فهرست کتاب


آزادی معنوی

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

توبه زهیر بن القین

دیشب داستان توبه حر بن یزید ریاحی را برای شما عرض کردم. مرد دیگری است از اصحاب حسین بن علی به نام (زهیر بن القین). او هم از آن توابین است ولی به شکل دیگری.
عثمانی بود یعنی از شیعیان عثمان بود، از کسانی بود که معتقد بود عثمان مظلوم کشته شده است و فکر می کرد که - العیاذ بالله - علی علیه السلام در این فتنه ها دخالتی داشته است. با حضرت علی خوب نبود. او از مکه به عراق بر می گشت. اباعبدالله هم که می آمدند تردید داشت که با ایشان روبرو بشود یا نه. چون در عین حال مردی بود که در عمق دلش مومن بود و می دانست که حسین فرزند پیغمبر است و چه حقی بر این امت دارد می ترسید روبرو بشود و بعد امام از او تقاضایی کند و او هم آن را برنیاورد و این کار بدی است در یکی از منازل بین راه اجباراً با امام در یک جا فرود آمد، یعنی بر سر یک آب یا بر سر یک چاه فرود آمدند. امام شخصی را دنبال زهیر فرستاد که بگویید بیاید. وقتی که رفتند دنبال زهیر، اتفاقاً او با کسان و اعوان و اهل قبیله اش (او رئیس قبیله بود) در خیمه ای مشغول ناهار خوردن بود. تا فرستاده اباعبدالله آمد و گفت: (یا زهیر! اجب الحسین) یا (اجب اباعبدالله الحسین) زهیر رنگ از صورتش پرید و با خود گفت: آنچه که من نمی خواستم شد نوشته اند دستش در سفره همان طور که بود ماند، هم خودش و هم کسانش، چون همه ناراحت شدند نه می توانست بگوید می آیم و نه می توانست بگوید نمی آیم. نوشته اند: (کانه علی رؤوسهم الطیر) زن صالحه مومنه ای داشت. متوجه قضیه شد که زهیر در جواب نماینده اباعبدالله سکوت کرده. آمد جلو و با یک ملامت عجیبی فریاد زد: زهیر! خجالت نمی کشی؟! پسر پیغمبر، فرزند زهرا تو را خواسته است. تو باید افتخار کنی که بروی، تردید داری؟ بلند شو! زهیر بلند شود و رفت ولی با کراهت. من نمی دانم - یعنی در تاریخ نوشته نشده است و شاید هیچ کس نداند - که در آن مدتی که اباعبدالله با زهیر ملاقات کرد، میان آنها چه گذشت و چه گفت و چه شنید ولی آنچه مسلم است این است که چهره زهیر بعد از برگشتن غیر از چهره زهیر در وقت رفتن بود. وقتی می رفت، چهره اش گرفته و دژم داشت ولی وقتی که بیرون آمد چهره اش خندان و خوشحال و شاد بود. چه انقلابی حسین در وجود او ایجاد کرد، من نمی دانم. چه چیز را به یادش آورد، من نمی دانم. ولی همین قدر می دانم که انقلاب مقدس در وجود زهیر صورت گرفت. آمد، معطل نشد، دیدند دارد وصیت می کند: اموالم، ثروتم را چنین کنید، بچه هایم را چنان. راجع به زنش وصیت کرد که او را ببرید به خانه پدرش برسانید، یک وصیت تمام. خودش را مجهز و آماده کرد و گفت: من رفتم. همه فهمیدند که دیگر کار زهیر تمام است. می گویند وقتی که خواست برود، زن او آمد، دامنش را گرفت و گفت: زهیر! تو رفتی و به یک مقام رفیعی نایل شدی، جد حسین از تو شفاعت خواهد کرد، من امروز دامن تو را می گیرم که در قیامت جد حسین، مادر حسین از من شفاعت کند. بعد دیگر زهیر از اصحاب صف مقدم کربلا شد. وضع عجیبی بود. زن زهیر نگران است که قضیه به کجا می انجامد. تا به او خبر رسید که حسین و اصحابش همه شهید شدند و زهیر هم شهید شد. پیش خود فکر کرد که لابد دیگران همه کفن دارند ولی زهیر کفن ندارد و کسی را هم ندارد. کفنی را به وسیله یک غلام فرستاد، گفت: برو بدن زهیر را کفن کن. ولی وقتی که آن غلام آمد، وضعی را دید که شرم و حیا کرد که بدن زهیر را کفن کن چون دید بدن آقای زهیر هم کفن ندارد.
لاحول و لا قوه الا بالله و صلی الله علی محمد و اله الطاهرین.
خدایا عاقبت امر همه ما را ختم به خیر بفرما.
خدایا توفیق توبه حقیقی، توبه نصوح به همه ما عنایت بفرما.
خدایا به لطف و کرم خودت از گناهان ما درگذر.
خدایا ما را از این فیض این شبها محروم مگردان.
رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات

فصل سوم: عبادت و دعا (1)

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین باری الخلایق اجمعین و الصلاة و السلام علی عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه و حافظ سره و مبلغ رسالاته سیدنا و نبینا و مولانا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و آله و سلم و علی اله الطیبین و الطاهرین المعصومین، اعوذ بالله من الشیطان الرجیم:
یا ایها الذین امنوا استعینوا بالصبر و الصلوة. **بقره - 153.***
همان طوری که شنیدید بنا نبود که امشب من در اینجا سخنرانی کنم و سخنرانی من از شب آینده شروع می شد. موضوع بحثی که برای پنج شب آینده اعلام شده بود مساله (عبادت و دعا) است به مناسبت این ماه مبارک رمضان است و ماه عبادت و دعاست و بالخصوص به مناسبت این ایام و لیالی که ایام و لیالی قدر است و شبها احیاء است یعنی شبهایی است که سنت است این شبها را ما زنده بداریم. کلمه (احیاء) یعنی زنده کردن، و احیاء این شبها یعنی این شبها را زنده نگه داری کردن و شب زنده داری کردن به این مناسبت بنابر این بود که درباره عبادت و دعا صحبت کنم. مقدر چنین بود که این بحث از امشب شروع بشود.

