فهرست کتاب


آزادی معنوی

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

کلمه (احیاء)

من بحث خودم را از همین کلمه (احیاء) شروع می کنم که عرض کردم احیاء یعنی زنده کردن، نقطه مقابل (اماته) که به معنی میراندن است. این کلمه چنین می رساند که شب که قسمتی از وقت انسان است دو حالت دارد: ممکن است شب کسی زنده باشد و ممکن است شب او مرده باشد. شب زنده آن شبی است که انسان تمام آن شب را و یا لااقل پاسی از آن شب را با یاد خدا و با مناجات و با راز و نیاز با ذات پروردگار به سر ببرد. و شب مرده آن شبی است که انسان تمام آن شب را با غفلت و فراموشی ذات مقدس پروردگار به سر ببرد ممکن است کسی خیال کند که این تعبیر یک تعبیر مجازی است، یک نوع تعارف است شب که زنده و مرده ندارد، شب بالاخره شب است، زمان است. مقداری از زمان که این نیمکره زمین که ما در روی آن زندگی می کنیم مواجه با خورشید نیست و نور خورشید نمی تابد. به آن می گویند (شب)، شب به هر حال شب است، شب نه زندگی دارد و نه مردگی.
این سخن راست است ولی آن کسی که می گوید احیاء، شب را زنده نگهداشتن، مقصودش این نیست که این قطعه زمان را شما زنده نگهدارید، مقصود زنده نگهداشتن خود شماست در این قطعه از زمان.
به عبارت دقیق تر، بر خلاف آنچه که ابتدا تصور می شود. ما خیال می کنیم زمان یک چیز است که همه ما در داخل آن قرار گرفته ایم، در صورتی که این جور نیست. آن زمانی که فکر می کنیم همه در داخل آن قرار گرفته ایم آن زمان ما نیست. زمانی که ما روی آن حساب می کنیم، ساعات و دقایق و هفته ها و ماهها و سالها را حساب می کنیم. آن زمان ما نیست زمان این زمین است. زمان ما یک حقیقتی است متحد با وجود خود ما، جزء وجود ماست زمان ما، زمان وجود ما از خود ما منفک و جدا نیست، چیزی که هست ما این زمان را که مقدار و اندازه دارد با زمان زمین حساب می کنیم، با آن تطبیق می کنیم، بعد خیال می کنیم زمان یک چیز است و همه ما در آن قرار گرفته ایم، نه، زمان من یک چیز است، زمان شما یک چیز دیگر است یعنی مخصوص خودتان است، همین طور که قد شما مثلاً صد و شصت سانتیمتر است این کمیت و مقدار مال شماست و قد من که صدوهفتاد سانتیمتر است باز این یک چیز است مخصوص من. شما یک قد و یک اندازه دارید، من هم یک قد و یک اندازه مخصوص به خود (حالا اینها برابر با یکدیگر باشند یا نباشند مطلب جداگانه ای است) شما چون وجودتان یک وجود متحرک و سیال و متغیر است، یک زمان در درون خودتان دارید. من هم یک زمان در درون خودم دارم، آن گل هم یک زمان در درون خودش دارد، آن درخت هم یک زمان در درون خودش دارد، این سنگ هم یک زمان در درون خودش دارد، و زمانی که در درون هر چیزی هست عین وجود آن چیز است.
حال که این مطلب را دانستیم معنی احیاء شب قدر را می دانیم. زمان را زنده نگه داریم یعنی زمان خودمان را زنده نگه داریم، هر کداممان آن زمانی را که در درون ماست زنده نگه داریم. آن زمانی که در درون ماست چیست؟ آن همان خود ما هستیم. از حقیقت ما جدا نیست. پس زمان خودمان را، شب خودمان را زنده نگه داریم یعنی خودمان یک شب واقعاً زنده باشیم. واقعاً زنده زندگی کنیم نه اینکه مرده زندگی کنیم. در اخبار و احادیث وارد شده است که روز قیامت، گذشته انسان را و زمان گذشته انسان را به انسان ارائه می دهند و انسانها مختلف می بینند، وقتی نگاه می کنند یک موجودی را می بینند که قطعاتی از آن سیاه و تیره است و قطعاتی از آن سفید و درخشان است به اختلاف یک نفر بیشتر این قطعات را می بیند تیره است، دیگری بیشتر این قطعات را می بیند سفید و براق است. یکی ممکن است در تمام اینها چند نقطه سیاه ببیند. همه را سفید ببیند، و دیگری بر عکس چند نقطه سفید ببیند و همه را سیاه ببیند. تعجب می کند: این چیست که به او ارائه داده اند؟ می گویند این زمان توست، این عمر توست. آن ساعاتی که این زمان را، این عمر را روشن و نورانی نگه داشته ای، آن ساعاتی که پروازی داشته ای، شوری داشته ای، عشقی داشته ای، این دلت به یاد خدا زنده بوده است، آن ساعات همان ساعات درخشان نورانی است. آن ساعاتی که در آن ساعات خدمتی کرده ای، کار مفیدی انجام داده ای، ساعات نورانی توست، و اما آن ساعاتی که در آن ساعات غافل بوده ای، غرق در شهوات بوده ای، بر خلاف رضای خدا قسم برداشته ای، آنها دوران تیرگی و تاریکی عمر توست. این زمان توست، این عمر توست.

