فهرست کتاب


آزادی معنوی

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

هجرت از گناهان

از هجرت و همچنین از جهاد، تعبیر و تفسیر دیگری هم شده است و آن اینکه از هجرت تعبیر به هجرت از گناهان می شود: (المهاجر من هجر السیئات) **سفینة البحار، ج 2 / ص 697. *** مهاجر کسی است که از گناهان هجرت کند و دوری گزیند. آیا این تعبیر و تفسیر درست است یا نه؟ مثلاً کسی که به گناهی آلوده است اگر از آن گناه دست شست، کناره گیری کرد و دور شد، نوعی مهاجر است چون از گناه دوری جسته است. با این منطق همه توبه کاران دنیا مهاجر هستند چون یکمرتبه گناه و سیئه را کنار گذاشته و از آن هجرت کرده اند، نظیر فضیل بن عیاض و بشر حافی.
فضیل بن عیاض مردی است که در ابتدا دزد بود. بعد تحولی در او پیدا شد، تمام گناهان را کنار گذاشت، توبه واقعی کرد و بعدها یکی از بزرگان شد نه فقط مرد باتقوایی شد، بلکه معلم و مربی عده دیگری شد، در حالی که قبلاً یک دزد سر گردنه گیری بود که مردم از بیم او راحتی نداشتند. یک شب از دیواری بالا می رود روی دیوار می نشیند و می خواهد از آن پایین بیاید. اتفاقاً مرد عابد و زاهدی شب زنده داری می کرد، نماز شب می خواند، دعا می خواند، قرآن می خواند و صدای حزین قرآن خواندنش به گوش می رسید. ناگهان صدای قرآن خوان را شنید که اتفاقاً به این آیه رسید بود: (الم یان للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله)**حدید / 16. *** آیا وقت آن نرسیده است که مدعیان ایمان، قلبشان برای یاد خدا نرم و آرام شود؟ یعنی تا کی قساوت قلب، تا کی تجری و عصیان، تا کی پشت به خدا کردن؟ آیا وقت روبرگرداندن، روکردن به سوی خدا نیست؟ آیا وقت جدا شدن از گناهان نیست؟ این مرد که این جمله را روی دیوار شنید، گویی به خود او وحی شد، گویی مخاطب شخص اوست، همان جا گفت: خدایا! آری، وقتش رسیده است، الان هم وقت آن است. از دیوار پایین آمد و بعد از آن دزدی، شراب، قمار، و هر چه را که احیانا مبتلا به آن بود کنار گذاشت. از همه هجرت کرد و دوری گزید. تا حدی که برای او مقدور بود، اموال مردم را به صاحبانشان پس داد یا لااقل استرضاء کرد، حقوق الهی را ادا کرد، جبران مافات کرد، پس این هم مهاجر است یعنی از سیئات و گناهان دوری گزید.
در زمان امام موسی کاظم علیه السلام مردی در بغداد بود به نام بشر؛ از رجال و اعیان و عیاشان بغداد بود. یک روز حضرت موسی بن جعفر (سلام الله علیه) از جلوی درب خانه این مرد می گذشت. اتفاقاً کنیزی از خانه بیرون آمده بود برای اینکه زباله های خانه را بیرون بریزد. در همان حال صدای تار از خانه بلند بود. معلوم بود که میخوارگان در آنجا مشغول میخوارگی و خوانندگان و آوازخوانان مشغول آواز خوانی هستند. امام از آن کنیز به طعن و استهزاء پرسید: این خانه، خانه کیست؟ آیا صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟ کنیز تعجب کرد، گفت: آیا نمی دانی؟ خانه بشر، یکی از رجال و اعیان است. او می تواند بنده باشد؟! معلوم است که آزاد است. فرمود آزاد است که این سرو صداها از خانه اش بیرون می آید؛ اگر بنده بود که اوضاع این طور نبود. امام این جمله را فرمود و رفت. اتفاقاً بشر منتظر بود که این کنیز برگردد. چون او دیر برگشت، از او پرسید: چرا دیر آمدی؟ گفت: مردی که علائم صالحان و متقیان در سیمایش بود و آثار زهد تقوا و عبادت از او پیدا بود، از جلوی درب خانه عبور می کرد، چشمش که به من افتاد سؤالی کرد، من هم به او جواب دادم، گفت: جه سوالی کرد؟ گفت او پرسید صاحب این خانه آزاد است یا بنده؟ من هم گفتم آزاد است. او چه گفت! او هم گفت: بله که آزاد است، اگر آزاد نبود که این طور نبود! همین کلمه، این مرد را تکان داد. و گفت: کجا رفت؟ کنیز گفت: از این طرف رفت. بشر مجال اینکه کفش به پا کند پیدا نکرد؛ پای برهنه دوید و خود احساس کرد که این مرد باید امام موسی کاظم (سلام الله علیه) باشد. خود را خدمت امام رساند و به دست و پای ایشان افتاد و گفت: آقا! از این ساعت می خواهم بنده باشم؛ بنده خدا باشم. این آزادی، آزادی شهوت است و اسارت انسانیت. من چنین آزادی ای را که آزادی شهوت باشد، آزادی دامن باشد، آزادی تخیل باشد، آزادی جاه و مقام باشد و آن که اسیر است عقل و فطرت من باشد، نمی خواهم. می خواهم از این ساعت بنده خدا و از غیر خدا آزاد باشم. همان لحظه به دست امام توبه کرد؛ یعنی در همان لحظه از گناهان دوری جست، کناره گیری کرد، تمام وسایل گناه را بدور ریخت و به گناهان پشت و به طاعت رو کرد (المهاجر من هجر السیئات) پس این هم مردی است مهاجر، چون از گناهان هجرت کرد.