کلمه (احیاء)

من بحث خودم را از همین کلمه (احیاء) شروع می کنم که عرض کردم احیاء یعنی زنده کردن، نقطه مقابل (اماته) که به معنی میراندن است. این کلمه چنین می رساند که شب که قسمتی از وقت انسان است دو حالت دارد: ممکن است شب کسی زنده باشد و ممکن است شب او مرده باشد. شب زنده آن شبی است که انسان تمام آن شب را و یا لااقل پاسی از آن شب را با یاد خدا و با مناجات و با راز و نیاز با ذات پروردگار به سر ببرد. و شب مرده آن شبی است که انسان تمام آن شب را با غفلت و فراموشی ذات مقدس پروردگار به سر ببرد ممکن است کسی خیال کند که این تعبیر یک تعبیر مجازی است، یک نوع تعارف است شب که زنده و مرده ندارد، شب بالاخره شب است، زمان است. مقداری از زمان که این نیمکره زمین که ما در روی آن زندگی می کنیم مواجه با خورشید نیست و نور خورشید نمی تابد. به آن می گویند (شب)، شب به هر حال شب است، شب نه زندگی دارد و نه مردگی.
این سخن راست است ولی آن کسی که می گوید احیاء، شب را زنده نگهداشتن، مقصودش این نیست که این قطعه زمان را شما زنده نگهدارید، مقصود زنده نگهداشتن خود شماست در این قطعه از زمان.
به عبارت دقیق تر، بر خلاف آنچه که ابتدا تصور می شود. ما خیال می کنیم زمان یک چیز است که همه ما در داخل آن قرار گرفته ایم، در صورتی که این جور نیست. آن زمانی که فکر می کنیم همه در داخل آن قرار گرفته ایم آن زمان ما نیست. زمانی که ما روی آن حساب می کنیم، ساعات و دقایق و هفته ها و ماهها و سالها را حساب می کنیم. آن زمان ما نیست زمان این زمین است. زمان ما یک حقیقتی است متحد با وجود خود ما، جزء وجود ماست زمان ما، زمان وجود ما از خود ما منفک و جدا نیست، چیزی که هست ما این زمان را که مقدار و اندازه دارد با زمان زمین حساب می کنیم، با آن تطبیق می کنیم، بعد خیال می کنیم زمان یک چیز است و همه ما در آن قرار گرفته ایم، نه، زمان من یک چیز است، زمان شما یک چیز دیگر است یعنی مخصوص خودتان است، همین طور که قد شما مثلاً صد و شصت سانتیمتر است این کمیت و مقدار مال شماست و قد من که صدوهفتاد سانتیمتر است باز این یک چیز است مخصوص من. شما یک قد و یک اندازه دارید، من هم یک قد و یک اندازه مخصوص به خود (حالا اینها برابر با یکدیگر باشند یا نباشند مطلب جداگانه ای است) شما چون وجودتان یک وجود متحرک و سیال و متغیر است، یک زمان در درون خودتان دارید. من هم یک زمان در درون خودم دارم، آن گل هم یک زمان در درون خودش دارد، آن درخت هم یک زمان در درون خودش دارد، این سنگ هم یک زمان در درون خودش دارد، و زمانی که در درون هر چیزی هست عین وجود آن چیز است.
حال که این مطلب را دانستیم معنی احیاء شب قدر را می دانیم. زمان را زنده نگه داریم یعنی زمان خودمان را زنده نگه داریم، هر کداممان آن زمانی را که در درون ماست زنده نگه داریم. آن زمانی که در درون ماست چیست؟ آن همان خود ما هستیم. از حقیقت ما جدا نیست. پس زمان خودمان را، شب خودمان را زنده نگه داریم یعنی خودمان یک شب واقعاً زنده باشیم. واقعاً زنده زندگی کنیم نه اینکه مرده زندگی کنیم. در اخبار و احادیث وارد شده است که روز قیامت، گذشته انسان را و زمان گذشته انسان را به انسان ارائه می دهند و انسانها مختلف می بینند، وقتی نگاه می کنند یک موجودی را می بینند که قطعاتی از آن سیاه و تیره است و قطعاتی از آن سفید و درخشان است به اختلاف یک نفر بیشتر این قطعات را می بیند تیره است، دیگری بیشتر این قطعات را می بیند سفید و براق است. یکی ممکن است در تمام اینها چند نقطه سیاه ببیند. همه را سفید ببیند، و دیگری بر عکس چند نقطه سفید ببیند و همه را سیاه ببیند. تعجب می کند: این چیست که به او ارائه داده اند؟ می گویند این زمان توست، این عمر توست. آن ساعاتی که این زمان را، این عمر را روشن و نورانی نگه داشته ای، آن ساعاتی که پروازی داشته ای، شوری داشته ای، عشقی داشته ای، این دلت به یاد خدا زنده بوده است، آن ساعات همان ساعات درخشان نورانی است. آن ساعاتی که در آن ساعات خدمتی کرده ای، کار مفیدی انجام داده ای، ساعات نورانی توست، و اما آن ساعاتی که در آن ساعات غافل بوده ای، غرق در شهوات بوده ای، بر خلاف رضای خدا قسم برداشته ای، آنها دوران تیرگی و تاریکی عمر توست. این زمان توست، این عمر توست.