روح عبادت، یاد خدا

روح عبادت یاد پروردگار است. روح عبادت این است که انسان وقتی که عبادت می کند، نمازی می خواند، دعایی می کند و هر عملی که انجام می دهد، دلش به یاد خدای خودش زنده باشد: (و اقم الصلوة لذکری) **طه - 14.***. قرآن می گوید نماز را بپا بدار، برای چه؟ برای اینکه به یاد من باشی. و در جای دیگر قرآن کریم می فرماید: (ان الصلوة تنهی عن الفحشاء و المنکر و لذکر الله اکبر.) **عنکبوت - 45.*** در این آیه خاصیت نماز ذکر می شود. البته نماز حقیقی، نماز واقعی، نمازی که با شرایط و آداب صحیح صورت گرفته باشد. می فرماید اگر واقعاً انسان نماز خوان باشد و نماز درست بخواند خود نماز جلو انسان را از کار زشت و منکرات می گیرد محال است که انسان نماز درست و مقبول بخواند و دروغگو باشد. محال است که انسان نماز صحیح و درست بخواند و دلش به طرف غیبت کردن برود. محال است که انسان نماز صحیح و درست باشد و شرافتش به او اجازه بدهد که به دنبال شراب برود، دنبال فحشاء برود، دنبال هر کار زشت دیگری برود. این، خاصیت نماز است که انسان را به سوی عالم نورانیت می کشاند.
روایتی است از امام صادق علیه السلام که در کتاب معروف (مصباح الشریعه) نقل شده است. ما کتابی داریم به نام (مصباح الشریعه) که بسیاری از علمای بزرگ این کتاب را معتبر می دانند گو اینکه بعضی از علما مثل مرحوم مجلسی چندان این کتاب را معتبر نمی دانند به اعتبار اینکه مضامین آن یک سلسله مضامین عرفانی است. ولی کتاب معروفی است مثل حاجی نوری، سید بن طاووس و دیگران از این کتاب نقل می کنند. در این کتاب احادیث زیادی هست مردی است به نام فضیل بن عیاض، معاصر با امام صادق علیه السلام او از معاریف است یکی از مردانی است که دورانی از عمر خویش را به گناه و فسق و فجور و دزدی و سرقت و این حرفها به سر برده است، بعد یک انقلاب روحی عجیبی پیدا می کند و تتمه عمر خودش را (نیمی از عمر خودش را) در تقوا و زهد و عبادت و در معرفت و حقیقت خواهی به سر می برد. داستان معروف دارد او یک دزد معروفی بود سرگردنه گیر و خودش داستان خودش را این طور نقل می کند، می گوید: شبی خانه ای را در نظر گرفته بودم که آن شب آن خانه را بزنم. دیوار بلندی داشت از نیمه شب گذشته بود از دیوار بالا رفتم به آن بالای دیوار که رسیدم و می خواستم پایین بیایم. در یکی از خانه های همسایه (یا در بالاخانه) مرد عابد و زاهد و باتقوایی، از آن مردمی که شبهای خودشان را زنده نگه می دارند. اتفاقاً مشغول خواندن قرآن بود، با یک آهنگ خوش و لحن بسیار زیبایی.**می دانید که قرآن را با تجوید خواندن (تجوید یعنی نیکو کردن) یعنی با حروف را صحیح ادا کردن و با آهنگ خوش، آهنگی که نه از الحان اهل فسق باشد، با یک آهنگی که متناسب با قرآن هست خواندن، جزء سنتهای قرآنی است و ائمه اطهار ما خودشان در این راه پیش قدم بودند. ما در روایات داریم امام باقر و امام سجاد با آواز بسیار خوش قرآن می خواندند. صدای خواندن قرآنشان از درون منزلشان که بلند می شد عابرین که از کوچه پشت آن خانه می گذشتند و صدای امام را می شنیدند سر جای خودشان میخکوب می شدند. (در آن زمان ها آب جاری در مدینه نبوده است و فقط از یکی دو جا آب بر می داشته اند. سقاها با مشک برای منازل آب می بردند) احیانا اتفاق می افتاد که سقاها با مشک آب در حالی که به زحمت آن را می کشیدند وقتی که به آنجا می رسیدند با این بار سنگین می ایستادند تا این صدای خواندن قرآن را بشوند. این مرد عابد زاهد طبق این سنت قرآنی در آن دل شب بیدار بود، زمزمه قرآن می کرد، آیات قرآن را با یک آهنگ خوشی در اتاق خودش می خواند.