فهرست کتاب


آزادی معنوی

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

سبک شمردن سایر عبادات

روزه را هم بیاید استخفاف کرد، سبک شمرد. بعضی روزه را به شکلی می گیرند (حالا این شوخی است که من می کنم) که - العیاذبالله - اگر من به جای خدا بودم اصلاً این روزه اینها را قبول نمی کردم. من افرادی را سراغ دارم که اینها در ماه رمضان تا صبح را نمی خوابند، اما به برای اینکه عبادت کنند، اول طلوع صبح که شد نمازشان را می خوانند و می خوابند، چنان بیدار می شوند که نماز ظهر و عصر را با عجله بخوانند و بعد بنشینند سر سفره افطار آخر این چه روزه ای شد؟! آدم شب تا صبح را نخوابد برای اینکه در حال روزه حتماً خواب باشد و رنج روزه را احساس نکند. آیا این استخفاف به روزه نیست؟! به عقیده من مثل فحش داده به روزه است، یعنی ای روزه! من اینقدر از تو تنفر دارم که می خواهم رویت را نبینم!
ما حج می کنیم ولی به آن استخفاف می کنیم؟ روزه می گیریم و به آن استخفاف می کنیم، نماز می خوانیم و به آن استخفاف می کنیم؟ اذان می گوییم و به آن استخفاف می کنیم، حالا چطور به اذان استخفاف می کنیم؟ مستحب است که مؤذن(صیت) یعنی خوش صوت باشد. همان طوری که در قرائت قرآن، تجوید یعنی زیبا قرائت کردن حروف، با آهنگ زیبا خواندن قرآن که اثر بیشتری در روح دارد سنت است، در اذان نیز مستحب است که مؤذن صیت یعنی خوش آواز باشد؛ اذان را با یک حالی بخواند که مردم را به حال بیاورد، به یاد خدا بیاورد. خیلی افراد صیت هستند و می توانند خوب اذان بگویند اما اگر به آنها بگویی آقا برو یک اذان بلند بگو، نمی گوید. چرا؟ چون خیال می کند این کسر شانش است؛ من اینقدر پایین هستم که مؤذن باشم؟ آقا باید افتخار کنی که یک مؤذن باشی. علی بن ابی طالب مؤذن بود، در همان وقتی که خلیفه بود هم مؤذن بود. این استخفاف به اذان است که یک نفر ننگش بکند که مؤذن باشد یا مؤذن بودن را بسته به شان اشخاص بداند و بگوید من که اعیان و اشراف هستم، از رجال و شخصیتها هستم، من دیگر چرا مؤذن باشم؟ اینها همه استخفاف است.
پس ما هرگز نباید به عبادت استخفاف کنیم. ما باید مسلمان کامل و جامع باشیم. ارزش اسلام به جامعیت آن است. نه آن طور باشیم که فقط به عبادت بچسبیم و غیر آن را رها کنیم و نه مثل آن ها که اخیراً پیدا شده اند باشیم که اسلام را فقط به تعلیمات اجتماعی اش بشناسیم و به عبادت استخفاف کنیم، عبادت را تحقیر کنیم، ان شاء الله فردا شب که دنباله این بحث را عرض می کنم. راجع به ارزش عبادت از نظر سایر وظایف اسلامی بحث می کنم که عبادت، گذشته از اینکه خودش یک رکن و مرکب تقرب به پروردگار است و گذشته از اینکه(اقم الصلواة لذکری) **طه / 14. *** نماز برای یاد خدا بودن و نزدیک شدن به اوست و نزدیک شدن به خدا به هدف دیگری ماورای خود نیاز ندارد، گذشته از همه اینها اگر ما عبادت را تحقیر کنیم، از سایر وظایف هم می مانیم. عبادت قوه مجریه و ضامن اجرای سایر دستورات اسلامی است. در همین جا عرایض خودم را خاتمه می دهم.
خدایا! تو را قسم می دهم به حق عابدان در گاهت، به حق آن صاحبان قرآن، مناجاتگران پاک و خالص خودت، ما را اهل عبادت واقعی قرار بده.
خدایا! ما را به جامعیت دین اسلام آشنا کن و ما را مسلمانی جامع گردان.
خدایا! توفیق خلوص نیت به همه ما کرامت کن.
خدایا! در این شبهای عزیز گناهان ما را ببخش و بیامرز، اموات همه ما را ببخش و بیامرز.
رحم الله من قرأ الفاتحة مع الصلوات.

