است افتخار است. یا من می مانم یا من می میرم. یا کشته می شوم یا زنده می مانم. در آن راهی که می روم اگر زنده بمانم، زندگی ام با افتخار است و دیگر ننگ آمیز نیست. اگر هم بمیرم مورد ملامت نیستم. (کفی بک ذلا آن تعیش و ترغما) ای کسی که مرا منع می کنی! این ذلت برای تو کافی است که زنده بمانی و دماغت به خاک مالیده باشد. من زنده باشم و دماغم به خاک مالیده باشد؟ ابداً من زندگی را توام با سربلندی می خواهم زندگی با سرشکستگی برای من مفهوم ندارد ما می رویم.
باز در بین راه وقتی که با اصحاب خودش صحبت می کند، مکرمت و بزرگواری و ترجیح دادن مردن با شرافت بر زندگی با ننگ شعار اوست: (الا ترون آن الحق لا یعمل به و آن الباطل لایتناهی عنه؟) نمی بینید؟ چشمهایتان باز نیست؟ نمی بینید که به حق عمل نمی شود، نمی بینید که اینهمه فساد وجود دارد و کسی از آن نهی نمی کند؟ در چنین شرایطی(لیرغب المؤمن فی لقاء الله محققا) **تحف العقول ص 245. ***مؤمن باید مرگ را طلب کند. کرامت و شرافت را از پدرش به ارث برده وقتی به علی علیه السلام خبر می دهند که لشکریان معاویه شهر انبار را غارت کرده اند و در ضمن گوشواره یک زن غیر مسلمان (اهل ذمه) را که در پناه مسلمانان بود ربوده اند، در ضمن سخنانش می گوید: به خدا قسم اگر یک مسلمان در غم چنین حادثه ای بمیرد، از نظر من مورد ملامت نیست.
می آییم روز عاشورا، می بینیم تا آخرین حیات حسین علیه السلام مکرمت و بزرگواری یعنی همان محور اخلاق اسلامی، محور تربیت اسلامی در کلمات او وجود دارد. در جواب فرستاده ابن زیاد می گوید (لا اعطیکم بیدی اعطاء الذلیل و لا اقر اقرار العبید) من مانند یک آدم پست، دست به دست شما نمی دهم؛ مانند یک بنده و برده هرگز نمی آیم اقرار کنم که من اشتباه کردم، چنین چیزی محال است. بالاتر از این در همان حالی که دارد می جنگد یعنی در حالی که تمام اصحابش کشته شده اند، تمام نزدیکان و اقاربش شهید شده اند، کشته های فرزندان رشیدش را در مقابل چشمش می بیند، برادرانش را قلم شده در مقابل چشمش می بیند، و به چشم دل می بیند که تا چند ساعت دیگر می ریزند در خیام حرمش و اهل بیتش را هم اسیر می کنند، در عین حال در همان حال که می جنگد شعار می دهد، شعار حکومت سیادت و آقایی اما نه آقایی به معنی اینکه من باید رئیس باشم و تو مرئوس (بلکه به این معنی که) من آقایی هستم که آقایی ام به من اجازه نمی دهد که به یک صفت پست تن بدهم:
الموت الولی من رکوب العار - والعار اولی من دخوال النار **نفس المهوم، ص 219. ***
این است معنی بزرگواری روح و این است تفاوت بزرگان با بزرگواران. البته بزرگواران، بزرگان هم هستند اما همه بزرگان بزرگوار نیستند. همه بزرگواران بزرگند. این است که وقتی ما در مقابل این بزرگواران می ایستیم، همواره از بزرگواری شان می گوییم نه از بزرگی منهای بزرگواری: (اشهد انک قد اقمت الصلواة و اتیت الزکواة و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر) **مفاتیح الجنان، زیارت مطلقه امام حسین علیه السلام. ***ما اگر در مقابل نادر شاه بخواهیم بایستیم چه باید بگوییم؟ باید از بزرگی اش بگوییم. باید بگوییم: ما گواهی می دهیم که تو رفتی و هند را غارت کردی و الماس نور را برایمان آوردی، دریای نور برایمان آوردی، کوه نور برایمان آوردی، اما به حسین می گوییم که ما شهادت می دهیم که تو زکات دادی نه ثروت جمع آوری کردی، تو امر به معروف کردی نهی از منکر کردی، تو نماز را که اساس پیوند بنده با خداست زنده کردی، تو در راه خدا کوشیدی نه در راه شکم خودت، نه در راه جاه طلبی خودت، تو یک جاه طلب بزرگ نبودی، تو یک انتقام بزرگ نبودی، تو یک کینه توزی بزرگ نبودی، تو یک ثروت طلب بزرگ نبودی، تو مجاهد فی سبیل الله بزرگ بودی، تو کسی بودی که خود فردی و حیوانی را فراموش کردی و آن خودی را که تو را به خدایت پیوند می دهد زنده کردی. (اشهد انک جاهدت فی الله حق جهاد) **همان. ***ما گواهی می دهیم که تو کوشیدی، جهاد کردی ولی جهادت نه در راه شهوت و نه در راه جاه و مقام بود، بلکه حق و حقیقت بود.
خدایا تو را به حقیقت حسین بن علی علیه السلام قسم می دهیم که از آن روحی که محور خلق اسلامی و تربیت است یعنی مکرمت و بزرگواری، نصیب همه ما بگردان، پرتوی از عظمت و شرافت و آن احساسی بزرگواری حسینی را در دلهای همه ما بتابان.
خدایا ما مسلمان را نسبت به سرنوشت خودمان آگاه و بینا و علاقمند بگردان.
و لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

