فهرست کتاب


آزادی معنوی

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

حدیثی از امام صادق علیه السلام

جمله ای که محل شاهد من است در آن کتاب است و این جمله را شاید کم و بیش در کتابهای عرفانی دیده باشید. امام صادق به فضیل فرمود: (یا فضیل العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة) (خیلی جمله عجیبی است و از یک نظر جمله زننده ای هم هست) فضیل! آیا تو می دانی که عبودیت چیست؟ آیا می دانی عبودیت چه گوهری است؟ عبودیت گوهری است که ظاهرش عبودیت است و کنه و نهایت و باطنش، آخرین منزل و هدف و مقصدش ربوبیت است ممکن است بگویید یعنی چه؟ آیا امام جعفر صادق خواسته بفرماید که عبودیت اولش بندگی است و آخرش خدایی؟ آیا می خواهد بگوید که یک بنده از بندگی به خدایی می رسد؟ نه. در تعبیرات ائمه هرگز چنین تعبیراتی نمی آید. اهل عرفان برای اینکه مردم دیگر را دست بیندازند، معانی ای که در نظر می گیرند با یک تعبیراتی می گویند که دیگران تکان بخورند و ناراحت بشوند. این یک نوع قلقلک دادن به مردم است، مثلاً مولوی یا شبستری چنین تعبیراتی دارند. شبستری می گوید:
مسلمان گر بدانستی که بت چیست - بدانستی که دین در بت پرستی است
این خیلی حرف عجیبی است ولی مقصود او غیر از این حرفهاست. یک مقصود صحیح دارد. با یک تعبیری می گوید که به قول خودش زاهدنماها را قلقلک داده باشد، یک شعر معروفی هست که به مولوی نسبت می دهند، نمی دانم در مثنوی هست یا نه، می گوید:
از عبادت می توان الله شد - نی توان موسی کلیم الله شد
خیلی عجیب است! می گوید از عبادت نمی شود موسی کلیم الله شد ولی از عبادت می شود الله شد یعنی چه؟ حال این حدیث را که من برایتان معنی کنم معنی آن شعر هم واضح می شود.
اصلاً معنی ربوبیت یعنی تسلط، خداوندگاری، نه خدایی. فرق است میان خداوندگاری و خدایی. خداوندگاری یعنی صاحب بودن، صاحب اختیار بودن در قضیه اصحاب الفیل که ابرهه آمد و می خواست کعبه را خراب کند و غارت می کردند شترهای جناب عبدالمطلب را هم که در بیابان بود گرفته و با خودشان برده بودند. عبدالمطلب رفت نزد ابرهه قیافه و عظمت و شخصیت عبدالمطلب خیلی ابرهه را گرفت به گونه ای که با خود فکر کرد که اگر این مرد بزرگ شفاعت کند و از من بخواهد که متعرض کعبه نشوم و آن را خراب نکنم خراب نمی کنم ولی بر خلاف انتظار او عبدالمطلب وقتی که لب به سخن گشود فقط درباره شتران خودش صحبت کرد، درباره کعبه یک هم صحبت نکرد. ابرهه تعجب کرد، گفت من تو را خیلی آدم بزرگی حساب می کردم، من خیال کردم تو آمده ای برای اینکه برای کعبه شفاعت کنی، حالا می بینم آمده ای برای شترهای خودت شفاعت می کنی، او هم جواب خوبی داد. گفت: (انا رب الابل و للبیت رب) من خداوندگار شتران هستم و آن خانه هم از خود خداوندگاری دارد.
کلمه (رب) یعنی خداوندگار، صاحب. ما به خدا هم که می گوییم رب، از باب اینکه خداوندگار تو صاحب حقیقی تمام عالم و تمام عالمهاست. می گوییم: (الحمدلله رب العالمین) سپاس خدای را که خداوندگار و صاحب است. صاحب تمام عالمها. پس اصل معنی (رب) یعنی صاحب و خداوندگار، و ربوبیت یعنی خداوندگاری نه خدایی فرق است میان خدایی و خداوندگاری هر کسی مالک هر چیزی که هست، رب و خداوندگار آن چیز هم هست.
حال معنی این حدیث چیست که امام فرمود عبودیت یک جوهره ای است که نهایت و کنهش ربوبیت است نکته بسیار جالبی است. عبودیت، بندگی خدا خاصیتش این است که هر چه انسان راه بندگی خدا را بیشتر طی کند بر تصاحب و قدرت و خداوندگاری اش افزوده می شود، چطور؟ من در این جلسه فقط یک موضوع کوچکش را برایتان عرض می کنم، فهرستی از بعضی مسائل دیگرش عرض می کنم ولی یک موضوعش را بسط می دهم.

