فهرست کتاب


آزادی معنوی

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

برتری علمای سفر کرده

تاریخ نشان می دهد افراد عالمی که مخصوصاً بعد از دوران پختگی به مسافرت پرداخته و برگشته اند، کمال و پختگی دیگری داشته اند. شیخ بهایی در میان علما امتیاز خاصی دارد، مردمی جامع الاطراف و ذی فنون است. در میان شعرا نیز سعدی شاعری است همه جانبه که در قسمتهای مختلف شعر گفته است، یعنی دایره فهم سعدی دایره وسیعی است. شعر او به حماسه و غزل عرفانی و اندرز و نوع دیگر اختصاص ندارد؛ در همه قسمتها هم در سطح عالی است. سعدی مردی است که مدت سی سال در عمرش مسافرت کرده است. این مرد یک عمر نود ساله کرده که سی سال آن به تحصیل گذشته، بعد از آن در حدود سی سال در دنیا مسافرت کرده است و سی سال دیگر دوره کمال و پختگی او بوده که به تالیف کتابهایش پرداخته است .گلستان و بوستان همه بعد از دوران پختگی اوست. به همین دلیل سعدی یک مرد نسبتاً کامل و پخته ای است. در بوستان می گوید:
در اقصای عالم بگشتم بسی - بسر بردم ایام با هر کسی
ز هر گوشه ای توشه ام یافتم - ز هر خرمنی خوشه ای یافتم
در داستانها گلستان و بوستان جملاتی از این قبیل می گوید که در جامع بعلبک بودم چنین شد، در کاشغر بودم چنان شد (بعلبک کجا و کاشغر کجا!) در کاشغر با کودکی مصادف شدم که نحو می خواند، به او گفتم:
طبع تو را تا هوس نحو شد طاقت و صبر از دل ما محو شد
یا گاهی می گوید در هندوستان در سومنات بودم، چنین شد، چه دیدم و چنان شد؛ در سفر حجاز که می رفتم کسی همراه ما بود که چنان کرد. همه اینها را منعکس کرده است. شک نیست که روح شاعر با اینها کمال می یابد.
این است که شما در شعر سعدی یک نوع همه جانبگی می بینید، ولی در شعر حافظ چنین چیزی نیست. در اشعار مولوی نیز نوعی همه جانبگی می توان دید چون مولوی هم بسیار سفر کرده است، با ملتهای مختلف بسر برده و لذا با زبانهای مختلف آشناست و لغات مختلف به کار برده است، با فرهنگهای مختلف آشنا بوده. ولی حافظ (با همه ارادتی که ما به او داریم و واقعاً مرد عارف فوق العاده ای بوده است و در غزلهای عرفانی، سعدی به گرد او هم نمی رسد و در این زمینه بسیار عمیق است) یک بعدی است، یک بعد بیشتر ندارد. او از شیراز نمی توانسته دل بکند. می گوید:
اگر چه اصفهان آب حیات است - ولی شیراز ما از اصفهان به
یا می گوید:
خوشا شیراز و وصف بی مثالش - خداوندا نگه دار از زوالش
او آب مصلی و گلگشت مصلی و همان جایی را که بود چسبید و ماند، می گوید یک بار سفر کرد و تا یزد آمد ولی آنچنان ناراحت شد که مرتب آرزو می کرد که به شیراز برگردد:
ای دل خوش آن روز کزین منزل ویران بروم - راحت جان طلبم و ز پی جانان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت - رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم
این شعر در عین حال که عرفانی است، بیان حال او نیز هست. توضیح بیت دوم اینکه در تاریخ و افسانه های قدیم آمده است که اسکندر که به ایران آمده، یزد را محبس خود کرد یعنی هر کسی را که می خواست زندانی کند، به زندان یزد می برد و از طرفی در قدیم شیراز و تخت جمشید را ملک سلیمان می نامیدند:
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت - رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم
اگر معنی عرفانی آن را در نظر بگیریم، مقصود از زندان سکندر، تن به عالم طبیعت و ماده، و مقصد از ملک سلیمان، عالم معناست، ولی در عین حال ایهام به این معنا (آرزوی بازگشت به شیراز) هم هست.
