فهرست کتاب


آزادی معنوی

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

رؤیای یکی از علمای بزرگ

ابا عبدالله علیه السلام در شب عاشورا فرمود: من اصحابی بهتر و باوفاتر از اصحاب خودم سراغ ندارم. یکی از علمای بزرگ شیعه گفته بود: من باور نداشتم که این جمله را اباعبدالله فرموده باشد به این دلیل که با خودم فکر می کردم اصحاب امام حسین خیلی هنر نکردند. دشمن خیلی شقاوت به خرج داد. امام حسین است، ریحانه پیغمبر است ، امام زمان است، فرزند علی است، فرزند زهرا است؛ هر مسلمان عادی هم اگر امام حسین علیه السلام را در آن وضع می دید، او را یاری می کرد. آنها که یاری کردند خیلی قهرمانی به خرج ندادند، آن ها که یاری نکردند خیلی مردم بدی بودند، این عالم می گوید: مثل اینکه خدای متعال می خواست مرا از این غفلت و جهالت و اشتباه بیرون بیاورد. شبی در عالم رؤیا دیدم که صحنه کربلاست و من هم در خدمت اباعبدالله آمده ام اعلام آمادگی می کنم. خدمت حضرت رفتم، سلام کردم. گفتم: یابن رسول الله! من برای یاری شما آمده ام، من آمده ام جزء اصحاب شما باشم. فرمود: به موقع به تو دستور می دهیم. وقت نماز شد (ما در کتب مقتل خوانده بودیم که سعید بن عبدالله حنفی و افراد دیگری آمدند خود را سپر اباعبدالله قرار دادند تا ایشان نماز بخواند) فرمود: ما می خواهیم نماز بخوانیم، تو در اینجا بایست تا وقتی دشمن تیر اندازی می کند، مانع از رسیدن تیر دشمن شوی. گفتم: چشم، می ایستم. من جلوی حضرت ایستادم. حضرت مشغول نماز شدند، یدیم یک تیر دارد به سرعت به طرف حضرت می آید. تا نزدیک من شد، بی اختیار خود را خم کردم. ناگاه دیدم تیر به بدن مقدس اباعبدالله اصابت کرد. در عالم رویا گفتم: (استغفر الله ربی و اتوب الیه) عجب کار بدی شد! دیگر نمی گذارم. دفعه دوم تیری آمد. تا نزدیک من شد خم شدم. باز به حضرت خورد! دفعه سوم و چهارم هم به همین صورت خود را خم کرد و تیر به حضرت خورد! ناگهان نگاه کردم دیدم حضرت تبسمی کرد و فرمود: (ما رایت اصحاباً ابر و افی من اصحابی) **روضة الواعظین، ج 1 / ص 219. ***اصحابی بهتر و باوفاتر از اصحاب خودم پیدا نکردم. در خانه خود نشسته و مرتب می گوید: (یا لیتنا کنا معک فنفوزا فوزا عظیماً) ای کاش ما هم می بودیم، ای کاش ما هم به این رستگاری نائل می شدیم. پای عمل به میان نیامده است تا معلوم شود که در عمل هم اینچنین هستید یا نه. اصحاب من مرد عمل بودند نه مرد حرف و زبان.
