فهرست کتاب


آزادی معنوی

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

سخنان علی علیه السلام

علی علیه السلام به فرزندش امام مجتبی علیه السلام می فرماید: (اکرم نفسک عن کل دنیة و آن ساقتک الی الرغائب، فانک لن تعتاض بما تبذل من نفسک عوضا) پسر جانم! روح خودت را گرامی بدار، بزرگوار بدار، برتر بدار از هر کار پستی. در مقابل هر پستی فکر کن که روح من بالاتر از این است که به این پستی آلوده بشود، گردی غباری روی آن می بینید، خود به خود فوراً دستمال را بر می دارد و آن را تمیز می کند. اگر به او بگویی چرا این کار را می کنی، می گوید حیف چنین تابلوی نقاشی ای نیست که چنین لکه سیاهی در آن باشد؟!
حس می کند که این تابلوی نقاشی آنقدر زیبا و عالی است که حیف است یک لکه سیاه در آن باشد، علی علیه السلام می گوید در روح خودت این گونه احساس زیبایی کن، احساس عظمت کن، احساس شخصیت کن که قطع نظر از هر مطمعی، قطع نظر از هر خیالی، قطع نظر از هر حاجت مادی، اصلاً خودت را بزرگتر از این بدانی که تن به پستی بدهی، دروغ پیش می آید؟
دروغ پستی است، دئانت است؛ تو بزرگی، بزرگواری، زیبایی، تو انسانی، مقام انسانیت بالاتر از این است که انسان حاجت خودش را از دیگری به صورت التماس بخواهد، فرمود: (التقلل و لا التوسل) .**همان حکمت 390 *** به کم بساز و دست پیش دیگری دراز مکن.
مخصوصاً در کلمات علی علیه السلام در این زمینه زیاد است. علی علیه السلام جمله عجیبی دارد، می گوید: (ما زنی غیور قط) **همان حکمت 297.*** یعنی هرگز یک آدم با شرف زنا نمی کند، یک آدم غیرتمند هرگز زنا نمی کند این قطع نظر از این است که زنا شرعا حرام است یا حرام نیست، قطع نظر از این است که آیا خدا در قیامت یک آدم زنا کار را معاقب می کند یا نمی کند. می فرماید یک آدم شریف، یک آدم غیور، آدمی که احساس عظمت می کند، احساس شرافت در روح خودش می کند، هرگز زنا نمی کند.
جمله ای در نهج البلاغه است که حماسه است و یک مسلمان با شنیدن آن باید در روح خودش احساس حماسه کند، جریان معروف است و لابد شنیده اید. در اولین رویارویی علی علیه السلام در جنگ صفین با لشکر معاویه،امیرالمؤمنین در نظرش این بود که ابتدا جنگ نکند، نامه ها مبادله بشود، سفیرها مبادله بشوند بلکه این اختلاف حل بشود و مسلمین به روی یکدیگر شمشیر نکشند. معاویه و اصحابش وقتی که آمدند، به خیال خودشان پیشدستی کردند، محل برداشتن آب از کنار فرات را اشغال نمودند و از این راه با اصطلاح شکست بخورند. امیرالمؤمنین وقتی که وارد شد دید اینها دست به چنین کاری زده اند. نامه ای نوشت، کسی را فرستاد که این کار را نکنید، ما که هنوز با یکدیگر جنگ نداریم، ما آمده ایم با هم صحبت کنیم، سفیر بفرستیم، ملاقات کنیم بلکه خداوند میان مسلمین اصلاًح کند و جنگ صورت نگیرد، معاویه به هیچ شکل حاضر نشد، گفت ما این فرصتی را که داریم هرگز از دست نمی دهیم چند بار حضرت این کار را کردند، هر چه گفتند که - به اصطلاح ما - از خر شیطان پایین بیا. ما که میتوانیم با بی آبی صبر کنیم، اگر یک یا دو روز طول بکشد و آبمان تمام بشود مجبور خواهیم شد شمشیر بکشیم ولی من می خواهم فرصتی باشد تا مذاکره کنیم، گفت نمی شود که نمی شود. علی علیه السلام که دید چاره ای جز جنگ نیست. آمد برای اصحاب خودش خطابه مختصری خواند. ببینید این علی زاهد، این علی عابد، این علی متقی و پرهیزکار، این علی اهل شرافت انسانیت را حفظ می کند! (بر خلاف زاهدمآبان ما) فرمود: (قد استطعموکم القتال) (خطابه حماسی است) لشکریانم، سپاهیانم! اینها جنگ را مانند خوراک از شما می خواهند، شمشیرها را مثل یک خوراک از شما می خواهند، جنگ طلب شده اند، بعد فرمود: (روو السیوف من الدماء ترووا من الماء) حالا که اینها چنین کردند، می دانید چه باید کرد؟ لشکریان من! تشته مانده اید؟ یک راه بیشتر وجود ندارد: این شمشیرهای خودتان را از خون این پلیدها سیراب کنید تا خودتان سیراب شوید. بعد فرمود: (فالموت فی حیاتکم مقهورین و الحیاة فی موتکم قاهرین) (من خیال نمی کنم در همه خطابه های حماسی، جمله ای کوتاه به این رسایی و مهیجی وجود داشته باشد) معنی زندگی چیست؟ زندگی که نان خوردن و آب نوشیدن نیست، زندگی که خوابیدن نیست، زندگی که راه رفتن نیست. اگر بمیرد و پیروز باشید، آن وقت زنده هستید ولی اگر مغلوب دشمن باشید و زنده باشید، بدانید که مرده اید.
این طور علی علیه السلام روح عزت و کرامت را در اصحاب خود دمید.
در این زمینه ها جمله های دیگری از امیرالمؤمنین هست که قسمتهایی از آنها را برای شما عرض می کنم. به طور کلی امیرالمؤمنین تمام اخلاق دنیه را روی حساب پستی نفس می گذارد، یعنی همه اخلاق رذیله را دنائت می داند. مثلاً در باب غیبت می گوید: (الغیبة جهد العاجز) **همان، حکمت 453. ***بیچاره ها، ناتوانها، ضعیف همت ها، پست ها غیبت می کنند، یک مرد، یک شجاع، یک آدمی که احساس کرامت و شرافت در روح خودش می کند، اگر از کسی انتقادی دارد جلوی رویش می گوید یا حداقل جلوی رویش سکوت می کند، حالا اینکه بعضی مداحی و تملق می کنند مطلب دیگری است پست سر که می شود، شروع می کنند به بدگویی و غیبت کردن، می گوید این منهای همت عاجزان است، اراده ناتوانان است، از پستی و دنائت است، آدمی که احساس شرافت می کند، غیبت نمی کند.
همچنین می فرماید: (ازری بنفسه من استشعر الطمع و رضی بالذل من کشف ضره و هانت علیه نفسه من امر علیها لسانه) **همان حکمت 2. *** آن کسی که طمع به دیگران را شعار خود قرار داده، خودش را کوچک و حقیر کرده است، خودش را پست تر کرده است، یعنی آدم که احساس عظمت می کند، محال است که به دیگران طمع ببندد. و آن کسی که رنج و ناراحتی خود را برای دیگران بازگو می کند، باید بداند که تن به خواری داده است. یک آدم شریف، آدمی که احساس انسانیت و عزت می کند حتی حاضر نیست رنج خود را به دیگران بگوید، رنجش را تحمل می کند و برای دیگران بیان نمی کند.
شخصی آمد خدمت امام صادق علیه السلام شروع کرد از تنگدستی خودش گفتن که خیلی فقیر شده ام، خیلی ناچارم و درآمدم کفاف خرجم را نمی دهد، و چنین می کنم و چنان.
حضرت به یکی از کسانشان فرمود: برو فلان مقدار دینار تهیه کن و به او بده، تا رفت بیاورد، آن شخص گفت: آقا! من والله مقصودم این نبود که از شما چیزی بخواهم. فرمود: من هم نگفتم که مقصود تو از این حرفها این بود که از من چیزی می خواهی ولی من یک نصیحت به تو می کنم؛ این نصیحت از من به تو باشد که هر بیچارگی و سختی و گرفتاری که داری برای مردم نقل نکن زیرا کوچک می شوی. اسلام دوست ندارد مؤمن در نظر دیگران کوچک باشد؛ یعنی صورت خودت را با سیلی هم که شده سرخ نگه دار، عزت خودت را حفظ کن. علی هم می گوید: (و رضی بالذل من کشف ضره) آن کسی که درد خودش را، بیچارگی خودش را برای دیگران می گوید آبرو و عزت خود را از بین می برد. همه جا می گوید: آقا! ما خیل بیچاره هستیم، اوضاع ما خیلی بد است، اوضاعمان به قول امروزیها خیلی درام است، چنین است و چنان، اینها را نگو. آبرو از هر چیز عزیزتر است، عزت مؤمن از هر چیز دیگری گرامی تر است.