ان الصواة تنهی تنهی عن الفحشاء و المنکر و لذکر الله اکبر. **عنکبوت / 45. ***

در اسلام، عبادات گذشته از اصالتی که دارند جزء برنامه تربیتی آن هستند. توضیح اینکه اصالت داشتن عبادت به معنی این است که قطع نظر از هر جهتی، قطع نظر از مسائل زندگی بشر، عبادت خودش جزء اهداف خلقت است:(و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون). **الذاریات / 56. *** عبادت مرکبی است برای تقرب به حق و در واقع برای تکامل واقعی و وسیله چیز دیگری باشد.
ولی در عین حال عبادات، گذشته از این اصالت، مقدمه چیز دیگر هم هستند، یعنی همان طور که عرض کردم خود برنامه تربیتی اسلامند به این معنی که اسلام که می خواهد افراد چه از نظر اخلاقی و چه از نظر اجتماعی تربیت کند، یکی از وسایلی که برای این کار اتخاذ کرده - و از قضا این وسیله از هر وسیله دیگری در اخلاق و روح بشر مؤثرتر و نافذتر است - عبادت است. حالا چگونه است، این مطلب را توضیح می دهم.
محور مسائل اخلاقی، خود را فراموش کردن و از خود گذشتن و از منافع خود صرف نظر کردن است. همان طور که در سلامت بدن یک اصل هست که به منزله مبدا و منشا همه خوبیهاست و آن مساله(حمیه) یعنی ترک پرخوری است، در اخلاق هم یک مساله وجود دارد که اس اساس همه مسائل اخلاقی است و آن رهایی از خودی و رها کردن و ترک(منیت) است.

