فهرست کتاب


آزادی معنوی

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

قضاوت انسان درباره خود

حالا یک سلسله دلایل دیگری، باز دلایل وجدانی ذکر بکنیم راجع به اینکه واقعاً شخصیت انسان یک شخصیت مرکب است و واقعاً انسان از نظر معنوی می تواند آزاد باشد و می تواند برده باشد. خداوند تبارک و تعالی این قدرت و توانایی را به بشر داده است که خودش می تواند قاضی خودش باشد در اجتماع همیشه قاضی غیر از مدعی و مدعی علیه است یک نفر مدعی می شود، یک نفر دیگر مدعی علیه. هر دو نفرشان می روند پیش قاضی، و قاضی باید به عدالت میان مدعی و مدعی علیه حکم کند. البته مدعی یک نفر است، مدعی علیه یک نفر دیگر و قاضی یک نفر سوم هیچ فکر کرده اید که چطور است که انسان می تواند خودش مدعی خودش باشد و قهراً خودش هم مدعی علیه خودش باشد و هم خودش قاضی خودش مدعی خودش باشد و قهراً خودش هم مدعی علیه خودش باشد و هم خودش قاضی خودش باشد. یعنی خودش حکم صادر کند؟ انصاف یعنی چه؟ می گویند فلان کس آدم باانصافی است، یعنی چه؟ اصلاً آدم با انصاف یعنی آدمی که در مسائل مربوط به خود می تواند بی طرفانه درباره خودش قضاوت کند و احیانا در جایی که خودش مقصر است حکم علیه خودش صادر کند این چگونه است؟! این جز اینکه شخصیت واقعی انسان مرکب باشد چیز دیگری نیست. چقدر انصافها در دنیا سراغ دارید که می بینید یک نفر در مورد خودش انصاف می دهد، دیگری را بر خودش ترجیح می دهد، اقرار می کند که حق با دیگری است، فضیلت با دیگری است.
مرحوم سید حسین کوه کمری از بزرگان اکابر علما و از مراجع تقلید زمان خودشان بودند. آذربایجانی هم هستند. ایشان عموی مرحوم آیه الله حجت کوه کمری - که در زمان ما و استاد ما بودند و ما در خدمت ایشان درس خوانده ایم - بودند که ایشان هم مرد بزرگواری بودند جریان عجیبی از زندگی این مرد بزرگ نقل می کنند و آن این است که ایشان در نجف حوزه درسی داشتند در زمان صاحب جواهر و بعد از صاحب جواهر، شیخ انصاری (اعلی الله مقامه) در آن وقت هنوز شهرتی نداشت، مخصوصاً که ایشان در نجف هم زیاد اقامت نکرده بود، مدت کمی در نجف بود، بعد آمد به سیاحت به این معنا که شهرهای ایران را می گشت، هر جا عالم مبرزی می دید، مدتی می ماند و از خدمت او استفاده می کرد. مدتی در مشهد ماند، مدت بیشتری در اصفهان و مدت زیادتری در کاشان که مرحوم نراقی در آنجا بود شه سال ایشان در کاشان بود بعد که برگشته بود براستی مرد مبرزی بود و می گویند مرحوم شیخ انصاری هیکل کوچکی داشته و چشمهای ایشان هم مقداری بهم خوردگی داشته است (تراخمی بود مثل بسیاری از مردم خوزستان، چون ایشان خوزستانی بودند) همچنین خیلی مرد زاهد پیشه ای بود و لباسهای ژنده و مندرسی می پوشید، عمامه مثلاً کهنه و این جورها، دو سه تا شاگرد هم بیشتر نداشت. در مسجدی تدریس می کرد از قضا مرحوم آقا سید حسین هم در همان مسجد تدریش می کرد، ولی درسهایشان این جور بود که اول شیخ می آمد تدریس می کرد، آن که تمام می شد آقا سید حسین می آمد تدریس می کرد یک روز مرحوم آقا سید حسین وارد مسجد می شود از بازدیدی بر می گشت، دید دیگر فرصت نیست که برود خانه و دو مرتبه برگردد هنوز حدود یک ساعت به درس مانده بود، گفت می رویم در مسجد می نشینیم تا موقع درس بشود و شاگردان بیایند رفت دید یک شیخ به اصطلاح ما جلنبری هم آن گوشه نشسته، برای دو سه نفر تدریس می کند او هم همان کنار نشست ولی صدایش را می شنید حرفهایش را گوش کرد، دید خیلی پخته دارد تدریس می کند و رسما استفاده می کند. حالا آقا سید حسین عالم متبحر معروف قریب المرجعیت و او یک مرد مجهولی که آقا سید حسین تا امروز وی را اساسا نمی شناخته است. فردای آن روز گفت حالا امروز هم کمی زودتر بروم ببینم چگونه است. آیا واقعاً همین طور است؟ فردا عمدا یک ساعت زودتر رفت. باز یک کناری نشست، گوش کرد، دید تشخیص همان است که دیروز بود، راستی این مرد، مرد ملای فاضلی است و از خودش فاضلتر، گفت یک روز دیگر هم امتحان می کنیم یک روز دیگر هم همین کار را کرد برایش صددرصد ثابت شد که این مرد نامعروف مجهول از خودش عالمتر است و خودش از او می تواند استفاده کند بعد رفت نشست شاگردانش که آمدند هنوز آن درس تمام نشده بود گفت: شاگردان! من امروز حرف تازه ای برای شما دارم. خود من هم از او استفاده می کنم. اگر راستش را بخواهید، من و شما همه با همدیگر باید برویم پای درس او خودش از جا بلند شد و تمام شاگردان هم یکجا رفتند به درس او.
این انصاف چیست در بشر؟ صددرصد قیام علیه منافع خود است. از آن ساعت آقا سید حسین جزء شاگردان شیخ انصاری شد، یعنی یک مرجعیت را (می دانید مرجعیت اگر انسان از جنبه دنیایی حساب کند بسیار مقام عالی ای است) این جور از خودش سلب کرد و عملاً به دیگری تفویض نمود. آیا نفس این آدم احساس نمی کرد آقایی چیست؟ مدرس بودن چیست؟ احترام چیست؟ مسلم او هم مثل ما از احترام خوشش می آمد، او هم مثل ما از سیادت و آقایی خوشش می آمد، او هم مثل ما از ریاست و مرجعیت خوشش می آمد، نه اینکه خوشش نمی آمد. اما این مرد یک روح عالی متعالی آزادی داشت که توانست درباره خودش و آن شخص قضاوت کند و علیه خودش حکم صادر کند. این است معنی این که انسان شخصیت مرکبی دارد.