بعد برای اینکه به یزدیها برنخورد و آنها را مردم حق ناشناس جلوه نداده و خود هم مرد حق ناشناسی نباشد و همچنین اعتراف کرده باشد که مردم یزد با او خوشرفتاری کرده اند، در شعر دیگری از آنها ستایش می کند:
ای صبا از ما بگو با ساکنان شهر یزد - ای سر ما حق شناسان گوی چوگان شما
و قرار بود سفری هم به هندوستان بکند. تا کنار دریا رفت ولی آنجا گفت نه، ما اهل دریا نیستیم. از همان جا دو مرتبه به شیراز برگشت. در همان گلگشت مصلی ماند و دیگر حاضر نشد آنجا را رها کند.
مسلماً شیخ بهایی که دنیا را گشته، با ملایی که پنجاه سال از دروازه نجف بیرون نیامده است خیلی فرق می کند. او مردی است که با همه گروهها و طوایف در دنیا سر و کار داشته است. بسیار علمای دیگر که ما داریم همین طور بوده اند، وقتی ما تاریخ را نگاه می کنیم می بینیم علمایی که زیاد مسافرت کرده و با طبقات گوناگون سرو و کار داشته اند و استادهای متنوعی در رشته های مختلف دیده (نظیر شهید ثانی)و در هر شهری با مردم بوده اند، فکر بازتر و وسیعتری دارند نسبت به افرادی که به اندازه آنها نابغه بوده اند، نبوغشان کمتر از آنها نبوده، اخلاصشان کمتر از آنها نبوده ولی همیشه در یک محیط زیسته و از محیط خود خارج نشده اند، قهراً پختگی روح اینها برابر آنها نخواهد بود.
عرض کردم از هجرت، تعبیر معنوی هم در احادیث شده است:(امهاجر من هجر السیئات) ولی گفتیم بر خلاف توهم بعضیها، این تعبیر معنایش نفی هجرت ظاهری و جسمانی نیست، بلکه اثبات یک هجرت در سطح روحی و معنوی است. یعنی هجرت اسلامی منحصر به این نیست که انسان از شهر و دیار و ده و منطقه خود هجرت کند، زبون منطقه اش نباشد، اسیر شهر و ده خود نباشد، اسیر آب و هوایی که در آن زیست کرده است نباشد، اسیر عوامل جغرافیایی محیط خود نباشد که خود یک نوع آزادی و نفی اسارت است، بلکه همچنین انسان نباید اسیر خصلتها و عادتهای روحی که به او چسپیده است و اسیر منطقه روحی که در آن زندگی می کند و اسیر جو روحی خود باشد.

مهاجرت از عادات

انسان به یک چیزهایی عادت پیدا می کند؛ عرف جامعه برای او یک اصل می شود و یک عادت جسمی یا روحی برای او پیدا می شود. عادت مثل عادت سیگار کشیدن. خیلی از افراد که سیگار می کشند، وقتی پزشک به آنها می گوید: سیگار نکش، جواب می دهند: عادت کرده ام، نمی توانم عادتم را ترک کنم، ترک عادت موجب مرض است! که حرف مفت است. (المهاجر من هجر السیئات ). مرد آن است که بتواند از آنچه که به او چسبیده است جدا شود و هجرت کند. تو اگر از یک سیگار کشیدنی نتوانی هجرت کنی، انسان نیستی.
مرحوم آیت الله حجت (علی الله مقامه) یک سیگاری بود که من واقعاً هنوز نظیر او را ندیده ام، گاهی سیگار از سیگار قطع نمی شد، گاهی هم که قطع می شد طولی نمی کشید. ایشان اکثر اوقات سیگار می کشید. وقتی مریض شدند، برای معالجه به تهران آمدند و در تهران اطباء گفتند چون بیماری ریوی هم دارید باید سیگار را ترک کنید، ایشان ابتدا به شوخی گفته بود: من این سینه را برای سیگار می خواهم؛ اگر سیگار نباشد، سینه را می خواهم چه کنم؟ گفتند: به هر حال برایتان خطر دارد و واقعاً مضر است. فرمود: مضر است؟ گفتند: بله، گفت: نمی کشم. یک (نمی کشم) کار را تمام کرد. یک عزم و یک تصمیم، این مرا را به صورت یک مهاجر از یک عادت قرار داد.
