فهرست کتاب


آزادی معنوی

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

همت بزرگ در جمع کردن ثروت

دیگری بزرگ است مثلاً در جمع کردن ثروت. مگر همتها در گردآوردن ثروت های متساوی است؟ بعضی اساساً هیچ همتی در جمع کردن ثروت ندارند، هدفشان فقط این است که شکمشان سیر بشود؛ نانی به دست بیاورند ولو از راه نوکری باشد ، ولوا از راه دریوزگی باشد، ولوا را راه تن به ذلت دادن باشد. ولی یکی می خواهد داشته باشد، می خواهد گرد بیاورد. حال آنهایی که همت جمع کردن ثروت را دارند، با هم مساوی هستند؟ ابداً.
برخی اساساً یک داعیه جمع کردن ثروت در وجودشان هست که به کم قانع نیستند. این نکته را هم عرض کنم که گاهی بعضی از افراد بی همت به دلیل اینکه عرضه ندارند، به دلیل اینکه هم ندارند، به دلیل اینکه مرد نیستند وقتی آدمی را می بینند که دنبال جمع کردن ثروت می رود، تحقیرش می کنند، به او می خندند، آیات زهد را می خوانند، دم از تقوا و زهد می زنند، می خواهند مغالطه کنند نه آقا! او که دنبال جمع کردن ثروت می رود، با همان حرص و حالت دنیا پرستی هم می رود، او تو ضعیف همت و دون همت گداصفت بالاتر است. مذموم است. یک زاهد واقعی می تواند او را مذمت کند که مرد همت است مثل علی؛ مرد کار است، مرد پیدا کردن ثروت است اما آزمند نیست، حریص نیست، برای خودش نگه نمی دارد، خودش را به آن پول نهمی بندد. پول را به دست می آورد ولی برای چه؟ برای خرج کردن، برای کمک کردن ، اوست که حق دارد این را مذمت کند و بگوید: ای آزمند! ای حریص! ای کسی که همت داری، عزیمت داری، تصمیم داری، تصمیم داری، شور در وجودت هست، نیرو در وجودت هست، چرا نیرویت را در راه جمع کردن ثروت مصرف می کنی؟ چرا ثروت برای تو هدف شده است؟ ثروت باید برای تو وسیله باشد. اما من دون همت پست نظر که همان مال و ثروت را با نکبت و دریوزگی از دست دیگری می گیرم (دست او را می بوسم ، پای او را می بوسم که یک هزارم، یک میلیونیم ثروتش را به من بدهد) حق ندارم از او انتقاد کنم.