(و هانت علیه نفسه من امر علیها لسانه) آن کسی که هوای نفس خودش را بر خودش غلبه می دهد، آن کسی که تابع شهوت خودش و هواپرست است باید بداند که اولین اهانت را به خودش کرده، خودش را پست کرده است. شهوت پرستی نوعی پستی است. اصلاً در منطق خودش علی تمام رذایل اخلاقی در یک کلمه جمع می شود و آن پست روح است. بزرگوار نبودن است، و تمام فضایل اخلاقی را علی در یک کلمه جمع می کند، و آن بزرگواری روح است. در روح خودتان احساس بزرگواری کنید، می بینید راستگو هستید، می بینید امین هستید، می بینید با استقامت هستید. در روح خودتان احساس بزرگواری کنید، می بینید خویشتن دار هستید، منیع الطبع هستید، غیبت نمی کنید، هیچ کار پستی نمی کنید مثلاً شراب نمی خورید چون شراب خوردن مستی می آورد و مستی (ولو موقت باشد) عقل را از انسان می گیرد، و در نتیجه وزن بدن و سنگینی را از بدن می گیرد. در یک مدت موقت هم اگر انسانیت از انسان سلب شود، تبدیل به یک حیوان لایشعر می شود.
در جمله دیگر فرمود: (المنیة و لا لدنیة) **نهج البلاغه فیض الاسلام، حکمت 390. *** من بنایم بر افراط نیست: (مرگ و نه پستی؛ انسان بمیرد و تن به پستی ندهد)

خسارت تعلیمات متصوفه

تعلیمات عرفا و متصوفه خودمان نکات برجسته و تعلیمات عالی زیاد دارد. ولی یکی از خسارتهای بزرگی که اسلام از راه تعلیمات عرفا و متصوفه دید، این بود که اینها تحت تاثیر تعلیمات مسیحیت از یک طرف تعلیمات بودایی از سوی دیگر و تعلیمات مانوی از طرف دیگر، در مساله مبارزه با نفس و به اصطلاح خودشان نفس کشتن و در مساله خود را فراموش کردن حساب از دستشان رد رفت. اگر اندک توجهی به تعلیمات اسلام می کردند می دیدند اسلام طرفدار منهدم کردن نوعی خودی و زنده کردن نوع دیگر از خودی است. اسلام می گوید خود را فراموش کن و خود را فراموش نکن. خود را سافل حیوانی را توصیه می کند که فراموش کنید ولی یک تولد و ولادت دیگر در روح شما می خواهید، می خواهد، می خواهد یک خود دیگر، یک منش دیگر در وجود شما زنده شود.
شاید دوازده سال پیش یا بیشتر بود که من متوجه این نکته شدم و بعد هم که اقبالنامه آقای سید غلامرضا سعیدی را خواندم، دیدم که اقبال لاهوری متوجه این نکته شده مطلبی را تحت عنوان (فلسفه خودی) بیان کرده و مقصودش این است که خودی خودت را بازیاب، خودی انسانی خودت را بازیاب .
اصلاً اسلام یکی از عقوبتهای الهی را این می داند که خدا انسان را به شکلی در می آورد که خودش را فراموش کند: (ولا تکونوا کالذین نسوا الله فانسیاهم انفسهم) از کسانی مباشید که خداوند را فراموش می کنند و در نتیجه فراموش کردن خدا، خدا آنها را معاقب می کند. عقابش این است که خودشان را فراموش می کنند. می گوید (خود) اما آن خودی که قرآن می گوید یادت باشد چیست؟ نمی گوید شهوتت یادت باشد، نمی گوید جاه طلبی ات یادت باشد، نمی گوید پول پرستی ات یادت باشد، می گوید اینها را فراموش کن، خودت یادت باشد. تو این نیستی، تو برتر از این هستی، تو یک انسانیتی هستی یک شخصیتی هستی، یک منشی هستی که وقتی آن منش را در خودت بیابی خودت را یکپارچه شرافت می بینی، آن را فراموش نکن. والا شما چه کسی را در دنیا پیدا می کنید که بیش از علی علیه السلام مردم را دعوت به تقوا کرده باشد؟ (اینها تامل دارد، باید درباره اینها فکر کرد) چه کسی بیش از علی مردم را دعوت به مبارزه با هوای نفس کرده است؟ چه کسی بیش از علی مردم را دعوت به ترک دنیا کرده است؟ هیچ کس. ولی همین علی در تعلیمات خودش انسانها را دعوت به عزت و منش می کند.