*** از قضا تا رسید بالای دیوار مرد قاری قرآن و عابد به این آیه رسیده بود: (الم یان للذین امنوا ان تخشع قلوبهم لذکرالله و ما نزل من الحق) **حدید - 16.*** عرب بود، معنا را می دانست. معنی آیه این است: آیا نرسیده است آن وقتی که دل مردم با ایمان، دل مردمی که ادعای ایمان می کنند نرم بشود برای پذیرش یاد خدا؟ قساوت قلب تا کی؟ غفلت و بی خبری تا کی؟ خوابیدن تا کی؟ حرام خواری تا کی؟ دروغگویی و غیبت کردن تا کی؟ شرابخواری و قماربازی تا کی؟ معصیت تا کی؟ این صدای خداست، مخاطبش هم ما مردم هستیم، خدا دارد به ما می گوید: ای بنده من، ای مسلمان! آن وقتی که این دل تو می خواهد نرم بشود برای یاد خدا، خاضع و خاشع بشود برای یاد خدا، کی می خواهد برسد؟ آنچنان این مرد عابد این آیه را خواند که فضیل را مخاطب ساخته است، می گوید: فضیل! دزدی و غارتگری و چپاول تا کی؟ تا آیه را شنید، تکانی خورد. یک وقت گفت خدایا همین الان وقتش است، و همان جا از دیوار پایین آمد، توبه ای کرد توبه نصوح، توبه ای که این مرد را در ردیف عباد درجه اول قرار داد. کارش به جایی رسید که تمام مردم در مقابل او خاضع بودند.
او مردی نبود که به دربار هارون الرشید برود. هارون الرشید خیلی آرزو داشت فضیل بن عیاض را ببیند ولی گفتند فضیل که هرگز به دربار هارونی نمی آید. هارون گفت: فضیل اگر نمی آید ما می رویم، یک وقت رفت به سراغ فضیل. هارون است، خلیفه مقتدری است که در دنیا کم پادشاهی آمده است که سعه ملکش به اندازه او باشد. یکی از مقتدرترین سلاطین دنیاست. مردی است فاسق و فاجر مردی است که شبها را تا صبح به شرابخوای و به زدن و رقصیدن و این حرفها به سر برده است. آمد در حضور فضیل، همین فضیل با چند جمله صحبت کردن (او را منقلب کرد) تمام کسانی که آنجا بودند گفتند دیدیم هارون در حضور فضیل کوچک و کوچک شد و اشکهای او مثل باران جاری شد. نصیحت و موعظه اش می کرد، گناهانش را یک یک برای او شمرد. یک چنین مردی است فضیل بن عیاض، او با این حالتی که در این دوره پیدا کرد که به این درجه از تقوا و معرفت رسید معاصر امام جعفر صادق علیه السلام است و زمان هارون یعنی زمانی موسی به جعفر علیه السلام را هم درک کرده است.
کتاب مصباح الشریعه کتابی است که این مرد مدعی است که من رفتم خدمت امام صادق و مسائلی از امام سوال کردم و امام این جوابها را به من داد. بدیهی است مردی این چنین عارف و با معرفت و با تقوا و زاهد وقتی برود نزد امام صادق، خیلی فرق می کند با فلان ساربان که مثلاً مساله ای از شکیات می خواهد بپرسد و می رود نزد امام صادق قهراً سؤالات او در یک سطح بالاتر است و جوابهای امام هم از جوابهایی که به دیگران می دهد در یک سطح بالاتر است. طبعاً کتاب در یک سطح بالاتری قرار می گیرد. مثلاً امام صادق در این کتاب اسرار وضو را بیان می کند، اسرار نماز را بیان می کند.