همت بلند در مسیر جاه طلبی و مقام

یکی دیگر در مسیر جاه طلبی و بزرگی و مقام می رود. مگر در این جهت مردم متساوی هستند؟ نه در اینکه اسکندر مرد بلند همتی بوده است نمی شود شک کرد. مردی بود که این داعیه در سرش پیدا شد که تمام دنیا را در زیر مهمیز و فرمان خودش قرار بدهد. اسکندر از یک آدم نوکر صفتی که اساساً حس سیادت و آقایی در او وجود ندارد، حس برتری طلبی در او وجود ندارد، همت در وجودش نیست، خیلی بالاتر است. نادرشاه و امثال او هم همینطور. اینها را باید گفت روحهای بزرگ، ولی نمی شود گفت روحهای بزرگوار، اسکندر یک جاه طلبی بزرگ است، یک روح بزرگ است، یک روح بزرگ است اما روح بزرگی که در او چه چیز رشد کرده است؟ شاخه ای که در این روح رشد کرده چیست؟ وقتی می رویم در وجودش، می بینیم این روح، بزرگ شده است اما آن شاخه ای که در او بزرگ شده است جاه طلبی است، شهرت است، نفوذ است؛ می خواهد بزرگترین قدرتهای جهان باشد، می خواهد مشهورترین کشورگشایان جهان باشد، می خواهد مسلطترین مرد جهان باشد. چنین روحی که بزرگ است ولی در ناحیه جاه طلبی، تن او هم راحتی نیم بیند. مگر تن اسکندر در دنیا راحتی دید؟ مگر اسکندر می توانست اسکندر باشد و تنش راحتی ببیند؟
مگر نادر همان نادر ستمگر، همان نادری که از کله ها مناره ها می ساخت، همان نادری که چشمها را در می آورد، همان نادری که یک جاه طلبی دیوانه بزرگ بود، میتوانست نادر باشد و تنش آسایش داشته باشد؟ گاهی کفشش ده روز از پایش در نمی آمد، اصلاً فرصت درآوردن نمی کرد.
نقل می کنند که یک شب نادر از همین دهنه زیدر از جلوی یک کاروانسرا عبور می کرد. زمستان سختی بود. آن کاروانسرا دار می گوید نیمه های شب بود که یک وقت دیدم در کاروانسرا محکم می زنند. تا در را باز کردم، یک آدم قوی هیکل سوار بر اسب بسیار قوی هیکلی آمد تو فوراً گفت: غذا چه داری؟ من چیزی غیر از تخم مرغ نداشتم. گفت مقدار زیادی تخم مرغ آماده کن. من برایش آماده کردم، پختم. گفت: نان بیاور، برای اسبم هم جو بیاور. همه اینها را به او دادم بعد اسبش را تیمار کرد، دست به دستها و پاها و تن او کشید. دو ساعتی آنجا بود و یک چرتی هم زد. وقتی خواست برود، دست بر جیبش برد و یک مشت اشرفی بیرون آورد. گفت: دامنت را بگیر. دامنم را گرفتم. دامنم را گرفتم. آنها را ریخت؛ دامنم. بعد گفت الان طولی نمی کشد که یک فوج پشت سر من می آید. وقتی آمد، بگو نادر گفت من رفتم فلان جا، فوراً پشت سر من بیایید. می گوید تا شنیدم (نادر) دستم را تکان خورد، دامن از دستم افتاد. گفت: می روی بالای پشت بام می ایستی، وقتی آمدند بگو توقف نکنند. پشت سر من بیایند. (خودش در آن دل شب، دو ساعت قبل از فوجش حرکت می کرد) فوج شاه آمدند، من از بالا فریاد زدم: نادر فرمان داد که اطراق باید در فلان نقطه باشد، آنها غرغر می کردند ولی یک نفر جرات نکرد نرود، همه رفتند.
آدم بخواهد نادر باشد دیگر نیم تواند در رختخواب پرقوه هم بخوابد، نمی تواند عالیترین غذاها را بخورد؛ بخواهد یک سیادت طلب، یک جاه طلب، یک ریاست طلب بزرگ ولو یک ستمگر بزرگ هم باشد، تنش نمی تواند آسایش ببیند، بالاخره هم کشته می شود و هر کس در هر رشته ای بخواهد همت بزرگ داشته باشد، روح بزرگ داشته باشد. بالاخره آسایش تن ندارد. اما هیچ یک از افرادی که عرض کردم، بزرگواری روح نداشتند، روحشان بزرگ بود ولی بزرگوار نبودند.
فرق بین بزرگی و بزرگواری چیست؟ فرض کنیم شخصی یک عالم بزرگ باشد و فضیلت دیگری غیر از علم نداشته باشد، یعنی کسی باشد که فقط می خواهد یک کشف جدید کند، تحقیق جدید کند، این یک فکر و اندیشه بزرگ است، یعنی یک اراده بزرگ و یک همت بزرگ در راه علم است. آن دیگری یک افزون طلب بزرگ است که همیشه دنبال ثروت می رود و ثروت برای او هدف است، یک شهوت بزرگ است، یک حرص بزرگ است. دیگری یک رقابت بزرگ است، دیگری یک کینه توزی بزرگ است، دیگری یک حسادت بزرگ است، دیگری یک جاه طلبی بزرگ است. تمام اینها خودپرستی های بزرگ هستند. هیچ یک از اینها را نمی شود بزرگواری گفت؛ بزرگی هست ولی بزرگواری نیست.