ایمان، پشتوانه اخلاق و عدالت

در مسائل اجتماعی، آن اصل که مادر همه اصل هاست عدالت است. عدالت یعنی رعایت حقوق افراد دیگر. مشکلی که بشر، هم در اخلاق دارد و هم در اجتماع، از جنبه اجرایی اینهاست؛ یعنی هیچ کس نیست که اخلاق را نشناست و یا نداند که عدالت تا چه اندازه ضرورت دارد. مشکل کار در مرحله اجراست. آن وقتی که انسان می خواهد یک اصل اخلاقی را رعایت کند می بیند منافعش در یک طرف قرار گرفته و اخلاق در طرف دیگر، می بیند راستگویی در یک طرف قرار گرفته و اخلاق در طرف دیگر. یا باید دروغ بگوید، خیانت کند و سود را ببرد و یا باید راست بگوید، امانت بوزد و از سود صرفنظر کند. اینجاست که می بینیم بشر که دم از اخلاق و عدالت می زند پای عمل که می رسد ضد اخلاق و ضد عدالت عمل می کند. آن چیزی که پشتوانه اخلاق و عدالت است و اگر در انسان وجود پیدا کند انسان به سهولت راه اخلاق و عدالت را پیش می گیرد و سود را کنار می زند تنها ایمان است. چه ایمانی؟ ایمان به خود عدالت و ایمان به خود اخلاق. چه وقت انسان به عدالت به عنوان یک امر مقدس و به اخلاق به عنوان یک امر مقدس ایمان پیدا می کند؟ آن وقت که به اصل و اساس تقدس یعنی خدا ایمان داشته باشد. لهذا بشر عملاً به آن اندازه به عدالت پایبند است که به خدا معتقد است. آن اندازه عملاً به اخلاق پایبند است که به خدا ایمان دارد.
مشکل عصر ما همین است. خیال می کردند که علم کافی است؛ اگر ما عدالت و اخلاق را بشناسیم و به آنها عالم باشیم کافی است برای اینکه اخلاقی و عادل باشیم. ولی عمل نشان داد که اگر علم منفک از ایمان بشود، نه تنها برای اخلاق و عدالت مفید نیست بلکه مضر هم هست. مصداق قول سنایی می شود که(چون دزدی با چراغ آید، گزیده تر برد کالا). اما اگر ایمان پیدا شد، اخلاق و عدالت پابرجا می شود اخلاق و عدالت بدون ایمان مذهبی مثل نشر اسکناس بدون پشتوانه است. ایمان مذهبی که آمد، اخلاق و عدالت هم می آید. آن وقت ما می بینیم در اسلام مساله پرسش خدا به صورت یک امر مجزا از اخلاق و عدالت قرار داده نشده است؛ یعنی عبادت را که اسلام دستور می دهد، چاشنی آن را اخلاق و عدالت قرار می دهد یا بگوییم عدالت و اخلاق را که طرح می کند، چاشنی آن را عبادت قرار می دهد چون غیر از این ممکن نیست.
مثالی عرض می کنم: شما در کجای دنیا و در چه مکتبی از مکاتب دنیا سراغ دارید که مجرم با پای خودش برای مجازات بیاید؟ همیشه کار مجرم این است که از مجازات فرار می کند. تنها قدرتی که مجرم را با پای خودش و به اختیار و اراده خودش به سوی مجازات می کشاند قدرت ایمان است. ما وقتی به صدر اسلام نگاه می کنیم، نمونه های زیادی در این مورد می بینیم. (البته اینکه می گویم در صدر اسلام، نه اینکه در غیر صدر اسلام نمونه نداریم؛ خیر، در غیر صدر اسلام هم به اندازه که ایمان بود نمونه اش هم هست). اسلام برای مجرم مجازات معین کرده است، مثلاً شرابخوار و زنا کار و دزد مجازات معین کرده است. از طرف دیگر، در اسلام اصلی هست و آن اینکه:(الحدود تدرو بالشبهات) یعنی حدود با اندک شبهه ای دفع می شود. اسلام هرگز قاضی و حاکم را مکلف نمی کند که برود تجسس و تحقیق کند تا مجرم را پیدا کند، بکلی در دل مجرم نیرویی می گذارد که خودش برای مجازات بیاید. در زمان پیامبر اکرم و در زمان امیرالمومنین چه بسا اتفاق افتاده است که کسی خودش آمده حضور پیغمبر یا امام و گفته است: یا رسول الله! (یا امیرالمومنین) من فلان جرم را مرتکب شده ام، مرا مجازات کن، من آلوده هستم مرا پاک کن.