در دنباله همان جمله هایی که عرض کردم خطاب به امام حسن می فرماید، این جمله را دارد: (و لا تکن عبد غیرک و قد جعلک الله حرا) پسرکم! بنده انسان دیگری مباش، خدا تو را آزاد آفریده است، خودت را حفظ کن، علی که دعوت به تواضع می کند، علی که متواضع ترین مردم دنیاست، علی که همیشه به مبارزه با هوای نفس توصیه می کند، چطور دعوت به منیت می کند؟ نه، این منیت غیر از آن منیت است. این منیتی است که باید محفوظ بماند، این است که می گوید: (ولا تکن عبد غیرک) هرگز خودت را بنده دیگری مکن، بنده دیگری بودن، برده دیگری بودن، اظهار خاکساری پیش بنده ای از بندگان خدا کردن، با شرافت خدایی و عزت انسانی تو منافات دارد.

سخنان امام حسین علیه السلام

چون این بحث را من در دنباله بحث هفته گذشته که میلاد امام حسین علیه السلام بود عنوان کردم، مناسب است که راجع به این مطلب یعنی مساله بزرگواری از کلمات وجود مقدس اباعبدالله الحسین - که بحث درباره ایشان ما را به اینجا کشید - برایتان شاهد بیاورم. از حضرت امام حسین بر خلاف حضرت امیر به واسطه وضع خاص زمان آن حضرت، کلمات زیادی به ما نرسیده است. از امیرالمؤمنین روایات مستند زیادی به صورت خطبه و خطابه داریم، مخصوصاً خطبه ها و خطابه های دوران پنج ساله خلافت. ولی از حضرت امام حسن و امام حسین علیه السلام و مخصوصاً از حضرت امام حسین به واسطه آن اختناق فوق العاده ای که در زمان امامت آن حضرت از طرف دستگاه معاویه وجود داشت (که شنیده اید چه وضع عجیبی بود؛ کسی جرات نمی کرد به ایشان نزدیک بشود و اگر سخنی شنیده بود جرات نمی کرد نقل کند) خیلی کم نقل شده است. من یک وقتی کتابهایی را که کلمات حضرت را نقل کرده اند مطالعه می کردم، دیدم عجیب است با آنکه کلمات امام حسین علیه السلام آنقدر زیاد نیست ولی هیچ مطلبی در کلمات ایشان به اندازه بزرگواری به چشم نمی خورد، اصلاً مثل اینکه روح حسین مساوی است با بزرگواری، همواره دم از بزرگواری می زند، حال من قسمتهایی از آنها را عرض می کنم.