اولین درجه ربوبیت: تسلط بر نفس

اولین درجه ربوبیت و خداوندگاری که در نتیجه عبودیت پیدا می شود این است که انسان رب و ملک نفس خودش می شود، تسلط بر نفس خودش پیدا می کند. یکی از بیچارگیهای ما که کاملاً احساس می کنیم این است: زمام نفس خودمان در اختیار ما نیست اختیار خودمان را نداریم، اختیار زبان خودمان را نداریم، اختیار شهوات خودمان را نداریم، اختیار شکم خودمان را نداریم، اختیار دامن خودمان را نداریم، اختیار چشم خودمان را نداریم، اختیار پای خودمان را نداریم، و این نهایت بدبختی است. ما می رویم در این خیابانها ولی این چشم در اختیار ما نیست. ما در اختیار این چشم هستیم. یعنی این ما هستیم که این چشم دلش می خواهد چشم چرانی کند، دلش می خواهد به نوامیس مردم نظر شهوت بکند، دل ما هم تابع این چشم است، گفت:
دل برود چشم چو مایل بود - دست نظر رشته کش دل بود
ما مالک زبان خودمان نیستیم. اختیار زبان خودمان را نداریم وقتی که گرم می شویم به حرف زدن، به اصطلاح چانه مان گرم می شود، نمی فهمیم که چه می گوییم مجلس گل انداخته، حالا که مجلس گل انداخته است نه راز خودمان را می توانیم نگه داریم نه راز مردم را، نمی توانیم عیب پوش مردم باشیم، نمی توانیم از مردم غیبت نکنیم...**چند ثانیه ای از سخنرانی ضبط نشده است.*** اختیار گوش خودمان را نداریم. هرچه که گوشمان خوشش بیاید، مثلاً از غیبت خوشش می آید، ما هم تسلیم هستیم از لهو و لعب خوشش می آید ما هم تسلمیش هستیم. اختیار دستمان را نداریم. اختیار پای خودمان را نداریم. اختیار غضب خودمان را نداریم می گوییم (خود من یکی از آن اشخاص هستم) آقا دیگر عصبانی شدم، هر چه به دهانم آمد گفتم: عصبانی شدم یعنی چه؟! عصبانی شدم یعنی من یک آدمی هستم که مالک نفس خودم نیستم همین قدر که عصبانی شدم اختیار من دیگر دست اوست، هر چه که به دهانم می آید چون عصبانی هستم می گویم. آن دیگری مالک شهوت خودش نیست. آیا نباید انسان مالک نفس خودش باشد؟ اصلاً تا ما مالک نفس خودمان نباشیم می توانیم مسلمان باشیم؟ نه مسلمان باید مالک نفس خودش باشد.

دومین درجه: مالک خاطرات نفس بودن

تازه من تا این درجه گفتم. یک درجه برویم بالاتر، مالک خاطرات نفس خودمان، خاطرات ضمیر خودمان (باشیم) این مساله را کاملاً توجه بفرمایید همانهایی که از ما که مالک چشم خودمان هستیم مالک زبان خودمان هستیم، مالک زبان خومان هستیم. مالک شهوت خودمان هستیم، مالک عصبانیت خودمان هستیم، مالک یک موضوعی نیستیم، هیچ کدام از همینهایی که اینجا نشسته ایم (شاید در اینجا اولیاء الله باشند، من نمی دانم) مالک خاطرات ذهنی و خاطرات نفسانی خودمان نیستیم. یعنی چه؟ یعنی این تداعی معانی ای که در ذهن ما رخ می دهد بدون اینکه اختیارش دست ما باشد. از این شاخ می رود به آن شاخ، از آن شاخ می رود به این شاخ... قوه خیال ما حکم یک گنجشک را دارد. گنجشک را بالای درخت دیده اید، می رود بالای این شاخه، فوراً می رود بالای این شاخه دیگر، باز می برد بالای شاخه دیگر، باز می رود بالای شاخه دیگر. قوه خیال ما دائماً از این شاخه به آن شاخه می پرد. به ما می گویند خواهش می کنم ده دقیقه تمرکز ذهن برای خودت ایجاد کن که فقط درباره یک موضوع بیندیشی. اگر توانستیم؟ به ما و شما می گویند نماز که می خوانی تمرکز ذهن و حضور قلب داشته باش. (لا صلوة الا بحضور القلب) نماز بدون حضور قلب قبول نیست، صحیح است، یعنی به تو نمی گویند چرا نماز نخواندی، اما قبول نیست یعنی تو را به جایی نمی برد، خاصیتی برای تو ندارد. تا گفتیم الله اکبر، اگر فرض کنید مغازه دار هستیم مثل این است که قفل در مغازه مان را باز کردیم، حمد و سوره را می خوانیم اما دلمان در مغازه است، دلمان در اداره است، دلمان در فلان ملک ماست، دلمان دنبال فلان شهوت است، یک وقت متوجه می شویم که گفتیم (السلام علیکم و رحمة الله و برکاته) . از بس هم زیاد نماز خوانده ایم قهراً عادت شده است، اشتباه نمی کنیم، به طور خودکار از (الله اکبر) تا (السلام علیکم) می رویم و تمام می کنیم بدون اینکه هیچ بفهمیم، و حال آنکه در نماز باید حضور قلب و تمرکز ذهن باشد نگویید نشدنی است. خیر، شدنی است، خیلی هم شدنی است، با عبودیت (العبودیه جوهرة کنهها الربوبیة) اگر شما کوشش کنید در راه عبودیت قدم بردارید واقعاً می توانید نمازی بخوانید که اگر پنج دقیقه طول می کشد در تمام این پنج دقیقه فقط متوجه خدا باشید، ده دقیقه نماز می خوانید متوجه خدا باشید، اصلاً ذهنتان از غیر خدا به هیچ چیزی منصرف نشود، نیم ساعت، یک ساعت (به همین حال باشید) بعد مثل بعضی از اولیاء الله باشید که از اول شب تا صبح یکسره عبادت کنید و ذهنتان به هیچ چیزی غیر از خدا التفات پیدا نکند، آنچنان غرق بشوید که حتی اگر بیایند بیخ گوش شما داد و فریاد هم بکنند شما نشنوید و نفهمید و متوجه نشوید اینقدر ذهن شما متمرکز بشود.