سخنم خود به خود به اینجا کشیده شد. تقریباً نزدیک ظهر هم هست، نزدیک نماز اباعبدالله. در روز عاشورا بیشتر اصحاب قبل از ظهر شهید شدند، یعنی تا ظهر عاشورا هنوز عده ای از اصحاب و همه اهل بیت و وجود مقدس اباعبدالله در قید حیات بودند. مرحله اول شهادت اصحاب در آن تیراندازی بود که دو صف در مقابل یکدیگری ایستادند. صف کوچک اباعبدالله با هفتاد و دو نفر بود ولی با یک روحیه شجاعانه و پرحماسه بی نظیر. اباعبدالله حاضر نشد یک ذره قیافه شکست به خود بگیرد. برای هفتاد و دو نفر میمنه و میسره و قلب قرارداد، فرمانده قرار داد. منظم و مرتب. جناب زهیر بن القین را در میمنه اصحابش قرار می دهد که از آن روز به نام پرچمدار و علمدار حسین و صاحب رایت حسین بن علی معروف شد. اصحاب اجازه می خواهند جنگ را شروع کنند. می فرماید: نه، تا دشمن شروع نکرده ما شروع نمی کنیم. عمر سعد در ابتدا تعللهایی کرده بود. او دلش می خواست دین و دنیا را، خدا و خرما را با هم داشته باشد. مرتب نامه های مصلحتی می نوشت تا بلکه جنگ نشود. ابن زیاد جریان را نمی فهمید. نامه شدیدی به او نوشت که کار باید یکسره شود، اگر نمی خواهی انجام دهی. به کس دیگری که ماموریت را به او داده ایم واگذار کن. از دنیا نمی توانست بگذرد. در امری که دایر بین دین و دنیا بود، از دینش گذشت! گفت: می جنگم و امر امیر را اطاعت می کنم. در روز عاشورا مقداری از رذالتهای عمر سعد معلول این بود که فکر می کرد ممکن است گزارشهای گذشته به ابن زیاد رسیده باشد که عمر سعد تعلل می ورزد و یک مقدار هواخواه حسین بوده است. لذا برای اینکه خودش را از روسیاهی نزد ابن زیاد بیرون بیاورد، یک سلسله زذالتها کرد برای اینکه آنها را برای ابن زیاد نقل کنند؛ وقتی که دو طرف مقابل یکدیگر ایستادند، به تیراندازهای خود گفت: آماده باشید، همه آماده شدند، اولین کسی که تیر را به کمان کرد و به طرف خیام حسینی انداخت خود او بود. **اتفاقا پدرش سعد وقاص که از اصحاب پیغمبر بود، تیر انداز خیلی ماهری بود و مهارت او در تیر اندازی بین عرب معروف بود و در جنگهای اسلامی هم از این نظر خیلی خدمت کرده بود.
*** بعد فریاد زد: ایهاالناس! همه نزد عبیدالله زیاد شهادت بدهید که اول کسی که به طرف حسین تیر انداخت. من بودم.
من هر وقت به اینجا می رسم روضه ای که از مرحوم عالم بزرگوار، دوست بسیار عزیز و گرانبهای ما و شما نارمکیها**محل ایراد سخنرانی، مسجد نارمک (تهران) بوده است. *** که حدود ده سال پیش از دست ما رفت. مرحوم آیتی (رضوان الله علیه) شنیدم یا در کتابش خواندم، به یادم می آید. این مرد می گفت: جنگ کربلا با یک تیر شروع شد و با یک تیر خاتمه یافت. با تیری که عمر سعد انداخت، شروع شد، آیا می دانید با چه تیری خاتمه پیدا کرد، یعنی از جنبه دو طرفی خارج شد و بعد از آن یکطرفه شد؟ اباعبدالله در وسط صحنه ایستاده بود، پس از آنکه کر و فرهای زیادی کرده و خسته شده بود. ناگهان سنگی به پیشانی مبارکش اصابت کرد. پیراهنش را بالا زد تا خون را از جبینش پاک کند که در همان حال تیر زهرآلود و سه شعبه ای به سینه مبارکش وارد شد. کار مبارزه حسین علیه السلام در آنجا پایان یافت، و دیدند حسین علیه السلام دیگر شعار جنگی نمی دهد و مخاطب او فقط خدایش است: (بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله).
غرض این است که اولین تیری که رها شد، وسیله عمر سعد بود. بعد هم دیگر تیر مانند باران به طرف اصحاب اباعبدالله آمد. اینها هم مردانگی کردند، یک پا را خواباندند روی زمین و پای دیگر را بلند کردند و هر چه تیر در چله داشتند انداختند و تعداد زیادی از دشمن را به خاک افکندند. عده ای از اصحاب اباعبدالله در این تیراندازی عمومی شهید شدند. بعد جنگ تن به تن شروع شد که احتیاج به زمان داشت. دو طرف برای جنگ تن به تن حاضر شدند. مردی از اصحاب اباعبدالله به میدان می رفت، از آنها هم می آمدند و در همه موارد هم آن روح ایمان اصحاب اباعبدالله به میدان می رفت، از آنها هم می آمدند و در همه موارد هم آن روح ایمان اصحاب اباعبدالله پیروزی می داد. پیرمردشان اگر با یکی از آنها می جنگید پیروز می شد و گاهی پنج نفر ده نفر را از میان می برد.