یکی از آنها همان جمله هایی است که امام در واپسین لحظات حیاتش گفت: خیلی هم شنیده اید. پس از آنکه آن جنگها را کرده است، حمله کرده است، جنگ تن به تن کرده است، فوق العاده خسته شده است و به واسطه ضربات تیرها روی زمین افتاده و خون زیادی از بدنش آمده و دیگر قدرت روی پا ایستادن ندارد، حداکثر این است که میتواند خودش را روی کنده های زانو بلند کند و به شمشیر تکیه بدهد و دیگر رمق در جودش نیست، متوجه می شود که گویا می خواهند بروند خیمه های حرم را غارت کنند. به هر زحمتی هست بلند می شود و فریادش را بلند می کند: (ویلکم یا شیعة ال ابی سفیان!) ای خود فروختگان، ای شیعیان آل ابی سفیان، ای کسانی که خودتان را به نوکری اینها پست کرده اید! وای بر شما (ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا احرارا فی دنیاکم) اگر مسلمان نباشید، یک ذره حریت در وجود شما باشد، آزادمرد باشید، گیرم به خدا و قیامت معتقد نیستید ولی این مقدار احساس شرافت در خودتان بکنید. یک انسان شریف یک کسی که بویی از انسانیت برده باشد دست به چنین کاری که شما زدید نمی زند. گفتند: چه می گویی فرزند فاطمه؟ ما چه کاری برخلاف حریت کردیم؟ فرمود: (انا اقاتلکم و انتم تقاتلوننی و النساء لیس علیهن جناح). **لهوف، ص 105 ***
در خطبه هایی که امام در بین راه خوانده است کرامت و بزرگواری موج می زند، از اولین خطابه ای که در مکه خوانده است تا آخرین آنها، خطابه ای که در مکه خوانده است چنین شروع می شود: (خط الموت علی ولد آدم مخط القادة علی جید الفتاة) تا آن آخر که می فرماید: (فمن کان فینا باذلا مهجته و موطنا علی لقاء علی لقاء الله نفسه فلیر حل معنا فاننی راحل مصبحاان شاءالله) **همان، ص 53. *** می خواهد بگوید که اصلاً روح من به من اجازه نمی دهد که این اوضاع فاسد را ببینم و زنده باشم تا چه رسد که بخواهم خودم هم جزء اینها شوم. (انی لا اری الموت الا سعادة و الحیاة مع الظالمین الا برما) **همان، ص 69. *** من برای خودم افتخار می دانم که در میان چنین جمعیتی نباشم زندگی با این ستمگران برای من خستگی است، ملامت است، کسالت است، افسردگی روح است.
در بین راه خیلی اشخاص با امام برخورد داشتند. صحبتهایی می کردند و اغلب همان نصیحتهای پدرانه ای می کردند که هر تنبلی می کند: ای آقا! اوضاع خیلی خطرناک است، بروید خودتان را به کشتن ندهید. در جواب یکی از اینها فرمود: من به تو همان را می گویم که یکی از انصار که در رکاب پیغمبر در جنگ شرکت می کرد، در جواب پسر عمویش که می خواست او را از جنگ باز دارد گفت. بعد امام این اشعار را خواند:
سامضی و ما بالموت عار علی الفتی - اذا ما نوی حقا و جاهد مسلماً
و راسی الرجال الصالحین بنفسه - و فارق مثبورا و خالف مجرما
فان عشت لم اندم و آن منت لم الم - کفی بک ذلا آن تعیش و ترغما **اعلام الوری، ص 230؛ نفس المهموم، ص 116. ***
خیر، من می روم، مرگ برای یک ناجوانمرد در صورتی که نیتش از راهی که می رود و در آن راه کشته می شود حق است و مانند یک مسلمان جهاد می کند، نه تنها ننگ نیست بلکه افتخار است. مرگی که در راه همکاری و همراهی با صالحان است، مرگی که در راه مخالفت با مجرمان است افتخار است. یا من می مانم یا من می میرم. یا کشته می شوم یا زنده می مانم. در آن راهی که می روم اگر زنده بمانم، زندگی ام با افتخار است و دیگر ننگ آمیز نیست. اگر هم بمیرم مورد ملامت نیستم. (کفی بک ذلا آن تعیش و ترغما) ای کسی که مرا منع می کنی! این ذلت برای تو کافی است که زنده بمانی و دماغت به خاک مالیده باشد. من زنده باشم و دماغم به خاک مالیده باشد؟ ابداً من زندگی را توام با سربلندی می خواهم زندگی با سرشکستگی برای من مفهوم ندارد ما می رویم.
باز در بین راه وقتی که با اصحاب خودش صحبت می کند، مکرمت و بزرگواری و ترجیح دادن مردن با شرافت بر زندگی با ننگ شعار اوست: (الا ترون آن الحق لا یعمل به و آن الباطل لایتناهی عنه؟) نمی بینید؟ چشمهایتان باز نیست؟ نمی بینید که به حق عمل نمی شود، نمی بینید که اینهمه فساد وجود دارد و کسی از آن نهی نمی کند؟ در چنین شرایطی(لیرغب المؤمن فی لقاء الله محققا) **تحف العقول ص 245. ***مؤمن باید مرگ را طلب کند. کرامت و شرافت را از پدرش به ارث برده وقتی به علی علیه السلام خبر می دهند که لشکریان معاویه شهر انبار را غارت کرده اند و در ضمن گوشواره یک زن غیر مسلمان (اهل ذمه) را که در پناه مسلمانان بود ربوده اند، در ضمن سخنانش می گوید: به خدا قسم اگر یک مسلمان در غم چنین حادثه ای بمیرد، از نظر من مورد ملامت نیست.