جهاد با نفس

مانند همین تعبیر در باب جهاد است: (المجاهد من جاهد نفسه) مجاهد کسی است که با نفس خود جهاد کند. مجاهد کسی است که در مبارزه درونی که همیشه در همه انسانها وجود دارد (از یک طرف نفس و از یک طرف دیگر عقل) بتواند با نفس اماره خود، با هواهای نفسانی خود مبارزه کند. امیرالمومنین می فرماید: (اشجع الناس من غلب هواه) شجاعترین مردم کسی است که بر هوای نفس خود پیروز شود. شجاعت اساسی آن است.
یک روز رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در مدینه عبور می کرد. جوانان مسلمان را دید که سنگی را به عنوان وزنه برداری بلند می کنند، زور آزمایی می کنند برای اینکه ببینند چه کسی وزنه را بهتر بلند می کند. رسول خدا همان جا بهره برداری کرد، فرمود: آیا می خواهید من قاضی و داور شما باشم. داوری کنم که قویترین شما کدامیک از شماست؟ همه گفتند: بله یا رسول الله، چه داوری از شما بهتر! فرمود: احتیاج ندارد که این سنگ را بلند کنید تا من بگویم چه کسی از همه قویتر است، از همه شما قویتر آن کسی است که وقتی به گناهی میل و هوس شدید پیدا می کند، بتواند جلوی هوای نفس خود را بگیرد. قویترین شما کسی است که هوای نفس، او را وادار به معصیت نکند. مجاهد کسی است که با نفس خود مبارزه کند. شجاع آن کسی است که از عهده نفس خویش برآید.
داستان معروفی درباره پوریای ولی - که یکی از پهلوانان دنیاست و ورزشکاران هم او را مظهر فتوت و مردانگی و عرفان می دانند و مرد عارف پیشه ای بوده **البته در ورزشهای امروز این معنویات از بین رفته است. درگذشته ورزشکارها علی علیه السلام را مظهر قهرمانی و پهلوانی می دانستند. حالا هم تا اندازه ای در میان بعضی های هست. علی علیه السلام در هر دو جبهه قهرمان است؛ هم در میدان جنگ که با انسانها می جنگید و هم در میدان مبارزه با نفس.
وقت خشم و وقت شهوت مرد کو؟ - طالب مردی که چنینم کو به کو
این بود که همیشه پهلوانی و قهراًمانی با یک فتوت، مردانگی، شجاعت و معنوی و مبارزه با هوای نفس و اسیر هوای نفس نبودن توام بود، یعنی آن که قهرمان بود، آنجا که چشمش به نامحرم می افتد دیگر خیره نمی شود به ناموس مردم نگاه کند، روح قهرمانی به او اجازه نمی داد که نگاه کند. قهرمان زنا نمی کرد، قهرمانی اش به او اجازه زنا نمی داد. قهرمان شراب نمی خورد، قهرمانی اش به او اجازه نمی داد. شراب بخورد. قهرمان دروغ نمی گفت، قهرمانی اش به او اجازه دروغ گفتن نمی داد. تهمت نمی زد، قهرمانی اش به او اجازه دروغ گفتن نمی داد، قهرمان تملق و چاپلوسی نمی کرد، قهرمانی به او اجازه نمی داد. قهرمان، شجاع و انسان قوی فقط کسی نیست که یک وزنه سنگین، یک سنگ، یک هالتر یا آهنی را بلند کند، عمده این است که از عهده نفس اماره برآید. *** - نقل می کنند که یک روز به کشوری سفر می کند تا با پهلوان درجه اول آنجا در روز معین مسابقه پهلوانی بدهد در حالی که پشت همه پهلوانان را به خاک رسانده بود. در شب جمعه به پیرزنی بر می خورد که حلوا خیر می کند و از مردم هم التماس دعا دارد. پیرزن پوریای ولی را نمی شناخت؛ جلو آمد و به او حلوا داد و گفت: حاجتی دارم، برای من دعا کن. گفت چه حاجتی؟ پیرزن گفت: پسر من قهرمان کشور است و قهرمان دیگری از خارج آمده و قرار است در همین روزها با پسرم مسابقه دهد. تمام زندگی ما با همین حقوق قهرمانی پسرم اداره می شود. اگر پسر من زمین بخورد آبروی او که رفته است هیچ، تمام زندگی ما تباه می شود و من پیرزن هم از بین می روم پوریای ولی گفت: مطمئن باش. من دعا می کنم. این مرد فکر کرد که فردا چه کنم؟ آیا اگر قویتر از آن پهلوان بودم، او را به زمین بزنم یا نه؟ به اینجا رسید که قهرمان کسی است که با هوای نفس خود مبارزه کند. روز موعود با طرف مقابل کشتی گرفت. خود را بسیار قوی یافت و او را بسیار ضعیف، به طوری که می توانست فوراً پشت او را خاک برساند. ولی برای اینکه که کسی نفهمد، مدتی با او هماوردی کرد و بعد هم طوری خودش را سست کرد که حریف، او را به زمین زد و روی سینه اش نشست. نوشته اند در همان وقت احساس کرد که گویی خدای متعال قلبش را باز کرد، گویی ملکوت را با قلب خود می بیند، چرا؟ برای اینکه یک لحظه جهاد با نفس کرد. بعد همین مرد از اولیاء الله شد، چرا؟ چون (الجهاد من جاهد نفسه) چون (اشجع الناس من غلب هواه)، چون قهرمانی ای به خرج داد بالاتر از همه قهرمانیهای دیگر و همان طور که پیغمبر اکرم فرمود: زورمند و قوی آن کسی نیست که وزنه را بلند کند. بلکه آن کسی است که در میدان مبارزه با نفس اماره پیروز شود.
بالاتر از این، داستان علی علیه السلام با عمرو بن عبدود است، قهرمانی که به او فارس یلیل می گفتند، کسی که یک تنه با هزار نفر برابری می کرد. در جنگ خندق، مسلمین یک طرف و دشمن در طرف دیگر از خندق بودند به طوری که دشمن نمی توانست از آن عبور کند. چند نفر از کفار که یکی از آنها عمرو بن عبدود بود، خود را به هر طریقی شده به این طرف خندق می رسانند. اسب خود را جولان می دهد و فریاد می کشد: (هل من مبارزه؟) مسلمانان که سابقه این مرد را می دانستند، احدی جرات نمی کند پا به میدان بگذارد چون می دانستند رفتن همان و کشته شدن همان، رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: چه کسی به میدان این مرد می رود؟ احدی از جا تکان نمی خورد جز جوانی بیست و چند ساله که علی علیه السلام بود، فرمود: یا رسول الله! من، فرمود: نه، بنشین، بار دیگر این مرد فریاد کشید: (هل من مبارزه؟) احدی جز علی علیه السلام از جا تکان نخورد. پیغمبر فرمود: علی جان فعلاً بنشین. دفعه سوم یا چهارم که مبارزه طلبید، عمر بن خطاب برای اینکه عذر مسلمانان را بخواهد گفت: یا رسول الله! اگر کسی جواب نمی گوید عذرش خواسته است. این شخص غولی نیست که کسی بتواند با او برابری کند. یک وقت در سفری، دزد به قافله ما حمله کرد، او یک کره شتر را به عنوان سپر روی دستش بلند کرد. یا این غول که یک انسان نمی تواند بجنگد. بالاخره علی علیه السلام می آید و چنین قهرمانی را به خاک می افکند. یعنی بزرگترین قهرمانیها، و روی سینه او می نشیند، سر این قهرمان را از بدن جدا کند.
او خدو انداخت بر روی علی - افتخار هر نبی و هر ولی
از شدت عصبانیتی که داشت، آب دهان به صورت مبارک علی علیه السلام انداخت. علی علیه السلام از روی سینه او بلند می شود. مدتی قدم می زند، بعد می آید می نشیند. عمرو بن عبدود می گوید: چرا رفتی و چرا آمدی؟ می فرماید: تو به صورت من آب انداختی، احساسی کردم که ناراحت و عصبانی شدم ترسیدم در حالی که دارم سر تو را از بدن جدا می کنم عصبانیت من در کارم دخالت داشته باشد و آن هوای نفس است. (من تیغ از پی حق می زنم). نمی خواهم در کارم غیر خدا دخالتی داشته باشد. این را می گویند قهرمان، مجاهد و شجاع.