مردی از اصحاب اباعبدالله به نام عابس بن ابی شبیب شاکری - که خیلی شجاع بود و آن حماسه حسینی هم در روحش بود - آمد وسط میدان ایستاد و هماورد طلبید. کسی جرات نکرد بیاید. این مرد ناراحت و عصبانی شد و برگشت. خود را از سر برداشت، زره را از بدن بیرون آورد، چکمه را از پا بیرون کرد و لخت به میدان آمد و گفت: حالا بیایید با عابس بجنگید! باز هم جرات نکردند. بعد دست به یک عمل ناجوانمردانه زدند؛ سنگ و کلوخ و شمشیر شکسته ها را به سوی این مرد پرتاب کردند و به این وسیله او را شهید نمودند. (جوشن ز بر گرفت که ماهم نه ماهیم) **نظامی. ***
اصحاب اباعبدالله در روز عاشورا خیلی مردانگی نشان دادند، خیلی صفا و وفا نشان دادند (هم زنان و هم مردان آنها) واقعاً تابلوهایی در تاریخ بشریت ساختند که بی نظیر است. اگر این تابلوها در تاریخ فرنگیها می بود آن وقت می دیدند از آنها چه می ساختند. جناب عبدالله بن عمیر کلبی یکی از افرادی است که در کربلا، هم زنش همراهش بود و هم مادرش. مرد خیلی قوی و شجاعی بود. وقتی می خواهد به میدان برود، زن او مانع می شود: کجا می روی، من را به کی می سپاری؟ (تازه زفاف کرده بود) پس من چه کنم؟ فورا مادرش آمد و گفت: پسرم! مبادا حرف زنت را بشنوی. امروز روز امتحان توست. اگر امروز خودت را فدای حسین نکنی، شیر پستانم را به تو حلال نخواهم کرد. این مرد بزرگ می رود می جنگد تا شهید می شود. بعد همین زن، عمود خیمه ای را بر می دارد و به دشمن حمله می کند، ابا عبدالله فریاد می کند: این زن برگرد! خدا بر زنان جهاد را واجب نکرده است. امر آقا را اطاعت می کند. ولی دشمن رذالت می کند، سر این مرد بزرگ را از بدن جدا می کند و برای مادرش پرتاب می کنند: بیا بچه ات را تحویل بگیر! سر جوانش را بغل می گیرد، به سینه می چسپاند، می بوسد: مرحبا پسرم، آفرین پسرم، حالا دیگر من از تو راضی شدم و شیرم را به تو حلال کردم. بعد آن را به طرف لشکر دشمن می اندازد و می گوید: ما چیزی را که در راه خدا داده ایم پس نمی گیریم.
اباعبدلله یک وقت می بیند در این صحنه جز افرادی که آمده اند و از او اجازه می خواهند، یک بچه دوازه ساله است که شمشیر به کمرش بسته است؛ آمد خدمت آقا عرض کرد، اجازه دهید من به میدان جنگ بروم (و خرج شاب قتل ابوه فی المعرکة. این طفل کسی است که قبلاً پدرش شهید شده است) فرمود: تو کودکی، نرو، عرض کرد: اجازه دهید ، من می خواهم بروم، فرمود: من می ترسم مادرت راضی نباشد. گفت: (یا اباعبدالله!امی امرتنی) مادرم به من فرمان داده و گفته است باید بروی. اگر خودت را فدای حسین نکنی از تو راضی نیستم. این طفل آنچنان با ادب است، آنچنان با تربیت است که افتخاری درست کرد که احدی درست نکرد بود. هر کسی که به میدان می رفت. خودش را معرفی می کرد. در عرب رسم خوبی بود که افراد، خود را معرفی می کردند و به همین جهت که این طفل خود را معرفی نکرد، در تاریخ مجهول مانده که پس کدامیک از اصحاب بوده است. مقاتل، او را نشناخته اند، فقط نوشته اند: (و خرج شاب قتل ابوه فی المعرکة) . چرا؟ آیا رجز نخواند؟ رجز خواند اما ابتکاری به خرج داد و رجز را طوری دیگر خواند؛ ابتکاری که هیچ کسی به خرج نداده بود. این طفل وقتی به میدان رفت. شروع کرد به رجز خواندن، گفت: (امیری حسین و نعم الامیر) ایها الناس! من آن کسی هستم که آقایش حسین است و برای معرفی من همین کافی است.
امیری حسین و نعم الامیر - سرور فؤاد البشیر النذیر
اللهم ارزقنا توفیق الطاعة و بعد المعصیة و صدق النیة و عرفان الحرمة و اکرمنا بالهدی و الاستقامة و سدد السنتنا بالصواب و الحکمة و املا قلوبنا بالعلم و المعرفة.