می گویند مامون عادت به خاک خوردن داشت، اطباء و دیگران را جمع کرد تا کاری کنند که خاک خوردن را ترک کند. معجون دادند گفتند: چنین کن، چنان کن و هر کس چیزی گفت، فایده نبخشید. روزی در این زمینه صحبت می کردند. ژنده پوشی که دم در نشسته بود گفت: دوای این درد نزد من است. پرسیدند: چیست؟ گفت: (عزمة من عزمات الملوک) یک تصمیم شاهان. به رگ غیرت مامون برخورد، گفت: راست می گوید، و همان شد.
انسان نباید اینقدر اسیر عادات باشد. متاسفانه باید عرض کنم که عادات اجتماعی، بیشتر در میان خانمها رایج است تا آقایان، مثلاً رسم این است که در روز سوم و هفتم و چهلم میت، چنین و چنان کنند و یا در عروسی رسم این است که روی سر عروس قند بسایند و امثال اینها. می گویند: رسم است، چه می شود کرد؟ مگر می شود آن را زیر پا گذاشت؟! حال چه فلسفه ای دارد و چرا؟ جواب می دهند: رسم است دیگر، رسم را که نمی شود انجام نداد این زبونی، حقارت و بیچارگی. انسان نباید اینقدر اسیر عرفها باشد، آدم باید تابع منطق باشد. البته مثل امروزیها هم نباید اینقدر اسیر عرفها باشد. آدم باید تابع منطق باشد. البته مثل امروزیها نباید بی جهت سنت شکن بود و گفت: من با هر چه سنت است مخالفم! خیر، من با هر چه سنت است مخالفم! خیر من با هر چه سنت است مخالفم نیستم؛ با هر چیزی که منطق دارد موافق و با هر چه که منطق ندارد مخالفم. آن هم از آن طرف افتادن است.
بنابراین اسلام هجرت را در زندگی انسانها یک اصل می داند. معنایش چیست؟ احیا و پرورش شخصیت انسان، مبارزه با یکی از اساسی ترین عوامل زبونی و اسارت انسان: ای انسان! اسیر محیطی که در آن متولد شده ای نباش. اسیر خشت و گل نباش. **امام صادق علیه السلام روزی وارد منزل یکی از اصحاب خود شد. آن شخص در خانه حقیر و کوچکی که موجب رنج زن و بچه اش بود زندگی می کرد. امام می دانست که او مرد متمکنی است. در دستور اسلام است که (من سعادة الانسان سعة داره) جزء سعادتهای انسان این است که خانه اش وسیع باشد. اگر کسی چنین امکانی برایش هست که خانه اش وسیع باشد و این کار را نکند، بر زن و فرزند خود ظلم کرده است. امام صادق علیه السلام می دانست که او امکان را دارد و با این حال در خانه تنگ و کوچک و محقری زندگی می کند. فرمود: تو چرا اینجا زندگی می کنی؟ تو که می توانی خانه ات را به خاطر اهل خود، زن و فرزند خود توسعه بدهی. گفت: یا بن رسول الله! این خانه پدری من است، من در اینجا متولد شده ام، پدر و پدر بزرگم هم در اینجا متولد شده و زندگی کرده اند، نمی خواهم از خانه پدری ام بیرون بروم! امام صادق با کمال صراحت فرمود: گیرم پدر و پدر بزرگ تو هیچکدام شعور نداشتند. تو می خواهی جریمه بی شعوری پدر و مادرت را متحمل شوی؟ زن و بچه ات چه تقصیری دارند؟! از اینجا برو. من اینجا متولد شده ام، به اینجا خو گرفته ام، پدر و پدر بزرگم اینجا به دنیا آمده اند، همه حرف مفت است.
*** انسان باید برای خود این مقدار آزادی و حریت و استقلال قائل باشد که نه خود را اسیر و زبون منطقه و آب و گل کند و نه اسیر و زبون عادات و عرفیان و اخلاق زشتی که محیط به او تحمیل کرده است باشد. (المهاجر من هجر السیئات) مهاجر کسی است که بتواند از سیدات، بدیها، پلیدیها، زشتیها و صفات بد جدا شود. هجرت یعنی جدا شدن از زشتیهایی که بر انسان احاطه پیدا کرده، آزاد کردن خود را پلیدیهای مادی و معنوی که بر انسان احاطه پیدا کرده است. پس نتیجه می گیریم که هجرت، خود یک عامل تربیتی است. برویم سراغ جهاد.