بزرگواری

مسأله ای است که از جنبه روانی و فلسفی بسیار قابل توجه است و آن اینکه انسان در ضمیر و روح و روان خودش و به تعبیر قرآن در فطرت خودش غیر از این گونه بزرگیها - که بازگشتش به خود پرستی های بزرگ است - یک نوع احساس بزرگی دیگری در وجود خود می کند که از این نوعها نیست؛ آن را باید گفت انسانیت بزرگ. و من هنوز نتوانسته ام. بفهمم که این آقایان مادیین، ماتریالیستها، اینها را چگونه می توانند توجیه کنند؟ آخر این چه احساسی است در بشر یا الاقل در بعضی از افراد بشر (البته در عموم افراد بشر هست ولی در بعضی این چراغ یا خاموش است یا خیلی ضعیف و در بعضی دیگر کاملاً روشن است) که گاهی در روح خودش احساس شرافت می کند یعنی بزرگ را به صورت شرافت احساس می کند؟ این یک انسان بزرگ است نه یک خودپرست بزرگ. بالاتر از خودپرستی است. به خاطر احساس یک شرافت و بزرگواری پا روی خودپرستی می گذارد، چطور؟ این آدم می خواهد بزرگ باشد اما دنبال این نیست که بزرگتر از فلان آدم باشم؛ فلان آدم مقدار ثروت دارد و من از او بیشتر داشته باشم، فلان آدم فقط محکوم حکم من باشد، من امر کنم و او اطاعت کند، من از او بیشتر باشم، فلان آدم فقط محکوم حکم من باشد، من امر کنم و او اطلاعت کند، من باید امر باشم و او مطیع. در مقابل پلیدیها، برای نفس و روح خودش احساس بزرگی می کند، مثلاً انسانی اساساً روحش به او اجازه نمی دهد که دروغ بگوید، اصلاً دروغ را پستی می داند، در روح خودش احساس علو می کند.
آن بزرگی در مقابل کوچکی و کمی است. این بزرگی که به آن (بزرگواری) می گوییم در مقابل دنائت و پستی است. انسان در روح خود احساس بزرگواری می کند یعنی یک شرافتی را در خودش درک می کند که به موجب آن از دنائتها احتراز دارد. آن آدم جاه پرست برای جاه پرستی آنقدر اهمیت قائل است که می گوید زندگی اگر هست این است که آدم مثل شیر زندگی کند نه مثل گوسفند، یعنی بدرد نه اینکه دیگری او را بدرد.
موسولینی، دیکتاتور معروف ایتالیا، به یکی از دوستانش گفته بود من ترجیح می دهم که یک سال شیر زندگی کنم تا اینکه صد سال گوسفند زندگی کنم؛ اینکه یک سال شیر باشم، دیگران را بخورم و طعمه خودم کنم بهتر از این است که صد سال گوسفند باشم و آماده خورده شدن در کام یک شیر باشم. این را گفت و مرتب به دوستش یک پولی می داد و می گفت خواهش می کنم که این جمله را تا من زنده هستم در جایی نقل نکن، چرا؟ چون من با این شرط می توانم شیر باشم که مردم گوسفند باشند اما اگر مردم این جمله را بفهمند آنها هم می خواهند مثل موسولینی باشند، مثل من شیر باشند. مثل من شیر باشند. اما اگر مردم این جمله را بفهمند آنها هم بخواهند مثل من شیر باشند، دیگر من نمی توانم شیر باشم. آن ها باید گوسفند باشند که من شیر باشم در این شخص بزرگی هست اما بزرگواری نیست.
اما بزرگوار چگونه است؟ بزرگوار می خواهد همه مردم شیر باشند، یعنی گوسفندی نباشد که دیگری طعمه اش کند. اصلاً می خواهد درندگی در دنیا وجود نداشته باشد. این معنایش احساس بزرگواری است، احساس انسانیت است به تعبیر قرآن احساس عزت است، احساس کرامت نفس است. کلمه (کرامت) در آثار اسلامی زیاد آمده است و همان مفهوم بزرگواری را دارد.