شخصی آمد خدمت رسول اکرم و گفت: یا رسول الله! من زنا کرده ام مرا مجازات کن. چون در این جوز مسائل، آن شخص چهار بار باید اقرار کند و یک بار کافی نیست. پیغمبر می فرماید:(لعلک قبلت) شاید تو آن زن را بوسیدی و می گویی زنا کردم (حرف به دهانش می گذارد). اگر می گفت بله بوسیدم، حالا می خواستم بگویم بوسیدن هم مثل زناست، قضیه تمام شده بود. گفت: نه یا رسول الله! زنا کردم.(لعلک غمزت) شاید تو طرف را نیشگون گرفتی (شاید بگوید بله، بیشتر از این نبود). گفت: نه یا رسول الله! زنا کردم. شاید تا نزدیک به حد زنا رسیده و زنای واقعی پیدا نکرده است. گفت: نه یا رسول الله! من آلوده شده ام، من نجس شده ام، من آمده ام تا حد بر من جاری کنی و در همین دنیا مرا مجازات کنی که من نمی خواهم برای دنیا دیگر بماند.
این حدیث را عرض می کنم در کافی است **فروع کافی، ج 7 / ص 158. ***: زنی آمد خدمت امیرالمؤمنین علی علیه السلام و گفت: یا امیرالمؤمنین! من زنای محصنه کرده ام؛ من شوهر دار هستم، در نبودن شوهرم زنا کرده ام و از راه زنا هم حامله شده ام، (طهرنی) مرا پاکیزه کن، من آلوده ام، امام فرمود: یک بار اقرار کافی نیست، باید چهار بار اقرار کنی. (و اصلاً بنای اسلام بر این نیست که قاضی حتی برود و تجسس کند یا به لطایف الحیل اقرار بکشد بلکه وقتی که شخص اقرار می کند، به یک بهانه ای ردش می کند.) فرمود: بسیار خوب، یک زن شوهر دار اگر زنا کند باید (رجم) یعنی سنگسار شود. ما اگر تو را سنگسار کنیم، آن وقت تکلیف آن بچه ای که در رحم داری چه می شود؟ بچه را که نمی توانیم. آن زن رفت. بعد از چند ماه یک وقت دیدند آمد در حالی که بچه ای در بغل دارد. گفت: (یا امیرالمؤمنین! طهرنی) مرا پاکیزه کن. گفتی عذر من این بچه است، بچه بدنیا آمد (این اقرار دوم) فرمود: حالا اگر ما تو را سنگسار کنیم، این بچه چه تقصیر دارد؟ او مادر می خواهد، شیر مادر می خواهد، پرستاری مادر می خواهد، حالا برو این بچه به تو احتیاج دارد. برگشت در حالی که ناراحت بود. بعد از یکی دو سال آمد، بچه هم همراهش بود: (یا امیرالمؤمنین! طهرنی) بچه دیگر شیر نمی خورد، احتیاج به شیر خوردن ندارد، بزرگ شده است، مرا پاکیزه کن. فرمود: نه، این بچه هنوز به مادر احتیاج دارد، برو. این دفعه که دست بچه اش را گرفته و رفت، اشک می ریخت و می گفت: خدایا! این سومین بار است که من آمدم پیش امام تو، پیش خلیفه مسلمین تا مرا پاکیزه کند و هر نوبتی مرا به بهانه ای رد می کند. خدایا! من این آلودگی را نمی خواهم. من آمده ام که مرا سنگسار کند و بدین وسیله پاک شوم. اتفاقاً عمر و بن حریث که آدم منافقی هم هست، چشمش افتاد به این زن در حالی که می گوید و می رود. گفت: چه شده، چه خبر است؟ گفت: یک چنین قضیه ای دارم. گفت: بیا من حلش می کنم؛ بچه را بده به من، من متکلف او می شوم؛ غافل از اینکه علی علیه السلام نمی خواهد اقرار چهارم از او بگیرد. یک وقت دیدند این زن با بچه و عمرو بن حریث برگشت: (یا امیرالمؤمنین! طهرنی!) من زنا کرده ام، تکلیف بچه ام هم روشن شد، این مرد قبول کرده که او را بزرگ کند، مرا پاکیزه کن، امیرالمومنین ناراحت شد که چرا قضیه را به اینجا کشید.
این نیروی ایمان و مذهب است که در عمق وجدان انسان چنگ می اندازد و انسان را تسلیم عدالت و اخلاق می کند، عبادات برای این است که حیات ایمانی انسان تجدید بشود، تازه بشود، طراوت پیدا کند، قوت و نیرو بگیرد، به هر اندازه که ایمان انسان بیشتر باشد، بیشتر به یاد خداست و به هر اندازه که انسان به یاد خدا باشد کمتر معصیت می کند. معصیت کردن و نکردن دایر مدار علم نیست، دایر مدار غفلت و تذکر است. به هر اندازه که انسان غافل باشد یعنی خدا را فراموش کرده باشد، بیشتر معصیت می کند و به هر اندازه که خدا بیشتر به یادش بیاید کمتر معصیت می کند.