درگیری با موانع

جهاد یعنی درگیری، حتی در تعبیر معنوی آن که جهاد با نفس است. انسان با موانع و مشکلات روبرو می شود. آیا انسان باید همیشه اسیر و زبون موانع باشد؟ نه، همین طور که انسان نباید اسیر و زبون موانع باشد؟ نه، همین طور که انسان نباید اسیر و زبون محیط خود باشد، اسیر و زبون موانع نیز نباید باشد: ای انسان! تو برای این آفریده شده ای که به دست خود موانع را از سر راه خویش برداری.
قبل از عبارت (و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله)می فرماید: (و من یهاجر فی سبیل الله یجد فی الارض مراغما کثیرا و سعة) هجرت کنید؛ هر کس هجرت کند، در روی زمین مراغمها و سعه ها خواهد دید. **نساء / 100. (سعه) یعنی فرخنایی؛ یعنی می بیند زمین خدا فراخ است و محدود نیست به آنجا که او بوده. (مراغم) از ماده (رغام) است. زعام یعنی خاک نرم. (رغام انف) یعنی بینی را به خاک مالاندن. اینکه می گویند ارغام انف در مستحب است، معنایش این است که انسان در سجده سرش را که روی خاک می گذارد، یک مقدار خاک یا چیزی از جنس خاک مثل مهر یا سنگ باشد که سر بینی هم در حال سجده روی خاک قرار گیرد. ***.
قرآن در اینجا تعبیر عجیبی دارد. دو آیه قبل از (و من یهاجر فی سبیل الله) آیه مستضعفین است: (ان الذین توفیهم الملائکة ظالمی انفسهم قالوا فیم کنتم قالوا کنا مستضعفین فی الارض قالو الم تکن ارض الله واسعة فتهاجر فیها) **نساء / 97. ***وقتی ملائکه عده ای را قبض روح می کنند. می بینند پرونده آنها بسیار تاریک و سیاه و پلید است. می پرسند: چرا این طور است؟ جواب می دهند: ما عده ای مردم بیچاره بودیم، در محیطی زندگی می کردیم که دستمان به جایی نمی رسید، جبر محیط اجازه نمی داد، و از این مهملات می بافند. ملائکه می گویند: اینها برای انسان عذر نیست. اینها عذر یک درخت است. درخت است که نمی تواند از جای خود حرکت کند. اگر به درختی بگوییم: چرا در کنار خیابانهای تهران پژمرده شده ای و صورت برگهایت مثل آدمهای تریاکی اینقدر سیاه شده است؟ می گوید: مگر اتوبوسهای شرکت واحد را نمی بینید که چقدر دود می کنند؟ تقصیر این درخت چیست؟ واقعاً تقصیر درخت چیست؟ درخت که نمی تواند جایش را عوض کند و مثلاً به بیابان برود تا برگهایش سبز و خرم شوند! این درخت، این موجود، ریشه هایش به زمین وصل است، نمی تواند خود را جدا کند.
حتی حیوانات چنین اسارتی را ندارند. ما در میان حیوانات، مهاجر زیاد داریم: کبوترهای مهاجر، غیر کبوترهای مهاجر، پرستوها و خیلی از حیوانات دیگر. ماهیهای دریا مهاجرت می کنند، مهاجرت تابستانی و زمستانی دارند. پرستوها در تابستان که هوا گرم می شود، به مناطق سرد می روند و یک مهاجرت چند فرسخی می کنند و بالعکس.