خدایا دلهای ما را به نور ایمان منور بگردان. ما را از مهاجرین و مجاهدین واقعی دین اسلام قرار بده، مسلمانان را بر دشمنانشان در همه جبهه ها پیروز بگردان، شر یهود عنود را بر خودشان برگردان.
خدایا مرضای مسلمین، مریض منظور را عاجلاً شفا عنایت بفرما، اموات ما را غریق رحمت خود بفرما.
لا حول و لا قوة الا بالله و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

3 هجرت و جهاد

در دو جلسه گذشته درباره دو اصل هجرت و جهاد - که در اسلام وجود دارد و در قرآن کریم مکرر این دو و توام با یکدیگر ذکر شده اند - بحثهایی ایراد شد. بحث امروز ما متمم بحثهای قبلی است و درباره ارزش این دو در تربیت و تکمیل روح انسان از جنبه اخلاقی و احیانا از جنبه اجتماعی صحبت می کنیم. قبلاً تعبیر خاصی را که در شکل افراطی، از هجرت و جهاد شده است بیان کردیم و حقیقت را توضیح دادیم.
ما اگر بخواهیم روح هجرت و جهاد را در همه جبهه ها، اعم از مادی و معنوی به دست می آوریم می بینیم هجرت یعنی جدا شدن، خود را جدا کردن از آنچه به انسان چسپیده یا انسان خود را به آن چسپانده است، و جهاد یعنی درگیری، چه جهاد با دشمن و چه جهاد با نفس.
هجرت و جهاد دو چیزی هستند که اگر نباشند، برای انسان جز زبونی و اسارت چیزی باقی نمی ماند. یعنی انسان آن وقت به معنی حقیقی انسان است که زبون آنچه به و احاطه پیدا کرده و به او چسپیده است یا خودش را به آن چسپانده، نباشد و الا اگر انسان، زبون محیط مادی و یا زبون محیط معنوی ای باشد که در آن زیست می کند، انسان آزاد به معنی واقعی نیست، انسانی اسیر و زبون و بیچاره است.

ستایش سفر در اسلام

اگر ما هجرتهای ظاهری را در نظر بگیریم. این خود مساله ای است که آیا برای انسان سفر بهتر است یا حضر؟ (البته مقصود این نیست که انسان دائم السفر باشد و هیچ وقت حضر نداشته باشد، وطن نداشته باشد) آیا برای انسان بهتر است که همیشه در یک وطن زندگی کند و سفری در دنیا برایش رخ ندهد یا سفر برای انسان مفید است و سفر، خود هجرتی است؟
در اسلام به طور کلی سفر ستوده است. اگر چه سیاحت به آن معنا که در دوران گذشته بوده به طوری که افرادی اساساً مقر و جایگاهی نداشته از اینجا به آنجا مسافرت می کردند (اگر تشبیه درستی باشد به اصطلاح ما نظیر کولی ها) امر مطلوبی نیست، ولی اینکه انسان در همه عمر در یک ده زندگی کند و از ده خود بیرون نیاید و یا در یک شهر زندگی کند و از آن شهر خارج نشود، در کشوری زندگی کند و به کشورهای دیگر سفر نکند نیز روح انسان را ضعیف و زبون بار می آورد.