ملامت وجدان

انسان گناه مرتکب می شود، بعد خودش را ملامت می کند. این ملامت وجدان یعنی چه؟ این عذاب وجدان که هم شنیده اید یعنی چه؟ دولتهای استعماری افرادی را طوری تربیت می کنند که وجدان در اینها بمیرد. در عین حال موقعش که می شود، وجدانی که خیال می کنند مرده است، باز یک چراغ کوچکی در آن روشن و زنده است. خلبان هیروشیما را اصلاً برای یک چنان جنایتی تربیت کرده بودند ولی وقتی که رفت بمب خودش را انداخت و بعد هم نگاه کرد به شهری که در آتش می سوخت و دید مردم بی گناه، پیرمرد و پیرزن، بچه کوچک، افرادی که اساساً در میدان جنگ وارد نشده اند دارند چه جور در میان آتش دست و پا می زنند، از همان ساعت حالش بهم خورد بعد در آمریکا آمدند از او استقبال کردند، تجلیل کردند، تشویق کردند اما جلوی عذاب وجدان او را نتوانستند بگیرند کم کم همان آدم به خاطر عذاب وجدان دیوانه شد، بردنش دارالمجانین.
قرآن هم می گوید: (لا اقسم بالنفس اللوامة) **قیامه - 2. ***خدا در انسان نفس لوامه آفریده، انسان خودش واعظ خودش می شود. امیرالمومنین می فرماید: (من لم یجعل الله له واعظاً من نفسه لم ینفعه موعظه غیره) یعنی هر کسی که خداوند در درونش برای او واعظی از خودش برای خودش قرار ندهد، موعظه دیگران بنشینی و بهره ببری، اشتباه می کنی اول باید در درون خودت واعظی ایجاد کنی، وجدان خودت را زنده کنی، آن وقت از موعظه واعظ بیرونی هم استفاده می کنی. انسان خودش خودش را موعظه می کند، خودش خودش را ملامت می کند، خودش علیه خودش حکم صادر می کند و قضاوت می کند. انسان خودش را محاسبه می کند جزء دستورهای عجیب مسلم دینی ما محاسبه النفس است، می گوید از خودتان حساب بکشید: (حاسبوا انفسکم قبل ان تحاسبوا) (متاسفانه این حرفها فراموش شده) از خودتان حساب بکشید و انسان می تواند از خودش حساب بکشد و باید از خودش حساب بشد. (و زنوا انفسکم قبل ان توزنوا) **وسائل الشیعه، ج 11 - ص 38، 9 ***خودتان را وزن کنید، بسنجید قبل از آنکه شما و اعمال شما را در قیامت بسنجند، وزن کنند. انسان، خودش خودش را وزن می کند، می سنجد، خودش از خودش حساب می کشد. انسان خودش را مجازات می کند.
همه اینها دلیل بر این است که انسان شخصیت مرکبی دارد. این شخصیت مرکب، قسمت عالی دارد که قسمت انسانی اوست و قسمت دانی دارد که قسمت حیوانی اوست. آزادی معنوی یعنی قسمت عالی و انسانی انسان از قسمت حیوانی و شهوانی او آزاد باشد.