بسیاری از ماهیها در فصلهای مختلف از یک قسمت دریا به قسمت دیگر مهاجرت می کنند به طوری که منطقه ای را سیاه می کنند. حیوان خود را به خاک و گل و سنگ نمی بندد. در چنین صورتی، انسان چنین عذری برای خود می آورد که وقتی از او می پرسند: (فیم کنتم) چرا اینقدر کثیفی، چرا اینقدر پلید و آلوده هستی؟ جواب می دهد: محیط ما فاسد بود! اینهمه سینما، زن مینی ژوپ پوش، دکان مشروب فروشی و... جبر محیط است! می گویند: این مهملات چیست؟ آیا نمی شد از این محیط بروید دو قدم آنطرف تر، محیط بهتر؟ (قالوا الم تکن ارض الله واسعة فتهاجروا فیها) اینها می گویند: ما در اینجا مرغم بودیم. می خواهند بگویند ما مسلمان بودیم، شهادتین را قبول داشتیم ولی زیر دست و اسیر و زبون بودیم، محیط ما بد بود، همیشه دشمن بینی ما را به خاک می مالید. می گویند: اینجا این طور بودید، (و من یهاجر فی سبیل الله یجد فی الارض مراغما کثیرا وسعة) هر کسی که در راه خدا مهاجرت کند، به سرزمینی می رسد که آنجا سرزمین مراغمه است یعنی در آنجا با دشمن درگیر می شود؛ اگر یک دفعه دشمن بینی ات را به خاک مالید، یک دفعه هم تو بینی دشمن را به خاک بمال؛ یعنی درگیری، جهاد. (و من یهاجر فی سبیل الله یجد فی الارض مراغما کثیرا وسعة و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله).
در تعبیر معنوی مطلب هم همینطور است. بعضی عادت کرده اند که وقتی راجع به مسائل اخلاقی به آنها تذکر داده می شود، می گویند: نمی شود، دروغ نگو! بالاخره انسان مجبور می شود دروغ بگوید! به زن نامحرم نگاه نکن! مگر می شود آدم نگاه نکند؟ در جلسه ای گفتم: این شعر خیام نفی انسان است؛ افتخار نیست، ننگ ادبیات ماست:
یارب تو جمال آن مه مهرانگیز - آراسته ای به سنبل عنبربیز
پس حکم همی کنی که در وی منگر - این حکم چنین بود که کج دار و مریز
جبر است، نمی توانم! جبر نیست، تو انسانیت انسان را نفی کردی، می گوییم: آقا در نماز حضور ذهن داشته باش. می گوید: نمی شود! اگر نمی شد، نمی گفتند داشته باش. مراقبه نداری؛ اگر مراقبه کنی می توانی در نماز حضور قلب داشته باشی. مراقبه کن، خیال تو نیز در اختیارت قرار می گیرد، یعنی خاطره ذهنی بدون اجازه تو ذهنت نمی آید تا چه رسد به قسمتهای دیگر.
حاکم اندیشه ام محکوم نی - چون که بنا حاکم آمد بر نبی
جمله خلقان سخره اندیشه اند - زین سبب خسته دل و غم پیشه اند
چرا انسان باید مسخر باشد؟ خدا انسان را مسخر هیچ موجودی قرار نداده است؛ آنچنان آزادی و حریتی به انسان داده که اگر بخواهد، می تواند خود را از همه چیز آزاد کند و بر همه چیز مسلط باشد ولی درگیری می خواهد، انسان با خود باید درگیری داشته باشد؛ با هوای نفس خود، با لذت پرستی و راحت طلبی خود درگیری داشته باشد. مسلماً اگر درگیری نداشته باشد، محکوم است. امر دایر است میان یکی از این دو: یا درگیری با نفس اماره و برده کردن و در اطاعت خود در آوردن آن، یا درگیر نشدن و اسیر و زبون آن گردیدن. (النفس آن لم تشغله شغلتک) خاصیت نفس اماره این است که اگر تو او را وادار و مطیع خود نکنی، او تو را مشغول و مطیع خود خواهد ساخت.