می آییم روز عاشورا، می بینیم تا آخرین حیات حسین علیه السلام مکرمت و بزرگواری یعنی همان محور اخلاق اسلامی، محور تربیت اسلامی در کلمات او وجود دارد. در جواب فرستاده ابن زیاد می گوید (لا اعطیکم بیدی اعطاء الذلیل و لا اقر اقرار العبید) من مانند یک آدم پست، دست به دست شما نمی دهم؛ مانند یک بنده و برده هرگز نمی آیم اقرار کنم که من اشتباه کردم، چنین چیزی محال است. بالاتر از این در همان حالی که دارد می جنگد یعنی در حالی که تمام اصحابش کشته شده اند، تمام نزدیکان و اقاربش شهید شده اند، کشته های فرزندان رشیدش را در مقابل چشمش می بیند، برادرانش را قلم شده در مقابل چشمش می بیند، و به چشم دل می بیند که تا چند ساعت دیگر می ریزند در خیام حرمش و اهل بیتش را هم اسیر می کنند، در عین حال در همان حال که می جنگد شعار می دهد، شعار حکومت سیادت و آقایی اما نه آقایی به معنی اینکه من باید رئیس باشم و تو مرئوس (بلکه به این معنی که) من آقایی هستم که آقایی ام به من اجازه نمی دهد که به یک صفت پست تن بدهم:
الموت الولی من رکوب العار - والعار اولی من دخوال النار **نفس المهوم، ص 219. ***
این است معنی بزرگواری روح و این است تفاوت بزرگان با بزرگواران. البته بزرگواران، بزرگان هم هستند اما همه بزرگان بزرگوار نیستند. همه بزرگواران بزرگند. این است که وقتی ما در مقابل این بزرگواران می ایستیم، همواره از بزرگواری شان می گوییم نه از بزرگی منهای بزرگواری: (اشهد انک قد اقمت الصلواة و اتیت الزکواة و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر) **مفاتیح الجنان، زیارت مطلقه امام حسین علیه السلام. ***ما اگر در مقابل نادر شاه بخواهیم بایستیم چه باید بگوییم؟ باید از بزرگی اش بگوییم. باید بگوییم: ما گواهی می دهیم که تو رفتی و هند را غارت کردی و الماس نور را برایمان آوردی، دریای نور برایمان آوردی، کوه نور برایمان آوردی، اما به حسین می گوییم که ما شهادت می دهیم که تو زکات دادی نه ثروت جمع آوری کردی، تو امر به معروف کردی نهی از منکر کردی، تو نماز را که اساس پیوند بنده با خداست زنده کردی، تو در راه خدا کوشیدی نه در راه شکم خودت، نه در راه جاه طلبی خودت، تو یک جاه طلب بزرگ نبودی، تو یک انتقام بزرگ نبودی، تو یک کینه توزی بزرگ نبودی، تو یک ثروت طلب بزرگ نبودی، تو مجاهد فی سبیل الله بزرگ بودی، تو کسی بودی که خود فردی و حیوانی را فراموش کردی و آن خودی را که تو را به خدایت پیوند می دهد زنده کردی. (اشهد انک جاهدت فی الله حق جهاد) **همان. ***ما گواهی می دهیم که تو کوشیدی، جهاد کردی ولی جهادت نه در راه شهوت و نه در راه جاه و مقام بود، بلکه حق و حقیقت بود.
خدایا تو را به حقیقت حسین بن علی علیه السلام قسم می دهیم که از آن روحی که محور خلق اسلامی و تربیت است یعنی مکرمت و بزرگواری، نصیب همه ما بگردان، پرتوی از عظمت و شرافت و آن احساسی بزرگواری حسینی را در دلهای همه ما بتابان.
خدایا ما مسلمان را نسبت به سرنوشت خودمان آگاه و بینا و علاقمند بگردان.
و لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.