تفسیر انحرافی

پس، تعبیر دیگر از هجرت، دوری گزیدن از شهر گناه و تعبیر دیگر از جهاد، مبارزه با غول نفس است. آیا این تعبیر درست است یا نه؟ این تعبیر به نوعی درست است، اما تفسیر انحرافی هم شده است. جمله (المهاجر من هجر السیئات) و نیز جمله (المجاهد من جاهد نفسه) را اولیاء دین گفته اند، بلکه پیغمبر اکرم فرمود جهاد اکبر جهاد با نفس است. ولی اشتباه و انحراف در این است که بعضی به بهانه اینکه هجرت همان هجرت از گناهان و جهاد همان جهاد با نفس است، هجرت جسمانی و ظاهری و جهاد با دشمن خارجی را بوسیدند و کنار گذاشتند (و گفتند) به جای آنکه در مواقعی که لازم می شود، خانه و زن و بچه را رها کنیم، خویشاوندان و پدر و مادر را رها کنیم، شهر و دیار را رها کنیم و آواره شهرهای شویم، در خانه می نشینیم و گناهان را رها می کنیم، پی ما هم مهاجر می شویم. دیگری گفت: ما هم به جای آنکه زحمت مجاهده در راه خدا با دشمنان دین را متحمل شویم، در خانه می نشینیم، سر به جیب مراقبت فرو برده با نفس خود جهاد می کنیم و از آنها هم بالاتریم! هجرت به معنی هجرت از سیئات و جهاد به معنی جهاد با نفس را بهانه ای برای نفی هجرت و جهاد دیگر قرار دادند. اشتباه است.
اسلام دو هجرت دارد نه یک هجرت، اسلام دو جهاد دارد نه یک جهاد. هر وقت یکی را به بهانه دیگری نفی کردیم. از تعلیمات اسلام منحرف شده ایم. اولیاء دین ما (رسول اکرم، علی علیه السلام، ائمه اطهار) مهاجر بودند به هر دو جنبه مهاجرت، و مجاهده بودند، به هر دو جنبه مجاهدت. اساساً از نظر معنوی و روحانی هم یک درجاتی هست که آن درجات را جز از همین پلکان نمی شود بالا رفت. امکان ندارد که انسانی میدان جهاد را ندیده باشد ولی درجه مجاهده را پیدا کند و یا انسانی هجرت نکرده باشد ولی درجه مهاجر را پیدا کند.
روان انسان این طور است؛ بعضی عوامل هستند که تا انسان کلاس آن را طی نکند آن پختگی مخصوصی را که باید پیدا کند، پیدا نمی کند، مثلاً ازدواج از نظر اسلام از چند جنبه مقدس است. برخلاف مسیحیت که تجرد در آن تقدس دارد، در اسلام تاهل تقدس دارد. چرا اسلام برای تاهل تقدس قائل است؟ یکی از موارد تقدسش جنبه تربیتی روح انسان است. یک نوع پختگی و یک نوع کمال برای روح انسان هست که جز به وسیله تاهل پیدا نمی شود. یعنی اگر یک مرد یا یک زن تا آخر عمر مجرد بماند ولو اینکه تمام عمرش را ریاضت بکشد، نماز بخواند، روزه بگیرد، به مراقبه و مجاهده با نفس بگذراند، در عین حال یک نوع خامی در روح این آدم مجرد هست و علتش این است که متاهل نشده است؛ چه زن مجرد باشد چه مرد مجرد. این است که اسلام تاهل را سنت می داند و یکی از جهات آن را تاثیر در تربیت و پختگی روح انسان است. ممکن است بعضی اشخاص بگویند ما اگر متاهل نیستیم ولی بالاخره به حال عزوبت باقی نمی مانیم. نه، مساله تاهل، اختیار همسر کردن، متعهد شدن در مقابل یک همسر و بعد متعهد بودن در مقابل فرزندان است که روح انسان را پخته و کامل می کند. چیز دیگر جانشینش نمی شود. عواملی که در تربیت انسان مؤثر است، هر کدام به جای خود موثر است؛ هیچ کدام جای دیگری را نمی گیرد. جهاد بانفس در جای خود محفوظ است، هجرت از سیئات همچنین. اما هجرت عملی چیزی است که هجرت از سیئات جای آن را پر نمی کند و جهاد با دشمن هم جای جهاد با نفس را پر نمی کند.و جهاد با دشمن هم جای جهاد با نفس را پر نمی کند. این است که اسلام هر دو را در کنار یکدیگر قرار می دهد.