فصل ششم: ایمان به غیب

این سخنرانی در سال 1347 شمسی در شب نیمه شعبان و در یک منزل شخصی ایراد شده است

ایمان به غیب

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد الله رب العالمین باری الخلائق اجمعین و الصلاة و السلام علی عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه، سیدنا و نبینا و مولانا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و آله و سلم و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین، اعوذ بالله من الشیطان الرجیم:
الذین یؤمنون بالغیب و یقیمون الصلواة و مما رزقناهم ینفقون. **بقره / 3. ***
در عرف ما این طور معروف است که به بعضی از افراد می گوییم مؤمن. می گوییم فلان کس مرد مؤمنی است. مقصود این است که مرد عابد و متعبدی است؛ یعنی واجباتش را انجام می دهد، مستحبات را هم زیاد می دهد، زیارت می رود، نافله می خواند، ذکر زیاد می گوید. اما درباره فرد دیگری که دارای این مشخصات نیست، می گوییم فلان کس آدم مؤمنی یا آدم مآبی نیست. این اصطلاح عرف است ولی یک اصطلاح هم قرآن دارد.

قرآن به بعضی از مرد می گوید مؤمن به بعضی دیگر می گوید کافر و غیر مؤمن. مؤمن در اصلاًح قرآن یعنی چه؟ یعنی صاحب ایمان. غیر مؤمن یعنی کسی که فاقد ایمان است. ایمان یعنی چه؟ از خود ایمان شروع کنیم؟
ایمان مربوط به دل، قلب و اعتقاد است و این، نص قرآن مجید است. عده ای از اعراب بادیه نشین آمدند خدمت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و گفتند: (امنا یا رسول الله) ما ایمان آوردیدم. آیه قرآن نازل شد: (قالت الاعراب امنا قل لم تؤمنوا و لکن قولوا اسلمنا و لما یدخل الایمان فی قلوبکم) **حجرات / 14. *** یعنی گروهی از اعراب بادیه نشین آمدند نزد تو (پیغمبر) و گفتند ما ایمان آوردیم. به آنها بگو: شما نگویید ما ایمان آوردیم، بگویید ما اسلام آوردیم، (اسلام آوردن یعنی شهادتین را به زبان آوردن ولی ایمان مربوط به قلب است، مربوط به اعتقاد باطن است) هنوز ایمان در دل شما مردم نفوذ نکرده است.
از این آیه می فهمیم که ایمان واقعی و حقیقتی است مربوط به روح انسان نه مربوط به بدن انسان، نه مربوط به پیشانی انسان که آثار سجده داشته باشد یا نداشته باشد و نه مربوط به زبان انسان که متذکر خدا باشد یا نباشد، بلکه به ریشه این امور - که عبارت است از یک حالت قبلی و فکری و اعتقادی - مربوط است. شما می پرسید: ایمان به چه؟ بگویم به خدا؟ بگویم ایمان به صفات خداوند؟ بگویم ایمان به رسالت پیغمبر و نزول وحی بر او؟ بگویم ایمان به اینکه معادی هست؟ بله همه اینها درست است ولی خود قرآن تمام اینها را در یک کلمه جمع کرده است که من فقط می خواهم آن را توضیح بدهم. آن کلمه کلمه ای است که در اولین آیه سوره بقره به یک اعتبار و در سومین آیه آن به اعتبار و در سومین آیه آن به اعتبار دیگر ذکر شده است. در سوره بقره این طور می خوانیم:
بسم الله الرحمن الرحیم. الم ذلک الکتاب لاریب فیه هدی للمتقین. الذین یومنون بالغیب و یقیمون الصلواة و مما رزقنا هم ینفقون. **بقره / 1-3. ***
در عبارت (الذین یومنون بالغیب ) آنها که به حقایق نهانی ایمان دارند، کلمه (غیب) یک کلمه است به جای چندین کلمه؛ ایمان به خدا هست، ایمان به صفات پروردگار یک کلمه است به جای چندین کلمه؛ ایمان به خدا هست، ایمان به صفات پروردگار هست، ایمان به دستگیریهای نهانی و غیبی در یک شرایط معین هست. حالا کلمه (غیب) را تا اندازه ای که متناسب با این جلسه باشد شرح می دهم، بعد دنباله عرایضم را عرض می کنم.