فلسفه زهد حضرت علی و منطق او در فلسفه ترک دنیای خود چه بود؟ آزادی: من مغلوب باشم؟ علی علیه السلام همان طور که نمی پسندید در میدان جنگ مغلوب عمرو بن عبدودها و مرحبها باشد، به طریق اولی و صد چندان بیشتر هرگز بر خود نمی پسندید که مغلوب یک میل و هوای نفس باشد. روزی حضرت از کنار دکان قصابی می گذشت. قصاب گفت: یا امیرالمؤمنین! (ظاهراً در دوران خلافت ایشان بوده است) گوشتهای بسیار خوبی آورده ام، اگر می خواهید ببرید. فرمود: الان پول ندارم گفت: من صبر می کنم. حضرت فرمود: من به شکم می گویم صبر کند. اگر من نمی توانستم به شکم خود بگویم که صبر کند، از تو می خواستم که صبر کنی! ولی من به شکم خود می گویم که صبر کند، همین داستان را سعدی به شعر درآوره، منتها از زبان یک عارف می گوید:
(ولو سئت لا هتدیت الطریق الی مصفی هذا العسل و لباب هذا القمح و نسائج هذا القز) من اگر بخواهم بلدم نه اینکه عقل و شعورم نمی رسد؛ می دانم که چگونه می توان عالیترین لباسها، عالیترین خوراکها، آنچه را که سلاطین دنیا برای خودشان تهیه می کنند تهیه کرد (ولکن هیهات ان یغلبنی هوای) معنی این کار این است که من خود را در اسارت هوای نفس خود قرار دهم؛ نمی کنم. خطاب به دنیا می کند در تعبیرهای بسیار زیبایی: (الیک عنی یا دنیا فحبلک علی غاربک) یعنی برو گم شو،(قد انسللت من مخالبک و افلت من حبائلک) **نهج البلاغه فیض الاسلام، نامه 45. *** من در برابر تو آزادم، تو چنگالهایت را به طرف من انداختی ولی من خود را از چنگالهای تو رها کردم. تو دامهای خود را در راه من گستردی، ولی من خود را از این دامها نجات دادم. من آزادم و در مقابل این فلک و آنچه در زیر قبه این فلک است، خود را اسیر و ذلیل و زبون هیچ موجودی نمی کنم. به این می گویند درگیری واقعی، جهاد با نفس.
روز یازدهم محرم یکی از سخت ترین روزهایی است که بر اهل بیت پیغمبر گذشته است. اگر صحنه کربلا را از دو طرف یعنی از صفحه نورانی و از صفحه ظلمانی آن بنگریم. می بینیم مثل اینکه صحنه ای است نشان دهنده سخنان آن روز ملائکه و پاسخ خداوند درباره آفرینش انسان که (اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک قال انی اعلم ما لا تعلمون) **بقره / 30. *** هر چه ملائکه در سرشت بشر از بدیها دیدند، در کربلا ظاهر شد. و نیز آنچه خدای متعال به آنها گفت که شما یک طرف قضیه را دیدند و طرف دیگر آن یعنی صفحه نورانی و فضیلت بشر را ندیدند (تمام فضیلتهای بشری) در حادثه کربلا ظاهر شد. یک چنین صحنه آزمایش عجیبی است.
اینها انواعی قساوتها کردند که در نوع خود در دنیا یا بی نظیر است یا کم نظیر؛ در مجموع شاید بشود گفت بی نظیر است. یکی از آنها این است که جوانی یا طفلی را در مقابل چشم مادرش گشتند، سر بریدند. احصاء کرده اند؛ در این واقعه هشت نفر را به این شکل کشتند که سه نفر آنها بالغ و مرده، و پنج نفر دیگر کودکانی بوده اند که جلوی چشم مادرانشان یا سر بریده و یا قطعه قطعه شده اند، یکی از این هشت نفر که مادرانشان در کربلا بوده اند جناب عبدالله بن الحسین بن علی بن ابی طالب است که در میان ما به علی اصغر معروف است، طفل شیرخواره اباعبدالله. بنابر آنچه در مقاتل معتبر هست، شهادت این طفل در مقابل خیمه صورت گرفته است. آقا اباعبدالله طفل را برای بوسیدن و خداحافظی در بغل گرفتند: (یا اختاه ایتنی بولدی الرضیع حتی اودعه) . نوشته اند در همان حالی که اباعبدالله طفل را می بوسیدند و مادرش نیز همان جا ایستاده بود، با اشاره پسر سعد تیری می آید و گلوی این طفل را پاره می کند.
یکی دیگر جناب قاسم بن الحسن فرزند امام حسن است که مادرش در کربلا شاهد شهادت فجیع او بود. ولی مادر حضرت علی اکبر در کربلا نبوده است. علیرغم شهرتی که می گویند لیلا در کربلا بوده، لیلا در کربلا نبوده است.