حدیثی از امام صادق علیه السلام

جمله ای که محل شاهد من است در آن کتاب است و این جمله را شاید کم و بیش در کتابهای عرفانی دیده باشید. امام صادق به فضیل فرمود: (یا فضیل العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة) (خیلی جمله عجیبی است و از یک نظر جمله زننده ای هم هست) فضیل! آیا تو می دانی که عبودیت چیست؟ آیا می دانی عبودیت چه گوهری است؟ عبودیت گوهری است که ظاهرش عبودیت است و کنه و نهایت و باطنش، آخرین منزل و هدف و مقصدش ربوبیت است ممکن است بگویید یعنی چه؟ آیا امام جعفر صادق خواسته بفرماید که عبودیت اولش بندگی است و آخرش خدایی؟ آیا می خواهد بگوید که یک بنده از بندگی به خدایی می رسد؟ نه. در تعبیرات ائمه هرگز چنین تعبیراتی نمی آید. اهل عرفان برای اینکه مردم دیگر را دست بیندازند، معانی ای که در نظر می گیرند با یک تعبیراتی می گویند که دیگران تکان بخورند و ناراحت بشوند. این یک نوع قلقلک دادن به مردم است، مثلاً مولوی یا شبستری چنین تعبیراتی دارند. شبستری می گوید:
مسلمان گر بدانستی که بت چیست - بدانستی که دین در بت پرستی است
این خیلی حرف عجیبی است ولی مقصود او غیر از این حرفهاست. یک مقصود صحیح دارد. با یک تعبیری می گوید که به قول خودش زاهدنماها را قلقلک داده باشد، یک شعر معروفی هست که به مولوی نسبت می دهند، نمی دانم در مثنوی هست یا نه، می گوید:
از عبادت می توان الله شد - نی توان موسی کلیم الله شد
خیلی عجیب است! می گوید از عبادت نمی شود موسی کلیم الله شد ولی از عبادت می شود الله شد یعنی چه؟ حال این حدیث را که من برایتان معنی کنم معنی آن شعر هم واضح می شود.
اصلاً معنی ربوبیت یعنی تسلط، خداوندگاری، نه خدایی. فرق است میان خداوندگاری و خدایی. خداوندگاری یعنی صاحب بودن، صاحب اختیار بودن در قضیه اصحاب الفیل که ابرهه آمد و می خواست کعبه را خراب کند و غارت می کردند شترهای جناب عبدالمطلب را هم که در بیابان بود گرفته و با خودشان برده بودند. عبدالمطلب رفت نزد ابرهه قیافه و عظمت و شخصیت عبدالمطلب خیلی ابرهه را گرفت به گونه ای که با خود فکر کرد که اگر این مرد بزرگ شفاعت کند و از من بخواهد که متعرض کعبه نشوم و آن را خراب نکنم خراب نمی کنم ولی بر خلاف انتظار او عبدالمطلب وقتی که لب به سخن گشود فقط درباره شتران خودش صحبت کرد، درباره کعبه یک هم صحبت نکرد. ابرهه تعجب کرد، گفت من تو را خیلی آدم بزرگی حساب می کردم، من خیال کردم تو آمده ای برای اینکه برای کعبه شفاعت کنی، حالا می بینم آمده ای برای شترهای خودت شفاعت می کنی، او هم جواب خوبی داد. گفت: (انا رب الابل و للبیت رب) من خداوندگار شتران هستم و آن خانه هم از خود خداوندگاری دارد.
کلمه (رب) یعنی خداوندگار، صاحب. ما به خدا هم که می گوییم رب، از باب اینکه خداوندگار تو صاحب حقیقی تمام عالم و تمام عالمهاست. می گوییم: (الحمدلله رب العالمین) سپاس خدای را که خداوندگار و صاحب است. صاحب تمام عالمها. پس اصل معنی (رب) یعنی صاحب و خداوندگار، و ربوبیت یعنی خداوندگاری نه خدایی فرق است میان خدایی و خداوندگاری هر کسی مالک هر چیزی که هست، رب و خداوندگار آن چیز هم هست.
حال معنی این حدیث چیست که امام فرمود عبودیت یک جوهره ای است که نهایت و کنهش ربوبیت است نکته بسیار جالبی است. عبودیت، بندگی خدا خاصیتش این است که هر چه انسان راه بندگی خدا را بیشتر طی کند بر تصاحب و قدرت و خداوندگاری اش افزوده می شود، چطور؟ من در این جلسه فقط یک موضوع کوچکش را برایتان عرض می کنم، فهرستی از بعضی مسائل دیگرش عرض می کنم ولی یک موضوعش را بسط می دهم.