اگر انسان توفیق پیدا کند که به مسافرت برود، خصوصاً با سرمایه ای علمی که در حضر کسب کرده است (زیرا اگر انسان، خام به سفر برود استفاده ای نخواهد کرد) و نادیده ها را ببیند و برگردد، بسیار مؤثر خواهد بود. آن اثری که سفر روی روح انسان می گذارد، آن پختگی ای که مسافرت و هجرت از وطن در روح انسان ایجاد می کند، هیچ عامل دیگری ایجاد نمی کند حتی کتاب خواندن، اگر انسان مثلاً در کشورهای اسلامی نرود و بگوید به جای اینکه به اینهمه کشور بروم و مطالعه کنم، کتاب می خوانم. به نتیجه مطلوب نخواهد رسید. شک نیست که کتاب خواندن خیلی مفید است ولی کتاب خواندن هرگز جای مسافرت را - که تغییر جو و محیط دادن واز نزدیک مشاهده کردن است - نمی گیرد. در قرآن آیاتی داریم که امر به سیر در ارض کرده است: (قل سیروا فی الارض) **نمل / 69. *** یا (اولم یسیروا فی الارض) **روم / 9. *** مفسرین تقریباً اتفاق نظر دارند که مقصود، مطالعه تاریخ است ولی قرآن برای مطالعه تاریخ، به خواندن کتابهای تاریخی توصیه نمی کند بلکه دعوت به مطالعه آثار تاریخی می کند که این صادقتر از مطالعه کتب تاریخ است، چون سفر است و فایده سفر را همراه خود دارد. سفر چیزی است که غیر سفر جای آن را نمی گیرد. شعری در دیوان منسوب به امیرالمومنین علی علیه السلام هست که می گوید:
تغرب عن الاوطان فی طلب لعلی - و سافر ففی الاسفار خمس فوائد
تفرج هم و اکتساب معیشة - و علم و آداب و صحبة ماجد **مستدرک ج 3 / ص 22. ***
سفر کن، مثل مرغ پابسته نباش که وقتی به پایش یک لنگه کفش می بندند دیگر نمی تواند تکان بخورد. سفر کن ولی هدف تو از سفر، طلب علوها و برتریها یعنی طلب فضیلتها و کسب کمالها باشد. و در سفر پنج فایده نهفته است:
1 - تفرج هم و غم، اندوهها از دلت برطرف می شود، تفرج پیدا می کنی. انسان تا وقتی که در محیط است. با سوابقی که در زندگی دارد، خاطرات همیشه برای او یادآور غم و اندوه و غصه و گرفتاریهاست. مسافرت کردن و از دروازه شهر بیرون رفتن، به طور طبیعی همان است و غم و غصه ها در شهر ماندن همان. پس اولین فایده اش این است که از هم و غم ها نجات پیدا می کنید؛ لااقل روح انسان که زیر سنگینی غم و غصه ها لگدمال می شود، برای مدتی آزاد می گردد.
2 - و اکتساب معیشة. اگر باهوش باشید می توانید با مسافرت کت کسب معیشت کنید. انسان نباید در معیشتها، در کسب درآمدها، فکرش محدود باشد به آنچه که در محیطش وجود دارد. چه بسا که انسان با لیاقتی که دارد، اگر پایش را از محیط خود بیرون گذاشته و به محیط برود برایش بهتر باشد، زندگی اش خیلی بهتر شود و رونق بیشتری پیدا کند.
3 - و علم. غیر از کسب معیشت، کسب علم کنید. هر عالمی یک دنیایی است. ممکن است در شهر شما عالمهای بزرگ و درجه اولی باشند ولی هر گلی بویی دارد. عالمی که در شهر دیگر است، ممکن است از یک نظر در حد عالم شهر شما نباشد ولی او هم برای خود دنیایی دارد. وقتی با دنیای او روبرو شدید، غیر از دنیایی که داشتید با دنیای علم دیگری نیز آشنا خواهید شد و علوم دیگری به دست خواهید آورد.
4 - و آداب. همه آداب و اخلاقها آداب و اخلاقی نیست که مردم شهر یا کشور تو می دانند. وقتی به جای دیگر سفر می کنید، با یک سلسله آداب دیگر برخورد می کنید و احیانا متوجه می شوید که برخورد و عادتهای آنها بهتر از عادات مردم شماست، آدابی که مردم آنجا رعایت می کنند بهتر از آداب مردم شماست. ممکن است یک سلسله آداب و اخلاق در مسافرت بیاموزید. لااقل می توانید آداب آنها را با آداب خود، مقابل یکدیگر بگذارید و مقایسه کنید، قضاوت کنید و آداب خوبتر را انتخاب کنید.
5 - و صحبة ماجد. غیر از مساله کسب علم، صحبت است. صحبت یعنی همنشینی در سفر، به همنشینی با مردمان بزرگ توفیق پیدا می کنید. گاهی صحبت با افراد بزرگ به روح شما کمال می دهد (نه صحبت تعلیم و تعلم است بلکه منظور همنشینی با آنهاست).
(فی طلب العلی) معنایش این است که مسافرت کنید و هدفتان از مسافرت این نباشد که برویم ببینیم گرانترین هتلها را کجا می توان پیدا کرد، بهترین غذاها را کجا می توان خورد، فلان عیاشی را کجا می توان انجام داد و از این قبیل. (تغرب عن الاوطان فی طلب العلی) در طلب فضیلتها و علوها و رقاءها و کمالها از وطن دوری کن، و اینهاست که در اثر هجرت از وطن نصیب شما می شود.