یکی دیگر از جوانانی که در کربلا شهید شده است و مادرش حضور داشت، عون بن عبدالله بن جعفر فرزند جناب زینب کبری (سلام الله علیها)است، یعنی زینب علیهما السلام شاهد شهادت پسر بزرگوارش بود. از عبدالله بن جعفر دو پسر در کربلا بودند که یکی از زینب و دیگری از زن دیگر بود و هر دو شهید شدند. بنابراین پسر زینب نیز در کربلا شهید شده است. و یکی از آن عجایبی که تربت بسیار بسیار عالی این بانوی مجلله را می رساند، این است که در هیچ مقتلی ننوشته اند که زینب چه قبل و چه بعد از شهادت پسرش نامی از او برده باشد. گویی اگر می خواست این نام را ببرد، فکر می کرد نوعی بی ادبی است؛ یعنی یا اباعبدالله! فرزند من قابل این نیست که فدای تو شود. مثلاً در شهادت علی اکبر، زینب از خیمه بیرون دوید و فریاد زد: (یا اخیه و این اخیه!) که فریادش فضا را پر کرد، ولی هیچ ننوشته اند که در شهادت فرزندش چنین کاری کرده باشد.
جوان دیگری که در کربلا شهید شد یکی از فرزندان جناب مسلم بن عقیل و مادرش رقیه دختر علی بن ابی طالب علیه السلام است. این جوان هم در مقابل چشم مادرش شهید شد. دو سه نفر هم از اصحاب هستند: یکی عبدالله بن عمیر کلبی و دیگر آن جوانی است که شناخته نشده که پسر کدامیک از اصحاب بوده است. این دو هم در مقابل چشم مادرشان شهید شدند که در جلسه پیش درباره شان صحبت کردیم.
دیگر، یکی از جوانان اهل بیت است که بعد از اباعبدالله به شهادت رسید، این طفل که ده سال داشت در خیمه بود. وقتی دید اوضاع دگرگون شد، از خیمه بیرون دوید. اینجا درباره او نوشته اند: (خرج مذعورا) حالت بهت زده ای داشت، مثل بهت زده ها نگاه می کرد و متحیر بود که چه شده است. ناقل نقل می کند که فراموش نمی کنم که در دو گوش این طفل گوشواره بود و مادرش نیز ایستاده بود که یک نفر آمد و سر او را برید.
یکی دیگر که خیلی برای اباعبدالله جانسوز و عجیب است اینکه اباعبدالله دستور داده بودند که اهل بیت از خیمه ها بیرون نیایند و این دستور اطاعت می شد. فرزندی دارد امام حسن مجتبی به نام عبدالله بن الحسن که مادر او هم در کربلا حاضر بوده. ده ساله بود (وقتی این طفل متولد شد پدر نداشت او در رحم مادر یا شیرخواره بود که پدرش شهید شد.به هر حال او پدر خود را ندیده بود) و در دامن اباعبدالله بزرگ شده بودند. این طفل در آخرین لحظات عمر اباعبدالله - که در گودال قتلگاه افتاده و توانایی حرکت نداشتند - یکمرتبه از خیمه بیرون آمد. زینب دوید و او را گرفت ولی او قوی بود، خود را از دست زینب بیرون آورد و گفت: (ولله لا افارق عمی) به خدا از عمویم از جدا نمی شوم. دوید و خود را در آغوش اباعبدالله انداخت. سبحان الله! حسین چه صبر و چه قلبی دارد! اباعبدالله این طفل را در آغوش گرفت. در همان حال مردی آمد برای اینکه به اباعبدالله شمشیری بزند. این طفل گفت: (یا بن اللخناء) تو می خواهی عموی مرا بزنی؟ تا شمشیر را حواله کرد، این طفل دست خود را جلو آورد و دستش بریده شد. فریاد یا عماه او بلند شد. حسین او را در آغوش گرفت و فرمود: فرزند برادر! صبر کن، عن قریب به جد پدرت ملحق خواهی شد.

لا حول و لا قوة الا باالله و صلی الله علی محمد و اله الطاهرین. باسمک العظیم الاعظم الاعز الاجل الاکرم یا الله...
خدایا! دلهای ما را به نور ایمان منور بگردان. قلبهای ما را به حقایق مقدس اسلام آشنا بفرما. ما را قدردان نعمت قرآن قرار بده. قدردان نعمت اسلام قرار بده، قدردان پیغمبر و آل او قرار بده. نیتها ما را خالص بفرما. اموات ما مشمول عنایت و رحمت خود بفرما.
رحم الله من قراء الفاتحة مع الصلوات