مجازات انسان خودش را

گفتیم انسان خودش را مجازات می کند: یادم افتاد تعبیری از امیرالمومنین علی علیه السلام: مردی می آید خدمت امیرالمومنین، استغفار می کند، توبه می کند یعنی صیغه استغفار را جاری می کند. او مثل بسیاری از ما خیال می کرد که توبه کردن یعنی گفتن (استغفرالله ربی و اتوب الیه) . امیرالمومنین با یک شدتی به او فرموده: (ثکلتک امک اتدری ما الاستغفار؟ الاستغفار درجه العلیین) **نهج البلاغه فیض الاسلام، حکمت 409.*** یعنی خدا مرگت بدهد، مادرت به عزایت بنشیند! اصلاً تو می دانی استغفار یعنی چه که می گویی: (استغفر الله ربی و اتوب الیه)؟ حقیقت استغفار را می دانی چیست؟ استغفار درجه مردمان بلند مرتبه است. اصلاً خود توبه، محکوم کردن خود است. بعد حضرت فرمود: استغفار چند اصل دارد، دو رکن دارد، دو شرط قبول و دو شرط کمال و مجموعاً شش اصل که حال من برایتان عرض می کنم.
فرمود: اولین رکن استغفار این است که انسان واقعاً از گذشته تیره و سیاه خودش پشیمان باشد.
دوم، تصمیم بگیرد که در آینده آن گناه گذشته را مرتکب نشود.
سوم اینکه اگر حقوق مردم را بر عهده و ذمه دارد ادا کند.
چهارم اینکه اگر فرایض الهی را ترک کرده است جبران کند، قضا کند. تا اینجا محل شاهد من نیست و محل شاهد من در آن دو تای آخر است. فرمود: پنجم اینکه اگر می خواهی توبه تو، توبه اصیلی باشد، توبه اساسی و واقعی باشد، باید به سراغ این گوشتهایی که از معصیت و در معصیت روییده است بروی، آنچنان با غصه ها و اندوه ها و توبه ها آنها را آب کنی که پوست بدنت به استخوان بدنت بچسبد.
ششم، این تنی که عادت کرده است معصیت کند و لذتی جز لذت معصیت نچشیده است، مدتی باید رنج طاعت را به آن بچشانی.
آیا بشرهایی هم بوده اند که این جور توبه کنند؟ بله. امروز است که دیگر توبه کردن منسوخ شده و ما یادمان رفته که توبه ای هم باید بکنیم!
مرحوم آخوند ملا حسینقلی همدانی از علمای بزرگ اخلاق و سیر و سلوک در اعصار اخیر بوده است، شاگرد مرحوم میرزای شیرازی (اعلی الله مقامه) و شیخ انصاری بوده و خود میرزای بزرگ برای ایشان احترام زیادی قائل بوده است. یکی از اکابر علما و بزرگان شاگرادان ایشان نوشته است مردی آمد خدمت مرحوم آخوند و ایشان او را توبه داد. بعد از چند روز که این آدم توبه کرده آمد، اصلاً نمی توانستیم او را بشناسیم به این سرعت، این آدم تمام گوشتهای بدنش آب شده بود. من این را از جنبه روانشاسی دارم عرض می کنم، من می گویم این چیست در بشر؟! آخوند ملا حسینقلی همدانی نه شلاق داشت، نه سرنیزه، نه توپی نه تشری، فقط یک نیروی ارشاد داشت، یک نیروی معنویت داشت، با وجدان و دل این آدم سرو کار داشت. این چه وجدان نهفته ای در آن آدم بود که او را زنده کرد و آنچنان علیه خودش و علیه شهوات بدنی اش و علیه این گوشتهایی که از معصیت روییده است برانگیخت که بعد از چند روز که او را دیدند گفتند ما او را نمی شناختیم، اینچنین لاغر شده بود.